تبليغاتX
iranian

iranian

فرهنگ سیاست حقوق تاریخ دیپلماسی و دوستی

شاخص‌های پايداری محيط زيست کشورها در سال ۲۰۰۵ منتشر شد
 

با اعلام گزارش دانشگاه کلمبيا از وضعيت محيط زيست کشورهای جهان، ايران از نظر شاخص‌های پايداری محيط زيست با قرار گرفتن در انتهای جداول جهانی رتبه ۱۳۲ را به خود اختصاص داد. در اين جدول که ۱۴۶ کشور جهان از نظر وضعيت زيست محيطی، اجتماعی و اقتصادی مورد ارزيابی قرار گرفته اند فنلاند، نروژ، اروگوئه، سوئد، ايسلند و کانادا به ترتيب در جايگاه اول تا ششم جهان قرار گرفتند و کشور ايران تنها با کسب ۸/۳۹ امتياز بعد از کشورهايی همچون آنگولا، بورکينافاسو، ويتنام، ليبی، چاد و... در مقام ۱۳۲ جهان قرار گرفت.
شرق/مژگان جمشيدی
پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۳
با اعلام گزارش دانشگاه کلمبيا از وضعيت محيط زيست کشورهای جهان، ايران از نظر شاخص‌های پايداری محيط زيست با قرار گرفتن در انتهای جداول جهانی رتبه ۱۳۲ را به خود اختصاص داد. در اين جدول که ۱۴۶ کشور جهان از نظر وضعيت زيست محيطی، اجتماعی و اقتصادی مورد ارزيابی قرار گرفته اند فنلاند، نروژ، اروگوئه، سوئد، ايسلند و کانادا به ترتيب در جايگاه اول تا ششم جهان قرار گرفتند و کشور ايران تنها با کسب ۸/۳۹ امتياز بعد از کشورهايی همچون آنگولا، بورکينافاسو، ويتنام، ليبی، چاد و... در مقام ۱۳۲ جهان قرار گرفت. وضعيت ناپايدار زيست محيطی در ايران همچنين موجب شد تا کشور ايران در رده بندی ای که بين اين کشورها صورت گرفته در گروه پنجم يا گروه آخر در کنار ۱۶ کشور ديگر قرار گيرد. اين گزارش که پيش از اين در سال‌های ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲ نيز منتشر شده بود بعد از دو سال تاخير برای سومين بار در سال ۲۰۰۵ منتشر و خلاصه آن چندی قبل در مجمع جهانی داووس نيز ارائه شد. کشور ايران که در سال ۲۰۰۱ در رتبه ۱۰۵ و سال ۲۰۰۲ با يک درجه ارتقا رتبه ۱۰۴ جهان را کسب کرده بود. در سال ۲۰۰۵ با سقوط به انتهای جدول در جايگاه ۱۳۲ جهان قرار گرفته است.
اين در حالی است که بسياری از کشورهای در حال توسعه آفريقايی، آسيايی و آمريکای لاتين با ارتقای شاخص‌های پايداری محيط زيست در کشور خود موفق شدند در مقايسه با سال‌های قبل در جايگاه بهتری قرار بگيرند. از سوی ديگر رئيس سازمان حفاظت محيط زيست هفته گذشته در حالی که در همايش دوسالانه انجمن متخصصان ايران سخنرانی می کرد از اعلام رتبه ايران خودداری و تنها به بيان جزئيات اين گزارش جهانی پرداخت. شاخص پايداری محيط زيست، توانايی دولت ها برای حفظ محيط زيست در دهه‌های آينده را نشان می دهد که برای سنجش آن ۷۶ مولفه به کار گرفته شده که ۳۰ متغير دربرگيرنده مسائل اجتماعی، اقتصادی و سياسی است و ۴۰ متغير زيست محيطی است. تنوع زيستی، کيفيت آب و هوا، برنامه کشورها در راستای کاهش آلودگی آب، هوا، مديريت پسماندها، جنگل، مديريت منابع طبيعی، بهداشت محيط زيست و کاهش گازهای گلخانه ای و سياستگزاری‌های زيست محيطی از مهمترين اين شاخص ها هستند. در اين گزارش همچنين به نقل از صندوق جهانی حيات وحش فهرستی از کشورهايی که بيش از ۵۰ درصد مساحت آنها بيابانی و خشک است ارائه شده است که ايران نيز در زمره اين ۲۱ کشور قرار دارد. اين در حالی است که کمبود منابع آب و بيابان زايی يکی از مهم ترين عوامل تهديد محيط زيست، زمينه ساز بسياری از مشکلات اقتصادی، اجتماعی و سياسی است. با اين وجود ايران در بين اين ۲۱ کشور باز هم در رتبه پانزدهم قرار دارد. کشورهايی همچون ناميبيا، قزاقستان، عمان، الجزاير، امارات متحده عربی و موريتانی نيز در اين ليست قرار دارند اما اين کشور ها از نظر شاخص‌های پايداری محيط زيست باز هم در رتبه هايی بالاتر از ايران قرار دارند به طوری که ناميبيا در پله ۳۲ جهان، قزاقستان ،۷۸ الجزاير ۹۶ و امارات در رتبه ۱۱۰ قرار دارند.

  • توسعه پايدار چشم انداز برنامه چهارم
    رئيس سازمان حفاظت محيط زيست صبح ديروز با حضور در چهارمين همايش بهينه سازی مصرف سوخت در بخش ساختمان با اشاره به برنامه سوم توسعه، عملکرد دولت در بخش محيط زيست را مثبت و قابل قبول ارزيابی کرد و گفت: در برنامه چهارم نيز دولت نگرش توسعه پايدار را دنبال می کند و چشم انداز بسيار خوب و روشنی برای آينده محيط زيست در برنامه چهارم ترسيم شده و اينکه در قانون برنامه چهارم تا اين حد به حفظ محيط زيست اهميت داده شده بسيار استثنايی است. معصومه ابتکار در گفت وگو با «شرق» در پاسخ به اين پرسش که با وجود چشم انداز‌های مطلوب توسعه پايدار در کشور چرا در مقايسه با ۳ سال قبل محيط زيست ايران در جداول جهانی ۲۷ پله سقوط داشته است، خاطر نشان ساخت: از ۷۶ متغير تعريف شده برای ESI يا شاخص پايداری محيط زيست کشور ها، ايران در شاخص‌های مرتبط با محيط زيست مثل کاهش آلودگی هوا، مديريت پسماند و کاهش آسيب پذيری اکوسيستم ها، وضعيت خوبی داشته و رتبه هايی بين ۹۰-۷۰ کسب کرده است ولی در شاخص‌های سياسی، اقتصادی رتبه مورد نظر کسب نشده است. وی افزود: در مورد بعضی متغير ها هم فکر می کنم سنجش خوبی انجام نشده يا شايد اطلاعات درستی نداشتند مثلاً در شاخص علوم و فناوری قطعاً اشتباه شده است. وی در ادامه افزود: شاخص ESI می تواند ابزار خوبی برای سياستمداران باشد ولی شاخص عملکرد زيست محيطی نيست چون برايند چند متغير اقتصادی، سياسی و اجتماعی است. به گفته وی اين ارزيابی جهانی چشم انداز آينده هر کشوری را هم ترسيم کرده است، معصومه ابتکار در پاسخ به اين سئوال که چرا از اعلام رتبه ايران در سخنرانی هفته گذشته خودداری کرده است گفت: ESI هنوز يک شاخص جا افتاده استاندارد نيست و ممکن است از سال آينده وارد شاخص‌های سازمان ملل شود. به رغم اظهارات معصومه ابتکار اين گزارش در يکی از مهم ترين اجلاس‌های جهانی يعنی مجمع جهانی داووس ارائه و مورد توجه بسياری از کشور ها قرار گرفت. ابتکار در گفت وگو با شرق گفت: به هر حال ESI برای ما هم يک زنگ خطر است چون محيط زيست ابعاد همه جانبه ای دارد و اگر بخش سياسی، اقتصادی همگام با محيط زيست نباشند قطعاً مشکلات زيست محيطی بيشتر می شود و شاهد افت شاخص‌های کيفيت زندگی در کشور خواهيم شد.

  • NGOهای زيست محيطی ايران بر لبه پرتگاه
    آمارهای جهانی نشان می دهد کيفيت محيط زيست در ايران در مقايسه با سال ۲۰۰۲ به شدت دچار افت شده است. در اين ارزيابی از وضعيت محيط زيست کشورهای جهان، اعمال سياست‌های مرتبط با کاهش مصرف انرژی و مديريت محيط زيست و منابع طبيعی و کيفيت قوانين و مقررات زيست محيطی نيز مورد سنجش قرار گرفته است که ايران از اين نظر پايين ترين رتبه ها را کسب کرده است. طبق آخرين آمار ارائه شده در گزارش بانک جهانی که در سال گذشته ارائه شد روند تخريب جنگل ها در ايران در ۵۰ سال اخير شدت گرفته است به طوری که روزانه ۳۴۰ هکتار و در هر سال ۱۲۰ هزار هکتار جنگل در کشور تخريب شده است و همين امر باعث شده تا سطح جنگل‌های کشور به ۱/۷ ميليون هکتار کاهش يابد.
    گزارش‌های ديگر حاکی است سالانه ۲۰ ميليون تن فاضلاب تصفيه نشده به آب‌های داخلی، دريای خزر و خليج فارس سرازير می شود. روزانه بيش از ۴۵ هزار تن زباله در شهر‌های کشور توليد می شود که اين رقم به جز توليد زباله در روستاها و بخش صنعت کشور است. در هر سال دو ميليون تن خاک دچار فرسايش می شود. هر سال حدود ۲/۱ ميليون بشکه نفت معادل ۱۶۰ هزار تن در آب‌های خليج فارس وارد می شود و روزانه نيز حدود ۶/۲ ميليون بشکه آب مخلوط با نفت خام به دريا می ريزد. ۵۰ درصد پستانداران و ۲۰ درصد پرندگان ايران در معرض تهديد و انقراض قرار دارند و جمعيت حيات وحش حتی در پارک‌های ملی به شدت کاهش يافته است. نزديک به ۱۶۳ رودخانه آلوده در کشور شناسايی شده که ۷۰-۶۰ رودخانه بيشترين آلودگی را دارند. آلودگی هوا و حوادث رانندگی هر سال ۴۰۰ ميليارد تومان به اقتصاد کشور خسارت می زند و ۹۲ درصد از بيماران ريوی و ۲۰ درصد از بيماران قلبی به دليل آلودگی هوای شهرها به اين بيماری ها مبتلا شده اند و سهم ايران در انتشار گازهای گلخانه ای جهان دو درصد اعلام شده است که با اين وجود باز هم ايران در پيوستن به پروتکل کيوتو همچنان ممانعت می کند. گزارش مشترک دانشگاه کلمبيا و بل آمريکا از شاخص‌های پايداری محيط زيست در کشورهای جهان به خوبی افت کيفيت محيط زيست در ايران را نشان داده است به طوری که ايران در سال ۲۰۰۲ موفق به کسب ۵/۴۴ امتياز شد اما در سال ۲۰۰۵ اين امتياز به ۸/۳۹ امتياز کاهش يافت تا نشان دهد که سياست‌های به کار گرفته شده برای کاهش مصرف انرژی ارتقای سطح زندگی و بهبود وضعيت زيست محيطی نه تنها پيشرفت نداشته که با چالش هم مواجه شده است. اما اين روند نگران کننده حتی تشکل‌های زيست محيطی و جامعه مدنی ايران را هم برنتافته است به طوری که همايش دو روزه شبکه زيست محيطی تهران که قرار بود از روز شنبه آغاز به کار کند به دليل غيبت ۹۰ درصد اعضای تشکل‌های زيست محيطی تهران لغو شد. اين همايش که قرار بود از ساعت ۳۰/۸ دقيقه صبح آغاز به کار کند و در حالی که مديرکل محيط زيست استان تهران، مديرکل دفتر مشارکت‌های مردمی سازمان حفاظت محيط زيست و سه نفر از اعضای هيات علمی دانشگاه تهران حضور يافته بودند بعد از ۵/۱ ساعت انتظار به دليل عدم حضور نمايندگان NGO‌های تهران لغو شد.
  • http://sabz.iran-emrooz.de/more.php?id=11537_0_20_0_M
  • + نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت 21:33  توسط رضا  | 

     
    خاطره سه هزار ساله نوروز
    دكتر نوشيروان كيهانى زاده
    097269.jpg
    يازده روز اول فروردين در دوران هخامنشيان، (فرورتيشن Farvartishn) ويژه انجام مراسم نوروز بود. رئيس كشور در نخستين روز سال نو روحانيون، بزرگان، مقامات دولتى و فرماندهان ارشد نظامى، دانشمندان و نمايندگان سرزمين هاى ديگر را مى پذيرفت و ضمن سپاسگزارى از عنايات خداوند، گزارش كارهاى سال كهنه و برنامه هاى دولت براى سال نو و نظر خويش را بيان مى كرد كه نصب العين قرار گيرد. اين آيين هر سال با جزيى تفاوت رعايت مى شود. رئيس كشور سپس پيشكش ها را دريافت مى كرد كه نمونه آن در كنده كارى هاى تخت جمشيد ديده مى شود. آنگاه مراسم سان و رژه برگزار مى شد و افسرانى كه قهرمان دفاع از وطن شده بودند، ترفيع و پاداش مى گرفتند و مقامات تازه و قضات نو معرفى مى شدند.
    در روز نوروز، مردم نخست به ديدن سالخوردگان خانواده، بيماران و ازكارافتادگان و قبور نياكان و بزرگان مى رفتند و اداى احترام مى كردند. (احترام و رعايت احوال سالخوردگان و نسل بازنشسته، در ميان ايرانيان همواره نهايت اهميت را داشته است). سپس عيدديدنى آغاز مى شد. پيش از ديد و بازديدها، در لحظه تحويل سال هر فرد از خدا مى خواست كه در سال نو روان او را پاك و آرام نگه دارد. اين مراسم پس از ۲۵ قرن به همين صورت ادامه دارد و باعث اعجاب ملل ديگر شده است.سران دولت هخامنشى در آداب و رسوم و قوانين سرزمين هاى غيرآريايى نشين كمتر مداخله مى كردند ولى در مصر كه بيش از يك قرن يكى از ايالات ايران به شمار مى رفت، آيين هاى نوروز را رواج داده بودند و با اعزام سفير به حبشه (اتيوپى) از رئيس انتخابى اين كشور خواسته بودند كه نوروز را به رسميت بشناسد و برگزار كند. آلودن محيط زيست (آب و هوا و زمين) را منع، و براى دروغ گفتن و سوءنيت مجازات در نظر بگيرد.
    داريوش بزرگ كه در گسترش آيين هاى نوروزى در ميان متصرفات غير آرين امپراتورى ايران سعى بليغ داشت در مراسم نوروز ۵۱۵ پيش از ميلاد (هفت سال پس از آغاز فرمانروايى اش) تصميم خود را در زمينه ايجاد سنگ نبشته بيستون _ حاوى آرزوها، اندرزها و شرح قلمرو ايران _ اعلام كرد كه مورخان با توجه به اين سنگ نبشته گفته اند كه ايران تنها كشور جهان است كه سند مالكيت دارد. بزرگترين آرزوى داريوش كه در اين كتيبه آمده است، اين است كه خداوند ايران را از آفت دروغ و خشكسالى مصون بدارد.پس از تكميل ساختمان عظيم و زيباى تخت جمشيد در پارس و گشايش آن، آيين هاى رسمى نوروز، باشكوه بى مانندى در آنجا برگزار مى شد. مراسم نخستين نوروز در تخت جمشيد دو هفته طول مى كشيد. مردم عادى در تالار صد ستون و سران ايالات و مقامات تراز اول در تالارهاى ديگر اين كاخ حضور مى يافتند. كار ساختن تخت جمشيد (يونانى ها پرس پوليس = شهر پارس خوانده اند) ۵۱ سال طول كشيد. داريوش اول تصميم به ساختن آن، در محلى نه چندان دور از پاسارگاد گرفت، ولى پادشاه سوم بعد از او آن را گشود و به اين ترتيب ايران داراى دو پايتخت شد: شوش پايتخت ادارى و تخت جمشيد پايتخت سياسى و شهر همدان پايتخت ييلاقى (تابستانى نسبت به شوش). عنوان «تخت جمشيد» را قرن ها بعد، عوام الناس به آن دادند، حال آنكه اين كاخ با جمشيد افسانه اى ارتباطى نداشته است. از اين كاخ كه گوياى تمدن و پيشرفت ايرانيان باستان است بر قلمروى ميان سند، دانوب، مديترانه و نيل فرمانروايى مى شد، حسادت اسكندر مقدونى نسبت به اين شكوه و عظمت، عامل عمده ويرانى اين كاخ به دست او شد. افراد خاندان سلطنت و درباريان در هر كجاى كشور كه بودند پيش از فرا رسيدن نوروز خود را به تخت جمشيد مى رسانيدند و بهار را در آنجا به سر مى بردند.
    • برخى از رويدادهاى نوروزى
    داريوش دوم به مناسبت نوروز، در سال ۴۱۶ پيش از ميلاد سكه زرين ويژه اى ضرب كرد كه يك طرف آن شكل سربازى را در حال تيراندازى با كمان نشان مى دهد. ضرب سكه زر و سيم يك قرن پيش از آن، توسط داريوش اول آغاز شده بود. سكه هاى داريوش اول به «داريك» يا «دريك» موسومند. بايد توجه داشت كه رسم دادن سكه به عنوان عيدى از زمان هرمز دوم _ شاه ساسانى در سال ۳۰۴ ميلادى آغاز شده است. ۱۵ سال پيش از آن (مارس ۴۰۱ پيش از ميلاد) چون ايران در آستانه جنگ داخلى (مخالفت كوروش كوچك با شاه شدن برادرش اردشير دوم) بود مراسم نوروزى به صورت خصوصى برگزار شده بود.
    مهستان (مه: بزرگ)، پارلمان ايران در عهد اشكانيان نخستين جلسه خود را در نوروز سال ۱۷۳ پيش از ميلاد با حضور مهرداد اول _ شاه وقت _ برگزار كرد و اولين مصوبه آن انتخابى كردن شاه بود. عزل شاه نيز در اختيار همين مجلس قرار گرفت. البته طى شرايطى از جمله خيانت به كشور، ابراز ضعف و نيز جنون، بيمارى سخت و از كارافتادگى. ايران در آن زمان داراى دو مجلس بود. مجلس شاهزادگان و مجلس بزرگان كه جلسه مشترك آنها را «مهستان» مى خواندند.
    در سال ۵۲ ميلادى، مهستان كه از نحوست ۱۳ فروردين مى ترسيد، چند روز ايران را بدون شاه گذارد و روز ۱۵ فروردين «بلاش» را از ميان شاهزادگان اشكانى به شاهى برگزيد كه از همه آنان كوچك تر بود و استدلال كرد كه «مصلحت» انتخاب بلاش را ايجاب مى كرد، شاه قبلى در ايام نوروز مرده بود، نحوست رقم ۱۳ از يونانيان است كه با اسكندر وارد ايران شده است.
    نوروز ايرانى برحسب سال مصادف است با يكى از اين سه روز در تقويم ميلادى؛ ۲۰ ، ۲۱ و يا ۲۲ مارس (مارچ)، در مارس ۴۴ پيش از ميلاد ايران خود را براى دفاع در برابر حمله احتمالى «سزار» آماده مى كرد كه خبر رسيد سزار ۱۵ مارس (هفت روز پيش از نوروز) در سناى روم ترور شده است و شاه جريان را به اطلاع رجال كشور رسانيد كه ايام عيد را در دلواپسى به سر برده بودند، سپهبد سورنا فرمانده كل ارتش ايران ۹ سال پيش از آن (سال ۵۳ پيش از ميلاد) در «حران» ارتش روم را درهم شكسته بود، در اين جنگ، كراسوس كنسول روم و فرمانده اين ارتش كشته شده بود و سزار تصميم به انتقام گيرى داشت.اردشير پاپكان _ كه در سال ۲۲۶ ميلادى سلسله ساسانيان را تاسيس كرده بود چهار سال بعد از دولت روم كه در جنگ از وى شكست خورده بود، خواست كه نوروز ايرانى را به رسميت بشناسد و سناى روم نيز آن را پذيرفت و از آن پس نوروز ما در قلمرو روم به Lupercal معروف شد.
    در دوران اشكانيان ايام نوروز به پنج روز كاهش يافته بود اما اردشير به تقاضاى «تنسرTansar» موبد موبدان (روحانى ارشد زرتشتيان) روز ششم فروردين _ زادروز زرتشت _ را بر آن اضافه كرد و چون ايرانيان روز هفتم فروردين را خوش يمن مى دانستند و بيشتر ازدواج ها را به اين روز موكول مى كردند، از آن زمان ايام نوروز كه روزهاى روح ابدى، شادى ها و پاكى ها به شمار مى آمدند، به هفت روز افزايش يافت و ايرانيان در اين هفت روز دست از كار مى كشيدند.
    097266.jpg
    در طول حكومت ساسانيان اهميت نوروز افزايش يافت. نه تنها يك عيد ملى بود بلكه ايام تميز كردن محيط زيست، پوشيدن لباس نو، تميز كردن بدن، استغفار از گناهان، دلجويى از پيران، تجديد دوستى ها، استحكام خانواده و بيرون كردن افكار بد و پليدى ها از روح و روان به شمار مى آمد. در اين عهد، تشريفات نوروزى مفصل شد، از جمله روشن كردن آتش روى بام ها در شب نوروز به منظور سوزاندن پليدى ها كه اينك اين رسم به روشن كردن شمع سر سفره هفت سين تبديل شده است. ساسانيان معتقد بودند كه هدف كوروش بزرگ از اعلام نوروز به عنوان يك روز ملى، برقرارى عدالت، نظم، برادرى، انسان دوستى و پاكدامنى بوده و بايد تحقق يابد.در مارس ۳۲۶ ميلادى ميان ارتش ايران به فرماندهى شاپور دوم و ارتش روم به فرماندهى كنستانتينوس دوم امپراتور اين كشور جنگى خونين و پرتلفات درگرفته بود. با اينكه پيروزى با ارتش ايران بود، شاپور دوم ۲۰ مارس (شب عيد نوروز) به رغم مخالفت افسرانش كه در شرف بردن جنگ بودند، آتش بسى دوهفته اى اعلام كرد تا سربازان بتوانند آئين هاى نوروزى را برگزار كنند. كنستانتينوس دوم كه نيروهايش تلفات شديد داده بودند، پس از اين آتش بس موقت حاضر به ادامه جنگ نشد و روز دهم آوريل ميان دو امپراتور پيمان صلح به امضا رسيد.در مراسم نوروز سال ۳۹۹ ميلادى، چند مسيحى ايرانى كه موفق به ورود به كاخ يزدگرد شاه وقت (ساسانى) شده بودند، فى البداهه از او تقاضاى آزادى مذهبى براى خود كردند. اين آزادى كه مورد درخواست دولت روم هم بود به تمامى مسيحيان در قلمرو امپراتورى ايران داده شد.در نوروز سال ۵۰۱ ميلادى (۱۳۴۹ سال پيش از انتشار مانيفست كمونيست به قلم كارل ماركس) مزدك _ روحانى زرتشتى _ جنبش سوسياليستى خود را بر پايه مالكيت عمومى دارايى ها، استفاده از توليدات و ثروت برحسب نياز فرد و برابرى اجتماعى _ اقتصادى همه مردم علنى ساخت كه مورد توجه مردم كه گرفتار جامعه اى طبقاتى و وجود شكاف عظيم ميان فقير و غنى بودند، قرار گرفت و حتى شاه وقت ايران _ قباد _ متمايل به افكار او شد.بعد از اسلام تا مدتى مراسم نوروز در ايران به صورت خصوصى و خانوادگى برگزار مى شد. با وجود اين نوروز ايرانى از طريق مسلمانان تا اندلس (اسپانيا) گسترش يافت. از زمان عباسيان به دليل بسط نفوذ ايرانيان در دستگاه خلفاى اين دودمان مراسم نوروز به اين دستگاه راه يافت ولى عيدى رسمى نبود. در روايت است كه هارون الرشيد خليفه معروف عباسى هزاران سكه نقره كه يك طرف آنها را رنگ زده بود (علامت گذارى كرده بود) در مراسم نوروز (سال ۲۱۱ هجرى) در شهر بغداد به بزرگانى كه به ديدن او رفته بودند هديه داد و به آنان تاكيد كرد كه سال آينده كسى سكه دريافت خواهد كرد كه سكه هاى امسال را با خود بياورد و به او نشان بدهد. هدف هارون  اين بود كه سكه هاى عيدى را كه داده بود خرج نكنند.۲۴ مارس ۷۲۱ ميلادى (در جريان آئين هاى نوروزى) «پوشان» از شاهزادگان ساسانى، هشتاد سال پس از جنگ نهاوند ادعاى سلطنت و احياى حكومت ساسانيان را كرد و گروهى گرد او جمع شدند ولى كارى از پيش نبردند. چهار سال پس از پوشان در مارس سال ۷۲۵ ميلادى (ايام نوروز ايرانى) يك شاهزاده ديگر ساسانى به نام خسرو از نوادگان يزدگرد سوم در شهر مرو خود را شاه ايران خواند. كار اين شاهزاده هم با اين كه علاوه بر گروهى ايرانى جمعى از تركان مهاجر نيز به او پيوسته بودند به جايى نرسيد. مورخين ناكامى اين دو شاهزاده را به سبب خودخواهى آن دو نوشته اند و اضافه كرده اند كه اگر هدفشان فقط ايران دوستى و احياى استقلال وطن بود شايد به پيروزى هايى دست مى يافتند.مردآويز زيارى (مازندرانى) از قهرمانان ملى ايرانيان كه بر قسمت بزرگى از ايران زمين حكومت مى كرد و اصفهان را پايتخت خود قرار داده بود كمر به برگزارى آئين هاى ملى ايران از جمله تيرگان، مهرگان، سده، چهارشنبه سورى و مهمتر از همه نوروز درست مطابق عهد ساسانيان بسته بود و در اين راه سخت گيرى زياد و افراط بيش از حد از خود نشان مى داد به گونه اى كه در سال ۹۳۴ ميلادى دست به تنبيه كاركنانى زد كه در آذين بندى اصفهان براى نوروز سليقه كافى به كار نبرده بودند و همين امر سبب شد كه خدمه غيرايرانى كه مورد انتقاد قرار گرفته بودند از بيم جان خود او را در حمام كشتند. مردآويز همان سال جشن سده را در اصفهان برگزار كرده و در آن شركت جسته بود. وى بود كه پس از راندن دست نشاندگان عربان از مناطق مركزى ايران دستور اكيد داده بود كه ايرانيان جز به فارسى نگويند و ننويسند.اميراسماعيل سامانى از دودمان ژنرال بهرام مهران (بهرام چوبين، متولد رى و نابغه نظامى ايران) كه به تجديد حيات زبان فارسى و فرهنگ ايرانى كمك فراوان كرد در سال ۸۹۲ ميلادى از رياضيدان هاى خراسان خواست كه تقويم ساسانى را دوباره نويسى كنند تا «نوروز» در ساعت درست هنگام عبور خورشيد از استوار آغاز شود و حلول سال دقيق باشد. اين آرزو سال ها بعد توسط «عمر خيام» تحقق يافت و تقويم هجرى خورشيدى و لحظه دقيق حلول سال نو تهيه شد. ملك شاه سلجوقى كه عمرخيام نيشابورى در دوران حكومت او تقويم خورشيدى را تنظيم كرده بود از همان زمان دستور رعايت آن را داد كه طبق قانون از نوروز ۹ دهه پيش  نوشتن تاريخ مكاتبات در ايران با تقويم خورشيدى رسمى شده است.۲۲ مارس سال ۹۷۸ ميلادى (۳۵۷ خورشيدى) بيمارستانى كه به دستور عضدالدوله ديلمى در شهر بغداد ساخته شده بود به مناسبت نوروز گشايش يافت. اين بيمارستان را به نام عضدالدوله بيمارستان عضدى خواندند. در زمان ديليمان حكومت بغداد در دست ايرانيان بود. عضدالدوله شهر شيراز را پايتخت خود قرار داده بود.شاه اسماعيل صفوى روز ۱۱مارس (در سال ۱۵۰۲ ميلادى) و ۹ روز مانده به نوروز را براى تاجگذارى خود تعيين كرده بود تا آئين هاى نوروزى را در كسوت شاه ايران برگزار كند. وى كه در تبريز خود را شاه ايران اعلام كرده بود در همين مراسم گفته بود كه مكلف به احياى امپراتورى ايران است.
    در سال ۱۵۹۷ ميلادى شاه عباس صفوى آئين  نوروز را در عمارت «نقش جهان» برگزار كرد و در نطق خود به اين مناسبت اعلام داشت كه اصفهان پايتخت هميشگى ايران خواهد بود و تصميم دارد آن را به صورت زيباترين و امن ترين شهر جهان درآورد و به نمايندگان كشورهاى خارجى كه به شركت در مراسم دعوت شده بودند اجازه داد كه براى كشور خود در اصفهان سفارتخانه بسازند. شاه عباس اول اكتبر سال ۱۵۸۸ ميلادى رئيس كشور ايران شده بود. وى در رعايت اعياد ملى و مذهبى شيعه دقت كامل به عمل مى آورد.
    نادر شاه به نوروز و آئين هاى آن علاقه مندى فراوان داشت. وى سكه خود موسوم به سكه نادرى را در سال ۱۷۳۵ ميلادى، در مراسم سلام نوروز رايج ساخت و قطعاتى از آن را به رسم عيدى به منشى ها و افسران خود داد كه در يك طرف سكه نقش شده بود: «الخير فى ما وقع» و در طرف ديگر سكه اين عبارت ديده مى شد: «نادر ايران زمين». اين عبارت نشان مى دهد كه نادر خواهان احياى امپراتورى ايران در چارچوب مرز هاى عهد ساسانيان، اشكانيان و هخامنشيان بوده است. نادرشاه در سال ۱۷۳۹ در جريان لشكر كشى به هند، پس از شكست دادن ارتش ۳۶۰ هزار نفرى اين كشور و دريافت تاج  شاه هند، براى ورود به دهلى منتظر فرارسيدن نوروز شد تا در روزى سعد به اين آرزو برسد و روز ۲۰ مارس (نوروز) وارد دهلى شد و مراسم عيد را در كاخ دهلى برگزار كند.كريم خان زند (وكيل مردم) پس از اعلام شهر شيراز به پايتختى ايران، از سال ۱۷۶۱ ميلادى به بعد سلام نوروزى را در عمارتى كه اينك موزه پارس ناميده مى شود، برگزار مى كرد و سپس به ديدن مردم عادى (كوچه  و خيابان) مى رفت. وى در نخستين نوروز در شيراز، از جيب خود چند نوازنده را اجير كرد كه در ميدان هاى شهر بنوازند و مردم را شاد كنند كه بعداً اين رسم شامل روز هاى ديگر هم شد. كريم خان براى شاد كردن مردم و زدودن غم هايشان هر اقدامى را كه مى توانست، مى كرد.آغا محمد خان قاجار با همه سفاكى و داشتن ريشه و تبار مغولى، «نوروز» را براى تاجگذارى اش تعيين كرد. وى در نوروز سال ۱۱۷۴ هجرى شمسى (مارس ۱۷۹۵ ميلادى) در تهران تاجگذارى كرد و اين شهر را پايتخت قرار داد كه هنوز پايتخت است.تهرانى ها سال ۱۳۳۲ را در سايه ترس از تيفوس آغاز كردند و نوروز خوبى نداشتند. بيمارى مسرى و كشنده تيفوس كه نتيجه فقر ناشى از جنگ و اشغال نظامى ايران بود از اواخر سال ۱۳۲۱ بر بيچارگى مردم افزوده بود و هر روز صدها تن از اين بيمارى و بعضاً در گوشه كوچه و خيابان هاى پايتخت جان مى سپردند. از ترس اين بيمارى كه بعداً به نقاط ديگر كشور سرايت كرد كسى جرات دست زدن به كاسه ديگرى و رفتن به مهمانى شام و ناهار را نداشت. با وجود اين، مراسم عيد ديدنى با احتياط تمام انجام شد.دكتر محمد مصدق نخست وزير وقت و مبارز راه ملى شدن نفت ايران روز ۲۹ اسفند هر سال را روز ملى شدن نفت، يك روز ملى و تعطيل عمومى اعلام كرد.
    ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ طرح ملى شدن نفت ايران به صورت قانون درآمده بود كه در اجراى آن پس از پنج دهه از انگلستان در نفت ايران خلع يد شد و اين دولت را چنان برآشفت كه تا بر اندازى حكومت دكتر مصدق در مرداد ۱۳۳۲ دست از مخالفت، تحريك، تحريم و توطئه نكشيد.يك روز پيش از اعلام روز ۲۹ اسفند به عنوان يك روز ملى، دكتر مصدق جزئيات ظلم هاى انگلستان به ملت ايران در طول ۱۵۰ سال و مداخلات اين دولت از جمله انحصار نفت ايران در دست خود را براى ده ها روزنامه نگار آمريكايى كه به تهران آمده بودند تشريح كرده بود و چند روز پيش از آن هم آب پاكى روى دست نمايندگان بانك جهانى كه براى ميانجيگرى به تهران آمده بودند، ريخته بود.
    http://www.sharghnewspaper.com/831227/html/spc5.htm
    + نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت 21:32  توسط رضا  | 

      
    خليج فارس شيار هلالي شكلي كه بيش از يك چهارم ذخاير فسيلي جهان را در خود دارد و از طريق درياي فسيلي جهان را در خود دارد و از طريق درياي عمان به اقيانوس هند و آب هاي آزاد راه مي يابد طولي نزديك به 900 كيلومتر و پهناي نزديك به 240 كليومتر دارد. اين خليج در كشاله و چين خوردگي هاي پست و فرو افتاده جنوب زاگرس پديد آمده است . خليج فارس و كشورهاي ريز و درشت پيرامون آن نزديك به يك 10 درصد از گستره 44 ميليون كليومتر مربع قاره آسيا را در بر ميگرد.
    خليج فارس به مثابه يك راه آبي و دريايي از آغاز تاريخ موقعيت بر جسته سياسي داشته است و به نوعي خاستگاه تمدن هاي بزرگ خاور باستان با پيشينه اي چند هزار ساله است . از قرن ها پيش عيلاميان از بندر بوشهر و جزيره خارك براي سكنا و كشتيراني و حكمفرمايي بر سواحل خليج فارس و بازرگاني با هند غربي و دره نيل استفاده مي كردند.
                                                                                                 ابو الفضل انصاری

    http://www.khaligfars.com/news/005863.php

    + نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت 21:31  توسط رضا  | 

    انگليس ها از قديم درصدد بودند كه خليج فارس را تبديل به يك درياي انگليسي كنند. بعدها در دهه 1980 آمريكايها هم به پيروي از آنها از تبديل خليج فارس به خليج آمريكايي سخن گفتند. از نظر آمريكايها و اروپايها اين منطقه «شريان حياتي غرب» در منطقه «استراتژيك غربي» و «حوزه منافع ويژه» است ، لذا اگر قادر باشند خليج فارس را بطور مستقيم يا غير مستقيم تحت تسلط خود درمي آورند.
    ما واقعت مطلب اين است كه خليج فارس يك نام كهن تاريخي است كه از بدو تاريخ بر روي اين خليج گذاشته شده استو انگيزه تلاش حساب شده اي كه براي تغير اين نام بعمل مي آبد ايجاد فتنه و اختلاف بين كشورهاي اين منطقه نيست. همچنان كه « ژان ژاك پريني» نويسنده كتاب خليج فارس اعتراف مي كند. «ملل و طوايف بسياري بر كرانه هاي خليج فارس استيلا يافته وفرمانروايي كرده اند ولي روزگارشان سپري شده و منقرض شده اند. تنها قوم پارس است كه با هوش درايت خود همچنان پابرجا زيسته و ميراث حاكميت خود را تاكنون نگهداري كرده است.»
    درباره نام خليج فارس تا اوايل دهه 1960 ميلدي هيچ كونه بحث و جدلي در ميان نبوده و در تمام منابع اروپايي و آسيايي و آمريكايي و دايرة المعارف ها و نقشه هاي جغرافيايي اين كشورها نام خليج فارس در تمام زبانها به همين نام ذكر شده است. اصتلاح «خليج عربي» براي نخستين بار از طرف يكي ا نمايندگان سياسي انگليس در خليج فارس به نام «سر چارلز بلگريو» عنوان شده و در واقع او بوده است كه قصد تفرقه بين ايران و كشورهاي عرب از اين واژه استفاده نموده است. سر چارلز بلگريو كه بيش از 30 سال نماينده سياسي و كارگزار دولت انگليس در خليج فارس بوده است ، بعد از مراجعت به انگلستان در سال 1966 كتابي درباره سواحل جنوبي خليج فارس منتشر كردو در آن براي اولين بار نوشت كه «عربها ترجيح مي دهند خليج فارس را خليج عربي بنامند». نقل است كه بلافاصله بعد از انتشار كتاب «ساحل دزدان» نامي كه پيشتر به سواحل جنوبي خليج فارس اطلاق مي شد استفاده از اصطلاح خليج عربي در مطبوعات منطقه آغاز شد و پس از چندي در مكاتبات رسمي كشورها حاشيه خليج فارس « Arabian Gulf » به جاي « Persian Gulf  » نشست.
    دولت ايران در همان زمان در برابر اين نام مجعول عكس العمل نشان داد و گمرك و پست ايران از قبول محموله هايي كه به جاي خليج فارس نام خليج عربي بر روي آن نوشته شده بود ، خودداري كرد . ايران همچنين در مجامع و كنفرانس هاي بين المللي نيز در صورت به كار بردن اين اصطلاح ساختگي از سوي نمايندگان كشورهاي عرب عكس العمل نشان مي داد. در اين زمان بعضي از كشورهاي عربي حتي اعتبار هنگفتي از محل در آمد هاي كلان نفتي خود در اختيار بعضي از ماموران سياسي در خارج از مي گذاردند تا با تطميع مطبوعات خارجي نام مجعول خليج عربي را به جاي خليج فارس رواج بدهند.
    در نيمه نخست بهمن ماه سال 1370 شمسي سر ويراستار سازمان ملل متحد با اشاره به اعتراض هاي پياپي نمايندگان ايران در آن سازمان به استفاده از نام ساختگي خليج عربي در اسناد اين سازمان از كاركنان سازمان ملل خواسته تا اعتراض دولت ايران را هميشه در نظر داشته باشند. كار به جايي رسيد كه در يازدهم شهريور ماه سال 1371 هنگامي كه حيدر ابوبكر العطاس نخست وزير جمهوري يمن در اجلاس سران جنبش عدم تعهد كه در جاكارتا پايتخت اندونزي برگزار مي شد،‌ از نام ساختگي خليج عربي استفاده كرد، با اعتراض شديد نمايندگان ايراني رو به رو شد. او سرانجام از نمايندگان ايران عذر خواهي كرد. و اين عمل را غير عمد خواند.
    46 سال پيش در روز 13 مرداد ماه سال 1337 ايران به دليل تغيير نام خليج فارس به خليج عربي از سوي عراق و برخي ديگر از كشورهاي عربي و انگليس اعتراض خود را به دولت جديد عراق به رهبري قاسم ، اعلام كرد.
    استفاده از نام « خليج عربي » در كشورهاي عربي عمدتاً از زمان رياست جمهوري جمال عبدالناصر در مصر باب شد كه در زمان خود رهبر جنبش ملي جهان عرب به شمار مي رفت .

    http://www.khaligefars.com/news/005982.php
    + نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت 21:29  توسط رضا  | 


    خليج فارس ، نام تاريخي آبهايي است كه از زمان باستان تا به حال به كار برده شده است . بنا بر مدارك متقن ، يونانيان آن را « Sinus Persicus »  ،‌ روميان « Mare Persicus » و عربها نيز قرنها آن را « خليج فارس » يا « بحر فارس » مي ناميدند.
    زمين شناسان معتقدند كه در حدود پانصد هزار سال پيش ، صورت اوليه خليج فارس در كنار دشت هاي جنوبي ايران تشكيل شد و به مرور زمان ، بر اثر تغيير و تحول در ساختار دروني و بيروني زمين ، شكل ثابت كنوني خود را يافت. قدمت خليج فارس با همين نام چندان ديرينه است كه عده اي معتقدند : « خليج فارس گهواره تمدن عالكم يا مبداپيرائي نوع بشر است. » ساكنان باستاني اين منطقه ، نخستين انسان هايي بودند كه روش دريانوردي را آموخته و كشتي اختراع كرده و خاور و باختر را به يكديگر پيوند داده اند 
    اولين بار يوناني ها بودند كه اين خليج را « پرسيكوس سينوس » يا « سينوس پرسيكوس » كه همان خليج فارس است ، ناميده اند. از آنجا كه اين نام براي اولين بار در منابع درست و معتبر تاريخي كه غير ايرانيان نوشته اند آمده است ، هيچ گونه شائبه نژادي در وضع آن وجود ندارد . چنان كه يونانيان بودند كه نخستين بار ، سرزمين ايران را نيز « پارسه » و « پرسپوليس » يعني شهر يا كشور پارسيان ناميدند. استرابن جغرافيدان قرن اول ميلادي نيز به كرات در كتاب خود از خليج فارس نام برده است. وي محل سكونت اعراب را بين درياي سرخ و خليج فارس عنوان مي كند. همچنين « فلا ريوس لآريانوس » مورخ ديگر يوناني در كتاب تاريخ سفرهاي جنگي اسكندر از اين خليج به نام « پرسيكون كيت » كه چيزي جز خليج فارس ، نيست نام مي برد.
    البته جستو جو در سفر نامه ها يا كتاب هاي تاريخي بر حجم سندهاي خدشه ناپذيري كه خليج فارس را « خليج فارس » گفته اند ،‌مي افزايد . اين منطقه آبي همواره براي ايرانيان كه صاحب حكومت مقتدر بوده اند و امپراطوري آنها در قرن هاي متوالي بسيار گسترده بود هم از نظر اقتصادي و هم از نظر نظامي اهميت خارق العاده اي داشت. آنها از اين طريق مي توانستند با كشتي هاي خود به درياي بزرگ دسترسي پيدا كنند و به هدف هاي اقتصادي و نظامي دست يابند . آثار عرب زبان نيز بهترين و غني ترين منابعي هستند كه براي اقتصادي و نظامي دست يابند. آثار عرب زبان نيز بهترين و غني ترين منابعي هستند كه براي شناسايي و توجيه كيفيت تسميه اين دريا مي تواند دراين بررسي مورد استفاده قرار گيرد. در اين منابع و آثار از درياي فارس و چگونگي آن بيش از آثار فرهنگي موجود در هر زبان ديگري گفت و گو شده است . تمام كساني كه نسبت به متون دوره اسلامي شناختي حداقل داشته باشندبا نام مسعود ابن بطو طه ،‌حمدا… مستوفي ياقوت حموي ، حمزه اصفهاني ، ناصر خسرو قبادياني ، ابوريحان بيروني ، ابن بلخي و ديگراني كه اكثر آنان كتاب هاي خود را به زبان عربي نيز نوشته اند ، آشنا هستند . گذشته از متقدمان نامبرده مي توان از نويسندگان عرب متاخر نيز نامبرد كه در آثار خود از نام  « خليج فارس »  بدون كم و كاست ياد كرده اند.
    درزير به چند سند مهم تاريخي اشاره مي شود:
     1- در سنگ نبشته داريوش هخامنشي در مصر متعلق به سال 518 تا 515 پيش از ميلاد، در عبارت « درايه تپه هچا پارسا آيي تي هني » ، دريايي كه از پارس ميرود يا سر ميگيرد، نام درياي پارس آمده است. داريوش نخستين ناوگان دريايي جهان را به وجود آورد. كشتي هاي او طول رودخانه سند را تا سواحل اقيانوس هند و درياي عمان و خليج فارس پيمودند ، و سپس شبه جزيره عربستان را دور زده و تا انتهاي درياي سرخ و بحر احمر كنوني رسبدند . او براي نخستين بار در محل كنوني كانال سوئز فرمان كندن آبراهي را داد وكشتي هايش از طريق همين آبراه به درياي مديترانه راه يافتند. در كتيبه اي كه در محل اين كانال به دست آمده نوشته شده است :‌« من پارسي هستم . از پارس مصر را گشودم . من فرمان كندن اين آبراه را داده ام از رودي كه از مصر روان است به دريايي كه از پارس آيد پس اين جوي كنده شد چنان كه فرمان داده ام و ناوها آيند از مصر از اين آبراه به پارس چنان كه خواست من بود.»
    2- بطلميوس ، عالم و جغرافيدان مشهور قرن دوم ميلادي ، در كتاب جغرافياي عالم كه به زبان لاتين نگاشته شده ، از نام « پرسيكوس سينوس » به عنوان خليج فارس ياد كرده است.
    3- در سال 425 پيش از ميلاد ،‌هردوت ، مورخ مشهور يوناني در كتاب تاريخ معروف خود ، نام خليج فارس را   « بحر احمر »  يا « درياي سرخ » ناميده است.
    4- در سال 1892 ،‌لرد كرزن ، وزير امور خارجه انگلستان ، در كتاب « ايران و قضيه ايران » ، بارها به نام خليج فارس اشاره كرده است.
    5- ويليام راجرز ، وزير امور خارجه وقت ايالات متحده آريكا ، در گزارش مورخ 1971 ميلادي خود در مورد سياست خارجي اين كشور از نام خليج فارس استفاده كرده است ، از جمله فرهنگهاي آلماني ،‌ انگليسي ،  آمريكائي ، فرانسوي ، تركي و …
    6- در فرهنگهايي كه به زبان هاي مختلف تدوين و چاپ شده است ، ‌از جمله فرهنگهاي آلماني ،  انگليسي ، ‌آمريكائي ، فرانسوي ،‌تركي و … خليج فارس نيز به همين نام آورده شده است .
    7- « كوين توس كوروسيوس روفوس » مورخ رومي كه در قرن اول ميلادي مي زيسته اين دريا را درياي پارس يا آبگير فارس خوانده است. پيش از استقرار آرياي ها بر فلات ايران ،‌آشوريان اين دريا را كه به كتيبه هاي خود با نام « نارمرنو » كه به معني « رود تلخ » است ياد كرده اند.
    8- « هكاتيوس هلطي » از علماي قـديـم يونان و ملقب بـه پدر جغرافـيا در سال 475 قبـل از ميـلاد اگر چه از « بحر احمر » و خليج عرب نام برده اما از درياي پارس نيز استفاده كرده است. كارشناسان مسائل تاريخي معتقدند كه خليج عرب همان درياي سرخ يا اريتره امروزي است و نه خليح فارس .
    9- معروفترين دايره المعارف دنيا يعني المنجد كه سند قاطعي براي مراجعه است از تركيب خليج فارس بهره برده است .از سوي ديگر دلايل و مستندات حقوقي معتبري نيز درباره اصالت نام خليج فارس وجود دارد كه به قرن 16 ميللادي باز مي گردد . طي سالهاي 1507 تا 1560 در كليه موافقتهايي كه پرتقال، اسپانيا، بريتانيا، هلند، فرانسه، آلمان با دولت ايران داشتندحتي در متون عربي نيز از عبارت «خليج الفارسي» و در متن انگليسي «پرشين گلف» استفاده شده است.
    از جمله اين اسناد سند استقلال كويت است بين امير اين كشور و نمايندگان بريتانيا كه اين چنين آغاز مي شود: «حضرت صاحب الفخامه السياسي لصاحبه اجلاله من الخليج فارسي المحترم....» اين سند توسط عبد السالم الصباح نيز امضاء شده است .
    نام خليج فارس در سازمان ملل متحد :
    تاريخ دانان مي گويند كه از آغاز قرن بيستم كه نام خليج فارس بيش از درياي فارس مورد استفاده قرار گرفت، اين ذهنيت را ايجاد كرد كه درياي پارس نامي كهن است و خليج فارس نامي تازه كه جانشين ان شده است. استدلال اعراب نبز شايد چنين باشد كه اگر درياي پارس به خليج فارس تغيير كرده پس ميتواند به خليج عربي نيز بدل شود اما سازمان ملل متحد در اين زمينه مرجع است. سازماني كه 22 كشور عربي و حاشيه خليج فارس نيز عضو آن هستندتا به حال دو بار نام تاريخي و اصيل اين آبراه را « خليج فارس» اعلام كرده است .
    سازمان ملل متحد اولين بار طي ياداشت unaDQ/311   به تاريخ پنجم مارس 1971 و بار دوم طي ياداشت unla4.5.8.2   مورخ دهم اوت 1984 نام رسمي درياي جنوبي ايران و شرق شبه جزيره عربستان را خليج فارس اعلام كرد. كنفرانس ساليانه سازمان ملل درباره هماهنگي در مورد نام هاي جغرافيايي نيز هر سال بر نام خليج فارس تاكيد كرده است.
    دبير خانه اين سازمان در سند مورخ 5 مارس سال 1971 ميلادي و يادداشت AD311/IGEN   به دولت ايران ، ياد آور مي شود كه عرف جاري در دببر خانه  سازمان ملل متحد در اسناد و نقشه هاي جغرافيايي منطقه آبي بين ايران ازسمت شمال و خاور و تعدادي از كشورهاي عربي از سوبي جنوب و باختر به نام خليج فارس ناميده ميشود و اين ، بنا بر عرف قديمي انتشار اطلس ها و فرهنگهاي جغرافيايي است.
    اين دبيرخانه همچنين بايت اشتباهي كه سازمان ملل در برخي اسناد در به كار بردن نام خليج فارس مرتكب شده ، عذر خواهي كرده آن را اشتباه سهوي دانسته ( سند 26 ژوئن 1991 ميلادي در سازمان ملل ) و از كار گزاران سازمان خواسته است كه هموراه اين موضع ايران را درنظر داشته باشند .
    با توجه به اسناد و مدارك متقن فوق درج نامهاي جعلي در كنار يا به جاي خليج فارس ، نشأت گرفته از سياستهاي خصمانه شبكه هاي فرهنگي غرب است كه سعي در شكاف و اختلاف افكني بين كشورهاي خاور ميانه و حوزه خليج فارس را دارد، چون اين منطقه از نظر حوزه جغرافيايي و ژئو پلتيكي ، يك كنطقه واحد و همگراست.

                 

     

                                                                                                    نویسنده:ابوالفضل انصاری.

