درباره چاه مسجد جمكران
درباره چاه مسجد جمكران
ايران / على غفورى
بازنشدن چرخها، از كار افتادن سيستم هاى الكترونيكى ، عمل نكردن به موقع ترمزها، تركيدن لاستيك ها به دليل فرسودگى و دهها عامل ديگر كه همگى كم اهميت و قابل جبران اند امانشانه هاى نزديك شدن «خطر» بزرگترى را به ما گوشزد مى كنند.
اين اتفاقات اگرچه تاكنون خوشبختانه منجر به تلفات نشده اما مى تواند با اندكى بدشانسى منجر به فاجعه اى مانند سقوط هواپيما به داخل رودخانه، اصابت آن با كوه و يا سقوط به داخل جنگل شود.
از طرف ديگر تأخيرهاى مكرر و يا لغو پروازها همگى افزايش مشكلات دراين بخش را نشان مى دهد.
دليل بروز مشكل در صنعت هوايى
در دهه ۵۰ به دنبال افزايش بى سابقه قيمت نفت در بازارهاى جهانى و به دنبال آن رشد درآمد ارزى ايران، رژيم گذشته اقدام به خريد دهها فروند هواپيماى مدرن و گرانقيمت بويينگ در انواع ۷۴۷ ، ۷۰۷ ، ۷۳۷ و ۷۲۷ كرد. اين هواپيماها همگى آمريكايى بوده و در زمان خود «بهترين هاى » صنعت هوانوردى محسوب مى شدند. اين هواپيماها تا ۵ سال كوچكترين هزينه اى براى دولت در بر نداشتند اما از اواخر دهه ۵۰ به دنبال انقلاب ايران و تحريم كشور توسط آمريكا، تأمين قطعات اين هواپيماها بامشكل جدى روبرو شد. ورود تعداد محدودى ايرباس و فوكر نيز در سالهاى ۵۸ تا ۸۱ نتوانست چندان چاره گشا باشد چرا كه تنها ۱۴ فروند هواپيما طى اين مدت خريدارى شد حال آنكه بويينگ ها اكنون حدوداً ۲۰ تا ۳۰ سال عمر داشتند و قدرت جابه جايى هواپيماهاى جديد با مدلهاى آمريكاى قابل مقايسه نبود از طرف ديگر توپولوف هاى اجاره اى ۱۵۴ نيز (بويژه پس از چندمورد سقوط) در جامعه مقبوليتى نيافتند. مصرف بالاى سوخت، ظاهر نامناسب، سر و صداى كابين و آلايندگى آنها سبب شده بود تامردم آنها را غيرايمن فرض كنند حال آنكه به گفته كارشناسان ايمنى آنها از فوكرهاى هلندى و يا هواپيماهاى با ۳ دهه عمر بيشتر بوده است.
رشد قابل توجه تقاضا
اين در حالى بود كه تقاضا براى سفرهاى هوايى در ايران به شدت روبه افزايش گذاشت. ايران كه در سال ۵۷ كشورى با ۳۶ ميليون جمعيت ، ۱۷ميليون «شهرنشين » داشت در ابتداى دهه ۸۰ با جمعيتى بالغ بر ۶۲ ميليون نفر (با حدود ۷۰درصد جمعيت شهرنشين) حداقل معادل ۳برابر سال وقوع انقلاب، تقاضا براى خدمات مختلف از جمله خدمات حمل ونقلى داشت. بخش هوايى نيز نظير بخش ريلى و جاده اى از اين قاعده مستثنى نبود.
مردم ايران بويژه در ۱۰سال گذشته با رشد قابل توجه درآمدهاى سرانه ديگر مردمى «كم توقع» و با قدرت «خريد پايين» نيستند بلكه امروزه تحت تأثير خبرها، سفرها و رشد درآمد خود به چيزى كمتر از امكانات ساير كشورهاى منطقه رضايت نمى دهند.
ناوگان هوايى ايران در سال ۸۴
در حال حاضر ۲ مسأله تحريم و «غيرواقعى بودن قيمتها» سبب شده تا نوسازى ناوگان هوايى طبق روال عادى در كشور انجام نشود در نتيجه اقدامات انجام شده در سالهاى اخير براى نوسازى ناوگان چندان مفيد فايده نبوده است و تنها مرز مشكل تا بحران را حفظ كرده است (و سبب شده مشكل صنايع هوايى به مرحله بحران نرسد).
بررسى جدول زير نشان مى دهد ، مهمترين اتفاق در صنعت هوايى كم شدن تعداد هواپيماهاى استيجارى و بالعكس افزايش هواپيماهاى ملكى است.
اما تعداد هواپيماها طى اين سالها تقريباً ثابت بوده و مى توان گفت توان عملى جابجايى مسافر كشور حتى كاهش يافته است چرا كه به جاى آنكه هواپيماهاى پهن پيكر و متوسط نظير ۷۴۷ و ايرباس ۳۱۰ و ۳۲۰ جانشين مدلهاى قديمى آن در ايران شود هواپيماهايى نظير فوكر ، مك دانل داگلاس و يا انتونوف به ناوگان كشور پيوسته است.
از طرف ديگر بررسى جداول نشان مى دهد كه هواپيماهاى استيجارى اگرچه به شدت كاهش يافته اند اما مطابق قانون برنامه سوم (كه بايد كلاً مبدل به هواپيماهاى ملكى مى شدند) اين نوع هواپيماها از ناوگان ايران خارج نشدند.
متوسط عمر ناوگان ايران كاهش يافته است
متوسط عمر ناوگان هوايى ايران از ۲۲ سال در سال ۸۲ به ۱۷سال در سال جارى كاهش يافته كه بايد تا سال ۸۷ اين عدد به ۱۵ سال برسد (مطابق قانون برنامه چهارم) اين نكته اگرچه مثبت است اما ۲ نكته نبايد فراموش شود اول آنكه متوسط عمر ۱۷ سال هنوز بسيار بالا و غيرقابل قياس با خطوط هوايى درجه اول جهان است و دوم آنكه عمر مفيد هواپيماهاى روس و فوكر كمتر از نوع آمريكايى و ايرباس اروپايى است بنابراين عملاً «عمر ناوگان » نمى تواند فى نفسه ملاك مطمئنى براى قضاوت باشد.
جابه جايى مسافر ديگر در انحصار شركتهاى دولتى نيست
بررسى آمارها نشان مى دهد كه طى سالهاى ۷۸ تا ،۸۳ سالانه بين ۸/۲ تا ۸/۹ ميليون نفر در خطوط داخلى كشور جابه جا شده اند اين در حالى است كه سهم بخش غيردولتى در جابه جايى مسافر از ۱۵درصد در سال ۷۸ به ۳۷/۲ درصد در سال۸۳ افزايش يافته كه اين امر مى تواند به عنوان نكته اى مثبت تلقى شود . اما از آن طرف نبايد فراموش كردكه چون رقم جابه جايى مسافر در كل ثابت بوده بنابراين كاهش سهم دولت عملاً به معناى كاهش قدرت هما و ايران ايرتور است. به عبارت ديگر درحالى كه در ۱۰سال گذشته شاخصهاى مختلف اقتصادى به شدت روبه افزايش گذاشته در اين بخش ما شاهد توقف توان داخلى بويژه در بخش دولتى بوده ايم. اين سكون در بخش حمل بار نيز به چشم مى خورد مثلاً حمل بار هوايى كه در سال ۱۳۷۶ ، ۱۲۵ هزار تن بوده در سال ۱۳۸۳ نه تنها افزايش نيافته بلكه با ۵هزارتن كاهش به ۱۲۰ هزار تن رسيده است.
در مقابل اين عدم رشد، چنانكه ذكر شد ساير بخشهاى كشور به سرعت در حال افزايش عملكرد بوده اند. حتى در بخش حمل و نقل نيز اين مسأله قابل مشاهده است. بطور مثال حمل مسافر در بخش ريلى از ۹/۵ ميليون نفر در سال ۷۶ به ۱۷/۳ ميليون نفر در سال ۸۳ رسيده و يا در بخش مسافر حمل كالاى جاده اى حجم كالا از ۱۹۱ ميليون تن در ۱۳۷۶ به ۳۴۸ ميليون تن در ۱۳۸۲ رسيده است.
پروازهاى خارجى در انحصار خارجى ها
كاهش سهم ايران در پروازهاى خارجى نكته اى است كه متأسفانه تاكنون آنگونه كه بايد، موردتوجه قرارنگرفته است. حال آنكه اكنون مبدل به بزرگترين چالش پيش روى ناوگان هوايى كشور شده است.
فرسودگى ناوگان هوايى كشور بويژه هواپيماهاى ايرلاين اصلى كشور (هما) سبب شده تا ايران بخش بزرگى از سهم جابه جايى مسافر در خطوط خارجى را به خطوط هوايى خارجى نظير امارات اير، خليج اير، بريتيش ايرويز، ك.ال.ام و ايرفرانس واگذار كند. اين درحالى است كه بازار ما در اين بخش به شدت روبه توسعه است.
چنانكه ذكر شد افزايش درآمد سرانه ايران از يكسو و ثابت بودن قيمت دلار و اكثر ارزهاى معتبر جهانى در برابر ريال ازسوى ديگر، سبب شده تا بتدريج سفرهاى خارجى متقاضيان بيشترى پيداكند و به جايى برسد كه ديگر هزينه سفر به كشورهاى همجوار تفاوت قابل ملاحظه اى با سفرهاى داخلى نداشته باشد.
آمارهاى منتشره توسط روابط عمومى وزارت راه و ترابرى در بخش حمل و نقل هوايى نشان مى دهد كه طى ۸ سال اخير تعداد مسافران پروازهاى بين المللى از ۲/۳ ميليون نفر در سال ۷۶ به ۲/۸ ميليون نفر در سال ۷۹ ، ۳/۵ ميليون نفر در سال ۸۱ و ۴/۶ ميليون نفر در سال ۸۳ رسيده است.
اين درحالى است كه سهم بخش غيردولتى از جابه جايى اين تعداد مسافر از ۹/۶ درصد در سال ۱۳۷۸ به ۱۴/۷ درصد در سال ۸۱ ، ۶۲ درصد در سال ۸۲ و ۷۳ درصد در سال ۸۳ رسيده است.
نكته نگران كننده اين است كه بخش بزرگى از اين سهم را خطوط هوايى خارجى به خود اختصاص داده است.
به عبارت ديگر تضعيف هما در اين سال سبب شده كه بسيارى از شركتهاى خارجى كه نام آنها پيش ازاين ذكر شد حداقل نيمى از مسافران كشور را در پروازهاى خارجى به خود اختصاص دهند. اگرچه شركتهايى مانند ماهان و آسمان نيز رشد مناسبى داشته اند.
نمى توان دقيقاً تخمين زد كه كشور سالانه از اين ناحيه چه مقدار زيان مى بيند. اما قطعاً صدهاميليون دلار ارز را به اين ترتيب از دست مى دهيم.
هما، قدرت رو به افول
بخش بزرگى از كاهش قدرت ناوگان هوايى ايران به تضعيف شركت هواپيمايى جمهورى اسلامى (هما) بازمى گردد.
شركت هما كه در سال ۱۳۴۱ با ادغام شركتهاى پارس و ايران تشكيل شد. در ۱۳۵۵ در اوج قدرت خود ۲۵ فروند جت مركب از بهترين هواپيماهاى زمان خود را دراختيار داشت. اين شركت در پس ازانقلاب نيز از رشد بازنماند و با اضافه شدن ۶ فروند ايرباس ۳۰۰ در ۱۳۵۹ به قدرت «بى چون و چراى آسمان ايران»، تبديل شد.
اما از اواخر دهه ۶۰ بتدريج دركنار كهنه شدن هواپيماهاى اين شركت، جانشين مناسبى براى هواپيماهاى آن پيدانشد به گونه اى كه تنها ۶فروند فوكر در ۱۳۶۹ به آن اضافه شد.در دهه ۷۰ وضعيت ناوگان هما بدتر شد. درحالى كه هواپيماهاى بويينگ ،۷۰۷ ۷۲۷ ، ۷۴۷ و ۷۳۷ بتدريج عمرى درحدود ۱۵ تا ۲۰ سال پيدامى كردند. جانشينى براى آنها نبود و ايرباسهاى دست دوم نظير ۶ ايرباس ۱۵ساله تركى (كه اكنون ۲۰ ساله محسوب مى شوند) نه تنها مشكل را حل نكرد بلكه سيل انتقادات را متوجه اين شركت نيز كرد چرا كه ايرباسهاى مذكور اكثراً زمين گير شده بودند. در ۱۳۸۲ هما در ابعاد مختلف عملكرد منفى را نسبت به سال ۸۱ شاهدبود. اين مسائل همگى نشان از آغاز بحران داشت. آمارهاى ارائه شده توسط اين شركت حكايت از كاهش ۷/۹ درصدى مسافر و ۵/۶ درصدى بار در سال ۸۲ نسبت به سال ۸۱ داشت.
خروج ۴ فروند بويينگ در ۱۳۸۲ به دليل غيراقتصادى بودن آنها (عمر بالاى ربع قرن) از نشانه هاى بروز مشكل بود. بررسى صورت مالى شركت هما نيز نشان مى دهد كه حاصل فعاليتهاى «شركت هوايى ما در كشور» در سال ۸۲ ، ۳۱۶ ميلياردريال زيان بوده است. همچنين درمقابل ۶۷۱ ميلياردتومان دارايى دراين سال اين شركت ۲۷۸ ميلياردتومان بدهى داشته است. مجموعه اين عوامل موجب شده تا شركت هما ازنظر تعداد پرواز و تعداد مسافر نسبت به ۸ سال قبل با كاهش روبه رو شود.
نسخه روسى
صنعت هوايى روسيه براى مردم ايران تقريباً ناشناخته است. روسها در اين صنعت سابقه اى درحد همتاهاى غربى خود دارند. سوخو، توپولف، ايليوشين و آنتونوف (اوكراينى) همگى نامهايى با سابقه ۶۰ تا ۷۰ سال هستند. اما مجموعه اقداماتى كه صنايع هوايى غرب در اين مدت انجام داد سبب شد تا محصولات آنها مقبوليت بيشترى در بين مشتريان پيداكند.
ايران نيز از اين قاعده مستثنى نبود. هواپيماهاى توپولوف على رغم ايمنى مناسب درايران مقبوليت نيافتند. اما اين سؤال هنوز هم مطرح است كه اگر هواپيماى روسى با ظاهر بهتر و مدرنتر وجوددارد چرا نبايد خريدارى شود؟ قرارداد خريد هواپيماى توپولف ۲۰۴ كه در فروردين ۱۳۸۳ منعقدشد ازجمله نكاتى است كه هنوز مبهم است. چرا اين قرارداد كه توسط عاليترين مقام هوايى كشور درمسكو امضاشد هنوز اجرايى نشده است؟
توپولوف ۲۰۴ هواپيمايى مدرن و جديد محسوب مى شود كه در برخى محافل از آن به عنوان ايرباس روسى نيز نام برده مى شود. اين هواپيما قرار بود نقش مهمى را در ناوگان هما بازى كند. قيمت اوليه هر فروند از اين هواپيما نيز ۲۰ ميليون دلار تعيين شده بود كه اين رقم حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد قيمت مشابه غربى اين هواپيما است.
آنتونوف ۱۴۰ يا ايران - ۱۴۰ نيز كه هواپيمايى اوكراينى - روسى محسوب مى شود و هم اكنون در صنايع هوايى وزارت دفاع درحال توليداست مى تواند جايگزين خوبى براى هواپيماهاى كوچك مسافرى نظير فوكر ۵۰ و فوكر ۱۰۰ باشد. اما معلوم نيست چرا اين هواپيماها با گذشت ۷ سال از آغاز توليد هنوز در ايران بازارمناسبى نيافته اند. حال آنكه فوكرهاى ۵ تا ۱۰ ساله به سرعت جاى خود را در شركتهاى داخلى بازمى كنند.البته يك نكته نبايد فراموش شود و آن ضعف روسها در خدمات پس از فروش و سيستم هاى الكترونيك محصولاتشان است. اما در صورت تأييد كارشناسان باتوجه به تحريمهاى موجود بهترين كار استفاده از نسخه روسى است.
راه حلى كه فراموش شد
حسن جاجعليفرد سرپرست سابق سازمان هواپيمايى كشورى ۲ سال قبل در مصاحبه اى با «ايران» خبر از يك ايده جديد داد. وى گفت كه مى توانيم در بخش پروازهاى داخلى نيز اجازه ورود به شركتهاى خارجى را بدهيم.
اين راه حل اگرچه به زيان شركتهاى داخلى بود اما براى مردم و مصرف كنندگان مناسب بوده و مى توانست مسأله تحريم و فرسودگى ناوگان را حل كند. اما بعدها برخى كارشناسان پيشنهاد بهترى ارائه كردند كه براساس آن شركتهاى داخلى و خارجى مسيرهاى داخل كشور را با همكارى يكديگر پوشش دهند. براين اساس شركت خارجى به ايران (و يا شركتهاى هوايى ايرانى) امتياز مى دهد تا اجازه فعاليت در مسيرهاى داخلى را داشته باشد و از آن سو بخش عظيمى از تقاضاى بدون پاسخ براى سفرهاى هوايى بدين طريق پاسخ داده شود.
سخن آخر
صنعت هوايى در ايران درحال حاضر با مشكلات پيچيده اى روبه رو است.
تحريم هوايى عملاً اجازه خريد هواپيما از كمپانى اول و دوم هوايى دنيا (بويينگ و ايرباس) را از ما گرفته است.
ازسوى ديگر قيمت بليت در ايران به اندازه اى نيست كه بتواند پاسخگوى هزينه هاى جارى ناوگان باشد چه رسد به به اينكه قرار باشد با خريد هواپيما اقدام به نوسازى هوايى شود.
- در چنين شرايطى اگرچه مى توان با تمهيداتى (نظير رويكرد دوباره به سيستم اجاره به شرط تمليك، خريد هواپيماهاى روسى، خريد ايرباس هاى ۳ تا ۵ ساله و يا جوينت شدن ايرلاينهاى داخلى و خارجى در مسيرهاى داخلى) تحريم را دور زد اما مشكل قيمت گذارى بليت پروازها هنوز برسرجاى خود پابرجا است.
- همچنين ناوگان هوايى ايران در حال حاضر دراثر فرسودگى ارزشى كمتر از يك ميليارد دلار دارد و بايد توسط دولت و حداقل شركت «هما»، بشدت بازسازى شود تا دوباره به عنوان «شركت مادر» ارزشى درخور بيابد.
- نكته مهم ديگر اينكه در بحث هوايى دچار نوعى روزمرگى شده ايم و استراتژى نداريم. درنتيجه همپاى توسعه ناوگان، دريايى و زمينى ناوگان هوايى ما رشد نكرده است. درحالى كه از نظر فرودگاه، پرسنل و تجهيزات وضعيت مناسبى داريم.
- پروازهاى خارجى را ازدست داده ايم و شايد اگر مقاومت شركتهاى خصوصى نظير ماهان نباشد و يا بالعكس تصميمات محدودكننده مانند محدوديت پرواز براى جزاير تركيه، دبى و مشابه آن باشد امتياز خود را در حمل ميليونها مسافر عازم خارج و بالعكس را ازدست بدهيم.
- ايران كشورى پهناور است و وجود مسافتهاى طولانى مردم را وادار مى كند كه به سوى هواپيما بروند. بنابراين مى توان پيش بينى كرد كه اگر هواپيما باشد و خطوط هوايى توسعه يابند جاى ۱۰ ميليون مسافر، مشترى بالقوه بيشترى براى استفاده از هواپيماها هست.
رشد بيوقفه اقتصاد چين كه علت اصلي آن نيروي كار ارزان و توليد سرسامآور محصولات تجاري با قيمت پايين است، آمريكا را به وحشت انداخته و حتي آنان را در تئوري اصلي خود، يعني تجارت آزاد دچار ترديد كرده است.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، روزنامه «چاينا ديلي» در گزارش نوشت: جهش سريع چين به عنوان يكي از بازيگران عمده اقتصاد جهاني، باعث ترديد در تمايل آمريكا براي ادامه تجارت آزاد شده است.
آمريكا حدود شصت سال، از تجارت آزاد به عنوان اهرمي براي پيشرفت در داخل و خارج استفاده كرد. تجارت به نسبت اقتصاد آمريكا در 40 سال گذشته سه برابر شده و هماكنون، تلاشها براي گسترش قوانين تجارت آزاد از كنگره به اروپا و متعاقبا به سطح جهان، ادامه دارد.
سياستهاي آمريكا نشان ميدهد كه تجارت آزاد براي همه كشورهاي دخيل در آن، مفيد و سودآور بوده است اما جهش خيرهكننده چين باعث ايجاد ترس شده؛ ترس از اينكه كشورهاي در حال توسعه به رهبري چين و هند، بازارهاي جهاني را در زمينه شغلهايي با تكنولوژي بالا و مهارت پايين و بازار كار كارخانههايي كه در حال حاضر هم در اختيار دارند را در دست گيرند؛ چين هماكنون بزرگترين صادركننده قطعات الكترونيكي است.
