رقابت الگوها در منطقه
دكتر حمید رضا دهقانی پوده
سفير و نماينده دائم ايران در سازمان همكاري اسلامي
در يك سال و چند ماه گذشته در اثر خيزش هاي مردمي در جهان عرب نظم و ثبات در كشورهاي عربي دچار تزلزل شد. اين تغييرات فضايي را ايجاد كرد كه مدل هاي مختلف سياسي و ايدئولوژيك در خاورميانه كه هر كدام از سوي يكي از قدرت هاي منطقه اي يا قدرت هاي غربي حمايت مي شدند در مسير جهت دهي به اين تحولات در راستاي منافع خود تلاش كنند.
چهار الگو
در يك نگاه كلي چهار مدل و الگوی سياسي و ايدئولوژيك را در منطقه قابل مشاهده است كه در دهه هاي گذشته در حال رقابت با يكديگر بوده اند.
الگوي اول، به مدل سنتی معروف است و عربستان سعودي نماد آن است. شايد مهم ترين خصوصيت اين مدل اين باشد كه با روندهاي مدرن حكومت داري از جمله دموكراسي و تحزب و ... چندان ميانه اي ندارد.
الگويي ديگر مدلي است كه انقلاب اسلامی به جهان عرضه كرده است كه مدعي تلفيقي بين ارزش هاي اسلامي و الگوهاي جديد حكومت داري است.
الگوي سوم نيز مدل اسلام اخوانی است كه در حال حاضر ترکیه نماد آن است. در اين مدل ساختارهاي سكولار غربي پذيرفته شده ولي از آنجايي كه توسط مسلمانان و اسلام گرايان پياده مي شود مي تواند به تلاشي براي جلوگيري از تقابل با اسلام ارزيابي شود.
تفاوت اين الگو با الگوي جمهوري اسلامي ايران را بايد در مفهوم تعامل و يا جدايي دین از سیاست يافت. مدل تركي، دین را در عرصه جامعه وارد نمی داند ولی به جهت این که دولتمردان آن مسلماناني هستند که آداب اسلامی را در بعد فردی رعایت می کنند، رنگ و بوي اسلامي پيدا مي كند. اين مسلمانان به دنبال این هستند که با روش هاي غربي و مدرن برای ملت های خود سعادت و رفاه به ارمغان بیاورند كه نمونه اين الگو در تركيه ديده مي شود و ممكن است در آینده در مصر و ديگر کشورهای عربي كه در تحولات موسوم به بهار عربی يا بيداري اسلامي دچار تغيير شده اند چنين الگويي ديده شود.
در مقابل الگويي كه در ايران مطرح است مدلي است كه بر اساس شعار "دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست" عمل مي كند. يعني اين كه دین را در عرصه سیاست و اجتماع وارد می داند و بر اساس ارزشهاي ديني است كه سياست هاي خود را تنظيم مي كند.
مدل چهارم نيز كه مي توان مدل غربي آن را ناميد، مدلي است که رژيم شاه نمونه کاملي از آن بود و هم اكنون برخي از كشورها از آن الگوبرداري مي كنند. اين مدل كه مطلوب و مورد حمايت غرب بوده است معتقد است كه با كنار گذاشتن ارزشها و معيارهاي ديني و بومي بايد به كلي با ارزشهاي غربي همراه شد. نمونه اين نوع تفكر در زمان حكومت رضا شاه و محمد رضا شاه در ايران و آتاتورک در تركيه و حبيب برقيبه در تونس به وضوح ديده شد. اين گرايش در منطقه هنوز نفوذ و حضور دارد هرچند از توان آن كاسته شده است.
موضع الگوها در مقابل خيزش هاي مردمي جهان عرب
با شروع خيزش مردمي در جهان عرب و آغاز تحول در نظام هاي سياسي در كشورهاي عربي، اين مدل ها هر كدام به نحوي در مقابل آن موضع گرفتند. دو مدل از اين چهار مدل در تقابل با تحولات موضع گرفتند. يعني مدل سنتی و مدل غربی موافق تحولات درجهان عرب و منطقه خاورميانه نبوده اند. بنابراين به عنوان مثال ديده مي شود كه عربستان سعودي كه مدل سنتي را نمايندگي مي كند، به استثناي مسئله سوريه در مورد بقيه تحولات اخير در خاورميانه حامي حفظ وضع موجود و مخالف هرگونه تغيير و تحول در نظام هاي سياسي بوده است. مدل غربي نيز هرچند حامي اصلاحات ظاهري در كشورهاي عربي با هدف سكولار كردن جامعه است ولي از آنجا كه ماهيت اين تحولات چندان با كمال مطلوب اين الگو همخواني نداشته است لذا چندان از روند تحولات حمايت نكرده است. از سوي ديگر دو الگوي ايراني و تركي، از تحولات جهان عرب استقبال كرده اند و به نظر مي رسد اين دو الگو براي جلب نظر كنشگران و حاملان تغيير در اين كشورها در حال رقابت بوده اند.