     

    http://www.khaligefars.com/news/006075.php


    + نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت 21:28  توسط رضا  | 

    حجت‌الاسلام مهدي كروبي در گفت‌وگو با ويژه‌نامه نوروزي «آفتاب يزد»، داستان آشنايي خود با شهرام جزايري را تشريح كرد: من از سال‌هاي پيش از پيروزي انقلاب، كمك‌هايي براي خانواده زندانيان سياسي ـ اعم از مذهبي و غيرمذهبي ـ جمع‌آوري مي‌كردم و هميشه يكي از اتهامات من در دادگاه‌هاي رژيم گذشته، اين بود كه با كمك مالي به خانواده زندانيان و زندانيان آزادشده، باعث تشويق آنها مي‌شوم و به اين جهت، بعضا شكنجه‌هاي زيادي به خاطر عدم افشاي نام كمك‌كنندگان تحمل كردم.
    در آستانه انقلاب هم توزيع كمك بين اعتصابيون و خانواده‌هاي آنها به عهده اينجانب گذاشته شده بود، پس از انقلاب هم به دليل مسئوليت در كميته امداد و بنياد شهيد، صدها ميليون تومان و بلكه ميلياردها تومان كمك از افراد نيكوكار دريافت و عينا براي نيازمندان هزينه كرده‌ام. شما مي‌توانيد از مخالفان سياسي اينجانب سؤال كنيد كه بعضي از آنها تاكنون چقدر پول براي كمك به مستمندان و نيازمندان از اينجانب دريافت كرده‌اند. به صراحت بگويم كه اگر همين امروز هم شهرام يا بهرام نامي پيدا شود و بدون آن‌كه تقاضاي خاصي از من داشته باشد ـ و من هم سابقه منفي از او سراغ نداشته باشم ـ مبالغي براي كمك به افراد نيازمند در اختيار بنده بگذارد، با كمال ميل قبول خواهيم كرد. همان‌طور كه در جريان شهرام جزايري هم، او از من كوچك‌ترين توصيه‌اي براي انجام كارهاي خود نخواست و اوصلا نيازي هم به توصيه بنده نداشت، چون خوشبختانه آن‌قدر ارتباطات مؤثر با همه به خصوص دوستان آن‌طرفي داشت كه همه مشكلات او را حل مي‌كردند!
    آيا مايليد توضيح دهيد، آشنايي شما با او چگونه بوده است؟ من نمي‌خواهم برداشت بعضي افراد كه مي‌گويند اصل قصه يك نقشه بوده است، بپذيرم، چون در يكي دو ملاقات كه او را ديدم، به نظرم انسان پيچيده و مغرضي نبود. اگر اشتباه نكنم يك يا دو ماه قبل از دستگيري شهرام جزايري، من عازم سفر به يكي از استان‌هاي محروم بودم. دو تن از چهره‌هاي محترم و شناخته‌شده كه هر دو آنها، هم‌اكنون مسئوليت مهمي هم دارند، به من گفتند در سفر به آن استان، افراد نيازمند زيادي به شما مراجعه مي‌كنند و شما هم بودجه‌اي براي كمك به آنها نداريد. شهرام جزايري مايل است مبلغي براي كمك به اين افراد پرداخت كند. من هم ابتدا سؤال كردم در برابر اين كار چه توقعي دارد كه آنها گفتند هيچ توقعي ندارند. جالب است بدانيد كه مدت كوتاهي پس از پرداخت اين مبلغ كه شهرام جزايري دستگير شد، مقامات قضائي از بنده استعلام كردند كه آيا ادعاي جزايري در اين مورد درست است كه خود من رسما اعلام كردم، بله اين مبلغ دريافت شده است.
    آيا واقعا اگر باز هم چنين كمك‌هايي برسد، دريافت خواهيد كرد؟
    حتما! به نظر شما اين كار بهتر است، يا اين‌كه به خاطر كينه‌توزي‌هاي سياسي و برخوردهاي نامطلوبي كه در سال‌هاي اخير انجام شد، عده‌اي از افراد كه ده‌ها سال، مبالغي در اختيار روحانيون مي‌گذاشتند، اكنون جرأت نمي‌كنند، هيچ پولي در اختيار بعضي از روحانيون بگذارند و نتيجه اوليه آن اين است كه از محل بودجه رسمي كشور، ميلياردها تومان براي رفع برخي نيازهاي حوزه‌ها اختصاص مي‌يابد كه من مطمئن هستم، بسياري از مراجع و علما با اين وضعيت مخالفند و آن را باعث خدشه به استقلال حوزه مي‌دانند.

    http://www.baztab.com/news/22631.php

    + نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت 15:24  توسط رضا  | 

    152 نماينده مجلس طي بيانيه‌اي خواستار محاكمه آمران و عاملان ربودن امام موسي صدر و آزاد سازي وي شدند.
    به گزارش خبرگزاري فارس، در جلسه علني امروز مجلس شوراي اسلامي بيانيه 152 نماينده مجلس در حمايت از امام موسي صدر توسط عليرضا زاكاني منشي هيئت رئيسه قرائت شد.
    در اين بيانيه آمده است: اكنون پس از 27 سال از ربوده شدن امام موسي صدر در ليبي، نتايج دادگاه‌هاي ايتاليا و لبنان و اسناد منابع اطلاعاتي و امنيتي ايران و ديگر كشورهاي عربي جملگي قصور مسئولان مربوط در ربودن امام موسي صدر را تأييد و تاكيد مي‌كند؛ مجلس شوراي اسلامي ايران به نمايندگي از جانب ملت ايران اين جنايت عليه انسان و بشريت و اين اقدام عليه امنيت ملي ايران را محكوم مي‌كند.
    امام موسي صدر در تاريخ 9 شهريور 1357 مطابق با 31 اوت 1978 در يك سفر رسمي به دعوت دولت ليبي در اين كشور ربوده شد و هنوز به رغم تمام تلاش‌هاي گوناگون داخلي و خارجي، رهايي نيافته و از صحنه فكري و اجتماعي جامعه اسلامي خصوصا جامعه شيعه لبنان به دور نگه داشته شده است.
    اين بيانيه مي‌افزايد: با توجه به نقش تاريخ‌ساز اين شخصيت در حفظ وحدت لبنان، بازسازي هويت جمعيت كثير شيعيان اين كشور، ايجاد وحدت بين مذاهب اسلامي و گفت‌وگو و همزيستي ميان مسلمانان و مسيحيان لبنان و با عنايت به نقش موثر ايشان در حركت انقلاب اسلامي و جايگاه ويژه ايشان نزد بنيانگذار جمهوري اسلامي، رهبر معظم انقلاب و علما و مقامات عالي رتبه ايران و با توجه به نياز جامعه جهاني مسلمانان به منظومه فكري و مجموعه علمي ايشان و با عنايت به وظيفه جمهوري اسلامي در دفاع از حقوق شهروندي ايشان و دفاع از انديشه، آزادي، عدالت و ارزش‌هاي اسلامي، مجلس شوراي اسلامي ايران وظيفه تاريخي، قانوني، انساني، ملي و ديني خود مي‌داند تا براي رهايي بخشيدن امام موسي صدر تمامي راه كارهاي قانوني را در داخل و در عرصه‌هاي بين‌المللي پيگيري نمايد و از دولت جمهوري اسلامي ايران مي‌خواهد تا جميع طرق قانوني را براي روشن شدن حقيقت ماجرا محاكمه آمران و عاملان ربودن امام موسي صدر و آزادسازي ايشان به كار بندد.

    http://www.baztab.com/news/22606.php

    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 20:12  توسط رضا  | 

     

    هانری بکرل نخستین کسی بود که متوجه پرتودهی عجیب سنگ معدن اورانیم گردیدبس ازان در سال 1909 میلادی ارنست رادرفوردهسته اتم را کشف کردوی همچنین نشان دادکه پرتوهای رادیواکتیودر میدان مغناطیسی به سه دسته تقیسیم می شود( پرتوهای الفا وبتا وگاما)بعدها دانشمندان دریافتند که منشاء این پرتوها درون هسته اتم اورانیم می باشد در سال 1938 با انجام ازمایشاتی توسط دو دانشمند ا لمانی بنامهای ا توها ن و فریتس شتراسمن فیزیک هسته ای
    پای به مرحله تازه ای نهاد این فیزیکدانان با بمباران هسته اتم اورانیم بوسیله نوترونها به عناصر رادیواکتیوی دست یافتندکه جرم اتمی کوچکتری نسبت به اورانیم داشت ا
    برای توصیف علت ایجاد این عناصرلیزه میتنرو اتو فریش پدیده شکافت هسته رادر اورانیم تو ضیح دادندودر اینجا بود که نا قوس شوم اختراع بمب اتمی به صدا در امد

    U235 + n -> fission + 2 or 3 n + 200 MeV

    زیرا همانطور که در شکل فوق می بینید هر فروپاشی هسته اورانیم0 میتوانست تا ۲۰۰مگاولت انرژی ازاد کند وبدیهی بود اگر هسته های بیشتری فرو پاشیده می شد انرژی فراوانی حاصل می گردید.
    بعدها فیزیکدانان دیگری نیز در این محدوده به تحقیق می پرداختند یکی ازانان انریکو فرمی بود( ۱۹۵۴ - ۱۹۰۱) که بخاطر تحقيقاتش در سال ۱۹۳۸ موفق به دریافت جایزه نوبل گردید.

    در سال 1939 یعنی قبل از شروع جنگ جهانی دوم در بين فيزيکدانان اين بيم وجود داشت که المانیهابه کمک فیزیکدانان نابغه ای مانند هايزنبرگ ودستيارانش بتوانند با استفاده از دانش شکافت هسته ای بمب اتمی بسازندبه همين دليل از
    البرت انيشتين خواستند که نامه ای به فرانکلین روزولت رئيس جمهوروقت امريکا بنویسددر ان نامه تاریخی از امکان ساخت بمبی صحبت شد که هر گز هايزنبرگ ان را نساخت.
    چنین شدکه دولتمردان امريکا برای پيشدستی برالمان پروژه مانهتن را براه انداختندو از انريکو فرمی دعوت به عمل اوردند تا مقدمات ساخت بمب اتمی را فراهم سازد سه سال بعددر دوم دسامبر ۱۹۴۲ در ساعت ۳ بعد از ظهر نخستين راکتور اتمی دنيا در دانشگاه شيکاگو امريکا ساخته شد.
    سپس در ۱۶ ژوئيه ۱۹۴۵ نخستين ازمايش بمب اتمی در صحرای الامو گرودو نيو مکزيکو انجام شد.
    سه هفته بعد هیروشیمادرساعت 8:15 صبح در تاریخ 6 اگوست 1945 بوسیله بمب اورانیمی بمباران گردیید و ناکازاکی در ۹ اگوست سال ۱۹۴۵در ساعت حدود ۱۱:۱۵بوسیله بمب پلوتونیمی بمباران شدند که طی ان بمبارانها صدها هزار نفر فورا جان باختند

    انريکو فرمی (صف جلو نفر اول سمت چپ) و همکارانش در شيکاگو پس از ساخت نخستين راکتور هسته ای جهان به اميد انکه از راکتور هسته ای تنها در اهداف صلح اميز استفاده شود و دنيا عاری از سلاحهای اتمی گردد

    ليزه ميتنر ( مادر انرژی اتمی)

    ليزه در سال ۱۸۷۸ در يک خانواده هشت نفری بدنيا امد وی سومين فرزند خانواده بود باو جود تمامی مشکلاتی که بر سر راه وی بخاطر زن بودنش بود در سال ۱۹۰۱ وارد دانشگاه وين شد و تحت نظارت بولتزمن که يکی از فيزيکدانان بنام دنيا بود فيزيک را اموخت . ليزه توانست در سال ۱۹۰۷ به درجه دکتر نايل گردد و سپس راهی برلين گرديد تا در دانشگاهی که ماکس پلا نک رياست بخش فيزيک ان را بر عهده داشت به مطالعه و تحقيق بپردازد بيشتر کارهای تحقيقاتی
    وی در همين دانشگاه بود وی هيچگونه علاقه ای به سياست نداشت و لی به علت دخالتهای روزن افزون ارتش نازی مجبور به ترک برلين گرديد ودر سال ۱۹۳۸ به يک انستيتو در استکهلم رفت . ليزه ميتنر به همراه همکارش اتو فريش اولين کسانی بودند که شکافت هسته را توضيح دادند انان در سال ۱۹۳۹ در مجله طبيعت مقاله معروف خود را در مورد شکافت هسته ای دادند وبدين ترتيب راه را برای استفاده از انرژی گشودند به همين دليل پس از جنگ جهانی دوم به ميتنر لقب مادر بمب اتمی داده شد ولی چون وی نمی خواست از کشفش بعنوان بمبی هولناک استفاده گردد بهتر است به ليزه لقب مادر انرژی اتمی داده شود

    http://mgps4.persianblog.com/

    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 20:2  توسط رضا  | 


    متوسط سهميه توليدى ايران در اوپك از آوريل ۱۹۸۳ تا پايان سال ۲۰۰۴ به طور متوسط ۵۸/۱۴ درصد از كل سقف سهميه توليدى اوپك بوده و بين ۱/۱۶ درصد در سال ۱۹۸۸ و ۸/۱۳ درصد در سال ۱۹۹۸ نوسان داشته است. در سال ۲۰۰۴ سهميه توليد ايران ۶۸/۱۴ درصد از كل سقف سهميه توليد اوپك بوده است. از سال ۱۹۸۳ كه مكانيسم سهميه بندى توسط اوپك ايجاد شد، سطح سقف سهميه توليدى سازمان افزايش يافته و از ۱۵۰/۱۷ ميليون بشكه در روز در سال ۱۹۸۳ به ۲۷ ميليون بشكه در سال ۲۰۰۴ رسيده است و متناسب با آن سهميه توليدى ايران از ۴/۲ ميليون بشكه در روز به ۹۶۴/۳ ميليون بشكه در روز افزايش يافته است. براساس پيش بينى هاى دبيرخانه اوپك، توليد كشورهاى عضو اين سازمان، در راستاى افزايش تقاضاى جهانى در سال هاى ۲۰۱۰ ، ،۲۰۱۵ ۲۰۲۰ و ۲۰۲۵ به ترتيب به ۱/۳۴ ، ۶/۴۰ ، ۹/۴۸ و ۳/۵۸ ميليون بشكه در روز خواهد رسيد. بر اين اساس، ايران براى حفظ سهميه ۶۸/۱۴ درصدى خود مى تواند در سال هاى ۲۰۱۰ ، ۲۰۱۵ ، ۲۰۲۰ و ۲۰۲۵ به ترتيب ۴/۴ ، ۵ ، ۶ ، ۲/۷ و ۶/۸ ميليون بشكه در روز توليد كند. در دوره ۲۰۰۳-۱۹۸۳ متوسط سهم ايران از توليد جهانى نفت خام ۲/۵ درصد بوده كه بين ۶ درصد در سال هاى ۱۹۹۳ و ۱۹۹۴ و ۷/۳ درصد در سال ۱۹۸۶ نوسان داشته است. در سال ۲۰۰۴ ايران با توليد ۹۱۸/۳ ميليون بشكه در روز، ۱/۵ درصد از توليد جهانى نفت خام را در اختيار داشته است. براساس پيش بينى هاى دبيرخانه اوپك توليد جهانى نفت خام و ميعانات گاز طبيعى در سال هاى ۲۰۱۰ ، ۲۰۱۵ ، ۲۰۲۰ و ۲۰۲۵ به ترتيب ۸۱ ، ۷/،۸۸ ۱/۹۷ ، ۸/۱۰۵ و ۶/۱۱۴ ميليون بشكه در روز خواهد رسيد. چنانچه حفظ سهم ۱/۵ جهان در نظر باشد توليد ايران به ترتيب در سطح ۱/۴ ، ۵/۴ ، ۵ ، ۴/۵ و ۸/۵ ميليون بشكه در روز قرار خواهد گرفت.
    *رئيس موسسه مطالعات بين المللى انرژى
    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 19:59  توسط رضا  | 

    اوپك (Organization of petroleum Exporing Countries)  يك سازمان بين الدولى است كه از يازده كشور در حال توسعه براى هماهنگى و يكسان سازى سياست هاى نفتى كشورهاى عضو تشكيل شده است. اوپك درصدد است قيمت هاى نفت را در بازارهاى بين المللى نفت با جلوگيرى از نوسانات غيرضرورى و زيان آ ور و توجه دائم به منافع كشورهاى توليدكننده و تداوم كسب درآمد براى آنها تثبيت نمايد. اوپك همچنين مى خواهد، نفت به صورتى اقتصادى، كافى و منظم به كشورهاى مصرف كننده عرضه شود و بالاخره منافع عادله عايد كسانى شود كه در صنعت نفت اقدام به سرمايه گذارى كرده اند.
    • تاسيس
    اوپك در ۱۴ سپتامبر ۱۹۶۰ در اجلاس بغداد، توسط پنج كشور بنيانگذار كه عبارت بودند از ايران، عراق، كويت، عربستان سعودى و ونزوئلا تاسيس گرديد. تاسيس اوپك در ۶ نوامبر ۱۹۶۲ (طى قطعنامه ۶۳۶۳ سازمان ملل متحد) نزد دبيرخانه سازمان ملل متحد به ثبت رسيد.
    •اعضا
    در اساسنامه اوپك تصريح گرديده است: «هر كشورى، كه مقدارى معتنابهى نفت صادر مى كند و داراى منافع مشابه با ساير اعضا باشد، در صورت تصويب اكثريت سه چهارم اعضاى سازمان، از جمله موافقت كشورهاى موسس، مى تواند به عضويت كامل سازمان درآيد.» در اساسنامه اوپك سه گروه عضو پيش بينى شده است كه عبارتند از: «موسس»، «كامل» و «پيوسته». اعضاى موسس كشورهايى هستند كه در اولين كنفرانس اوپك در بغداد در سال ۱۹۶۰ حضور داشته و موافقت اوليه تاسيس اوپك را امضا كرده اند.
    اعضاى كامل مركب از كشورهاى موسس به اضافه كشورهايى هستند كه عضويت آنان توسط كنفرانس اوپك مورد قبول و موافقت واقع شده است. يك عضو پيوسته كشورى است كه واجد شرايط براى عضويت كامل نيست، ولى تحت شرايط خاصى، كه كنفرانس مقرر داشته است پذيرفته شده است.
    در حال حاضر يازده كشور الجزاير، اندونزى،ايران،امارات عربى متحده،عراق،عربستان سعودى ،قطر،كويت،ليبى، نيجريه،ونزوئلا عضو اوپك هستند.
    •وظايف اوپك
    نمايندگان كشورهاى عضو اوپك (روساى هيات هاى نمايندگى) در كنفرانس اوپك حضور مى يابند تا خط مشى و سياست هاى نفتى خود را به منظور تثبيت و هماهنگى بازار نفت، يكسان و متناسب سازند. دبيرخانه اوپك، كه توسط شوراى حكام هدايت و به وسيله دبيركل اداره مى شود و نيز ارگان هاى مختلف منجمله كميسيون اقتصادى و كميته وزارتى نظارت، كنفرانس اوپك را در انجام وظايف آن يارى و پشتيبانى مى نمايند.
    كشورهاى عضو، عوامل و عناصر بازار، نظير نرخ رشد اقتصادى و ميزان عرضه و تقاضا را بررسى كرده و روند آن را در آينده پيش بينى مى كنند سپس اگر لازم باشد تغييرات و تعديل هاى لازم را در سياست   هاى اوپك منظور و اعمال مى نمايند. مثلاً در كنفرانس   هاى قبلى كشورهاى عضو در موارد مختلف تصميم گرفته اند كه به صورت دسته جمعى توليد خود را، به منظور ثبات قيمت ها و عرضه نفت در كوتاه، ميان و بلند مدت افزايش و يا كاهش دهند.
    •كنفرانس اوپك
    كنفرانس، عالى ترين ركن سازمان بوده و مركب از هيات هايى است كه معمولاً وزراى نفت، معادن و انرژى كشورهاى عضو رياست آن را به عهده دارند.
    كنفرانس معمولاً هر سال دوبار، در ماه هاى مارس و سپتامبر و در صورت لزوم به طور فوق العاده تشكيل جلسه مى دهد. كار كنفرانس براساس اتفاق آرا انجام مى شود و هر عضو داراى يك راى است. كنفرانس مسئول تنظيم و تدوين سياست و خط مشى كلى سازمان و راه هاى و وسايل اجرايى آن سياست ها است. كنفرانس همچنين در مورد تقاضاهاى عضويت در سازمان تصميم مى گيرد و گزارشات و پيشنهاد ارائه شده از طرف شوراى حكام را در مورد امور سازمان بررسى مى نمايد. كنفرانس انتصاب حكام (عامل اجرايى) پيشنهاد شده از طرف هر يك از كشورهاى عضو را تصويب كرده و رئيس شوراى حكام را انتخاب مى نمايد. به علاوه كنفرانس رهنمودهاى لازم را به شوراى حكام مى دهد تا گزارشات و يا پيشنهادات در خصوص موضوعات مورد علاقه را ارائه نمايد و در مورد بودجه سازمان كه از طرف شوراى حكام پيشنهاد و ارائه مى شود تصميم بگيرد.
    •روساى هيات هاى نمايندگى
    روساى هيات هاى نمايندگى در اوپك، نمايندگان رسمى هر يك از كشورهاى عضو در كنفرانس اوپك هستند و معمولاً وزراى نفت، معادن و انرژى كشورهاى عضو مى باشد.
    •شوراى حكام
    شوراى حكام اوپك را مى توان به هيات مديره يك سازمان بازرگانى تشبيه كرد. شوراى حكام مركب از افرادى است كه توسط كشورهاى عضو نامزد شده و كنفرانس به مدت دو سال آنها را منصوب مى نمايد. شوراى حكام، اداره امور سازمان، اجراى قطعنامه هاى كنفرانس، تنظيم بودجه سالانه سازمان و تسليم آن به كنفرانس را به عهده دارد.
    اين شورا همچنين گزارش ارائه شده توسط دبيركل را بررسى كرده، گزارشات و پيشنهادات را در مورد امور سازمان به كنفرانس ارائه مى كنند.
    وظيفه و كار شوراى حكام در ماده ۲۰ اساسنامه اوپك به شرح ذيل تصريح و پيش بينى شده است:
    ۱ _ اداره امور سازمان و اجراى تصميمات كنفرانس
    ۲ _ بررسى و اتخاذ تصميم در مورد هر گزارشى كه توسط دبيركل ارائه مى شود
    ۳- ارائه گزارش ها و پيشنهادات به كنفرانس در مورد امور سازمان
    ۴ _ تنظيم و تدوين بودجه سالانه سازمان و ارائه آن به كنفرانس جهت تصويب
    ۵ _ انتصاب حسابرس و مميز حساب به مدت يك سال
    ۶ _ بررسى ترازنامه گزارش حسابرس و تسليم آن به كنفرانس جهت تصويب
    ۷ _ تصويب انتصاب مديران بخش ها و روساى ادارات، كه از طرف كشورهاى عضو معرفى و نامزد شده اند، بررسى لازم در مورد پيشنهاد دبيركل
    ۸ _ تشكيل اجلاس فوق العاده كنفرانس
    ۹ _ تهيه دستور كار كنفرانس
    •كميسيون اقتصادى
    كميسيون اقتصادى يك ارگان تخصصى در چارچوب دبيرخانه است كه به منظور كمك به سازمان جهت بالا بردن ثبات در بازار بين المللى نفت تشكيل شده است.
    كميسيون مركب از هيات مديره كميسيون، نمايندگان ملى و كاركنان كميسيون است.
    هيات مديره كميسيون تشكيل شده است از دبيركل، نمايندگان ملى كه توسط كشورهاى عضو منصوب شده اند و هماهنگ كننده كميسيون كه به دليل شغل و وظايفش، مدير بخش تحقيقات نيز است.
    •كميته فرعى وزارتى نظارت
    تشكيل كميته فرعى وزارتى در فوريه ۱۹۹۳ در دهمين جلسه كميته وزارتى نظارت به منظور نظارت بر توليد نفت و صادرات توسط كشورهاى عضو تصويب شد. اين كميته فرعى مركب از دبيركل و سه نفر از روساى هيات هاى نمايندگى هاست.
    •دبيرخانه
    دبيرخانه اوپك به عنوان مركز اوپك فعاليت مى كند. دبيرخانه مسئول انجام امور اجرايى سازمان، به موجب مقررات مندرج در اساسنامه اوپك و با هدايت شوراى حكام است.
    دبيرخانه مركب از دبيركل، بخش تحقيقات به سرپرستى مدير تحقيقات و بخش هاى تحليل بازارهاى نفت، مطالعات انرژى و خدمات و بانك اطلاعات است.
    وظايف ديگر دبيرخانه مشتمل بر بخش روابط عمومى، بخش امور ادارى و منابع انسانى و دفتر دبيركل است.
    دبيرخانه ابتدا در سال ۱۹۶۱ در ژنو تشكيل شد ولى در سال ۱۹۶۵ به وين در اتريش انتقال يافت. در هشتمين كنفرانس اوپك (اجلاس فوق العاده) موافقتنامه كشور ميزبان با دولت اتريش در سال ۱۹۶۵ و قبل از افتتاح دبيرخانه اوپك در وين در اول سپتامبر ۱۹۶۵ به تصويب رسيد.
    •تعيين سهميه توليد نفت
    اساسنامه اوپك، اين سازمان را مكلف مى سازد تا موضوع ثابت و هماهنگى در بازار نفت را به منظور تامين منافع توليدكنندگان و مصرف كنندگان نفت دنبال نمايد. به منظور تحقق اين هدف، كشورهاى عضو اوپك از طريق هماهنگى سياست هاى نفتى خود به بررسى و نظارت عناصر بازار نفت پرداخته و تحولات آينده را پيش بينى مى كنند.
    تعيين حدود توليد تنها امكان موجود براى اين كار است. اگر تقاضا براى نفت افزايش يابد و يا برخى از توليدكنندگان، نفت كمترى توليد كنند. اوپك مى تواند با افزايش توليد نفت از افزايش ناگهانى قيمت نفت جلوگيرى نمايد. اوپك همچنين مى  تواند در شرايط خاص بازار توليد نفت را كاهش داده و از سقوط قيمت نفت جلوگيرى به عمل آورد.
    •سقف فعلى توليد نفت
    سقف توليد نفت خام اوپك و توليد كشورها در سهميه بندى رسمى اوپك تعيين مى شود.
    •تغيير ميزان توليد نفت توسط اعضا
    اوپك يك سازمان بين المللى است كه هدف آن هماهنگ كردن سياست   هاى توليد كشورهاى عضو از طريق تصميم گيرى به طور اجماع است. هر كشورى حاكميت مطلق بر توليد نفت خود دارد. كشورهاى عضو به اتفاق آرا در مورد سقف توليد و اختصاص هر سقف به هر كشور تصميم مى گيرند.
    •كنترل بازار نفت
    اوپك كنترلى بر بازار نفت ندارد. كشورهاى عضو اوپك در حدود ۴۰ درصد نفت خام جهان و ۱۵ درصد گاز طبيعى را توليد مى كنند.
    اما صادرات نفت اوپك ۵۵ درصد از معاملات نفتى بين المللى را تشكيل مى دهد. بنابراين اوپك مى تواند تاثير نيرومندى بر بازار نفت داشته باشد، به خصوص اگر تصميم بگيرد سطح توليد را افزايش يا كاهش دهد.
    اوپك به دنبال ثبات بازار نفت بوده، و تلاش مى كند نفت را با قيمت عادلانه و منطقى و به طور منظم به مصرف كنندگان عرضه كند. سازمان به طرق متعددى توانسته است به اين هدف دست يابد: گاه با كاهش داوطلبانه توليد، گاه با توليد بيشتر و به خصوص زمانى كه كمبود عرضه وجود دارد .(مانند بحران  خليج فارس در ۱۹۹۰ و جنگ عراق در ،۲۰۰۳ كه روزانه چندين  ميليون بشكه نفت از بازار خارج شد.)
    •تاثير توليد نفت اوپك بر قيمت هاى نفت
    وزراى نفت و انرژى كشورهاى عضو اوپك هر سال دوبار به منظور هماهنگى سياست ها و خط مشى هاى توليد نفت با توجه به عوامل بازار، يعنى ايجاد تعادل ميان عرضه و تقاضا تشكيل جلسه مى دهند كشورهاى عضو، از طريق نمايندگان و رؤساى هيأت هاى نمايندگى خود، ممكن است در خلال اجلاس هاى عادى و يا جلسات فوق العاده كنفرانس اوپك، سطح توليد خود را افزايش يا كاهش دهند. با توجه به اينكه كشورهاى اوپك ۴۰ درصد نفت جهان را توليد مى كنند و ۵۵ درصد تجارت نفت بين المللى را در اختيار دارند، هرگونه تصميمى براى افزايش يا كاهش توليد ممكن است قيمت نفت خام را افزايش و يا كاهش دهد.
    اثر تصميمات اوپك در زمينه توليد بر قيمت هاى نفت بايد جدا از موضوع تغييرات در قيمت هاى فرآورده هاى نفتى نظير بنزين و يا سوخت گرم كردن منازل مورد توجه قرار گيرد.
    عوامل زيادى وجود دارد كه بر قيمت هايى كه مصرف كنندگان نهايى براى فرآورده هاى نفتى مى پردازند تاثير مى گذارد. در برخى از كشورها ۷۰ درصد قيمت نهايى پرداخت شده توسط مصرف كننده را ماليات تشكيل مى دهد، بنابراين حتى تغيير عمده در قيمت نفت خام ممكن است تاثير جزيى بر قيمت مصرف كننده داشته باشد.
    •تاثير اوپك بر تجارت جهانى
    اوپك عمدتاً به بازار نفت توجه دارد، معهذا دير زمانى است كه از نياز به بهبود در تجارت جهانى آگاهى دارد.
    در سال ،۱۹۷۵ اوپك از جمله سازمان هايى بوده كه خواستار ايجاد يك نظم جديد بين المللى اقتصادى مبتنى بر عدالت، تفاهم و علاقه واقعى به رفاه همه مردم جهان شد.
    اوپك همچنين كشورهاى صنعتى و نيز در حال توسعه را دعوت مى كند تا براى مشكلات ملل فقير گرد هم آيند و راهى پيدا كنند تا نظام اقتصادى بهترى ايجاد شود و اين امكان را به وجود آورند تا تجارت و مبادلات بيشترى ميان كشورهاى در حال توسعه و ممالك عضو سازمان توسعه و همكارى اقتصادى برقرار گردد. كشورهاى عضو اوپك در ژانويه ۱۹۷۶ صندوق اوپك براى توسعه بين المللى را به وجود آوردند تا همكارى ميان كشورهاى عضو اوپك و ساير كشورهاى در حال توسعه را گسترش دهند، و به خصوص به كشورهاى كم درآمد و تغيير در راستاى پيشرفت اجتماعى و اقتصادى آنها كمك كنند.
    صندوق اوپك در بسيارى از مناطق جهان منجمله آسيا، آفريقا، اروپا، آمريكاى لاتين، خاورميانه و جزاير كارائيب فعال بوده است. صندوق اوپك در اجراى پروژه هاى مختلف و متعدد كمك كرده، از تامين آب آشاميدنى و انرژى در جوامع دورافتاده گرفته تا خانه سازى، ايجاد مدرسه، بيمارستان و راه و توسعه صنعتى، كشاورزى و تجارت حمايت و اقدام كرده است.
    اوپك همچنين نقش مهمى در تسريع پيشرفت پايدار اقتصادى از طريق تامين عرضه منظم نفت با قيمت هاى منطقى داشته است.
    •اوپك و اتومبيل هاى كم مصرف
    اوپك از اينكه در تكنولوژى حمل و نقل بهبود حاصل شده به طورى كه آن را تميزتر، ايمن تر و كارآمدتر ساخته بسيار خوشحال است.
    اوپك علاقه مند است كه مردم بيشترى از مزاياى وسائط نقليه شخصى بهره ببرند و اين كار با حفظ پايدار محيط زيست تحقق يابد. نفت منبع پرارزش و محدود است و اوپك مى خواهد مردم هم به آن ارزش بدهند.
    •تضمين تامين عرضه نفت
    در شرايط مناسب و خوب، اوپك مى تواند مقادير فزاينده اى از نفت را جهت پاسخگويى به رشد تقاضاى جهانى توليد كند. اوپك در حال حاضر در حدود ۴۰ درصد نفت خام جهان را توليد مى كند اما پيش بينى مى شود كه اين رقم در طول يك ربع قرن ديگر به ۵۰ درصد افزايش يابد.
    تنها كشورهاى عضو اوپك هستند كه داراى ظرفيت توليد قابل ملاحظه هستند و اين امر آنها را قادر مى كند كه توليد خود را ظرف مهلت نسبتاً كوتاهى افزايش دهند. اما از آنجا كه اوپك تنها منبع نفت در بازار نيست لذا نمى تواند حركت قيمت ها و يا عرضه كافى نفت را جهت همه مصرف كنندگان در هميشه اوقات تضمين كند. اوپك ۷۷ درصد ذخاير نفتى جهان را در اختيار دارد و در نتيجه قادر است توليد نفت را جهت تامين تقاضاى رو به رشد افزايش دهد.
    توسعه توليد به سرمايه گذارى معتنابه و زمان قابل توجهى نياز دارد. به همين دليل توليدكنندگان و سرمايه گذاران نگران ميزان تقاضا و مصرف كنندگان نگران تامين عرضه نفت هستند. اوپك از لزوم سرمايه گذارى قابل توجه جهت اكتشاف، حفارى، شبكه خطوط لوله و ساير كارهاى زيربنايى آگاهى دارد و كشورهاى عضو مشغول سرمايه گذارى هستند تا عرضه مداوم نفت را براى به حركت  درآوردن موتور توسعه اقتصادى جهان تامين كنند.
    با توجه به آنچه گفته شد بايد توجه داشت كه اين تنها اوپك و سياست هاى آن نيست كه عرضه نفت را تضمين مى كند بلكه كشورهاى عمده مصرف كننده هستند كه با وضع ماليات هاى زيان آور بر فرآورده هاى نفتى (در برخى از كشورها تا ۷۰ درصد قيمت نهايى را ماليات تشكيل مى دهد) خواسته و يا ناخواسته اضمحلال اين صنعت را موجب مى شوند. گرچه اوپك سعى دارد ثبات را برقرار كند و به موقع سرمايه گذارى كند ولى تلاش ما (اوپك) براى تضمين تامين عرضه نفت مى تواند با اقدامات مصرف كنندگان نفت بى اثر و يا نتيجه بخش شود.
    •ضرورت تامين تقاضاى منظم براى نفت
    مصرف كنندگان نياز به عرضه مداوم نفت و توليدكنندگان متكى به تقاضاى دائمى هستند اگر تقاضا به طور ناگهانى تغييركند اثر قابل ملاحظه اى بر منافع توليدكنندگان نفت و اقتصاد بسيارى از كشورها در سراسر دنيا خواهد داشت. توليد نفت يك كار بلندمدت است صنعت نفت ۲۴ ساعته در يك شبانه روز و ۳۶۵ روزه در يك سال كار مى كند، به استثناى كارهاى نگهدارى و بدى هوا و يا مشكلات و وقفه هاى ديگرى كه به وجود مى آيد. تاسيسات نفتى به ميليون ها دلار سرمايه گذارى احتياج دارد و سرمايه گذاران نيز سعى دارند سرمايه گذارى آنان سود منطقى داشته باشد.
    كاهش تقاضا مى تواند كاهش توليد و يا حتى توقف آن را به دنبال داشته باشد. از نظر فيزيكى چنين وضعى به ميادين نفتى آسيب وارد مى كند و ميزان نفتى را كه درآينده مى توان مجدداً استحصال كرد كاهش مى دهد.
    تاسيسات نفتى هم صدمه مى بينند. برخى از تاسيسات نظير، آنهايى كه در درياها و اقيانوس ها به سختى و با هزينه گران در حال كار هستند متوقف مى شوند. وقتى توليد كاهش يابد توليدكنندگان مجبور مى شوند كاركنان خود را اخراج كنند عمليات پايين دستى نظير فروش عمده، پالايش و حمل و نقل مجبور است كارگران و كاركنان خود را اخراج كنند. اگر توليد كنندگان نفت درآمد كمترى داشته باشند پول كمترى خرج مى كنند و كالاهاى كمترى از كشورهاى مصرف كننده وارد مى كنند اگر صاحبان سرمايه از خطرات آينده و ميزان بازگشت سرمايه گذارى در صنعت نفت بيمناك شوند دست به سرمايه گذارى نخواهند زد. اگر به اندازه كافى سرمايه گذارى نشود و يا اين كه بيش از اندازه از قبل سرمايه گذارى شده باشد دنيا با كمبود عرضه نفت مواجه خواهد شد و اقتصاد جهانى سير نزولى پيدا خواهد كرد.
    اما اگر توليدكنندگان نفت قيمت هاى منطقى دريافت كنند و با تقاضاى باثباتى روبه رو شوند توليد و سرمايه خود را از قبل به اندازه كافى بالا خواهند برد تا بتوانند پاسخگوى تقاضاى رو به رشد نفت باشند. بنابراين امنيت عرضه نفت بر امنيت تقاضاى نفت متكى است. توليدكنندگان نفت و مصرف كنندگان بايد با هم كاركنند تا امنيت عرضه و تقاضاى نفت حفظ شود.
    •روابط اوپك با سازمان هاى بين المللى
    به علت هماهنگى كامل بين اصول و اهداف اوپك با سازمان ملل متحد (قطعنامه ۶۳۶۳-۱۹۶۲) دبيرخانه اوپك داراى نمايندگى دائمى در جلسات ارگان هاى مختلف و سازمان هاى تخصصى سازمان ملل متحد است. همچنين با كنفرانس ملل متحد براى توسعه و تجارت (UNCTAD) و بانك جهانى و صندوق بين المللى پول (IMF) همكارى نزديك دارد. اوپك به عنوان يك سازمان بين الدول با مسائل مربوط به كشورهاى در حال توسعه و جامعه بين المللى در ارتباط است و در جلسات كنفرانس همكارى هاى اقتصادى (CIEC) _ گفت و گوهاى شمال- جنوب در كنار هشت كشور صنعتى عمده و ديگر كشورهاى در حال رشد شركت كرده است. هدف اين گفت و گوها، دستيابى به امكان توزيع عادلانه ثروت و منابع طبيعى در جهان بود. همچنين در صندوق بين المللى براى توسعه كشاورزى (IFAD) نقش كليدى داشته و در همدردى با كشورهاى در حال توسعه اى كه به طور جدى به بحران هاى اقتصادى آسيب مى رساند صندوق اوپك را تاسيس كرده است.
    بدين ترتيب اوپك با توسعه مناسبات خود با كشورهاى در حال رشد از يك سو و كشورهاى توسعه يافته از سوى ديگر در يك چارچوب بين المللى توانسته است در خدمت پيشبرد همكارى هاى بين المللى براى نيل به استانداردهاى بالاى زندگى براى همه ملل قرار گيرد.
    http://www.sharghnewspaper.com/831226/html/spc8.htm
    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 19:56  توسط رضا  | 


     
    در بررسى عملكرد سازمان كشورهاى صادركننده نفت پنج دوره به طور مشخص قابل تفكيك است:
    ۱ _ دهه ۱۹۶۰ (۱۹۷۳ _ ۱۹۶۰) - «دوران آمادگى براى جهش»
    اين دهه سال هاى تاسيس و پاگيرى اوپك است. تاكيد اوليه كشورهاى عضو بر اين بود كه در يك بازار بين المللى نفت كه تحت تسلط «هفت خواهران نفتى» شركت هاى چند مليتى بود احقاق حق كنند. اقدامات اوليه سازمان صرف تعيين اهداف شد و گرچه قدرت تصميم گيرى مهمى كسب نكرد ولى با توجه به قدرت مطلقه شركت هاى نفتى تاسيس دبيرخانه _ ابتدا ژنو تعيين شد و در سال ۱۹۶۵ به وين منتقل گرديد _ تنظيم و تصويب برخى قطعنامه ها از اهم تصميمات اين دوره است. به طور كلى در اين دوره اوپك فقط در پى تثبيت هويت و اعتبار سياسى و حقوقى خود بود و قدرت مالى و تجربه كافى براى رويارويى با شركت هاى بين المللى و كشورهاى صنعتى نداشت.
    لازم به ذكر است كه سازمان به هنگام تاسيس ۶۷/۰ درصد ذخاير جهانى نفت، ۳۸ درصد كل توليد نفت جهان و ۹۰ درصد بازار جهانى نفت را در اختيار داشت.
    ۲ _ دهه ۱۹۷۰ (۱۹۷۹ _ ۱۹۷۳) - «دوران فرازيابى»
    در اين دوره اوپك به موقعيت بين المللى برجسته اى رسيد. كشورهاى عضو كنترل صنايع نفت خود را به دست گرفته نقش عمده اى در قيمت گذارى نفت، بازارهاى بين المللى و حفظ يكپارچگى خود كسب كردند. تاسيس صندوق اوپك در سال ۱۹۷۶ با سرمايه اوليه ۸۰۰۰ ميليون دلار اقدام چشمگيرى بود كه در راستاى همكارى بيشتر ميان كشورهاى عضو و كشورهاى در حال توسعه قرار داشت و بر وجهه بين المللى اوپك مى افزود. اين دهه دو بحران نفتى را كه به شوك نفتى معروف است تجربه كرد. بحران اول به دنبال تحريم نفتى اعراب عليه اسرائيل (۱۹۷۳) و بحران دوم با پيروزى انقلاب اسلامى ايران (۱۹۷۹) به وقوع پيوست. هر دوى اين بحران ها به افزايش شديد قيمت نفت منجر شد. گرچه دوران طلايى اوپك عمر كوتاهى داشت ولى اين سازمان توانست با بهره گيرى از قدرت مالى ناشى از افزايش قيمت نفت و نيز سازماندهى و ايجاد همبستگى بين اعضا بر بازار تسلط يافته و قدرت خود را در زمينه هاى سرمايه گذارى و بازرگانى توسعه دهد.
    ۳ _ دهه ۱۹۸۰ (۱۹۹۰ _ ۱۹۸۱) «دوران نشيب»
    در اين دهه سازمان كنترل خود را بر قيمت گذارى نفت از دست داد به طورى كه سهم اوپك در توليد جهانى از ۶۰ درصد در اواخر دهه ۷۰ به حدود ۳۱ درصد در ۱۹۸۴ رسيد و در سال ۱۹۸۶ سومين شوك نفتى _ جنگ قيمت ها _ را تجربه كرد و اين ضربه اين بار آزمون ضعف و از هم پاشيدگى سازمان بود.حوادث اين دهه نظير جنگ ايران و عراق دو عضو برجسته سازمان و نيز حمله عراق به كويت ثبات سياسى و مشروعيت ساختار حكومتى و وحدت و يكپارچگى اعضاى اين سازمان را زير سئوال برد.سطح قيمت ها گرچه در سال هاى پايانى دهه افزايش يافت ولى هرگز به سطح قيمت هاى دهه قبل نرسيد. كاهش نسبى قيمت نفت، رواج سياست هاى فردگرايانه و كاهش همبستگى در سازمان از مشخصه هاى اين دوره است، معهذا كشورهاى عضو بر ضرورت انسجام بيشتر و تاكيد بر اقدامات مشترك آگاه شدند.
    ۴- دهه ۱۹۹۰ (۲۰۰۰-۱۹۹۱)- «دوران تدبير»
    در اوايل دهه همزمان با شروع مخاصمات در خاورميانه، اعضاى اوپك با توجه به افزايش سريع قيمت ها، توليد خود را افزايش داده و بازار ناآرام نفت را ثبات بخشيده و از بروز چهارمين بحران قيمت جلوگيرى به عمل آورد و تا سال ۱۹۹۸ كه بحران اقتصادى در جنوب شرقى آسيا به وقوع پيوست قيمت ها نسبتاً ثابت ماند. در اين بحران هم اقدام دسته جمعى اوپك و برخى از توليد كنندگان مهم غير اوپك موجب بهبود اوضاع شد. معهذا سقوط قيمت هاى نفت در سال ۱۹۹۸ (بشكه اى ۱۰ دلار) ضربه شديدى بر صنعت نفت كشورهاى اوپك و غير اوپك وارد ساخت و منجر به كاهش اكتشاف در كشور هاى غير اوپك شد. در پايان دهه، ميان شركت هاى بزرگ نفتى كه به پيشرفت هاى بزرگ فناورى دست يافته بودند ادغام هاى متعددى صورت گرفت. تقريباً در طول اين دهه ادامه مذاكرات بين المللى مربوط به «تغييرات جوى» بازار نفت را تهديد مى كرد. زيرا ادامه كاهش تقاضاى نفت بسيار زياد بود. ولى كاهش عرضه بار ديگر باعث افزايش تقاضا و بالا رفتن قيمت در بازار هاى جهانى شد و از ۱۹۹۹ دوره رونق نسبى و بهبود وضع اقتصادى كشور هاى توليد كننده را موجب گرديد.
    ۵- دهه ۲۰۰۰ (۲۰۰۴-۲۰۰۰)
    در آغاز دهه، قيمت ها اندكى تنزل يافت. افزايش مجدد قيمت نفت به طور مشخص از سال ۲۰۰۲ آغاز شد ولى اين افزايش كاملاً روند طبيعى داشت و تحت عنوان يك شوك نفتى طبقه بندى نشد. در سال ۲۰۰۳ در آمد هاى اوپك به ۲۴۰ ميليارد دلار رسيد كه دو برابر سال ۱۹۹۸ بود. افزايش قيمت نفت در شرايطى رخ داد كه ميزان توليد ذخاير نفتى به پائين ترين حد خود رسيده، تقاضاى جهانى به شدت رشد كرده و نفت ذخيره شده توسط ايالات متحده آمريكا و سازمان توسعه و همكارى اقتصادى به پائين ترين حد خود در پنج سال اخير تنزل يافت.تحولات تاثير گذار در بازار نفت طى سال ۲۰۰۴ نيز همچنان ادامه يافت. اهم اين تحولات عبارتند از:
    - ناآرامى و اختلال در عرضه نفت در ونزوئلا و نيجريه
    - پائين بودن ذخاير نفت در ايالات متحده
    - جنگ عراق كه منجر به توقف كامل صادرات نفت آن كشور شد.
    - حملات تروريستى
    - زمستان سخت در شمال و شرق ايالات متحده
    گرچه ميزان درآمد هاى اوپك در طول سه سال گذشته به طور قابل توجهى افزايش داشته ولى با توجه به نرخ تورم، درآمد سرانه كشور هاى عضو به مراتب پائين تر از دهه ۱۹۷۰ و اوايل دهه ۱۹۸۰ است. رشد سريع جمعيت در كشور هاى عضو اوپك و بدهى سنگين اين كشور ها (بخشى به علت بحران دهه ۱۹۸۰) از عوامل تاثير گذار بر درآمد سرانه كشور هاى اوپك است.پيش بينى مى شود درآمد اوپك در سال ۲۰۰۵ به ۵/۲۶۷ ميليارد دلار برسد كه نسبت به سال قبل ۷ درصد كاهش خواهد داشت.
    http://www.sharghnewspaper.com/831226/html/spc8.htm
    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 19:53  توسط رضا  | 