ترس از اين است كه چين، ممكن است به زودي، سود كار، سرمايه و حتي تكنولوژي را كه براي به دست گرفتن اقتصاد جهان كافي است، به دست آورد. براي اطمينان، بايد توجه كرد كه كشورهاي كوچك، سالهاست كه از آمريكا شكايت دارد. آيا چين واقعا ميتواند جانشين آمريكا شود؟
كشور چين حدود 3/1 ميليارد نفر جمعيت دارد و داراي نيروي كاري حدود هفتصد ميليون نفر است. آمريكا در سال گذشته مجموعا 147 ميليون نفر نيروي كار داشت، اما اين تعداد نيرو با توجه به استفاده آمريكا از تكنولوژي پيشرفته بسيار مؤثرتر هستند.
چين از سال 1978، شروع به معرفي نيروهاي بازاري به اقتصادش كرد و از آن زمان، اقتصاد چين هر ساله حدود 4/9 درصد رشد داشته است، به گونهاي كه توليد ناخالص ملي از 147 ميليارد دلار در سال 1978 به 6/1 تريليون دلار در سال گذشته رسيده است، حال آن كه توليد ناخالص ملي آمريكا 75/11 تريليون دلار بوده است.
نشاني ديگر از رشد سريع چين، احداث مترو در 84 شهر اين كشور است. حدود يك دهه است كه اين سؤال مطرح شده كه آيا چين (با بازار اقتصادي سوسياليست با توجه به قانون اساسي خود) ميتواند يك شريك تجاري استراتژيك باشد يا نه، تنها يك جوجه رقيب است؟
«شارلين باشفسكي»، نماينده تجاري آمريكا از سال 1996تا 2000، به اين قضيه اعتقاد دارد كه چين با گرفتن تكنولوژي از ديگر كشورهاي پيشرفته و نوآوريهاي خود، تأثير عمدهاي بر دنيا خواهد گذاشت، به گونهاي كه تاكنون، سابقه نداشته است هيچ كشوري به اين سرعت و وسعت، بتواند جريان تجارت و سرمايهگذاري را در جهان تغيير دهد.
«تد فيشرمن» نيز به تازگي در كتابش به نام «اتحاديه چين» ميگويد: اين كشور به زودي در دو صحنه آمريكا را شكست خواهد داد؛ نخست توليد با دستمزد كم و دوم، صنعتي با تكنولوژي بالاست كه با پيچيدگيهاي غرب برابري ميكند.
در اواخر سال گذشته نيز «پل ساموئلسون»، برنده جايزه نوبل اقتصادي و از حاميان تجارت آزاد، پيشبيني كرد، اقتصاد رو به رشد چين، اين پرسش را براي آمريكا پيش ميآورد كه آيا تجارت آزاد براي آمريكا يك بازي برنده ـ برنده است يا نه؟
وي بر اين باور است كه تجارت آزاد، باعث رشد اقتصادي آمريكا پس از جنگ جهاني دوم بوده، اما رقابت از طرف خارجيان، كاهش دستمزدها در شغلهاي غيرمهارتي را به دنبال داشت و به تدريج، چين و هند، خود را جايگزين شغلهاي مهارتي آمريكايي كردند. به اين ترتيب، براي اينكه آمريكا بتواند با آنان رقابت كند، نيازمند كاهش دوباره دستمزدها بود. حتي مصرفكنندگان آمريكايي ميتوانستند با قيمت كمتر از اين، كالاهاي چيني را تهيه كنند.
ديگر كارشناسان بر اين باورند كه تجارتهاي چين به وسيله قوانين منظم باهدف ساخت قدرت بينالمللي اين كشور بوده تا بهبود وضعيت اقتصادي.
«كلايد پرستوويتز» از مقامات عاليرتبه سابق دولت ريگان ميگويد: چين در حال ايجاد يك اقتصاد مبتني بر كارشناسي است. اين روش چين، آينده سياستهاي بازرگاني اروپا در قرن 17 است؛ زماني كه پادشاهيها سعي در كاهش واردات و افزايش صادرات و هدايت سرسختانه اقتصاد داخلي براي افزايش درآمد ملي و قدرت در سطح رقابتي داشتند.
سال گذشته كسر تجاري آمريكا نسبت به چين، 162 ميليارد دلار بود.
چين، بزرگترين واردكننده استيل، آهن، مس، قلع، ديگر كالاهاي خام و بسياري كالاهاي نيمهتمام است كه از اين كالاها براي ايجاد يك اقتصاد كارشناسي با ارزش استفاده ميكند تا مازاد سرمايهها را هم وارد چرخه كند.
چين، همچنين بزرگترين صادركننده محصولات الكترونيكي و تكنولوژيكي اطلاعاتي است. اين كشور در سال 2003، حدود 142 ميليارد دلار از فروش چنين محصولاتي، درآمد داشته كه اين ميزان با 39 ميليارد دلار در سال 99، قابل مقايسه نيست.
اين در حالي است كه آمريكا در اين مدت به شدت در حال قرض كردن از چين براي تقويت بدهيهاي ملي خود بوده به صورتي كه در آوريل، بانك مركزي چين، حدود 230 ميليارد دلار از سرمايههاي آمريكا را مسدود كرده بود.
همچنين، در تلاشي از سوي 67 سناتور آمريكايي براي كاهش مازاد تجارت چين بر آمريكا، آنان طرحي جهت اعمال 5/97 درصد ماليات بر كليه كالاهاي چيني ارائه كردند. اين جنگ تجاري با چين و خنثيسازي كه توسط اين كشور صورت ميگيرد، به موافقتنامه تجارت آزاد آمريكاي مركزي دولت بوش هم صدمه زده است.
آقاي نبوي، سوال اول را از انتهاي دولت اصلاحات آغاز مي کنم. چطور از دل دولت آقاي هاشمي که به دنبال توسعه آمرانه بود، دولت آقاي خاتمي به وجود مي آيد، اما از دل دولت آقاي خاتمي، دولتي مثل دولت احمدي نژاد زاييده مي شود؟
آنچه که اتفاق افتاده، بي سابقه نيست و در طول تاريخ معاصر ما تکرار شده است. بعد از مشروطه، کودتاي رضا خان را شاهد بوديم و بعد از نهضت ملي شدن صنعت نفت، کودتاي ۲۸ مرداد . در هر دو مورد ملت ما بعد از يک دوره آزادي و مردم سالاري دچار يک اختناق طولاني شد.
فکر نمي کنيد اين مسئله ناشي از ضعف اصلاح طلبان بود، چه اصلاح طلبان همان دوره و بخصوص اصلاح طلبان اين دوره که دو تجربه اين چنيني را در پيش روي خود داشتند و به طور مداوم چنين خطري را گوشزد مي کردند، اما قادر به جلوگيري نبودند؟
ضعف که طبيعي است. همه ما مشکلات و ضعف هاي زيادي داريم. اما مواردي هم هست که زمينه استبداد را براي يک کشوري که ۲۵۰۰ سال استبداد بر آن حاکم بوده و در دوره های کوتاهي به آزادي و مردم سالاري رسیده، فراهم مي کند. بعد از پيروزي مشروطه و نهضت ملي شدن نفت، ما دوره هاي آزادي داشتيم. اما مردمي که پيشتر يک استبداد سياه طولاني را تحمل کرده بودند، شايد نتوانستند از اين آزادي ،آن طوري که در کشوري که دموکراسي و آزادي در آن نهادينه شده، بهره مند شوند. خود من در خاطر دارم که روز ۲۸ مرداد ۳۲، در منزل مان نزديک خيابان کاخ آن روز که منزل و دفتر کار مرحوم مصدق هم در آن جا بود، خيلي از مردم از موضع اعتراضي که از اين زنده باد و مرده باد خسته شديم، گراني بيداد مي کند ومشکل معيشت حل نشده، در خيابان جمع شده بودند. يعني برخي از مردم موضع تند و خشني نسبت به کودتا نداشتند. يعنی تصور مي کردند آزادي و دموکراسي مشکلاتي چون گراني و معيشت را به وجود آورده و مايل بودند تحولي به وجود بيايد که اين مشکلات حل شود. در کودتاي ۳ اسفند ۱۲۹۹ هم همين طور بود. حتي خيلي از روحانيون بزرگ مثل آيت الله کاشاني هم از آن استقبال کردند. شما دقت کنيد که تبليغات عليه اصلاحات هيچ تفاوتي با اين مسايل نداشت. آن روز تبليغات شاه و هيئت حاکمه اين بود که هرج و مرج وجود دارد، گرانى هست و ... و همه اين ها زير سر دموکراسي و آزادي است. در آن دوره مرحوم مصدق ضعف داشت، مشروطه خواهان ضعف داشتند، جامعه استبداد زده است و وقتي آزادي مي آيد شايد از آن آزادي ها درست استفاده نمی شود.
اين حرف شما قبول که جامعه استبدادزده است.اما اصلاحاتي که از سال ۷۶ شروع شد، اولا دو تجربه مثل مشروطه و نهضت ملي را داشت، دوم آنکه اگر مشروطه خواهان موفق به گرفتن امضاي فرمان مشروطيت و تشکيل پارلمان شدند، و دکتر مصدق موفق به ملي کردن نفت شد، اصلاح طلبان فعلي موفق نشدند بسياري از وعده هاي خود را عملي کنند.
اينکه نتوانستند را من هم قبول دارم، چون قدرت تحقق آن را نداشتند. به دنبال پيروزي حرکت اصلاحي، همه مخالفان اصلاحات در حاکميت متحد شدند و سعي کردند هر حرکت اصلاح طلبانه را در نطفه خفه و خنثي کنند. آنها با امکاناتي که در اختيار داشتند در بسياري از موارد موفق هم شدند. خود من چهارسال در مجلس ششم بودم، نه تنها هيچ طرح و لايحه اصلاح طلبانه، بلکه قوانيني که مي توانست مردم را به اصلاح طلبان و مجلس ششم خوش بين کند، هم تصويب نشد.
چرا مانديد
اگر قدرت نداشتند، چرا در حاکميت ماندند؟
شما اين دوران را مقايسه کنيد با دوران نهضت ملي. مصدق با نخست وزير شدن، اختيار قوه مقننه را داشت، بلافاصله صدا و سيماي آن دوره را هم که فقط صدا بود به طور کامل در دست گرفت. مصدق با قيام ۳۰ تير فرماندهي کل قوا را هم در دست گرفت و حتي از مجلس اختيار قانون گذاري گرفت. اما دولت اصلاحات هيچ کدام از اين ها را نداشت. آن دولت نتوانست در مقابل کودتاي ۲۸ مرداد بايستد، اين دولت هم نتوانست در مقابل اين حرکت کودتاگونه بايستد. يعني با گذشت زمان ما به دوره اي مي رسيم که از آزادي هيچ خبري نخواهد بود ـ که البته اميدواريم اين اتفاق نيفتد ـ و شما متوجه مي شويد که هشت سال اصلاحات چه کارهايي انجام داد، و سنگ بنايي را بر زمين گذاشت که حتي اقتدارطلبان هم نمي توانند استبداد را حاکم کنند. شما ديديد که در اين دوره هم سعي کردند با انتخابات، مشکل اصلاحات حل شود. به طور مثال من برخورد مجلس هفتم با دولت جديد را پيروزي اصلاحات مي دانم.
امامصدق همواره موانعي را که بر سر راهش قرار مي گرفت به طور مستقيم با مردم در جريان مي گذاشت، در حالیکه اصلاح طلبان اين طور نبودند. هرگز به طور شفاف موانع را اعلام نکردند.
يکي از برچسب هايي که به ما زده مي شود، اصلاح طلب حکومتي است که اصلا لفظ غلطي است.اصلاح طلب در همه جاي دنيا حکومتي است. چون اصلاح طلب مي خواهد نظامي را اصلاح کند. اين اصلاح از درون است. اصلاح از بيرون يعني دگرگوني. با اين برچسب اصلاح طلبان نمي توانند حرکتي کنند که اصل حکومت و نظام را بفرستند روي هوا. رييس جمهور زماني مي تواند جلوي کاري را بگيرد که مي گيرد. اگر نتواند و هر روز بيايد در صدا و سيما اعلام کند اين نهاد، اين دستگاه اين کار را انجام داده که چيزي از نظام باقي نمي ماند.
شما فکر نمي کنيد اگر يکي دوبار با قدرت مي ايستاديد، ديگر جرات اين گونه تخلفات را به طور آشکار نداشتند؟
شايد. اما توجه کنيد که امکان نداشت به نام بگويد کسی. هر کسي به حرف ها، حتي حرف هاي آقاي خاتمي توجه مي کرد متوجه مي شد مشکل چيست. مثلا صحبت هاي رييس مجلس و رييس جمهور در مورد انتخابات مجلس هفتم و تحصن نمايندگان که همه امروز مي فهمند نگراني آن ها براي خودشان نبود، بلکه نگران جمهوريت نظام بودند. کار به اين سادگي نيست که يک دستگاه رسمي اسامي ای را معرفي کند که به جاهايي متصلند. اين ها ساده نيست. در ظاهر مي شود گفت اين طور نيست و شما بايد همه را معرفي مي کرديد.
چرا فکر مي کنيد با معرفي آنها نظام به خطر مي افتاد. مگر در ماجراي مهدي هاشمي، آقاي خميني طي نامه اي به آقاي منتظري نگفت که اين مسئله بررسي شود تا دامان شما ازآلودگي ها پاک شود. الان هم همين طور نبود که دامان نظام از آلودگي ها پاک شود؟
شايد هم مي توانست اين طور باشد. مثلا من در استعفا نامه ام هر چيزي را که به عقلم مي رسيد به طور روشن بيان کردم، اما طوري که بعد از پايين آمدن از پشت تریبون مرا به عنوان مفتري دستگير نکنند. به هرحال بايد منافع کلي نظام را حفظ کرد.
حتی نظام مشروطه
اگر اين منافع در تقابل با منافع مردم باشد، چه؟
ما احساس وابستگي به اين انقلاب و نظام داريم. به هر حال روي اين انقلاب سرمايه گذاري کرديم و هزينه داديم. معتقديم کساني پيدا شده اند که مي خواهند واقعيت انقلاب ما را دگرگون کنند. به هر حال چون ما مي دانيم اصل اين انقلاب چه مي خواست، ما نمي توانيم با جواني که اصلا انقلاب را درک نکرده، امام را نمي شناسد و ... و حالا خواهان برخورد با ارکان نظام است، هماهنگ شويم. ما در مقابل انحرافات بايد بايستيم، نه اينکه با اصل آن برخورد کنيم. ما حتي نظام مشروطه را هم نظام بدي نمي دانستيم.
يعني آن زمان هم چنين اعتقاداتي داشتيد؟
بله، ما نبايد فراموش کنيم که حتي تا سال هاي آخر حکومت پهلوي هم شعار انقلابيون اين بود که شاه بايد سلطنت کند نه حکومت. چون معتقد بوديم که دارد قانون اساسي را زيرپا مي گذارد.
اگر چنين اعتقادي داشتيد چرا به سمت مبارزه مسلحانه رفتيد؟
چون شاه آن قدر روي کارهاي خود پافشاري کرد که مردم مجبور شدند آن نظام را سرنگون کنند. توجه کنيد که انقلاب را، نمي کنند، انقلاب مي شود. الان هم اگر کسي تضمين دهد که سيستم بهتري به جاي اين سيستم بيايد، ما قبول مي کنيم، اما ما چنين تصوري نداريم که سيستم بهتري مي آيد.
بحث را به طرف آينده اصلاح طلبان و اصلاحات ببريم. بعد از دور اول انتخابات، يکي از بحث هايي که سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی مطرح کرد اين بود که ما از کليت طرح تشكيل جبهه دموكراسي خواهي خبر داشتيم، اما در جزييات اختلافاتي داريم...
نه اصلا چنين چيزي نيست. ما هيچ اطلاعي از این پيشنهاد نداشتيم، و حتي در جلسه شوراي سياستگزاري دکتر معين هم مطرح نشد.
چطور سازمان مجاهدين به عنوان يکي از دو حزب اصلي حامي دکتر معين و شخص آقاي بهزاد نبوي به عنوان کسي که برخی می گفتند خط دهنده اصلي در پشت صحنه است، از اين مسئله خبر نداشتند؟
واقعيتش اين است که ما خبر نداشتيم.
چطور آقاي تاج زاده به عنوان يکي از اعضاي اصلي سازمان خبر داشتند ولی شما خبر نداشتيد؟
شما مي توانيد از آقاي تاج زاده و آقاي معين بپرسيد که آيا اين مسئله را به اطلاع شوراي سياستگزاري دکتر معين رسانده بودند يا خير و از آقاي تاج زاده بپرسيد که اين موضوع را به اطلاع سازمان و حتي مشارکت رسانده بود يا نه
مشارکت که همواره از اين طرح دفاع کرده و هيچ وقت اعلام نکرده که خبر نداشتيم.
حالا من کاملا نمي دانم، اما دوستان مشارکت به ما مي گفتند که ما بي اطلاعيم.
آقاي نبوي، فکر نمي کنيد اين کمي عجيب باشد که نه شما و نه مشارکت از اين طرح خبر نداشته باشيد؟ اگر دکتر معين به طور خودسر چنين طرحي را دنبال کرده باشد، پس چطور شما از وي انتظار داشتيد که به طور حزبي و با عقل جمعي کار کند و تصميم بگيرد؟
شما مي توانيد از آقاي معين بپرسيد که ما خبر داشتيم يا نه. هر چه اين بزرگوار گفت من قبول مي کنم. ما از مطبوعات خبر را شنيديم.
طرح انتخاباتی
با اين وضع اين شائبه که اين طرح فقط طرحي انتخاباتي بوده براي جمع کردن راي بيشتر، قوي تر مي شود و طبق معمول هم شخص بهزاد نبوي احتمالا پشت اين نقشه بوده.
اين هم از حرف هايي است که به ما مي گويند. ولی اين هم به ما نمي چسبد. ما در همان زمان هم اعلام کرديم و به ما انتقاد هم کردند. حالا انتقاد مي کنند که چرا آن موقع نگفتيد. به هر حال آرشيو روزنامه ها است که مي گويد، گفتيم. ما البته بیشتر از اين جبهه، از جبهه اعتدال، از حزب آقاي کروبي، استقبال مي کنيم . ما در پي آنيم که جبهه اصلاحات را جان دوباره اي بدهيم.
گفته مي شود يکي از دلايل اصلي عدم پيوستن سازمان به جبهه دموکراسي خواهي، مرزبندي ها و اختلافاتي است که شخص شما با اعضاي نهضت آزادی و ملي مذهبي ها داريد که باعث شد سازمان به جبهه نپيوندد.
کاملا تکذيب مي کنم. البته مرزبندي داريم. ما فقط دنبال آزادي و مردم سالاري نيستيم. ما خط امامي هستيم،انقلاب را قبول داريم، اسلام را به عنوان يک دين اجتماعي قبول داريم. لذا تلاش مي کنيم جبهه را با کساني تشکيل دهيم که از اين نظر کاملا شبيه ما باشد. اگر کساني هستند که در اين مرزبندي مي گنجند که مخلصشان هم هستيم والا که هيچي.
وقتي اعلام مي کنيد حاضريد با گروه هايي که حامي هاشمي بودند سر يک ميز بنشينيد، با آن ها بيشتر احساس نزديکي مي کنيد
به هر حال من جواب اين سوال را دادم.
اين شايعه وجود دارد که شما در انتخابات از همان ابتدا به دنبال آقاي هاشمي بوديد.
نه، من تکذيب مي کنم.
من خودم در مصاحبه با يکي از اعضاي رده بالاي سازمان مجاهدين اين را شنيدم.
نه، اصلا چنين چيزي نيست.
اگر بخواهيد مي توانم به ايشان بگويم تا حرف مرا تاييد کند.
ببينيد، حتي اگر هم اين طور باشد، من در نهايت به راي اکثريت که به نفع دکتر معين بود، گردن گذاشتم.
دقيقا بحث همين است. حمايت زودهنگام سازمان مجاهدين از هاشمي در دور دوم و حالا بحث جبهه اعتدال به دليل علاقه شما به آقاي هاشمي نيست؟
نه، اصلا اين طور نيست. ببينيد وقتي ما مرزبندي هاي شفافي داريم، چطور وارد جبهه دموکراسي خواهي شويم؟
يعني اين تنها دليل است
بله. چون امکان ندارد همه حول يک جبهه جمع شوند. بايد چند جبهه تشکيل شود. جبهه دموکراسي خواهي، جبهه اعتدال و جبهه اصلاحات. همه را تشويق مي کنيم و دعا مي کنيم.
اين تفاوت مواضع با مشارکت و تحکيم و نپيوستن به جبهه دموکراسي، براي فاصله گرفتن از جریان هایی نیست که احتمالا به سمت سکولاريسم پيش مي روند ؟
من نمي دانم در آن جریان ها وضع چگونه است. اما برای ما غير از آزادي و مردم سالاري، چيزهاي ديگري هم مهم است. الزامي نيست که ما با هر کسي که گفت آزادي وارد يک جبهه شويم. شايد بعضي ها اين طور باشند، اما ما نيستيم. ما مسلما با سکولاريسم موافق نيستيم. به هر حال اينها شايعاتي است که پشت سر ما بوده.