براي بسياري از تحليل گران و سياستمداران اين سوال به طور جدي مطرح بوده است كه انقلابيون كشورهاي عربي كدام يك از اين الگوها را براي آينده كشور خود در پيش مي گيرند. به نظر مي رسد كه مصر با توجه به ساختارها و نفوذ جريانات اسلام گرا در آن نرم نرمك به سمت الگوی ايران حرکت مي کند، در حالي كه روند سياسي در تونس اين مسير را به الگوي تركيه نزديك تر نشان مي دهد. به هر حال بنیان های اجتماعی هر یک از کشورها و ساختار و ویژگی های خاص هر یک از اين جوامع هم مي تواند در گرايش به یکی از اين مدل ها موثر باشد. مثلا در یمن با توجه به شرایط اجتماعی اين كشور بعید است که اگر تغييرات عميقي رخ دهد الگوي تركيه در اين كشور مقبول افتد. در يمن و حتي در مصر بنياد گرايان و سلفی ها تلاش می کنند که حتي از مدل جمهوري اسلامي هم عبور کنند و به الگوي سنتي نزديك شوند. با اين وجود حداقل در مصر محيط و فضاي اجتماعي اين كشور اجازه چنين چيزي را نمي دهد.
چنانچه اشاره شد كمال مطلوب غرب مدل غربي است. اما از آنجا كه اين مدل در شرايط كنوني و با توجه به ويژگي هاي جنبش هاي اخير در خاورميانه امكان پياده سازي ندارد، غرب راه حمايت از الگوي تركي را در پيش گرفته است چرا كه غرب دو الگوي ديگر را مخالف خواست ها و ارزش هاي خود مي داند. غرب در درجه اول با جمهوري اسلامي مخالف است سپس با الگوي سنتي مخالفت دارد. با الگوی سکولار و غربي موافق است ولی چون نمی تواند به الگوي سكولار دست پیدا کند و الگوي تر كيه هم با الگوي سكولار مشابهت ها و نزديكي هاي زيادي دارد در نتيجه از اين الگو حمايت مي كند. خصوصا اين كه در الگوي تركي نگاه اين است كه دین در عرصه اجتماع فعال نباشد.
ترديد در مورد اهداف تركيه
اما نگاه جنبش هاي مردمي در كشورهاي عربي به مدل تركي چيست؟ آيا با توجه به حمايت غرب از اين مدل اين كشورها كاملا از الگوي تركيه تبعيت خواهند كرد. به نظر مي رسد ابهاماتي در منطقه در مورد اهداف تركيه از فعاليت هاي خود در منطقه و خصوصا حمايت از جنبش هاي مردمي وجود دارد. اين سوال مطرح است كه آيا ترک ها به دنبال زنده کردن امپراطوری عثمانی هستند و یا ایجاد يك تمدن نوین اسلامی را مد نظر خود دارند؟ و یا در نيت خواني ترك ها اين بحث مطرح است كه آنچه که از سوي اين كشور در منطقه در حال انجام است به عنوان مقدمه و اقداماتي است که در نهايت منجر به پذيرفته شدن اين كشور از سوي غرب به عنوان يك کشور توسعه یافته و خصوصا عضو اتحادیه اروپا است؟ به عبارت ديگر فعاليت هاي تركيه در منطقه از باب مقدمی مطرح است و يا غایی؟ يعني غايت هدف آنها وزن پيدا كردن براي پيوستن به اتحاديه اروپا است و يا به دنبال ایجاد الگوی اسلامی هستند و آن ايده را كنار گذاشته اند. هنوز بسياري از انديشمندان راضی نشده اند كه بگويند تركها به دنبال این هستند که نظم و ساختار جدیدی از الگوي ترسیم کنند و انگیزه زيادي برای آنها وجود ندارد كه به عضويت اتحادیه اروپا در آيند. چرا كه گام هايي كه تركيه بر مي دارد به نحوي است كه پل هايي كه به مسير اتحاديه اروپا ختم مي شود را خراب نمي كنند. بلکه به نظر مي رسد كه به دنبال اين هستند كه قدرت خود در سطح منطقه را به نحوی بالا ببرند كه غرب ناچار به پذيرش آنها در ساختارهاي غربي شود.