     
    مهدى عسلى*
    جمهورى اسلامى ايران به عنوان دومين توليد كننده نفت اوپك جايگاه ويژه و تعيين كننده اى در اين سازمان داشته و با توجه به افزايش نياز جهانى به نفت نقش و اهميت جمهورى اسلامى ايران در اوپك و همچنين به عنوان يك توليدكننده بزرگ نفت جهان در حال افزايش است.جمهورى اسلامى ايران در دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد ميلادى نقش تعيين كننده اى در دفاع از قيمت هاى جهانى و درآمد ها و منافع كشور هاى توليد كننده نفت داشت به گونه اى كه صادر كنندگان نفت افزايش قابل توجه درآمد هاى خود را مديون جمهورى اسلامى ايران مى دانند.در نيمه دوم هشتاد و دهه نود ميلادى جمهورى اسلامى ايران به همراه ساير كشور هاى مترقى با حمايت از قيمت هاى منطقى و باثبات سعى در تعديل كشور هايى داشتند كه با هدف دستيابى به سهم بازار بيشتر نوسانات شديدى در بازار ايجاد مى كردند. به گونه اى كه در سال ۱۹۸۶ كشور هاى حامى سهم بازار با توليد بى رويه و به كارگيرى شيوه هاى غيرمرسوم فروش نظير Net Back موجبات يك رقمى شدن قيمت ها و سقوط آن را فراهم آوردند اما با ابتكار عمل جمهورى اسلامى ايران در اجلاس زمستانى اوپك در آن سال  قيمت ها مجدداً به سطح قبلى بازگشت و به تدريج نظريه سهم بازار رنگ باخت و صحت نظريه قيمت هاى منطقى و باثبات بر همگان آشكار گرديد.جمهورى اسلامى ايران در يك ابتكار عمل ديگر نظريه محدوده قيمت به جاى شاخص نقطه اى قيمت را مطرح كرد كه براساس آن هدف قيمتى اوپك از سال ۲۰۰۰ ميلادى به محدوده ۲۲ تا ۲۸ دلار در بشكه تغيير يافت.از زمان اجراى طرح محدوده قيمت بازار نفت يكى از برهه هاى خاص خود را در زمينه قيمت هاى باثبات تجربه كرد كه در اين برهه هم درآمد كشور  هاى صادر كننده با بهبودى مواجه شد و هم  انگيزه تضعيف شده سرمايه گذاران در صنعت جهانى نفت به ويژه بخش بالادستى تقويت شد و هم اقتصاد جهانى از رشد بى سابقه اى برخوردار گرديد.جمهورى اسلامى ايران همواره معتقد بوده كه نوسانات اسعار (به ويژه دلار) بايستى در سياست هاى قيمت گذارى اوپك مدنظر قرار گيرد تا ضمن مقابله با نوسانات شديد قيمت هاى نفت نوسانات شديد اسعار نيز نتواند درآمد اعضاى اوپك را تحت تاثير قرار دهد.وزير نفت جمهورى اسلامى ايران بيش از ده سال است كه رياست كميته وزارتى نظارت بر بازار اوپك را عهده دار است كه اين كميته معمولاً قبل از نشست هاى وزارتى تشكيل جلسه مى دهد و توصيه هاى لازم را جهت تثبيت بازار و دفاع از قيمت هاى با استحكام به اجلاس وزارتى اوپك ارائه مى نمايد كه اين توصيه ها معمولاً در تصميم گيرى هاى اوپك بسيار موثر بوده است.جمهورى اسلامى ايران همواره سعى داشته روابط خود را با كشور هاى عضو اوپك گسترش دهد تا علاوه بر همكارى ها در اوپك در ساير زمينه ها نيز حداكثر استفاده از اين همكارى ها صورت گيرد.
    • افزايش اجتناب ناپذير نقش اوپك در بازار
    سهم اوپك از توليد جهان تا سال ۲۰۱۰ در حدود ۳۸ درصد خواهد بود، اما اين سهم تا سال ۲۰۱۵ با ۴/۳ درصد افزايش به حدود ۴۲ درصد مى رسد و تا سال ۲۰۲۵ به حدود ۵۱ درصد از توليد جهان بالغ خواهد شد. در مقابل غيراوپك تا سال ۲۰۱۰ در حدود ۶۲ درصد از توليد جهانى را در اختيار خواهد داشت و با يك روند نزولى سهم آن از توليد جهان به ۴۹ درصد در سال ۲۰۲۵ خواهد رسيد. به عبارت ديگر طى سال هاى ۲۰۰۵ تا ۲۰۲۵ سهم توليد غيراوپك از توليد جهان در حدود ۱۴ درصد كاهش خواهد يافت.
    اين مسئله با توجه به پيش بينى نرخ رشد سالانه توليد نيز تاييد مى شود (جدول شماره ۲) با توجه به اين جدول طى سال هاى ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۰ توليد اوپك سالانه ۲ درصد و توليد غيراوپك سالانه ۷/۱ درصد افزايش مى يابد. در دوره ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۵ توليد اوپك افزايش قابل ملاحظه اى يافته و به ۶/۳ درصد در سال مى رسد. اما در مقابل توليد غيراوپك تقريباً ثابت بوده و تنها ۲/۰ درصد در سال رشد مى كند. يعنى طى ۲۰ سال آينده اوپك نقش بسيار مهمترى در عرضه جهانى نفت خواهد داشت.
    • روند گذشته و اهداف كمى سهم ايران
    متوسط سهميه توليدى ايران در اوپك از آوريل ۱۹۸۳ تا پايان سال ۲۰۰۴ به طور متوسط ۵۸/۱۴ درصد از كل سقف سهميه توليدى اوپك بوده و بين ۱/۱۶ درصد در سال ۱۹۸۸ و ۸/۱۳ درصد در سال ۱۹۹۸ نوسان داشته است. در سال ۲۰۰۴ سهميه توليد ايران ۶۸/۱۴ درصد از كل سقف سهميه توليد اوپك بوده است. از سال ۱۹۸۳ كه مكانيسم سهميه بندى توسط اوپك ايجاد شد، سطح سقف سهميه توليدى سازمان افزايش يافته و از ۱۵۰/۱۷ ميليون بشكه در روز در سال ۱۹۸۳ به ۲۷ ميليون بشكه در سال ۲۰۰۴ رسيده است و متناسب با آن سهميه توليدى ايران از ۴/۲ ميليون بشكه در روز به ۹۶۴/۳ ميليون بشكه در روز افزايش يافته است. براساس پيش بينى هاى دبيرخانه اوپك، توليد كشورهاى عضو اين سازمان، در راستاى افزايش تقاضاى جهانى در سال هاى ۲۰۱۰ ، ،۲۰۱۵ ۲۰۲۰ و ۲۰۲۵ به ترتيب به ۱/۳۴ ، ۶/۴۰ ، ۹/۴۸ و ۳/۵۸ ميليون بشكه در روز خواهد رسيد. بر اين اساس، ايران براى حفظ سهميه ۶۸/۱۴ درصدى خود مى تواند در سال هاى ۲۰۱۰ ، ۲۰۱۵ ، ۲۰۲۰ و ۲۰۲۵ به ترتيب ۴/۴ ، ۵ ، ۶ ، ۲/۷ و ۶/۸ ميليون بشكه در روز توليد كند. در دوره ۲۰۰۳-۱۹۸۳ متوسط سهم ايران از توليد جهانى نفت خام ۲/۵ درصد بوده كه بين ۶ درصد در سال هاى ۱۹۹۳ و ۱۹۹۴ و ۷/۳ درصد در سال ۱۹۸۶ نوسان داشته است. در سال ۲۰۰۴ ايران با توليد ۹۱۸/۳ ميليون بشكه در روز، ۱/۵ درصد از توليد جهانى نفت خام را در اختيار داشته است. براساس پيش بينى هاى دبيرخانه اوپك توليد جهانى نفت خام و ميعانات گاز طبيعى در سال هاى ۲۰۱۰ ، ۲۰۱۵ ، ۲۰۲۰ و ۲۰۲۵ به ترتيب ۸۱ ، ۷/،۸۸ ۱/۹۷ ، ۸/۱۰۵ و ۶/۱۱۴ ميليون بشكه در روز خواهد رسيد. چنانچه حفظ سهم ۱/۵ جهان در نظر باشد توليد ايران به ترتيب در سطح ۱/۴ ، ۵/۴ ، ۵ ، ۴/۵ و ۸/۵ ميليون بشكه در روز قرار خواهد گرفت.
    *رئيس موسسه مطالعات بين المللى انرژى
    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 15:12  توسط رضا  | 


     
    نخستين اقدام براى تاسيس سازمان كشورهاى صادركننده نفت (اوپك)، در سال ۱۹۴۹ به وقوع پيوست. در اين سال ونزوئلا با ايران، عراق، كويت و عربستان سعودى گفت وگو و پيشنهاد كرد كه براى همكارى نزديك تر ميان خود (دارندگان بزرگ نفت) به تبادل نظر و بررسى گزينه هاى گوناگون بپردازند.در سال ،۱۹۵۹ هنگامى كه شركت هاى نفتى يك سويه، بهاى رسمى نفت ونزوئلا را بشكه اى ۵ تا ۲۵ سنت و نفت خاورميانه را ۱۸ سنت كاهش دادند، نياز به همكارى نزديك تر ميان دولت هاى يادشده، بيش از پيش آشكار شد.به دنبال آن نخستين كنگره نفتى اعراب در كايرو برگزار شد و در بيانيه اى از شركت هاى نفتى خواسته شد كه پيش از هر گونه تصميم گيرى يك سويه درباره قيمت نفت، با دولت هاى كشورهاى دارنده نفت مشورت كنند. كشورهاى يادشده در اين كنگره براى تاسيس يك كميته مشورتى نفتى توافق كلى كردند.در آگوست ،۱۹۶۰ شركت هاى نفتى، قيمت هاى رسمى نفت خاورميانه را ۱۰ تا ۱۴ سنت در هر بشكه كاهش دادند. ماه بعد دولت عراق كشورهاى ايران، كويت، عربستان سعودى و ونزوئلا را به بغداد دعوت كرد تا درباره كاهش قيمت هاى نفت به بحث بنشينند. به دنبال آن از ۱۰ تا ۱۴ سپتامبر ۱۹۶۰ كنفرانسى با حضور نمايندگان ايران،  عراق، كويت، عربستان سعودى و ونزوئلا در عراق تشكيل شد. در اين كنفرانس اوپك به عنوان سازمانى بين دولتى و دائم تاسيس شد.
    •محل استقرار
    در دومين كنفرانس اوپك كه در آوريل ۱۹۶۱ در سوئيس برگزار شد، تصميم گرفته شد كه ژنو، محل برگزارى هيات عامل اوپك، مقر دبيرخانه اوپك باشد. در آوريل ۱۹۶۵ كنفرانس اوپك تصميم گرفت كه مركز اوپك به وين در اتريش منتقل شود. مذاكرات با دولت اتريش موفقيت آميز بود و در اول سپتامبر ،۱۹۶۵ وزير خارجه وقت اتريش مرحوم دكتر «بروئوكرسكى» و دبيركل اوپك «اشرف لطفى» موافقتنامه ميزبانى امضا كردند. در آغاز كار مركز اوپك در وين در دو ساختمان كوچك قرار داشت، چندى بعد به ساختمان شماره ،۱۰ خيابان دكتر كارل لوگررينگ، سپس در مارس ۱۹۷۷ به ساختمان دبيرخانه كنونى در خيابان اوبر دوناستراى شماره ۹۳ در كنار كانال دانوب در منطقه ۲ وين انتقال يافت.
    •هدف هاى بنيادى
    اصلى ترين هدف هاى اوپك عبارتند از: هماهنگ سازى و به كارگيرى وحدت رويه در سياست هاى نفتى كشورهاى عضو و به كارگيرى و تعيين بهترين ابزار براى دفاع از منافع فردى و جمعى اعضا. همچنين سازمان در انديشه به كارگيرى روش ها و ابزارى است كه با حذف نوسان هاى زيانبار و بيش از حد، قيمت نفت را در بازارهاى بين المللى تثبيت كند. با در نظر گرفتن منافع كشورهاى توليدكننده و تامين درآمدهاى پايدار و ثابت براى آنها، عرضه كافى، مستمر و اقتصادى به كشورهاى مصرف كننده و تامين ميزان بازگشت سرمايه منصفانه براى سرمايه گذاران در صنعت نفت، از جمله هدف هاى بنيادى و اصلى اوپك است.
    http://www.sharghnewspaper.com/831226/html/spc6.htm
    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 14:35  توسط رضا  | 

    اندوه خشونت ورزيدن

      نويسنده : سعید حجاریان
     (از همين نويسنده)


    هيچ مسأله اي خطرناكتر از اين نيست كه خشونت توسط اشخاص خوش بيني براي رسيدن به اهداف مفيد و سودمند به كار گرفته شود. (آلكسيس دوتوكويل)

    نمي‌دانم داستان كوتاه زيارت از آل احمد را خوانده ايد يا نه، قصه زني است كه براي توبه از گناهانش به عتبات مي رود و در كاروان براي يكي از زنان ديگر نقل مي‌كند كه چگونه به علت عقيم بودن حسد و حسادت باعث مي شده كه در اماكن عمومي با سنجاقي كه بر ملاج نرم بچه‌هاي كوچك در آغوش مادرشان خفته بودند فرو مي‌كرده آنها را بكشد و تا به حال چندين فقره از اين قتل‌ها انجام داده است. يعني اندوه سترون بودن منتهي مي شده است به اندوه خشونت ورزيدن.
    شايد اولين قتل در تاريخ هم از همين جا ناشي شده باشد. يعني هنگامي كه قابيل نتوانست به علت رخوت و سستي و كاهلي قرباني ارزشمندي را در پيشگاه خدا عرضه كند برادر خويش هابيل را كه هديه اي در خور براي قرباني آماده كرده بود به قتل رساند اينجا هم ستروني منتهي به خشونت شد.
    من روانشناس نيستم و اين را بايد به عهده روانشناسان گذاشت كه نسبت ميان بي‌مايگي و دنائت از يك سو و خشونت از سوي ديگر پيدا كنند به خصوص در جوامعي كه هنجارهاي رواني مازوخيستي_ ساديستي رواج دارد شاهد هر دو وجه قضيه در افراد هستيم.
    اما اين نكته برايم واضح است كه ابتر بودن و در نتيجه خشونت ورزيدن سرانجامي ندارد چه كسي ديده است كه كسي نام بچه اش را قابيل گذاشته باشد. در انگليسي كاين و آبل به معناي قابيل و هابيل خودمان است. اما فقط اسم (آبل) ورد زبان‌هاست و كسي نام كاين را روي بچه‌اش نمي‌گذارد. در تركيه فقط هابيل است. در نامگذاري اسم پسران استفاده مي شود از مقدمه كه بگذريم لازم است به ذكر خاطره اي كه در روزنامه صبح امروز اتفاق افتاد و من آن را يكي از علل موجه 23 اسفند سال 1378 مي دانم بپردازم. قبل از واقعه، سلسله مقالاتي توسط برادرمان آقاي گنجي [كه لازم مي دانم همين جا ياد او را پاس بدارم و خواهان استخلاص كامل او بعد از پنج سال حبس باشم] تحت عنوان "خون به خون شستن محال آمد محال" نگاشته مي‌شد. استدلال وي در مقاله اين بود كه حتي بر افعال پيامبر اكرم (ص) نيز آثار وضعي مترتب است كه نتايج آن در درازاي تاريخ معلوم شده است. مثل هنگامي كه پيامبر اكرم با كفار و مشركين مي‌جنگيد آنان نيز كينه خاندان وي را به دل گرفتند و نوه وي را در كربلا شهيد نمودند. نفس اين گزاره صادق است. چه از زبان يزد و در قالب شعر گفته شده باشد كه ما انتقام پدران خود را از ذريه پيامبر گرفتيم و چه از جانب معصوم در دعا آمده باشد كه اينان انتقام احقاد بدر و حنين را در كربلا گرفتند لذا اين گزاره "خون به خون شستن محال آمد محال" گزاره صادقي است منتها جريانات راست در همان زمان جنجال‌ها به پا كردند و روزنامه و اكبر گنجي و مرا متهم به انواع اتهامات نمودند. در حالي كه در مقاله آمده بود كه پيامبر با علم بر اينكه چنين اتفاقي براي اولادش خواهد افتاد دست به غزوات زد و براي پيشبرد دين خدا ذبح عظيمي را فدا كرد مانند ابراهيم و هابيل.
    اين كار تنها از پيغمبر برمي‌آمد كه راسخ در علم بود اما كساني كه در جامعه فعلي ما با توهم اينكه فلان كس مرتد است يا فلان كس واجب القتل است(مانند واقعه قتل‌هاي زنجيره اي كرمان). دست به خشونت زده و تعرض به خون مسلمين مي‌كنند.قطعاً راه به خطا مي‌برند و بيهوده عمل خود را منتسب به اوليا خدا مي‌نمايند. نمي‌دانم كه قصه موسي و همراهش را در قرآن خوانده ايد يا نه؟ هنگامي كه همراه موسي كه واجد علم غيب بود جوان نونهالي را كشت موسي زبان به تعرض گشود گفت چرا نفس را به غيرحق كشتي؟ جواب را شنيد كه مگر نگفتم كه تو نمي‌تواني با من همسفر شوي و طاقت وقايع بين راه را نداري موسي به عقلش رجوع مي‌كرد كه قصاص قبل از جنايت نمي‌توان كرد اما همراه وي با توجه به عوارضي كه به زنده ماندن آن طفل در آينده‌اي دور متصور بود او را به قتل رساند. اين دو راه يعني راه عقلاني و راه علم مغيبات دو راهي است كه بالاخره از هم جدا مي شود و شايد همين جا بود كه موسي به همراهش گفت "هذا فراق بين و بينك" با آنكه موسي خود پيغمبر اولوالعزم بود اما راه را نتوانست ادامه دهد. چون معقول به ظواهر امر بود و بايد عقلاني رفتار مي‌كرد.
    خلاصه قصه فوق بر سر هر كوي و برزن خوانده مي شد و در نماز جمعه ها و در بولتن ها نگاشته مي‌شد و غائله اي بر پا بود تا بستن روزنامه و حبس اكبر گنجي و واقعه 23 اسفند و اين غائله را به پيچه‌اي از گِل اندوند. چون كم كم دين خدا داشت از دست مي رفت.
    23 اسفند 1383

    http://www.emrouz.info/ShowItem.aspx?ID=917&p=1
    + نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 11:54  توسط رضا  | 


     
    مايور مقدمه نوشته است
    احمد جلالى فراهانى
    095025.jpg
    در شماره ۴۲۷ روزنامه شرق كه چهارشنبه ۱۲ اسفندماه منتشر شد، در صفحه تاريخ نوشته اى تحت عنوان «مردى كه در سايه حركت مى كند» به چاپ رسيد كه به نظر، تلاشى مى آمد براى طرح سئوالاتى تازه درباره احسان نراقى و گذشته او.
    ضمن احترام به نظرات نويسنده آن مطلب كه خود از اصحاب كهنه كار مطبوعات ايران بوده است ذكر نكاتى چند درخصوص احسان نراقى و كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» را ضرورى مى دانم. با اين تذكار كه هدف از نگارش اين مطلب «دفاع» از نراقى نيست بلكه غرض فراهم آوردن امكان شناختى دقيق از يك متفكر معاصر براى هم نسلان و همسالانم است كه جملگى از پرورش يافتگان درس و فحص جمهورى اسلامى ايران هستيم و از معلمان خود عمل كردن به حكم حكيمانه مولاى اول شيعيان على(ع) را آموخته ايم كه در وصف حال مومن فرمود: يعترف بالحق قبل ان يشهد عليه (حق را بيان كند پيش از آنكه از او خواسته شود. در صفات مومن، نهج البلاغه)
    اول - كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» اولين كتاب احسان نراقى پس از پيروزى انقلاب است و تنها كتابى است در ميان كتاب هاى او كه از ساختار روايت تبعيت مى كند و حديث نفس است. چه مابقى كتاب هايش عمدتاً تحليل هاى اجتماعى و روشنفكرانه اى از اوضاع و احوال امروزه و ديروزند. نراقى اين كتاب را بلافاصله پس از رهايى از زندان و تبرئه از اتهام همكارى با دربار در دادگاه انقلاب در سال ۱۳۶۲ به زبان فرانسه به رشته تحرير درآورد و كتاب مذكور ابتدا به زبان فرانسه در پاريس منتشر گرديد.
    چاپ كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» در فرانسه با استقبال باورنكردنى و گسترده رسانه هاى گروهى فرانسه مواجه گشت و روزنامه نگاران معروفى چون «پل بالتا»، «تيرى دژاردن»، «كينز مراد» و ديگران هر يك مقالات مفصلى را در روزنامه هاى بنام اروپا و فرانسه از جمله لوموند، فيگارو، ژورنال دوديمانش و غيره انتشار دادند و كتاب را سندى راستين و نگاهى ژرف به دو رژيم خواندند. بلافاصله ترجمه كتاب به زبان هاى عربى، اسپانيايى و انگليسى روانه بازار نشر اروپا شد و ترجمه اسپانيايى آن با مقدمه مفصلى از «فدريكو مايور» مديركل اسپانيايى الاصل يونسكو در آن زمان در شهر بارسلون انتشار يافت و انتشار آن به زبان عربى در بيروت نقطه عطف ديگرى براى نويسنده اش گرديد و روزنامه هاى كثيرالانتشارى چون الحيات و شرق الاوسط و عالم العربى صفحاتى را درباره كتاب و مصاحبه هايى را به نويسنده آن اختصاص دادند و كار به جايى رسيد كه محمد اركون اسلام شناس الجزايرى تبار دانشگاه سوربن بر چاپ عربى آن مقدمه اى نوشت و در آن نراقى را با «ابوحيان توحيدى» از روشنفكران بنام دنياى اسلام در قرن يازده ميلادى مقايسه كرد.
    «فدريكو مايور» مديركل سابق يونسكو در مقدمه اسپانيايى كتاب نوشت: «كسانى كه احسان نراقى را مى شناسند مى دانند كه تا چه حد ظرافت فكرى به او شجاعت انتقاد مى دهد، بدون اينكه به بى اعتبار كردن موضوع بينجامد،  به او اجازه بازشناسى ضعف هاى انسان ها را مى دهد، بى آنكه آنها را به تحقير بكشاند و نيز به او اجازه به تصوير كشيدن وقايع را مى دهد بدون اينكه به وسوسه ايدئولوژى سازى كه پيچيدگى هاى روحيه انسانى و كاردانى سياسى را ضعيف مى كند، گرفتار شود.» (از كاخ شاه تا زندان اوين، چاپ چهارم، موسسه خدمات فرهنگى رسا، ص ۳ و ۴)
    «محمد اركون» نيز درباره كتاب نراقى نوشت: «نراقى طى گفت وگوهايش با شاه، به يمن دانش و استوارى و پارسايى اخلاقى و شوقش براى حفظ خير موجود (همان «مصلحت» مشهورى كه فقيهان مسلمان در پى آنند)، فرصت يك روشنفكر _ اديب را مى يابد كه در پرده، حقايق را براى امير بازگويد و نقدها و پرهيزگاه هايى كه نمى شناسد، بدو بازنمايد.» (از مقدمه اركون، صفحه دوازده، از كاخ شاه تا زندان اوين، چاپ پنجم، موسسه خدمات فرهنگى رسا)
    با اين همه كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» تا سال ۱۳۷۲ مجال انتشار در ايران را نمى يابد و پس از چاپ او كه به ترجمه سعيد آذرى انجام شد، در فاصله اى كمتر از يازده سال ۵ بار تجديد چاپ مى شود و در چاپ هاى چهارم و پنجم آن مقدمه هاى «فدريكو مايور» و «محمد اركون» به فارسى ترجمه و به كتاب افزوده مى شود.
    دوم - آيا احسان نراقى مردى است كه همواره در سايه زيسته و حركت كرده است؟ آيا هنر والاى او «تطبيق با شرايط» است؟ براى پاسخ به اين دو سئوال بايد قبل از هر چيز مرورى مختصر بر زندگى او و خاندانش داشته باشيم. گرچه در انجيل خوانده ام كه «ايشان را از ميوه هايشان بشناسيد نه از ريشه هايشان.» با اين همه با مرور ريشه هاى نراقى مى توان پى به ميوه هايش نيز برد.
    احسان نراقى متولد سال ۱۳۰۵ شمسى است. او در خانواده اى ريشه دار در سنت اسلامى و هم هنگام گشوده بر تجددى ضابطه مند، زاده و پرورده شده. نياى بزرگش ملا مهدى نراقى صاحب آثار باارزشى چون «جامع  السعادات» و «قره العيون» است كه همچنان از كتب مطرح حوزه هاى علوم دينى و اسلامى است. اين ملامهدى، پدر ملا احمد نراقى شاعر و عارف معروف و آقابزرگ نراقى بانى مسجد آقابزرگ در زمان محمدشاه در كاشان است. مسجدى كه از دوره حيات آقابزرگ تا دوره معاصر به مدرسه علوم دينى تبديل شد و بزرگان بنامى را در خود پرورش داد.
    پدران و پدر احسان نراقى هم از فضلاى روزگار خود بوده اند. پدرش علاوه بر آنكه نخستين مدرسه مدرن كاشان را در همين مسجد آقابزرگ بنا كرد _ مدرسه اى كه مادر نراقى مدير آن بود _ خدمات فراوانى در حق مردم كاشان در زمان حيات خود داشته كه از جمله آن مى توان به تلاشش براى احداث كارخانه منسوجات كاشان در دوره رضاخان و كوشش هاى بسيارش براى از بين نرفتن باغ شاه كه حمام فين قتلگاه اميركبير در آن واقع است، اشاره كرد. ضمن آنكه حسن نراقى صاحب چندين جلد كتاب تحقيقى و تاريخى است و درباره او سيد جلال الدين آشتيانى در مقدمه كتاب «قره العيون» مى نويسد: از دانشمند گرامى جناب آقاى حسن نراقى ادام الله توفيقه... كه با قلمى روان و كوشش و دقت و سعى فراوان شرح احوال و آثار محقق نراقى را تهيه نموده اند متشكرم...»
    095028.jpg
    و اما خود احسان نراقى. او پس از اخذ مدرك ديپلم از مدرسه دارالفنون و ورود به دانشكده حقوق دانشگاه تهران به دليل تمايلات ضدحكومتى اش و به صلاحديد پدر ايران را ترك مى كند و عازم سوئيس مى شود و در آنجا از شاگردان محبوب «ژان پياژه» مشهور و با بزرگان علم جامعه شناسى و تبعيديانى چون محمدعلى جمالزاده دم خور و همنشين مى شود.نراقى تنها كسى است كه تلاش بى منتى را براى كمك به صادق هدايت و سفر او به ژنو انجام مى دهد كه دست تقدير مانع او مى شود و تنها به فاصله ۲۴ ساعت توفيق نراقى جهت اخذ ويزا براى هدايت و فراهم شدن امكان سفر هدايت به ژنو _ و رهايى از تنهايى و سرخوردگى _ و در اثر يك اشتباه سفارت سوئيس در فرانسه، هدايت خودكشى مى كند. نراقى كه از دوستان نزديك هدايت در سال هاى آخر عمرش بوده است به قول خودش تنها يك بار بر مرگ كسى گريسته و آن هم صادق هدايت بوده است.
    او پس از فعاليت هاى ضدامپرياليستى اش در ژنو _ همزمان با تحصيل در رشته جامعه شناسى _ به دلايلى كه خارج از اين مقال است از كمونيست هاى استالينى منزجر مى شود و تمايلات ملى اش در جريان دولت مصدق او را وامى دارد تا در مقام دفاع از ملى شدن صنعت نفت ايران به مقابله با سفير ايران در سوئيس بپردازد و با نامه اى كه براى آيت الله كاشانى (پسر دايى پدرش) مى نويسد مصدق را در جريان ضعف سفير ايران و عدم پاسخگويى او به اتهامات مطبوعات سوئيسى قرار مى دهد و باعث عزل سفير مى شود و همين مسئله دولت سوئيس را وامى دارد تا عذر او را بخواهد و نراقى در سال ۱۳۳۱ به ايران بازمى گردد و از ياران و مشاوران دكتر صديقى وزير كشور مصدق و آيت الله كاشانى مى گردد و مهارتش در تجزيه و تحليل امور ديپلماتيك، مرحوم كاشانى را وامى دارد تا در ملاقات هايش با سفرا و ديپلمات هاى غربى از فرزند عمه زاده اش استفاده كند.
    با كودتاى ۲۸ مرداد، نراقى فرار به بهانه ادامه تحصيل را بر قرار ترجيح مى دهد و از نكات جالب زندگى اش نقشى است كه او در برقرارى صلح و اخوت ميان مصدق و كاشانى به رغم جوانى اش داشته و تلاش هايش در فرونشاندن كينه و حسد رواج يافته ميان طرفداران مصدق و كاشانى است كه البته به دليل خامى و ناشناخته بودنش ناكام مى ماند. نراقى در روز ۲۸ مرداد حامل پيام مهمى از مرحوم كاشانى براى دكتر فاطمى بود كه پيش از رسيدنش به وزارتخانه خارجه، كودتا رخ مى دهد.
    همكارى با دولت مصدق و مرحوم كاشانى چندان نفعى به نراقى نمى رساند. چه او پس از معرفى به سازمان يونسكو توسط ژان پياژه و هنگام برنده شدن جايزه بهترين تحقيق در خصوص يكى از معضلات جمعيتى جهان سوم، وقتى تصميم مى گيرد براى توسعه تحقيقاتش به انگلستان برود به دستور دولت پهلوى و رايزنى آن با وزارتخانه خارجه دولت بريتانيا، از ورود نراقى به انگلستان ممانعت به عمل مى آيد و او مجبور مى شود تحقيقات خود را در خاورميانه پيگيرى كند.
    با فروكش كردن جريان هاى اعدام و بازداشت طرفداران مصدق و مرگ او، نراقى با دكتراى جامعه شناسى و به عنوان مشاور عالى سازمان بين المللى يونسكو به ايران بازمى گردد و با تلاش هاى شبانه روزى اش موسسه تحقيقات و مطالعات علوم اجتماعى دانشگاه تهران را تاسيس مى كند و به تربيت محققان و پژوهشگران جوان همت مى گمارد و جوانان پراستعداد و جوياى نامى چون جلال  آل احمد، حسن حبيبى، غلامحسين ساعدى، بنى صدر، باقر پرهام، احمد اشرف، اسماعيل عجمى، پرويز ورجاوند و... را به اين موسسه فرامى خواند و در برابر تمام ملامت هاى اساتيد دانشگاه كه چرا كسانى چون جلال  آل احمد را به اين موسسه آورده اى، مقاومت مى كند. شمس  آل احمد برادر جلال در كتاب سفر به ولايت عزرائيلش در اين باره مى نويسد: «اگر جلال پذيرفت براى موسسه مطالعات دانشگاه سلسله انتشارات آبرومندى را به طور موقت نظارت كند، يا اگر پذيرفت در سالنى سخنرانى كند كه بوى پيرى و كهنگى از در و ديوارش مى باريد، به خاطر حمايت از شخص دكتر نراقى جوان و پرشور و اصيل و با تحمل در برابر بسيارى از ناروايى هاى حكومت جبار وقت بود. مكتوم ماندن اين دقايق از جانب دكتر نراقى كه به زعم من بين همگنان خويش همفكرترين و متواضع  الراه ترين فرد با جلال بود، بدون آنكه سوابق انس و الفت شخصى چندانى با هم داشته باشند، براى نراقى وظيفه تازه اى مطرح مى سازد كه روشن تر و گويا تر از آنچه گفته، بگويد و بنويسد.» (سفر به ولايت عزرائيل، شمس  آل احمد، انتشارات رواق، ص ۲۴)
    نراقى از موقعيت عجيب و غريبى كه تقدير در اختيار او قرار مى دهد همواره براى اصلاح امور مملكت در رژيم پهلوى تلاش مى كند و اصلاً تاسيس اين موسسه و راه دادن كسانى كه واخورده توده و مخالف دربار بودند در آن كمك شايانى به روشن تر شدن ماهيت استبدادى رژيم پهلوى كرده است و از آثار ديگر تاسيس اين موسسه رشد و نمو و گسترش علوم اجتماعى و اقتصادى در ايران در برابر ميل بى فرجام حكومت وقت به علوم رياضى و تجربى است. نراقى از طرف خاندان مادرى اش- مادرش از زنان تحصيل كرده و اهل فضلى بود و تاسيس مدرسه دخترانه آن هم در جامعه سنتى كاشان با همكارى پدر نراقى از افتخارات اوست- خويشاوندى دورى با فرح ديبا داشت و از طرفى دوستى او با هويدا به دورانى برمى گردد كه نراقى در ژنو تحصيل مى كرده است. درباره اين دوستى، وقتى خبرنگار روزنامه كيهان از نراقى مى پرسد «راستى چرا هويدا هواى شما را داشت؟» پاسخ مى دهد: «شما تصور مى كنيد ما انسان نيستيم و احساس نداريم! در سال ۱۹۵۰ من دانشجو بودم و هويدا در ژنو كميسارياى پناهندگان سازمان ملل كار مى كرد و در آنجا الفتى به هم پيدا كرديم.آن موقع هويدا سمپاتى به جريان هاى ملى داشت و اولين كسى كه به من خبر حادثه ۳۰ تير را داد هويدا بود. تلفن زد و با يك حالت شعفى خبر ۳۰ تير را داد. ما با هم يك الفتى داشتيم...» (روزنامه كيهان، ۱۸ اسفند ۱۳۷۳) البته نراقى بعدها و در زمان نخست وزيرى هويدا به دليل فشار هاى فراوان ساواك به يونسكو بازمى گردد.
    اين احسان نراقى بود كه با استفاده از نفوذش در دربار پهلوى توانست پاسپورت شهيد مطهرى براى همراهى وى با علامه طباطبايى را فراهم كند و در اين باره نيز به خبرنگار كيهان در همان مصاحبه مى گويد: «آقا بنده به شهادت آقاى حدادعادل، رفتم پيش آقاى هويدا و براى مرحوم مطهرى و مرحوم آيت الله طباطبايى پاسپورت گرفتم تا بروند به لندن و بعد هم زيارت نجف و ديدن حضرت امام.»
    ملاحظه مى كنيد احسان نراقى در موقعيتى استثنايى كه روزگار و فلك در اختيارش قرار داده اند به نفع ايران استفاده مى كند و او اگر همراه انقلابيون نبود، مقابل آنها هم نبود و هر كمكى از دستش برمى آمده براى آنها انجام مى داده است و اگر قرار است او را به چوب همكارى با افرادى چون هويدا سرزنش كنيم بايد در مقابل او را به واسطه ارتباط صميمى و نزديكش با كسانى چون آل احمد و مطهرى و داريوش فروهر و همسرش و ديگران تحسين كنيم و يادمان باشد كه بهترين معيار براى قضاوت تاريخى افراد درك شرايط و موقعيت هايى است كه فرد موردنظر در آن قرار داشته است.
    در مورد احسان نراقى و كارنامه اش بايد به «ميوه » هاى اين «ريشه» هم توجه داشته باشيم. نراقى بيش از پانزده جلد كتاب نوشته كه عمدتاً تحليل هاى جامعه شناختى از شرايط و موقعيت ايران و هيات حاكمه آن چه در قبل، چه در بعد از انقلاب بوده است و نكته جالب همزمانى چاپ «غربت غرب» او با طرح مسئله «الينه شدن» از سوى شريعتى است. به نظر نمى رسد كسى كه بيش از ۱۵ جلد كتاب چاپ كرده است را بتوان متهم به زيستن و حركت كردن در سايه كرد.
    نوشتن درباره نراقى كتابى را مى طلبد و اين مجال قائل به اين مقال نيست. با اين همه نراقى طى ۱۴ سال گذشته تلاش هاى درخور و شايانى را براى بازنگرى مجامع جهانى به انديشه هاى بزرگان و فيلسوفان فارسى زبان از جمله حكيم عمرخيام و انديشمندان و فلاسفه شرقى انجام داده است و چاپ تمام آثار وى به زبان هاى فرانسه، عربى، اسپانيايى، ايتاليايى و... و پژوهش هاى صورت گرفته درباره او توسط بزرگان علم و خرد دنياى امروز از نقاط درخشان كارنامه نراقى است. علاوه بر اين كه پس از ماجراى سلمان رشدى اين احسان نراقى بود كه با طرح برنامه هاى پژوهشى و برگزارى كنفرانس هاى گسترده تحت عنوان «اسلام و غرب» سعى كرد تا اين مناقشه سياسى را به مناظره اى فرهنگى تبديل كند و فشارهاى سياسى دول اروپايى را كه متوجه ايران بود در حد خودش كاهش دهد.
    آيا كسى مى تواند نقش احسان نراقى را درخصوص آن سخنرانى افتخارآفرين و غرور برانگيز سيدمحمد خاتمى رئيس جمهور ايران در سازمان بين المللى يونسكو كتمان كند؟ آيا با اين همه مورد و ساير موارد مى توان مدعى شد احسان نراقى مردى است كه در سايه حركت مى كند؟ جالب اينجاست كه نراقى را عموماً به عنوان فردى كه اهل پنهان كارى و مخفى كردن نيات و تمايلات خود نيست مى شناسند، نه فردى كه اهل سايه و مماشات باشد.
    سوم - اگر قرار است از متن و نوشته اى براى صدور راى و قضاوت موقعيت تاريخى فردى استفاده كنيم بايد به تمام آن نوشته  و متن توجه داشته باشيم و انتخاب گزينشى يك متن براى رسيدن به ديدگاه خودمان با قواعد مرسوم نقد و نقادى همخوانى ندارد. پس براى قضاوت درباره كتاب نراقى بهتر است تمام متن را مورد بررسى قرار بدهيم. در مورد كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» آنچه براى من نمود جدى دارد، تلاش نراقى براى ترسيم دو دوره متضاد با يكديگر است. به قول نويسنده روزنامه فرانسوى :Esprit «نراقى در اين كتاب بيشتر درصدد برآمده تا از تاريخ كشور خود درسى اخلاقى براى نسل هاى آينده باقى بگذارد و هدف اصلى او نگارش يك اثر سياسى نبوده است.»
    در واقع كتاب از كاخ شاه تا زندان اوين به نظر من بيش از آن كه دغدغه روايت فصلى از تاريخ ايران را داشته باشد دغدغه انسان را در شرايط دشوار دارد. خود نراقى در مقدمه كتاب تكليفش را با خواننده روشن كرده. او پس از آن كه مى نويسد: «در هر دو بخش اين كتاب، يعنى كاخ و زندان، كوشش نموده ام تا همچون يك وقايع نگار عمل كنم و بدون هيچ پيشداورى با صداقت تمام آنچه را كه بوده شرح دهم؛ با اين اميد كه بى طرفانه قضاوت كرده باشم.» مى نويسد: «من خود را ملزم دانسته ام كه در هر شرايط و موقعيتى، واقعيت درونى انسان ها را نمايان سازم. خواه اين انسان شاه باشد يا رزمنده اى انقلابى در آستانه اعدام و يا حتى يك زندانبان. من هميشه خواسته ام كه مردم را آنگونه كه هستند دريابم، يعنى به همان صورتى كه به دنيا مى آيند تا دوست داشته باشند، رنج ببرند و بميرند. چنانچه نتوانسته ام به گونه اى مطلوب به اين هدف دست يابم اميدوارم كه خوانندگان مرا ببخشند و در نظر بگيرند كه هر انسانى داراى محدوديت ها و ضعف هاى خاص خودش مى باشد.»
    توجه داشته باشيم كه نراقى اين كتاب را كه بيشتر به يك حديث نفس مى ماند نه براى خوشامد و گول زدن دولت انقلابى- كه اگر چنين بود صادقانه احساسات خود را نسبت به محمدرضا پهلوى ثبت نمى كرد- و نه براى توجيه سلطنت پهلوى، بلكه براى تحليل روحى روانى آدم ها در شرايط گوناگونى كه قرار دارند نگاشته است. ضمن آن كه در كتاب نراقى بيش از ۲۰۰ نام به چشم مى خورد كه همگى نقش مهمى در جريان انقلاب و حكومت سرنگون شده بازى كرده اند. اگر قرار است نراقى را به خاطر نياوردن چند نام شماتت كنيم، بايد يادمان باشد كه مى توانيم او را به خاطر بيان صادقانه بيش از ۲۰۰ نام هم تحسين كنيم. (البته اين نسبى بودن نگاه آدم ها به پديده ها را نشان مى دهد.)
    چهارم - به نظرم اگر ما بتوانيم نراقى را از نگاه خودش بنگريم ديگر نيازى به بهانه جويى و طرح اتهام عليه او نيست. مسئله اينجاست كه نراقى در هيچ يك از جرياناتى كه بر عليه انقلاب ۵۷ صورت گرفته نقشى نداشته است و اين موضوع را دادگاه انقلاب تائيد كرده است نه من و ديگران. حكم تبرئه احسان نراقى هم نشان مى دهد او لااقل كارى برخلاف و به ضرر انقلابيون انجام نداده است. گناه نراقى شايد به زعم ما اين باشد كه او چرا همانند انقلابيون عمل نكرده و مثلاً در هنگام ملاقات هايش با شاه بلند نشده يقه او را بگيرد و خفه اش كند!
    ببينيم خود نراقى در اين باره چه مى گويد. او در همان مصاحبه با روزنامه كيهان كه در اسفندماه سال ۱۳۷۳ به چاپ رسيد درباره خودش مى گويد: «من كه انقلابى نبودم. من از سال ۱۹۴۸ يعنى ۴۵ سال پيش از رفتارى كه با دوست من در سوئيس شده بود و من ناظرش بودم از كمونيسم و انقلاب زده شدم و برگشتم به ارزش هاى ملى و سنتى، بدون انقلاب.» پس نراقى سال هاى رژيم پهلوى كه پس از ماجراى تيتو و تحت فشار قرار گرفتن صميمى ترين دوستش از انقلاب زده شده به جاى انقلاب به استدلال روى مى آورد و مسلم است كه نبايد چنين فردى را از زاويه انقلاب و انقلابى گرى نگاه بكنيم. با قبول اين پيش فرض تقريباً تمام مشكل ما با نراقى حل خواهد شد. ديگر ناراحت نخواهيم شد اگر او با شاه محترمانه برخورد كند يا برايش از تفال حافظ بگويد و از انزوا و سرخوردگى شاه - نه به عنوان حاكمى قلدر، بلكه به عنوان يك انسان كه حالا تبديل به فردى مستبد شده است - دلسوزى كند. شاه البته خيانت  بسيارى در حق ايران و مردم ايران كرده است در اين اصلاً شكى نيست با اين همه وقتى براى يك منتقد فرصتى فراهم مى شود تا با او روبه رو شود انتظار رفتار انقلابى، انتظارى غيرمنطقى خواهد بود. با اين همه اين منتقد وظيفه خودش كه نقد سياست ها و عملكردهاى رژيم است را فراموش نمى كند و با زبانى كه بيشتر به بى زبانى مى ماند نظراتش را با شاه در ميان مى گذارد. آيا مى توان روش فردى كه خود را انقلابى نمى داند به عنوان تطهير عملكرد پهلوى ها بيان كرد؟
    http://www.sharghnewspaper.com/831222/html/hist.htm
    + نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1383ساعت 22:51  توسط رضا  | 

     
    حماسى ديپلمات
    ترجمه: محمدعلى فيروزآبادى
     
    «حسن يوسف» پرنفوذترين رهبر حماس در شهر رام الله شيخى واقع بين به شمار مى آيد. او در نظر دارد قوى ترين سازمان مسلح ضداسرائيلى و ضدغربى را به جنبش سياسى تبديل كند. از نظر وى بايد برخلاف سال هاى گذشته كه هر هفته حدود ۱۰ حمله ضداسرائيلى برنامه ريزى و اجرا مى شد، اعضاى حماس را به سوى راه حل هاى ديپلماتيك، قبول مسئوليت هاى سياسى و همكارى با دولت فلسطينى سوق داد. حسن يوسف حتى حاضر است براى شناسايى اسرائيل - كه براساس منشور حماس بايد از روى زمين محو شود _ همه تلاش خود را به كار گيرد. اين سخنران تقريباً تپل و قدكوتاه با رفتارش خود را آدمى اهل نزاكت و مهمان نواز هم نشان مى دهد. اين پدر ۹ فرزند، دانش آموخته رشته حقوق اسلامى در دانشگاه قدس است اما حال هموست كه دستش را به عنوان خوشامدگويى به سوى خانم خبرنگار مجله ولت وخه دراز مى كند، با وجود آنكه بسيارى آن را عملى حرام مى دانند.
    «حماس هم بايد تغيير و تحول پيدا كند.» اين را مى گويد و پوزخندى مصمم بر لبانش نقش مى بندد. شيخ حسن با حالتى بشاش روى صندلى مشكى ادارى اش لم مى دهد. اين دفتر با آن پرده هاى به رنگ بژ و آن گلدان و ميز ساخته شده از چوب مصنوعى ماه گونى زيبايى همراه با وقار اتاق هاى بورژواهاى اروپايى دهه ۶۰ را به ياد مى آورد. با اين حال در آن محيط سه چيز اشرافى است: اين رهبر ۵۰ ساله دفتر موقت خود را در يكى از طبقات مركز خريد شيك و مجلل موسوم به «برج شيخ» واقع در رام الله انتخاب كرده است. در همان هنگام كه آسانسور شيشه اى ما را به طبقه سوم و به ملاقات آن شيخ سركش مى برد، اين معما برايم مطرح مى شود كه شايد اين علامتى است كه او با بسيارى از هم مسلكان راديكالش فرق دارد و مى خواهد بگويد كه از رفاه و راحتى هاى روزمره بدش نمى آيد و با آن نيز جنگ و دعوا ندارد.
    • شيخ يوسف، چرا در نظر داريد حماس را به سياست منطقى و واقع گرا مجهز كنيد؟
    ما همه چيز مطالعه مى كنيم، از جمله نشريات و روزنامه هاى بين المللى. و همه تغيير و تحولات جهانى را به دقت تعقيب كرده و مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهيم و تازه بعد از آن در مورد انتخاب بهترين راه تصميم مى گيريم.
    • كدام يك از اين تحولات موجب شد كه علناً تغيير مشى خود را اعلام كنيد؟
    جنگ آمريكا بر عليه _ به قول بوش _ تروريسم و عليه عراق، اين مسائل را مورد توجه قرار داده و واكنش مناسب را نشان مى دهيم.
    • جنگ در عراق چه ارتباطى با حماس در غزه و در كرانه باخترى دارد؟
    حماس از طرف ملت عرب و مسلمان در سراسر دنيا پشتيبانى مالى مى شود. اما آمريكا و اتحاديه اروپايى حماس را در ليست سازمان هاى تروريستى قرار داده اند. متاسفانه اين اقدام اين پيامد را دارد كه ديگر نمى توان به صورت آشكار به ما كمك مالى كرد.
    • قطع كمك هاى مالى و الزامات بين المللى؛ آيا اينها تنها دلايل تغيير خط مشى شما هستند؟
    نه، ديگر نمى توانيم در خارج از كشور فعاليت آزاد داشته باشيم، چون خطر بازداشت و دستگيرى ما را تهديد مى كند. اين مسئله براى ما عامل بازدارنده است و همه جا دفع مى شويم. اما فاكتور اصلى در اين مورد ترور هدفمند رهبران ما است. اين وضعيت بيش از اندازه ما را تضعيف كرده است.
    در بهار سال ۲۰۰۴ اسرائيل دو تن از برجسته ترين رهبران حماس را در غزه ترور كرد، اولين قربانى رهبر معنوى و بنيان گذار حماس يعنى شيخ «احمد ياسين» و شش هفته پس از آن جانشين وى «عبدالعزيز رنتيسى» دومين قربانى عمليات تروريستى اسرائيل بود. هر دوى آنها اعطاى امتياز به اسرائيل و همين طور همكارى با دولت فلسطينى را رد كرده بودند، زيرا اين دولت را حاصل قرارداد صلح اسلو مى دانستند، قراردادى كه از نظر حماس مردود بود. حماس نسبت به گفت وگوهاى صلح ميان فلسطين و اسرائيل در اوايل دهه ،۹۰ با حملات انتحارى بر عليه اسرائيل واكنش نشان داد. موج ديگر ترور زمانى توسط اين سازمان به راه افتاد كه حدود شش سال قبل مذاكرات صلح با ميانجيگرى رئيس جمهور وقت آمريكا «بيل كلينتون» دوباره برقرار شده بود. تنها از زمان شروع انتفاضه دوم در پاييز ،۲۰۰۰ بيش از يك صد اسرائيلى در جريان عمليات هاى انتحارى حماس كشته شده اند. در ماه هاى گذشته هم اسلام گرايان راديكال زرادخانه خود را گسترش داده و شهرهاى اسرائيل را با موشك هاى «قسام» مورد هدف قرار مى دهند. اسرائيل هم در مقابل اين موج خشونت، به مانند هميشه با اعزام انبوه نيروهاى خود به شهرهاى فلسطينى و با بمباران هوايى هزاران فلسطينى بى گناه را به خاك و خون كشيده است. علاوه بر آن، دولت اسرائيل به بهانه جلوگيرى از ورود تروريست ها، از ورود فلسطينى ها جلوگيرى كرده و عملاً بسيارى از آنان را بيكار ساخته است. بدين صورت توسعه و رشد اقتصادى مناطق فلسطينى نشين با توقف روبه رو گرديده و هر روز به انبوه بيكاران و آدم هاى فقير افزوده مى شود.
    رهبرى حماس كه به نوعى در دام اسرائيل گرفتار شده، به صورت زيرزمينى و محرمانه فعاليت دارد. اما شيخ «يوسف» تنها رهبر بلندپايه اين گروه است كه محل اقامتش را پنهان نمى كند. ديگر رهبران حماس هر شب در يك نقطه از غزه مى خوابند و طى روز هم به خاطر حملات اسرائيل در حال فرار هستند. آنها در اين مدت به ندرت در انظار عموم ظاهر شده اند و آن هم چند بارى بيش نبوده است از جمله روزى كه فلسطينى ها رئيس جمهور جديدشان را انتخاب مى كردند و يا روزى كه «محمود عباس» به غزه وارد شد.
    با از دست رفتن «ياسين» و «رنتيسى» در واقع حماس از داشتن دو مغز متفكر محروم شد. اما به قول «مشيرالمصرى» (Mushir al-Masri) سخنگوى حماس در غزه: «خون اين دو شهيد بزرگوار جنبش را تقويت كرده است.» البته اين طور نيست كه شيخ «حسن يوسف» اهل احتياط نباشد. وقت ملاقات با خبرنگاران را همواره تغيير مى دهد و به تعويق مى اندازد. از آنجايى كه نمى خواهد بى جهت ريسك كند، محل ملاقات را هم گاه عوض مى كند. از استفاده از اتومبيل هم چشم پوشى مى كند زيرا اين وسيله مى تواند هدف مناسبى براى حملات اسرائيل باشد.
    • پس اعلام اين تجديد نظر در حال حاضر به اين دليل است كه شارون فلسطينى ها و رهبرى حماس را به زانو درآورده است؟
    طبيعتاً عمليات اسرائيل ما را تضعيف كرده است و من به هيچ وجه منكر اين مسئله نمى شوم.
    • پس مى شود از گفته هاى شما نتيجه گرفت كه شارون در تمام موارد برنده است؟
    نه، ما هم در عين حال با حملات شهادت طلبانه اسرائيل را به شدت تضعيف كرده ايم. ببينيد اين تنها ما نيستيم كه خودمان را تغيير داده ايم. شارون هم در جست وجوى راهى جديد است و مى خواهد خود را با واقعيت هاى جديد هماهنگ كند و قصد عقب نشينى از غزه را دارد و چرا؟ ما موجب اين مسائل هستيم، ما و شهدايمان. ما موفق بوديم.
    • شما پس از سال ها اسارت در زندان   هاى اسرائيل، در نوامبر گذشته آزاد شديد و حالا حرف از صلح و آشتى با دشمن مى زنيد. اين بيشتر نوعى شكست به نظر مى آيد.
    من در ۸ زندان مختلف بودم. در آنجا اين موقعيت برايم فراهم شد كه اسرائيلى ها را به عنوان انسان بشناسم. مى توان حتى با كسانى به گفت وگو نشست كه آزادى تو را گرفته اند. در خيلى از اين زندان  ها اكثريت با اعضاى حماس بود و به همين خاطر من با مديريت زندان ها هميشه و در هر مورد ممكن بحث و گفت وگو داشتم. ارتباط و گفت وگو مى تواند سبب تغيير انديشه و فكر طرف مقابل شود.
    البته شيخ حسن در مورد يك دليل ديگر اعلام آمادگى جهت صلح و همكارى، سكوت اختيار مى كند و چيزى به ما نمى گويد. واقعيت اين است كه حماس با مشكل محبوبيت روبه رو است. «خليل شيكاكى» فلسطينى يكى از محققانى است كه سازمان هاى اطلاعاتى اسرائيل و آمريكا براى آرا و عقايد وى ارزش و اعتبار زيادى قايلند و هموست كه به ما گفت: «حماس در حال از دست دادن نفوذ و تسلط خود است.» به گفته وى حماس از  نظر ايدئولوژيك از حمايت حدود ۲۰ درصد از فلسطينى ها برخوردار است. ديگر طرفداران اين سازمان از نظر «شيكاكى» كسانى هستند كه به نوعى حس انتقام از اسرائيل دارند و يا دولت فلسطينى را متهم به فساد مى كنند و باز هم به نظر «شيكاكى» حماس در مجموع ۳۰ تا ۴۰ درصد آراى فلسطينيان را دارد.
    در حال حاضر فلسطينى ها نسبت به سودمند بودن عمليات خشونت آميز شك بيشترى دارند و اين مسئله پس از مرگ عرفات افزايش پيدا كرده است. «شيكاكى» ادعا مى كند كه «فلسطينى ها از انتفاضه خسته شده اند.» براى اولين بار از چهار سال پيش به اين سو، «شيكاكى» از آمادگى در حال افزايش فلسطين براى صلح با اسرائيل مى گويد و اين تمايل را ناشى از پايان دوران «عرفات» مى داند. مرگ عرفات از سوى بسيارى از فلسطينى ها شانسى تعبير شد كه مى توان پس از آن به دور باطل كاربرد متقابل و دوطرفه خشونت پايان داد. اما در حال حاضر همه چيز به رفتار اسرائيل بستگى دارد. اگر رئيس جديد تشكيلات خودگردان فلسطين يعنى «محمود عباس» بتواند در مذاكرات خود با اسرائيل موقعيت بهترى براى فلسطينى ها كسب كند، اين به معناى از دست رفتن محبوبيت حماس خواهد بود. وقتى از شيخ «حسن يوسف» مى پرسم كه آيا اين رفتار پراگماتيك و واقع گراى شما، واكنشى از سوى شما به خستگى مردم از انتفاضه است يا نه؟ شيخ جوابى سربالا به ما تحويل مى دهد:
    ماموريت هاى شهادت طلبانه، موشك هاى قسام و آتش بس، همه و همه ابزار تاكتيكى هستند كه مى تواند هر لحظه تغيير كند. اما ما آتش بس را به عنوان امتيازى مجانى و يكطرفه تقديم نمى كنيم.
    • پس تاكتيك تغيير كرده است اما هدف حماس همان است كه بود؟
    حماس قصد محو كردن اسرائيل را ندارد، ما جنبشى فكور، سياسى و منطقى هستيم. در حال حاضر واقعياتى وجود دارد كه ما آنها را به رسميت مى شناسيم.
    • اين واقعيت ها كدامند؟
    موجوديت اسرائيل و حضور يهوديان در اين كشور. اما روى حقوق خود هم پافشارى مى كنيم، يعنى برخوردارى از يك دولت خودى در سرزمين خودمان.
    منبع: ولت وخه
    http://www.sharghnewspaper.com/831224/html/asiamid.htm
    + نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1383ساعت 22:9  توسط رضا  | 