به عنوان سوال آخر مي خواستم بپرسم چرا هميشه پشت سر شما شايعاتي وجود داشته. چه در زمان قرارداد الجزاير، مرگ رجايي، پتروپارس و ....؟
خب به خاطر لطف بيش از حد دوستان به ما بوده است.
يعني فقط لطف دوستان
بله، فقط همين بوده.
صندوق بين المللی پول: سالانه ١١ ميليارد دلار سرمايه انسانی از ايران خارج میشود
به گزارش خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس، صندوق بينالمللي پول با ارايه گزارشي از وضعيت مهاجرت افراد تحصيل كرده از كشورهاي در حال توسعه، ايران را در رديف نخستين كشورهاي دنيا از اين نظر قرار داده است.
براساس اين گزارش هر سال ١٥٠ تا ١٨٠ هزار نفر با تحصيلات دانشگاهي از ايران خارج ميشوند تا شرايط بهتري براي زندگي خود فراهم كنند.
در اين گزارش مهمترين عوامل در فرار مغزها از ايران، نبود شرايط مساعد اجتماعي براي جوانان و بيكاري عنوان شده است.
براساس اين گزارش، فرار مغزها هزينههاي بسياري را متحمل جامعه ايران مي كند.
خروج سالانه ١٥٠ تا ١٨٠ هزار ايراني با تحصيلات عالي از اين كشور معادل خروج ١١ ميليارد دلار سرمايه از اين كشور ميباشد.
اين گزارش در ادامه افزوده است: بيش از ١٥ درصد سرمايههاي انساني ايران به آمريكا و ٢٥ درصد به كشورهاي عضو سازمان توسعه و همكاري اقتصادي اروپا مهاجرت مي كنند.
mahmoodi@journalist.com
موضع آژانس بين المللى انرژى اتمى
|
موضع رسمى ايران
|
الجزاير
|
بلژيك
|
كانادا
|
فرانسه
|
ايتاليا
|
روسيه
|
آفريقاى جنوبى
|
هلند
|
تونس
|
اسلواكى
|
بريتانيا
|
آرژانتين
|
پاكستان
|
استراليا
|
برزيل
|
چين
|
«شديداللحن» اروپا و آمريكا جلوگيرى مى كند. كارشناسان مى گويند ايران همانند اميدوارى اى كه به روسيه دارد از چين نيز انتظار دارد كه در صورت ارجاع پرونده به شوراى امنيت، هرگونه تحريم احتمالى را وتو كند اما خود مقام هاى چينى در تهران گفتند كه استفاده از حق وتو بسيار محدود است.
آلمان
|
مجارستان
|
ايالات متحده آمريكا
|
ژاپن
|
هند
|
سنگاپور
|
كره جنوبى
|
يمن
|
ويتنام
|
ونزوئلا
|
لهستان
|
نيجريه
|
پرو
|
اكوادور
|
سوئد
|
سريلانكا
|
پرتغال
|
غنا
|
مكزيك
|
تحليل آرا
|
http://www.sharghnewspaper.com/840622/html/diplom.htm
|
• دهه ۱۹۶۰ تاكنون
موضوع منع آزمايش هاى هسته اى كه اولين بار در سال ۱۹۵۴ به ابتكار لعل نهرو در سازمان ملل مطرح و با پيگيرى كشور هاى غير متعهد در سازمان ملل ادامه يافت، نهايتاً مورد قبول قدرت هاى اتمى بزرگ آن زمان يعنى آمريكا، شوروى و بريتانيا واقع و پس از مذاكرات طولانى در اوت ۱۹۶۳ به امضاى سه كشور رسيد. امروزه تنها سازمانى كه داراى حق رسيدگى است سازمان بين المللى انرژى اتمى است كه اولين بار در ۱۹۵۳ مامور كنترل جريان مواد شكافت پذير هسته اى شد. با امضاى قرارداد عدم تكثير سلاح هاى هسته اى NPT نقش اين سازمان كه در اصل نظارت بر حفاظت هاى عمومى بود گسترش يافت و به رسيدگى دقيق تر مسائل تبديل شد.
• ديپلماسى اروپا، فشار آمريكا
با معنا پيدا كردن فعاليت هاى ايران در زمينه انرژى هسته اى جهان غرب در شوك ويژه اى فرو رفت. اروپايى ها با توجه به مشغول بودن ايالات متحده در جنگ عليه تروريسم و جواب مثبت دولت بوش نسبت به ديپلماسى هسته اى اروپا، مقامات سه كشور آلمان، فرانسه و انگليس اعلام كردند مانعى بر سر فعاليت هاى هسته اى صلح آميز ايران ايجاد نخواهند كرد ولى بعد در توافقنامه پاريس دقيقاً مشخص كردند كه ايران حق ندارد در فرآيند چرخ سوخت هسته اى سه مرحله را انجام دهد.
۱- تبديل UF4 به UF6. ۲- تزريق UF6 به سانتريفوژ ها جهت غنى سازى. ۳- باز فرآورى پس مانده سوخت هسته اى نيروگاه هسته اى.جبهه مشترك دو فراسوى آتلانتيك براى تكميل تدريجى فرآيند برچيدن چرخه توليد سوخت هسته اى ايران با دو تهديد تلويحى و ضمنى (حمله به تاسيسات هسته اى ايران از يك سو) و تهديد علنى و صريح (ارجاع پرونده هسته اى ايران به شوراى امنيت سازمان ملل) چماق هايى بر فراز ديپلماسى هسته اى بنا نهادند.ايران بارها اعلام كرد كه تعهد رسمى آمريكا و اروپا درباره شناسايى حق صلاحيت ايران براى استمرار چرخه سوخت هسته اى براساس ماده ۴ معاهده NPT رعايت نمى شود. تهران از سياست اجبار بر ضد ايران به شدت انتقاد و در حاشيه قرار دادن فعاليت هاى اسرائيل در منظر جامعه بين المللى را نوعى تبعيض قلمداد كرد.
• دولت جديد و اصفهان
با نگاه انتقادى دولت جديد و قبل از آن آقاى خاتمى به مواضع اروپا، فعاليت (Uranium Conrersion Facility) UCF اصفهان به رغم پيشنهادهاى اروپايى ها (مشوق هاى اقتصادى)، آغاز شد. اروپائيان تاسيسات UCF را خارج از تعهدات بيانيه پاريس مى دانند تبديل كيك زرد به گاز هگزافلورايد، آغاز و پس از آن جلسه شوراى حكام تشكيل شد.
• اعضاى عدم تعهد و يك واقعيت
جنبش عدم تعهد كه در سال ۱۹۵۵ در باندونگ اندونزى توسط كشور هاى بى طرف بين دوبلوك شرق و غرب تشكيل شد گفتمان رفتارى خود را حمايت از كشورهاى جهان سوم و دفاع از حق آنان در مقابل دو گفتمان ناسازوار نهادند. پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى در اوايل دهه ۹۰ بسيارى بر آن باور بودند كه اين جنبش نيز مانند پيمان ورشو رو به فنا خواهد رفت. ولى رهيافت اين اعضا به گفتمان جنوب در قبال شمال تبديل شد. پارامتر هاى رهيافت اين سازمان بر دفاع از حق مشروع كشور هاى جنوب (havenot) (ندار ها) در قبال كشور هاى شمال (have) (دار ها) است. يكى از كارويژه هاى سازنده اين جنبش (گروه نهم) در پرونده هسته اى ايران بوده است. در جلسه اخير شوراى حكام تضاد رفتارى ميان اين اعضا (عدم تعهد) با كشور هاى اروپايى موجب شد كه جلسه اول شورا بى نتيجه و حتى در جلسه دوم قطعنامه اى شديد عليه ايران صادر نشود. البته پارامتر هاى ديگرى براى اين روند ايجابى براى كشور دخيل بوده است.
۱- حمايت كشور هايى مانند چين كه البته پكن اين سياست را براى تعديل مسئله كره شمالى در نظر داشته است.
۲- سياست صبر و انتظار كشور هاى عضو براى ثبات دولت جديد در ايران (خصوصاً كشور هاى غيرمتعهد).
۳- ترس اروپا از شكست مذاكرات و پيروزى سياست هاى آمريكا و انزواى بيشتر كشو ر هاى غرب اروپا در صحنه سياست بين الملل.
۴- نگرانى از آينده بازار نفت كه مى توانست جهان اقتصاد را براى تبديل شدن به يك بحران به پيش ببرد.
و ديگر خود آمريكا است كه فضاى روبه رو شدن با يك بحران ديگر را در خاورميانه حداقل براى اين زمان ندارد و ادبيات (chony Rcyim) تغيير رژيم را ديگر تكرار نمى كند. اين فضاى جديد بعد از جلسه هاى شوراى حكام نوعى بازدهى و سوددهى زمانى قلمداد مى شود. انتظارات ايران به شدت بالا رفته و نوعى اجماع جهان سومى براى حمايت از ايران تشكيل شده است و ارجاع پرونده ايران به شوراى امنيت بايستى با موافقت شورا انجام بپذيرد. دستيابى ايران به اين موقعيت نوعى جهش استراتژيك خواهد بود تا بتواند در آينده مذاكرات وزنه تهديد _ و اخذ موقعيت ممتاز را در قبال تهديد _ و نفى حق مشروع ايران از طرف اروپا اتخاذ كند. همچنين حركت ايران بر مبناى حقوق بين الملل يك الزام را متوجه تهران مى كند و ماندن ايران در NPT نوعى حفظ وضع موجود و دفاع از حق مشروع خود در قبال گفتمان رفتارى اروپايى _ آمريكايى حداقل در اين برهه زمانى است. در پايان چندين نكته ديگر از جانب دولت جديد ضرورى به نظر مى رسد: ۱- مطرح كردن سياست هسته اى اسرائيل در مذاكرات آتى به عنوان يك اصل ۲- ادامه مذاكره بدون ادامه تعليق ۳- معامله بزرگ (Grand bargin) همراه با تضمين هاى عينى ۴- معامله انرژى (Energy bargin) با كشور هايى همچون هندوچين ۵- توان سازى و حداكثر سازى در تغيير رفتا ر هاى اروپايى و استفاده ابزارى از بروز هرگونه اختلاف بين سه كشور اروپايى.اين الزامات مى تواند گفتمان سازنده و آينده سازى را در ديپلماسى هسته اى نهادينه كند و موضوع هسته اى ايران را در بعد قياسى با كره شمالى تغيير دهد. همچنين رابطه ايران و غرب را از ضرورت رهيافت مبنى بر جبر خارج مى سازد و حق آشكار ملى را در قبال گفتمان معامله حداقلى اروپا و (duress) اجبار آمريكا بسترسازى مى كند.
|
مؤسسان بنياد باران
۱- سيدمحمد خاتمى، رئيس جمهور سابق
۲- حسن حبيبى، اولين معاون خاتمى
۳- محمدرضا عارف، دومين معاون خاتمى
۴- محمد باقريان، رئيس سابق سازمان امور ادارى
۵- محمد ستارى فر، رئيس سابق سازمان مديريت
۶- سيدصفدر حسينى، وزير سابق اقتصاد
۷- جعفر توفيقى، وزير سابق علوم
شرق، بهناز صادق پور: موسسه «بنياد آزادى، رشد و آبادانى ايران (باران)» به رياست سيدمحمد خاتمى، رئيس جمهور سابق به ثبت رسيد. اعضاى موسس اين بنياد آقايان سيدمحمد خاتمى، حسن حبيبى، محمدرضا عارف، محمد باقريان، محمد ستارى فر، سيدصفدرحسينى و جعفر توفيقى هستند. ۴ نفر از اعضا، در طول رياست جمهورى ۸ ساله خاتمى معاونت او را برعهده داشته اند. آقايان حسن حبيبى و محمدرضا عارف هر دو معاونت اول رئيس جمهور را برعهده داشتند. باقريان معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان امور ادارى و استخدامى بوده و محمد ستارى فر معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان مديريت و برنامه ريزى. سيدصفدر حسينى و جعفر توفيقى نيز وزراى كابينه خاتمى بوده اند. اين گروه گردهم آمده اند تا با تاسيس بنياد باران، به حفظ و ارتقاى سرمايه انسانى كشور اهتمام ورزند. محمد ستارى فر از اعضاى هيات موسس بنياد مى گويد: «هدف بنياد اين است كه مديران باتجربه كشور، فارغ از ديد سياسى و جناحى، دور هم جمع شوند و به امور راهبردى و تصميم سازى كشور كمك كنند.» ستارى فر، منظور از مديران در اساسنامه بنياد را طيف وسيعى شامل وزرا، معاونان وزرا، استانداران، مديران اجرايى، مشاوران مديران، روساى دانشگاه ها، روساى سازمان هاى ملى، روساى بانك ها، محققان، فرهيختگان و انديشمندان اعلام مى كنند. درواقع رسالت اصلى بنياد به روز نگه داشتن افرادى است كه تجربيات گرانقدر مديريتى اندوخته اند. اين افراد كه به هر دليل از صحنه اجرايى و تصميم گيرى كشور كنار مى روند، از طريق بنياد ايده ها و تفكرات خود را تئوريزه مى كنند و محصول به دستگاه ها و بخش هاى مختلف كشور عرضه مى شود. ستارى فر تاكيد مى كند: «قلمرو مديران عضو بنياد محدود به مديران دولت آقاى خاتمى نخواهد بود. بلكه انباشت و جمع آورى سرمايه انسانى و اجتماعى كه از اول انقلاب تاكنون شكل گرفته، مدنظر است. اين افراد در قالب گروه هايى اعم از كشاورزى، اقتصادى، صنعت و ... متشكل مى شوند و در تعامل و ارتباط با يكديگر اطلاعات خود را به روز نگه مى دارند تا علاوه بر كمك به مديريت موجود، در هر زمان لازم مجدداً وارد عرصه مديريتى كشور شوند.» حضور خاتمى در بنياد از جنبه نزديكى به رئوس حاكميتى نيز موثر است. علاوه بر بسط و انتشار ديدگاه ها و ايده هاى خاتمى، او مى تواند نقطه نظرات بنياد و راهبردهاى تعيين شده در آن را به مقام رهبرى و ساير مراجع تصميم گيرى منعكس كند. با وجود آنكه لزوم تاسيس چنين بنيادى پيش از اين احساس شده و ايده آن مربوط به مدت ها قبل است تشكيل آن در شرايط فعلى مى تواند نويدى براى جامعه مديريتى و سرمايه انسانى كشور باشد، چه تشكيل كابينه جديد با تغييرات بسيار گسترده در مديريت كشور همراه بوده است.
ستارى فر از به حاشيه رفتن مديران پيشين به عنوان مشكل ياد مى كند و مى گويد: «يكى از مشكلات كشور اين است كه با رفتن هر دولتى به دلايل سياسى و سليقه اى مديران به كلى كنار مى روند. در كشورهاى توسعه يافته تجارب گذشته با تجربيات جديد گره مى خورد اما در ايران تجارب قبلى كنار مى رود و يا تجربيات جديد و قديم در تقابل با هم قرار مى گيرند. اين روند موجب شده گاه تقابل مدير جديد و مديران گذشته به تضعيف مديريت ها منجر شود.» ستارى فر با اشاره به تغييرات گسترده اخير اضافه مى كند: «در شرايط حاضر نگرانى دوچندان شده است. بايد از مديرانى كه به هر دليل كنار گذاشته مى شوند، صيانت كرد تا اطلاعاتشان مورد تعرض قرار نگيرد.»
• اولين مجمع باران
به زودى مجمع اوليه بنياد باران تاسيس مى شود. اين مهم باعث شده هفت نفر عضو موسس در تكاپوى جذب ۴۰ نفر از مديران باتجربه باشند كه به عنوان اولين مجمع، شوراى عالى سياستگزارى ۱۵ نفره، مديرعامل و هيات مديره بنياد را تعيين كنند. كانديداهاى مجمع اوليه، از ميان وزرا، استانداران، دانشگاهيان، محققين و البته بخش خصوصى انتخاب شده اند. اين عده بايد حداقل هفته اى هفت تا هشت ساعت زمان به فعاليت هاى بنياد اختصاص دهند. احتمالاً مجمع اوليه هفته آينده تشكيل مى شود و بعد از آن ۱۵ نفر اعضاى شوراى عالى سياستگزارى انتخاب مى شوند تا برنامه هاى اصلى و دستور كار يك ساله بنياد را به هيات مديره پيشنهاد كنند و به اين ترتيب اولين فعاليت غيردولتى خاتمى پس از ترك رياست جمهورى وارد مرحله عملى شود. ظاهراً انتخاب اعضاى اولين مجمع بنياد به گونه اى خواهد بود كه نتوان از آن قرائت سياسى واحدى كرد تا اين بدنه عظيم فكرى در بدو تاسيس به سياسى بودن متهم نشود.
• فعاليت هاى دانشگاهى و پژوهشى زير نظر باران
رضا زندى: رضا اردكانيان كه با حكم سيدمحمد خاتمى در دوران رياست جمهورى اش به عضويت هيات امناى دانشگاه صنعتى شريف درآمده بود اينك به عنوان على البدل بازرس بنياد آزادى، رشد و آبادانى ايران (باران) معرفى شده است. اردكانيان كه در كابينه دوم خاتمى، معاون وزير نيرو در امور آب بوده است حالا از سوى رئيس جمهور سابق ايران انتخاب شده تا پشت سر حبيب الله بيطرف محور بازرسى بنياد خاتمى باشند. اردكانيان روز گذشته در يزد بود. وى در گفت وگو با شرق در خصوص نحوه شكل گيرى بنياد باران اظهار داشت: «نظر جناب آقاى خاتمى اين بود كه براى انجام تشريفات قانونى فعلاً افرادى معرفى شوند.» اردكانيان از حضور طيف وسيعى از مديران اجرايى در اين بنياد خبر داد: «قرار بر اين است كه جلسه مجمع عمومى برگزار شده و با يك فراخوان عمومى، طيف وسيعى از همكاران سابق اجرايى در بنياد حضور يابند.» وى عملكرد بنياد باران را در حيطه تعريف شده اساسنامه دانست و در پاسخ به پرسش شرق درباره آينده باران گفت: «تربيت نيرو و توسعه تحقيق و پژوهش از اهداف اصلى تشكيل بنياد باران است.»
• آيا احتمال تاسيس دانشگاه زير نظر بنياد باران وجود دارد؟
«قطعاً براى تربيت نيرو تاسيس موسسات پژوهشى و دانشگاه مد نظر خواهد بود.» بازرس على البدل بنياد خاتمى در پاسخ به اين پرسش كه آيا «باران» بعدها به حزب سياسى تبديل خواهد شد يا خير اظهار داشت : «خير، به هيچ وجه به سمت حزب شدن نخواهيم رفت. بنده چنين چيزى نشنيده ام. بعيد هم مى دانم به آن سمت برويم.» اردكانيان اهداف بنياد باران را در حيطه حرف هايى كه خاتمى مطرح كرده برمى شمرد. شرق از نحوه تامين بودجه بنياد باران مى پرسد: «اين بنياد موسسه اى غيرانتفاعى و غيردولتى است و احتمالاً از طريق دريافت حق عضويت و راه هاى اينچنينى تامين بودجه خواهد شد.» اردكانيان از اعلام فراخوان عمومى براى عضويت در بنياد در آينده اى نزديك خبر داد: «قاعدتاً فراخوانى اعلام خواهد شد و مديران سابق اجرايى مى توانند عضو شوند.» وى بنياد باران را متفاوت از مجمع جهانى گفت وگوى تمدن ها كه خاتمى آغازگر آن بود دانست.
سعيد حجاريان در گفتوگويي با خبرنامه داخلي جبهه مشاركت ايران اسلامي خاطرات خود را از شكلگيري اين وزارتخانه نقل کرده است که متن کامل آن در پی می آید:
آقاي حجاريان شما چند سال پيش در مصاحبه مفصلي با آقاي باقي كه فكر ميكنم در روزنامه فتح چاپ شد و بعد هم در كتاب براي تاريخ آقاي باقي آمده است به بخشهايي از جريان تشكيل وزارت اطلاعات پرداختهايد و به ويژه مباحثي را كه در مجلس به هنگام طرح اين موضوع مورد بحث قرار گرفت را بازخواني نموديد. ما در اين گفتگو قصد داريم كمي از زمينههاي تشكيل اين وزارتخانه و دلايلي كه شما را به اين صرافت انداخت كه به دنبال تمركز امور اطلاعاتي و امنيتي زير نظر يك وزارتخانه باشيد، جويا شويم. وضعيت نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي در ابتداي انقلاب چگونه بود؟
در اواخر بهمن 57 و روزهاي بعد از پيروزي انقلاب عملاً قدرت در دست كميتهها افتاد. در هر محلهاي توسط نيروهاي مردمي در محل كلانتريها، مساجد و مراكز پيشآهنگي و كانونهاي جوانان كميتههاي مردمي تشكيل شدند. هر كميته هم در حد خودش ضمن كارهاي امنيتي جاري به جمعآوري اطلاعات ميپرداخت و عمدتاً در زمينه اطلاعات داخلي واحدي در هر كميته به نام واحد اطلاعات شكل گرفته بود. به دليل عدم فرماندهي واحد نوعي ملوك الطوايفي در كار كميته و كار اطلاعاتي آنان به وجود آمده بود. تا اينكه امام به آقاي مهدوي كني حكم دادند كه كميته مركزي را شكل دهند و كميتهها را هماهنگ كنند. در استانها نيز اين كار را نمايندگان امام بر عهده گرفتند. آقاي مهدوي هم در كميته مركز در ميدان بهارستان كار ساماندهي به كميتهها را شروع كردند.