تحولات درون زا يا برون زا؟
از ابتداي به راه افتادن جنبش هاي مردمي در كشورهاي عربي اين سوال مطرح بود که ماهیت تحولات جهان اسلام که ما آن را بیداری اسلامی نامیدیم و دیگران از آن به بهار عربی تعبیر کردند چیست و چه عواملي باعث آن شده است. يك اختلاف نظر جدي وجود داشت در مورد اين كه تا چه اندازه قدرت های خارجی به خصوص غرب در این تحولات دخیل هستند؟ گروهي معتقد بودند كه اين تحولات با طرح ريزي غرب و به صورت برون زا شكل گرفته و گروهي ديگر معتقد بودند اين تحولات بر اساس خواست هاي مردمي و به صورت درون زا ايجاد شده است. آنهایی که مدافع این بودند که این تحولات داخلی نیست و قدرتهاي بزرگ و عناصر خارجي به دنبال اين تغييرات بودند به مسائلي اشاره مي كردند. مثلا عنوان مي كردند كه وقتي در تونس و مصر تحولات رخ داد ارتش های دو کشور به نفع قدرت حاكم وارد صحنه نشدند و روسای جمهور اين دو كشور نتوانستند از ارتش برای بقای خود بهره بگیرند. حداقل در مورد ارتش مصر به عنوان ارتشی که در طول سالهاي بعد از پادشاهي، از اوایل دهه 50 ميلادي که ناصر قدرت را به دست گرفت و بعد سادات و سپس حسنی مبارک، همواره نقش اول را در مصر ایفا کرده اين سوال مطرح بوده است چگونه اين ارتش می تواند به یکباره کنار رود و از يكي از عناصر خود كه قدرت را در سي سال گذشته در دست داشته حمايت نكند و به نفع او وارد عمل نشود؟ یا در مورد فرار زود هنگام بن علی نيز اين تصور مطرح بود كه غرب اين موضوع را موجب شده است. اين عده معتقد بودند که غربيها به دنبال این بوده اند که تغییراتي در اين كشورها صورت بگیرد، بنابراين با توجه به وابستگي اين ارتش ها به غرب مانع از دخالت آنها در تحولات سياسي و حمايت از ديكتاتورها شده اند.
اما طرفداران نظریه بیداری اسلامی معتقد بوده اند غربیها ممکن است چنین تصوراتی داشته باشند كه با انجام تغييراتي جزئي در كشورهاي عربي منافع خود را بيشتر تامين كنند ولی وارد کردن مردم به این معادله هم براي غرب سخت بوده و هست. چرا که مردم اين كشورها وقتی وارد صحنه فعاليت شوند معلوم نیست به نفع آنها رای بدهند و آنها مي دانند كه مردم به نفع آنها راي نخواهند داد و تحولات يك سال گذشته نيز نشان داده است كه مردم در راستاي مورد نظر غرب حركت نكرده اند و به گروههاي ديگر راي داده اند. به اين دليل بعید است كه غرب دست به چنین ریسکی بزند مردم را وارد اين عرصه كند. لذا به نظر مي رسد وقتي تحولات اين كشورها با حضور مردم رقم مي خورد ديگر نمي توان نقش كشورهاي خارجي را نقش درجه اول دانست. به عنوان مثال آنچه که در مصر رخ داد نقش درجه اول با مردم اين کشور بود. البته نقش کشورهای خارجی در همه این تحولات وجود داشته است ولی اين نقش، ثانویه بوده است. واضح است كه غرب هم از این که از شر این دیکتاتورهاي عربي خلاص شوند و تغییرات سطحی و آرام در اين كشورها صورت بگیرد ناراحت نبوده اند. اما به دليل حضور پر رنگ مردم در اين تحولات در برخي موارد اين تحولات از دست آنها خارج شده و به تحولات ژرف و عميق منجر شده است كه مطلوب نظر آنها نبوده است. بنابراين نقش اول، اصلي و اساسي در تحولات يك سال گذشته در كشورهاي عربي با مردم بوده است به این دلیل جمهوري اسلامي ايران اين تحولات را بیداری اسلامی ناميد و از آن حمايت كرد.
سوريه؛ بر خلاف جريان اصلي
با اين وجود به نظر مي رسد كه در مورد سوریه، اين بحران از یک روند و پروسه به پروژه اي تبديل شد تا با افزايش قدرت محور مقاومت به خصوص جمهوری اسلامی ایران در اثر بيداري اسلامي مقابله شود. لذا نقش قدرت های خارجی در اين بحران بیش از نقش عوامل داخلي بوده است. لذا وقتي به تحولات اين كشور نگاه مي شود مي بينيم كه از حيث حمايت و مخالفت هاي مردمي و موازنه قوا در داخل این موازنه قوا اگر نگوييم به سمت طرفداران رژيم بشار اسد مي چربد، حداقل بين مخالفين و موافقين برابری مي کند. ولی وقتي به تحولات خارجي در مورد سوريه نگاه مي كنيم در مي يابيم میزان فشاری که از سوی قدرت هاي غربی و كشورهاي عربی به حكومت سوریه وارد می شود اصلا با حجم تحولات داخلي تطابق و همخواني ندارد. در نتيجه وضعیتی را برخلاف جریان اصلی تحولات در خاورميانه و كشورهاي عربي، در سوريه شاهدیدم. البته مطالبات مردم در سوريه واقعي است و حتي بخش هايي از جامعه كه ساكت است در بعد داخلي در مورد اصلاحات در سوریه نظر مثبت دارند و موافقند كه این تحولات به انجام اصلاحات در سوریه منجر شود. ولی آنچه که در خارج يعني در سطح منطقه اي و بين المللي رقم مي خورد فراتر از اين بحث است و پروژه ای برای اهداف دیگری تنظيم شده است که آن اهداف با روند تحولات در خاورمیانه و شمال تطابق كامل ندارد.