     
    ترجمه: شراره شيخ بهايى
    اين تصور كه آمريكا در همه امور «اول» و «بهترين» است سخت در باور ملى آمريكايى ها نهادينه شده است. رسانه هاى خبرى همواره در برنامه هايشان آمريكا را بهترين معرفى مى كنند. اگر صاحب مقامى چيزى خلاف اين مطلب بگويد، مرتكب خودكشى سياسى شده و «ضدآمريكايى» قلمداد مى شود.آمريكا يك امپراتورى است. ولى يك امپراتورى غيرمولد و مخرب! يك امپراتورى كه ناچار است براى اداره امور جارى خود، روزانه ۲ ميليارد دلار از رقبايش وام بگيرد. با اين وجود، اين باور غلط كه «آمريكا اول است» هنوز پابرجاست. آمار و ارقام زير از واقعيات ديگرى حكايت مى كنند:
    ۱ _ آمريكا در زمينه سواد عمومى (خواندن و نوشتن) مقام ۴۹ را در جهان داراست. (نيويورك تايمز _ ۱۲ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۲ _ آمريكا در زمينه دانش رياضيات بين ۴۰ كشور دنيا مقام ۲۸ را داراست. (نيويورك تايمز _ ۱۲ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۳ _ يك بررسى آمارى نشان مى  دهد كه ۲۰ درصد آمريكاييان تصور مى نمايند خورشيد دور زمين مى چرخد و ۱۷ درصد معتقدند كه زمين روزى يك مرتبه دور خورشيد مى چرخد. (مجله week _ ۷ ژانويه ۲۰۰۵)
    ۴ _ يك بررسى آمارى بين المللى در خصوص سواد بزرگسالان نشان مى دهد، آمريكايى هايى كه كمتر از ۹ كلاس سواد دارند از افراد مشابه خود در ساير كشورهاى جهان نادان ترند. (كتاب روياى اروپايى _ نوشته جرمى ريفكين، ،۲۰۰۴ ص ۷۸)
    ۵ _ كارگران آمريكايى آنقدر نادان و فاقد مهارت هاى اوليه هستند كه سالانه بيش از ۳۰ ميليارد دلار صرف كارآموزى آنها مى شود. (نيويورك تايمز _ ۱۲ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۶ _ اتحاديه اروپا در تعداد فارغ التحصيلان رشته هاى علوم پايه و فنى مهندسى و صرف بودجه براى تحقيق و توسعه (R&D) از آمريكا پيشى گرفته است. (كتاب روياى اروپايى، ص ۷۰)
    ۷ _ در اواسط دهه ۹۰ ميلادى، اروپا گوى سبقت را از آمريكا به عنوان بزرگترين توليدكننده كتاب و منابع علمى ربود. (كتاب روياى اروپايى، ص ۷۰)
    ۸ _ به رغم وضعيت فوق الذكر، كنگره آمريكا بودجه بنياد ملى علوم در اين كشور را كاهش داده و در سال ۲۰۰۴ اين موسسه ناچار به حذف ۱۰۰۰ مورد از بورسيه هاى پژوهشى خود شده است. (نيويورك تايمز _ ۲۱ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۹ _ تعداد دانشجويان خارجى متقاضى تحصيل در مراكز آموزش عالى آمريكا در سال گذشته ۲۸ درصد كاهش داشته است. براى اولين بار پس از سه دهه، ثبت نام دانشجويان خارجى در تمام سطوح كم شده و در عوض در اروپا و چين به طور چشمگيرى افزايش يافته است.براى مثال، در سال گذشته فارغ التحصيلان چينى در مراكز آموزش عالى آمريكا ۵۶ درصد، فارغ التحصيلان هندى ۵۱ درصد و فارغ التحصيلان كره اى ۲۸ درصد كاهش داشته اند. (نيويورك تايمز _ ۲۱ دسامبر ۲۰۰۴) ديگر اين كشور جاى دلخواهى براى تحصيل نيست.
    ۱۰ _ سازمان بهداشت جهانى كشورهاى دنيا را براساس شرايط كلى بهداشت و درمان رتبه بندى كرده كه آمريكا در اين ميان مقام ۳۷ را كسب كرده است. در ارتباط با تخصيص عادلانه خدمات درمانى، اين كشور رتبه ۵۴ را دارد. جالب اينجاست كه هزينه سرانه خدمات درمانى در آمريكا از تمامى كشورهاى جهان بيشتر است! (كتاب روياى اروپايى، ص ۸۰ _ ۷۹)
    ۱۱ _ آمريكا و آفريقاى جنوبى تنها كشورهاى توسعه يافته اى(!) هستند كه فاقد پوشش ملى خدمات درمانى هستند. (كتاب روياى اروپايى، ص ۸۰)
    ۱۲ _ فقدان پوشش ملى خدمات درمانى در آمريكا سالانه موجب مرگ ۱۸۰۰۰ شهروند آمريكايى مى شود _ يعنى ۶ برابر تعداد قربانيان حادثه ۱۱ سپتامبر. (نيويورك تايمز _ ۱۲ ژانويه ۲۰۰۵)
    ۱۳ _ در ارتباط با فقر كودكان، در ميان ۲۳ كشور پيشرفته جهان آمريكا مقام ۲۲ را دارد. كشور بعدى مكزيك است! (كتاب روياى اروپايى، ص ۸۱)
    ۱۴ _ ۱۲ ميليون آمريكايى، يعنى بيش از ۱۰ درصد خانوارهاى آمريكا، به سختى مى توانند خود را سير كنند. ۳۹۰۰۰۰۰ خانواده آمريكايى در سال گذشته از گرسنگى رنج برده اند. (نيويورك تايمز-۲۲ نوامبر ۲۰۰۴)
    ۱۵- در آمار مربوط به مرگ و مير نوزادان، آمريكا حائز مقام ۴۱ است. كشور كوبا رتبه بالاترى دارد. (نيويورك تايمز-۱۲ ژانويه ۲۰۰۵)
    ۱۶- احتمال مرگ مادران باردار در هنگام وضع حمل در آمريكا ۷۰ درصد بيشتر از اروپا است. (نيويورك تايمز- ۱۲ ژانويه ۲۰۰۵)
    ۱۷- با اين حال، «قتل» اولين عامل مرگ و مير زنان باردار در آمريكا است. (سى ان ان- ۱۴ دسامبر۲۰۰۴)
    ۱۸- در ارتباط با افزايش نرخ پرداخت پاداش سالانه به نيروى كار، از ميان ۲۰ كشور پيشرفته جهان، در دهه ۸۰ ميلادى آمريكا مقام آخر را داشته است. در دهه ۹۰ اين نرخ حدود يك دهم درصد افزايش داشته است. (كتاب روياى اروپايى، ص۳۹)
    اين در حالى است كه ساعات كار مردم آمريكا بيش از ميزان ساعات كار در تمام كشورهاى صنعتى دنيا و تعطيلاتشان كمتر از آنها است.
    ۱۹- از ميان ۱۴۰ شركت برتر و تراز اول جهان، ۶۱ شركت اروپايى و ۵۰ شركت آمريكايى و در ميان ۵۰ شركت برتر ۴۹ شركت اروپايى هستند. (كتاب روياى اروپايى، ص۶۹)
    ۲۰- ۱۴ بانك از ۲۰ بانك تجارى برتر جهان، اروپايى هستند.
    در صنعت شيمى، شركت اروپايى BASF در دنيا اول است.
    در مهندسى و ساخت و ساز، از بين پنج شركت برتر،  سه شركت اروپايى و دو شركت ديگر نيز ژاپنى هستند. در بين ۹ شركت برتر جايى براى شركت هاى آمريكايى وجود ندارد.
    در محصولات غذايى و مصرف دو شركت اروپايى Nestle و Unilever در دنيا مقام اول و دوم را دارند. از ۱۰ شركت برتر فقط چهار شركت آمريكايى است. (كتاب روياى اروپايى، ص۶۸)
    ۲۱- آمريكا در دهه گذشته ۱۳۰۰۰۰۰ فرصت شغلى را به چين باخته است. (سى ان ان _ ۱۲ ژانويه ۲۰۰۵)
    ۲۲- صاحبان مشاغل در آمريكا در سال ۲۰۰۴ يك ميليون فرصت شغلى را حذف كردند. (مجله Week _ ۱۴ ژانويه ۲۰۰۵)
    ۲۳- در سال ۲۰۰۴ سه ميليون و ششصد هزار آمريكايى بيمه بيكارى خود را از دست دادند و ۱۸۰۰۰۰۰ نفر (يعنى يك پنجم بيكاران) براى بيش از مدت شش ماه بيكار مانده اند. (نيويورك تايمز _ ۹ ژانويه ۲۰۰۵)
    ۲۴- بيش از ۴۰ درصد بدهى هاى دولت آمريكا به كشورهاى ژاپن، چين، تايوان و كره جنوبى است. ترقى و پيشرفت صنعت خانه سازى در آمريكا مديون كمك و مساعدت هاى جدى چين است. (نيويورك تايمز _ ۴ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۲۵- طى۱۰ سال آينده برزيل عنوان «بزرگترين توليدكننده محصولات كشاورزى» را از آمريكا خواهد گرفت. برزيل هم اكنون بزرگترين صادركننده مرغ، آب پرتقال، شكر، قهوه و تنباكو در جهان است. در سال ۲۰۰۴ اين كشور از آمريكا به عنوان بزرگترين توليدكننده گوشت گاو پيشى گرفت. به همين دليل در حالى كه آمريكا داراى بالاترين رقم كسرى تجارى است، برزيل شادمانه به ۳۰ ميليارد دلار مازاد درآمد تجارى خود مى بالد. (نيويورك تايمز _ ۱۲ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۲۶- در شش ماه اول سال ۲۰۰۴ ميزان واردات مواد غذايى به آمريكا بيشتر از ميزان صادرات آن بوده است. (نيويورك تايمز _ ۱۲ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۲۷- در انتخابات رياست جمهورى ۲۰۰۴ جورج بوش ۶۲۰۲۷۵۸۲ راى كسب كرد و جان كرى ۵۹۰۲۶۰۰۳ راى به دست آورد. اما تعداد افراد واجد شرايط كه در انتخابات شركت نكردند ۷۹۲۷۹۰۰۰ نفر بود. (نيويورك تايمز _ ۲۶ دسامبر ۲۰۰۴)
    اين رقم خيلى بيشتر از يك سوم واجدان شرايط راى است. اگر بيش از يك سوم مردم عراق در انتخابات شركت نمى كردند، هيچ كشورى در دنيا اين انتخابات را مشروع نمى دانست.
    ۲۸- يك سوم كودكان آمريكايى «نامشروع» هستند و نيمى از كودكان آمريكايى فقط با يكى از والدين خود زندگى مى كنند. (سى ان ان _ ۱۰ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۲۹- مبلغى كه آمريكائيان صرف قمار بازى مى كنند بيش از مجموع مبالغى است كه براى امور فرهنگى (سينما، فيلم هاى ويدئويى، موسيقى و كتاب) هزينه مى نمايند. (كتاب روياى اروپايى، ص ۲۸)
    ۳۰- حدود يك چهارم مردم آمريكا بر اين باورند كه توسل به خشونت براى دستيابى به هدف بلامانع است. (كتاب روياى اروپايى، ص ۳۲)
    ۳۱- براساس نظرسنجى به عمل آمده ۴۳ درصد مردم آمريكا معتقدند كه استفاده از شكنجه در برخى موارد توجيه پذير است. (آسوشيتدپرس - ۱۹ اوت ۲۰۰۴)
    ۳۲- در سال ۲۰۰۲ حدود ۹۰۰ هزار كودك آمريكايى مورد اذيت و آزار قرار گرفته اند. اين آخرين آمارى است كه در اين زمينه ارائه شده است. (روزنامه USA Today _ ۲۱ دسامبر ۲۰۰۴)
    ۳۳- انجمن بين المللى روساى پليس اعلام كرده كه كاهش كمك هاى دولتى به مراكز محلى پليس در آمريكا بيش از هر زمان ديگر اين ملت را در معرض آسيب پذيرى قرار داده است. (روزنامه USA Today _ ۱۷ نوامبر ۲۰۰۴)
    نتيجه گيرى
    در هيچ گونه طبقه بندى مهم از كشورهاى جهان ديگر آمريكا جايگاه مقبولى ندارد. حتى جزء ۱۰ كشور برتر هم محسوب نمى شود.اما در زمينه جنگ طلبى و ساخت و فروش جنگ افزار در مصرف زدگى، مقروض بودن و موهوم پرستى قطعاً رتبه اول را دارد.
    منبع:  cTpage
    http://www.sharghnewspaper.com/831224/html/diplom.htm
    + نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1383ساعت 12:21  توسط رضا  | 

    ايسنا: تغيير موضع آمريكا مقدمه‌اي است كه اگر ايران پيشنهادات اروپا را قبول نكند؛ بتوانند پرونده ايران را با يك مشروعيت نسبي به شوراي امنيت ارجاع دهند.
    دكتر داوود هرميداس باوند، استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار سياسي ـ خارجي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: اروپا از آمريكا خواسته بود كه تعديلي در موضعش كند يا حضوري در مذاكرات داشته باشد، ايران هم در مذاكرات قبلي‌اش با اروپا خواسته بود كه اروپا از موضع خودش براي ورود ايران به سازمان تجارت جهاني و فروش ايرباس استفاده كند.
    وي ادامه داد: آمريكا اين امتياز محدود (عدم مخالفت براي عضويت ايران در WTO) را مي‌دهد و فكر مي‌كند كه ممكن است ايران موضع خودش (ازسرگيري غني سازي) را تغيير ندهد و مي‌خواهد براي بردن پرونده ايران به شوراي امنيت يك قضيه موجه داشته باشد و بگويد طبق خواست اروپا تا حدودي همكاري كردم و تعديلات جزيي هم انجام دادم اما مذاكرات اروپا با ايران به نتيجه نرسيده و بنابراين تنها راه اين است كه آمريكا و اروپا به اتفاق پرونده ايران را به شوراي امنيت ارجاع دهند.
    هرميداس باوند در ادامه گفت: اروپا منتظر نتيجه مذاكرات با ايران است كه به يك هدف مثبت منتهي مي‌شود و يا اين كه شكست مي‌خورد.
    اين استاد دانشگاه در پاسخ به اين كه آيا اين مشوق‌ها در قبال حق در اختيار داشتن چرخه سوخت هسته‌يي اهميتي دارد؟ گفت: هر چيزي جاي خود را دارد مساله عضويت ايران در WTO يك مقوله است و موضوع هسته‌يي مقوله ديگر، اما چون ايران اين مساله را (عضويت در WTO) را از ابتدا مطرح كرده بود اروپا سعي مي‌كند مخالفت با اين عضويت را برطرف كند، اما مساله مهم براي آنها توقف غني سازي است.
    وي ادامه داد: آمريكا زياد انتظار ندارد كه مذاكرات اروپا با ايران به نتيجه قطعي برسد و براي اين كه اروپا را همراه خود كنند اعلام مي‌كنند كه ما هم تعديلاتي را كه مطابق درخواست اروپا بود انجام داديم و اروپا هم عليرغم گفت‌وگو با ايران موفق به توقف غني سازي نشد؛ بنابراين متفقا قضيه را به شوراي امنيت ببرند و اگر ما از اول بحث WTO را مطرح نمي‌كرديم مساله مهمي نبود كه بخواهيم آن را با غني سازي مرتبط كنيم.
    هرميداس باوند در خصوص رويكرد ايران به تغيير موضع آمريكا گفت: ايران بايد زرنگتر از اين باشد حتي اگر آنها قصد و نيتي نداشته باشند. ايران بايد يك تعديل نسبي دهد و در نتيجه قصد و نيت آمريكا را فعلا خنثي كند چون آمريكا مي‌خواهد به اروپا بفهماند كه ايران توقف غني سازي را نخواهد پذيرفت و مذاكرات بي فايده است و مصلحت اين است كه پرونده را به شوراي امنيت ببريم؛ ايران براي اين كه اين ادعاي آمريكا را ضعيف كند بايد يك تعديل نسبي انجام دهد و اجازه ندهد كه آمريكا با اطمينان از اين كه ايران موضع اساسي خودش را تغيير نخواهد داد موفق شود.

    http://news.iran-emrooz.de/more.php?id=11467_0_21_0_M

    + نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1383ساعت 16:14  توسط رضا  | 

     
    به جز دو راهی تسليم و جنگ بر سر پرونده هسته‌ای
     
     
    احمد زيدآبادی

    جمعه ٢١ اسفند ١٣٨٣

    كشور ما ايران در آستانه تحولی سرنوشت ساز قرار گرفته است. طی ماههای آينده، نظام سياسی ايران مجبور به اتخاذ تصميماتی است كه نه فقط بر زندگی تك تك ما ايرانيان تاثير می‌گذارد، بلكه آينده وطن و چندين نسل از فرزندانمان را تعيين می‌كند.
    با اين همه ما فرزندان ايران گويا حق نداريم در باره آينده خود، كشور و فرزندانمان اظهار نظر كنيم. گويی اين كشور ميراث شخصی افراد و گروه‌هايی است كه از قضای روزگار، به قدرت و موقعيتی دست يافته‌اند و از همين رو، هرگونه تصميم در باره سرنوشت كشور را در انحصار خود می‌دانند و برای كثيری از فرزندان اين مرز و بوم حتی حق اظهار نظر در باره موضوعی كه به حيات خود و فرزندانشان مربوط است، قائل نيستند.
    با اين همه، شرايط خطير كشور، ميزانی از خطر كردن را از سوی تمامی فرزندانش طلب می‌كند و همه ما ايرانيان را فرامی‌خواند كه بی‌توجه به اتهام‌های محافل بی‌مسئوليت و جنجالی، در باره تصميماتی كه سرنوشتمان را تا چند نسل تعيين می‌كند، به اظهار نظر پردازيم و هر يك به ميزان توانايی و استعداد خود برای حفظ كيان كشور و شرافت ملی، مسئوليتی را به عهده گيريم.

    اصل داستان

    و اما اصل داستان. داستان به صراحت از اين قرار است كه ايالات متحده آمريكا، رفتار حكومت ايران در چهار حوزه مربوط به تكنولوژی هسته‌ای، روند صلح در خاورميانه، تروريسم و حقوق بشر را مخل امنيت و منافع خود در اين منطقه می‌داند و خواستار تغيير سياست جمهوری اسلامی در اين حوزه‌های چهارگانه است. در اين ميان، مورد نخست يعنی تكنولوژی هسته‌ای از اولويت ويژه‌ای نزد محافل تصميم‌گير آمريكا برخوردار است. به زعم سران واشنگتن، جمهوری اسلامی برنامه‌ای محرمانه را برای دستيابی به سلاح اتمی دنبال می‌كند كه به هر "طريق ممكن" بايد مانع آن شد.
    در مقابل، جمهوری اسلامی هرگونه تلاش برای ساخت بمب اتمی را رد می‌كند و برنامه هسته‌ای خود را صرفا در جهت اهداف صلح جويانه از جمله توليد برق می‌داند. آژانس بين‌المللی انرژی اتمی كه مسئول نظارت بر اجرای معاهده منع تكثير سلاح‌های هسته‌ای است، تاكنون مدارك و شواهدی دال بر قصد ايران برای ساخت سلاح اتمی به دست نياورده ، اما در عين حال ترديد خود را در اين باره نيز كنار نگذاشته است. اين در حالی است كه اكثر كارشناسان آمريكايی و اروپايی، ميزان سرمايه‌گذاری ايران در پروژه‌های آب سبك و آب سنگين و اصرار بر دستيابی به چرخه سوخت هسته‌ای را دليلی بر تمايل و نيت مقام‌های جمهوری اسلامی برای استفاده نظامی از تكنولوژی هسته‌ای می‌دانند و به دولت‌های خود به جد توصيه می‌كنند كه در اين باره ظنين باشند.
    در اين ميان، سه كشور بزرگ اروپايی به نمايندگی از سوی اتحاديه اروپا، قراردادی با دولت ايران به امضاء رسانده‌اند كه طبق آن، چنانچه جمهوری اسلامی به نگرانی‌های اروپا در حوزه‌های چهارگانه بويژه موضوع هسته‌ای پايان دهد، آنها نيز در مقابل امتيازات سياسی و اقتصادی به ايران خواهند داد. در واقع اصرار ايران بر ادامه غنی سازی اورانيوم در مركز ثقل نگرانی اتحاديه اروپا قرار دارد، زيرا امكان غنی‌سازی و برخورداری از چرخه سوخت به معنای توان بالقوه ساخت سلاح اتمی است. از همين رو، ايران و سه كشور اروپايی درگير مذاكراتی شده‌اند كه مهمترين هدف آن ارائه "تضمين‌های عينی" از سوی ايران به اروپا است تا امكان انحراف برنامه‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی به سمت مقاصد نظامی منتفی شود.
    از نگاه مقام‌های ايرانی، تضمين‌های عينی می‌تواند شامل مواردی چون امضای پروتكل الحاقی، نظارت موثرتر بازرسان بين‌المللی بر تاسيسات هسته‌ای، مشاركت اروپائيان در پروژ‌ه‌های اتمی ايران و يا نظارت ويژه كارشناسان اروپايی بر روند غنی‌سازی باشد. اما از نگاه اتحاديه اروپا، هيچكدام از موارد فوق، نمی‌تواند "تضمين عينی" تلقی شود، چرا كه به زعم آنان، حكومت ايران "غيرقابل اعتماد" است و در صورت دستيابی به چرخه سوخت، هرگاه اراده كند، می‌تواند از "ان.پی.تی" خارج شود، بازرسان آژانس و ناظران اروپايی را اخراج كند و به سرعت بمب اتمی خود را بسازد. بدين ترتيب تنها تضمينی كه ايران برای عدم انحراف برنامه‌های هسته‌ای خود بايد ارائه دهد، دست كشيدن از ايجاد چرخه سوخت هسته‌ای و توقف كامل و دائمی غنی سازی اورانيوم است.
    اروپائيان به نوبه خود، حاضرند در مقابل دريافت چنين تضمينی، به ايران امتيازاتی از جمله تضمين ارسال سوخت برای نيروگاه‌های مولد برق ارائه دهند. اين در حالی است كه ايالات متحده آمريكا تاكنون اصرار داشته است كه ايران در ازای دست كشيدن از برنامه اتمی خود نبايد امتيازی دريافت كند، زيرا چنين اقدامی سبب تشويق ساير كشورها برای نقض مقررات ان.پی.تی می‌شود. البته ممكن است آمريكا برای كمك به متحدان اروپايی خود به منظور حل بحران هسته‌ای ايران، نرمش‌هايی نشان دهد و با فرمول مورد علاقه اتحاديه اروپا هماهنگ شود.
    در اين ميان، آنچه اروپا و آمريكا در مورد آن اتفاق نظر دارند، ضرورت توقف دائمی غنی‌سازی اورانيوم از سوی ايران است و اين درست همان چيزی است كه مقام‌های جمهوری اسلامی آن را "خط قرمز" خود اعلام كرده اند و دستكم در اظهار نظرهای علنی، تسليم در برابر خواست آمريكا و اروپا را غير ممكن دانسته‌اند.
    بر اين اساس پيش‌بينی بروز بحرانی جدی بين ايران با اروپا و آمريكا در بهار سال آينده، از جنس غيب‌گويی نيست! اينكه ايران به اين بحران، چگونه پاسخ خواهد داد، طبيعتا بايد دغدغه فكری همه ما ايرانيان باشد، چرا كه نحوه پاسخ ايران، در واقع سرنوشت جامعه و كشور ما را رقم خواهد زد.

    سناريوهای محتمل

    در مجموع، سناريوهای محتمل برای حل بحران آتی از چهار حالت خارج نخواهد بود.
    خوشبينانه‌ترين سناريو اين است كه ايران موفق شود، به توافق مرضی‌الطرفينی با اروپا دست يابد به طوری كه غنی‌سازی اورانيوم را ادامه دهد. امكان تحقق اين سناريو، بی‌نهايت ناچيز است و حتی به فرض قريب به محال كه اروپا به چنين توافقی تن در دهد، آمريكا قطعا به آن رضايت نخواهد داد و به طور يكجانبه به مقابله با آن خواهد پرداخت. بنابراين، آن دسته از مذاكره كنندگان ايرانی كه وعده رسيدن به چنين توافقی را می‌دهند، لازم است در ارزيابی خود تجديدنظر كنند.

    سناريوی دوم اين است كه مذاكرات جاری بين ايران و اروپا تا مدتی طولانی ادامه يابد و چون در طول مذاكرات، غنی‌سازی عملا متوقف است به تبع آن بحران نيز از كنترل خارج نشود. در صورت تحقق اين سناريو، در واقع، هم غنی‌سازی در عمل متوقف شده، هم مزايای ناشی از توقف آن نصيب كشور نشده و هم بحران مزمن جاری توان كشور را به تحليل می‌برد. افزون بر همه اين مضرات، آمريكا سقف مشخصی برای مذاكرات ايران و اروپا قائل است و قاعدتا اگر تا اجلاس آينده شورای حكام در ماه ژوئيه سال جاری ميلادی دو طرف به توافقی دست نيابند، بعيد است واشنگتن شكيبايی بيشتری از خود نشان دهد.

    سومين سناريو، شكست مذاكرات ايران و اروپا و تصميم جمهوری اسلامی به ازسرگيری غنی‌سازی اورانيوم است. در اين صورت، پرونده ايران به سرعت به شورای امنيت سازمان ملل ارجاع خواهد شد تا اين شورا برای تحريم بين‌المللی ايران و يا حتی اقدام نظامی عليه تاسيسات هسته ای كشور قطعنامه صادر كند.
    اظهاراتی از قبيل احتمال وتوی قطعنامه‌های ضد ايرانی از جانب روسيه و يا چين، عدم امكان حمله نظامی آمريكا به دليل گرفتاری‌های ارتش اين كشور در عراق و توان بازدارندگی ايران و يا مخالفت افكار عمومی مردم جهان با جنگ، هيچكدام نمی‌تواند دليل قانع كننده‌ای برای تضمين عدم تحريم اقتصادی و يا حمله به ايران باشد.
    محاصره اقتصادی بين‌المللی، حتی اگر به فرض برای مردم قابل تحمل باشد، باعث گسترش بيش از پيش فقر، بيكاری، گرسنگی، سوء تغذيه و رشد هولناك نرخ مرگ و مير بويژه در ميان كودكان می‌شود و سرمايه مادی و انسانی كشور را از بين می‌برد. در آن صورت آيا مردم نخواهند پرسيد كه غنی‌سازی اورانيوم مگر چه اكثيری است كه حفظ آن به بهای تباه كردن حرث و نسل نيز می‌ارزد؟
    حمله نظامی نيز حتی اگر محدود باشد، كشور را درگير زنجيره‌ای پايان ناپذير از ضربه متقابل خواهد كرد. اينكه برخی از نظاميان كشور ما از قدرت خود برای ضربه زدن به منافع آمريكا سخن می‌گويند، حتی در صورت امكان، چه كمكی می‌تواند به منافع كشور كند؟ به فرض كه در صورت بروز جنگ نظاميان ايران بتوانند به منافع و ارتش آمريكا ضربه‌های سنگينی هم وارد كنند، آيا اين موضوع می‌تواند صدمات و خسارت‌های ناشی از جنگ با ارتش آمريكا را برای كشور جبران كند؟
    كاملا روشن است كه در يك جنگ احتمالی، ايران بيش از آمريكا صدمه می‌بيند و اگر كسانی جز اين می‌انديشند، بهتر است يك بار ديگر به تحليل‌های نظامی خود در آستانه جنگ آمريكا در افغانستان و عراق، نگاهی بياندازند.

    سناريوی چهارم اما تسليم شدن جمهوری اسلامی در برابر خواست آمريكا و اروپا برای توقف دائمی غنی‌سازی است. خسارت ناشی از چنين تسليمی برای كشور از دست رفتن سرمايه‌هايی است كه طی بيست سال گذشته در اين زمينه صرف شده است، اما تبعاتش برای نظام سياسی هولناك خواهد بود، بويژه اينكه نظام تمام حيثيت و اعتبار خود را به موضوع غنی‌سازی گره زده و در عين حال آمريكا نيز توقف دائمی غنی‌سازی را به ضرورت پياده شدن دستگاه‌های سانتريفوژ و انتقال آنها به انبارهای اين كشور تعبير و تفسير می‌كند. اما اگر كم هزينه‌ترين راه حل بحران، همين باشد، آنگاه از تصميم‌گيران كشور نبايد پرسيد كه چرا خود را بر سر اين نوع دوراهی‌ها قرار داده‌اند؟

    راه ديگری هم وجود دارد

    اما مهم اين است كه راه ديگری هم وجود دارد. از زمان مطرح شدن پرونده هسته‌ای ايران در شورای حكام، دولتمردان ايران به طور مرتب از پرونده هسته‌ای به عنوان پرونده‌ای ملی نام می‌برند و چرخه سوخت اتمی را نيز در شمار منافع ملی ايران قلمداد می‌كنند. اين در حالی است كه عده كثيری از صاحب‌نظران ايرانی از حق اظهارنظر امن و آزاد در باره مسائل اساسی كشور محروم شده‌اند و قشرهای وسيعی از مردم امكان مشاركت در تعيين سرنوشت خود را ندارند. از آنجا كه منافع ملی يك كشور چيزی جز برايند ديدگاه‌های تك تك اتباع آن كشور در باره منفعت خود نيست، بنابراين، در شرايط غيرآزاد و بسته و با اعمال انحصار حق اظهارنظر و محدوديت مشاركت در تصميم گيری، حتی اگر كسانی از موضع منافع ملی سخن بگويند، كمتر كسی در دنيای خارج باور خواهد كرد. اگر قرار است پرونده هسته‌ای ايران به عنوان بخشی از منافع ملی معرفی شود و به شكلی آبرومندانه فيصله يابد، تنها راه آن تن دادن به الزامات و پيامدهای "انتخاب آزاد ملت" است.
    از همين رو به تصميم‌گيران نظام ايران صادقانه توصيه می‌شود، كه اگر به راستی دغدغه منافع و آبروی ايران را داريد، همانگونه كه غنی‌سازی را برغم ميل خود به طور "داوطلبانه" به حال تعليق درآورده‌ايد، يك بار ديگر نيز "داوطلبانه" فضای سياسی و فرهنگی كشور را بگشاييد و با آزادی زندانيان عقيدتی، بازگشايی مطبوعات مستقل و برسميت شناختن احزاب دگرانديش، انتخابات دوره نهم رياست جمهوری را به انتخاباتی آزاد تبديل كنيد تا رئيس جمهور برآمده از اين انتخابات بتواند بدون لكنت زبان از طرف اراده آزاد مردم ايران با جهان سخن بگويد و مخير به انتخاب بين جنگ يا تسليم نباشد. انتخابات رياست جمهوری آينده می‌تواند به فرصتی برای مردم ايران تبديل شود؛ هر مقام يا نهادی كه با انحصارطلبی و كوته‌بينی اين فرصت را از ايران بگيرد، در پيشگاه خداوند، مردم و تاريخ "مسئول" خواهد بود. خداوندا! تو شاهد باش!
    (نشريه نامه)

    http://politic.iran-emrooz.de/more.php?id=11459_0_11_0_M

    + نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1383ساعت 16:7  توسط رضا  | 

    گزارش سازمان كنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل حاكي است: ايران با اختصاص 6/0 درصد كل صادرات محصولات كشاورزي در جهان، به عنوان بزرگترين صادركننده اين محصولات در خاورميانه شناخته شد.
    به گزارش خبرگزاري فارس، ايران در سال گذشته ميلادي 863 ميليون دلار محصولات كشاورزي به ديگر كشورهاي جهان صادر كرده است و با اين حساب رتبه سي و دوم را در صادرات اين محصولات به خود اختصاص داده است.
    اين درحالي است كه ايران در اين سال 912 ميليون و 600 هزار دلار به واردات محصولات كشاورزي اختصاص داده بود.
    بنابراين گزارش، ايالات متحده آمريكا در سال گذشته با صادرات 27 ميليارد و 762 ميليون دلاري محصولات كشاورزي 3/19 درصد كل صادرات اين محصولات را به خود اختصاص داد و به بزرگترين صادركننده محصولات كشاورزي در جهان تبديل شد.
    كشورهاي هلند و فرانسه نيز هر كدام با صادرات 7/10 ميليارد دلار و 1/9 ميليارد دلار به ترتيب 5/7 درصد و 3/6 درصد كل صادرات محصولات كشاورزي را در جهان به خود اختصاص دادند و از اين نظر در رتبه هاي دوم و سوم قرار گرفتند.
    كشورهاي اسپانيا 6/5 درصد، استراليا و كانادا 9/4 درصد، برزيل 3/4 درصد و چين 9/3 درصد كل صادرات جهاني محصولات كشاورزي را به خود اختصاص دادند و در رتبه هاي چهارم تا هشتم قرار گرفتند.

    http://www.baztab.com/news/22478.php

    + نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1383ساعت 15:55  توسط رضا  | 

    اميد پارسانژاد:عباس آرام، وزير امور خارجه وقت ايران روز سوم تير ۱۳۴۶ به اسرائيل اخطار كرد مناطق اشغالى كشورهاى عربى را تخليه كند. اين هشدار دولت ايران، درپى شكست اعراب در جنگ شش روزه با اسرائيل مطرح مى شد كه در آن مصر، سوريه و اردن بخش هايى از سرزمين خود را از دست داده بودند. جنگ روز ۱۵ خرداد ۱۳۴۶ (۵ ژوئن ۱۹۶۷) و در پى بسته شدن خليج عقبه به دستور جمال عبدالناصر آغاز شد و ارتش هاى مصر، عراق، سوريه، اردن و عربستان سعودى در آن شركت داشتند. ايران به هواپيماهاى اتحاد جماهير شوروى، كه از اعراب حمايت مى كرد اجازه داد از طريق آسمان ايران براى كشورهاى عربى درگير در جنگ كمك بفرستد. پس از پايان جنگ هم شاه ايران كه به تركيه سفر كرده بود، روز ۲۶ خرداد در فرودگاه آنكارا گفت دوران تسخير اراضى ديگران گذشته و اسرائيل بايد سرزمين هايى را كه در جنگ تسخير كرده، به اعراب پس دهد. با اين حساب جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل نقطه چرخشى در سياست ايران نسبت به اسرائيل و آغاز دوران تازه اى در روابط با اعراب بود.

    شناسايى «دوفاكتو»

    دولت ايران ۱۸ سال پيشتر موجوديت اسرائيل را به صورت دوفاكتو (واقعيت موجود) به رسميت شناخته بود. ساعد مراغه اى كه در هنگام به رسميت شناختن اسرائيل نخست وزير بود، بعدها در نطقى در مجلس سنا در اين مورد گفت: «به دولت اطلاعاتى رسيد مبنى بر اينكه بعضى از دول عرب با تماس مستقيم و محرمانه با اولياى دولت اسرائيل، مقدمات برقرارى روابط رسمى و صلح و سازش را مذاكره مى كنند و بعداً اين خبر تأييد شد كه نمايندگان طرفين روى كشتى انگليسى سازش نامه تنظيم و امضا كرده اند ولى نه از اين سازش روى كشتى انگليسى و نه از دعوت به كنفرانس قاهره كه در ۲۱ مارس ۱۹۵۰ تشكيل شد، ممالك عرب لازم ندانسته بودند دولت شاهنشاهى را مطلع نمايند. با ذكر اين مقدمه با توجه به اينكه دولت ايران در مسائل بين المللى هميشه سياست مستقلى دارد و شايسته براى دولت ايران نبوده و نيست كه بعد از اتخاذ تصميم درباره موضوعى از طرف ديگران، بدون اينكه با دولت ايران تماس و مشورتى شده باشد، تابع تصميمات آنها بشود و اينكه دولت اسرائيل از طرف ۵۰ دولت عضو سازمان ملل به رسميت شناخته شده، موضوع... در هيأت دولت مطرح و به اتفاق آرا تصميم گرفته شد.» (ويليام شوكراس در كتاب «آخرين سفر شاه» به نقل از اسناد بايگانى اسرائيل نوشته كه ساعد براى شناسايى دوفاكتوى اين كشور۴۰۰، هزار دلار توسط يك «دوست و شريك تجارى» از موساد رشوه گرفته است، اما به نوشته محمد طلوعى در «بازيگران عصر پهلوى» وضعيت زندگى ساعد و ثروتى كه او به جا گذاشت اين اتهام را تأييد نمى كند.)

    رقابت سرد ميان ايران و كشورهاى عربى كه در اظهارات ساعد در سنا نيز مشهود است بعداً ادامه يافت و روابط ايران و اسرائيل ترجيع بند مناقشات دو طرف بود. اسرائيلى ها كه هم پيمان اصلى ايالات متحده آمريكا در منطقه محسوب مى شدند، در سال ۱۳۳۶ به همراه سيا در سازماندهى «ساواك» به دولت ايران كمك كردند. پس از آن، روابط ايران و اسرائيل بى سروصدا، اما مداوم گسترش مى يافت. اين روابط علاوه بر اينكه كشورهاى عربى را مى آزرد، محافل و شخصيت هاى مذهبى داخلى را نيز به خشم مى آورد.

    عبدالناصر

    با ظهور جمال عبدالناصر در مصر و ترويج ناسيوناليسم عربى توسط او، اختلافات بر سر روابط ايران و اسرائيل بالا گرفت. از يك سو استراتژى اسرائيل اين بود كه ايران و اعراب در حال خصومت دائمى باشند و از سوى ديگر موج ناسيوناليسم عربى، منافع ايران را در خليج فارس تهديد مى كرد. اختلاف بر سر مرز آبى ايران و عراق، دعواى جزاير سه گانه و ماجراى بحرين به همراه تبليغات ناصر عليه دولت ايران، روابط با دنياى عرب و اسرائيل را بسيار پيچيده مى كرد. اوج واكنش عبدالناصر به روابط ايران و اسرائيل هنگامى بود كه شاه ايران در سال ۱۳۳۹ در پاسخ به سئوال خبرنگارى در يك كنفرانس مطبوعاتى دوباره تأكيد كرد كه ايران، اسرائيل را به صورت دوفاكتو به رسميت مى شناسد. شاه از موضوع رابطه با اسرائيل و مخالفت با ناصر براى امتياز گرفتن از ايالات متحده نيز بهره مى برد، چنان كه وقتى در سال ۱۳۴۵ كنگره آمريكا درخواست ايران براى خريد جنگ افزار و هواپيماهاى مدرن بيشتر را رد كرد، شاه از طريق كرميت روزولت، دوست قديمى خود و عامل كودتاى ۲۸ مرداد، به دولت آمريكا پيغام داد كه انتظار دارد با خريد سلاح هاى مورد نظرش موافقت شود زيرا ايران به عنوان يك كشور مقتدر در منطقه بايد در برابر «تندروى هاى جمال عبدالناصر» ايستادگى كند. او در همين پيام به ياد تصميم گيرندگان كاخ سفيد آورد كه ايران با اسرائيل همكارى كرده است. («تاريخ سياسى ۲۵ ساله ايران» غلامرضا نجاتى) بنابراين پشتيبانى دولت ايران از تخليه سرزمين هاى اشغال شده توسط اسرائيل در جنگ شش روزه با اعراب (با توجه به آنچه پيش از آن جريان داشت) نوعى تغيير روش محسوب شد.

    شاه سه سال پيش از آن هم در جريان سفر حبيب بورقيبه، رئيس جمهور تونس به ايران، پذيرفته بود در اعلاميه مشترك دو كشور از حقوق ملت فلسطين پشتيبانى شود و اين نخستين بار بود كه ايران چيزى به نام «ملت فلسطين» را به رسميت مى شناخت. در سال ۱۳۴۹ عبدالناصر درگذشت و سادات جانشين او شد. او در رمضان سال ۱۳۵۲ به اسرائيل حمله كرد. يوم كيپور، روز عيد مقدس يهوديان به عنوان روز حمله انتخاب شده بود و اين باعث غافلگيرى اسرائيلى ها شد.

    در ابتدا به نظر مى رسيد مصرى ها دست بالا را در اين جنگ داشته باشند، بنابراين شاه براى سادات تلگراف تبريك فرستاد. ورق در جنگ برگشت و مصر بار ديگر شكست خورد، اما دوستى سادات و شاه باقى ماند. سياست نزديكى ايران با اعراب، سرانجام نتيجه داد و بسيارى از اختلافات دو طرف _ دست كم موقتاً - فراموش شد. اعلاميه ۱۹۷۵ الجزاير ميان ايران و عراق يكى از نتايج اين سياست بود. (بخشى از اطلاعات اين مقاله و سخنان ساعد در سنا از كتاب «در همسايگى خرس»، گفت وگوى احمد احرار با احمد ميرفندرسكى به دست آمده است.)
    http://www.sharghnewspaper.com/830403/hist.htm
    + نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1383ساعت 19:24  توسط رضا  | 

    037035.jpg
    نورمن جى. فينكل شتاين-ترجمه علاءالدين طباطبايى:كتاب «سوداگران فاجعه» با عنوان فرعى «درباره سوءاستفاده از رنج هاى يهوديان» از سوى انتشارات هرمس در دست انتشار است. مقدمه آن را امروز در صفحه كتاب مى خوانيد.

    در نگارش اين كتاب دو هدف منظور نظر بوده است: يكى كالبدشكافى اسطوره يهود كشى۱ در مقام يك صنعت، ديگرى اعلام جرم عليه آن. در صفحاتى كه در پى خواهد آمد به اين نكته خواهيم پرداخت كه اسطوره يهودكشى بازنمايى ايدئولوژيك كشتار يهوديان به دست نازى هاست و مانند غالب ايدئولوژى ها با واقعيت پيوند دارد، هر چند كه ممكن است اين پيوند بسيار ضعيف باشد. اين اسطوره نظريه اى سست بنياد نيست، برعكس، ساختار آن از انسجام درونى برخوردار است و اصول بنيادين اش منافع سياسى و طبقاتى عظيمى را تداوم مى بخشد. خلاصه كلام اينكه اسطوره يهودكشى به نوعى سلاح ايدئولوژيك ضرورى و جايگزين ناپذير تبديل شده است، و با خلق و تكامل اين سلاح يكى از مهيب ترين قدرت هاى نظامى جهان كه در عرصه حقوق بشر سابقه اى بسيار تاريك و وحشتناك دارد، خود را در مقام دولتى مظلوم نشانده است، و نيز با توسل به همين سلاح بوده است كه كامياب ترين گروه قومى ايالات متحده جايگاه قومى مظلوم را يافته است.

    اين مظلوم نمايى مزاياى بسيار داشته كه مهم ترين آن مصون بودن از انتقاد است، خواه انتقاد موجه و خواه انتقاد ناموجه. اين نكته را نيز بايد بيفزاييم كه صاحبان اين امتياز از مفاسد اخلاقى اى كه همواره با مصونيت از انتقاد قرين است در امان نبوده اند. اگر از اين منظر به شخصيتى مانند الى ويزل بنگريم، درمى يابيم كه عملكرد او در مقام مفسر رسمى اسطوره يهودكشى تصادفى نيست. آشكار است كه او به خاطر تعهدات انسان دوستانه يا استعداد ادبى به اين مقام دست نيافته است. ويزل از آنجا به چنين مقامى رسيده است كه اصول جزم انديشانه اسطوره يهود كشى را ترويج و تبليغ مى كند و طبيعتاً از منافع حاصل از آن بهره مى برد.

    كتاب ارزنده اى كه پيتر نوويك درباره يهود كشى نوشته است و من در يكى از نشريه هاى ادبى انگلستان به نقد و بررسى آن دست زدم، مرا به صرافت انداخت كه در اين باره قلم بزنم. كتابى كه در دست داريد در حقيقت شرح و بسط گفت وگو هاى نقادانه است كه من با نوويك داشتم و به همين دليل است كه بار ها به كتاب او، فاجعه يهود كشى در حيات آمريكا، اشاره مى كنم. كتاب نوويك اثرى عميقاً نقادانه نيست، بلكه مجموعه اى از بيانات احساس برانگيز است كه به سنت افشاگرى به روش آمريكايى تعلق دارد. اما افشاگرى هاى نوويك، كه از قضا در نظر من بسيار هم جالب توجه مى نمايند، مانند غالب افشاگرى هاى ديگر فقط بر آشكارترين سوءاستفاده ها تاكيد دارد. اين كتاب در بسيارى موارد بيانى تند و احساس برانگيز دارد اما جنبه انتقادى آن عميق نيست و متعرض فرضيات بنيادين اسطوره يهودكشى، در مقام يك ايدئولوژى، نمى شود. كتاب نوويك در عين حال كه پيش پا افتاده نيست، چندان هم بديع نيست، ليكن موضعى كه اختيار مى كند بسيار افراطى و بحث برانگيز است. از همين رو، چنانكه انتظار مى رفت، در رسانه هاى آ مريكا مورد توجه بسيار قرار گرفت و نظرات متفاوتى درباره آن اظهار شد.

    «خاطره» مهم ترين مقوله تحليلى اى است كه نوويك از آن سود مى جويد و اينك به خاطر تلاطم هايى كه در برج عاج روشنفكران پديد آمده است اين مقوله بى ترديد سست ترين مفهومى است كه بايد از عرصه پژوهش هاى علمى خارج شود. نوويك كه به ناگزير با موريس هالبواكس از در موافقت درمى آيد هدفش اين است كه نشان دهد چگونه «نگرانى هاى كنونى» به «خاطره يهود كشى» شكل داده اند. روزگارى بود كه روشنفكران مخالف از مفاهيم سياسى پرصلابتى همچون «قدرت» و «منافع» از يك سو و «ايدئولوژى» از سوى ديگر سود مى جستند. اما امروز تنها حربه اى كه در دستشان باقى مانده است مفاهيم بى رمق و سياست زدايى شده «نگرانى» و «خاطره» است. اما شواهدى كه خود نوويك مى آورد نشان مى دهد كه خاطره يهودكشى برساخته اى ايدئولوژيك است كه به دست صاحبان منافع شكل گرفته است. به گفته نوويك، خاطره يهودكشى به رغم اينكه عناصر مختلف اش انتخاب شده، اما اين انتخاب «عمدتاً» ناآگاهانه صورت گرفته است. بنا به استدلال نوويك، اين انتخاب با «محاسبه سود و زيان» انجام نپذيرفته و در مورد «پيامد هاى آن هم... چندان تامل و تعمق» نشده است.

    توجه من به فاجعه يهودكشى از علاقه اى شخصى منشا مى گيرد. پدر و مادر من هر دو از بازماندگان محله يهوديان ورشو و اردوگاه هاى نازى ها بودند. نازى ها همه اعضاى هر دو خانواده پدر و مادر مرا قلع وقمع كرده بودند. نخستين خاطره اى كه خود من از فاجعه يهودكشى دارم به زمانى مربوط مى شود كه از مدرسه به خانه برگشتم و ديدم مادرم به صفحه تلويزيون چشم دوخته است و محاكمه آدولف آيشمن (۱۹۶۱) را تماشا مى كند. در آن هنگام فقط شانزده سال از پايان جنگ مى گذشت اما به نظر من چنان مى آمد كه دره اى عبور ناپذير، اردوگاه هاى مرگ را از پدر و مادر من جدا مى كند. در اتاق نشيمن ما عكس هايى از خانواده مادرم آويزان بود (از خانواده پدرم حتى عكسى هم باقى نمانده بود!) ولى من هيچ پيوندى ميان خودم و آن عكس ها احساس نمى كردم. به نظر من آنها عكس هاى پدر و مادر و برادر و خواهران مادرم بودند، نه عكس هاى پدربزرگ و مادربزرگ و دايى و خاله هاى من. به اين ترتيب طبيعى بود كه هيچ تصورى هم از فاجعه اى كه برايشان اتفاق افتاده بود نداشتم.

    به خاطر مى آورم كه در كودكى كتاب هاى ديوار، اثر جان هرسى، و ميلا ۱۸، اثر لئون اوريس، را خوانده بودم. هر دو كتاب داستان هايى است درباره محله يهوديان ورشو. (اين را هم به ياد مى آورم كه مادرم مى گفت وقتى داشته ديوار را مى خوانده چنان مجذوب كتاب شده كه فراموش كرده است در ايستگاه محل كارش از قطار پياده شود) من هر چه مى كردم نمى توانستم حتى يك لحظه در تصورات خود گذشته اى را مجسم كنم كه مرا با زندگى پدر و مادرم در ورشو پيوند دهد و صريحاً بايد بگويم كه هنوز هم نمى توانم.

    اما نكته بسيار مهم تر اين است كه به جز آن خاطرات بسيار مبهم، من به خاطر نمى آورم كه فاجعه يهود كشى كمترين تاثير بر دوران كودكى من گذاشته باشد و دليل اصلى چنين وضعيتى اين بود كه در بيرون از خانواده من ظاهراً هيچ كس به اين مسئله اهميتى نمى داد. دوستان دوران كودكى من همه چيز مى خواندند و درباره وقايع روز با هيجان بسيار بحث و جدل مى كردند، ولى صادقانه مى گويم كه حتى يكى از دوستان من (يا والدين آنها) در مورد سختى هايى كه پدر و مادر من تحمل كرده بودند چيزى نمى پرسيد. اين سكوت احترام آميز نبود، بى اعتنايى محض بود. با توجه به اين واقعيت، طبيعى است كه انسان از ديدن آن همه همدردى و دلسوزى كه در دهه هاى بعد نثار قربانيان مى شد دچار ناباورى و بدگمانى شود. اين وضعيت تازه بى ترديد حاصل استقرار صنعتى بود كه از اسطوره يهود كشى تغذيه مى كرد.