اين در حالي بود كه شهرباني سابق عملاً از بين رفته بود و كارهاي مربوط به آن توسط كميتهها صورت ميگرفت.
فقط كار اطلاعاتي در آن زمان در كميتهها صورت ميگرفت؟
خير، چون تمركزي و سرويس دهي هماهنگي وجود نداشت نهادهاي مختلف براي خود كار اطلاعاتي ميكردند. با فاصله كمي از انقلاب سپاه پاسداران تشكيل شد و آنجا هم كارهاي اطلاعاتي صورت ميگرفت.
قضات هم در زمينه پروندههايي كه در اختيارشان بود كار اطلاعاتي ميكردند خصوصاً قضاتي كه در زمينه ضد خرابكاري و ضد جاسوسي و ضد امنيتي كار ميكردند. مثلاً خاطرم هست كه آقاي خلخالي يك تيم اطلاعاتي داشت كه در زمينه پروندههاي در اختيار ايشان به جمعآوري اطلاعات ميپرداختند.
دولت موقت چه؟ آيا در آنجا هم كار اطلاعاتي صورت ميگرفت؟
دولت موقت و شوراي انقلاب در آن موقع سعي ميكردند كه بخشهايي از بقاياي ساواك مخصوصاً اداره هشتم ساواك را كه اداره ضد جاسوسي بود احيا كنند. اداره هشتم ساواك عمدتا مراقب سفارتخانهها بودند و به دنبال جاسوس.
سرنوشت ساواك و اسناد آن به طور كلي چه شد؟
بعد از پيروزي انقلاب چند جاي مهم بود كه گروههاي مختلف سعي كردند كه به آن دست پيدا كنند. يكي راديو تلويزيون وقت بود كه عدهاي رفتند و آنجا را گرفتند. عدهاي هم كه به دنبال پول و پله بودند رفتند سراغ كاخها. يك عده هم رفتند سراغ پادگانها و اسلحهخانهها.
تودهايها و برخي گروههاي چپ هم تحت عنوان مردم انقلابي رفتند ساواك و اداره دوم كه مربوط به امنيت داخلي بود را در اختيار خود گرفتند. آنها بيشتر به دنبال اسامي اعضاي ساواك و اسناد داخلي آنان بودند. بعداً هم اسامي 8000 ساواكي كه چاپ شد كار يكي از همين گروههاي چپ بود اگر اشتباه نكنم گروهي به نام اتحاديه كمونيستها اين اسامي را منتشر كرد.
شما چطور؟ براي شما كجا اهميت داشت؟
ما آن موقع بيش از هر چيز نگران كودتاي نظامي عليه انقلاب بوديم. به همين خاطر فكر ميكرديم كه اگر بخواهد چنين طرحي عملي شود بايد از ستاد مشترك ارتش پايهريزي شود. به همين خاطر من با مرحوم حسن منتظر قائم و شهيد داوود كريمي و تعدادي از بچههاي كميته نازيآباد و يك سري از دوستان سازمان مجاهدين انقلاب به ستاد مشترك رفتيم. آن موقع گروه Armish MAAG كه مستشاران نظامي آمريكا در ارتش ايران بودند در آنجا استقرار داشتند. پس از پيروزي انقلاب آنها فرار كرده بودند و در زير زمين ستاد مشترك پنهان شده بودند. زير زمين ستاد مشترك هفت هشت طبقه زير زمين بود و دربهاي بزرگ گاوصندوقي بزرگ داشت و اساساً براي اختفاي سران حكومتي در زمان جنگ و بمبارانهاي احتمالي ضد بمب طراحي شده بود. ما پس از استقرار در ستاد مشترك در اداره دوم ارتش كميته زديم.
اداره هشتم ساواك كه گفتيد كار ضد جاسوسي ميكرد چه؟
از طرف دولت موقت دكتر يزدي كه آن زمان وزير امور انقلاب بود به اداره هشتم ساواك رفت. پيش از انقلاب اداره هشتم
مأموريتش را روي كشورهاي بلوك شرق به ويژه شوروي و نيز كشورهاي عربي تعريف كرده بود. دكتر يزدي با استفاده از همان نيروها و با تغيير و گسترده كردن حوزه مأموريتي اين اداره مجدداً آن را برپا كرد.
بعداً كه سنجابي از دولت استعفا داد و يزدي شد وزير خارجه و دكتر چمران شد وزير امور انقلاب اينها رفتند زير نظر چمران. بعداً ماجراي سعادتي را هم همين اداره هشتميها كشف كردند. در پيگيري پرونده آناتولي فنسنكف كه افسر اطلاعاتي سفارت شوروي بود به ارتباطات سعادتي رسيدند و او بازداشت شد.
شايد اولين حركت ضد امنيتي مهمي كه در سال 58 رخ داد ماجراي كودتاي نوژه بود كه ظاهراً به حوزه شما مربوط ميشد و حدس شما را هم تقويت ميكرد. اين ماجرا چگونه كشف شد؟
ماجراي نوژه را بچههاي كميته ستاد مشترك سرنخهايي داشتند. چند گروه مظنون را هم در ميان افسران كشف كرده بودند. اما چون از مركزيت طراحي كودتا فاصله داشتند و از شاخههاي دور بودند با آنها نميشد به مركزيت دست يافت.
آن موقع آقاي خامنهاي به عنوان معاون دكتر چمران كه در آن زمان وزير دفاع بود و هم به عنوان نمابنده امام در وزارت دفاع در ستاد مشترك مستقر شده بود. آقاي خامنهاي يك روز مرا صدا كرد و گفت ما در دادرسي ارتش نيرو نداريم. آقاي ريشهري را ايشان به ما معرفي كرد و گفت كه طلبه فاضلي است و از اين به بعد مسئول دادگاه ارتش است. ما هم به ايشان نيرو و امكانات داديم و دادگاه ارتش را راه انداختيم.
سه روز مانده به عمليات كودتا چند تن از افسران مراجعه كردند و كودتا را لو دادند. ما در ستاد مشترك ستاد خنثيسازي تشكيل داديم و تركيبي از سپاه و كميته ستاد مشترك و كميته بهارستان در اين ستاد حضور داشتند و عمليات دستگيريها را هم سپاه عهدهدار شد.
شب كودتا به آقاي ريشهري گفتم كه مي خواهد كودتا شود و ما آن را كشف كردهايم. كم كم متهمين را معرفي ميكنيم به شما. آقاي خامنهاي، دكتر چمران و امام را نيز در جريان گذاشتيم. به امام توصيه كرديم كه يكي از اهداف كودتا مكان اقامت شماست و بهتر است كه تغيير مكان دهيد كه البته ايشان نپذيرفتند.
دولت را هم در جريان گذاشتيد؟
بله به آقاي بازرگان هم اطلاع داديم. من قبل از اين از آقاي بازرگان حكم گرفته بودم و به عنوان نماينده دولت در نيروي دريايي حكم داشتم.
كودتا منشاء خارجي هم داشت؟
البته كه داشت. به طور مشخص صدام و بختيار در هدايت كودتا نقش داشتند و با هم تباني كرده بودند. خصوصاً صدام معتقد بود كه اين كودتا احديالحسنيين است چرا كه اگر ببرد حوب به نفع او بود و انقلاب شكست خورده بود و اگر ميباخت باز هم به اين دليل كه منجر به تضعيف و فروپاشي ارتش ميشد باز هم به نفع او بود. صدام از مدتها قبل به دنبال حمله نظامي به ايران بود و فكر ميكرد تضعيف ارتش به هر ترتيب راه را براي حمله او باز ميكند.
خاطرم هست كه بعد از كشف كودتا و در زمان تسخير سفارت آمريكا يكي از دوستان از من پرسيد كه توطئه بعدي به نظر تو چيست و من همان موقع گفتم كه حمله عراق به ايران. درست چند ماه بعد اين حدس من به واقعيت پيوست و صدام در اواخر شهريور 59 به ايران حمله كرد.
پس از تسخير سفارت آمريكا دانشجويان به اسناد و اطلاعاتي از فعاليتهاي سفارتخانه در ايران دست پيدا كردند. آيا در ميان اين اسناد، سندي مبني بر همكاري آمريكاييها در جريان كودتا وجود داشت؟
در ميان آن اسناد ارتباطي پيدا نشد. جالب اين است كه اداره هشتميها هم هيچ اطلاعاتي از اين كودتا نداشتند.
يعني آمريكا نقشي نداشت؟
من در اين زمينه خيلي كار كردم. شخصاً معتقدم كه CIA از ماجرا اطلاع داشته است. اين در بازجوييهاي برخي از افسران دستگير شده در ماجراي كودتا وجود داشت. بلند پايهترين درجهداري كه جذب ستاد كودتا شده بود اقرار كرده بود كه پيوستن او به جريان كودتا به دليل اطمينان يافتن از پشتيباني آمريكا از اين ماجرا بوده است. در اين رابطه من بحثهاي مفصلي با مارك گازيورفسكي مورخ و جامعهشناس آمريكايي كه روي كودتاي 28 مرداد خوب كار كرده است و كلاً در زمينه نقش و حضور آمريكا در ايران مطالعات جامع و خوبي انجام داده است داشتهام. او با افسران CIA در اين زمينه مصاحبه كرده است و مدعي است كه آنها نقش آمريكا را در كودتاي نوژه انكار ميكنند اما او هم نميتواند انكار كند كه حداقل CIA از اين ماجرا اطلاع داشته است و احتمالاً سكوت او در برابر آن و اينكه ميتوانسته است همان طور كه جنگ عراق عليه ايران را قبلاً به ما اطلاع داده بود آن ماجرا را هم اطلاع دهد، اين نشانه رضايت CIA از انجام آن كودتاست.
پس از اين ماجراها و تشكيل دولت شهيد رجايي در اوايل سال 59 دفتر اطلاعات نخستوزيري تشكيل ميشود كه شما هم در آنجا نقش فعال داشتيد. اين دفتر چگونه شكل گرفت؟
با گذشت بيش از يكسال از انقلاب عملاً امور اطلاعاتي و امنيتي گسترده و گستردهتر ميشد. پراكندگيها و تداخلهايي كه به طور طبيعي از اين پراكندگي ها نشأت ميگرفت در كارها اخلال ايجاد ميكرد.
دفتر اطلاعات نخست وزيري با ابتكار خود شهيد رجايي شكل گرفت. اولين كاري كه در آنجا صورت گرفت تقسيم كار ميان سپاه و ارتش و كميته و شهرباني بود. حفاظت اطلاعات و اطلاعات عمليات مربوط به هر يك از اين نيروها به خود آنان واگذار شد. كميتهها در جمعاوري اطلاعات آشكار به عنوان ضابط قوه قضائيه تعريف شدندو البته بعداً دستگاه قضايي پليس قضايي را تشكيل داد كه بعد از چند سال آن را به هم زد و اخيراً مجدداً به دنبال احياءآن افتادهاند.
كارهايي كه براي خود دفتر باقي ماند يكي حراستهاي دستگاههاي مختلف بود، يكي ضد جاسوسي (همان اداره هشتم سابق ساواك با تغيير مأموريتها و كادرها)، و سازمان جمعآوري پنهان. برخي كارهاي ويژه هم زير نظر اين دفتر صورت ميگرفت. مثلاً برخي خريدهاي ويژه اطلاعاتي، دستگاههاي خاص كه خريد و ورود آن به كشور نياز به تشريفات ويژه داشت از اين طريق صورت ميگرفت.
يك ستاد امنيت كشور هم درست شد كه بيشتر نقش دبيرخانهاي داشت و در جهت هماهنگي عمل ميكرد.
يكي از مقاطعي كه دفتر اطلاعات نخست وزيري ضربه شديد خورد در ماجراي انفجار دفتر نخستوزيري بود. كشميري چگونه به اين دفتر نفوذ يافته بود؟
در ابتداي انقلاب بچههاي سازمان مجاهدين خلق در همه ارگانهاي حساس حضور داشتند، در دادستاني بودند، در دستگاه قضايي تا حد دستيار قاضي بودند در حزب جمهوري هم حضور داشتند.
مركزيت سازمان از مقطعي به بعد به نيروهايش اعلام كرد كه غير علني كار كنند و هويت سازماني خود را پنهان كنند. كلاهي، كشميري، جواد قديري، عباس زريباف و تعداد ديگري از افراد نظير قاتل شهيد قدوسي از نيروهاي آنان بودند كه بعداً مشخص شد در حزب، دادستاني، اطلاعات نخستوزيري و جاهاي مختلف نفوذ كردند.
كشميري را آقاي علي تهراني (با شيخ علي تهراني اشتباه نشود) به ما معرفي كرده بود. البته ايشان هم شناختي از همكاري او با سازمان نداشت. اول انقلاب هر كسي دوستانش را با خود ميآورد. كشميري خيلي منظم بود و در تنظيم گزارشها و صورتجلسات دقت فوقالعادهاي داشت. اين بود كه وقتي براي دبيرخانه شوراي امنيت ملي كسي را خواستند اطلاعات نخست وزيري هم كشميري را معرفي كرد. بعد از انفجار دفتر نخست وزيري بود كه در پيگيريها پس از آنكه مادر و خواهر كشميري بازداشت شدند به ارتباطات خانوادگي او با سازمان دست پيدا كرديم. برادرهاي همسر كشميري در قصر شيرين عضو سازمان بودند و طبيعي بود كه با امكانات كمي كه ما در گزينش افراد در ابتداي انقلاب داشتيم به اين ارتباطات دست پيدا نكنيم.
آيا بعد از ماجراي انفجار دفتر حزب و افشاي نقش كلاهي اقدامي در دستگاهها براي شناسايي عوامل نفوذي صورت نگرفت؟
در فاصله كمي كه ميان اين دو انفجار بود عملاً امكان گزينش مجدد همه نيروها نبود. اساساً تكيه روي پرونده انفجار نخست وزيري اقدامي مسألهدار و از نظر من تسويه حساب جناحي بوده است. راستها ميخواهند از اين ماجرا سوءاستفاده كنند. وگر نه چرا براي انفجار حزب پروندهاي درست نشد. چرا ماجراي كلاهي كه به لحاظ ابعاد بسيار بزرگتر از دفتر نخست وزيري بود و چرا براي ترور شهيد قدوسي پرونده تشكيل نشد.
بچههاي دفتر اطلاعات نخستوزيري را گرفتند و آقاي لاجوردي و رازيني سختترين فشارها را بر آنها وارد كردند. ركورد تاريخي زندان انفرادي براي يكي از همين دوستان دفتر اطلاعات نخست وزيري در اين ماجرا به مدت سه سال كه نه قبل و نه بعد از انقلاب سابقه نداشت رقم خورد. ماجرا اينقدر بالا گرفت كه خود امام وارد شد و فرمان داد كه پرونده بايد مختومه شود. حالا هم هنوز بعد از بيست و چهار سال از آن ماجرا در نماز جمعه ميگويند كه ما نفهميديم كه پرونده چطور مختومه شد. جا دارد كه ما هم بگوييم كه ما هم نفهميديم كه چرا پرونده انفجار حزب اصلاً مفتوح نشد.
چرا شخص شما را بازداشت نكردند؟
علت داشت. من در همان روز هشت شهريور در نازيآباد توسط تيم ترور مجاهدين خلق مورد سوء قصد قرار گرفتم. با موتور بودم به همراه همسر و دخترم. از آينه موتور ديدم كه موتور سوار از پشت اسلحه كشيد من بلافاصله خود را روي زمين پرت كردم و خوابيدم و گلوله آنها از كنار گوشم گذشت. من نيز مسلح بودم چند تير هوايي شليك كردم يك تير هم به موتورشان زدم كه موتورشان از كار افتاد اما چون در نزديكي صف نانوايي بود مجبور شدم كه با پاي پياده تعقيبشان كنم آنها هم پياده فرار كردند و در شلوغي و ازدحام جمعيت در بازار دوم نازيآباد گمشان كردم. بعداً همين تيم آيت را زدند و چند نفر ديگر را كشتند و پس از دستگيري اعتراف كردند كه كار ترور من هم از مركزيت سازمان به تيم مركزي ترور كه آنها بودند محول شده بوده است.
ميرسيم به ماجراي طرح تمركز امور اطلاعاتي و امنيتي در وزارت اطلاعات. اين طرح چگونه شكل گرفت؟
با توجه به تجربياتي كه كسب كرده بوديم و وضعيت عمومي امنيت در كشور با كمك بچههاي كميته ستاد مشترك و دفتر اطلاعات نخست وزيري طرحي را تدوين كردم و توسط آقاي الويري در مجلس اول 16 امضا برايش جمع كردم و به هيأت رئيسه ارائه شد. اين طرح ابتدا مخالفتهاي جدي را برانگيخت. در كميسيون داخله ابتدا با مسئوليت آقاي موحدي كرماني و بعد با مسئوليت مرحوم موحدي ساوجي و بعدها هم كه كميسيون ويژهاي با مسئوليت آقاي روحاني براي اين موضوع تشكيل شد. طرح مورد بررسي قرار گرفت. در همه اين مدت چه زمان پيشنهاد و چه زمان بررسي و دفاع از طرح من به عنوان نماينده دولت حضور داشتم.
مخالفتهايي كه با اين طرح بود از چه جنس بود؟
به طور جدي ميتوان گفت كه اين طرحي بود كه در ابتدا همه با آن مخالف بودند. خيلي من تلاش كردم براي اينكه اين طرح جا بيفتد. رؤساي سه قوه مخالف اين طرح بودند. سپاه مخالف اين طرح بود. هر يك به نوعي استدلال ميكرد كه تمركز كار اطلاعاتي در وزارتخانه مخالف مصلحت كشور و يا تقسيم كار حكومتي است.
عمده كار اين طرح هم در مجلس دوم انجام شد كه مجلس نسبتاً راستي بود و به طور طبيعي با من كه از نظر آنها سابقه جالبي نداشتم، مرا به عنوان عضو سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ميشناختند كه در دفتر نخست وزيري با سابقهاي كه از كشميري به جا مانده بود فعال بودم و .. سر سازگاري چنداني نبود. با اين حال تلاش فوقالعادهاي صورت گرفت كه اين طرح رأي لازم را بياورد.
آقاي موسوي اردبيلي با اين طرح مخالف بود و استدلال ميكرد كه اطلاعات ذيل و ضابط قضائي است و از بازجويي، تعقيب مراقبت و دستگيري گرفته تا محصول كار آنها به كار قوه قضائيه مربوط ميشود و در واقع يك پليس قضائي با قدرت است از اين جهت با تشكيل وزارتخانه زير نظر دولت مخالف بود.
آقاي خامنهاي كه رئيس جمهور وقت بودند استدلالشان اين بود كه براي رئيس جمهور ابزاري باقي نمانده است و بايد دو نهاد به عنوان بازوي رئيس جمهور زير نظر او باشد يكي سازمان برنامه و يكي هم اطلاعات. از طرف ايشان آقاي جواد مادرشاهي ميآمد كه از قدرت استدلال و نطق بالايي برخوردار بود. انصافاً هم كار كرده بود و تمام سرويسهاي كشورهاي مختلف را مورد مطالعه قرار داده بود. نمودار ميآورد. چارت تشكيلاتي سرويسها را روي تخته ميكشيد و خلاصه براي طرح استدلالهاي خودش معركه ميگرفت و من هم مجبور بودم با او مخالفت كنم.
آقاي هاشمي هم كه رئيس مجلس بود و چون عملاً فرماندهي نيروهاي مسلح و رياست شوراي عالي دفاع را هم داشت با سپاهيها نزديك بود. سپاهيها آن موقع جديترين مخالفتها را يكردند. يادم ميآيد محسن رضايي و رضا سيفاللهي به من ميگفتند تو از كشميري بدتري چرا كه امام دو بازو دارد يكي بازوينظامي و ديگري بازوي امنيتي تو ميخواهي با تمركز اطلاعات در دولت عملاً يك بازوي امام را قطع كني و آن را بوروكراتيزه كني. توقع آنها اين بود كه اين دو بازو هر دو در سپاه جمع شوند. هاشمي هم طرفدار استدلال آنها بود. شهيد محلاتي هم كه نماينده امام در سپاه بود از اين استدلال دفاع ميكرد
همينها رفتند سراغ امام كه كجاي دنيا اطلاعات وزارتخانه است كه اين بابا ميخواهد اطلاعات را وزارتخانه كند. به امام گفتند كه اگر اطلاعات وزارتخانه شود همه اطلاعات آن رو ميشود و اين با فلسفه كار اطلاعاتي مغايرت دارد.
يكروز احمد آقا به من زنگ زد و گفت امام راجع به اين طرح نظر مخالف دارند و ميپرسند كجاي دنيا اطلاعات وزارتخانه است كه شما ميخواهيد وزارتخانه درست كنيد.
من دو استدلال براي امام آوردم. آن موقع آقاي صافي گلپايگاني دبير شوراي نگهبان بود. ايشان البته جزو روحانيت سنتي به حساب ميآمدند و گرايشات راست هم داشتند. من با ايشان بحث كرده بودم. ايشان معتقد بود كه چون وظايف و اختيارات رهبري در قانون اساسي احصاء شده است و اين به معني حصر اين اختيارات است عملاً تشكيل سازمان اطلاعات توسط رهبري مخالف قانون اساسي است و اگر امام بخواهد كه اين تشكيلات را سامان بدهد بايد از موضع بنيانگذار نظام حكم حكومتي بدهد و خارج از قانون اساسي اقدام كند. من اين استدلال آقاي صافي را به اطلاع امام رساندم. موضوع ديگري را هم كه مطرح كردم اين بود كه بالاخره ممكن است در جريان كارهاي اطلاعاتي و امنيتي اقداماتي خلاف قانون صورت بگيرد، شكنجهاي شود، مشكلي براي بيگناهي به وجود آيد اينها اكر كارشان مستقيم زير نظر رهبري باشد اين مسائل هم به پاي رهبري گذاشته ميشود. امام هر دوي اين استدلالها را پذيرفت و نظرشان تغيير كرد.
نظر امام بيشتر متوجه استدلال اول بود يا دوم. چون مسأله اول به نوعي از مباحثات رايج امروز ما نيز در موضوع تفسير قانون اساسي هست؟
من معتقدم كه امام روي استدلال اول بيشتر نظر داشتند و قانع شدند. البته ما موضوع دوم را تا مدتها جايي مطرح نكرده بوديم. چرا كه ايجاد اين تلقي كه امام كار وزارت اطلاعات را به گردن نميگيرد باعث ميشد كه نوعي نگاه منفي به اطلاعات در بين نيروهاي خود وزارت شكل بگيرد و نيروهاي مريد امام كم كم از وزارت بيرون بيايند. به همين خاطر ما در بحثهايمان بيشتر روي استدلال اول تكيه ميكرديم امام هم بيشتر به موضوع قانون اساسي توجه داشت.
دو موضوع مهم طرح تمركز يكي بحث تشكيل وزارت خانه تحت نظارت دولت و مجلس بود و ديگري بحث اجتهاد وزير؟
البته بايد بگويم كه موضوع اجتهاد وزير در طرح ما نبود. قبل از آن به اين موضوع بايد اشاره كنم كه مجلس دوم عليرغم اينكه مجلس راستي بود اما داراي هويت بود و از قدرت خود حراست و حفاظت ميكرد اين زمينه خوبي بود كه بتوانيم مجلس را با خودمان همراه كنيم. حتي مرحوم موحدي ساوجي كه با من مخالف بود اما چون اين موضوع را براي هويت مجلس و اختيارات آن داراي اهميت ميدانست در تمام طول بحث با من همراه بود واز استدلالهاي من به طور كامل پشتياني ميكرد.
البته من الان كه به اين موضوع نگاه ميكنم ميبينم كه شايد تلاش بيهودهاي كردهايم. من آن موقع فكر ميكردم بالاخره وزير بايد از مجلس رأي اعتماد بگيرد. ميشود از او سؤال كرد، ميشود كميسيون براي نظارت تشكيل داد، ميشود تحقيق و تفحص كرد، ميشود وزير را استيضاح كرد و انداخت همه اينها كمك ميكند كه وزارتخانه در خدمت مردم و دموكراسي باشد و خيلي كار دموكراتيك ميشد.
اما حالا نگاه ميكنم ميبينم كه اگر فقط بخواهد يك جزء از ساختار سياسي دموكراتيك شود فايده چنداني ندرد. اگر مجلس فرمايشي شد و دولت نمايشي از اول يك عده از نمايندهها غربال شدند و عدهاي ديگر به كمك شانتاژ روي كار آمدند حال تشكيلات اطلاعات ميخواهد وزارت باشد، ميخواهد سازمان باشد زير نظر نخست وزير به عنوان معاون نخستوزير مثل ساواك يا ميخواهد زير نظر قوه قضائيه باشد. خيلي فرقي نميكند.
گفتيد اجتهاد وزير در طرح شما نبود؟
بله مسأله اجتهاد وزير اطلاعات بعداً به طرح اضافه شد. بحثهاي مربوط به اصل طرح كه در شرف پايان بود، طرحي با دو فوريت با امضاي 35 نفر از نمايندگان با محوريت آقاي موحدي كرماني و تعدادي از نماينده روحاني ديگر مجلس به هيأت رئيسه آمد آقاي هاشمي طرح را مطرح كرد و قرار شد روز بعد در دستور قرار بگيرد.
من در اين فاصله از مهندس موسوي پرسيدم كه به عنوان نماينده دولت چه موضعي داشته باشيم بحث كرديم و ايشان نهايتاً گفت كه شما سكوت كنيد و دولت در اينباره موضع نداشته باشد. بعد پيش آقاي (...) رفتيم ايشان مخالفت كردند و گفتند اين طرح خيلي عوامانه است. در تعيين مصداق در ميمانند كدام مجتهد است كه توان و اراده و انگيزه كار اطلاعاتي داشته باشد و در عين حال از استعداد اين كار هم برخوردار باشد. ايشان گفتند برويد ببينيد اگر آقاي مؤمن ميپذيرد ايشان براي اين كار مناسب است اگر نه اين طرح خيلي جاي مطرح كردن ندارد و ما هم با آقاي مؤمن مطرح كرديم ايشان بلافاصله گفتند ابداً، ابداً .
در حين بحثها هم ما سكوت كرديم و حتي آقاي موحدي ساوجي اعتراض كرد كه چرا دولت موضع ندارد مگر ميشود دولت در اين موضوع سكوت كند. اما من هيچ موضعي در مورد اين طرح نگرفتم و اعلام كردم موضوع دولت سكوت است. به هر حال اين موضوع در مجلس رأي آورد و به طرح اضافه شد.
اخيراً در مجلس هفتم بحثهايي درگرفته است كه حفاظت اطلاعات وزارت اطلاعات از اين وزارتخانه جدا شود و زبر نظر رهبري اداره شود. اين طرح تا چه حد مغاير اهداف تشكيل وزارت اطلاعات است؟
اين ايده كه حفاظت اطلاعات از درون سازمانها بيرون برود و زير نظر رهبري قرار گيرد سابقه طولاني دارد. اين ايده ابتدا از نيروهاي مسلح شروع شد و سپس نيروهاي انتظامي را در بر گرفت و حال به وزارت اطلاعات كشيده شده و عن قريب به حراستها هم كشيده خواهد شد. چون آنها نيز وظايف حفاظت پرسنلي دستگاههاي مختلف را به عهده دارند.
البته اگر كار به همين جا متوقف بماند شايد ضرري به كسي نرساند اما اين دستگاهها هر كدام بالقوه ميتوانند با وظايف جديدي كه به آنها محول ميشود نقش نهادهاي اطلاعاتي موازي را پيدا كنند و مثلاً فلان نيروي بازنشسته فلان دستگاه را كه با يك شهروند عادي خرده حساب شخصي دارند در معرض كنترل قرار دهند و با اين بهانه به سراغ آن شهروند بروند. عملاً تداخل عجيبي بين وظايف وزارت اطلاعات و اين دسته حفاظتها كه مديريت آنها مستقل شده است به وجود خواهد آمد. اگر وزارت اطلاعات كه ادعا داريم مجتهدي با فضايلي كه قانون تعيين كرده است در رأس آن قرار دارد و معتمد ظام هست و از مجلس رأي اعتماد گرفته است تنواند مسئوليت حفاظت اطلاعات پرسنل خود را به عهده بگيرد چه كسي در دفتر رهبري شايستهتر از او وجود خواهد داشت كه اين مهم را عهدهدار شود. چون معلوم است كه شخص رهبري كه شخصاً به اين امور نخواهند پرداخت و حتماً مسئولي ميگذارد. اين طرح شايد مقدمهاي باشد براي آنكه با بردن بخشي از وزارت اطلاعات بعداً بتوانند تمام آن را به صورت سازمان به خارج از دولت و خارج از نظارت مجلس منتقل نمايند.
به قول ضرب المثل عرب : اي سعد اينچنين شتر را وارد خانه ميكنند.
ايران در جايگاه ٩٩ قرار دارد
● ايران از نظر فقر بين ١٠٣ كشور در حال توسعه رتبه ٣٦ را به خود اختصاص داده است.
متن كامل گزارش توسعه انسانی سال ٢٠٠٥ كه از سوی برنامه توسعه سازمان ملل متحد (UNDP) فردا در سراسر جهان به صورت رسمی منتشر خواهد شد و خبرگزاری فارس به نسخه ای از متن كامل آن دست يافته است، حاكی است: ارزش شاخص توسعه انسانی ايران كه در سال گذشته ٧٣٢/٠ بوده است، در سال جاری با ٠٠٤/٠ افزايش به ٧٣٦/٠ رسيد.
شاخص توسعه انسانی (HDI) هر ساله توسط برنامه توسعه سازمان ملل متحد (UNDP) منتشر میشود و قسمت عمده اين گزارش شامل جداولی است كه به بررسی وضعيت توسعه انسانی در بخشهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی كشورهای جهان می پردازد.
گفتنی است، شاخص توسعه انسانی كه در اين گزارش به آن پرداخته می شود، بر اساس سه شاخص اميد به زندگی، شاخص آموزش و شاخص توليد ناخالص داخلی به دست آمده است.
فقر درآمدی و انسانی كشورهای در حال توسعه از جمله موارد مهمی است كه در گزارش توسعه انسانی مورد توجه قرار گرفته است و در اين ميان شاخص فقر انسانی (HPI) از اهميت زيادی برخوردار است.
بر اساس گزارش توسعه انسانی ٢٠٠٥ ، شاخص اميد به زندگی در ايران از ٧٥/٠ در سال گذشته به ٧٦/٠ درصد در سال جاری افزايش يافت و اميد به زندگی در مردان ايرانی از ٨/٦٨ سال در سال گذشته به ٦٩ سال و در زنان ايرانی نيز از ٧/٧١ سال در سال گذشته به ٩/٧١ سال رسيده است.
سازمان ملل متحد با اعلام اينكه متوسط اميد به زندگی در ايران در سال گذشته ١/٧٠ سال بوده است، اين رقم را در سال جاری ٤/٧٠ سال اعلام كرده است.
بر اساس اين گزارش، ارزش اسمی توليد ناخالص داخلی ايران ١/١٣٧ ميليارد دلار و بر اساس شاخص برابری قدرت خريد ٤/٤٦٤ ميليارد دلار برآورد شده است و سرانه توليد ناخالص داخلی ايران نيز ٢٠٦٦ دلار و بر اساس شاخص برابری قدرت خريد ٦٩٩٥ دلار اعلام شد، ضمن آن كه ايران از نظر سرانه توليد ناخالص داخلی رتبه هفتادم را كسب كرد.
اين گزارش با اعلام اين كه شاخص توليد ناخالص داخلی ايران در سال گذشته ٧٠/٠ بوده است، اين شاخص را در سال جاری ٧١/٠ اعلام كرده است.
سازمان ملل متحد با اعلام اين كه متوسط نرخ تورم در ايران بين سالهای ١٩٩٠ تا ٢٠٠٣ ميلادی برابر ٨/٢٢ درصد بوده است، نرخ تورم را در سال جاری ٥/١٦ درصد اعلام كرده است.
گزارش توسعه انسانی ٢٠٠٥ افزود: ايران از نظر فقر بين ١٠٣ كشور در حال توسعه رتبه ٣٦ را به خود اختصاص داد و ارزش شاخص دو درصد مردم ايران با كمتر از يك دلار در روز و ٣/٧ درصد نيز با كمتر از دو دلار در روز زندگی می كنند و هفت درصد مردم اين كشور نيز به آب بهداشتی و سالم دسترسی دائمی ندارند.
سازمان ملل با اعلام اينكه ضريب جينی در ايران ٤٣ است، اعلام كرد: دهك پايين درآمدی در ايران دو درصد درآمد و مصرف و دو دهك پايين درآمدی نيز ١/٥ درصد درآمد و مصرف را در اين كشور به خود اختصاص می دهند، در حالی كه دهك بالای درآمدی ٧/٣٣ درصد درآمد و مصرف و دو دهك بالای درآمدی نيز ٩/٤٩ درصد درآمد و مصرف را كسب می كنند.
سازمان ملل پيش بينی كرد، متوسط نرخ رشد جمعيت ايران بين سالهای ٢٠٠٣ تا ٢٠١٥ به ٣/١ درصد خواهد رسيد و جمعيت ايران در سال ٢٠١٥ به ٩/٧٩ ميليون نفر افزايش خواهد يافت.
بر اساس اين گزارش، سهم هزينه های بهداشتی دولتی در ايران ٩/٢ درصد توليد ناخالص داخلی و بخش خصوصی ١/٣ درصد توليد ناخالص داخلی برآورد شد و سرانه هزينه های بهداشتی در ايران ٤٣٢ دلار در سال اعلام شده است.
گزارش توسعه انسانی ٢٠٠٥ سهم هزينه های آموزشی دولتی را از توليد ناخالص داخلی ٩/٤ درصد و از كل هزينه های دولت ٧/١٧ درصد اعلام كرد و افزود: از هر هزار نفر در ايران ٧٢ نفر از شبكه جهانی اينترنت استفاده می كنند.
سازمان ملل واردات كالا و خدمات در ايران را ٢٣ درصد توليد ناخالص داخلی و صادرات را ٢٥ درصد توليد ناخالص داخلی برآورد كرده است و افزود: از مجموع صادرات كالا و خدمات در ايران، ٩٢ درصد مواد خام و اوليه، هشت درصد محصولات ساخته شده و صنعتی و دو درصد نيز فناوريهای پيشرفته را شامل میشود.
اين گزارش سهم جريان خالص سرمايه گذاری مستقيم خارجی از توليد ناخالص داخلی ايران را ١/٠ درصد اعلام كرده است.
گزارش توسعه انسانی ٢٠٠٥ حاكی است، نرخ فعاليت اقتصادی زنان در ايران ٥/٣٠ درصد كل فعاليتهای اقتصادی است.
در گزارش سال ٢٠٠٥ سازمان ملل ، نروژ در بالاترين رتبه شاخص توسعه انسانی و نيجر در پايين ترين رتبه شاخص توسعه انسانی قرار گرفته است.
به گزارش خبرنگار اقتصادی خبرگزاری فارس، در گزارش توسعه انسانی سال ٢٠٠٥، رتبه ٦٩ كشور نسبت به سال گذشته بهبود يافته است.
سازمان ملل متحد رتبه شاخص توسعه انسانی ١٧٧ كشور جهان را در سال ٢٠٠٥ به شرح زير اعلام كرده است و عدد داخل پرانتز نيز رتبه توسعه انسانی كشورها در سال ٢٠٠٤ را نشان می دهد.
١- نروژ (١)
٢-ايسلند(٧)
٣- استراليا(٣)
٤- لوكزامبورگ(١٥)
٥- كانادا(٤)
٦- سوئد(٢)
٧-سوئيس (١١)
٨- ايرلند(١٠)
٩-بلژيك(٦)
١٠- آمريكا(٨)
١١- ژاپن(٩)
١٢-هلند(٥)
١٣- فنلاند(١٣)
١٤-دانمارك(١٧)
١٥- انگليس(١٢)
١٦- فرانسه(١٦)
١٧- اتريش(١٤)
١٨- ايتاليا(٢١)
١٩- نيوزلند(١٨)
٢٠- آلمان(١٩)
٢١- اسپانيا(٢٠)
٢٢- هنك كنگ(٢٣)
٢٣- اسرائيل(٢٢)
٢٤- يونان(٢٤)
٢٥- سنگاپور(٢٥)
٢٦- اسلوانی(٢٧)
٢٧- پرتغال(٢٦)
٢٨- كره جنوبی(٢٨)
٢٩- قبرس(٣٠)
٣٠- باربادوس(٢٩)
٣١- جمهوری چك(٣٢)
٣٢- جزيره مالت(٣١)
٣٣-برونئی (٣٣)
٣٤- آرژانتين(٣٤)
٣٥- مجارستان(٣٨)
٣٦- لهستان(٣٧)
٣٧-شيلی(٤٣)
٣٨- استونی(٣٦)
٣٩-ليتوانی(٤١)
٤٠- قطر(٤٧)
٤١- امارت متحده عربی(٤٩)
٤٢- اسلواكی(٤٢)
٤٣- بحرين(٤٠)
٤٤- كويت(٤٤)
٤٥- كرواسی(٤٨)
٤٦- اروگوئه(٤٦)
٤٧- كاسترويكا(٤٥)
٤٨- لاتويا(٥٠)
٤٩- سن كيتس ونويس(٣٩)
٥٠-باهاماس(٥١)
٥١- جزاير سشيل(٣٥)
٥٢- كوبا(٥٢)
٥٣- مكزيك(٥٣)
٥٤-تونگا(٦٣)
٥٥- بلغارستان(٥٦)
٥٦-پاناما(٦١)
٥٧- ترينيدات و توباگو(٥٤)
٥٨- ليبی(٥٨)
٥٩- مقدونيه(٦٠)
٦٠- آنتيگوا و باربودا(٥٥)
٦١- مالزی(٥٩)
٦٢- روسيه(٥٧)
٦٣-برزيل(٧٢)
٦٤-رومانی(٦٩)
٦٥-موريس(٦٤)
٦٦- گرانادا(٩٣)
٦٧- بلاروس(٦٢)
٦٨-بوسنی و هرزگوين(٦٦)
٦٩- كلمبيا(٧٣)
٧٠-دومينيكو(٩٥)
٧١-عمان(٧٤)
٧٢- آلبانی(٦٥)
٧٣- تايلند(٧٦)
٧٤- سامائو غربی(٧٥)
٧٥-ونزوئلا(٦٨)
٧٦- سن لويسيا(٧١)
٧٧- عربستان سعودی(٧٧)
٧٨- اوكراين(٧٠)
٧٩- پرو(٨٥)
٨٠-قزاقستان(٧٨)
٨١- لبنان(٨٠)
٨٢-اكوادور(١٠٠)
٨٣-ارمنستان(٨٢)
٨٤-فيليپين(٨٣)
٨٥- چين(٩٤)
٨٦-سورينام(٦٧)
٨٧- سن ويلسنت و گرينادينز(٨٧)
٨٨- پاراگوئه(٨٩)
٨٩-تونس(٩٢)
٩٠- اردن(٩٠)
٩١-بليز(٩٩)
٩٢- فيجی(٨١)
٩٣- سريلانكا(٩٦)
٩٤- تركيه(٨٨)
٩٥- جمهوری دومينيكن(٩٨)
٩٦- مالديو(٨٤)
٩٧- تركمنستان(٨٦)
٩٨- جامايكا(٧٩)
٩٩- ايران(١٠١)
١٠٠- گرجستان(٩٧)
١٠١ -آذربايجان(٩١)
١٠٢- فلسطين(١٠٢)
١٠٣- الجزيره(١٠٨)
١٠٤-السالوادور(١٠٣)
١٠٥- كيپورد(١٠٥)
١٠٦- سوريه(١٠٦)
١٠٧-گويان(١٠٤)
١٠٨- ويتنام(١١٢)
١٠٩- قرقيزستان(١١٠)
١١٠- اندونزی(١١١)
١١١- ازبكستان(١٠٧)
١١٢- نيكاراگوئه(١١٨)
١١٣- بوليوی(١١٤)
١١٤ -مغولستان(١١٧)
١١٥- جمهوری مولداوی(١١٣)
١١٦- هندوراس(١١٥)
١١٧- گواتمالا(١٢١)
١١٨- وانواتو(١٢٩)
١١٩-مصر(١٢٠)
١٢٠- افريقای جنوبی(١١٩)
١٢١- گينه استوايی(١٠٩)
١٢٢- تاجيكستان(١١٦)
١٢٣-گابن(١٢٢)
١٢٤- مغرب(١٢٥)
١٢٥- نامبيا(١٢٦)
١٢٦- سائوتومه و پرنسيپ(١٢٣)
١٢٧- هند(١٢٧)
١٢٨- جزاير سولومان(١٢٤)
١٢٩- ميانمار(١٣٢)
١٣٠- كامبوج(١٣٠)
١٣١-بوتسوانا(١٢٨)
١٣٢-جزيره كومور(١٣٦)
١٣٣-جمهوری دمكراتيك لائو(١٣٥)
١٣٤- بوتان(١٣٤)
١٣٥- پاكستان(١٤٢)
١٣٦- نپال(١٤٠)
١٣٧- گينه نو(١٣٣)
١٣٨-غنا(١٣١)
١٣٩-بنگلادش(١٣٨)
١٤٠- تيمور(١٥٨)
١٤١- سودان(١٣٩)
١٤٢-كنگو(١٤٤)
١٤٣- توگو(١٤٣)
١٤٤- اوگاندا(١٤٦)
١٤٥- زيمبابوه(١٤٧)
١٤٦-ماداگاسكار(١٥٠)
١٤٧- سوازيلند(١٣٧)
١٤٨- كامرون(١٤١)
١٤٩- لستو(١٤٥)
١٥٠-جيبوتی(١٥٤)
١٥١-يمن(١٤٩)
١٥٢- موريتانی(١٥٢)
١٥٣- هايتی(١٥٣)
١٥٤- كنيا(١٤٨)
١٥٥- گامبيا(١٥٥)
١٥٦- گينه(١٦٠)
١٥٧- سنگال(١٥٧)
١٥٨- نيجريه(١٥١)
١٥٩- رواندا(١٥٩)
١٦٠-آنگولا(١٦٦)
١٦١- اريتره(١٥٦)
١٦٢- بنين(١٦١)
١٦٣- ساحل عاج(١٦٣)
١٦٤- تانزانيا(١٦٢)
١٦٥- مالاوی(١٦٥)
١٦٦-زامبيا(١٦٤)
١٦٧- كنگو(١٦٨)
١٦٨- موزامبيك(١٧١)
١٦٩-بروندی(١٧٣)
١٧٠- اتيوپی(١٧٠)
١٧١- جمهوری آفريقای مركزی(١٦٩)
١٧٢- گينه بيسائو(١٧٢)
١٧٣- چاد(١٦٧)
١٧٤- مالی(١٧٤)
١٧٥- بوركينافاسو(١٧٥)
١٧٦- سيرالئون(١٧٧)
١٧٧- نيجر(١٧٦)
گزارش شاخص توسعه انساني سال 2005 سازمان ملل متحد اعلام كرد: ايران با دو پله صعود در شاخص توسعه انساني رتبه 43 جهان را در رشد اين شاخص بين 177 كشور به خود اختصاص داده است.