    من گاهى تصور مى كنم كه آگاهى جامعه آمريكا از فاجعه يهودكشى، بر يهوديان اين كشور تاثير بدتر از فراموشى آن داشته است. درست است كه افرادى مانند پدر و مادر من در تنهايى رنج بسيار مى كشيدند و عموم مردم از اندوهشان بى خبر بودند، ولى آيا آن وضعيت بهتر از وضعيت فعلى نبود، در آن زمان دست كم از شهادت يهوديان اين چنين احمقانه سوءاستفاده نمى شد. پيش از اينكه فاجعه يهودكشى به اسطوره تبديل شود تنها چند اثر محققانه درباره آن نوشته شده بود كه قلع و قمع يهوديان اروپا، اثر رائول هيلبرگ، از آن جمله است. افزون بر اين، چند كتاب خاطرات نيز در اين موضوع نوشته شده بود كه انسان در جست وجوى معنا (ويكتور فرانكل) و زندانيان ترس (الا لينگنز _ راينر) از آن جمله اند.

    پدر و مادر من، به رغم اينكه تا هنگام مرگ هر روز در خاطرات گذشته غوطه ور مى شدند، تا آخر عمر به يهودكشى آن طور كه براى عموم مردم تصور مى شد علاقه اى نشان نمى دادند. يكى از دوستان بسيار قديمى پدرم كسى بود كه با او در آشويتس۲ به سر برده بود. اين مرد از نظر سياسى به جناح چپ تعلق داشت و چنان به آرمان هايش وفادار بود كه فساد ناپذير مى نمود. بديهى است كه چنين فردى با انتقامجويى از ملت آلمان مخالف بود. اما همين مرد سرانجام در موزه يادمان يهودكشى اسرائيل، يد وشم، به مديريت رسيد. پدر من بالاخره با اكراه و نوميدى پذيرفت كه دوستش را صنعت اسطوره ساز به فساد كشيده و او به خاطر قدرت و منفعت از آرمان هاى خود بريده است. هنگامى كه بازنمايى يهودكشى به نهايت ابتذال رسيد مادرم با لحنى تمسخر آميز به نقل از هنرى فورد، مى گفت: «تاريخ حرف مفت است.» داستان هايى كه درباره «بازماندگان يهودكشى»، يعنى زندانيان اردوگاه ها و قهرمانان مقاومت، نقل مى شد از جمله منابعى بود كه در خانه ما موجب طنز و سرگرمى و شيطنت مى شد. جان استوارت ميل سال ها قبل دريافته بود كه اگر حقايق در معرض مخالفت و انتقاد دائمى نباشند، بالاخره «در مورد آنها چنان اغراق مى شود كه به كذب تبديل مى گردند و تاثير حقيقى خود را از دست مى دهند.»

    والدين من گاهى تعجب مى كردند كه چرا دروغ پردازى درباره يهود كشى نازى ها و سوءاستفاده از آن مرا اين چنين خشمگين مى كند. آشكار ترين پاسخ اين است كه هدف از اين دروغ پردازى ها توجيه سياست هاى جنايتكارانه دولت اسرائيل و حمايت آمريكا از آن بود. خشم من يك انگيزه شخصى نيز داشته است: براى من خاطرات پدر و مادرم از آزار و اذيت هايى كه تحمل كرده اند، اهميتى ندارد، تلاشى كه صنعت اسطوره پرداز به نام «قربانيان نيازمند يهودكشى» براى اخاذى از اروپاييان به خرج مى دهد شأن اخلاقى اين قربانيان را تنزل مى دهد و آنها را از مقام شهيد به مقام كازينو هاى مونت كارلو فرو مى كشد. گذشته از همه اين مسائل، من به وحدت پيشينه تاريخى اعتقاد دارم. به بيان ديگر، به نظر من آنچه در عرصه تاريخ روى مى دهد، چه خوب و چه بد ميراثى است كه به همه بشريت تعلق دارد و بايد بر وحدت اين ميراث همواره تاكيد كرد. در صفحات پايانى اين كتاب نشان خواهم داد كه با مطالعه فاجعه يهودكشى نه فقط درباره آلمانى ها يا يهوديان، كه درباره خودمان نيز درس هاى بسيار خواهيم آموخت.

    اما به گمان من اگر بخواهيم از اين فاجعه واقعاً درس بياموزيم، بايد از بعد مادى و جسمانى آن بكاهيم و بعد اخلاقى آن را گسترش دهيم. براى زنده نگه داشتن خاطره اين نسل كشى منابع عمومى و خصوصى بسيارى صرف شده است. اما غالب اين سرمايه گذارى ها بى حاصل بوده و نه در جهت التيام رنج هاى يهوديان، كه در جهت اغراق و بزرگنمايى بوده است. ديرزمانى است كه وقت آن رسيده كه چشمانمان را به روى درد هايى بگشاييم كه بقيه ابناى بشر تحمل مى كنند. مهم ترين درسى كه من از زندگى در كنار مادرم آموختم اين است كه بدبختى ها را مقايسه نكنم. من حتى يك بار از مادرم نشنيدم كه بگويد: مقايسه نكن. او هميشه رنج هايى را كه خود تحمل كرده بود با رنج هاى ديگران مقايسه مى كرد. البته مقايسه براى پى بردن به تفاوت هاى تاريخى لازم است. اما اينكه ميان رنج هاى خودمان و رنج هاى ديگران تفاوت اخلاقى قائل شويم اخلاقاً مضحك است. افلاطون با نگاهى انسانى به رنج هاى بشر مى گويد: «شما نمى توانيد دو انسان بدبخت را با هم مقايسه كنيد و بگوييد يكى از آنها از ديگرى خوشبخت تر است.» مادر من در مورد رنج هاى سياهپوستان آمريكا و ويتنامى ها و فلسطينى ها هميشه مى گفت: همه ما قربانيان نسل كشى هستيم.

    آوريل ۲۰۰۰، نيويورك

    پى نوشت ها:


    ۱- نويسنده براى اشاره به بازنمايى ايدئولوژيك يهودكشى از عبارت The Holocaust استفاده مى كند. ما با توجه به تعريفى كه نويسنده از اين مفهوم به دست داده است، «اسطوره يهودكشى» را براى آن معادل مناسبى يافتيم، چنان كه ارنست كاسيرر در توصيف اسطوره آورده است: «... [در اين عصر] اسطوره هايى مى يابيم كه طبق نقشه ساخته و پرداخته شده اند. اسطوره هاى سياسى جديد آزادانه رشد نمى كنند... بلكه مصنوعاتى هستند كه به دست صنعتگرانى ماهر و زيرك ساخته شده اند.» (ارنست كاسيرر، اسطوره دولت، ترجمه يدالله موقن، انتشارات هرمس، ۱۳۷۷، ص ۴۰۵) _ م.

    ۲- Auschwitz، ناحيه اى در جنوب لهستان كه در جنگ جهانى دوم آلمانى ها يكى از بزرگ ترين اردوگاه هاى اسيران را در آنجا داير كردند. _ م
    http://www.sharghnewspaper.com/830404/book.htm
    + نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1383ساعت 19:22  توسط رضا  | 

     

    ايران و آمريكا در جهان پس از ۱۱ سپتامبر

    منبع: همشهري ديپلماتيك - ۲۲ اسفند ۱۳۸۳



    دگرگوني در شرايط جهان و تحول در روابط ميان كشورها پس از ۱۱ سپتامبر به طور مؤثري روابط ايران و آمريكا را نيز تحت تأثير قرار داده است. بدون ترديد آمريكا در پي پيروزي انقلاب اسلامي منابع عظيمي را در ايران از دست داد. اين واقعيت سبب شكل گيري فراز و فرود بسيار در روابط دو كشور، در طول دگرگوني هاي داخلي در هر دو كشور گرديده است.
    در دوران رياست جمهوري كلينتون با بهره گيري از رويكرد آقاي خاتمي در سياست خارجي ايران، تلاش شد تا با ارزيابي بي نتيجه ماندن سياست تحريم عليه ايران، يخ ها در روابط دو كشور ذوب گردد. ولي به رغم برخي تلاش ها و حتي عذرخواهي صريح خانم آلبرايت وزير امور خارجه آمريكا تحول اساسي در اين باره شكل نگرفت.
    با تصدي قدرت توسط جرج بوش (پسر) چالش ها در روابط دو كشور ادامه يافت، ولي سياست مهار و سدبندي عليه منافع ايران تغيير نكرد. آمريكا در منطقه خزر و در مسيريابي براي انتقال انرژي از اين منطقه مجدانه محروم كردن جمهوري اسلامي ايران را دنبال كرده است. در نيمه دوم سال
    ۲۰۰۱ كه به ابتكار آقاي خاتمي، پيشنهاد سال جهاني گفت وگوي تمدن ها در مجمع عمومي سازمان ملل به تصويب رسيد، حوادث تروريستي هولناك در نيويورك و واشنگتن شرايط جهاني و نيز به طور اساسي منطقه خاورميانه را دگرگون ساخت. سياستمداران آمريكايي تحت تأثير شرايط جهاني پاسخ دادن به يك سؤال اساسي را مورد توجه قرار دادند. شوك ناشي از حضور ۱۵ تبعه عربستان سعودي در ميان ۱۹
    متهم ايجاد اين حوادث تروريستي براي بسياري از سياستمداران آمريكايي، اهميت شناخت دقيق خاورميانه و فرآيندهاي دروني آن را روشن ساخت. در شرايط جديد كميته امور عمومي اسرائيل - آمريكا (ايپك) از نفوذ بيشتري برخوردار شد.
    با وقوع اين حوادث نقش لابي صهيونيسم در آمريكا بطور فزاينده اي پررنگ تر گرديد و شارون و باراك نيز كوشيدند ايران را به عنوان كانون تروريسم در منظر جرج بوش بنشانند كه جهت گيري مناسب دولت جمهوري اسلامي ايران اين تهديد را بي اثر ساخت، ولي اقدامات عليه جمهوري اسلامي ايران ادامه يافت و در پيوند نزديكتر با مخالفان جمهوري اسلامي در خارج قرار گرفت. همكاري مؤثر ايران و روسيه در ساقط كردن رژيم طالبان، كه آمريكا و پاكستان در
    ۱۹۹۴/۱۳۷۳ روي كار آوردن آن را هدف قرار داده بودند، شرايط را براي تحول فراهم ساخت. برجسته شدن نقش منافع دو كشور در تأكيد بر مخالفت با تروريسم در واژگون كردن قدرت طالبان اميد به دگرگون سازي فضاي حاكم بر روابط دو كشور را افزايش بخشيد. با اعلام ايران به عنوان بخشي از محور شرارت از سوي جرج بوش در نطق سالانه اش در ژانويه ۲۰۰۲
    بقاي ديوار بلند بي اعتمادي را به نمايش گذاشت.
    طرح خاورميانه بزرگ آمريكا انرژي بيشتري را در ايجاد تحول در خاورميانه پديد آورده است. در اين طرح كه گسترش دموكراسي، فضاي باز سياسي، اقتصاد بازاري و گسترش فرهنگ مدني را در منطقه تجويز كرده، روابط ايران و آمريكا نيز تحت تأثير قرار گرفته است. مبارزه با تروريسم، در شرايط تعريف نشدن آن، مقابله با سلاح هاي كشتار جمعي، تأكيد بر فرآيند صلح و ثبات و آرامش در خاورميانه، ضرورت گسترش ارزش هاي دموكراتيك، براي دولت آمريكا در افزايش فشار بر جمهوري اسلامي ايران فرصت هاي بهتري را فراهم آورد. هراس از گسترش اقدامات تروريستي در نقاط مختلف، از اندونزي تا اسپانيا براي پيگيري سياست هاي ضد جمهوري اسلامي ايران شرايط را تسهيل كرد، بويژه آن كه روسيه نيز در برابر تروريست هاي داخلي و هراس تكرار سناريوي فروپاشي به اين جريان پيوست.
    جريان دگرگوني هاي داخلي در ايران در روند پيشرفت اصلاحات نيز به نوبه خود سبب گرديد تا در ميان طراحان سياست خارجي آمريكا در قبال ايران، شكاف هاي جدي ايجاد شود. روند دگرگوني هاي دروني ايران برخي از نظريه پردازان و سياست سازان در آمريكا را به عمق آن واقف ساخت. ولي در ميان كساني كه بر اين روند تمركز كرده اند، به طور روز افزون اين تحليل گسترش يافته است كه شرايط ايران با ديگر كشورهاي منطقه تفاوت دارد. جريان واقعي دموكراسي خواهي در ايران در يك فرآيند تاريخي يكصد ساله سبب شده است تا اين واقعيت در ميان تحليل گران و تصميم گيرندگان آمريكايي به عنوان يك سرمايه عظيم مورد ملاحظه قرار گيرد. بنابر اين آنچه در طول سالهاي اخير پس از
    ۱۱
    سپتامبر در روابط با ايران تأثيرگذار بوده، توجه به تحولات داخلي در ايران، شكل گيري اصلاحات و مقابله با پيشرفت آن و تحقق اهداف آن بوده است.
    در اين زمينه برخي از شوروي شناسان حاضر در چرخه تصميم گيري سياست خارجي آمريكا، بويژه در نهادهاي فكري و مطالعاتي اين كشور ديدگاههاي ديگري را مطرح مي كنند. آنها با مقايسه شرايط دگرگوني ها در جامعه اتحاد شوروي و مقاومت ساختار قدرت سياسي- اقتصادي آن كشور در برابر آن و وضعيت كنوني ايران، بر ظرفيت هاي داخلي نابودي و اضمحلال نظام سياسي تأكيد مي كنند. كليشه هاي دوران جنگ سرد اينك در تحليل هاي مشاوران و همكاران جرج بوش به خوبي نمايان شده است. حتي در مطرح شدن ايده محور شرارت ادبيات رونالد ريگان در امپراطوري شيطاني خواندن اتحاد شوروي موثر بود. از اين ديدگاه تمركز بر تحولات داخلي در ايران جايگاه ويژه اي پيدا مي كنند.
    در شرايط پس از
    ۱۱
    سپتامبر روابط ايران و آمريكا همچنان تحت تأثير و نفوذ نهاد «ايپك» قرار داشته است. جهت گيري هاي خصمانه دو كشور عليه يكديگر به طور عميقي رابطه ايران و آمريكا را به طور پيوسته تحت تأثير قرار داده است. در جهان پس از اين تحولات هر يك از كشورها براي تامين منافع و مصالح خود سعي بسياري در بهره گيري از آن به عمل آورده اند. در اين ميان اسرائيل بيش از ديگران در منطقه استراتژيك خاورميانه، از اين شرايط بهره برده است. بر همين اساس در تكرار حملات آمريكا به جمهوري اسلامي ايران مسأله امنيت اسرائيل در موضوع صلح خاورميانه، حمايت از تروريسم و سلاحهاي كشتار جمعي جايگاه ويژه خود را حفظ كرده و ارتقا بخشيده است. افزايش نفوذ لابي صهيونيسم در سراسر جهان نيز به اين مسائل ابعاد جهاني داده است.
    در پاسخ به نيازهاي تأمين امنيت در جهان نظريه پردازان سياست خارجي آمريكا به طور جدي ضرورت انجام شدن اصلاحات اقتصادي- سياسي در خاورميانه را مورد تأكيد قرار داده اند. اينك اين فرض پذيرفته شده است كه محروميت، فقر و عقب ماندگي سياسي- اقتصادي به گسترش نارضايتي و رشد افراط گرايي در منطقه خاورميانه دامن مي زند. بر همين اساس تقويت فرآيند دموكراسي و انجام شدن اصلاحات سياسي- اقتصادي پس از
    ۱۱
    سپتامبر در «خاورميانه بزرگ» كه تا آسياي مركزي امتداد يافته، به ضرورتي جدي براي تأمين امنيت تبديل شده است. همه دولت هاي خاورميانه و آسياي مركزي اينك با انواع تهديدها و تشويق هاي آمريكا براي پيشبرد اصلاحات و تحقق دموكراسي مواجه هستند. اين شرايط فضاي جهاني و منطقه اي را براي افزايش فشار روز افزون آمريكا بر جمهوري اسلامي ايران فراهم آورده است.
    به اين ترتيب فرآيند دموكراسي در ايران به عاملي در برابر فشارهاي روزافزون آمريكا در شرايط جديد پس از
    ۱۱ سپتامبر تبديل گرديد. پس از اين حوادث تروريستي در آمريكا و محوري شدن دغدغه امنيت در جهان فضاي روابط ايران و آمريكا بسيار دشوارتر شده، زيرا با افزايش نفوذ اسرائيل در انتساب تروريسم و ترويج تفكر و رفتار مبتني بر آن به ايران فضا دگرگون شده است. در چنين شرايطي مسائل پيشين در خصوص دعاوي آمريكا عليه ايران در وضعيت متفاوتي قرار گرفته است. مسائل هسته اي و نحوه  تلاش هاي ايران در بهره گيري از توانايي هسته اي و نيز توسعه و تقويت تكنولوژي و سلاحهاي كشتار جمعي و توانايي هاي موشكي، در كنار مخالفت با موجوديت اسرائيل (نه شناسايي نكردن آن) در جهان به شدت امنيتي شده پس از ۱۱
    سپتامبر با اعمال فشار بيشتري عليه جمهوري اسلامي ايران مطرح گرديده است.
    به نظر مي رسد آنچه مي تواند در شرايط پس از
    ۱۱ سپتامبر بر تأمين منافع مشروع مردم ايران و به ادامه يافتن دگرگوني هاي مثبت براي تأمين خواسته هاي مادي و معنوي ايرانيان ياري رساند، درك تحول محيط بين المللي و تأثير آن بر روابط همه كشورها از جمله ايران و آمريكاست. تحول اساسي در ماهيت روابط بين الملل و قواعد حاكم بر آن غيرقابل انكار است. آمريكا اينك گسترش دموكراسي را براي تأمين منافع خود و تأمين امنيت جهاني در مقابله با رشد تروريسم و افراط گرايي ضروري يافته است. اين ديدگاه در اروپا نيز از حمايت هاي گسترده اي برخوردار است. در واقع اين گزاره به طور جدي مورد پذيرش روزافزون است كه حكومت هاي دموكراتيك صلح طلب، طالب آرامش و ثبات هستند، آنها ماجراجويي در روابط بين الملل را دنبال نمي كنند و در پي افزايش منافع مردم خود هستند. از اين منظر تقويت مردم سالاري در ايران در سازوكارهاي تصميم گيري  در سطوح مختلف بهترين ابزار براي مقابله با فشارهاي آمريكاست.

    http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=9467

    + نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1383ساعت 19:16  توسط رضا  | 

    به رغم اين‌که بانک ملي، بانک صادرات، بانک ملت و بانک تجارت داراي بيشترين ميزان دارايي در ميان شرکت‌هاي دولتي هستند، بيشترين ميزان بدهي را نيز دارا مي‌باشند و بيش از 60 درصد از کل بدهي شرکت‌هاي دولتي را به خود اختصاص داده‌اند.
    به گزارش فارس، بنا بر گزارش ارزشيابي عملکرد و رتبه‌بندي شرکتهاي دولتي، طي سال‌هاي 79، 80 و 81 پنج شرکت دولتي يعني، بانک ملي ايران، بانک صادرات شرکت ملي نفت، بانک ملت و بانک تجارت بيشترين ميزان بدهي را داشته‌اند.
    براين اساس در سال 79 بانک ملي ايران 89 هزار و 876 ميليارد و 677 ميليون ريال، بانک صادرات 59 هزار و 222 ميليارد و 658 ميليون ريال، بانک ملي 40 هزار و 86 ميليارد و 781 ميليون ريال و شرکت ملي نفت 32 هزار و 86 ميليارد و 32 ميليون ريال بدهي داشته‌اند.
    طي سال 80 ميزان بدهي بانک ملي ايران 104 هزار و 614 ميليارد و 315 ميليون ريال، بانک صادرات 66 هزار و 972 ميليارد و 740 ميليون ريال، شرکت ملي نفت ايران 61 هزار و 287 ميليارد و 221 ميليون ريال، بانک ملت 52 هزار و 157 ميليارد و 595 ميليون ريال و بانک تجارت 50 هزار و 528 ميليارد و 627 ميليون ريال بوده است.
    همچنين ميزان بدهي‌هاي بانک ملي ايران در سال هشتاد و يک 55 هزار و 77 ميليارد و 117 ميليون ريال، بانک صادرات 113 هزار و 307 ميليارد و 456 ميليون ريال، شرکت ملي نفت ايران 94 هزار و 4 ميليارد ريال، بانک ملت 90 هزار و 516 ميليارد و 851 ميليون ريال و بانک تجارت با 85 هزار و 809 ميليارد و 444 ميليون ريال برآورد شده است.
    بر اين اساس ميزان کل بدهي‌هاي 94 شرکت اصلي و بزرگ دولت در سال هفتاد و نه 419 هزار و 307 ميليارد و 465 ميليون ريال، سال هشتاد 526 هزار و 97 ميليارد و 887 ميليون ريال، و در سال هشتاد و يک 812 هزار و 745 ميليارد و 513 ميليون بوده است.
    طبق آمارهاي به دست آمده 85 درصد از بدهي‌ها مربوط به ده شرکت يعني شرکت‌هاي پخش و پالايش فرآورده‌هاي نفت، توانير، شرکت ملي صنايع پتروشيمي، بانک مسکن، بانک کشاورزي، بانک سپه، بانک تجارت، بانک ملت، شرکت ملي نفت ايران، بانک صادرات ايران و بانک ملي ايران بوده است و پنج شرکت آخر 60 درصد از کل بدهي‌هاي شرکت‌هاي دولتي را به خود اختصاص داده‌اند.

    http://www.baztab.com/news/22429.php

    + نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1383ساعت 18:38  توسط رضا  | 


    معرفى شدند
    • مجموع ثروت اين افراد بالغ
    بر ۲ هزار و ۲۰۰ ميليارد دلار است
    • حاكمان ثروتمند جهان هم در
    گزارش فوربس معرفى شدند
    گروه اقتصادى: ثروتمند ترين افراد جهان روز جمعه معرفى شدند.
    بنابر گزارش نشريه فوربس كه هر ساله ثروتمندان جهان رامعرفى مى كند، امسال تعداد افراد ميلياردر جهان از ۵۸۷ نفر سال گذشته افزايش يافت و به ۶۹۱ نفر رسيد. همچنين ميزان سرمايه اين افراد با ۳۰۰ ميليارد دلار بيشتر به ۲ هزار و ۲۰۰ ميليارد دلار افزايش يافت. بنا بر اين گزارش، تعدادى ثروتمند تازه وارد از ۴۷ كشور جهان به فهرست ثروتمندان جهان اضافه شدند كه مى توان در ميان آنها افرادى را براى اولين بار از كشورهاى قزاقستان، لهستان، اوكراين و حتى ايسلند، يافت. تازه واردان شامل ۶۹ آمريكايى و ۳۸ اروپايى هستند. طبق رسم چند ساله گذشته، لقب ثروتمندترين فرد جهان را بيل گيتس براى سال جارى نيز به خود اختصاص داد. ثروت اين مرد ۴۹ ساله كه سهامدار اصلى مايكروسافت است معادل ۴۶‎/۵ ميليارد دلار تخمين زده شده است.
    204582.jpg
    تعداد آمريكايى هاى ثروتمند در ميان ۲۵ ثروتمند اول جهان، ۱۲ نفر است كه مجموع ثروت آنها بيش از ۲۳۷ ميليارد دلار است. بنا بر نوشته فوربس، بزرگ ترين بازنده جهان در سال گذشته ميلادى ميخائيل خودور كوفسكى بود . اودر سال ۲۰۰۴ با ۱۳ ميليارد دلار جزو ۲۵ ثروتمند اول جهان بود كه در سال ۲۰۰۵ كمتر از ۲ ميليارد دلار ثروت براى او باقى مانده است. دولت روسيه در سال گذشته بخش اعظم ثروت او را به دليل فرار از ماليات به حراج گذاشت.
    > حاكمان ثروتمند
    اما در اين ميان حاكمان ثروتمند جهان چه كسانى هستند؟
    بنابر گزارش فوربس اولين حاكم ثروتمند جهان ملك فهد پادشاه عربستان سعودى است. ثروت ملك فهد ۲۲ميليارد دلار تخمين زده شده است. بعد از ملك فهد، سلطان برونئى با ۲۰ميليارد دلار در رديف دوم قراردارد. هانس آدام فون ليختنشتاين پادشاه بازنشسته اين پادشاهى نشين با ۳‎/۲ ميليارد دلار در رديف سوم قرارگرفته است. تاكسين شينواترا، نخست وزير تايلند با ۱‎/۹ ميليارد دلار، ملكه اليزابت با ۷۳۰ميليون دلار، فيدل كاسترو با ۵۵۰ميليون دلار و ملكه بئاتريكس، ملكه هلند با ۲۲۰ميليون دلار از حاكمان ثروتمند ديگرى هستند كه اسامى آنها در فهرست فوربس آمده است.
    + نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1383ساعت 18:31  توسط رضا  | 

    نتيجه اولين نظرسنجي‌ خبرگزاري‌ جمهوري‌ اسلامي‌ در مورد انتخابات رياست‌جمهوري‌، نشانگر شرکت قطعي‌ بيش از 50 درصد واجدان شرکت در انتخابات است.
    7100 نفر از مردم مراکز استان‌هاي‌ تهران، خراسان، اصفهان، آذربايجان شرقي‌، خوزستان، فارس، کرمانشاه، هرمزگان، مازندران، سيستان‌وبلوچستان و يزد به سؤالات اين نظرسنجي‌ پاسخ داده‌اند.
    ۳/۵۱ درصد از پرسش‌شوندگان، تأکيد کرده‌اند که «حتما» در انتخابات رياست‌جمهوري‌ شرکت مي‌کنند و پاسخ عمده ديگر پرسش‌شوندگان «هنوز تصميم نگرفته‌ايم» است.
    ۳/۳۹ درصد پاسخگويان هم معتقدند انتخابات آتي‌ رياست‌جمهوري‌ با استقبال زياد مردم روبه‌رو خواهد شد و در مقابل، ۲/۱۹ درصد، خلاف اين ديدگاه را داشتند.
    نظر پاسخگويان نسبت به احتمال پيروزي‌ هريک از داوطلبان رياست‌جمهوري‌ به تفکيک شانس اول پيروزي‌، هاشمي‌ رفسنجاني ‌۲/۲۸ درصد، مهدي‌ کروبي ‌۸/۸ درصد، علي‌اکبر ولايتي ‌۶/۵ درصد، مصطفي‌ معين ۱/۴ درصد، علي‌ لاريجاني ‌۴/۴ درصد و احمد توکلي ‌۹/۳ درصد مي‌باشد.
    نظر پاسخگويان در مورد احتمال پيروزي‌ براي‌ محسن رضايي‌ و حسن روحاني‌ ۱/۲، محمدباقر قاليباف ۹/۱، محمدرضا عارف ۸/۱، محمود احمدي‌‌نژاد ۷/۱، محسن مهرعليزاده ۹/۰، سيدرضا زواره‌اي ‌۵/۰، محسن رهامي‌ و عبدالله رمضان‌زاده ۲/۰ و مصطفي‌ کواکبيان ۱/۰ درصد است.
    در پاسخ به اين پرسش که «خود شما به کدام يک از نامزدهاي‌ احتمالي‌ رأي‌ مي‌دهيد؟» ۹/۱۳ درصد از پاسخگويان گفتند به هاشمي‌ رفسنجاني‌ رأي‌ خواهند داد. پس از هاشمي‌ رفسنجاني‌، مهدي‌ کروبي ‌۸/۴ و علي‌‌اکبر ولايتي ‌۲/۴ و مصطفي‌ معين ۱/۴ درصد از آراي‌ پاسخگويان را کسب کردند.
    درصد آراي‌ شرکت‌کنندگان در اين نظرسنجي‌ به ديگر نامزدها به ترتيب به اين شرح است: علي‌ لاريجاني ‌۹/۳، احمد توکلي‌ ۱/۳، محمدرضا عارف و محمدباقر قاليباف ۶/۱، حسن روحاني ‌۵/۱، محسن رضايي‌ ۳/۱، محمود احمدي‌‌نژاد ۲/۱، محسن مهرعليزاده ۸/۰، عبدالله رمضان‌زاده، محسن رهامي‌ و سيدرضا زواره‌اي‌ ۳/۰ و مصطفي‌ کواکبيان ۱/۰ درصد.
    ۲/۲ درصد کساني‌ که گفته‌اند به هاشمي‌ رفسنجاني‌ در اين دور از انتخابات رأي‌ مي‌دهند، در پاسخ به اين سؤال که « اگر او نامزد انتخابات نشود به کدام نامزد رأي‌ خواهيد داد؟» گفته‌اند که به «مهدي‌ کروبي‌» رأي‌ مي‌دهند.
    به اين ترتيب، اگراين درصد را به نسبت ۸/۴ درصدي‌ قبلي‌ کروبي‌ افزوده شود، او پس از هاشمي‌ رفسنجاني‌ در رتبه نخست قرار خواهد گرفت.
    بر پايه اين نظرسنجي‌، علي‌‌اکبر ولايتي‌ نيز ۲/۲ درصد و علي‌ لاريجاني‌ ۳/۱ درصد از آراي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ را «در صورت نامزد نشدن» به خود اختصاص دادند.
    ديگر نامزدها زير يک درصد آراي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ را به خود اختصاص دادند و سه نفر از نامزدها شامل رمضان‌زاده، رهامي‌ و زواره‌اي،‌ هيچ سهمي‌ از اين آرا نداشتند.

    http://www.baztab.com/news/22421.php
    + نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1383ساعت 17:22  توسط رضا  | 


    رسول جعفريان
    زماني «آل‌بويه» توانستند، ايران و عراق را تحت سيطره خود درآورند و بغداد را به اوج شکوه خود رسانند. در همان زمان، دولت «حمداني» ـ که دولتي شيعي بود ـ با رهبري «سيف‌الدوله» و ديگران توانست، از يک سو در برابر تجاوز صليبي‌ها بايستد و از سوي ديگر، به عقل، خرد و امامت شيعه گردن نهد.
    در همان زمان، دولت فاطمي در مصر و شمال آفريقا، توانست يکي از بزرگ‌ترين مراکز فرهنگي دنيا، يعني دانشگاه الازهر را بنياد نهد و با تسامح و بدون سخت‌گيري بر سنيان، بيش از دويست سال در آن ديار حکمراني کند.
    و باز در همان زمان ـ که اينها همه در قرن چهارم و پنجم، يعني متمدن‌ترين دوران اسلامي و باشکوه‌ترين عصر طلايي مسلمانان بود ـ در يمن، دولت زيدي حکومت مي‌کرد. دولتي شيعي که باز به عقل و خرد و امامت اعتقاد داشت.
    آن زمان، قاضي عبدالجبار ـ که يک سني متعصب بود ـ فرياد زد که از خلافت عباسي، تنها نامي بيش نمانده و شيعه‌ها همه‌جا را غُرُق کرده‌اند و راست مي‌گفت که شيعيان، نبض جهان اسلام را در آن عصر طلايي در دست داشتند.
    به نظر من، اين شانس جهان اسلام بود که شيعه توانست قدرت سياسي قابل ملاحظه‌اي به دست آورد. براي اين‌که اولا، به عقل و خرد بها مي‌داد و آن را تقويت مي‌کرد و ثانيا، با تسامح با مسلمانان رفتار مي‌کرد و کسي را بر پذيرش آيين خود، مجبور نمي‌‌كرد. امروز هم نتايج آن سنت عقلاني را در شيعه ملاحظه مي‌کنيم.
    امروز نيز فرصتي تاريخي براي شيعه پديد آمده است تا نقش فعالي را در جهان اسلام بر عهده بگيرد و با عقل و درايت خود ـ البته با روش منطقي و مناسب ـ در برابر قدرت‌هاي استکباري بايستد و از سوي ديگر با تقويت بنيادهاي فکري اسلام و تکيه روي تمدن اصيل اسلامي راه را براي رسيدن به يک دوران شکوهمند هموار سازد.
    امروز جهان اسلام بيش از هر چيز به عقل و فهم و برخورد منطقي و معقول نياز داد. اين درست است که دشمنان ما خشن هستند. اما ما بايد با استفاده از انديشه و تعقل و نشان دادن رفتار معقول از خود، نشان دهيم که دشمنان ما واقعا خشن و وحشي هستند و برخلاف ادعاهاي خود ـ که به تسامح و دمکراسي مي‌انديشند ـ سر تا پا خشونت و توحش هستند.
    اين مهم، با تكيه بر فرهنگ و خرد و حفظ مردم و رعايت حقوق آنان و احترام نهادن به ايشان ممکن است و بس. با فکر کردن و انديشيدن مقدور است و بس.
    اين مسيري بود که امام(ره) در پي تحقق آن بود. اما صدام، اجازه نداد تا انديشه هاي آن مرد راه باز کند و البته افراطي‌هاي ما هم بي‌تقصير نبودند.
    امروز، آيت‌الله خامنه‌اي، آيت‌الله سيستاني و سيدحسن نصرالله، همگي در همان خط امام(ره) هستند. به نظر من، هيچ تفاوتي ميان روشي که اين سه بزرگوار در پيش گرفتند، نيست. هر سه، تربيت‌شده مکتب امامان(ع) هستند که به تربيت فکري و ديني مردم پرداختند و از دست زدن به اقداماتي که کمترين ثمر را نداشت، پرهيز مي‌کردند.
    امروز آقاي سيستاني همان اندازه از مردم و راه آنان سخن مي‌گويد که امام خميني(ره) مي‌گفت و در پي تحقق چيزي در عراق است که آيت‌الله خامنه‌اي آن را «مردم‌سالاري ديني» مي‌نامد.
    همه اين افراد در عين حال در پي عظمت اسلام و ملت اسلام هستند و هدف نهايي‌شان، خلاص کردن مسلمانان از دست دشمنان تا بن دندان مسلح است.
    امروز نصرالله در لبنان چه مي‌کند؟ بي‌تعارف بايد گفت: نصرالله، سمبل عقل و درايت و سنجيدگي است. سمبل عزت و عظمت و افتخار براي شيعه و لبنان و جهان اسلام است. عقل و درايت و ايستادگي و مقاومت اوست که اسرائيل را با همه امکانات ذليل کرده است.
    آيا افتخاري که حزب‌الله لبنان به رهبري نصرالله براي جهان اسلام آفريد، قابل مقايسه با بدنامي‌هايي هست که «القاعده» براي جهان اسلام درست کرد؟ هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون؟
    و امروز خوشبختانه بدان سمت مي‌رويم تا عقل شيعي بار ديگر احيا شود، به داد جهان اسلام برسد و آن را به مجد و عظمت و شکوه قرن چهارم و پنجم هجري باز گرداند.
    چه کسي است که نداند، شکوه بغداد قرن چهارم با همه دشواري‌ها و جنگ‌هاي فرقه‌اي که افراطي‌ها و حنبلي‌هاي بغداد در پي‌اش بودند زير سايه دولت عضد‌الدوله و ديگران سران آل‌بويه پديد آمد.
    آيا ممکن است بار ديگر جهان اسلام به رهبري معقول شيعه تن در دهد و راه خلاصي از دام مستکبران را از آموزه‌هاي امامان معصوم و تربيت‌شدگان دامان آنان فرا بگيرد.
    اي کاش سنيان عراق هم سخن آيت‌الله سيستاني را گوش داده بودند و به جاي شصت و اندي درصد، 90 درصد آنها در انتخابات شرکت کرده بودند و راه را بر آمريکا سد مي‌کردند. آن وقت کي آمريکا مي توانست در مقابل يک چنين انتخابي يک کلمه حرف بزند؟
    بايد بدانيم دنياي اسلام از گوش فرا دادن به آموزه‌هاي شيعه نه تنها ضرر نخواهد کرد که سود فراواني هم خواهد برد.

    http://www.baztab.com/news/22376.php
    + نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1383ساعت 23:14  توسط رضا  | 

    به بهانه سالگرد درگذشت دكتر سيد محسن نوربخش
     
    سام غفارزاده
    094794.jpg
    تهران: يكشنبه ۲۴ مردادماه سال ۱۳۷۲.
    مجلس شوراى اسلامى.
    جلسه يك صد و سى و هفتم دوره چهارم.
    دستور جلسه: بحث و بررسى خط مشى و اصول كلى برنامه دولت و هيات وزيران و اخذ راى اعتماد دومين دولت آقاى هاشمى رفسنجانى.
    تعداد حضار: ۱۸۵ و جلسه رسميت دارد.
    رئيس مجلس على اكبر ناطق نورى از  اكبر هاشمى رفسنجانى براى معرفى هيات وزيران دعوت مى كند....
    ساعت ۳۰/۱۵ بعداز ظهر گرم دوشنبه ۲۵ مردادماه ۷۲ جلسه يك صد و سى و نهم دوره چهارم مجلس شوراى اسلامى نتايج آراى نمايندگان براى راى اعتماد به كابينه اعلام مى شود؛ رئيس دولت و اعضاى كابينه با تعجب محسن نوربخش وزير اقتصاد و دارايى را نظاره مى كنند. موافق ۱۲۷ راى، مخالف ۷۵ راى، ممتنع ۴۹ راى. تعداد حضار ۲۶۱ نفر.
    رئيس جلسه اعلام مى كند: «بنابراين آقاى نوربخش براى وزارت امور اقتصادى و دارايى راى اعتماد نياوردند.»
    بدين ترتيب مقابله با سياست تعديل اقتصادى رئيس دولت سازندگى وارد فاز علنى مى شود.
    جالب آنكه مرور مشروح مذاكرات مجلس در اين جلسات نشان مى دهد هيچ مخالفت جدى با وزارت نوربخش نشد كه اين امر نشان مى دهد مجلس از قبل تصميم خود را گرفته بوده است و ناگهانى و به هنگام راى گيرى به رئيس و اعضاى دولت اعلام كرد.
    شايد مهمترين مخالفتى كه در قبال وى طرح شد متن زير باشد. مخالفتى فقط با نوربخش نبود و تمام وقت اين نماينده به آن اختصاص نيافت و بخش اندكى از وقت او را شامل شده است:
    «وزارت اقتصاد گرچه برادر عزيزمان جناب آقاى دكتر نوربخش عبور از شرايط اقتصاد در دوران جنگ و كاملاً متمركز و ورود به شرايط توسعه و تعديل اقتصادى گام هايى برداشته و در اهداف خود براى مشاركت مردم جديت نموده است و طبيعى است كه در اين ساخت وساز و گذر و تعديل فشارهايى ايجاد مى شود و بعضى از گروه هاى كم درآمد و حتى افراد پردرآمد را كه در شرايط قبلى استفاده هاى زيادى مى بردند تحت فشار قرار مى دهد.
    اما اين جراحى نبايد به آسيب رساندن انقلاب و توده پشتوانه انقلاب منجر شود.
    براى دوران تعديل بنا بود افراد مستضعف و اقشار آسيب پذير در نظر گرفته شوند، اگرچه مى شد در بودجه ديده شود ولى لايحه اى كه آمده است هنوز در مجلس مانده است و بايد اين قشر محروم و به تعبير امام امت «ولى نعمت ها» ديده شوند.
    در سياستگزارى هاى اقتصادى نبايد صرفاً به برنامه هاى بخشى توجه و جاى برنامه هاى منطقه اى خالى باشد گرچه مدت ها است آمايش سرزمين مطرح است ولى چارچوب آمايش بايد در برنامه هاى منطقه اى عملى شود تا از پتانسيل هاى فرهنگى و اقتصادى و سياسى و اجتماعى و منابع استفاده بهينه شود و سرمايه گذارى هاى اصولى باشد نه اينكه در مناطقى كه هيچ امكان توسعه نيست سرمايه گزارى  شود و از همه مهم تر ما نبايد منابع و ثروت هاى ملى را صرف كار هاى جارى كنيم، ما بايد منابع و ثروت هاى ملى را به نوع ديگر به ثروت هاى ملى تبديل كنيم كه پايان ناپذير باشند و به صورت سرمايه گزارى در صنعت و كشاورزى و بخش هاى ديگر درآوريم كه اينها خود را تجديد كنند و اين درآمدها را در اختيار نسل هاى آينده بگذارند تا توسعه پيدا كند. متاسفانه در بهره بردارى از منابع، مشكلات داريم مخصوصاً در توليدات كشاورزى اين امر رعايت نمى شود با اينكه در كشور هاى ديگر با سوبسيد از توليدات داخلى و كشاورزى حمايت مى شود. شرايط تلخى كه براى چغندركاران و ابريشم و زعفران كاران و مولدين پنبه پيش آمده آنها را متضرر ساخته، چرا شوراى اقتصاد واقع بينانه به دسترنج آنان توجه نمى كند.مخصوصاً در رابطه با صنايع تبديلى بى توجهى مى شود چرا براى كشاورزان كه به خاطر سردسير بودن منطقه در امر چغندركارى تجربه ۴۰ ساله دارند به گونه اى برخورد مى شود كه نيمى از محصول آن از بين مى رود و چرا براى بازسازى و توسعه كارخانه قند آن همه بى توجهى ها به كار رفت و هنوز هم ارز آن پرداخت نشده است، آيا پانصد هزار تن چغندرقند مازاد شهرستان بايد بپوسد؟»
    مخالف ديگر نوربخش، عباسعلى زالى بود كه اتفاقاً دوره اى هم وزير كشاورزى دولت موسوى بود در بخشى از وقت مخالفت خود با وزارت نوربخش مخالفت كرد.
    «سئوال دوم من از وزير محترم اقتصاد و دارايى، برادر عزيزم آقاى نوربخش است ما مسئله تعديل و مسئله تك نرخى شدن ارز را در همين مجلس تصويب كرديم و قبول كرديم كه ممكن است اثرات جانبى داشته باشد، ولى در همان زمان نمايندگان محترم در كميسيون ها و در سطح مجلس مطرح كردند كه دولت محترم و وزراى اقتصادى، برنامه و بودجه و وزير محترم اقتصاد و دارايى براى مشكلات جانبى چه چاره اى انديشيده اند؟ ما واقعاً براى اقشار آسيب پذير چه فكرى كرده ايم؟ براى بيمه همگانى چه كارى شده؟ براى مبارزه  با گران فروشى چه قدمى برخواهيم داشت؟ من در مورد گران فروشى آن چيزى كه در مسائل اقتصادى مطرح مى كنند كه مخالف با مسئله آزادى و امثال آن هست، آن را نمى گويم، جلوگيرى از اين هرج و مرجى كه الان گريبانگير مردم است و واقعاً مردم نمى دانند شكايت خود را به كجا ببرند كه هر كسى هرچيزى را دارد در هر جايى به يك نرخ به دلخواه خودش مى فروشد و نظر مقام معظم رهبرى و رهنمود ايشان به كميسيون برنامه و بودجه اين بود كه بايد براى اين مشكل چاره اى انديشيده شود.
    در رابطه با اينكه بيشتر ماليات ها از اقشار پولدار گرفته شود و كمتر از اقشار مستضعف، با توجه به اين شرايط خاص چه راه هايى در نظر گرفته شده؟»
    جلوگيرى از حضور مرحوم نوربخش در كابينه، برخوردى بود كه با استعفا و خروج مسعود روغنى زنجانى رئيس وقت سازمان برنامه و بودجه و محمد حسين عادلى رئيس كل بانك مركزى، دو راس ديگر مجريان تعديل اقتصادى تكميل شد.
    مرحوم محسن نوربخش پس از ساعتى معاون اقتصادى رئيس جمهور شد و پس از يك سال و اندى دوباره به بانك مركزى بازگشت و تا به آخر عمرش در آنجا ماند، وليكن ناگفته هاى زيادى از آنچه با تعديل اقتصادى شد در سينه اش جاى داد و با خود برد. اما بازخوانى نطق او در مجلس چهارم خواندنى است. به ويژه براى آنان كه منتقد تعديل اقتصادى بودند. منتقدانى كه هم آن روز و هم امروز جناح چپ و راست سياسى ايران را تشكيل داده اند.هنوز هم در يك رودربايستى تاريخى از آن انتقاد ها دفاع مى كنند ولى بسيار جالب است كه پس از ۱۰ سال همان حرف ها را به عنوان مطلوب ارائه مى كنند.
    رئيس _ متشكر، نفر بعد.
    منشى (باهنر) _ آقاى دكتر نوربخش بفرماييد.
    رئيس _ آقاى نوربخش دوازده دقيقه وقت داريد.
    محسن نوربخش (كانديداى وزارت امور اقتصادى و دارايى)
    «بسم الله الرحمن الرحيم _ با توجه به فرصت كمى كه هست و مطالبى كه به صورت غيرمستقيم در رابطه با سياست هاى اقتصادى و وزارت امور اقتصادى و دارايى مطرح شد ناچارم كه به صورت خيلى فشرده و در رابطه با مطالب اصلى كه به نظرم لازم است براى نمايندگان محترم توضيح داده بشود تا با شناخت و آگاهى كامل آنچه را كه مصلحت مى دانند راى بدهند انتخاب بكنند. خدمت خواهران و برادران عرضه كنم و نتيجه را به دست نمايندگان محترم بسپارم.
    يك سرى سئوالات كلى در رابطه با مسائل اقتصادى قاعدتاً در ذهن نمايندگان مطرح هست كه شايد وزارتخانه خاصى پاسخگوى مستقيم آن نباشد البته يكى از خصوصيات و شرايط خاص دستگاه هاى ستادى نظير وزارت اقتصاد و دارايى همين باشد كه در عين حال كه مسئول مستقيم بعضى از عمليات و تصميمات نيست وليكن به عنوان روند كلى اقتصاد و سئوالات كلى اقتصاد كه در جامعه مطرح هست و قاعدتاً شما نمايندگان محترم در تماس با مردم با آن روبه رو مى شويد و در ذهن شما هست و در اينجا مطرح مى شود بايد پاسخ گفته بشود و من به عنوان وزير اقتصاد و دارايى خودم را مسئول مى دانم كه پاسخگوى اين سئوالات تا آن جايى كه در توان خودم هست باشم.
    سئوالاتى در رابطه با بحث قيمت ها، سئوالاتى در رابطه با مسئله بدهى ها و اعتبارات خارجى كه مطرح شد و سئوالى كه در رابطه با سياست هاى كلى اقتصادى از نظر عدالت اجتماعى و اقتصادى، سئوالات مهمى است كه من فكر مى كنم برادران و خواهران حق بدهند در فرصت دوازده  دقيقه نمى شود به همه اينها بپردازيم ولى سعى مى كنم كه به بعضى از آنها به طور مختصر اشاره بكنم. در عين حال كه در مقابل سئوالات من فكر مى كنم مطلب مهمترى كه شما نمايندگان محترم بايد از هر يك از وزرا بخواهيد كه پاسخگو باشند اين است تو به عنوان وزير امور اقتصاد و دارايى كه براى بار دوم در اينجا قرار گرفتى برنامه اى كه در دوره اول اعلام كردى چه بود؟ آيا برنامه را عمل كردى؟ برنامه تو براى دوره دوم چيست؟ و به اين طريق يك معيار و چارچوبى باشد در ذهن تك تك نمايندگان كه براساس آن ببينند آيا اين كسى كه به عنوان وزير اقتصاد و دارايى در چهار سال قبل برنامه اى را اعلام كرده اجرا كرده كه ما بتوانيم به قول او تكيه كنيم براى چهار سال بعد، كه بگوييم خيلى خوب در چهار سال بعد هم آنچه را كه اعلام كرده اجرا خواهد كرد يا حداقل هشتاد درصد آن را مى تواند اجرا كند. من به خاطر ارائه اين روش از جناب آقاى آشنا معاون پارلمانى خواستم كه آنچه را كه به عنوان برنامه در چهار سال قبل در سال ۶۸ ارائه دادم آن را در آرشيو پارلمان پيدا كنند و براساس اين بخشى از عملكرد را بيان كنم كه خود برادران ملاحظه بفرمايند كه ببينند آيا آنچه كه قول داده شده اجرا شده يا نه و بعد اينكه برنامه هاى شما براى آينده چيست؟ من در اين برنامه دو صفحه اى كه در سال ۶۸ ارائه كردم عمده مطالب خودم را و برنامه هاى خودم را در سه سرفصل خلاصه كردم؛ در رابطه با بخش ارزى، در رابطه با بخش مالى و در رابطه با بخش پولى و بانكى.
    در بخش ارزى آنچه كه به عنوان اصل مطلب نوشته شده بازنگرى كلى در بازار ارز ايران، تنظيم بازار ارزى در جهت كاهش تشتت بوروكراسى و جلوگيرى از افزايش نرخ ارز، تنظيم مقررات ارزى در جهت تسهيل مبادلات و تشويق صادرات.
    اينكه آيا ما به اين هدف رسيديم يا نه، من با توجه به فشردگى وقت سعى مى  كنم با استفاده از يك سرى منحنى ها و در حداقل زمان توضيح بدهم.
    آن موقع كه مسئوليت به عهده من گذاشته شده بود بيشتر خواهران و برادران در جريان هستند كه وضعيت بازار ارز چه آشفته بازارى بود و نگرانى كه كلاً دولت داشت از نظر تغييراتى بود كه در نرخ ارز در خارج از بازار رخ مى دهد و ما به عنوان دولت نمى توانستيم نقش تعيين كننده اى داشته باشيم هم اكنون كه در نيمه ماه مرداد سال ۷۲ و بعد از چهار ماه و بيست روز از تك نرخى كردن نرخ ارز و در واقع تنظيم بازار ارز هست من سعى كردم كه يك منحنى از تغييرات نرخ ارز را در ظرف اين مدت بكشم و اينجا خدمت شما ارائه بدهم كه منحنى قرمز در واقع تغييراتى هست كه در بازار ارز آزاد رخ مى دهد، منحنى سبز رنگ آنچه توسط بانك مركزى رخ مى دهد و اين از دوم ارديبهشت تا سى ام تيرماه هست كه آمارى هست كه تا آن تاريخ ما جمع آورى كرديم. ملاحظه مى كنيد كه نرخ از چه وضعيتى شروع شده چگونه به سمت همديگر ميل كرده و نهايتاً وضعيتى كه در پايان هست به عنوان يكى از موفقيت هاى دولت در به نظم آوردن بازار ارزى چگونه خودش را نشان مى دهد.
    وضع مقررات در زمينه صادرات، رفع پيمان ارزى و نتايجى كه در رشد چشمگير صادرات ما هست يكى از بحث هاى ديگرى است كه من در برنامه ارزى در آن موقع كرده بودم و هم اكنون هم شما مى توانيد آمار عملكرد آن را ببينيد.در بخش دوم به عنوان آنچه باز در اين برنامه من اعلام كرده بودم و ارائه داده بودم در بخش مالى، عمدتاً دو مطلب را رويش تكيه كرده بودم يكى افزايش درآمدهاى مالياتى، دوم كاهش كسر بودجه با كنترل هزينه ها به گونه اى كه ما بتوانيم به تعادل مالى برسيم. برادران و خواهران در جريان هستند كه عملكرد درآمدهاى مالياتى دولت از آنچه كه در برنامه پنج ساله بود چيزى معادل بيست درصد فراتر رفته به گونه اى كه در همين سال ۷۲ گزارش مالى چهار ماهه كه من براى اكثر كميسيون ها هم فرستادم ملاحظه مى كنيد كه ماليات مستقيم در حدود ۹ درصد بيش از آنچه كه در بودجه مصوب بوده افزايش پيدا كرده و ما اميدواريم كه اين روند ادامه پيدا كند و در رابطه با همين سياست هاى مالى در واقع كسر بودجه سال ۷۲ صفر هست كه روند چهار ماهه اين را نشان مى دهد و ما فكر مى كنيم كه تا پايان هم به همين طريق ما بتوانيم كسر بودجه صفر را ادامه بدهيم.
    در رابطه با برنامه اى كه از نظر مالياتى براى دوره بعد مورد نظر هست من اين نكته را عرض بكنم بحثى داشتيم با يكى از نمايندگان محترم مجلس و جمله اى را ايشان به كار بردند كه من از همان استفاده مى كنم در رابطه با هوشمند كردن سيستم مالياتى به اين معنا كه از نظر كميت رشد درآمدهاى مالياتى، فكر مى كنيم همه برادران و خواهران تاييد بكنند آنچه كه حاصل شده در واقع حتى فراتر از بودجه  است آنچه كه من فكر مى كنم در دوره بعد ما بايد بيشتر رويش تكيه بكنيم جهت گيرى درآمدهاى مالياتى هست و در واقع استفاده از سيستمى كه ما آن را تحت عنوان سيستم گردش پول و كالا هم اكنون در حال تدوين و پياده كردن آن هستيم كه بتوانيم به جاى اينكه در پايان دوره مالى ما به سراغ درآمدها برويم و بگوييم درآمد تو چقدر است و به عبارتى ديگر به جاى اينكه يك عكسبردارى در آخر دوره بشود در طول عمليات مالى به صورت فيلمبردارى ما بتوانيم ايجاد درآمد را ببينيم در كجا شكل مى گيرد و مامورين مالياتى بتوانند با ديد فراست بيشترى اين درآمدها را تخمين بزنند و ماليات واقعى را بگيرند كما اينكه در سال ۷۱ و ۷۲ ما اين مورد را در مورد هزار تا از شركت هايى كه بيشترين افزايش را از نظر ارزش افزوده داشته اند پياده كرديم نتايج بسيار خوبى داشته و من اين اطمينان را مى توانم بگويم كه در برنامه بعدى ما در كنار بحث افزايش درآمدهاى مالياتى حركت هوشمندانه در كنار ايجاد درآمد و تخمين واقعى درآمدها و براساس آن برآورد درآمد مالياتى هست كه يكى از هدف هاى عمده ما هست كه اميدواريم بتوانيم در اين قسمت هم به خوبى از عهده اش برآييم.»
    رئيس _ شما يك دقيقه ديگر بيشتر فرصت نداريد.
    نوربخش «فقط من در رابطه با بحث بدهى ها كه اشاره شد اين نكته را عرض بكنم. من رجوع مى دهم نمايندگان محترم را به كتاب برنامه كه در كتاب برنامه بخش ارزى پيش بينى درآمدها و هزينه ها به اين صورت تنظيم شده بود كه در سال ،۶۸ ۶۹ و ۷۰ ما چيزى در حدود هفت ميليارد دلار تراز ارزى مان منفى باشد، اينجا ملاحظه مى كنيد و بعد در دو سال ۷۱ و ۷۲ ما بتوانيم با تراز ارزى مثبتى كه داريم جبران كسرى را بكنيم منتها در رابطه با اين تنظيم برنامه دو يا سه اتفاق افتاد كه خارج از كنترل هر كسى است (كه حالا بگوييم در زير اين سقف يا در مملكت ما هست) يكى تغيير نرخ دلار هست نسبت به مارك و ين، درآمد ما دلارى است هزينه هاى بيشتر در آلمان و ژاپن به صورت اين دو پول است كه از بابت تغيير نرخ چيزى در حدود چهار تا پنج ميليارد دلار كاهش درآمد داشتيم، تغيير قيمت نفت به عنوان عامل دوم هست سوم فشارهايى كه به خصوص در اين سال ۷۱ و ۷۲ از طرف آمريكا و ساير كشورهاى غربى بر روى اعتبارات بين المللى ما ايجاد شد كه اين سه عامل در واقع مشكل اصلى بود كه براى مسئله بدهى هاى ما به وجود آمد. آنچه كه حاصل اين كار هست اين است كه از يك طرف ما اين بدهى ها را كنترل كرديم به طورى كه من منحنى وضعيت بدهى ها و روندى را كه دارد اگر بخواهم به شما نشان بدهم ملاحظه مى كنيد كه اگر ما تا ماه مرداد در نظر بگيريم اكثر مشكلات رد شده و در باقيمانده سال در واقع آن چيزى است كه براى ما به عنوان درآمد بيش از هزينه هايى است كه بايد پرداخت بكنيم و تعادل مالى ما حاصل خواهد شد با توجه به اينكه در مقابل اين بدهى ها من فقط خواهش مى كنم آقاى نعمت زاده و آقاى نژادحسينيان ارائه كنند آنچه كه در قالب فاينانس كه بيش از ۱۶۸ پروژه مالى تامين مالى شد كه شايد بعضى از اين پروژه ها را اگر ما مى خواستيم الان شروع بكنيم به خاطر تكنولوژى دوگانه و به خاطر شرايط خاصى كه هست شايد هيچ وقت ما نمى توانستيم برسيم و مجبور بوديم در آن زمان شتاب سرمايه گذارى خودمان را بيشتر بكنيم و بتوانيم برسيم. به هر حال من فرصتى نيست كه به سئوالات اصلى كه عرض كردم بپردازم و اى كاش در كميسيون و يا در موارد ديگرى اين سئوالات اصلى مطرح عرض مى شد و با فرصت بيشترى مى توانستيم به بحثمان بپردازيم. تشكر مى كنم از همه خواهران و برادران والسلام عليكم و رحمت الله.
    رئيس _ متشكر. دو دقيقه از وقت بعدى را ايشان گرفتند يعنى وقت ايشان چهارده دقيقه شد قبل از اينكه برادر ديگرى از اعضاى محترم كابينه تشريف بياورند از نمايندگان محترم درخواست مى كنم كه كمتر تردد بكنند و سر جايشان تشريف داشته باشند، مى خواهيم كارت ها را توزيع كنيم و بنابراين هم براى نوع توزيع و هم براى مامورانى كه اين كار را مى خواهند بكنند و امضا بگيريم بودن آقايان در صندلى هاى خودشان و سر جاى خودشان مهم هست. بنابراين ما درخواستمان اين است كه هم كمتر بيرون تشريف ببرند نهايت قصه شما مى دانيد در راى گيرى به هر حال ما حاضران در جلسه را بايد براساس آئين نامه حساب بكنيم و لذا كارت كه گرفته مى شود، درخواست اين است كه بيرون تشريف نبرند آقايانى كه كارت مى گيرند اگر هم كارى دارند ضرورتاً مى روند سريع برگردند كه ما در حين راى گيرى مشكل نداشته باشيم. انشاءالله. سراغ كسانى هم كه كارت توزيع مى كنند كسى نرود «انبيا را تكبرى نيست» آقايان به سراغ شما خواهند آمد هر كسى سر جاى خودش بنشيند بنابراين مى آيند كارت را مى دهند، امضا مى گيرند كه ما مشكلى نداشته باشيم.»
    پس از نطق نوربخش تعدادى ديگر از افراد پيشنهادى وزارت پشت تريبون مجلس رفتند و از خود دفاع كردند. در انتها از رئيس جمهور براى ايراد سخنرانى دعوت شد. آقاى هاشمى در ۲۸ دقيقه سخنان خود هيچ نكته خاصى براى دفاع از وزير اقتصاد پيشنهادى خود نگفت. چه او گمان نمى برد مجلس قصد دارد نظر خود را ناگهانى اعلام كند و به او راى اعتماد ندهد.از آن روز تا به امروز هنوز هيچ كس به اين پرسش پاسخ نداده كه چرا، از كجا و چه كسانى با سياست تعديل اقتصادى مقابله كردند و مظاهر و نمايندگان اين تفكر در تمام عرصه هاى اجرا، فرهنگ و اقتصاد حذف شدند. مگر تعديل اقتصادى منافع اقتصادى، اجتماعى و ايدئولوژيك چه كسانى را به خطر مى انداخت. مرحوم نوربخش يكى از راز داران اين موضوع، ديگر در ميان ما نيست. آيا همراهان ديروز او به بهانه انتخابات نهم رياست جمهورى موضوع اين بحث را باز  خواهند كرد؟
    + نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1383ساعت 22:37  توسط رضا  | 