به گزارش فارس، گزارش توسعه انساني 2005 كه امروز منتشر شد، افزود: ارزش شاخص توسعه انساني ايران كه در سال گذشته 732/0 بوده است، در سال جاري با 004/0 افزايش به 736/0 رسيد و ايران رتبه 99 جهان را در اين شاخص كسب كرد.
بنا بر اين گزارش، كشور «گرانادا» در سال جاري ميلادي بالاترين رشد شاخص توسعه انساني را با 27 پله صعود كسب كرد و از رتبه 93 در سال گذشته به رتبه 66 در سال جاري ارتقا يافته است.
اين گزارش افزود: كشورهاي «دومينيكو» و «اكوادور» به ترتيب با 25 و 18 پله صعود در رتبه شاخص توسعه انساني در رتبههاي دوم و سوم رشد اين شاخص قرار گرفتند.
سازمان ملل اعلام كرد: كشورهاي «لوكزامبورگ» و «وانواتو» با 11 پله صعود در شاخص توسعه انساني در ردههاي بعدي قرار گرفتند و كشورهاي چين، تونگا و برزيل با 9 پله صعود و بليز و امارات با هشت پله صعود در رتبههاي بعدي قرار گرفتند.
قطر و پاكستان نيز با هفت پله صعود رتبههاي بعدي را در رشد شاخص توسعه انساني به خود اختصاص دادند.
رتبه كشورهاي آمريكا، ژاپن، كانادا، سوئد، انگليس، بلژيك، هلند، اتريش، نيوزلند، آلمان و اسپانيا در شاخص توسعه انساني 2005 تنزل كرده است.
بنا بر گزارش توسعه انساني 2005 ، شاخص اميد به زندگي در ايران از 75/0 در سال گذشته به 76/0 درصد در سال جاري افزايش يافت و اميد به زندگي در مردان ايراني از 8/68 سال در سال گذشته به 69 سال و در زنان ايراني نيز از 7/71 سال در سال گذشته به 9/71 سال رسيده است.
ارزش اسمي توليد ناخالص داخلي ايران 1/137 ميليارد دلار و بر اساس شاخص برابري قدرت خريد 4/464 ميليارد دلار برآورد شده است و سرانه توليد ناخالص داخلي ايران نيز 2066 دلار و بر اساس شاخص برابري قدرت خريد 6995 دلار اعلام شد، ضمن آن كه ايران از نظر سرانه توليد ناخالص داخلي رتبه هفتادم را كسب كرد.
گزارش توسعه انساني 2005 افزود: ايران از نظر فقر بين 103 كشور در حال توسعه رتبه 36 را به خود اختصاص داد و ارزش شاخص دو درصد مردم ايران با كمتر از يك دلار در روز و 3/7 درصد نيز با كمتر از دو دلار در روز زندگي مي كنند و هفت درصد مردم اين كشور نيز به آب بهداشتي و سالم دسترسي دائمي ندارند.
بنا بر اين گزارش، سهم هزينههاي بهداشتي دولتي در ايران 9/2 درصد توليد ناخالص داخلي و بخش خصوصي 1/3 درصد توليد ناخالص داخلي برآورد شد و سرانه هزينههاي بهداشتي در ايران 432 دلار در سال اعلام شده است.
گزارش توسعه انساني 2005 سهم هزينههاي آموزشي دولتي را از توليد ناخالص داخلي 9/4 درصد و از كل هزينههاي دولت 7/17 درصد اعلام كرد و افزود: از هر هزار نفر در ايران 72 نفر از شبكه جهاني اينترنت استفاده مي كنند.
در گزارش سال 2005 سازمان ملل، نروژ در بالاترين رتبه شاخص توسعه انساني و نيجر در پايينترين رتبه شاخص توسعه انساني قرار گرفته است.
به گفته پليس و پزشکان، «موسی عرفات»، رئيس پيشين امنيت تشکيلات فلسطينیها به ضرب گلوله به قتل رسيده است.
او که دايي ياسر عرفات، رهبر فقيد فلسطينیها بود پيشتر نيز حداقل دو بار مورد حمله مسلحانه قرار گرفته بود.
موسی عرفات، ٦٥ ساله، يکی از بنيانگذاران جنبش فتح بود. قرار است شورای انقلابی اين جنبش در روز چهارشنبه ديداری داشته باشد.
بنا به گفته شاهدان، دهها مرد مسلح در سحرگاه چهارشنبه به خانه او حمله کردند اما هنوز مشخص نيست حمله کنندهها چه کسانی بودند.
قبل از ورود مردان مسلح راکتهایی به طرف خانه پرتاب شده بود.
پليس میگويد، عرفات را از خانه اش بيرون کشيده و در خيابان به قتل رسانده اند.
«رويترز» به نقل از پزشکان گزارش داده که او در ورود به بيمارستان القدس، مرده بوده است.
به گزارش «آسوشيتدپرس» به نقل از مقامات پليس، پسر ارشد او «نيمهل» ـ که خود يکی از مقامات ارشد امنيتی است ـ يا از محل درگيری ربوده شده و يا فرار کرده است.
«الن جانستون»، گزارشگر «بی.بی.سی»، موسی عرفات را شخصيتی جنجالبرانگيز توصيف میکند.
وقتی در جولاي ٢٠٠٤، ياسر عرفات تصميم گرفت او را مسئول امنيت غزه کند، تظاهرات خشونتباری بر عليه اين تصميم برپا شد.
کسانی در داخل سازمان فتح با اين انتصاب مخالفت کردند و گفتند موسی عرفات عنصر فاسدی ست.
وی در ميان فلسطينیها بسيار نامحبوب بود و به عنوان بخشی از نيروهای «آلوده» قديمی شناخته می شد.
در سالهای دهه ١٩٩٠ و رياستش بر سازمان امنيت ارتش، موسی عرفات به بيرحمی شهرت پيدا کرد.
وی در جريان قلع و قمع نيروهای حماس و جهاد اسلامی در سال ١٩٩٦ دستور داد، سر و ريش تمام بازداشت شده را به قصد تحقير آنان، بتراشند.
زندگينامه «موسي عرفات»
سرلشكر «موسي عرفات» دايي «ياسر عرفات» رئيس فقيد حكومت خودگردان فلسطين و مشاور نظامي «محمود عباس»، رئيس كنوني اين حكومت در شانزدهم سپتامبر سال1941 (64 سال پيش) در شهر «يافا» در فلسطين متولد شد.
پس از آن كه رژيم صهيونيستي اين شهر را در پايان دهه ۱۹۴۰اشغال و اقدام به كوچ اجباري ساكنان آن كرد خانواده عرفات به نوار غزه منتقل شدند.
پدر موسي عرفات در اصل از ساكنان غزه بود و وي در سن هفت سالگي وارد اين شهر شد و پس از پايان تحصيلات ابتدايي تا دبيرستان در سال ۱۹۶۱به قاهره پايتخت مصر رفت و در دانشكدهي حقوق آن شهر نامنويسي كرد.
موسي عرفات در جواني و دوران دانشجويي پرچم مبارزهي مسلحانه ضد سربازان رژيم اشغالگر قدس را به دست گرفت و به سازمان آزاديبخش فلسطين «ساف» پيوست.
وي سپس به عضويت جنبش ملي آزاديبخش فلسطين «فتح» به رياست ياسر عرفات درآمد، سال آخر دانشگاه توسط نيروهاي مصري بازداشت شد و او در آن زمان يكي از پيشتازان نيروهاي نظامي فتح بود.
موسي عرفات در جنگ سال ۱۹۶۷در جبههي سوريه شركت كرد و سالهاي ۶۹ ،۶۸و ۱۹۷۰فرماندهي نيروهاي فلسطيني در اردن را عهدهدار بود.
به دنبال درگيري خونين در اردن موسوم به «سپتامبر سياه» وي بازداشت شد و چند سالي را در زندانهاي اين كشور گذراند.
عرفات اوايل دههي ۱۹۸۰از دانشكدهي نظامي «تيتو» در يوگسلاوي سابق فوق ليسانس علوم نظامي گرفت و در دورههاي مختلف نظامي در مصر، سوريه، لبنان، ويتنام، چين و روسيه شركت كرد.
وي سال ۱۹۸۲پس از اشغال لبنان توسط ارتش رژيم صهيونيستي، اين كشور را ترك كرد و در سال ۱۹۹۴پس از امضاي «پيمان اسلو» به نوار غزه بازگشت و به دستور ياسر عرفات، سازمان اطلاعات و امنيت عمومي را با هدف پايان دادن به هرج و مرج در اين منطقه تشكيل داد.
موسي عرفات سپس به عنوان فرماندهي سازمان يادشده و چند پست ديگر تعيين شد و به صورت يكي از قويترين شخصيتهاي غزه درآمد.
وي كه تاريخ طولاني در همكاري با سازمان آزاديبخش فلسطين و جنبش فتح دارد، يكي از ياران مهم رييس فقيد حكومت خودگردان بشمار ميرفت.
افراد مسلح ناشناس در ژوييه ) ۲۰۰۳تيرماه (۱۳۸۲به سوي خودرو موسي عرفات در غزه نارنجك پرتاب كردند، اما او از اين حادثه تروريستي جان سالم به در برد.
وي همچنين در اكتبر 204 (مهر (۱۳۸۳در جريان انفجار يك دستگاه خودرو بمبگذاري شده در غزه كه پشت سر خودرو وي حركت ميكرد، از مرگ نجات يافت.
پس از درگذشت عرفات در آبان ماه گذشته و انتخاب محمود عباس به رياست حكومت خودگردان، موسي عرفات از رياست سازمان اطلاعات و امنيت اين حكومت بركنار و به عنوان مشاور نظامي عباس انتخاب شد.
گروهها و افراد مسلح ناشناس بامداد امروز (چهارشنبه) با گلولهباران منزل موسي عرفات، وي را از منزلش خارج كردند و با شليك چند گلوله در سرش او را كشتند و فرزند و چهار محافظش را ربودند.
تاكنون انگيزه اين آدمكشي و آدمربايي روشن نشده، هيچ فرد يا گروهي مسئوليت آن را به عهده نگرفته و حكومت خودگردان تحقيق براي روشن شدن علت اين حادثه را آغاز كرده است.
برخي منابع و گروههاي مبارز فلسطيني، رژيم اشغالگر قدس و مزدوران اين رژيم در نوار غزه را به دخالت داشتن در ترور عرفات متهم كردهاند.
آنان بر اين باورند كه بروز چنين حوادثي با هدف وانمود كردن ناتواني حكومت خودگردان در اداره و تامين امنيت نوار غزه پس از خروج رژيم اشغالگر قدس و شهرك نشينان صهيونيست از اين باريكه انجام ميشود.
برخي ديگر از اين منابع، حادثهي قتل موسي عرفات را نتيجهي تسويه حسابهاي شخصي، سياسي و در چارچوب اختلاف و درگيري گروههاي فلسطيني در غزه ارزيابي ميكنند.
گفته ميشود، گردانهاي الاقصي شاخه نظامي فتح از مخالفان جدي عرفات بوده و پيش از اين او را به عنوان «سمبل فساد در فلسطين» معرفي كرده است.
همچنين گفته شده كه اين شخصيت فلسطيني به تازگي به يكي از رهبران جنبش مقاومت اسلامي «حماس» نزديك شده و چند ماه پيش يك انبار موشك و «آر.پي.جي» در انبارهاي حكومت خودگردان را به حماس فروخته است.
منابع مستقل فلسطيني و نيز حكومت خودگردان اين خبر را تاييد نكردهاند.
پاسخ بهمنپور به سروش
دوست ارجمند جناب آقای دکتر سروش
از توضیحات کریمانه جنابعالی متشکرم. در زیر نکاتی را به عنوان تبیین و تکمیل عرایض گذشته و حاشیهای پیرامون فرمایشات حضرتعالی تقدیم ميدارم.
1ـ چه خوش که در مجال این گفتوگو سخن به آل محمد(ص) رسید که مظلومان همیشه تاریخند، ودوستان به جهل و غلو بر آنان ستم روا داشتهاند و دشمنان به کینه و حسد. ام یحسدون الناس علی ما اتیهم الله من فضله. و البته عجیب نیست، چرا که اصحاب نار و اصحاب جنت چگونه توانند منزلت کسانی را بشناسند که بر بلندای اعراف نشستهاند و «یعرفون کلا ً بسیماهم» (اعراف/46).
آنچه درباره غلو در جامعه امروز ایران فرمودهاید زخمي است بر سینه همه ما و انحرافی که بیشک علمای خاموش ما از آن باز خواست خواهند شد. اخیرا چنانکه دیدیم و شنیدیم برخی از بزرگان بر آن خروشیدند و بیاناتی فرمودند که امیدواریم تداوم یابد و فراگیر شود و کار به اصلاح گراید. اما واضح است که این نقیصه نباید موجب عکسالعملی فزون از حد گردد و ما را به جفا در حق و منزلت راستین اهل بیت پیامبر وا دارد.
بدانچه فرمودهاید بی کم و کاست معتقدم که امامان آل محمد علیهم السلام را «نه به مرتبه خدایی باید رساند و نه به مرتبه پیامبری. هر منزلت دیگری برای آنان» متصور است. البته اینکه دیگر سالکان را نیز در منزلت آنان شریک گردانیدید به دورازاندیشه شیعه و شبیه به شریک کردن ائمه در پیامبری است که بعد از این در مورد آن سخن خواهم گفت. اما از قضا آنچه در منزلت ائمه از قلم مبارک جاری شده است عینا مضمون حدیثی است از امام صادق علیه السلام که هم شیخ حر عاملی و هم قطب الدین راوندی آن را در کتب خود آوردهاند که «اجعلونا عبیدا مربوبین و قولوا فینا ما شئتم الا النبوه»، «ما را بندگانی بدانید مربوب پروردگار و پس از آن هر چه میخواهید در فضیلت ما بگویید جز نبوت». و البته اوهام کوته مرام ما کجا تواند که منزلت واقعی مقربان را دریابد وزبان الکن دنیاییان کجا رسد که فضلی را که پروردگار از رحمت خویش به قدسیان عطا کرده است توصیف نماید؟ به هر حال اگر در احادیثی نظیر آنچه جنابعالی نقل فرموده اید عبارت «الا النبوه» از قلم افتاده است چه بسا به جهت بداهت امر و وضوح مطلب بوده است.
امامان آل محمد علیهم السلام کراراً و با بیانهای مختلف توهم نسبت نبوت را از خویش دفع نمودهاند و خود را معمولا به کسانی در قرآن تشبیه فرمودهاند که پیامبر نبودهاند اما علم عظیم الهی داشتهاند. همانند صاحب موسی که قرآن در شان او فرمود « آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما»، «از جانب خود او را رحمتی عطا کرده بودیم و از نزد خویش به او علمي آموخته بودیم» (کهف/65)، یا صاحب سلیمان که علمي از کتاب داشت، «عنده علم من الکتاب» و بواسطه آن معجزهای عظیم پدید آورد (نمل/40).
اینکه فرمودهاید امامان شیعه یا باید پیامبر باشند و یا مجتهد، به شهادت موارد بالا حصری نا سنجیده است. چنانکه میدانید قرآن حکیم مؤمنان را به دو دسته مقربین و اصحاب یمین تقسیم میکند که در علم و ایمان و مراتب معنوی و فهم امور دینی با هم تفاوت بسیار دارند. از مقربان نیز چهار گروه نبیین و صدیقین و شهدا و صالحین در سوره نساء نام برده شدهاند (آیه 69) که خداوند بر آنان نعمتی عظیم ارزانی داشته و آنان را علم و صفاتی ویژه عطا کرده است و ما هر روز و شب از خداوند ميخواهیم که ما را به راه آنان هدایت کند، «صراط الذین انعمت علیهم». نبیین همواره از میان صدیقین برگزیده ميشوند، اما تواند بود که صدیق پیامبر نباشد و همچنان امتیازات خاص خویش را داشته باشد. در قرآن از مریم به عنوان صدیقه نام برده شده است و با وجود آنکه میدانیم ایشان پیامبر نبود، اما با ملائک سخن میگفت و با آسمان مرتبط بود. هر شأنی شما برای صدیقه بنیاسرائیل قائلید ما برای صدیقه اسلام، فاطمه اطهر، قائلیم و هر نامي برارتباط او با عالم غیب میگذارید ما برارتباط صدیق امت محمد (ص)، علی بن ابی طالب و امامان صدیق از فرزندان ایشان با جهان ماوراء مينهیم. صد البته همانگونه که نبیین در میان خود مراتب و درجاتی دارند، که «تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض» (بقره/253)، صدیقین نیزاینچنیناند، اما هیهات که اصحاب یمین را بر شناخت و فهم این مراتب راهی باشد یا آنکه بتوانند نبیی را از صدیقی، یا صدیقی را از شهیدی، یا شهیدی را از صالحی، باز شناسند، که این جزاز راه نص و تصریح الهی از هیچ راه دیگری معلوم کس نشود وآن سیمرغان لاهوتی هرگز شکار صیادان خام ناسوتی نگردند.
جناب دکتر! اساساندیشه شیعه که بدون آن تشیع معنا و مفهوم خود را از دست میدهد، آن است که بعد از پیامبر اکرم امامانی منصوص از جانب پروردگار برای حفظ و صیانت از علم پیامبر در میان امت یکی پس از دیگری به حجیت قیام کردند. آن صدیقان حافظان علم پیامبر و مستحفظان شریعت بوده وهستند و بنا بر این عالم به تمام آنچه که بر پیامبر نازل شده بود ميباشند. نه علمي مکتسب از اجتهاد، که به قول جنابعالی اجتهاد معصوم از خطا تناقض است، بلکه علمي به فضل و الهام خداوند و به وراثت از پیامبر، چنانکه امام صادق (ع) فرمودند که «علم به میراث میرسد و عالمي از دنیا نميرود مگر آنکه کسی بعد از او ميماند که علم او را ميداند» (اصول کافی/ج 1). «لئلا تبطل حجج الله و بیناته»، مبادا که دلائل الهی و نشانههای روشن او باطل گردد. و صد البته کسی که پاسداری از علم پیامبر به اوسپرده شده است باید به تمام آن علم وارد و واقف باشد و الا چگونه ميتواند آن را حفظ نماید؟ آن هم نه علمي از سر اجتهاد و تفسیر بلکه نشأت گرفته ازحقیقت و یقین. و تنها از این طریق است که ميتوانند حافظ و حیی باشند که از قواعد عرش بر قلب محمد فرود آمد وکژیهایی را که به دست مفسران به رأی و عالم نمایان بوالفضول پدید ميآید راست کنند. «هم موضع سره و لجأ امره و عیبة علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه، بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه»، «آنان جایگاه سر خدایند وملجأ امر او، ظرف علم پروردگارند و مرجع حکم او، پناه کتب الهیاند و کوههای استوار دین او. به واسطه آنان خمیدگی پشت دین را راست نمود و لرزشهای ارکان آن را آرام کرد» (نهج البلاغه/خطبه 2).
این امر صد البته با خاتمیت پیامبر منافاتی ندارد، زیرا هر چه هست بواسطه پیامبر اکرم است، و ایشان حافظانند نه دریافت کنندگان و شارحانند نه شارعان. آنچه از علوم الهی نزد ائمه هدی موجود است همه از طریق پیامبر و آنچیزی است که بر حضرت ایشان نازل شده است و علم بیشتری پس از ایشان بر کسی نازل نخواهد شد. از این روی وقتی که آن عالم یهودی علم علی (ع) را بزرگ شمرد و سؤال کرد که آیا شما پیامبرید، فرمود: «ویلک انا عبد من عبید محمد»، «وای بر تو، من بنده ای از بندگان [علم] محمدم» (کافی/ج 1).