     
    درون كميته اى كه دنيا را مى گرداند
    ديويد جى. روشكوپف
    ترجمه: عليرضا عبادتى
    094851.jpg
    رويداد يازده سپتامبر ،۲۰۰۱ حكم تسهيل گر يا كاتاليزور را داشت و شخصيت اصلى تيم امنيت ملى دولت بوش را فاش كرد. در حالى كه فراكسيون هاى رقيب در درون حزب جمهوريخواه براى جلب توجه رئيس جمهور مى جنگيدند، با پشتيبانى محافظه كاران ايده آل هايى قوت مى گرفت كه طرفدار دگرديسى و دگرگونى بود كه در نتيجه آن شكافى در تشكيلات سياست خارجى جمهوريخواهان پديد آورد و موجب گسستگى و انشعاب در ميان  آنها شد.
    دست هاى پشت پرده و افراد صاحب نفوذ در شوراى امنيت ملى، معاونان و مشاوران رئيس جمهور در امنيت ملى، كميته اى قدرتمند را ايجاد كرده اند كه در طول تاريخ دنيا بى سابقه است. اين كميته نسبت به همه پادشاهان، امپراتوران و رئيس جمهوران ديگر، از منابع بيشتر، قدرت زيادتر، اختيار عمل تمام تر برخوردارند و توان آنها در به كارگيرى زور، بيشتر و سريع تر از هر پادشاه، امپراتور يا رئيس جمهور ديگرى است. در عين حال، حزب سياسى حاكم كه اين كميته را در اختيار دارد، چنگى به قدرت انداخته كه در تاريخ بى سابقه است. براى اولين بار در طول ۸ دهه گذشته جمهوريخواهان آمريكا كنترل كاخ سفيد، سنا و مجلس نمايندگان را در دو انتخابات پياپى به چنگ آوردند. به رغم اين حقيقت كه جمهوريخواهان آمريكا به شكل بى سابقه اى بر تمام جنبه هاى قدرت تسلط پيدا كرده و نوعى انحصار سياسى به وجود  آورده اند اما نخبگان و صاحب نفوذترين اعضاى اين كميته - كميته اى كه براى مردم چندان شناخته شده نيست و سايه وار به حركت خود ادامه مى دهد - با نيروهايى در درون همين تشكيلات دست و پنجه نرم مى كنند كه هر يك از اين نيروها، اين نخبگان را به سمت و سويى كشيده و توان كميته را تحليل مى برند.
    • چيزهايى درباره كاندى [ كاندوليزا رايس]
    شوراى امنيت ملى در سال ۱۹۴۷ تاسيس شد تا به عنوان يك مكانيسم هماهنگ كننده شرايطى را فراهم كند تا رئيس جمهور از ديدگاه هاى اعضاى اصلى تيم امنيت ملى مطلع شود. در حقيقت اين شورا واكنشى به روش مديريتى فرانكلين روزولت بود كه برحسب ضرورت و با تكيه بر تيم هاى موقت به اداره امور مى پرداخت. اعضاى تيم و كاركنانش محدود و فاقد نفوذ بودند. قدرت و نفوذ اين شورا در چند دهه اول با رشد نسبتاً كندى مواجه بود اما با گذشت زمان و به تدريج به ويژه در دهه ۱۹۷۰ زير نظر مشاوران زبده و خبره نظير هنرى كيسينجر، آسكوكرافت و زبيگنيو برژينسكى به مركز قدرت بى همتا و نهادى مدرن تبديل شد.
    از زمان اين مشاوران زبده به بعد قدرت شوراى امنيت ملى به قدرى زياد شد كه مشاوران امنيت ملى نفوذ و قدرت همتايان خود در وزارت كشور و وزارت دفاع را در محاق قرار دادند. شوراى امنيت ملى به تدريج به بخش هاى اجرايى رياست جمهورى راه يافت با اين ويژگى كه از آزادى عمل و اختيارات بيشتر و غيرعادى ترى نسبت به كابينه و اعضاى هيات دولت برخوردار شد. هيچ يك از مشاوران امنيت ملى رئيس جمهور و هيچ يك از كاركنان شوراى امنيت ملى در ايالات متحده به تائيد سناى آمريكا نمى رسند به بيان ساده تر شوراى امنيت ملى به عنوان يك موجوديت يا نهاد تحت نظارت قانون اساسى و كنگره آمريكا نيست حتى با وجود آن كه اكنون در سياستگزارى نقش بازى مى كند و به فعاليت هايى مى پردازد كه تا پيش از اين حق محفوظ وزارت خارجه بود در حقيقت اين نهاد براى روز مبادا حفظ شده و دولت از آن براى فعاليت هايى استفاده مى كند كه مى خواهد از تحقيق و تفحص كنگره مصون باقى بماند. اين حقيقت، احساس جمعى ناخوشايندى در كشور ايجاد كرد؛ به ويژه كه اسرار محرمانه و عمليات سرى درياسالار «پويندكستر» و سرهنگ «اليور نورث» در دوران رياست جمهورى «ريگان» بر مردم آشكار شد و بر اين موضوع صحه گذاشت كه دولت ها در ايالات متحده از قدرت و نفوذ شوراى امنيت ملى براى انجام فعاليت هايى استفاده مى كنند كه از تحقيق و تفحص كنگره مصون است. قدرت و نفوذ شوراى امنيت ملى در ايالات متحده بعد از پايان جنگ سرد گسترش يافت و به تدريج محدوديت ها و حساسيت ها در مورد فعاليت هاى اين شورا كم يا حذف شد. در عمل همه تصميم هاى اصلى و مهمى كه در طول ۴۵ سال اول تاسيس اين شورا گرفته شد تحت تاثير واكنش به اتحاد جماهير شوروى [سابق] بود. امروز ديگر ايالات متحده تنها ابرقدرت جهان است و تقسيم هاى اين شورا نيازى به ملاحظاتى نظير در نظرگرفتن ساير ابرقدرت ها ندارد. سياستگزاران اين شورا ديگر دغدغه پاسخگويى و عواقب ناشى از عمليات يا فعاليت هاى خود در خارج از مرزها را ندارند؛ به خصوص كه از حادثه يازده سپتامبر نيز چنان بر افكارعمومى ملى تاثير گذاشته اند كه حتى در داخل نيز با چنين دغدغه اى روبه رو نيستند. كاندوليزا رايس در چنين شرايطى تصدى سمت «مشاور امنيت ملى» آمريكا را برعهده گرفت. در چنين نقش مهمى رايس بيش از ۱۶ همتاى پيشين خود به رئيس جمهور نزديك شد تا جايى كه به گفته خودش اغلب بيش از شش يا هفت ساعت را با رئيس جمهور مى گذراند. علاوه بر اين او به عضو غيررسمى خانواده بوش هم تبديل شده بود چون بيشتر اوقات فراغت را نيز در كمپ ديويد همراه با خانواده بوش به عنوان مهمان دائمى و مرتب مى گذراند و در شام هاى روز يكشنبه و در تعطيلات با خانواده  بوش بود. ديدگاه ها و عقايد كاندوليزا رايس در مورد رياست جمهورى و نقش اجرايى شوراى امنيت ملى مانند ساير اعضاى اين تيم كنونى از زمانى شكل گرفت كه رايس و بعضى از همكاران او در دوران جورج دبليوبوش (پدر رئيس جمهور كنونى) درس هاى خود را از اسكوكرافت مشاور وقت امنيت ملى آمريكا مى گرفتند و در مكتب وى مدل سازمانى و مديريتى مى آموختند در شكافى كه در ابتداى مقاله به آن اشاره شد كه ميان مشاوران امنيت ملى در دوران بوش پدر و مشاوران امنيت ملى در دوران رياست جمهورى بوش پسر ايجاد شده رايس نقش مركزى دارد. او از سويى درس آموخته در مكتب اسكوكرافت با عقايد و افكار سنتى است و از سويى، نيروهاى دگرديسى خواه و عناصر تحول طلب تيم جديد امنيت ملى دولت بوش وى را به سمت خود مى كشند. اين دو نيروى مخالف كه هر يك رايس را به سمت خود مى كشد باعث شده است كه جنگ لفظى مكرر ميان رايس و اسكوكرافت به ويژه در قبال سياست هاى دولت كنونى بوش در عراق در بگيرد. در نتيجه مردى كه به قدرى به جورج بوش پدر نزديك بود تا جايى كه بوش پدر به كمك وى خاطرات دوران رياست جمهورى اش را به چاپ رساند اكنون ديگر جايگاهى در حلقه شوراى امنيت ملى بوش پسر ندارد (و اخيراً نيز از انتصاب مجدد وى به عنوان «رئيس هيات  مشاوره اى اطلاعاتى [در حقيقت جاسوسى] امور خارجه بوش» خوددارى شده است.)
    وقتى رايس از رئيس جمهورى سخن مى گويد، هيچ ترديد، تزلزل، تضاد و ناهمخوانى در گفته هايش پيدا نيست. او با شور و هيجان خاصى به رئيس جمهور ابراز وفادارى مى كند و با همان هيجان وى را مى ستايد و به وى ابراز علاقه مى كند. مى گويد: «اين رئيس جمهور خيلى استراتژيك تر از همه رئيس جمهورهايى است كه من با آنها سروكار داشته ام. كوچكترين عاملى باعث مى شود كه مسائل استراتژيك را پيش بكشد، بارها در حين استراحت در كمپ ديويد يا حتى در مزارع از او مى شنويد كه مى گويد: «فكر مى كنم... شرايط چين...»، به همين دليل است كه تصور مى كنم مردم شناخت كافى درباره اين ويژگى رئيس جمهورى [استراتژيك بودن!] نداشته باشند. تا با او سر ميز در دفتر بيضى شكل ننشينيد اين ويژگى را نمى بينيد.» در عوض كالين پاول وزير امور خارجه سابق بوش كه اكنون كاندوليزا رايس بر مسندش تكيه زده است نظر كاملاً متفاوتى با رايس دارد او تفاوت فاحشى ميان پدر و پسر مى بيند و مى گويد:  «بوش ۴۳ [منظور بوش پسر] شبيه به بوش ۴۱ است [هيچ فرقى نكرده] سريع تصميم مى گيرد با اين تفاوت كه بوش ۴۱ خودش هدايت را به دست مى گرفت اما بوش ۴۳ بيشتر كارها را به سيستم جهت ياب خودكار داخلى [منظور سيستمى كه دور رئيس جمهور را فرا گرفته اند و به هدايت اوضاع مى پردازند مثل شوراى امنيت ملى] سپرده است. او تا حدودى مى داند كه مى خواهد چه كارى انجام دهد براى همين فقط مى خواهد بشنود كه آن كار را چگونه مى توان انجام داد [منظور كالين پاول اين است كه بوش خود را به كسانى سپرده است كه به آنان اعتماد پيدا كرده است].»
    كسانى كه جورج بوش را مى شناسند قاطعيت او را تا حدودى به يك قدرت بالاترى نسبت مى دهند. سال پيش از قول اسكوكرافت گفته اند:  «ممكن است بعد از حادثه يازده سپتامبر در رئيس جمهور دگرديسى رخ داده باشد. اين رئيس جمهور فعلى، فردى مذهبى است و فكر مى كند فاجعه يازده سپتامبر رويدادى بى همتا يا حتى ربانى يا ملكوتى است كه در دوران رياست جمهورى او اتفاق افتاده است و اكنون رسالت او اين است كه با تروريسم بجنگد.» اما همين اسكوكرافت در جاى ديگر گفته است: مشكل مطلق گرايان اين است كه «آنها شما را به دامى مى افكنند كه در آن به اين اعتقاد مى رسيد كه هدف وسيله را توجيه مى كند. بسيار خطرناك است اگر كسى به اين باور برسد كه انگيزه هايش چنان ناب و حقيقى اند كه مى تواند براى رسيدن به آرمان هايش دست به هر كارى بزند.» پارادوكسى كه اينجا وجود دارد كاملاً واضح است. به بهانه رسيدن به بعضى از آرمان هاى ناب، از ابزارهايى استفاده مى شود كه خود ضدارزش هستند: جورج بوش به بهانه رسيدن به اين آرمان ناب كه بايد تروريست ها از سطح كره زمين ريشه كن شوند دست به كار هايى زده است كه هيچ توجيهى ندارند از جمله قطع رابطه سنتى و ديرينه با همپيمانان در دنيا به ويژه در اروپا، رسوايى ابوغريب و غيره. هرچه ديدگاه هاى اخلاقى فرد از پيچيدگى و ابهام كمترى برخوردار باشد بهتر مى تواند اقدام ها و كار هايش را توجيه كند.
    مشكل ديگرى كه از نظر اسكوكرافت در رويكرد بوش وجود دارد از اين حقيقت ناشى مى شود كه «اگر باور كنيد به دنبال خوبى مطلق هستيد هرگونه كوتاهى از رسيدن به آن را گناه تلقى مى كنيد.» يعنى مطلق گرايى يا به اتخاذ سياست هاى خطرناك مى انجامد يا آنكه آمريكا را در معرض اتهام «تزوير» قرار مى دهد. اسكوكرافت براساس مشاهداتش مى گويد: «به عنوان مثال ما از صادر كردن دموكراسى طرفدارى مى كنيم در حالى كه بعضى از رهبران ما تا جايى دموكرات هستند كه سياست هاى خود را به پيش ببرند، يا آنكه دموكراسى را به جايى ديگر بسط دهند. چطور امكان دارد در گفتار مطلق گرايى داشته باشيد اما در عمل واقع گرايانه و پراگماتيك عمل كنيد بدون آنكه راه را بر انتقاد باز بگذاريد.»
    وراى جنگ ايدئولوژيكى ميان سنت گرايان و دگرديسى خواهان در محافل داخلى شوراى امنيت ملى اختلافاتى وجود دارد كه پيامد ناشى از روش هاى مديريتى يا ويژگى هاى شخصيتى بازيگران اصلى آن است. تفاوت فاحشى ميان روش هاى مديريتى در دو محفل ياد شده وجود دارد و تيم امنيت ملى بوش ۴۱ (منظور پدر) كارهايشان را منسجم تر و هماهنگ تر اداره مى كردند تا جايى كه كاندوليزا رايس در زمانى كه هنوز مشاور امنيت ملى بود و به وزارت خارجه آمريكا نرسيده بود تصريح كرد: «من شوراى امنيت ملى را از نوعى مى خواهم كه فعاليت هايش شباهت زيادى به دوران برنت داشته باشد. كوچك تر، هماهنگ تر و غيرعملياتى تر.» براى رسيدن به اين هدف رايس تلاش كرد در تيم اش، فرهنگى ايجاد كند كه همگى در خدمت رئيس جمهور باشند. رايس گفته است: «من با هر مديرى كه به تازگى منصوب مى شد ساعت ها وقت صرف مى كردم از خودشان هم كه بپرسيد مى گويند، اولين وظيفه شما تهيه مطالب مورد نياز رئيس جمهور است اگر رئيس جمهور مطالب مورد نيازش را در ۱۲ خط بخواهد وظيفه شما اين است كه اين كار را انجام دهيد.»
    اگرچه در درون دولت، روش رايس مورد تمجيد و ستايش قرار مى گيرد و اين كه او از رئيس جمهور حمايت همه جانبه به عمل آورده و روشى را در پيش گرفته كه قابليت دسترسى را افزايش داده است اما جمعى از رايس انتقاد مى كنند و مى گويند رايس «شوراى امنيت ملى» را به نهادى تبديل كرده كه به جاى وظيفه اصلى اش يعنى خدمت به امنيت ملى كشور در خدمت يك نفر و آن هم رئيس جمهور است. براى همين هم هست كه اسكوكرافت براساس مشاهداتش گفته است: «براى آنكه كسى مشاور شوراى امنيت ملى باشد دو مدل وجود دارد: يكى تهيه مطالب مورد نياز  رئيس جمهور و تبديل شدن به افراد و كاركنان رئيس جمهور، دومى مدلى كه در آن هدف اصلى مشاور، اداره نهاد شوراى امنيت ملى است. آن مديرى از كياست كافى برخوردار است كه اين دو مدل را با هم داشته باشد.» البته بسيارى از اعضاى دولت كه هنوز با شوراى امنيت ملى كار مى كنند يا آنان كه عضو نمايندگى هاى اين شورا هستند با صراحت بيشتر مى گويند «رايس به عنوان مشاور امنيت ملى به قدرى در اين فكر بود كه در كنار رئيس جمهور باشد و در گوشش نجوا كند كه به نظر مى رسيد مى خواهد نقش «خودِ ديگر» [alter ego] بوش را در مسائل سياست خارجى بازى كند، با اين كارش باعث شد نقش شوراى امنيت ملى به عنوان بدنه هماهنگ كننده تضعيف شود.» يكى از اعضاى اين شورا مى گويد: «نمى خواهم بگويم كه او نقشش را به عنوان يك واسطه صادقانه انجام نمى دهد، او باهوش است، خودش را وقف اين كار كرده و با تمام وجود كار مى كند اما او نمى تواند همزمان در دو مكان باشد... افرادى كه در اين دولت حضور دارند كهنه كار و كاركشته و بازيگرانى بسيار باتجربه اند، نبايد آن را به حال خود رها كنيد كه ترفندها و تمهيدات خود را به كار بگيرند والا آنان بر سر اين سفره، سهمت را مى بلعند.» يكى ديگر از افراد ارشدى كه در كميسيون فراحزبى تفحص در زمينه حادثه يازده سپتامبر فعاليت داشته صراحت بيشترى دارد و مى گويد: «ما به اين نتيجه رسيده ايم كه شوراى امنيت ملى به عنوان يك گروه، دچار كژكارى [dysfunction] است.»
    • سنگدل ترين مرد
    وصله ناجور اين حلقه كه اكنون ديگر در ميانشان نيست و مدتى به عنوان وزير خارجه مشغول بود، فرد فاقد نفوذى نبود؛ زمانى كه كالين پاول به جمع آنها پيوسته بود محبوبيتش حتى از رئيس جمهور پيشى مى گرفت و در تمام دوران وزارتش نيز اين محبوبيت را حفظ كرد. در حقيقت محبوبيت بيش از حدش براى او دردسرساز شد؛ به خصوص زمانى كه مى خواست راى اعتمادِ وفاداران به رئيس جمهور را دوباره به دست آورد. به هر حال معتمدان رئيس جمهور دريافته بودند كه به لحاظ سياسى كالين پاول به يك وزنه جدى تبديل شده است.
    يكى از مقام هاى ارشد وزارت خارجه كه از نزديك با پاول كار مى كرد، مى گويد بزرگترين مانعى كه پاول را از پاى درآورد، مانعى بود كه شكل گيرى آن ۳۰ سال طول كشيده بود و  آن دوستى و همكارى چنى و رامسفلد [به ترتيب معاون اول و وزير دفاع بوش] بود. شايع است كه چنى به شوخى گفته است: «وقتى به دون رامسفلد [منظوردونالد رامسفلد] نگاه مى كنم در او وزير دفاعى باشكوه و عظيم مى بينم. وقتى او به من نگاه مى كند در من دستيارى قديمى براى دون رامسفلد مى بيند.» [اين تواضع و فروتنى را كسى از خود نشان مى دهد كه اكنون بعد از بوش مهمترين چهره سياسى است] يا آنكه از يكى از نزديكترين دوستان چنى شنيده شده است كه مى گويد: «وقتى شما اين دو را [منظور چنى و رامسفلد] در يك محفل يا مهمانى مى بينيد، نمى توانيد با اطمينان بگوييد كداميك از آنها براى ديگرى كار مى كند.» شنيده شده است كه كيسينجر در توصيف رامسفلد گفته است رامسفلد «سنگدلترين مرد»ى است كه او در حين حضورش در حكومت ديده است. البته هيچ كس تاكنون نظرى مخالف با كيسينجر ارائه نكرده است تقريباً همه كسانى كه رامسفلد را مى شناسند اذعان كرده اند كه او به شكل بسيار استثنايى باهوش، پركار و ماهر است. اما ارتباط بى همتاى او با قوى ترين معاون اول رئيس جمهورى در طول تاريخ آمريكا و شبكه استثنايى كه دفاتر اين دو مرد و ساير دفاتر دولت بوش را به هم مرتبط كرده باعث شده اين تصور به وجود آيد كه مركز ثقل اصلى جايى است كه اين دو مرد، به طور حقيقى يا مجازى، در آن ايستاده اند.
    منبع: بنياد كارنگى
    حاميان بوش پدر و حاميان بوش پسر
    اختلاف نظر تلخى كه در درون اين كميته به وجود آمده به نوعى فلسفى و فزاينده است به شكلى كه آنان را به دو گروه تقسيم كرده است: «گروه اول حاميان سياست هاى بوش پدر و كارشناسان سياست خارجى او به رهبرى برنت اشكرافت مشاور امنيت ملى سابق هستند و گروه دوم حاميان سياست هاى بوش پسر (رئيس جمهور وقت آمريكا) و تيم او هستند. اين گروه متشكل از ديك چنى معاون رئيس جمهور، دونالد رامسفلد وزير دفاع و كاندوليزا رايس وزير خارجه دولت بوش است. تيم بوش ۴۱ [منظور جورج اچ دبليو بوش پدر رئيس جمهور فعلى] كه اسكوكرافت آنان را «سنت گرايان» Traditionalist مى نامد در مقابل تيم بوش ۴۳ [منظور جورج دبليو بوش رئيس جمهورى آمريكا] قرار گرفته اند كه «خواهان دگرديسى»اند [transformationalists]. عبارت ها يا اصطلاحات ديگرى كه براى توصيف اين دو گروه با دو طرز تلقى متفاوت به كار مى برند از اين قرار است: «پراگماتيست ها در مقابل نومحافظه كاران» يا تقابل ميان «بين الملل گرايان و يكجانبه گرايان» و همچنين تقابل ميان «خاتمه دهندگان به جنگ سرد در برابر آغازگران جنگ عليه ترور». اما تا چندى پيش مردم آنها را بخشى از يك كليت مى ديدند چون روزگارى همه آنها با هم بودند. اما اكنون اين سئوال پيش آمده كه چه اتفاقى افتاده است؟
    براى پاسخ به اين سئوال منتقدان دوآتشه (وابسته به يك حزب يا جناح كه با تعصب و جانبدارى سخن مى گويند) فرضيه هايى را مطرح كرده اند كه يا حقايق را مخدوش مى كند يا آنكه استدلال هايى را در جهت منافع بازيگران اصلى مطرح مى كند. اما به هر حال در دوران گذار از دور اول رياست جمهورى به دور دوم، بسيارى از اعضاى كنونى و سابق در تشكيلات سياست خارجى حزب جمهوريخواه سكوت خود را شكسته و با اظهارنظر در مورد بازيگران اصلى، دست هاى پشت پرده و افراد صاحب نفوذ اين كميته و روابط فى مابين آنها حقايق بيشترى را آشكار مى كنند حقايقى كه آنان به تصوير مى كشند معتبرتر از اظهارنظر منتقدان دو آتشه و جناحى است چون نه تنها اين اظهارنظرها، ناگفته هايى را درباره عمليات به انجام رسيده توسط دولت بوش در دور اول فاش مى كند بلكه امكان پيش بينى رفتارهاى اين دولت در دور بعدى را فراهم مى كند.
    http://www.sharghnewspaper.com/831220/html/europe.htm
    + نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1383ساعت 22:28  توسط رضا  | 


     

     

    سالگرد حاج احمد آقا خمینی است. او دوست عزیز و بزرگواری بود که هیچ­گاه فراموش نخواهد شد.

    احمد آقا، روشنفکری بود که خیلی زود، در سال­های اولیه­ی انقلاب رسماْ راه خودش را از جریان متحجر و مرتجع دین جدا کرد و تا بود برای رشد جریان روشنفکری دین و مبارزه با واپسگرایی تلاش مؤثری داشت. همواره نیز مورد طعن و ایراد آنان قرار داشت.

    احمد آقا سه پسر دارد. حاج حسن آقا پسر بزرگ ایشان است. روشنفکری پدر به اضافه­ی آشنایی با واقعیت­های دنیای موجود را می­توان به خوبی در رفتار و افکارش دید. ایشان داماد آیت الله بجنوردی است که فقیهی آزاد اندیش است و یک دختر و یک پسر دارد، نرگس و احمد. آقا یاسر فرزند دوم احمد آقا هم طلبه­ای فاضل شاید به دلیل اینکه ملاحظات رسمی برادرش را ندارد، مرد روشنفکرتر و صریح­تر از حسن آقاست. افتاده و متواضع و خوش فهم. در قم ساکن است و دوران نامزدی­اش را با دختر محمد آقای صدر، معاون سابق وزیر خارجه می­گذراند. منتظر است تا دانشگاه همسرش پایان یابد و عروسی کنند. علی آقا فرزند آخری احمد آقاست. همان که عکس کوچکی­اش در حال بوسیدن امام خیلی چاپ شده. حدود 18 سال دارد. حسابی اهل درس است . به شعر و موسیقی و نوحه های امروزی هم علاقمند است. همسر احمد آقا هم خانم طباطبائی است. ایشان فرزند آیت الله سلطانی است. و خواهر صادق طباطبائی. در رشته­ی عرفان اسلامی صاحب نظر است و همیشه به کتاب و مطالعه اشتغال دارد و به صورت آکادمیک در عرفان اسلامی درس خواند و درس داده است. مادر ایشان خواهر امام موسی صدر و آیت الله حاج رضا صدر است. مثل زهره صادقی همسر آقای خاتمی که او هم خواهر زاده­ی امام موسی صدر است،طبعاً با فاطی خانم همسر حاج احمد آقا دختر خاله هستند.

    یاد حاج احمد آقا به خیر که مردم در تشییع جنازه ا­ش وفادارانه شرکت کردند.

    http://www.webneveshteha.com/

    + نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1383ساعت 20:7  توسط رضا  | 

     
    204333.jpg
    م . ا. امينيان ـ
    ترور «رفيق حريرى» نخست وزير سابق لبنان كه سه هفته پيش اتفاق افتاد، رخداد مهمى بود كه در كشورى چون لبنان با تركيب جمعيتى متنوع و داراى سابقه جنگ داخلى ، اتفاق افتاد. اما پيامدهاى اين ترور چنان سنگين بوده كه تاكنون به كناره گيرى دولت لبنان، تحت فشار قرارگرفتن دولت سوريه براى بيرون كشيدن نيروهايش از لبنان و ايجاد تغيير در معادلات منطقه اى و فرامنطقه اى منجر شده است.
    در جست وجوى يافتن پاسخ براى اين پرسش كه چرا دومينوى تحولات و فشارهاى وارده بر روابط سوريه و لبنان با سرعتى منجر به استعفاى يك دولت و اجبار سوريه به تن دادن به پذيرش عقب كشيدن و يا حداقل تجديد آرايش نيروها در لبنان شده است، بيش از هرچيز بايد به دو نكته توجه كرد:
    ۱- دولت لبنان در مواجهه با فشار درونى به شكل غيرمنتظره اى تصميم به كناره گيرى گرفت و علت واقعى اين امر هنوز روشن نشده است. جناح مخالفان سوريه در لبنان به سرعت درصدد بهره بردارى از موج فشارى برآمد كه خود در قالب ايجاد بسيج تظاهركنندگان در ايجادش سهم زيادى داشت.
    ۲- استعفاى زودهنگام دولت بيروت، راه را براى مخالفان و نيز فشارهاى خارجى چنان مهيا كرد كه دولت دمشق را در تنگناى اجبار به امتيازدهى قرار داده است. در حال حاضر،نقطه كانونى تحولات، تأكيد روى پايان يافتن حضور نظامى سوريه در لبنان را نشانه رفته است. روشن است كه بحث بر سر يافتن عوامل دست اندركار در ترور رفيق حريرى كمتر از آنى است كه شاهد گسترش ماجرا به ساير حوزه ها هستيم.
    در قضيه اعمال فشار همه جانبه بر سوريه براى خارج شدن از لبنان بايد منبع اصلى فشار و علت اقدامات اين منبع را در نظر داشت : ايالات متحده آمريكا. فشار دولت جورج بوش بر دولت سوريه داراى ويژگى فوريت و استمرار بوده است؛ فشارى كه به فراخوانى سفير اين كشور از دمشق محدود نشد و تا آنجا پيش رفت كه بوش در مصاحبه با نشريه آمريكايى «نيويورك پست» ، حتى مهلت تاريخى ( تاقبل از ماه مه و انتخابات پارلمانى لبنان) و عمق عقب نشينى و تركيب نيروهاى خارج شونده را هم براى سوريها تعيين كند. بوش با لحنى كه از ديپلماسى بسيار فاصله داشت، به سوريه هشدار داد كه «همه گزينه ها روى ميز است و اقدام نظامى در پايان سايرين قرار دارد». وى با «غيرقابل مذاكره خواندن عقب نشينى كامل سوريه از لبنان»، خواهان خروج تمامى نظاميان سورى و از جمله عناصر اطلاعاتى سوريه از لبنان شده است.
    اما علت وارد شدن اين همه فشار بر دمشق چيست؟
    نارضايتى آمريكا از دولت سوريه، نه به خاطر حضور نظامى اين كشور در لبنان، بلكه از عراق و فرداى سقوط رژيم صدام آغاز و ادامه يافته است. آمريكايى ها بر اين باورند كه دولت دمشق در تحرك وتسهيل جريانات ضدآمريكايى در عراق نقش دارد. نظر به تلفات سنگين ارتش آمريكا در عراق و استمرار فعاليت نيروهاى عمل كننده بر عليه دولت عراق و نيروهاى آمريكايى، دمشق به عنوان يكى از همسايگان عراق معرفى شده است كه در قضايا نقش دارد (هرچندكه واشنگتن براى اثبات اين مدعى ، دليلى ارائه نكرده است).
    روى ديگر بحث ، بيش از آنكه به عراق ربط داشته باشد، به سياست هاى آمريكا در قضيه بحران اسرائيلى - فلسطينى مربوط است. در حالى كه «محمود عباس» رئيس تشكيلات خودگردان فلسطينى « سياستى كاملاً موافق» در پيش گرفته است تا با جلب حمايت آمريكا بتواند سياست خود جهت رسيدن به آتش بس با تل آويو را دنبال كند؛ نگرانى كاخ سفيد از ناحيه دولت سوريه آن است كه اين كشور تلاش كند فرآيند پيش رو را تحت تأثير قرار دهد. اين نگرانى آمريكا فقط منحصر به سوريه نمى شود؛ هرچند، در اين زمينه، سوريه يك بازيگر بسيار مهم است كه به راحتى مى تواند برتحولات درونى اراضى اشغالى فلسطينى تأثير فورى برجاى بگذارد. با درنظرگرفتن اين نكته، استراتژى واشنگتن به خوبى همسو با سياست اسرائيل رخ مى نمايد: واشنگتن قصد دارد تا با فشار به دمشق ، ضمن انزواى سوريه در تحولات منطقه اى ، حداكثر امتيازات را با كمترين امتياز متقابل از دمشق بگيرد. اين استراتژى ، اهداف تاكتيكى زير را به طور بالقوه مدنظر دارد:
    ۱ - اعمال فشار بر سوريه براى خروج از لبنان تحت لواى كمك به مردم لبنان براى تعيين سرنوشت
    ۲ - محروم كردن سوريه از داشتن عمق استراتژيك در مقابل اسرائيل در قالب اجبار به خروج از لبنان
    ۳ - جداكردن سوريه از فرايند صلح ، بدين معنا كه اجازه داده نشود تا مسأله صورت عربى داشته باشد و نيز دمشق نتواند مذاكرات آينده اسرائيل با لبنان را به مذاكرات با سوريه گره بزند.
    ۴ - وادار كردن سوريه به برخورد با گروههاى فلسطينى حاضر در خاك اين كشور وانزواى جنبش حزب الله لبنان كه در فرداى خروج سوريه تحت فشار مضاعف واشنگتن - تل آويو قرار خواهد گرفت.
    ۵ - مطالبه همكارى بر سر مسائل عراق
    ۶ - استفاده عمومى از تسليم سوريه در مقابل خواست هاى فوق به عنوان يك نمونه ديگر (پس از عراق ) از اشاعه دموكراسى در خاورميانه (ابتدا در قالب تبليغ اينكه فشار آمريكا براى مردم لبنان پايان اشغال سوريه را به ارمغان آورد و از آن مهم تر در مرحله بعد، متمركز نمودن فشارها روى سياست داخلى سوريه به ترتيبى كه روى مصر و عربستان سعودى كار شده است ).
    با نگاهى به فهرست اهداف فوق الذكر، كه البته مى توان تمايل واشنگتن درجداكردن سوريه از ايران درمعادلات جديد منطقه اى را نيز به آن اضافه كرد، به راحتى مى توان درك كرد كه آمريكا به چه علت چنين گسترده به ترور رفيق حريرى واكنش نشان داده است.
    اما اين يك طرف پر زور قضيه است و درعالم سياست، هرطرفى براى خود نقاط ضعف و قوت خود را دارد. آيا سوريه با اشراف به اهداف و انگيزه هاى آمريكا، در برابر آنها تسليم مى شود يا اينكه تحولات خاورميانه شاهد بازشدن ابواب جديدى خواهدبود؟
    بررسى مواضع اعلام شده دولت بشاراسد نشان مى دهد كه اين كشور با اطلاع از حجم فشار وارده در درون و بيرون از لبنان، قصددارد نيروهاى خود را به سمت شرق لبنان عقب بكشد. سخنان اسد در پارلمان اين كشور و نيز نتايج مذاكرات وى با مقامات لبنانى نشان مى دهد كه سوريه در مقطع كنونى به دنبال دادن امتيازهاى اوليه است كه بتواند از حجم فشارها بكاهد، اما با مرحله اى كردن اقدامات از »دوره بحرانى» عبور كند. مواضع اتخاذشده توسط بشار اسد در مذاكرات با سعودى ها و مقامات بيروت و سايرين گوياى آن است كه على رغم اعلام آمادگى براى عقب كشيدن نيروهاى سورى از لبنان، اين اقدام به صورت مرحله اى انجام شود و با باقى ماندن شمارى از نيروها براى اداره تأسيسات نظامى هشدار سريع (درخصوص تحركات نظاميان اسرائيلى عليه خاك سوريه) همراه باشد.
    اين نكته اى است كه «جك استراو» وزير خارجه انگليس در مصاحبه اى با راديو قاهره بدان اذعان كرد و از عقب نشينى مرحله اى سوريه از لبنان سخن گفت و اينكه مباحثى غيررسمى در سازمان ملل متحد در حال انجام است تا نيروهاى حافظ صلح اين سازمان جاى خالى نيروهاى سورى را بگيرند.
    به نظر مى رسد آمريكايى ها با اعمال فشار شديد روى سوريه خود را درمعرض خطر بزرگى قرارمى دهند كه از تحمل واكنش هاى دمشق در جبهه هاى ديگر گرفته تا ايجاد موج جديدى از اغتشاشات در لبنان مى تواند تنوع داشته باشد. اين غافلگيرى البته در صورت وقوع مى تواند شامل حال كشورهاى حامى موضع آمريكا درجبهه ايجاد فشار بر سوريه نيز شود. ايجاد اين جبهه فشار در مدت زمانى بسياركوتاه، خود ازحجم فعاليت هاى آمريكا حكايت دارد، چرا كه در اين جبهه متحدان سنتى سوريه (فرانسه و روسيه) و كشورهاى اصلى عرب (مصر و عربستان سعودى) به چشم مى خورند. البته درمود اعراب و پيوستن آنان به جبهه فشار بردمشق، يك نكته ديگر هم هست كه همانا خدمت آنان به اسرائيل در قالب اعمال فشار بر سوريه است. شايد سران عرب براى دورى جستن از افكارعمومى خشمگين خود بتوانند در نشست سران در بيست و دوم و سوم ماه مارس در «الجزيره» راهى آبرومندانه بيابند و از سوريه بخواهند تا به شكلى، لبنان را بر اساس قرارداد طائف ترك كند كه محصول عقب نشينى، تحقير يك كشور برجسته عربى درپاى منافع اسرائيل نباشد. اما به هرحال، لبنان كشورى است كه مى تواند بطور مستقيم ازخروج فورى نيروهاى سورى آسيب پذير باشد.
    كمتر ناظرى است كه نداند خروج كامل و ناگهانى سوريه از لبنان، بيش از آنكه براى مردم لبنان نفع داشته باشد، مى توان به سرعت طعم تلخ خود را نشان مى دهد. اين ظرفيت به خاطر گذشته تاريك لبنان در زمينه كشمكش هاى فرقه اى، وجود ترتيباتى به نام قرارداد طائف (۱۹۸۹) و در يك كلام، احتمال بى ثبات شدن اين كشور است. در يك نگاه، به نظر مى رسد كه اسرائيل كه پس از خروج از لبنان در سال ۲۰۰۰ در دوران نخست وزيرى «ايهود باراك»، سوريه را در وضعيت موازنه برتر مى ديد، از اعمال فشار بر دمشق براى ترك لبنان، بيشترين ميزان خوشحالى را داشته باشد. آمريكايى ها نيز كه از دست سوريها به خشم آمده اند نيز خوشحالند كه دمشق را درتنگناى خوبى قرارداده اند. در درون لبنان نيز جناح مخالفان سوريه در پوست خود نمى گنجند، اما مجموع همه اين عوامل، برآيند خطرناكى را هم براى لبنان و هم براى منطقه خاورميانه و منافع ايران ايجاد كرده است.
    البته نبايد از يادبرد كه سوريها در استفاده از فرصت و فرصت سازى مهارت زيادى دارند و در دوران حافظ اسد، بازى با حداقل كارت ها و كسب حداكثر امتيازات، از دمشق دور از انتظار نبود. بشاراسد در شرايط كنونى مى تواند در مسير پدر فقيدش حركت كند. او مى تواند با دست زدن به يك عقب نشينى استراتژيك محدود، از پتانسيل خود درحوزه سنتى نفوذ و نيز منطقه مجاور به نحوى استفاده كند كه در راستاى استراتژى « تحديد آسيب ها» استوار باشد.
    بشار اسد خود نيك مى داند كه افتادن در سراشيب امتيازدهى يكجانبه، او را به سرانجامى نخواهدرساند و نتيجه اين كار، ظهور بسترى است كه واشنگتن در ادامه از آن براى كاركردن روى مسائل داخلى سوريه استفاده خواهدكرد.
    درحوزه لبنان، سوريه داراى نفوذ سنتى است، همان نفوذى كه روسيه درجمهورى هاى متولدشده از خاكستر اتحاد شوروى سابق از آن برخورداراست. معناى اين حرف، اگرچه پذيرش حاكميت و اعمال سلطه ازسوى دمشق بر لبنان نيست، اما تأكيدى است بر اينكه بشار اسد نبايد درگرداب پرشتابى بيفتد كه نتيجه اش غرق منافع سوريه و خود لبنان است.
     
    Mfk2005@ gmail.com

     
    + نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1383ساعت 20:1  توسط رضا  | 

     
    اصحاب چهارشنبه و اصحاب پنج شنبه
    عبدالرضا تاجيك
    087474.jpg
    در مخاطره آميز ترين لحظات پيروزى انقلاب در سال ۱۳۵۷ مردى چهل و هفت ساله با محاسنى مشكى در كنار رهبر انقلاب اسلامى ايران ايستاده است. ابراهيم يزدى متولد ۱۳۱۰ عضو نهضت آزادى در خارج از كشور با ته لهجه آمريكايى سخنان ميهمانان رهبر فقيد انقلاب را ترجمه مى كند. ارتباط با جنبش هاى رهايى بخش در جهان از او چهر ه اى ديپلماتيك ساخته بود به گونه اى كه اين نوع برخورد در رفتار و گفتارش مشهود بود. يزدى دانش آموخته دانشكده داروسازى تهران فعاليت هاى سياسى و فرهنگى خود را از سال ۱۳۲۶ با عضويت در «نهضت خداپرستان سوسياليست» و سپس در انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران آغاز كرد. پس از آنكه نهضت آزادى در سال ۱۳۴۰ تاسيس شد او به مشى و منش بنيانگذاران اين تشكل علاقه مند شد و حركت خود را در بستر جريان سياسى، فكرى ملى- مذهبى كه با حضور در نهضت خداپرستان سوسياليست آغاز شده بود، ادامه داد. يزدى كه خود معتقد است در برخى از مسائل سياسى نوعى نگاه پراگماتيستى (عمل گرايانه) دارد در اوج مبارزات مردم ايران در دهه چهل و زمانى كه فضاى راديكالى در حال شكل گيرى بود به همراه برخى از دوستانش كه وابسته به نهضت آزادى بودند با تشكيل گروه «سماع» براى كسب آموزش هاى چريكى و سازماندهى مخفى به مصر و سپس به لبنان رفت. اينگونه بود كه در دوران حضور در آ مريكا سه يا چهار آدرس با نام مستعار براى خود برمى گزيند تا از كنترل ساواك مصون باشد. البته اين گونه اقدامات مربوط به كسب آموزش هاى سازماندهى مخفى نبوده است. او در دوران نهضت مقاومت ملى نيز همواره اصول امنيتى را رعايت مى كرده است. به گونه اى كه نام مستعار «تربيت» را براى خود برمى گزيند و از مبارزان الجزايرى از چگونگى مبارزه مى پرسد. يزدى پس از كسب آموزش هاى لازم چريكى به همراه مصطفى چمران در لبنان مستقر شده و در تاسيس و سازماندهى حركت محرومين و سازمان امل همگام بنيانگذاران آن مى شوند. او كه در سال ۱۳۵۱ از سوى رهبر فقيد انقلاب سمت نماينده ويژه در خارج از كشور را براى دريافت وجوه شرعى عهده دار شده بود در ميانه دهه پنجاه به يكى از مشاوران نزديك رهبر فقيد انقلاب تبديل مى شود به گونه اى كه در جريان انقلاب او به عضويت در شوراى انقلاب منصوب مى شود. ارتباط موثر و مستمر يزدى با جنبش هاى رهايى بخش همچنين گروه هاى دانشجويى در طول دوران فعاليت سياسى و فرهنگى اش موجب مى شود تا او با طيف وسيعى از مبارزان و فعالان سراسر جهان آشنا شود و اين گونه است كه پس از درگذشت مهدى بازرگان بنيانگذار و دبيركل فقيد نهضت آزادى، «محمد حامد ابوالنصر مرشد جماعت اخوان المسلمين مصر»، «نجم الدين اربكان رهبر حزب رفاه تركيه»، «دكتر حسن عبدالله الترابى دبيركل كنفرانس مردمى عربى و اسلامى سودان»، «راشد الغنوشى رهبر جنبش اسلامى تونس» و جبهه نجات  اسلامى الجزاير به او تسليت مى گويند. بر اين اساس پس از تشكيل دولت موقت در ۱۵ بهمن ۵۷ يزدى كه به معاونت نخست وزير در امور انقلاب منصوب شده بود با استعفاى «كريم  سنجابى» در هفته دوم آغاز به كار كابينه بازرگان مسئوليت هدايت وزارت خارجه را برعهده مى گيرد. او در راستاى وظايف خود پس از تدوين و تنظيم مبانى و اصول سياست خارجى جمهورى اسلامى آن را به دولت و شوراى انقلاب پيشنهاد مى كند. همچنين لغو قرارداد استخدام مستشاران نظامى آمريكا و قرارداد يك جانبه  سرى بين ايران و آمريكا از جمله اقدامات در آن دوره است. اعلام بلاموضوع بودن اصول پنج و شش قرارداد ۱۹۲۱ بين ايران و شوروى از ديگر اقدامات انجام شده در اين دوران است كه در راستاى قطع وابستگى ايران به بلوك شرق و غرب صورت گرفت. پس از آنكه دولت موقت در آبان ۱۳۵۸ استعفا داد يزدى ادامه عضويت در دولت را نپذيرفت اما به دليل روابط ويژه اى كه با رهبر فقيد انقلاب داشت سمت «نماينده ويژه امام براى رسيدگى به بحران ها و مسائل استان ها» را پذيرفت. او پس از آنكه از سوى مردم تهران به مجلس راه يافت در مدت چهار سال در كميسيون هاى تحقيق، امور خارجه، بهداشت و درمان و ويژه بازرگانى خارجى مشغول بود. با اوج گيرى اختلاف نظر ها در دهه شصت موجب شد تا ارتباط نوانديشان دينى با روحانيون سياسى حاضر در حكومت كمرنگ شود.
    ••••••
    • از چه زمانى تغيير ساختار حقوقى رژيم پهلوى در ادبيات سياسى فعالان سياسى وارد شد؟
    به جهت استراتژى و اهداف مبارزه اين تغيير و تحول از اوايل دهه ۴۰ و پس از ۱۵ خرداد سال ۴۲ آغاز شد. البته اين به آن معنا نيست كه افرادى قبل از آن نبوده باشند كه انديشه نبرد مسلحانه يا انديشه تغيير رژيم را در سر نداشته باشند. پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و پس از درگيرى هايى كه به وجود آمد، نسل جوان كه آرام آرام به مبارزه وارد شده بود به اين نكته توجه كرد كه با دست خالى نمى شود با رژيمى كه تا دندان مسلح است، مقابله كند. بنابراين از آن تاريخ به بعد اين مسائل به طور جدى مطرح مى شود. در مدافعات مرحوم مهندس بازرگان در دادگاه نظامى و برخى ديگر نگاه مبارزه با استبداد همراه با تغيير ساختارها ديده مى شود. البته در آن تاريخ هنوز خيلى شفاف نبود. مثلاً يكى از كسانى كه در دادگاه، به اتهام قيام عليه مشروطه سلطنتى محاكمه مى شد، استدلال مى كند كه ما عليه نظام سلطنتى قيام نكرديم بلكه ما مى خواهيم اين شاهى را كه از وظايف خودش تخطى و به قانون خيانت كرده است عوض كنيم. به هر حال اين خواست تغيير نظام سلطنتى خيلى شفاف نبود و بعداً به تدريج شكل  مى گيرد و شفاف مى شود. نكته ديگرى كه در اوايل دهه ۴۰ بر جنبش ضداستبدادى و راديكال شدن آن اثر گذاشت، تحولاتى بود كه در دنيا اتفاق افتاده بود. در آن تاريخ (اوايل دهه چهل) دو انقلاب در جهان پيروز شد يكى انقلاب كوبا به رهبرى فيدل كاسترو و ديگرى انقلاب الجزاير. هر دو انقلاب نوعى اثر رمانتيك انقلابى بر ايرانيان داشت. كوبا نمونه خوبى براى جوانانى شد كه آرمانگرا بودند. مخصوصاً آنهايى كه چپ مى انديشيدند. به همين دليل عده اى به كوبا رفتند تا در آنجا درس بگيرند. عده اى هم به ويتنام رفتند چرا كه در آنجا نيز حماسه هايى ايجاد شده بود. براى ما نوانديشان مسلمان نيز الجزاير يك الگو بود. بسيارى از منابع انقلاب الجزاير به فارسى ترجمه شده بود. لذا تحت تاثير اين دو انقلاب، تغييراتى در ديدگاه ها از اصلاحات درون سيستم به انقلاب براى تغيير سيستم به وجود آمد. اما بايد تاكيد شود كه اين تغيير نگرش تدريجى بود. مثلاً تحليل هاى ما در نشريه «پيام مجاهد» ارگان نهضت آزادى ايران در خارج از كشور در دهه پنجاه اين خواست براى تغيير ساختارهاى حقوقى رژيم پهلوى ديده مى شود. موضع ما كاملاً عليه استمرار سلطنت بود.
    • در چنين وضعيتى آيا براى نظام جايگزين مطالعه اى انجام شده بود و آيا به يك فلسفه سياسى مشخصى دست پيدا كرده بوديد؟
    فلسفه سياسى ما مشخص بود. ايجاد يك نظام دموكراتيك. اما شكل آن چه نوعى باشد خيلى دقيق بحث نشده بود. هنگامى كه ما تحت نام گروه   سماع در مصر بوديم مصرى ها در مذاكراتشان از ما برنامه مى خواستند. آنها از ما مى خواستند تا مواضعمان را بگوييم. ما هم بر دموكراسى و جمهوريت تاكيد كرديم. در بعضى از سمينارهاى انجمن اسلامى دانشجويان در آمريكا ما مسئله حكومت آينده را از نظر تئورى بررسى مى كرديم. حتى در يك نوبت مجموعه برنامه ها را براى نجف فرستاديم و نظر امام خمينى را جويا شديم. زمانى كه ايشان به پاريس و نوفل لوشاتو رفتند در بحث هايى كه با ايشان داشتم محور صحبت هاى من اين بود كه «دنيا مى داند ما چه نمى خواهيم ولى نمى داند كه ما چه مى خواهيم.» ما بايد شفاف بگوييم كه چه مى خواهيم. اين بحث ها منجر به تدوين برنامه سياسى امام شد كه من آن را در دو صفحه تهيه و تدوين كردم و آقاى خمينى ضمن انجام اصلاحاتى به قلم خودشان، آ ن را امضا كردند كه الان من آن را در اختيار دارم. بخشى از اين برنامه در حكم نخست وزيرى مهندس بازرگان نيز منعكس شده است. يعنى ما رفراندوم مى كنيم و مجلس موسسان تشكيل مى دهيم و قانون اساسى تدوين و تصويب مى كنيم وجمهورى اسلامى خواهيم داشت. لذا آن حرف ها و برنامه ها چيزى نبود كه فى البداهه به وجود آمده باشد.
    • گويا در آن زمان نگاه و ديدگاه شما سوسياليستى بوده است و خود را به آن وفادار نشان مى داده ايد و اين در حالى بوده كه اولين تجربه فعاليت هاى شما در «نهضت خداپرستان سوسياليست» بوده است.
    بله تحت تاثير آن انديشه ها بوده ام. در خداپرستان سوسياليست ما كلاس هاى آموزشى داشتيم. مهندس شكيب نيا، جلال الدين آشتيانى و در يك دوره اى هم مرحوم نخشب درس هايى را ارائه مى دادند از جمله يك دوره مرور و بررسى نحله هاى اقتصادى به خصوص انديشه هاى سوسياليست و عدالت محور بود. در مجله «اسلام مكتب مبارز» كه قبل از انقلاب و توسط اتحاديه انجمن هاى اسلامى دانشجويان اروپا و آمريكا مشتركاً منتشر مى شد يكسرى مقاله در خصوص اقتصاد اسلامى نوشته ام كه نگاه هاى عدالتخواهانه خودم را در آنجا منعكس كرده ام. اما هنگامى كه به مصر رفتيم كشورى كه داراى يك دولت سوسياليستى بود. حكومت ناصر مدعى سوسياليسم بود. تمامى وسايل توليد و توزيع در دست دولت قرار داده شده بود. ما در آنجا اين مشكل بزرگ را ديديم كه در جامعه اى كه هنوز توسعه سياسى پيدا نكرده است و احساس تعلق اجتماعى وجود ندارد، سوسياليسم به معناى دولتى كردن تمامى فعاليت هاى اقتصادى چه فاجعه اى را به بار مى آورد. آيا در كشورى مثل عراق و يا مصر، با توجه به عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه، آيا مى توانيم آن نوع سوسياليسم را پياده كنيم. بنابراين آن نگاه اوليه را بعدها تعديل كردم. اما به سوسياليسم به معانى توزيع عادلانه ثروت و كاهش اختلاف طبقات معتقدم يعنى دولت با گرفتن ماليات هاى سنگين تصاعدى مثل سوئد و ارائه خدمات عمومى، فرهنگى، بهداشتى و اجتماعى عدالتى را كه مدنظر است را تا حدودى متحقق كند.
    • پس در آن مقطع دغدغه شما بيشتر بر روى چه مسئله اى متمركز شد؟
    در آن مقطع دغدغه ما بيشتر سياسى بود. دغدغه ما بيشتر بر روى اين مسئله بود كه يك دولت استبدادى و وابسته در ايران حاكم است كه مى  خواستيم آن را از بين ببريم. ما در آن تاريخ به خصوص در دورانى كه در خارج بوديم، به منابع عظيمى از اطلاعات دسترسى پيدا كرديم و اطلاعات زيادى را از روابط آمريكايى ها با رژيم شاه و نحوه تعامل رژيم شاه با آمريكايى ها و انگليسى ها به دست آورديم. براى خود فرض مى دانستيم كه بايد با چنين دولتى مبارزه كنيم لذا دغدغه  ما بيشتر سياسى بود و مسائل اقتصادى و ديگر مسائل در مرحله دوم قرار داشت. اما فعاليت ما فقط سياسى نبود، بلكه براساس اين حكم، خداوند كه سرنوشت هيچ ملتى را عوض نمى كند مگر آنكه خودشان عوض بشوند، ما همراه و به موازات فعاليت   هاى سياسى در بالا بردن سطح فرهنگى و علمى دانشجويان و جوانان به شدت فعال بوديم. انجمن هاى اسلامى در خارج از كشور به همين دليل تشكيل شد. براى اينكه جوانان ما با دست پر به كشور بازگردند. به عبارت ديگر درگيرى ما با مسائل سياسى موجب غفلت از مسائل فرهنگى نبود. كلاس ها و سمينارهايى كه برگزار مى كرديم نشرياتى كه منتشر مى كرديم و هم كتاب هاى مختلفى كه از مرحومان شريعتى، بازرگان و مطهرى تكثير و ميان جوانان توزيع مى شد، نشان مى دهد كه به مسائل فرهنگى هم توجه داشته ايم.
    • چه زمينه هايى باعث شده بود تا شما و ديگر همفكرانتان به مبارزه تان شكل علنى و رسمى بدهيد؟
    من از سال ۱۳۳۲ تا ۳۹ در نهضت مقاومت ملى فعاليت مى كردم. در اوايل سال ۱۳۳۹ در كميته مركزى نهضت مقاومت ملى با تحليلى كه از اوضاع و شرايط ايران داشتيم به اين نتيجه رسيديم كه مى توان مبارزه سياسى را به طور علنى انجام داد. بنابراين وقتى اين جمع بندى صورت گرفت، ليستى ۱۲۰نفره از فعالان سياسى وابسته به نهضت ملى تهيه شد و در ادامه گروه هاى مختلفى از فعالان نهضت مقاومت ملى سازماندهى شدند. گروه هاى ۲ يا ۳ نفره كه موظف بودند با آن ۱۲۰ نفر صحبت و مذاكره كنند. مرحوم اللهيار صالح، آيت الله فيروزآبادى، ديوان بيگى، معظمى و حسيبى از جمله اين افراد بودند كه با آنان مذاكراتى انجام شد مبنى بر اينكه شرايط براى آغاز مبارزه سياسى علنى مهياست. در آن مقطع رئيس جمهور آمريكا كندى به شاه فشار مى آورد كه اصلاحات سياسى انجام شود. اطلاعاتى هم كه ما داشتيم تاييد مى كرد كه چنانچه نيروهاى ملى و ضد استبداد به صورت يكپارچه وارد صحنه شوند به دليل فشارهاى خارجى مى توانيم مبارزه سياسى علنى را تحميل كنيم. پس از اينكه ما با ۱۲۰ نفر مذاكراتمان انجام شد، جواب هاى مثبتى از اكثريت آنان دريافت كرديم. آنگاه تصميم گرفته شد كه آيت الله فيروزآبادى از همه آنها دعوت كنند. در ديدارى كه به همراه مرحوم طالقانى و حاج سيد ضياءالدين حاج سيدجوادى در بيمارستان فيروزآبادى پس از آنكه مسئله را با ايشان مطرح كرديم او هم استقبال كرد و گفت كه هر مطلبى داريد بنويسيد و امضاى من را هم پاى آن بگذاريد. سپس منزل پسرش را در خيابان هدايت در اختيار ما گذاشت. لذا ما از آنجا تشكيل جلسات علنى شروع كرديم و از افراد براى جلسات عمومى دعوت مى كرديم. در واقع اولين گردهمايى علنى بعد از كودتاى ۲۸ مرداد بود كه توانستيم با آن سبك و سياق تشكيل دهيم.
    • براى آن جلسات عنوانى انتخاب نكرديد؟
    هنوز عنوانى انتخاب نشده بود. در خلال اين فعاليت ها جبهه ملى (دوم) تشكيل شد. در اواخر تيرماه سال ۳۹ به دليل انتخابات در مقابل وزارت كشور تجمعى برگزار كرديم. از طرف تجمع كنندگان ۵ نفر با وزير كشور ديدار كردند. همزمان بيانيه اى كه توسط دكتر عباس شيبانى تحت عنوان «دانشجويان وابسته به جبهه ملى» تهيه شده بود كه در آن مى خواستند با اين اسم جبهه ملى را مطرح كنند، توزيع شد. تشكيل جلسات در منزل فيروزآبادى همزمان شد با اعلام تشكيل جبهه ملى دوم. پس از آنكه جلسات توسعه پيدا كرد اولين ميتينگ در اوايل شهريور ۳۹ در ميدان جلاليه برگزار شد كه با معيارهاى آن زمان بسيار گسترده بود. البته من در شهريور سال ۳۹ براى يك دوره كوتاه مطالعه علمى از ايران خارج شدم.
    • آيا پس از آنكه به آمريكا رفتيد ارتباط خود را با داخل ايران حفظ كرديد؟
    هنگامى كه من به آمريكا رفتم از طرف مرحوم بازرگان و باقر كاظمى پيغام هايى را براى دكتر شايگان بردم مبتنى بر اينكه در آنجا نيز جبهه ملى تشكيل شود. لذا با دعوت شايگان افرادى جهت تشكيل جبهه ملى آمريكا دعوت شدند. در آن زمان مرحوم نخشب، صادق قطب زاده و چمران هم آنجا بودند كه جبهه ملى شاخه آمريكا را تاسيس كرديم. دكتر شايگان رئيس شوراى مركزى شد و من به عنوان دبير شوراى مركزى انتخاب شدم. همچنين همكارى ها و تبادل نظرها با مرحوم دكتر شريعتى در پاريس و دكتر شاپور رواسانى در آلمان منجر به اين شد كه جبهه ملى اروپا نيز تشكيل شود از اين پس بود كه از ايرانى هاى خارج از كشور براى اعتراض عليه شاه استفاده شد.
    • زمانى كه در خارج از كشور خبر تشكيل نهضت آزادى ايران منتشر شد شما چه كرديد؟
    از آنجا كه ما و برخى از دوستان ديگر به جهت فكر و انديشه با نهضت آزادى بوديم تصميم گرفتيم ما هم در آن چارچوب اقداماتى انجام دهيم.
    • چه تفكرى در نهضت آزادى وجود داشت كه شما احساس كرديد مى توانيد با آن همكارى كنيد؟
    نهضت آزادى يك سازمان سياسى دو بعدى بود. جبهه ملى يك سازمان سياسى بود كه فقط در بعد سياسى حركت مى كرد. در همان تاريخ ما در تحليل هايمان نوشتيم كه مبارزه ملى هنگامى توسعه پيدا مى كند و ريشه دار مى شود كه دو بعدى شود يعنى از بعد سياسى به بعد فكرى ارتقا پيدا كند. ارتقا در بعد فكرى يعنى اينكه با فرهنگ ملى پيوند بخورد. ما نمى توانستيم يك مبارزه ملى در ايران داشته باشيم ولى نسبت به باورهاى دينى مردم بى تفاوت باشيم. به تعبير مرحوم طالقانى كه در همان سال هاى ۴۰ به دوستان ملى گفته بود «شما كه ملى هستيد وقتى مى بينيد در ايام عاشورا و تاسوعا تمام ايران يكپارچه برنامه هايى را دارند شما هم به تبعيت از اين فرهنگ ملى براى امام حسين برنامه بگذاريد ولى طبيعى است كه برنامه هاى شما و نگاهتان به واقعه عاشورا نگاهى متفاوت است. اما اين اقدام به شما كمك مى كند كه پيوند خود را با فرهنگ ملى تحكيم نمائيد.» اين نگاه براى ما خيلى مهم بود. وقتى نهضت آزادى تشكيل شد ما ديديم كه يك سازمان دو بعدى است. سازمانى كه هم ملى بود و هم مذهبى. به همين دليل ما احساس قرابت كرديم. چرا كه نگاه ما به مبارزه يك نگاه دوبعدى بود. يك بخش آن تكليف ملى و يك بخش ديگر تكليف دينى و مذهبى بود. البته اينكه يك حزب سياسى با توجه به دو بعد سياسى و فكرى تشكيل شود، فكر جديدى نبود. مرحوم نخشب و دوستانش با همين ويژگى حزب مردم را تاسيس كردند. در سال ۱۳۳۰ در بين دوستانى از «نهضت خداپرستان سوسياليست» يعنى همان شاخه اى كه مربوط به مهندس شكيب نيا و مهندس آشتيانى بود، تفكرى مبنى بر تشكيل يك حزب سياسى وجود داشت و عده اى هم دعوت شدند كه مورد استقبال قرار نگرفت.
    • پس ارتباط با نهضت آزادى از ابتداى تاسيس آن وجود داشت؟
    بله ارتباط تشكيلاتى داشتيم. اعضاى اصلى موسس نهضت آزادى از فعالان كليدى نهضت مقاومت ملى بودند. من هم در نهضت مقاومت ملى بودم. بعد از خروج از ايران مرتب با مهندس بازرگان مكاتبه داشتيم با مرحوم رحيم عطايى مسئول دفتر سياسى بود با مسئول تشكيلات نهضت ارتباط داشتيم ارتباط داشتيم.
    • صرف ارتباط با اين اشخاص باعث شد تا شما با نهضت آزادى ارتباط برقرار كنيد يا نظر به خود تشكل داشتيد؟
    به محض اينكه نهضت آزادى تشكيل شد ما نامه اى نوشتيم و در آن حمايت خود را اعلام كرديم. آقاى انتظارى به عنوان رابط تشكيلات با ما در ارتباط بود. فعاليت هاى خودمان را گزارش مى داديم و آنها با ما هماهنگ مى كردند. منظور از تماس تشكيلاتى يعنى همين.
    • با توجه به فعاليت هايتان در «نهضت خداپرستان سوسياليست» همچنين اعتقادى كه به گفتمان عدالتخواهانه داشتيد آيا تضادى ميان آن ديدگاه ها و ديدگاه هاى نهضت نمى ديديد؟
    محور اصلى در نهضت آزادى بحث سياسى بود. اگر به مرامنامه نهضت رجوع شود عمدتاً مطالبات سياسى مطرح است. البته در خلال سال هاى طولانى پى برديم كه تفاوت هايى در نگاه اقتصادى افراد جوان ترى همچون دكتر شريعتى با مهندس بازرگان وجود داشت اما اين مسئله باعث نشد كه ما نتوانيم با هم همكارى كنيم چرا كه مسئله جدى و اساسى مبارزه با استبداد بود.
    • در آن دوران تشكل ديگرى نيز به نام «حزب مردم ايران» كه برخاسته از «نهضت خداپرستان سوسياليست» بود نيز فعال بوده است. اما شما با اين تشكل همكارى و ارتباط نداريد، چه علتى وجود داشته است؟
    بخشى به سازماندهى حزب مردم ايران برمى گردد. وقتى تعدادى از دوستان ما از نهضت خداپرستان جدا شدند و حزب مردم ايران را تشكيل دادند، من با آنها نرفتم و منطق مهندس آشتيانى را پذيرفتم و ماندم. منطق آشتيانى اين بود كه ما بايد مدت زيادى به صورت غير علنى كادر سازى كنيم. در حالى كه برخى از دوستان ديگر همچون دكتر نخشب معتقد بودند كه بايد وارد عرصه سياسى شد. لذا آنان بيشتر به گسترش كمى توجه داشتند. آنان در زمان دكتر مصدق بعد از اينكه يك دوره كوتاه به «حزب ايران» رفتند و تجربه اى كه كسب كردند، «جمعيت آزادى مردم ايران» را تاسيس كردند كه با كودتاى ۲۸ مرداد و سركوب احزاب سياسى به هم ريخت. پس از آنكه مرحوم نخشب براى ادامه تحصيل به خارج از ايران رفت هنگامى كه تصميم كه گرفته شد كه جبهه ملى آمريكا تشكيل شود، به دليل سوابقى كه با مرحوم نخشب داشتم از او نيز دعوت كرديم كه او هم آمد. گرچه مرحوم نخشب در آمريكا به نام حزب مردم ايران فعاليت مى كرد. شرايط مبارزه در خارج از كشور با شرايط مبارزه در داخل كشور به طور كلى متفاوت بود لذا معيار ها براى يارگيرى بايد كاملاً متفاوت باشد. هم زمان با گسترش فعاليت ها در همان سال ها احزاب سياسى در ايران مجدداً فعال شدند. حزب مردم ايران هم فعال شد به طورى كه كنگره شان را تشكيل دادند. مرحوم نخشب براساس اطلاعى كه از رابطه طولانى من با مرحوم بازرگان داشت توصيه كرد كه نامه اى به مهندس بنويسم مبنى بر اينكه اگر ممكن است تلاش شود تا نهضت آزادى و حزب مردم ايران با هم همكارى كنند و شايد هم يكى شوند. چرا كه هر دو مبانى شان يكى بود. گرچه برخى موانع مانع از اين شد.
    • يكى از مسائلى كه به خصوص بعد از پيروزى انقلاب نسبت به مهندس بازرگان و نهضت آزادى مطرح شد، ليبرال بودن آنها بود. حال شما با توجه به سابقه فعاليت هايتان كه در برخى مواقع وجهه راديكالى آن بارز است چگونه با آنان ارتباط را توجيه مى كرديد؟
    نگاه سياسى و ايدئولوژيك يك جريان، يك چيز است و منش و بينش سياسى افراد امر ديگرى است.
    من در مجموع منش، روش او و بينش دوستانى را كه به نهضت آزادى مشهور شدند را بيشتر مى پسنديدم.
    • منش و روش آنها چگونه بود كه باعث شد تا شما چنين تصميمى را بگيريد؟
    هنگامى كه ما مى خواهيم كار جمعى انجام دهيم، اين حركت الزاماتى دارد. ما نمى توانيم روش هاى غير دموكراتيك داشته باشيم ولى خواهان دموكراسى باشيم. من در اينجا منش سياسى كه با انگيزه خالص سياسى باشد را با انگيزه دينى تفاوت مى گذارم. من منش مهندس بازرگان را در مبارزات سياسى، دينى مى ديدم نه فقط سياسى و اين در حالى است كه ممكن است در يك حزب سياسى، انديشه، انديشه دينى باشد ولى انگيزه ها و رفتار ها سياسى باشد. علاوه بر منش و روش، بينش سياسى هم حايز اهميت است. من شخصاً به بينش سياسى بازرگان در رابطه با مردم سالارى و نفى استبداد اعتقاد دارم. لذا كافى نبود كه فقط بگوييم با يك حزب از نظر سياسى هماهنگى داريم بلكه مسائل ديگرى نيز وجود دارد كه بايد درنظر گرفت و به اين ترتيب بود كه اين روش و منش باعث شد تا بسيارى از مذهبى هاى سياسى، مبارزاتشان را در قالب نهضت آزادى پى بگيرند.
    • اين منش دينى باعث مى شود كه لزوم ارتباط با روحانيت نيز پررنگ تر باشد. كيفيت و گستره اين ارتباط چگونه بوده است؟
    ارتباط دوستان نهضت آزادى با روحانيون سابقه اى طولانى تر از خود تاريخ نهضت دارد حتى طولانى تر از تاريخ نهضت مقاومت ملى و آن جلساتى بود كه روشنفكران دينى با حضور روحانيون تشكيل مى دادند.
    تشكيل متاع (مكتب تربيتى اسلام اجتماعى عملى) زمينه اى براى دعوت از افرادى چون مرحومان مطهرى و مهدى حائرى يزدى شد. در نهضت مقاومت ملى هم روحانيونى چون حاج آقا رضا زنجانى، سيد ضياء حاج سيد جوادى، جلال موسوى، انگجى و سايرين بودند كه بعد از كودتاى ۲۸ مرداد روابط خودشان را به عنوان هوادار دكتر مصدق حفظ كرده بودند و به علت اينكه روز هاى چهارشنبه براى نماز صبح دور هم جمع مى شدند در مقابل روحانيون دربارى كه روز هاى پنج شنبه در منزل امام جمعه تهران جمع مى شدند و به اصحاب پنج شنبه معروف بودند به اصحاب چهارشنبه معروف شدند. لذا ارتباط با روحانيون مسئله تازه اى نبود. به عنوان نمونه زمانى كه علامه طباطبايى بحث هاى قرآنى خودش را كه در آن زمان تازگى داشت شروع كرده بود ما به همراه اعضاى انجمن هاى اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران در سفرى به قم با او ديدار كرديم.
    • اين اقدامات نشان مى دهد كه ارتباط شما با روحانيون انتخاب شده بوده است؟
    بله همين طور است افكار و انديشه هاى علامه طباطبايى و زندگى زاهدانه او براى ما خيلى مهم بود. ارتباط باآقايان ديگر مثل مرحوم طالقانى و مرحوم مطهرى هم اين گونه بودند.
    • با روحانيون سنتى چطور؟
    با روحانيون سنتى خيلى رابطه نداشتيم. براى اينكه نگاه آنها كاملاً سنتى بود. به عنوان مثال داستانى را نقل مى كنم. در سال۱۳۳۱ انجمن اسلامى دانشجويان برنامه اى را به مناسبت ميلاد حضرت رسول ترتيب داده بود. من در مغازه پدرم بودم كه يكى از روحانيونى كه در محله ما بود به همراه پدرم به مغازه آمد. پدرم گفت كه يكى از اين دعوتنامه ها را به آقا بدهيد. او از من پرسيد كه سخنرانان تان چه كسانى هستند. من گفتم سخنرانان از خود دانشجويان هستند. خيلى جويا شد پدرم گفت كه منظور حاج آقا اين است كه اگر سخنران نداريد از حاج آقا دعوت كنيد، گفتم سخنرانان تعيين شده اند و يكى از سخنرانان خود من هستم. او عصبانى و پرخاش كردند كه شما اگر كاباره برويد بهتر است تا در خصوص دين حرف بزنيد. شما حق نداريد در خصوص دين حرف بزنيد.» اين حرف براى من خيلى سنگين بود. در هر صورت رابطه ما با روحانيون هميشه يك رابطه نرمال و طبيعى بود مخصوص با روحانيونى كه خوش فكر بودند و جو جبر محيط و جوانان را مى شناختند. مثلاً در يكى از جلسات متاع مرحوم مطهرى مطالبى را مطرح كرد كه من به او گفتم اين  ها مسائل جوانان نيست. از من پرسيد كه مسائل جوانان چيست من گفتم الان بزرگ ترين درگيرى  ما در دانشگاه ها با ماركسيست ها است و شما با ماركسيست ها از درون دين نمى توانيد حرف بزنيد چون آنها دين را قبول ندارند. شما بايد از بيرون دين با آنها سخن بگوييد. و ايشان از من منابع و مآخذ خواست. من مجموعه اى از جمله دنيا، رزم و مردم ماهانه و ساير كتب تئوريك حزب توده را كه داشتم به ايشان دادم. ايشان هم استفاده كرد. با مرحوم ميلانى در مشهد، مرحوم محلاتى در شيراز، مرحوم شريعتمدارى در قم و مرحوم آقاى خمينى در ارتباط بوديم. همچنين ما در خارج از كشور ارتباط مان را با نجف برقرار كرديم. حتى قبل از اينكه آيت الله خمينى به نجف منتقل شوند چندين سفر به نجف رفتم و حدود پنج نوبت با مرحوم خوئى ديدار داشتم و پيرامون مسائل ايران با ايشان مذاكراتى كردم. مرحوم ميلانى نامه اى براى آقاى خوئى فرستاد و مرا معرفى كرد. بعد از آنكه يك يا دو جلسه من به نجف رفتم مرحوم مهدى حائرى كه در آن موقع از طرف مرحوم آقاى بروجردى در آمريكا بودند، اطلاع دادند كه قصد دارند به ايران باز گردند ايشان به خواهش من به نجف آمدند و من هم كه در بيروت بودم، به نجف رفتيم و جلسات مشتركى را با آقاى خوئى برگزار كرديم. لازم به توضيح است كه ما مشروح مذاكراتمان را نوشته و در اختيار داريم. بنابراين ما ارتباط مان را هم با حوزه علميه نجف برقرار كرديم. اولين بارى كه من آيت الله خمينى را ديدم زمانى بود كه ايشان را از تركيه به نجف منتقل كردند. در آن هنگام مهندس محمد توسلى از طرف سازمان «سماع» مسئول مقيم در بغداد بود. او به من كه در بيروت بودم و مرحوم چمران كه در قاهره مانده بود پيشنهاد كرد به ديدن امام برويم. اولين ديدار مستقيم ما با ايشان در همين تاريخ بود.
    • آيا اين توصيه دليلى داشت؟
    بله و خيلى طبيعى بود، اين حركت دو دليل داشت. يكى اينكه در توصيه كه تشكيل داده بوديم بخشى از برنامه راهبردى آن ايجاد ارتباط منظم با روحانيون بود. اين برنامه نيز دلايل خاص خودش را داشت هم ملاحظات سياسى داشت و هم ملاحظات تشكيلاتى. آقاى خمينى پس از وقايع ۱۵ خرداد سال ۴۲ بازداشت و سپس تبعيدشان به تركيه تبديل به يكى از شخصيت هاى برجسته جنبش ضد استبدادى در ايران شده بودند. در آن زمان ما به عنوان انجمن هاى اسلامى دانشجويان و نهضت  آزادى خارج از كشور و سازمان هايى كه ما مى توانستيم با آنها تبادل فكر و همكارى داشته باشيم اقداماتى را عليه دولت تركيه به مناسبت تبعيد آيت الله خمينى با محور احتجاج با مقامات ترك انجام داديم. در مكاتبات خود با سازمان ملل متحد اين موضوع را طرح كرديم كه اگر دولت ايران با يك شهروند خودش اختلاف پيدا كرده است مگر دولت تركيه پليس دولت ايران است كه يك شخصيت ايرانى را زندانى كند لذا دولت تركيه نمى بايست در دعوايى كه ميان ملت و پادشاه ايران وجود دارد وارد شود. اين فشار ها موجب شد تا در نهايت آقاى خمينى به نجف منتقل شوند. لذا ما براى ديدار ايشان به نجف رفتيم كه مشروح اين ديدار در كتاب يادنامه چمران آمده است. از آنجا كه ما تشكيلات داشتيم گزارش مكتوب و كامل آن ديدار را كه در فايل هاى خودمان در بايگانى داريم در كتاب آورده ام. در اولين ديدار حضورى ما نكات بسيار مهمى بررسى شد از جمله اينكه ايشان به صراحت گفتند فشارهايى كه شماها از خارج از كشور بر دولت تركيه وارد كرده ايد موثر بوده است. از طرف ديگر ما فكر مى كرديم در مبارزه ضد استبدادى آن هم در شرايطى كه همه رهبران جنبش در داخل كشور در زندان هستند براى دانشجويان و مبارزانى كه در خارج از كشور به سر مى برند ارتباط با آقاى خمينى يك ضرورت اجتناب ناپذير است. لذا ما در آن ديدار گزارشى از وضعيت جوانان ايرانى را به ايشان ارائه داديم. تحليل خودمان را از مسائل سياسى ايران ارائه داديم. همچنين كتاب «افضل الجهاد» نوشته عمار اوزيغان را برايشان برديم. در واقع اين اولين ديدار پايه گذار روابط ما با آقاى خمينى براى سال هاى بعد شد.
    • چه ضرورتى وجود داشت كه شما به عنوان نوانديش دينى با روحانيت ارتباط برقرار كنيد؟
    ما به جهت ويژگى فكرى مان نوانديش دينى بوديم و هستيم اما ما به عنوان نمايندگان انجمن هاى اسلامى دانشجويان به عنوان نمايندگان شوراى مركزى نهضت آزادى در خارج از كشور با آنان ديدار كرديم.آنان هيچ اطلاعى از فعاليت هاى ما در مصر و مبارزات مسلحانه نداشتند. ما هيچ ضرورتى نديديم كه ايشان در جريان آن مسائل و در آن مرحله قرار بگيرند ولى در هر حال تحليل ما اين بود كه روحانيون ايران ارتباط بسيار عميق و ويژه تاريخى با توده هاى مردم دارند و قادر به بسيج مردم هستند. روشنفكران چه دينى و چه غيردينى يك اقليت عددى هستند و در شرايط شديد استبداد كه تمام نهادهاى مدنى از بين رفته است، احزاب عملاً متلاشى شده اند مبارزه ملى بدون ايجاد ارتباط با توده ها و بدون بسيج آنان امكان پذير نيست. لذا اگر مى خواستيم با استبداد داخلى مبارزه كنيم و اگر مى خواستيم با سلطه بيگانه مبارزه كنيم تنها راه اين بود كه توده هاى مردم را در صحنه داشته باشيم. اما توده هاى مردم از يك كانال ويژه قابل دسترسى بودند و آن روحانيون بودند. بنابراين ما با اين نگاه خودمان را ملزم ديديم كه با روحانيون وارد گفت وگو و ارتباط شويم. بعضى از آنها مثل آقاى خمينى خود شخصاً داعيه دار اين مبارزه بودند. بنابراين ما با ايشان وارد گفت وگو شديم تا ايشان براى مبارزه با شاه متقاعد شوند. بيشتر گفت وگوى ما با ايشان بر سر شيوه ها و مبارزه و استراتژى مبارزه بود. ولى با شخصيت هايى مثل آقاى خوئى گفتمانمان بر اين اساس بود كه ضرورت داشت ايشان در قبال مبارزات سياسى ايران موضع گيرى كند. البته ايشان نمى پذيرفت و دلايل خاص خودش را داشت كه مطرح مى كرد.
    • چه دلايلى؟
    در پنج جلسه اى كه من با آقاى خوئى داشتم پس از اينكه آن معارفه هاى مقدماتى صورت گرفت و اعتمادهاى متقابل به وجود آمد و ايشان از هويت سياسى ما آگاه شدند كه به گروه سياسى نهضت آزادى تعلق داريم بعد از آن خيلى راحت به اندرون مى رفتيم و در اتاق خلوت مى نشستيم و دو به دو با هم صحبت مى كرديم. ايشان مخالف بود و مى گفت كه «من مطمئن نيستم كه اگر شاه برود وضع ما بهتر خواهد شد.» حتى ايشان مثال مى زدند كه در عراق قاسم آمد عليه نورى سعيد و ملك فيصل كودتا كرد. آنها كشته شدند ولى جانشينان ملك فيصل و نورى سعيد به خصوص بعثى ها كارهايى كردند كه هرگز در زمان فيصل نشده بود. آقاى خوئى بر اين باور تكيه مى كرد كه ما مى خواهيم شاه را اصلاح كنيم و ما مطمئن نيستيم كه اگر شاه را سرنگون كنيم چيزى بهتر از اين نصيب ما بشود. نگران بود كه بعد از او چه كسى بيايد و چگونه شود. اما بحث هايى كه با ايشان كرديم از زواياى ديگرى بود. ايشان را قانع كرديم و در يك قلمرويى ايشان براى كار آمادگى پيدا كرد. يكى از قلمروهايى كه ما با ايشان صحبت كرديم اين بود كه حالا كه عارف بر سر كار آمده است براى حفظ موقعيت شيعه، براى نفوذ و تاثيرگذارى بر روند فعاليت ها در عراق، بهتر است كه شما روابطتان را با عارف بهبود بخشيد. چون عارف از دوستان نزديك ناصر بود و مواضع ضدشاه ايران داشت. از آنجا كه ما با مصرى ها ارتباط داشتيم آنها از ما خواستند كه در جهت بهبود روابط عارف با شيعيان عراق تلاش كنيم. من شخصاً با آقاى خوئى صحبت كردم. يكى از وزراى عارف هم كه شيعه بود به ديدن من آمد. ما قرار گذاشتيم كه آقاى خوئى به دليل كسالتى كه داشتند به بغداد بروند در بيمارستان بسترى شوند. و آقاى عارف براى عيادت ايشان به بيمارستان برود. در واقع سناريو اين بود. منتها قبل از آن كه اين برنامه انجام شود هلى كوپتر آقاى عارف سقوط كرد و او كشته شد و برنامه هم به هم خورد. مى خواهم بگويم كه اينطور نبود كه حالا آقاى خوئى به هيچ كدام از خواسته ها پاسخ مثبت ندهد. نگران اين بود كه اگر ما در ايران بخواهيم شاه را از بين ببريم، وضع به مراتب بدتر بشود.
    • اين ارتباط در همين حد باقى ماند يا گسترده تر شد؟
    اين ارتباط گسترده تر بود. آرام آرام با روحانيون درجات پايين تر ارتباطات خيلى جدى برقرار كرديم. استقرار آقاى مهندس  محمد توسلى در بغداد بيشتر براى آن بود كه بتواند در آنجا يك شبكه ارتباطى به وجود بياورد تا از طريق اين شبكه با داخل ايران ارتباط برقرار شود. به همين جهت او با گروه هاى مختلف ارتباطات دقيقى برقرار كرد. با حزب دعوه آيت الله عسگرى، با آقاى محمدمهدى آصفى كه از مدرسين جوان و خوش فكر حوزه نجف بود و چنين تيپ هايى ارتباط برقرار شد. خود من بعدها علاوه بر آقاى خوئى و آقاى خمينى با مرحوم حكيم ديدار داشتم. منتهى خيلى كمتر بود. من يك بار بيشتر با آقاى حكيم ملاقات نداشتم. از آنجا كه ايشان على الاصول عرب بود خيلى به مسائل ايران نمى پرداخت و بيشتر به شيعه در جهان عرب توجه داشت. در چند نوبت هم با مرحوم محمدباقر صدر ديدار داشتم. مرحوم محمدباقر صدر پسرعموى آقاى امام موسى صدر بود. يك نوبت كه من به بيروت رفتم و از آنجا مى خواستم به نجف بروم، آقاى امام موسى صدر به من گفت كه اطرافيان اين آقايان روابط آنان را بسيار تيره كرده اند لذا از من خواست تا با آقاى صدر و آقاى خمينى صحبت كنم و ترتيبى بدهم كه روابط آنان بهبود يابد. من با آقاى خمينى صحبت كردم و بعد از دريافت نظرات ايشان با آقاى صدر هم صحبت كردم و در هر صورت مقدمات بهبود روابط حاصل شد و به اطرافيان توصيه شد كه مسائل را كش ندهند. همين مسئله باعث شد كه در جريان انقلاب آقاى صدر از انقلاب ايران حمايت كرد و پس از انقلاب هم هنگامى كه آقاى صدر تحت فشار بود ايشان از او حمايت كرد. روحانيون جوان مثل آقاى دعايى، املايى، فردوسى پور و محتشمى پور بودند كه ما با آنها نيز در ارتباط بوديم. البته در بيروت مسئله فرق مى كند. در بيروت با آقاى موسى صدر ارتباط داشتيم. با مرحوم شيخ جواد مغنيه ارتباط داشتيم. مرحوم مغنيه از روحانيون برجسته و خوش فكر لبنانى بود كه شايد بتوان او را همتاى آقاى طالقانى در ايران دانست.
    • در آن مقطع زمانى در مذاكرات و گفت و گوهايتان با روحانيون بخشى از تغيير ساختار حقوقى نظام پهلوى مطرح مى شد.
    نه خيلى شفاف و روشن. دو مسئله را بايد توجه داشت. يكى مبارزه با شاه و ديگرى مبارزه براى تغيير سلطنت.
    محور اصلى در آن زمان مبارزه با شاه بود.
    + نوشته شده در  چهارشنبه 19 اسفند1383ساعت 23:14  توسط رضا  | 

     
    كامبيز توانا
    087477.jpg
    امروز مصادف است با مرگ شاه حسين بن طلال پادشاه اردن كه در چنين روزى در سال ۱۹۹۹ درگذشت و به جاى او پسرش پرنس عبدالله بن حسين ملقب به شاه عبدالله يا ملك عبدالله حكومت اردن را بدست گرفت. حسين سومين پادشاه اردن بود كه از سال ۱۹۵۲ به قدرت رسيد. خانواده هاشمى اردن كه حسين نيز از سلاله آن است بر اين باورند كه از تبار خاندان هاشمى منسوب به حضرت رسول هستند و از اين رو وجهه اى تقدس برانگيز نيز براى خود در اردن دارند. در سال ۱۹۶۳ حسين فرزند يك ساله خود عبدالله را به عنوان وليعهد و جانشين خود انتخاب كرد اما پس از يكسرى اقدامات خشونت آميز به جان او حسين ترسيد كه مبادا زودتر از موعد بميرد و پسرش هنوز به سن قانونى نرسيده باشد كه بتواند مملكت را در دست بگيرد. از اين رو فرمان خود را تغيير داده و در سال ۱۹۶۵ برادر جوان تر خود حسن بن طلال را به عنوان وليعهد معرفى كرد. حسن ۱۸ سال داشت و مى توانست در صورت فقدان پادشاه، در اردن حكمرانى كند.
    با رسيدن شاهزاده عبدالله به سن قانونى، شاهزاده حسن هنوز وليعهد رسمى بود و در سال هاى ۱۹۹۰ و در حالى كه ملك حسين بيمار بود، كشور را او اداره مى كرد. شاه حسين چند هفته پيش از مرگ وصيت خود را تغيير داد و بار ديگر عبدالله را به جانشينى خود انتخاب كرد. پس از مرگ ملك حسين، عبدالله در ۳۷ سالگى شاه اردن شد.
    ملك حسين در زمانى به سلطنت رسيد كه اوضاع مناسبى در كشور وجود نداشت. اصولاً اردن كشورى فقير است كه منابع زيادى در اختيار ندارد و به دنبال آن اقتصاد محكم و صادرات و واردات قوى نيز ندارد. اردن با حضور مهاجران فلسطينى در كشور به دليل موقعيت استراتژيك پايگاه نيرو هاى مختلف است و هر زمان با يك طرف از همسايگان به توافق رسيده و از آنها پول مى گيرد تا امور كشور اداره شود. اردن در زمان شاه سابق روابط خوبى با ايران داشت و شاه مبالغ زيادى به ملك حسين براى گام برداشتن در مسير مدرنيسم كمك كرد. امروزه پروژه هاى زيادى در  امان پايتخت اردن به چشم مى خورد كه يادگار روز هايى است كه ايران به اردن كمك مى كرد تا از فقر و چهره فقرزده جدا شود. در زمان وقوع انقلاب ملك حسين دچار بى برنامگى شد و نمى دانست چه رويه اى را انتخاب كند. او كه سعى مى كرد در عين داشتن ارتباط خوب با ديگر كشور ها، مصالح خود را نيز در نظر بگيرد و بهترين راه را انتخاب كند به لحاظ سوابق تاريخى بسيار متاثر از سياست انگليس بود و حتى همسرى انگليسى اختيار كرد تا نژاد او نيز به تدريج اصلاح شود.
    با پايان تحصيلات ابتدايى ملك حسين به كالج ويكتوريا در اسكندريه و از آن جا به انگليس رفت. حتى در دانشكده علوم نظامى ساندهورست انگليس درس خواند تا از علوم نظامى نيز بهره مند شود. در آن زمان حسين از شاه ايران درخواست مى كرد تا در تهيه تجهيزات نظامى كمك كند و اين شاه بود كه واسطه شد تا برخى تجهيزات نظامى به اردن فروخته شود. حسين در رابطه با اسرائيل بسيار محتاط عمل مى كرد و حتى كتابى نيز در اين زمينه نوشته و آن را «جنگ من با اسرائيل» نام نهاده است.
    حسين در ۱۹۵۱ در مسجد الاقصى شاهد ترور پدربزرگش بود و از اين رو به شكل غريزى از اسرائيل كينه در دل داشت. در جنگ اسرائيل و اعراب ملك حسين بار ها تكروى كرد و هيچ گاه نتوانست عضو درستى از اتحاديه اعراب باشد چرا كه فكر مى كرد با حضور در جبهه سران عرب ممكن است ابتكار عملى كه مى خواست از دست بدهد از اين رو فقط به تفكر انفرادى مى انديشيد كه هيچ گاه نتيجه نداد.
    با بالا گرفتن شعله انقلاب در ايران پادشاه اردن سعى كرد خود را از قضايا دور نگه دارد ولى به اين نتيجه رسيده بود كه روز هاى آخر شاه ايران سپرى مى شود و او بهتر است به فكر يك منبع درآمد ديگر باشد. از اين رو در روزى كه شاه از ايران رفت نخستين مقصد خود را اردن اعلام كرد كه ملك حسين فرودگاه را بر روى هواپيماى شاه بست و شاه مجبور شد راهى مصر شود.
    پس از پيروزى انقلاب روابط ايران و اردن در حالى نامتعادل قرار داشت تا اينكه جريان صلح اعراب و اسرائيل پيش آمد و اختلاف جدى ميان ايران و اردن خود را نشان داد. خاندان هاشمى اردن با بهره بردن از ملتى نه چندان پيشرفته و ارتقا يافته حكومت مى كنند و البته شعار «ثروت ما مردم ما است» را هيچ گاه ترك نمى كنند ولى هيچ گاه نتوانسته اند از آن رتبه اى كه دارند بالاتر بيايند. ملك عبدلله نيز بسيار تلاش مى كند تا در منطقه كشورى انحصارى و كليدى باشد اما اين نقش چون در اختيار ايران است نتوانسته به جايى برسد. در برخى مقاطع اردن سعى كرده پيشرو تغييرات جدى باشد كه همواره تك مانده و نتوانسته جايى در ميان كشورهاى مختلف داشته و يا خط همسويى براى خود پيدا كند.
    http://www.sharghnewspaper.com/831119/html/vs3.htm
    + نوشته شده در  چهارشنبه 19 اسفند1383ساعت 23:12  توسط رضا  | 