و اما انکار نميکنم که نیل به درجات قرب الهی برای همگان ممکن و میسور است، اما چنانکه امیرالمؤمنین فرمودند: «لا یقاس بآل محمد من هذه الامة احد و لا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا، هم اساس الدین و عماد الیقین، الیهم یفیء الغالی وبهم یلحق التالی، و لهم خصایص حق الولایه و فیهم الوصیة و الوراثه»، «کسی از این امت به آل محمد قیاس نشود و آنان که ریزه خوار نعمت ایشانند هرگز با آنان برابر نگردند. آنان اساس دینند و ستون یقین، زیاده روان باید به سوی آنان باز گردند و عقب افتادگان به ایشان ملحق شوند. و آنان را ویژگی حق ولایت است و وصیت و وراثت از آن ایشان (نهج البلاغه/خطبه 2). «افمن یهدی الی الحق احق ان یُتبع ام من لا یهدّی الا ان یُهدی فما لکم کیف تحکمون» (یونس/35).
تعریف امامت در شیعه چیزی جز آنچه در بالا عرض شد نیست، و اگر جنابعالی تعریف دیگری برای امامت یا تشیع سراغ دارید خوب است بیان بفرمایید. هیهات که این مقال مختصررا مجال بحثهای دقیق کلاميو استشهادات عقلی و نقلی نیست ونمیدانم پشتوانه توهم جنابعالی درتعارض ولایت و مهدویت با خاتمیت چیست؛ اما پشتوانه عرایض این حقیر صدها حدیث معتبر و هزاران کتاب کلاميو حدیثی و تفسیری و فقهی است که از قرن دوم هجری تا این زمان توسط علمای شیعه نگاشته شده است.
گمان نميکنم که از آن کتب بی اطلاع بوده یا نظیراین سخنان را قبلا نشنیده باشید، ویا این دلائل واضح در انبان ذهن وقاد شما ذخیره نشده باشد. اما نمیدانم بر سر سروش ما چه آمده است که همه این معارف را به دست فراموشی سپرده است. نمیدانم مفسر خطبه متقین ما در کتب کلام جدید مسیحیان و فلسفه غربیان چه خوانده است که اینک در پی قطع کردن رابطه زمین و آسمان برآمده است. نميدانم اوکه برای اولین بار حدیث «انّ امرنا صعب مستصعب، لا یحمله الا عبد مؤمن امتحن الله قلبه للایمان و لا یعی حدیثنا الا صدور امینه واحلام رزینه» (نهج البلاغه) را در گوش ما خواند،اینک پر و بالاندیشه اش به کدام جهت گشوده شده است که به نام اصلاح دینی عزم بر شکستن پر و بال دین و مذهب و ایمانیان کرده است. نمیدانم، جز آنکه بغض در گلو بشکنم و حسرتی بر آنچه از دست رفته بخورم و آنچه را مينویسم با قطرات اشک بدرقه نمایم... و دعایی از عمق جان برای دوستی عزیز و قدیمی.
2ـ مطالب بالا وقتی در زمان حاضرموضوع پیدا میکند که معتقد به وجود امام و مستحفظی معاصر باشیم که «مهدّی من عندالله» باشد، و اصل اصیل تشیع، یعنی امامت را تداوم بخشد. «و جعلها کلمة ً باقیة ً فی عقبه لعلهم یرجعون»، «و آن را کلاميباقی در نسل ابراهیم قرار داده باشد که [مردمان به سوی خدا] باز گردند» (زخرف/28).
چنانکه خواندهاید راویان بزرگوار اهل سنت در صحاح خود از پیامبر اکرم روایت فرمودهاند که «لا یزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفه»، «اسلام تا دوازده خلیفه در آن است، پیوسته عزیز است»، یا « لا یزال الدین قائماً حتی تقوم الساعه و یکون علیهم اثنی عشر خلیفة کلهم من قریش»، «دین پیوسته تا قیامت بر پاخواهد بود و بر آنان دوازده خلیفه است که جملگی از قریشاند». وعبارات فراوان دیگری از این دست. هر چند در تفسیر این روایات بر طبق مذهب اهل سنت مشکلات فراوان وجود دارد، اما ابن کثیر در تفسیر خود «مهدی مبشر» را یکی از این دوازده خلیفه میداند. اعتقاد به مهدی علیه السلام اعتقادی است شایع و راسخ دربین اکثر قریب به اتفاق مسلمین و اتفاقا کسانی هم که احیانا آن را انکار کردهاند نه به علت ضعف روایات و کمبود دلائل و مدارک بوده است، چرا که از این حیث خللی بر آن وارد نميتوان کرد، بلکه معمولا علل سیاسی و اجتماعی داشته است، و این دقیقا همان رویکردی است که جنابعالی در این مسئله در پیش گرفتهاید.
اینکه این حقیقت در طول تاریخ مورد سوء استفاده یا حسن استفاده سیاستمداران واندیشمندان و نظریه پردازان قرار گرفته است، مسئلهای است تاریخیـاجتماعی و همانگونه که فرمودهاید شایسته هر گونه تأمل و تحلیل. تا آنجا که معلومات تاریخی این حقیر یاری ميکند، اولین جریانی که به استفاده سیاسی از این اعتقاد پرداخت، جریان کیسانیه در قرن اول هجری بود، و پس از آن بنی عباس و زیدیون و فاطمیون، تا برسد به کسانی که درقرون نوزدهم و بیستم در آفریقا و آسیا و حتی اروپا به استفاده از این نام پرداختند، و در اواخر قرن بیستم نیز کسانی مسجد الحرام را به این نام اشغال کردند و امام آن را به قتل رساندند. و البته جنابعالی نیز تحلیلی را از زمان صفویه تا به امروز، در محدوده جامعه ایران در این خصوص ارائه فرموده اید. اما آیا استفاده وسیع جریانات سیاسی و اجتماعی از این مفهوم، از صدر اسلام تا به امروز، خود شاهد صدقی بر ریشه دار بودن و اصیل بودن آن نیست؟ و آیا اینکه هر کس داعیه ای در اسلام داشته است سعی کرده آن را به نام مهدی به مردم بباوراند خود دلیل بر آن نیست که این مفهوم یکی از اعتقادات اساسی و غیر قابل انکار در بین مسلمین بوده و هست؟
از سوی دیگر آیا یک اعتقاد دینی را میتوان تنها بر اساس بازتابهای سیاسی و اجتماعی آن ارزش گذاری کرد؟ آن هم بازتابهایی که بنا به علائق و سلائق مختلف الی ما شاءالله قابل تفسیر و تأویل است؟ چنانکه ميدانیم و ميدانید، کسانی پیش از این سعی کردهاند اصل دین را و حتی اصل اعتقاد به خدا را به همین شیوه که جنابعالی در مورد مهدی (ع) به کار بردهاید، محکوم و منکوب کنند و ازطریق «بیان ربط منطقی بیناندیشهها و پیشهها» حقترین حقیقت عالم یعنی پروردگار متعال را انکار نمایند. مگر مارکس همین روش را به کار نبرد و مگر جمله معروف و مشهور «دین افیون تودههاست» از همین قاعده بیرون نیامد؟ بخوانید «مهدی افیون تودههاست» و نام گوینده را عوض کنید و خود قضاوت بفرمایید، «کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا».
علاوه بر این اگر یک اعتقاد تا این حد ساکت و خاموش و بیطرف است که هم ميتوان از دل آن «بی عملی سیاسی» درآورد، هم «ولایت مطلقه فقیه»، هم ميتوان «مذهب اعتراض» از آن ساخت و هم «مذهب انقراض» آیا نميتوان از آن «دادگری دموکراتیک» بیرون آورد؟ آیا حضرتعالی ننوشته اید و تبلیغ نکرده اید و به همگان نیاموختهاید که بین «هستها» و «بایدها» ربط منطقی وجود ندارد، و از یک حقیقت و واقعیت عینی ممکن است دهها نتیجه ارزشی و اخلاقی و اجتماعی گرفت؟ آیا در این فکر خود تجدید نظر فرمودهاید؟ اگر پاسخ منفی است آیا سزوار است بفرمایید که «نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحهسازي ايدئولوژيک ميانجامد»؟ و بعد «آن نگين سليمان» را که نه گاهگاه بلکه همیشه «بر او دست اهرمن باشد» به هيچ نستانید؟
3ـ حضرتعالی چنان از تحلیل اقبال لاهوری از «نعمت خاتمیت» سخن میگویید که گویی جشن ختم دین را گرفتهاید نه ختم نبوت را، و «اعلام ختمیت» را چنان به «آغاز رها سازی عقل انسانی» و «به خود وانهادگی» آن تفسیر فرمودهاید که خواننده فرمایشات خود را بی اختیار به یاد جریانهای روشنفکری قرن هیجدهم و نوزدهم اروپا مياندازید. هیهات که «راه طی شده» ميروید و آزموده ميآزمایید، آن هم در موضوعی مع الفارق.
از کی تاکنون انبیا، ضد عقل شدهاند که ختم نبوت مساوی است با آزاد سازی عقل؟ آیا توصیههایی را که در قرآن و تورات و انجیل و دیگر کتب آسمانی به تعقل و تدبر و تفکر شده است در هیچ کتاب اخلاقی دیگری سراغ دارید؟ و آیا دین برای خرد واندیشیدن و عقل استقرایی یا قیاسی سقفی معین کرده است؟ آیا «در آمدن عقل استقرایی ـ تجربی» مربوط به دوران بعد از اسلام است که از آن پس «تکیه انحصاری برغریزه (وحی) را متوقف کردند و خاک تاریخ از پروردن پیامبران عقیم شد»؟ پس آیا مصریان باستان که آن تمدن شگفت انگیز را بنا نهادند یا بابلیان قدیم که رصدهای نجوميشان مبنای علم ستاره شناسی گردید از عقل استقرایی بی خبر بودند.
عزیز محترم! با شناختی که از شما دارم باور دارم که آنچه ميگویید «از سر درد دین و برای درمان دلها است»، اما شما نیز باور کنید که آنچه ميگویید دلهای مؤمنین را به شدت آزرده ميکند و گروهی را مجذوب شما ميکند که نه درد دین دارند و نه درد آخرت و تنها همشان همّ دنیاست و تنها فکرشان یافتن دستاویزی است برای کوبیدن دین. در اصلاح دینی همواره کسانی موفق بودهاند که با پای فشاری براصول بنیادین دین سعی در از بین بردن خرافات و پیرایهها و زشتیهایی که معمولا با تمسک به دین توجيه ميشود داشتهاند، و سعی کردهاند روحی جدید در کالبد دین بدمند. به نمونه این افراد در جهان تسنن ميتوان به امام محمد غزالی و شاه ولی الله دهلوی و در مذهب اهل بیت به علامه حلی و امام خمینی اشاره کرد. البته به خوبی واقفم که به جهت مسائل سیاسی هنوز زود است در این باب در باره خمینی قضاوت نمود، اما از عمق جان معتقدم که هم در فضای سیاسی زده روشنفکری جامعه ما وهم درمحافل تحجر گرای دینی ما جفایی به این مصلح پیرعارف پیشه ميرود که مپرس.
جناب سروش! اگر قصد اصلاح دینی دارید، به عنوان برادری کوچک دستتان را به گرميميفشارم و در حد غلام و خدمت گزاری ناچیز در این مسیر با شما همراهم. اما اگر غرض چیز دیگری است ومنظور شما، آنچنانکه از محتوای سخنانتان ميفهمم، ترویج معنویت منهای دین است، به همه دوستان ایمانی توصیه ميکنم که به دنبال این شعار خوب صورت وخراب سیرت نروند، چرا که معنویت منهای دین خوابی واهی و خیالی باطل بیش نیست و آنان که در غرب آن را تجربه کردند، هم دین را ویران کردند و هم معنویت را. و انّ شیئا هذا آخره لحقیق ان یُزهد فی اوله.
4ـ در باب مردمسالاری بنده معتقد به «استخراج دموکراسی از متن تعلیمات اسلامی» نیستم، اما معتقدم که ميتوان دموکراسی ای ساخت که با تعلیمات اسلامي وافق افتد و لذا در این ماجرا با شما هم داستانم که «لازمه اخذ دموکراسی ترک مسلمانی نیست». اما نميدانم که آیا در «جبهه» شما هستم یا نه، چرا که واژه دموکراسی نظیر واژه آزادی تا حد زیادی کش دار و سیال است و از این رو نميدانم شما از کدام نوع آن سخن ميگویید.
بنده معتقد به دموکراسی روشی هستم نه دموکراسی ارزشی، و معتقدم که مردمسالاری را ميتوان به عنوان یک روش برتر برای اداره امور کشور در چارچوب آموزههای اسلام به کار گرفت. واین همان چیزی است که در مقابل مردمسالاری لیبرالی بر آن نام مردمسالاری دینی نهادهاند.
در مردمسالاری ارزشی به مجموعه ای از اصول و ارزشها تکیه ميشود که عمیقا از سنت تفکر لیبرالی تأثیر پذیرفته است و همگام با تحولات تاریخی لیبرالیسم صیقل یافته است. امروزه اموری نظیر پلورالیسم اخلاقی و مذهبی، سکولاریزم و عدم دخالت دادن مذهب در سیاست،احترام به آزادیهای فردی حتی در امور غیر متعارف، و در نظر گرفتن آزادی و استقلال فردی به عنوان برترین فضیلت اجتماعی، مجموعه ارزشهای دموکراتیک را تشکیل ميدهد. مدافعین رویکرد ارزشی به دموکراسی فقط و فقط در صورتی که این ارزشها در جامعه محقق باشد، آن را مردمسالار ميدانند.
در مقابل، دموکراسی روشی به علت فقدان بار فلسفی و ارزشی خاص توان آن را دارد که در قالبهای متنوعی ظا هر شود و با ایدئولوژیها و فرهنگهای سیاسی گوناگون سازگار افتد. مردمسالاری دینی بر این اساس استوار است که دموکراسی به مثابه یک روش قابلیت آن را دارد که در چارچوب اصول و ارزشهای اسلامي مهار و کنترل شود. به تعبیر دیگر همچنان که لیبرالها دموکراسی را در چارچوب مکتب لیبرالیسم و ارزشهای خاص آن مهار کردهاند، جامعه اسلامينیز حق دارد که از این روش برای سامان امور سیاسی و اجتماعی خویش سود جوید.
بنده معتقدم که آموزههای اسلام نه تنها مانعی بر سر راه استفاده از این روش ایجاد نميکند بلکه اگر فرهنگ سیاسی اسلام به درستی درک و بازخوانی شود، مشتمل بر عناصری است که استفاده از این روش را تأیید و تأکید ميکند و بر مشارکت مردم در حیات اجتماعی و سیاسی و دخالت و نظارت آنان در امور کلان جامعه صحه ميگذارد.
اما کار دشوار و طاقت فرسا در اینجا تعریف دقیق آموزههای اسلام و نیز انتخاب روشی از دموکراسی است که با آن جفت و جور شود. و این البته پروسه ای است طولانی قرین با آزمون و خطاهای دشوار و فرساینده که نیازمند صبر و حوصله و حلم و بردباری است، و با قهر و غضب و عتاب و خطاب این کار به سرانجام و این بار به منزل نميرسد.
میفرمایید که «لبّ کلام» جنابعالی در باب دموکراسی و اسلام آن است که «تمدن اسلامي تمدنی فقه محور است و از فقه سالاری تا دموکراسی که قلبش قانون سالاری است، فاصله چندانی نیست»، و «نا رسایی نظام فقهی البته در این است که تکلیفاندیش است نه حقاندیش. و لذا داروی شفا بخش حق را باید به ایناندام نیم مرده تکلیفاندیش تزریق کرد تا تندرستی و چالاکی دموکراتیک پیدا کند». اما جناب سروش ! مگر ایناندام نیم مرده به تعبیر جنابعالی، با مشت و لگد و تحقیر زنده ميشود؟ گیرم که سخنان شما بی کم و کاست درست باشد، در نهایت چه کسانی باید این مریض را درمان کنند و کدام گروه باید به داروهای شفابخش آنان را مدد رسانند؟ آیا غیر از آن است که فقها باید قانع شوند تا بتوانند اصول فقه جدید بنویسند واندیشمندان آنان را با ایدهها واندیشههای نو یاری دهند؟ مطمئن باشید با تندی به فقها عتاب کردن و با تحقیر و تحکم در باب فقه سخن راندن این کار را به سامان نميرساند.
5ـ و اما حدیث عدالت و حکومت و رکون به ظالمین.
قلم اینجا رسید، سر بشکست.
دوست نداشتم این گفتوگو به مسائل سیاسی آمیخته شود، نميدانم چه باید بگویم و از کجا شروع کنم. چنانکه ميدانید بنده سالهاست که درانگلستان مشغول تربیت طلاب علوم دینی انگلیسی زبان و تدریس در دانشکده علوم اسلاميهستم واگر این امر اعانت به ظالمین است، پس لابد همه اساتید دانشگاه در ایران و همه مدرسین حوزه علمیه اعانت گر ظلمند. شاید اگر در یکی از دانشگاههای دولتی انگلیس تدریس ميکردم و حقوق از دولت فخیمه ميگرفتم، کارم نه تنها اعانت به ظلم نبود بلکه خدمت به علم وعدالت هم محسوب ميشد.
بنده از اموری که در ایران بر شما گذشته است، بی اطلاع نیستم و ازخشونتها و سوء رفتارهای جاهلانه برخی گروههای افراطی با شما آگاهم و آن را به شدت محکوم کرده و ميکنم، و دوستان و دشمنان شما شاهدند که علی رغم مخالفت با برخی نظرات شما، در هر مجلس و محفلی ازجنابعالی و حسن نظرتان دفاع کرده ام و انزجار خود را از آن اعمال زشت ابراز نمودهام. اما جناب دکتر! آیا تا این حد هم انتظار ندارید برای اصلاح طلبیهای حاد و جراحی گونه خود، که آن را هم ميخواهید بدون بی هوشی و با دردآور ترین شیوه انجام دهید، هزینه بپردازید و ميخواهید همه چیز را به گردن نظامينو پا و در گیر هزار مشکل عملی و نظری بیندازید که از هر طرف توسط دشمنان غدار و قسم خورده احاطه شده است؟ دیگر اصلاح طلبان بیش از اینها بی مهری دیدند و بیش از اینها برد باری کردند و مهر ورزیدند.
ما مردم ایران عادت کرده ایم و به حکم عرق شیعی خود آموخته ایم که نزاهت و تقوا را دردوری جستن از حکومت ببینیم و آن را برای خود افتخار بدانیم. اما جناب دکتر! این نظام علاوه بر آنکه تبلور آرمانی بزرگ و دیرینه برای اکثریت مردم ایران است، تا آنجا که تاریخ به یاد دارد، مردميترین نظام ایران نیز هست، و اگر عیب و ایرادی هم دارد و بیماری و مرضی برآن عارض است، باید در مداوای آن کوشید، نه آنکه مداوا را در کشتن مریض دید. پس بیایید برای دستمالی قیصریه ای را به آتش نکشیم و برای چند فضله موش، انبار گندميرا ویران نکنیم، و به خاطر اینکه رنگ این بنا را دوست نداریم، بنیان آن را در نیاوریم. از این طفل نوپا نخواهیم که هنوز راه رفتن نیاموخته بدود، و هنوز پشتش قوی نشده بار گران بر دارد، آنگونه که غربیان ميکنند و به محض آنکه حکومتی مستقل و معارض با منافعشان شکل گرفت، هنوز در جای خود مستقر نشده و بر پای خود نایستاده، بالاترین معیارهای حقوق بشر و سخت ترین استانداردهای دموکراسی وشدیدترین هنجارهای سیاسی وقضایی واقتصادی و اجتماعی را به نام عدالت از آن طلب ميکنند. از یاد نبریم که غربیان هر نعمت و فضیلتی هم که دارند برای خود دارند، و برای ما جز دندانهای تیز و چنگالهای خونین چیز دیگری ندارند.
با شما موافقم که عدالت بالاترین معیار است و همه چيز را باید با عدالت محک زد. لذا به نام عدالت از شما ميخواهم که در باره این حکومت که خود در پدید آمدن آن همکاری مؤثر داشته اید و در استمرار آن مسئولیتهای فرهنگی بزرگ بر عهده گرفته اید، عادلانه تر قضاوت نمایید. از ویران کردن این حکومت نه بهره ای نصیب مردم ایران ميشود، نه عدالت سود ميبیند و نه معنویت ارتقاء ميیابد. و آنان که از آن سود ميبرند نه شما را قبول دارند و نه ایران را و نه اسلام و عدالت را. بنگر که را به قتل که دلشاد ميکنی.
وما اُبرّءُ نفسی انّ النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربی.
محمد سعید بهمنپور
دوازدهم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار.
|
عباس عبدى آخرين بار پس از مرحله اول انتخابات رياست جمهورى بود كه با انتشار نامه اى عدم پيروزى اكبر هاشمى رفسنجانى راپيش بينى كرد.