     
    مردى كه در سايه حركت مى كند
    عباس سليمى نمين
    092313.jpg
    در مصاحبه مطول آن جريده محترم(شرق) با آقاى احسان نراقى در مورد كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» كه در روزهاى ۱۹ و ۲۰ بهمن ماه به چاپ رسيد، متاسفانه افراط در يكجانبه نگرى به ميزانى بود كه حتى پرسشگر محترم روزنامه معترض اشكالات شكلى كتاب نيز نشد.
    جهت اطلاع خوانندگان ارجمند «شرق» كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» علاوه بر تناقضات بى شمار محتوايى، فاقد مقدمه ذكر شده در شناسنامه تنظيمى براى آن است بدين معنا كه همكاران محترم روزنامه شرق در اين شناسنامه، بى آنكه مرورى بر مطالب كتاب داشته باشند، با استناد به نوشته روى جلد كتاب، چنين آورده اند كه آقاى فدريكو دبيركل سابق يونسكو نيز بر اين كتاب مقدمه اى نگاشته است حال آنكه با رجوع به كتاب، چنين مقدمه اى را نمى توان در آن مشاهده كرد. لذا از آنجا كه وقتى روزنامه اى با مولف كتابى به گفت وگويى طولانى مى نشيند، انتظار مى رود تا از اين فرصت براى روشن ساختن ابهامات و تناقضات كتاب استفاده به عمل آورد، جا داشت خبرنگار محترم آن روزنامه در مورد نبود چنين مقدمه اى در كتاب، سئوالى را مطرح سازد و توضيح مولف را به اطلاع خوانندگان برساند.
    به هر حال با توجه به فقد بارز اين ويژگى در مصاحبه مزبور، اميدوارم نكاتى كه در پى مى آيد زمينه شكل گيرى نگاهى عميق تر به اين كتاب را فراهم آورد.
    كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» هر چند صرفاً به فرازهايى از خاطرات پنج سال زندگى آقاى احسان نراقى اختصاص دارد، اما مى تواند تا حدودى در شناخت اين چهره كه همواره در هاله اى از ابهام قرار داشته موثر باشد. از آنجا كه افرادى چون آقاى نراقى در تاريخ معاصر ما كوشيده اند تا حتى المقدور در سايه حركت كنند، كمتر مطالب منسجمى از آنها به ثبت رسيده است؛ اصلى كه نويسنده در تدوين كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» نيز كاملاً به آن پايبند مانده است. البته دلايل چنين گزيده گويى حتى در مورد اين دوران كوتاه كه عمده آن بعد از پيروزى انقلاب سپرى شده است به مسائل مختلفى بازمى گردد. اما آنچه در مورد اين گونه روايتگرى خاطرات، حساسيت خواننده را بيشتر برمى انگيزد بى توجهى كامل آقاى نراقى به وعده اى است كه در مقدمه كتاب مى دهد: «در هر دو بخش اين كتاب، يعنى كاخ و زندان كوشش كرده ام تا همچون يك وقايع نگار عمل كنم و بدون هيچ پيش داورى با صداقت تمام، آنچه را كه بود تعريف نمايم.» (ص۱۵) اولين نكته اى كه در اين زمينه نظر خواننده را به خود جلب مى كند ناموزونى حجم مطالب ارائه شده در كتاب با موضوعات جلسات طولانى و چندساعته آقاى نراقى با شاه است، به طورى كه عدم مطابقت حجم مطالب ارائه شده در كتاب با گفت وگوهاى طولانى مدت صورت گرفته با شاه، حتى بر آقاى نراقى نيز پوشيده نمانده است و لذا وى در لابه لاى شرح اين گفت وگوها، توضيحاتى را نيز جاى داده كه علاوه بر مخدوش ساختن شيوه و سبك وقايع نگارى، اين ذهنيت را دامن مى زند كه نويسنده به قصد پر كردن جاى خالى مطالب حذف شده به چنين اقدامى مبادرت كرده است. اين احتمال زمانى تقويت مى شود كه آقاى نراقى در بخش دوم كتاب خود به موردى از گفت وگوهايش با شاه اشاره دارد كه در بخش اول يافت نمى شود. وى در مورد عوامل موثر در دومين دستگيرى خود (هنگام تلاش براى خروج از كشور به منظور چاپ دست نوشته هاى تهيه شده از ديدارهايش با شاه) مى گويد: «بعدها به كم و كيف قضيه پى بردم. وزير خارجه سابق دولت بازرگان، ابراهيم يزدى كه ديگر در دولت عضويت نداشت، ولى روابطش را با انقلابيون مسلمان كماكان حفظ كرده بود، مى ترسيد تا مبادا من در كتابم، سخنانى از شاه را كه درباره او گفته است، نقل كنم و احتمالاً از بستگى تنگاتنگش با محافل آمريكايى حرفى به ميان آورم. يزدى كه رقيب سرسختى براى بنى صدر به حساب مى آمد، شايد فكر مى كرد من مى توانم در زمينه بين المللى به بنى صدر كمك كنم تا او موفق شود قضيه گروگان هاى آمريكايى را حل كند، لذا عامل اصلى بازداشت من او بود.» (ص۲۷۰) طبعاً زمانى كه خواننده مطالب مورد اشاره در مورد آقاى ابراهيم يزدى را در گفت وگوهاى درج شده آقاى نراقى با شاه نمى يابد، به اين جمع بندى مى رسد كه نويسنده در فصل نخست آگاهانه مطالبى را حذف كرده است. البته دقت نظر آقاى نراقى براى پرهيز از دادن اطلاعاتى از اين دست و احتمالاً منحصر به فرد، به اين موضوع خلاصه نمى شود بلكه وى تلاش بسيارى كرده تا حتى الامكان از كسى نامى برده نشود. براى نمونه، آنجا كه از ملاقات مشاور آقاى بنى صدر با خود در زندان ياد مى كند هرگز حاضر نيست نام و هويت وى را فاش سازد: «فقط در روز چهارم بود كه مرا به دفتر رئيس بيمارستان بردند، در آنجا با يكى از دستياران بنى صدر در وزارت اقتصاد و دارايى، روبه رو شدم. به فوريت او را شناختم، زيرا رئيسش، از وقتى كه به آن سمت منصوب شده بود، او را مدام به نزدم مى فرستاد. من اطلاعاتى به او مى دادم... به هر حال در حضور پاسدارى كه در آنجا بود، خيلى دوستانه به دستيار بنى صدر نزديك شدم، اما برخورد سردى از خود نشان داد... در اين لحظه پاسدار از دفتر خارج شد و ما چند لحظه تنها مانديم. او از اين فرصت استفاده كرد و سريعاً در گوش من گفت: «دست نوشته هاى شما در فرودگاه چه شدند؟» وقتى به او گفتم كه آنها در چمدانهايم بودند و در محل بار هواپيما به پاريس برده شده اند آسوده شد و نفس راحتى كشيد.» (صص۲۶۹-۲۶۸)البته آقاى نراقى قبل از اين شرح مبسوطى از تلاش هاى خود براى خارج كردن اين يادداشت ها از كشور بيان داشته است: «نامه اى به بازرگان نوشتم و در آن عنوان كردم كه مى خواهم جريان ملاقات هايم با شاه را كه طبيعتاً مى توانست نكات تاريكى از رژيم ساقط را روشن نمايد منتشر كنم. ضمناً متذكر شدم كه خيال ندارم ايران را ترك كنم... صرفاً خودم مى خواهم چند ماهى به پاريس بروم... پس از استعفاى دولت بازرگان، بنى صدر شخصاً مسئوليت چندين وزارتخانه ازجمله وزارت امور خارجه را عهده دار گرديد. او كه در آن موقع از نزديكان امام و از اعضاى بانفوذ شوراى انقلاب بود توانست ضامن شود تا من گذرنامه ام را بگيرم... در تاريخ ۳۰ دسامبر ۱۹۷۹ (۹ دى ۱۳۵۸) به فرودگاه رفتم و بارهايم را كه يادداشت هاى مربوط به شاه هم در آنها بود، تحويل دادم. موقعى كه مى خواستم از بازرسى مربوطه عبور كنم، ناگهان مرد جوانى در برابرم ظاهر شد و گذرنامه ام را خواست... با هم به دفتر نمايندگى دادگاه انقلاب، مستقر در فرودگاه مهرآباد، رفتيم. به فوريت دريافتم كه موضوع يك بازداشت در كار است.» (صص ۲۶۳-۲۶۲)
    اما اگر يادداشت هاى آقاى نراقى در مورد ملاقات هايش با شاه صرفاً همان باشد كه در بخش اول كتاب حاضر به چاپ رسيده، نه تنها نگرانى وى از دسترسى نيروهاى امنيتى به آن بى مورد به نظر مى رسد، بلكه اضطراب و تشويش تيم آقاى بنى صدر در اين زمينه به طريق اولى غيرمنطقى مى نمايد. به عبارت ديگر، آنچه در اين خاطرات به عنوان متن تحريف نشده و كامل! گفت وگوهاى آقاى نراقى با شاه آمده نه تنها دليلى براى نگرانى باقى نمى گذارد، بلكه با توجه به سوابق مبهم آقاى نراقى در دوران حاكميت رژيم پهلوى بر ايران (به تعبير خود ايشان)، برگ برنده اى نيز براى وى محسوب مى شود: «البته كسانى كه مرا متهم مى ساختند چندان گناهى هم نداشتند، زيرا، موقعيت خاص من (در رژيم پهلوى) به نحوى بود كه اگر دچار سوءظن نمى شدند، حداقل با نوعى ابهام و سردرگمى روبه رو مى گشتند.» (ص۲۶۱)
    بنابراين خواننده متحير مى ماند كه از چه رو يكى از مشاوران بنى صدر به صورت پوششى با آقاى نراقى در زندان تماس مى گيرد و پس از اطلاع از خروج يادداشت هاى وى از كشور نفس راحتى مى كشد؟ اصولاً نگرانى آقاى بنى صدر و اطرافيانش چه دليلى مى توانست داشته باشد؟ چرا آقاى نراقى نامى از دستيار بنى صدر نمى برد؟ ارتباطات مزبور و نگرانى هاى مشترك در چه زمينه هايى بوده است؟ و سئوالات متعدد ديگرى كه متأسفانه نويسنده كتاب ترجيح مى دهد ذهن خواننده را نسبت به آنها در ابهام باقى گذارد. اما با وجود چنين فضاى مبهمى، دو مطلب بر خواننده كاملاً محرز مى شود. نخست چاپ گزينشى مذاكرات با شاه و عدم پايبندى آقاى نراقى به وعده خويش و دوم آنكه به رغم همه دقت ها در نگارش مطالب و افزودن توضيحاتى به منظور ارائه چهره اى منتقد از آقاى نراقى در اين كتاب دست كم بخشى از تلاش هاى وى براى حفظ رژيم سلطنتى مشخص شده است. به عبارت ديگر، خواننده به خوبى درمى يابد كه او تا آخرين روزهاى قبل از سقوط محمدرضا پهلوى مى كوشد اقداماتى را كه با هدف فريب ملت دنبال مى شد، تقويت كند، كمااينكه در اوج اظهار تنفر همه آحاد ملت از كسى كه بيگانگان را بر تمامى اركان اين سرزمين مسلط ساخته و تظاهرات عاشورا و تاسوعاى مردم ايران در سراسر كشور اين واقعيت را حتى براى غفلت زده ترين افراد نيز به خوبى روشن كرده بود، آقاى نراقى در كاخ شاه ضمن داشتن علقه زياد به وى به دنبال ارائه پيشنهاداتى به منظور باقى ماندن محمدرضا در قدرت يا تداوم حكومت پهلوى ها بود: «از اينكه برخلاف ميل خود، شاهد سقوط قدرتى عظيم بودم احساس ناراحتى مى كردم.» (ص۱۷۹)، «او(شاه) در واقع انسان محجوبى بود و همين موجب فاصله گرفتنش از مردم و سرد نشان دادن او شده بود. ملت به اين واقف نبودند و او را آدمى پرافاده و بى اعتنا مى پنداشتند، در حالى كه او در زندگى خصوصى نه از سادگى و صميميت بى بهره بود و نه از نوعى گرمى و خوش قلبى.» (ص۶۴)همچنين آقاى احسان نراقى آخرين ملاقات خود با شاه را با تفألى از حافظ به پايان مى برد كه جاى بحث بسيار دارد: «به منظور آرامش بخشيدن به او گفتم: در طول شصت سال، هر بار ايران در موقعيت نامشخصى قرار مى گرفت، پدرم تفألى به شاعر بزرگمان حافظ مى زد. اين بار هم با نيتى درباره بحران فعلى و سرنوشت اعليحضرت، ديوان او را گشودم. شاه متفكرانه پرسيد: خوب حافظ چه گفت؟ با حالتى مزاح آلود جواب دادم: با توجه به اينكه اعليحضرت چندان علاقه اى به شعر ندارند، بدون ترديد، ارجح آنست كه شعر را مستقيماً به شهبانو بدهم. اما شمه اى از آن را براى شما مى گويم؛ در برابر سختى دوران بهتر است كه انسان كنار بنشيند، چرا كه پس از ختم غائله ها و شر و شور دنيا، آنچه باقى مى ماند صرفاً خوبى هايى است كه صورت گرفته اند.شاه در حالى كه آشكارا آرام تر و راضى به نظر مى رسيد، سرش را دو بار تكان داد و گفت: خوب است، تسلى بخش است...
    - اعليحضرت با آرزوى سفرى خوش، اجازه مرخصى مى خواهم.
    - بسيار خوب! به اميد ديدار... چون اميدوارم كه باز هم همديگر را ببينيم.
    - من هم اميدوارم، اعليحضرت.
    از جاى برخاستم تا خارج شوم، اين بار برخلاف هميشه شاه تا در دفترش مرا همراهى كرد. وقتى كه دستم را فشرد، كاملاً احساس كردم كه بيش از حد معمول آن را در دست هاى خود نگه داشت. سپس به گونه اى بى سابقه به چشم هايم نگريست؛ در چشم هايش، برقى حاكى از احساس ديدم، نگاهى آكنده از حس قدرشناسى، تاسف و پشيمانى، گويى كه مى خواست بگويد: چرا زودتر به نزدم نيامديد، يعنى زمانى كه بيش از هر موقع ديگر نياز داشتم تا كسى مرا نسبت به واقعيات آگاه سازد؟» (ص ۲۴۹)
    آقاى نراقى به بهانه تفألى مجهول و بلكه مجعول، انقلاب را غائله اى مى خواند كه فرو خواهد نشست و آنچه جاودانه خواهد ماند «خوبى هايى است كه صورت گرفته اند»! البته اگر آقاى نراقى در همه جاى كتاب در همين كسوت ظاهر مى شد جاى هيچ گونه بحثى وجود نداشت زيرا به واقع همانى بود كه از فردى چون وى انتظار مى رفت. مشكل زمانى بروز مى كند كه ايشان به تناقض گويى هاى بسيار مى افتد و در بخش هاى مختلف كتاب به گونه هاى متفاوت موضع گيرى مى كند. اين تناقضات در مطالب آقاى نراقى ما را بى نياز از آن مى سازد كه براى نقض ادعاى «محجوب بودن، خوش قلبى و صميميت» شاه به ذكر روايات ساير نزديكان دربار در مورد خودخواهى غيرقابل تصور محمدرضا و هيچ پنداشتن ملت ايران از سوى او، بپردازيم. تنها چند جمله از عبارات خود آقاى نراقى در اين باره مى تواند روشنگر واقعيات بسيارى باشد: «رژيمى كه در آن آزادى بسيار محدود است ماموران اطلاعاتى نيز خودشان تحت همان فراگردهاى وحشت و خودسانسورى قرار دارند كه سايرين از آنها رنج مى برند. دوم طرز رفتار رئيس خودكامه حكومت با خودستايى در طول سال ها موجب مى گردد كه سازمان هاى اطلاعاتى صرفاً روياهاى او را مورد نظر قرار دهند.» (ص۳۲۲)«قبول پيشنهاد صديقى و ماندن در كشور نياز به دگرگونى شديد روانى داشت كه براى گناه خودبزرگ بينى كه او ساليان دراز مرتكب شده بود، جنبه نوعى مجازات و پس دادن تقاص پيدا مى كرد...» (ص ۲۳۶)«آمريكائيان حتى شاه را ترغيب مى كردند، تا براى افزودن به جلال و شكوه قدرتش، ايده آليسم فردى اش و همچنين خصلت يگانه بودنش، از آنها استفاده كند، چرا كه او براى حفظ سرورى و پادشاهى، به شدت نيازمندشان بود.» (ص ۲۴۶)
    بنابراين چنين ديكتاتورى را چگونه مى توان از گناه هايى كه دست كم خود و نزديكانش مرتكب مى شدند و مردم با علم به آن دست به قيام سراسرى زدند، مبرا ساخت.
    به راستى آقاى نراقى كه به صراحت معترف است تمام كشور به دليل عملكرد پهلوى ها و وابسته ساختن كشور به آمريكا از سلطنت روى گردانيده بود، «اين تمام كشور است كه از سلطنت روى گردانيده و به طور آشتى ناپذيرى رابطه هايش را با آن گسسته است.» (ص۲۴)، چگونه در مقام دفاع از عملكرد شاه، همه ملت ايران را بى اطلاع از خوبى هايى كه صورت گرفته! عنوان و چنين ابراز عقيده مى كند كه براى روشن شدن اين خدمات بايد غائله قيام ملت در برابر رژيم سلطنتى فروكش كند. در واقع خواننده كتاب در ميان همين تناقضات است كه آقاى نراقى را به خوبى مى شناسد. البته اين نكته نيز از نظر خواننده دور نمى ماند كه انتقادات مطرح شده در اين كتاب عمدتاً متوجه اطرافيان محمدرضا پهلوى است در حالى كه او خود منشأ فساد در سيستم بود. براى نمونه آقاى نراقى به رشد شديد ميزان خريد تسليحات ايران از آمريكا مى پردازد اما هرگز اشاره اى به اين واقعيت ندارد كه خريد تسليحات برخلاف عرف معمول، در اختيار كارشناسان بخش هاى مختلف ارتش نبود بلكه شاه همه امور خريدهاى چند ميليارد دلارى را در خارج از نيروهاى مسلح پى مى گرفت و شخصاً از فساد مالى ميلياردى ناشى از دلالى در اين زمينه بهره مند مى شد.نكته جالب اينكه آقاى نراقى مدعى مى شود چنانچه محمدرضا پهلوى زودتر به افرادى چون وى روى مى آورد چنين سرنوشتى برايش رقم نمى خورد. اين يك ادعاى كاملاً خلاف واقع است. دست كم بنا به اظهارات صريح آقاى نراقى وى مدت بيست سال مستمراً به كاخ شاه راه داشته و ساعت ها با فرح به گفت وگو نشسته است. (ص۱۱۱) به علاوه عملكرد آقاى نراقى هرگز نشان از آن نداشته است كه قبل از آغاز جنبش گسترده و فراگير ملت ايران حتى وى به دنبال رفرم در نحوه اداره كشور توسط پهلوى ها بوده باشد. تحركات اينچنينى افرادى همچون آقاى نراقى مربوط به آخرين سال عمر سلطه پهلوى ها در ايران بود كه نمى توان آن را مستقل از تغيير سياست ها در آمريكا ارزيابى كرد. هرگز فراموش نخواهد شد كه در سال هاى آغازين دهه پنجاه كه خفقان و شكنجه در ايران در اوج خود قرار داشت و بهترين فرزندان اين ملت بدترين شكنجه ها را - كه شكنجه گران در آمريكا، انگليس و اسرائيل آموزش ديده بودند - تحمل مى كردند، آقاى نراقى درصدد تطهير عملكرد پهلوى ها بود. براى نمونه چندين ملاقات آقاى نراقى با دكتر شريعتى در زندان براى به انفعال كشانيدن وى - كه با همكارى ساواك برنامه ريزى شده بود- مسئله اى نيست كه نتواند مشخص سازد آقاى نراقى قبل از شكسته شدن روياى جزيره ثبات آمريكايى ها توسط خيزش ملت ايران، به چه كارهايى مشغول بوده است. در اين ايام نه تنها ايشان حتى دغدغه فساد اطرافيان شاه را نداشت بلكه با همه وجود درصدد متوقف كردن برنامه هاى آگاهى بخش شخصيت هايى چون دكتر شريعتى بود.
    مكتوبات و آثار به جا مانده از مرحوم شريعتى اين واقعيت را بر همگان مشخص مى كند كه وى دغدغه اى جز دعوت جوانان به بازگشت به خويشتن خويش نداشته است. مقابله با تجددطلبى، غرب زدگى و بيگانه شدن از فرهنگ خودى، روح فعاليت هاى آگاهى بخش شريعتى را تشكيل مى داد. اگر آقاى نراقى نيز مدعى است كه او نيز در دوران پهلوى دوم با وابستگى فرهنگى - سياسى ايران به آمريكا مخالف بوده است، چرا بايد طى ساعت ها مذاكره با شريعتى در زندان تلاش كند تا با بيان «خوبى هايى كه صورت گرفته اند» اين روشنفكر متعهد را از حركت در مسير آگاهى بخشى مردم بازدارد؟
    واقعيت آن است كه آقاى نراقى چنان كه در بحث فراماسونرى به آن خواهيم پرداخت، با اسلام زدايى كه در دوره پهلوى موجب گسترش بى هويتى شده بود، هيچ گونه مخالفتى نداشته است؛ البته در اين زمينه از يك هنر وى نبايد غافل شد و آن قدرت فوق العاده ايشان در تطبيق خود با شرايط است. در واقع، آقاى نراقى عنصرى است كه نه تنها كمترين مخالفتى از سوى وى با فساد پهلوى ها - چه در داخل و چه در خارج از كشور- در طول سال هاى اختناق به ثبت نرسيده است، بلكه در مسير همكارى گسترده با ساواك، آن هم نه در دوران پاكروان كه برخى او را عنصرى كاملاً متفاوت مى پندارند و نراقى ابايى از بيان ارتباطاتش با وى ندارد، بلكه در دوران نصيرى كه سياه ترين دوران حيات اين سازمان مخوف است، به عنوان يك نيروى فكرى درصدد به انفعال كشاندن مبارزان برمى آمده است و تا آخرين ساعات عمر حكومت پهلوى نيز تلاش او براى حفظ آنان ادامه دارد، اما در جاهاى مختلف به نوعى سخن مى گويد كه هركسى وى را از خود بپندارد. اما قبل از پرداختن به بخش دوم كتاب لازم است به دو نكته در مورد محتواى مذاكرات آقاى نراقى با شاه اشاره كنيم: ۱- در اين گفت وگوها آقاى نراقى به درستى بسيارى از تحليل هاى غلط دست اندركاران رژيم پهلوى را در مورد انقلاب اسلامى ناشى از تربيت ضدكمونيستى آنان مى داند، اما خود در چند فراز تاثيرپذيرى خويش را از اين آموزش ها به نمايش مى گذارد: «اين سئوال اعليحضرت كاملاً بجا است. زيرا مسئله اى اساسى را بيان فرموديد كه مسئولين هيچ گاه در پى آن نبوده اند. تحليل گران رژيم متوجه نشده اند كه انگيزه چنين جنبشى، اقتصادى نيست و اگر چه ممكن است اين مورد قدرى استثنايى جلوه كند، اما اكثر آنها گرايش هايى ماركسيستى دارند. دليل آن هم اين است كه اعضاى سابق حزب توده (حزب كمونيست ايران) يعنى كسانى كه اظهار ندامت كرده بودند، در طول سى سال، تمام فضاهاى سياسى و ايدئولوژيك رژيم را در اختيار داشتند. اين افراد كه فن بيان استالينى را براى خود حفظ كرده اند، به منظور خوش آيند ساواك، به نوعى شما را به جاى استالين قرارداده اند و چاپلوسانه از همان زبان استفاده مى كردند.» (۱۹۶)تلاش آقاى نراقى را براى خراب كردن همه مسائل بر سر چند عنصر چپ واخورده جذب شده به دستگاه رژيم پهلوى نمى توان جز تاثيرپذيرى ايشان از آموزشهاى ضدكمونيستى دانست. البته بايد اعتراف كنيم كه شاه در اين زمينه بسيار صادقانه تر بحث را دنبال مى كند. وى غفلت خود از مسائل جامعه را ناشى از عوامل مختلف دانسته و مى گويد: «-استدلال شما را بخوبى درك مى كنم، اما بايد اضافه نمايم مشاوران انگليسى - آمريكايى ما هم چندان كمكى نكردند.» (ص ۱۹۶)كمترين شناخت از محمدرضا پهلوى در مورد اين مسئله هيچ گونه ترديدى باقى نمى گذارد كه وى به جز خارجى ها اصولاً ارزشى براى هيچ كس حتى ايرانى هاى اطراف خود قائل نبود، لذا بلافاصله به نراقى گوشزد مى كند كه مشاوران آمريكايى و انگليسى چندان كمكى نكردند. اين واقعيتى است كه وى صرفاً براى اين قشر اعتبار قائل بود و تنها از آنها حرف شنوى داشت. براى نمونه خانم فريده ديبا در خاطرات خود در اين زمينه مى گويد: «در اين اواخر (ده سال آخر سلطنت) به حرف هيچ خيرخواه و مصلحى گوش نمى كرد، همه را احمق و كودن و خرفت و نادان و بى اطلاع و عقب افتاده مى ديد. طفلك برادرزاده عزيزم رضا (قطبى) كه فردى حاذق و مطلع و دلسوز بود، مرتباً نسبت به دور شدن محمدرضا از واقعيت هاى اجتماعى ايران به او هشدار مى داد. اما محمدرضا پس از آن كه يكى دو بار عريضه هاى رضاى عزيز(قطبى) را ملاحظه كرد، به فرح گفت: «به اين جوجه كمونيست بگوييد مِن بعد در امور سياست دخالت نكند!» محمدرضا هر كس را كه نمى پسنديد، كمونيست يا ديوانه مى ناميد. هيچ نداى مخالفى را تحمل نمى كرد.» (دخترم فرح، ترجمه الهه رئيس فيروز، انتشارات به آفرين، ص ۳۳۲)
    اين امر جعل آشكار تاريخ خواهد بود اگر ادعا كنيم عناصر واخورده چپ توانسته بودند به محمدرضا پهلوى نزديك شوند. آنان صرفاً توانسته بودند در سال هاى آخر عمر سلطنت در ايران به دفتر فرح ديبا راه يابند و اين در حالى بود كه عمده اطرافيان شاه را عوامل بومى آمريكايى و انگليسى تشكيل مى دادند. افرادى چون هويدا، علم، شريف امامى، نصيرى و ... بيشترين نقش را در ترويج پديده شوم چاپلوسى و چاكرمآبى در دربار داشتند. اينان كه ذلت بارترين رفتارهاى تملق آميز را حتى نسبت به افراد خردسال خانواده پهلوى از خود بروز مى دادند در برابر سياست هاى آمريكايى ها و مستشاران آنها در ايران هيچ گونه اراده اى از خود نداشتند. اين كه آقاى نراقى به رغم واقف بودن به روابط حاكم بر آن دوران كه شاه نيز در پاسخ به ادعاى ايشان صراحتاً به آن اشاره دارد، نقش مشاوران آمريكايى و انگليسى و نزديك به ۵۰ هزار مستشار مستقر در ايران و مسلط بر همه امور جامعه را ناديده مى گيرد و مى خواهد تمام ضعف ها را متوجه چپ هاى توبه كرده و جذب شده به مراكزى چون راديو و تلويزيون، روزنامه كيهان و... نمايد، قابل مطالعه است. هر چند انگيزه ايشان در تبرئه حاميان خارجى (غربى) شاه و چهره هاى بارز دربار (به عنوان عوامل بومى غربى) مقوله اى نيست كه بدون تحقيق نيز براى خواننده كتاب قابل درك نباشد.
    http://www.sharghnewspaper.com/831212/html/hist.htm
    + نوشته شده در  چهارشنبه 19 اسفند1383ساعت 23:10  توسط رضا  | 

    احسان نراقى
    محمدجواد روح
    در روز هايى كه امواج انقلاب اسلامى خيابان هاى تهران را در مى نورديد، مردى ميانسال هر چند هفته يك بار راهى كاخ نياوران مى شد تا با «آن كه بايد برود» ملاقات كند. «احسان نراقى» كه از شهريور ۵۷ و پس از جمعه خونين تهران، ديدار هايش با محمدرضا شاه پهلوى آغاز شد، روزى به خاطر اعتصاب رانندگان دفترش و روزى به خاطر مسائل امنيتى، با خودرويى گذرى به كاخ شاه مى رفت. نراقى كه سال ها در «موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى» پيامد هاى توسعه آمرانه محمدرضا شاه بر جامعه ايران را بررسى كرده بود و پس از آن در بنياد فرح، ديدگاه هايش را به ملكه پهلوى ارائه كرده بود، تا قبل از مهر ماه ۵۷ فرصت آن نيافت تا شاه را از واقعيات جامعه اى كه بر آن حكم مى راند، آگاه كند. اين جامعه شناس ميانه رو در مصاحبه اش با «شرق» مى گويد: «شاه تا زمانى كه با هلى كوپتر از بالا تظاهرات گسترده مردم تهران در ۱۷ شهريور را نديده بود، چشمانش بر واقعيات كور و گوش هايش كر بود.» از اين روست كه نراقى در مصاحبه اش مى گويد: «شاه بدبخت شد. چون تحمل هيچ بزرگى اعم از روحانى و روشنفكر و يا انتشار هيچ انتقاد و يا اطلاعات واقعى چه از رسانه هاى آزاد، چه نمايندگان واقعى مردم در مجلس و حتى دستگاه اطلاعاتى خود را نداشت.» نراقى در روز هايى با شاه ملاقات مى كرد كه او واقعيات را نه تنها مى ديد كه طعم تلخ بى توجهى خود به آن را مى چشيد. از اين روست كه نراقى مى گويد: «در ديدار آخر، شاه آشكارا گيج و سردرگم بود. هيچ تصميمى نمى توانست بگيرد. نامه هايى كه مسئولان رژيم به او مى دادند تا امضا كند و دستور دهد، همان طور روى ميزش مانده بود.» جامعه شناس كهنسال كه حالا ۷۵ سالگى را هم پشت سر گذاشته، پس از انقلاب سه سالى را به عنوان يكى از مرتبطان با دربار در زندان گذراند. او مدتى هم قبل و بعد از انقلاب مسئول اداره جوانان سازمان يونسكو و رايزن فرهنگى اين نهاد بين المللى در آسيا بوده است. نراقى در كتاب «از كاخ شاه تا زندان اوين» كه در سال ۱۹۹۱ به زبان فرانسوى در پاريس منتشر كرد، جزئيات ديدار هاى خود با شاه و همچنين دوران زندان خود پس از انقلاب را شرح داده است. در اين مصاحبه هرجا نامى از كتاب نراقى برده مى شود، منظور همين كتاب است كه از سال ۷۲ تاكنون پنج بار به فارسى چاپ شده است.


    •آقاى نراقى! شما فكر مى كنيد شاه شخصاً چه ويژگى هايى داشت كه زمينه سقوط او را فراهم كرد؟
    اول اينكه اگر ما به گذشته شاه رجوع كنيم، مى بينيم كه به شكلى عجيب تحت تاثير پدرى قدرتمند بوده است. شخصيت قوى رضاشاه به شدت بر محمدرضا تاثير داشت. رضاشاه تمامى حركات پسرش را تحت كنترل داشت و جاى هيچ گونه ابتكارى براى او باقى نمى گذاشت. اين مسئله نه فقط در دوران كودكى محمدرضا كه حتى پس از بازگشت وى از فرنگ كه ديگر فردى بالغ و تحصيلكرده محسوب مى شد، وجود داشت.
    •مدت بازگشت محمدرضا از اروپا تا مرگ پدرش چه قدر طول كشيد؟
    ۱۸ ساله بود كه برگشت. فكر مى كنم ۳ سال طول كشيد...
    •در اين مدت محمدرضا هيچ نقش مهمى ايفا نمى كرد؟
    نه؛ او شخصاً كارى نمى كرد. فقط رضاشاه او را به جاهاى مختلف مى برد و از نزديك امور مملكتى به ويژه ارتش را به او نشان مى داد. همين مسئله باعث شده بود كه محمدرضا از پدرش بياموزد كه مسئله مهم براى يك شاهزاده «آموزش نظامى» است. در اين مورد من خاطره اى دارم. يك روز صبح در دفتر فرح نشسته بوديم. رضا (رضا پهلوى، وليعهد شاه) در را نيمه باز كرد و ديد مادرش تنها نيست. در را بست و رفت. چند لحظه بعد «اديب هويدا» رئيس دفتر فرح آمد و در گوش فرح گفت كه وليعهد مى خواهد شرفياب شود. فرح گفت: «حالا باشد.» وقتى از در بيرون رفت، به فرح گفتم: «قربان! چرا نمى گذاريد وليعهد بيايد و در جلسات ما بنشيند؟ چرا كه صحبت هاى ما درباره بنياد فرح، همه مسائل فرهنگى و اجتماعى است، افراد برجسته اى اينجا حضور دارند. آشنايى با اين مباحث و شناخت روشنفكران براى وليعهد خوب است.» فرح در پاسخ بدون اعتقاد به اين مطلب گفت: «اعليحضرت گفته اند براى وليعهد فقط آموزش نظامى!»
    گفتم: «وليعهد كه قرار نيست فقط «فرمانده كل قوا» باشد. بلكه قرار است شاه باشد و به همين خاطر لازم است كه به همه مباحث وارد باشد.» فرح گفت: «ولى اعليحضرت فقط تربيت نظامى را لازم مى دانند.»
    •يعنى محمدرضا تحت تاثير همين آموزه هاى پدر، وقتى به سلطنت رسيد، هيچ ديدگاه سياسى روشنى نداشت؟
    نه.
    •مطالعات و آموزش هايش در اروپا هم حاصلى نداشت؟
    آخر مگر مطالعاتش در اروپا چه بود؟ حتى دوره دبيرستان را هم تمام نكرد. فقط زبان فرانسه را به خوبى ياد گرفته بود و ورزش مى كرد. مباحث فلسفى و علمى و اجتماعى را نديده بود. براى اينكه تا به سن بلوغ رسيد، رضاشاه او را برگرداند ايران. مطالعاتش به گونه اى نبود كه به فرهنگ غربى مسلط شود. فقط زبان ياد گرفته بود.
    •غير از اين مسائل در دوران تحصيل در اروپا، چه مسئله اى بر شاه تاثيرگذاشت؟ ظاهراً «ارنست پرون» خيلى موثر بود...
    همان زندگى و مدرنيته غربى بود كه بر او تاثير داشت. ارنست پرون هم كه يك غيرايرانى بود و طبيعتاً محمدرضا را به سمت مباحث غربى مى كشاند. از اين رو محمدرضا به مدرنيته غربى توجه داشت و نه مباحث شرقى و اسلامى. استادان ديگر محمدرضا هم خيلى اثر محدودى بر او داشتند. به حرف اين استادان گوش نمى كرد چون بيشتر مجذوب غرب بود.اگر محمدرضا به فرهنگ ايرانى اعتقاد داشت، نسبت به روحانيت اين نظر منفى و تحقير آميز را نمى داشت.
    •اين نكته اى است كه شما در ملاقات اول خودتان با شاه هم مطرح كرده ايد و از او به خاطر برخورد نامناسب با روحانيت انتقاد كرده ايد. اين در حالى است كه شاهان قبلى چنين برخوردى با روحانيت نداشتند. اصولاً در آن زمان جامعه ايرانى داراى دوپايه مرجعيت و سلطنت شناخته مى شد و شاهان سعى داشتند اين رابطه را توام با احترام نگه دارند. به نظر شما چرا شاه به اين مسئله بى توجه بود؟
    به خاطر اينكه تحمل درك ديگرى را نداشت. هر كس ديگرى كه حرفى مى زد، براى شاه تبديل به دشمن مى شد.
    •و در اين مسئله ميان روحانى و روشنفكر هم فرقى نمى گذاشت...
    همين طور است. چه با روحانيون و چه با روشنفكران همين موضع را داشت. جز آنچه خودش فكر مى كرد، تحمل عالم ديگرى برايش سنگين بود. چون اصولاً اهل گفت وگو با هيچ انديشمندى نبود.
    •آقاى دكتر! همان طور كه شما گفتيد محمدرضا مدت كوتاهى پس از بازگشت به ايران، در سال ۱۳۲۰ به مقام شاهى رسيد. با توجه به نكاتى كه شما اشاره كرديد مثل تربيت صرفاً نظامى و غيرسياسى توسط پدر، طبيعتاً او به آدم هاى باتجربه و به اصطلاح رجال سياسى محتاج مى شد. در آن دوران چه كسانى مطرح بودند و شاه با هر كدام از آنها چه برخوردى داشت؟
    به افرادى مثل قوام و مصدق با سوءظن نگاه مى كرد.
    •دليلش چه بود؟
    به خاطر اثر منفى پدرش. محمدرضا اصولاً به افراد مسن نگاه منفى داشت و راحت نبود. آنها را بيگانه از خود مى دانست. چرا كه فكر مى كرد مى خواهند مثل پدرش كارى يا مسئله اى را به او تحميل كنند. به همين خاطر قلباً از افرادى نظير قوام و مصدق دورى مى كرد و با آنها نمى جوشيد.
    •البته عملاً مجبور شد در دوره هايى دست به دامن همين پيران شود.
    اين ديگر اجبارى بود. مثلاً رزم آرا كه رئيس ستاد بود را به نخست وزير تبديل كرد و اجباراً با او مى ساخت. البته همچنان سوءظن و ترديد داشت كه مبادا رزم آرا از موقعيت خود سوءاستفاده كند و كارهايى انجام دهد.
    •آيا در عين حال كه بالاجبار پيران را تحمل مى كرد و با آنها كار مى كرد، برنامه اى را هم براى حذف آنها به اجرا درنمى آورد؟
    بدون شك افكارى در ذهنش بود.
    •يعنى از اول چنين پروژه حذفى در ذهنش وجود داشت؟
    به اين درجه نه. مثلاً براى بركنارى مصدق دير به فكر افتاد. اما در مورد قوام، از اول مشكل داشت و يا دكتر امينى را از اول نمى خواست. اصلاً از آدم هاى قوى بدش مى آمد. عامل بدبختى اش هم همين بود.براى اينكه در مواقع حساس از اين قبيل اشخاص كار ساخته بود.
    •در صحبت هايى كه پس از كودتاى ۲۸ مرداد از شاه در مورد مصدق آمده، يك كينه اى نسبت به او ديده مى شود. در يكى از ملاقات هاى شما با شاه هم اين مسئله مطرح بود...
    اما در ابتدا شاه نسبت به مصدق خيلى احترام داشت.
    •چرا؟ بالاخره او هم مثل قوام و بقيه پير بود!
    بله. ولى در عين حال مصدق در آن دوره به يك رجل ملى تبديل شده بود و صاحب نيرويى بود كه شاه را ناچار به همراهى با خود مى كرد. به خاطر اينكه مصدق را با ميانجى گرى دكتر غلامحسين، پسرش و به وسيله ارنست پرون از زندان بيرجند در زمان پدرش نجات داده بود و به قدرشناسى مصدق تا حدى اطمينان داشت و با حسن نيت به او نگاه مى كرد.
    •شاه از چه موقع نسبت به مصدق احساس خطر كرد؟
    از وقتى كه نخست وزير شد.
    •از وقتى كه اختلاف به وجود آمد يا از وقتى كه مصدق نخست وزير شد؟
    از وقتى كه نخست وزير شد.
    •پس شاه دوست داشت كه مصدق چه جايگاهى داشته باشد؟
    فكر مى كرد مصدق آمده كه امتياز بگيرد و به خاطر آنكه شكل حكومت قبل از مصدق «مطلقه شاه» بود، هرچه مصدق مى خواست به نظر شاه زيادى مى آمد و فكر مى كرد كه مصدق به دنبال كسب همه قدرت و حذف اوست. چون ارزش و اهميت نقش مصدق را به عنوان رهبر ملى درك نمى كرد.
    •چنين نگاهى چه تاثيرى بر موضع شاه نسبت به هواداران مصدق پس از كودتاى ۲۸ مرداد داشت؟ به اعضاى جبهه ملى، نهضت آزادى و ديگر پيروان راه مصدق چه نگاهى داشت؟
    او مطلقاً آدم هاى باشخصيت را كنار مى زد و با آدم هاى ضعيف دمساز بود و نه افراد قوى. به همين خاطر از همه نهضتى ها و ملى ها هم بيزار بود.
    •مثلاً نگاهش به شخص مهندس بازرگان چگونه بود؟
    كاملاً مخالف بود.
    •هيچ وقت مخصوصاً آن اواخر به اين نقطه نرسيد كه مهندس بازرگان را به كار بگيرد؟
    ابداً.
    •حتى پيشنهاد هم نكرد؟
    نه. فكر نمى كنم. اصلاً شاه در خط بازرگان نبود.
    •در مورد اعضاى جبهه ملى چطور؟ مثل دكتر سنجابى و ديگران.
    كمى در خط ملى ها بود.
    •مثلاً چه كسانى؟
    مثلاً اللهيار صالح را دوست داشت. ميانه اش با سنجابى هم بد نبود. ولى خب، وضع به گونه اى شد كه نمى توانست با آنها كار كند. ضمن آنكه آنها هم قدرتى نبودند. اين روحانيت بود كه قدرت اصلى را داشت. شاه هم اين مسئله را فهميده بود و مى گفت: «مليون كه قدرتى نيستند. اصل كار روحانيت است.» در همين مورد من به او گفتم درست است كه امروز رهبرى اعتراضات با روحانيون است اما فراموش نكنيد كه خميرمايه و محتواى اعتراضات از مليون و سوابق مبارزاتى آنها ناشى مى شود. متوجه نبود كه سوابق مليون با نفوذ اجتماعى و مذهبى روحانيون اين جنبش را به وجود آورده اند.
    •قبل از اينكه روند انقلاب هم خيلى بالا بگيرد، سه تن از چهره هاى فعال جريان هاى ملى (آقايان داريوش فروهر، بختيار و سنجابى) نامه اى به شاه نوشتند و از او خواستند تا به قانون اساسى برگردد و چارچوب هاى قانونى را رعايت كند. شما در ديدارهايتان به شاه در زمانى كه انقلاب اوج گرفته بود، چند بار به اين نامه اشاره كرده ايد و يادآور شده ايد كه چهره هاى ملى قبلاً اين مسائل را يادآور شده بودند. واكنش شاه به اين مسئله چه بود و فكر مى كنيد چرا در مقطعى كه آن نامه منتشر شد، شاه هيچ توجهى به آن نشان نداد؟
    او به طور كلى به اين مسائل توجه نداشت. بحث شاه هم اين بود كه آمريكايى ها به اين نامه توجه داشته اند، وگرنه به خود نامه توجهى نداشت. دليلش هم آن بود كه شاه به اپوزيسيون و كلاً جريانات سياسى اعتقاد نداشت و آنها را در درجه اول در ارتباط با نفوذ خارجى ها مى دانست.
    •اما با وجود چنين نگاهى، طيفى از روشنفكران به دربار وصل شده بودند كه مهمترين آنها بنياد فرح بود كه خود شما هم در آن عضويت داشتيد.
    خب، ما هم عده محدودى بوديم.
    •چه كسانى بودند؟
    دكتر حسين نصر بود كه البته وارد مقولات سياسى نمى شد. خيلى محافظه كار بود. رضا قطبى بود. هيات امنا شامل دكتر زرين كوب، نادرپور، آقاى جلال آشتيانى (فيلسوف) بود. ولى اينها رابطه نزديكى با دربار نداشتند. من و قطبى كه پسرعمه فرح بود با فرح راحت تر و نزديك بوديم. به جز من و قطبى، ديگران وارد مقولات سياسى و فكرى نمى شدند. ما استثنا بوديم. تعدادمان هم خيلى محدود بود.
    •موضع شاه در مورد روشنفكرانى كه به فرح نزديك بودند، چه  بود؟
    مسخره مى كرد، قبول نداشت. هيچ اعتقادى به افكار ما نداشت. با تمسخر از ما سخن مى گفت.
    •پس چه شد كه شما را اواخر دعوت مى كرد كه با او ديدار كنيد؟
    اين بعد از ۱۷ شهريور بود. با هلى كوپتر رفت بالاى شهر و جريان تظاهرات را در ميدان ژاله ديد.
    •يعنى ۱۷ شهريور خيلى روى شاه اثر گذاشت؟
    خيلى. بعد از اين قضيه بود كه شاه حاضر شد چنين ملاقات هايى را انجام دهد. پيش از اين شاه اصرار فرح را براى انجام ملاقات من با شاه كه از فروردين ۵۷ آغاز شده،  نمى پذيرفت اما در شهريور ماه پس از بازگشت از سفر شمال بود به من پيغام دادند كه مى توانى ملاقات كنى .شاه در جريان ملاقات اول از صراحت من خوشش آمد و باعث شد تا زمان خروجش از ايران در ۲۶ دى ماه ۵۷ چندين ملاقات انجام دهم. البته مواضع مرا هم عمدتاً نپذيرفت.
    •چرا فرح اصرار داشت شما با شاه ملاقات كنيد؟
    هم فرح و هم قطبى اصرار داشتند .چرا كه آنها از نحوه افكار من در ملاقات و جلساتى كه داشتيم آگاه شده بودند. فرح به شاه مى گفت كه مشاوران قبلى شما باعث شده اند شما به اين وضعيت دچار شويد و به همين خاطر لازم است از نظريات جديدى آگاه شويد.
    •شاه از ميان نخست وزيرانى كه داشت، چه تيپى را مى پسنديد؟
    آن آخرى «جمشيد آموزگار». چون كاملاً در مشتش بود. او كسى را مى خواست كه صددرصد در دستش باشد.
    •يعنى شما فكر مى كنيد «اميرعباس هويدا» را هم قبول نداشت؟
    نه. چون هويدا رندى ها و زيركى هايى را داشت كه براى شاه خوشايند نبود.
    •مثلاً چه زيركى هايى؟
    دنيا را درك مى كرد. شناخت خوبى از جهان و روابط آدم ها داشت. همين باعث شد كه شاه فكر كند اين زرنگى ها براى او خطرناك است. البته هويدا هم سعى مى كرد در برابر شاه فهم و علم خود را كمتر از آنچه بود نشان دهد تا عامل سوءظن بيشتر شاه نشود.
    •من فكر مى كنم حتى «اسدالله علم» را هم اواخر تحمل نمى كرد...
    موضوع علم جدا بود. از بچگى با هم بودند و يكى از پنج نخست وزيرى بود كه بر شاه تاثيرگذار بود. علم را از خودش مى دانست و چالش سياسى چندانى با او نداشت. ضمن آنكه علم تا مى توانست چاپلوسى شاه را مى كرد و خودش را «غلام» شاه مى ناميد. «منوچهر اقبال» هم همين طور بود اما شاه اواخر اقبال را هم قبول نداشت. بقيه نخست وزيرهايش را هم قبول نداشت و آنها را «تحميل روزگار» مى دانست.
    •گفتيد ۵ نفر از نخست وزيرها بر شاه تاثيرگذار بوده اند. آن ۴ نفر ديگر غير از علم چه كسانى بودند؟
    قوام السلطنه، مصدق، رزم آرا و دكتر على امينى. اينها روى شاه اثر داشتند.
    •هركدام چطور اثرگذار بودند؟
    هركدام به يك شكل. رزم آرا فردى نظامى بود و از نظر نظامى تاثيرگذار بود. قوام السلطنه يك رجال قديمى بود و از مصلحت ملى مى گفت. مصدق هم مظهر ملت ايران بود و از استقلال، آزادى و دموكراسى دفاع مى كرد.
    •امينى چى؟
    امينى هم سعى داشت نوعى ليبراليسم را اشاعه دهد.
    •چه فضايى باعث شد امينى در اوايل دهه ۴۰ روى كار بيايد؟ چون ظاهراً شاه كاملاً مخالف بود.
    آمريكايى ها خواستند.
    •يعنى فقط به خواست آمريكا بود؟
    بدون اينكه آمريكا بگويد، شاه حس كرد كه آمريكايى ها از نخست وزيرى دكتر امينى استقبال مى كنند.
    •يعنى شاه خواست آمريكا را حتى بر خواست خودش ارجح مى دانست؟
    اصلاً شاه هرچه بود، به خواست خارجى ها بود. البته تلاش مى كرد به شكلى خواست خودش را عملى كند ولى به خارجى ها نشان دهد كه خواست آنها هم همين است. مثلاً جمشيد آموزگار كه نخست وزير شد و شاه چون تحت كنترلش داشت، از او خوشش مى آمد اما در عين حال، برادر «جهانگير آموزگار» بود كه در آمريكا به  سر مى برد و يكى از مشاوران «جيمى كارتر» دوست نزديك او بود. شاه فكر مى كرد كه از طريق نخست وزير شدن آموزگار به آمريكايى ها نزديك مى شود و مى تواند آن مخالفت ها و انتقادها را جبران كند.
    •چه انتقادهايى را مى خواست جبران كند؟
    كارتر به حقوق بشر توجه داشت. روز اولى كه وارد كاخ سفيد شد، از زندانى بودن «ساخاروف» عالم اتمى شوروى اظهار تاسف كرد و آزادى او را به شهروندان شوروى جداً توصيه كرد. اصولاً كارتر همكارانى را براى خود انتخاب كرد كه از مبارزان ضدجنگ ويتنام بودند. اين افراد عموماً به چند موضع شاه ايراد داشتند: يكى مسئله فساد مالى خانواده و نزديكان شاه، ديگرى نبود آزادى هاى سياسى در ايران، همچنين خريد اسلحه بى حساب از خارج و حتى خود آمريكا مورد انتقاد آنها بود. شاه فكر مى كرد تمامى اين مسائل را مى تواند با زد و بند و گفت وگو حل و فصل كند و به همين خاطر هم خيال مى كرد اگر جهانگير آموزگار دوست مشاور كارتر است، مى تواند از طريق او مسائل را حل كند.
    •برگرديم به امينى. تحليل شما از موضع شاه نسبت به امينى چيست و فكر مى كنيد او چه كارهايى انجام داد كه به استعفاى امينى منجر شد؟
    گزارش هاى وزارت خارجه آمريكا نشان مى دهد كه شاه از اول با امينى مخالف بود. در نهايت هم شاه يك سفر به آمريكا رفت و به آمريكايى ها اعلام كرد كه من هر چه شما بخواهيد اجرا مى كنم البته بدون امينى.
    •يعنى اصلاحات را خودش در دست بگيرد؟
    بله. مهمترين موضوعى كه آن زمان براى آمريكايى ها مهم بود، «اصلاحات ارضى» بود. شاه گفت كه من اصلاحات ارضى را اجرا مى كنم و كرد. يعنى ارسنجانى را كه وزير كشاورزى دولت امينى و آغازگر اصلاحات ارضى بود، در كابينه علم ابقا كرد و دنبال او رفت.
     
    087687.jpg
    •از ارسنجانى نام برديد. شما در كتابتان اشاره كرده ايد كه در همان ملاقات اول با شاه به او گفته ايد: «عاملى كه باعث شد روحانيت به چنين موقعيتى در ميان مخالفان سياسى شما برسد، اين است كه در سفر خودتان به همراه ارسنجانى به قم، رفتار و گفتار مناسبى با روحانيون نداشتيد.»
    بله. برخورد بدى داشت. چون قدرت خيلى زود بر او غلبه مى كرد. به جاى آن كه از قدرت به عنوان يك ابزار استفاده كند تا قدرت به  دست مى آورد، مثل اين كه كور مى شد. در مورد روحانيت هم همين طور بود. چون روحانيت را از لحاظ تاريخى، سنتى و ملى درك نمى كرد. به همين جهت، به روحانيت مثل يك نيروى مزاحم نگاه مى كرد. سمبل روحانيت را هم افرادى مى دانست كه مظهر روحانيت بودند و آنها را هم تحت تاثير منافع شخصى، فشارهاى خارجى و نظريات مختلف مى ديد. نگاه نمى كرد كه اينها جمعى را اداره مى كنند و پيروانى دارند. از اين زاويه به روحانيت نگاه نمى كرد.
    •شما فكر مى كنيد اگر شاه مى خواست اصلاحات را انجام دهد و در عين حال احترام روحانيت را داشته باشد، چگونه بايد برخورد مى كرد؟
    برخورد معقول. مثلاً قبل از سال ۴۲ با افراد معقولى ارتباط داشت كه آنها رابط او با مراجع بودند. مثلاً مدتى عبدالله انتظام، مدتى صدرالاشراف، مدتى قائم مقام رفيع اينها آدم هايى ورزيده و آشنا به مسائل حوزه بودند و وقتى نزد علما مى رفتند، علما آنها را تحويل مى گرفتند. سيستم علما اين است كه مى بينند با طرف مقابل تا كجا مى توانند تعامل كنند درجه صميميت، سلوك معقول و صراحت روحانيت به رفتار و شخصيت طرف مقابل بستگى دارد. وقتى مى بينند طرف مقابل شخصيت ضعيف و پايينى است به شكل بسته با او برخورد مى كنند. آن آدم هايى كه مورد احترام علما بودند، بعد از سال ۴۲ كنار گذاشته شدند، چرا كه شاه به دنبال ماجراى ۱۵ خرداد و تبعيد آقاى خمينى مغرور شد و گفت كه ديگر اين افراد نباشند و به جاى آنها ساواك باشد. برخورد ساواك هم محترمانه نبود. «نعمت نصيرى» رئيس ساواك كه مى دانست شاه از اين كه كسى دشمنش را تحقير كند، خوشش مى آيد، برخورد تحقيرآميز با روحانيت را به آنجا رسانده بود كه حتى به جاى آن كه مقام هاى عالى ساواك و يا خودش به ديدار علما بروند، مسئول ساواك قم را به ملاقات آنها مى فرستاد. بدين ترتيب شاه از همان روز اول و ۱۵ سال قبل از انقلاب، خودش تخم خصومت با روحانيت را كاشت. شاه، روحانيت را نسبت به خودش سست و بددل كرد. روحانيون به افراد داراى برخورد مدنى روى خوش نشان مى دهند. مثلاً دكتر امينى آدمى بود كه مدنى برخورد مى كرد و به همين خاطر، روحانيون هم به او اح