با اين حال او در گفت وگويى با شرق به تحليل نتيجه انتخابات رياست جمهورى و آينده حركت اصلاح طلبان پرداخته است.
عباس عبدى به شكست اصلاح طلبان در انتخابات اخير رياست جمهورى مى پردازد و سپس در نگاهى به آينده مى گويد: «اصلاح طلبان متاسفانه سرمايه و اعتماد اجتماعى و سياسى خود را از دست داده اند و اكنون بايد با همين سرمايه موجود كار كنند. شايد نتيجه انتخابات اين فرصت را به وجود بياورد كه تابوهاى گذشته بشكند و به نظر من هم انتخابات اخير از اين جهت خيلى مهم بود. من حتى نتيجه انتخابات را مثبت مى دانم. به اين دليل كه شكاف بين قدرت و مسئوليت را مردم حل كردند و من نسبت به اين قضيه بدبين نيستم و معتقد به حضور فاشيسم هم نيستم اما اينكه اصلاح طلبان چه مى كنند بايد يك سال همه شان فرض كنند كه در زندان هستند. يك سال بايد بنشينند و فكر كنند و چندين سئوال را جواب دهند. يكى از سئوال ها اين است كه با ساختار فعلى چه مى خواهند بكنند؟ اگر اين مرز را براى خودشان تعريف كنند به اعتقاد من به نفع سيستم هم عمل كرده اند. اصلاح طلبان بايد ببينند كه منشاء اشتباهات سال هاى گذشته شان چه بوده است. اينكه كجا اشتباه كردند مهم ترين سئوال نيست، بايد ببينند كه چرا اشتباه كردند. دوستان ما نبايد بگويند كه ما اشتباه كرديم و شكست خورديم. بايد چرايى و منشاء اشتباه را مشخص كنند كه اين مسئله زمان مى برد. اصلاح طلبان براى توجيه رفتار خويش تصور مى كنند رسالتى دارند كه اگر انجام نشود مملكت بر باد مى رود. اصلاً اين خبر ها نيست. اگر تمام اصلاح طلبان بروند و در خانه بنشينند هم اتفاق خيلى مهمى رخ نمى دهد. درست است كه اتفاقات زيادى مى افتد اما آنها توانايى آن را ندارند كه جلوى آن را بگيرند چرا كه اعتماد اجتماعى خود را از دست داده اند.»
|
سعيد حجاريان :انقلاب مشروطهي ايران، در سلسله انقلابات مشروطهاي ميگنجد كه با فاصلهاي كم و بيش نزديك به هم، در يك منطقهي جغرافيايي اتفاق افتادهاند؛ مانند انقلاب فوريهي ۱۹۰۵ روسيه، انقلاب مشروطهي عثماني ۱۹۰۷ و ما هم سال آينده به استقبال صدمين سالگرد انقلاب مشروطهي ايران ميرويم (البته به حساب تقويم خورشيدي.) من قبلاً دربارهي ربط اين انقلابها و خواهرخواندگي آنها مقالهاي نوشتهام.۱ در اينجا ميخواهم از زاويهي ديگري به انقلاب مشروطه بپردازم و آن اينكه عصر مشروطه كي تمام شده است؟ آيا اصلاً تمام شده است يا نه؟ آيا اين احتمال وجود دارد كه ما هنوز در عصر مشروطه بهسر ببريم و بنابراين بايد وظايف و تكاليف ناتمام اين دوره را كماكان به دوش بكشيم؟ از نظر من، مشروطه از آنجا آغاز شد كه به قول "وبر"، يك عنصر فئودالي وارد ساخت قدرت موسوم به "استبداد شرقي" شد؛ به اين معنا كه بر اثر گسترش دستگاه ديوانسالاري شخصي پادشاه (چه لشكري و چه كشوري)، ديگر خزانه پاسخگوي جيره و مواجب اين دستگاه عريض و طويل نبود و لذا شاه مجبور بود كه زمينهاي خالصه را به مالكيت ديوانيان و اميران درآورد يا ايالاتي و ولاياتي از كشور را به آنان هبه نمايد. از اينرو در اواخر دورهي قاجاريه، يك طبقهي فئودال، مشابه اشرافيت زميندار در اروپا پيدا شده بود كه كاملاً قدرتمند بود و نيرويي را در مقابل سلطنت تشكيل ميداد و شاه نميتوانست به راحتي آنان را از عرش قدرت به فرش مذلت بيندازد و يكشبه اموال آنها را مصادره نمايد. البته چنان كه ميدانيم، وبر، جزو نهادگرايان، بلكهسلسله جنبان آنها بوده است. همين نكته را ميتوان از زوايهي ساختارگرايان نيز تحليل كرد؛ به اين معنا كه از مقطعي به بعد، بر اثر تحولات جهاني، نوعي باز توليد دوگانه (به قول اريك اولين رايت) در دولت ايران بهوجود آمد؛ يعني دولت در ضمن آنكه خود را بازتوليد ميكرد، گوركن خود را هم بهصورت همزاد، پرورش ميداد. شيوهي توليد "شبانكارگي" (Pastoral) بهعلاوهي شيوهي توليد "هيدروليك" يا "آب پايه" و همچنين بعضي از اشكال غارتگرانه و كلاً ما قبل فئودالي كه شيوهي توليد اصلي ايران محسوب ميشد، در كنارش شيوهي توليد "فئودالي" و نوعي "بورژوازي كمپرادور" نيز بهوجود آمد؛ لذا در شيوهي معيشت، دوگانگي پيداشد. اين دوگانگي، خود را در ذهن هم بازتاب داد و اولاً به لحاظ سياسي ما دچار نوعي بازتوليد منابع دوگانهي مشروعيت شديم كه يك پايهي آن، از يكسو كماكان خود را ظلالله ميدانست و از حق الهي پادشاهي برخوردار بود و پايهاي ديگر، خود را نمايندهي اصناف و مردم و كساني كه سابقاً از آنان نام برديم، ميدانست. لذا در مشروطهي ايراني، مانند هر مشروطهي ديگري، نوعي حاكميت دوگانه پديد آمد كه بر سر تفسير واژگان و بازتوزيع قدرت با يكديگر در جدال دايم بودند. مثلاً در مباحث مربوط به مجلس اول كه بهاصطلاح مجلس موِسسان بود، بر سر اين كه شاه مستقيماً از خدا نمايندگي دارد يا نه، بحثهاي فراواني درگرفت، تا بالاخره روي جملهي مشهور "سلطنت موهبتي است الهي كه از طرف مردم به پادشاه واگذار ميشود"، به توافق رسيدند. به اين ترتيب، در گذار از سنت به تجدد، هر جا كه قدرت مردم محدود بوده و با موانع ناشي از خودكامگي پادشاه برخورد ميكرده است، مبارزهاي كمشدت اما طولانيمدت جريان يافته است كه مرحله به مرحله، قدرت مطلقهي شاه را محدود نموده و نهادهاي مردمي (مثلاً در ايران قانون اساسي، مجلس مقننه و انجمنهاي ايالتي و ولايتي) را كسب كرده و درگام بعدي، قوهي مجريه، قضاييه و بالاخره قوهي قهريه را از دست شاه بيرون آورده است. البته عوامل جانبي ديگري نيز در صدور فرمان مشروطيت دخيل بوده است. مثلاً گلولهاي كه از اسلحهي ميرزا رضا كرماني خارج شد و بهعنوان اولين نشانهي مدرنيته، مدالآويز قلب پادشاه وقت شد، نشان از پيدايش ايدئولوژيهاي جديدي مانند "نيهيليه" و "نيچريه" ميداد. همچنين پيدايش لايهاي از بورژوازيِ دلالِ شهريشده كه به تجارت مازاد كشاورزي مشغول بود و بنگاهش تا باطوم۲ دفتر داشت و در انقلاب مشروطه، تجار قندش فلك شدند و نيز پارهاي درباريان كه خارجه ديده بودند و نوعي بيداري نسبت به عقبماندگي ايران در آنان پيدا شده بود و حتي روحانيتي كه شاه را غاصب منصب ميدانست و با كلكته و بمبئي و استانبول مكاتبه داشت، همهي اينها مجموعاً دست به دست هم دادند و شاه ضعيفالنفس و فرتوت كشور را وادار كردند تا دستخط همايوني را دال بر تاسيس عدالتخانه بنگارد و بخشي از قدرت تقنيني خود را به روِساي اصناف واگذار نمايد. البته قبل از صدور فرمان مشروطيت به دست مظفرالدينشاه، تلاشهايي در جهت ايجاد نوعي استبداد منور، مانند آنچه در زمان پطر (پتر) و كاترين يا ميجي اتفاق افتاد، در ايران هم صورت گرفت كه عمدتاً ميخواست توسط صدراعظمهاي ايران و بعضي شاهزادگان مانند عباسميرزا صورت تحقق به خود بگيرد، اما ناكام ماند. لذا مشروطيت ايران كمرمقتر از همتايان روسي و ژاپني و حتي عثماني بود. سوِالي كه در اينجا مطرح است اين است كه چرا به يكباره، پروژهي جمهوريت در دستور كار پدران ما قرار نگرفت؛ به اين معنا كه چرا بهكلي بساط سلطنت را جمع نكردند تا به جاي آن راي مردم را بنشانند؛ با توجه به اينكه صد و اندي سال قبل از آن، در فرانسه اولين انقلاب جمهور بر پا و سلطنت بوربونها به كلي منقرض شده بود؟ دليل آن واضح است؛ چون اولاً، جمهور در كار نبود كه به صحنه بيايد؛ نه بورژوازي صنعتي، نه طبقهي كارگر و نه طبقهي متوسط جديد، هيچيك وجود خارجي نداشتند. ثانياً، كساني كه براي مشروطيت تلاش ميكردند، عمدتاً از انقلاب گريزان و داراي منافعي بودند كه با وجود شاه تامين ميشد. البته، بيژن جزني، در پاياننامهي تحصيلياش "نيروهاي اجتماعي در انقلاب مشروطيت"، دو گرايش را در انقلاب مشروطه نشان ميدهد؛ گرايش محافظهكار و ديگري گرايش راديكال كه بعدها در پارلمان به اعتداليون و اجتماعيون مشهور شدند و مثلاً سيدين را اعتدالي ميداند و تقيزاده و سليمان ميرزا را راديكال. اگر ادعا كنيم كه خواستهي شيخ فضلالله نوري مشروطهي مشروعه بود، آيا ميتوان گفت با پايانيافتن آوازهي بد جمهوريت در اثناي انقلاب ايران، جرات طرح جمهوريت دوباره بهوجود آمد و همان ايدهي مشروطهي مشروعه، متناظراً تبديل به جمهوري اسلامي شد؟ اگر بگوييم كه بعد از انقلاب مشروطه، رژيم ايران سلطنت مشروطهي مشروعه بوده است (چون به هر حال ايدهي شيخ فضلالله را به نوعي در قانون اساسي گنجاندند؛ به اين معنا كه در آن قانون، پنجنفر مجتهد به تاييد مراجع تقليد بايد در مجلس حضور داشته باشند و بر شرعيبودن مصوبات آن صحه بگذارند) بنابراين، سه عنصر در اين رژيم به هم ممزوجند؛ "سلطان( "سلطنت)، "مردم( "مشروطه) و "نهاد دين( "مشروعه.) اين تركيب تا بهحال چه تغييراتي كرده است؟ تاريخ تحول اين رژيم را اگر بنويسيم، اينگونه خواهد بود كه بعد از به توپبستن مجلس، آنچه برجاي ماند سلطنت مشروعه است كه مشروعيت خود را نيز را شيخ فضلالله گرفته بود. پس از آن، با يك دورهي هرجومرج روبهرو هستيم و به دورهي رضاخان ميرسيم كه عناصر "مردم" و "مشروعه" حذف ميشوند و تنها "سلطانيسم" يا به قول ساختارگرايان، "دولت مطلقه" باقي ميماند. اين وضع تا شهريور ۱۳۲۰ ادامه مييابد و باز به يك دوران هرج و مرج ميرسيم تا دوران مصدق، يعني از ۳۰ تير ۱۳۳۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ كه هر سه عنصر در كنار هم حضور دارند، اما غلبه با سلطنت مشروطه است. بعد از 28 مرداد تا انقلاب اسلامي، دوران بازگشت به سلطنت مطلقه است. اما در دوران انقلاب اسلامي، تا درگذشت امام خميني، به حدي جاذبهي امام قوي بود كه مغناطيس آن، هم تودهي مردم و هم دستگاه روحانيت را به سمت خود جذب نموده بود و لذا با نوعي بسيج تودهاي، ايشان ميتوانست هر لحظه جمهور را به نمايش بگذارد. منتها بحث ما معطوف به وضعيت كنوني است. اكنون آيا ميتوانيم ديدگاههاي نهادگرايان و ساختارگرايان را به شرايط كنوني نيز تعميم دهيم و بهگونهاي ديگر اين ديدگاهها را بازسازي كنيم؟ بهنظر ميرسد كه هر دو ديدگاه، قابليت تعميم به شرايط امروز را دارند. بهطور خلاصه ميتوان گفت كه با كمكردن "قدرت مانور رانت نفت" و "گسترش بوروكراسي" و "سياستهاي پوپوليستي اقتصادي" بعد از جنگ، دولت ناچار بوده است تا به "خصوصيسازي" روي بياورد. در اين راه نيز كساني را مقدم داشته است كه ايثار بيشتري براي انقلاب كردهاند؛ مانند خانوادهي شهدا، رزمندگان و ... و همچنين بخش اعظمي از بوروكراسي كه خود را با بيرون از ساختار دولت پيوند زده است. بنابراين در كنار شيوههاي توليد ماقبل سرمايهداري، خيل عظمي از نوكيسگان لشكري و كشوري بهوجود آمدهاند كه هم در سبك زندگي و هم در نوع تفكر، با اسلاف سنتي خود تفاوت دارند. همچنين با "گسترش شهرنشيني" و "بالارفتن سطح سواد عمومي" و "دسترسي مردم به منابع رسانهاي مختلف"، "طبقهي گستردهاي از مزدبگيران يدي و فكري" در جامعه بهوجود آمدهاند كه مطالبات سياسي خاصي را تعقيب ميكنند. با "بازتوليد دوگانه"اي كه دولت در "شيوهي معيشت مردم" بهوجود آورده است، خودبهخود "منابع مشروطيت دوگانه" شده است و اين موضوع چه بهصورت مكنون و چه بهصورت آشكار، خود را در "حاكميت دوگانه" نشان ميدهد. در چنين شرايطي، بهقول اشتقاق گرايان (Drivationists) شدت مبارزهي سياسي، مشتقي است از سرعت تحولات ساختاري و مقدورات و فرصتهايي كه نيروهاي دموكراسيخواهي بهدنبال آن هستند. در وضعيت حاضر، قرائت رسمي از قانون اساسي مبتني بر ولايت مطلقه است. با توضيحي كه داده شد، بايد پيمايش دقيقي صورت بگيرد تا ميزان مقدورات، محدوديتها، فرصتها و تهديدات هر دو پايهي حكومت شناسايي شود و سپس تاكتيكها و شعارهاي مرحلهاي براي پيشبرد امر دموكراسي تعيين شود. تجربهي من نشان ميدهد كه راه ايراني توسعهي سياسي، سنتزي خواهد بود از دو تجربهي انقلاب مشروطيت و انقلاب اسلامي، البته من شرايط پيراموني را در آن دخالت ندادهام؛ يعني كماكان در عصر مشروطيت بهسر ميبريم و نمايندگاني از جانب تودهها بايد در بوروكراسي حضور داشته باشند و از سويي ديگر، در عرصهي اجتماعي تلاش شود كه رهبران محلي، چه در امر آگاهيبخشي و چه در امر سازماندهي، مردم را راهنمايي نمايند. با پيوند اين دو دسته نيروست كه ميتوان بسته به موقعيت، مرحلهي اصلاحات را تعيين كرد؛ يعني همان الگوي "فشار از پايين، چانهزني در بالا" كه بخش اول اين شعار از تجربهي انقلاب اسلامي اخذ شده است و بخش دوم آن محصول تجربهي مشروطه است. اگر به فرض، اصلاحطلبان در هشتسال گذشته نتوانستهاند به وظايف خود عمل كنند، نافي تئوري يادشده نيست؛ چون بههرحال "منابع مشروعيت" در ايران "چندگانه" است و لاجرم نهالهاي جديد براي پيگيري مطالبات دموكراتيك مردم در درون دستگاه سياسي كشور پديد خواهد آمد. پس نبايد اين امكان را بهعنوان پديدهاي ناهنجار، بهطور كلي نفي كرد و دستآوردهاي مردم را ناديده انگاشت. پينوشت: منبع: ماهنامه "نامه" |
سياوش سرمدي:
چند روزي است كه عدهاي از دانشجويان ايراني با اتوبوس به سوريه و لبنان رفتهاند تا از مسئولان اين دو كشور بخواهند تا در جهت روشن شدن سرنوشت چهار ديپلمات ربوده شده ايراني، تلاش كنند. البته ظاهراً اين گروه موفق به ملاقات با بشار اسد در سوريه نشدهاند و براي ملاقات با مسئولان لبناني، به لبنان رفتهاند.
با اينكه هيچكس در نيت خير و اخلاص اين دانشجويان شكي ندارد و كار آنها از اين جهت كه وزارت امور خارجه چه در دولت آقايهاشمي و چه در دولت آقاي خاتمي، كار جدياي براي پيگيري پرونده اين چهار ديپلمات ايراني انجام نداده، قابل درك است، اما عرصه سياست خارجي عليالخصوص در بعد خاورميانهاي آن ظرافتهايي دارد كه اين عزيزان از آن آگاه نيستند و وظيفه مسئولان وزارت امور خارجه است كه با توجيه آنان جلوي چنين حركتهاي بيسابقهاي را بگيرند، كه متأسفانه ظاهراً مسئولان وزارت امور خارجه تلاش در اين جهت نكردهاند.
اين حركت خودجوش از چند جهت قابل انتقاد است. در درجه اول عملاً دانشجويان كاري كه وزارت امور خارجه بايد انجام ميداده را انجام ميدهند و اين باعث تضعيف اقتدار نظام جمهوري اسلامي است. با اينكه نسبت به عملكرد وزارت امور خارجه انتقاد جدي وجود دارد اما بايد پذيرفت كه هم زمان با اين حركت آنان مسئولان جديدي وارد اين وزارتخانه شدهاند كه قول تحول در اين مجموعه را دادهاند. سرپرست اين گروه از دانشجويان اعلام كرده آنها طوماري مبني بر پيگيري اين قضيه آماده كردهاند كه قرار است آن را به دست بشار اسد، رئيسجمهوري سوريه برسانند. اين در حالي است كه سوريه در حال حاضر هيچ ارتباطي به اين پرونده ندارد. زماني كه سوريه در لبنان حضور داشت و «سمير جعجع» به عنوان اصليترين متهم اين پرونده در زندان بود، شايعاتي وجود داشت كه وي تحت نظر ارتش سوريه نگهداري ميشود. شايد اگر در آن زمان از بشار اسد ميخواستند كه اين موضوع را پيگيري كند با توجه به دسترسي آنان به سمير جعجع خواستهاي معقول بود. اما با خروج سوريه از لبنان و آزادي سمير جعجع عملاً سوريه هيچ ارتباطي به اين پرونده و روند پيگيري آن ندارد. از طرف ديگر، مسئولان «قوات اللبنانيه» به عنوان عاملان ربوده شدن اين چهار نفر ارتباط خوبي با سوريه نداشته و ندارند و سوريه هم روابطي با اسرائيل ندارد كه از آنها بخواهد كه چهار ديپلمات ايراني را آزاد كنند. در چنين شرايطي اين دوستان چطور ميتوانند با جمعآوري امضا، از رئيسجمهور كشوري كه هيچ ارتباطي به اين پرونده ندارد بخواهند كه وظيفه دولت ايران را بر عهده بگيرد و پرونده مربوط به سرنوشت چهار شهروند ايراني را پيگيري كند؟
آيا اين كار به طور مستقيم به اقتدار و وجهه دولت جديد ايران لطمه نميزند؟
از طرف ديگر اين دوستان قبل از سفرشان اعلام كرده بودند كه ميخواهند با حضور در لبنان نسبت به آزادي سمير جعجع اعتراض كنند و زمينه محاكمه او را در مورد اين پرونده فراهم آورند.
طرح اين موضوع بدون شك حساسيتهايي را در جامعه ملتهب لبنان در پي خواهد داشت. پس از ترور رفيق حريري و خروج نيروهاي سوريه از لبنان، شرايط بحرانياي براي حزبالله به وجود آمد.
البته با مديريت بسيار هوشمندانه مسئولان حزبالله اين موقعيت بحراني از بين رفت و نيروهاي شيعه توانستند بيش از پيش موقعيت خود را در صحنه سياسي لبنان تثبيت كنند اما براي خروج از اين وضعيت مجبور به دادن امتيازاتي شدند كه يكي از آنها آزادي «سمير جعجع» بود.
هر چند در روز رأيگيري براي آزادي وي در پارلمان لبنان، چهارده نماينده حزبالله ترجيح دادند كه در جلسه حضور نداشته باشند اما بايد پذيرفت كه در فضاي سياسي بسيار پيچيده لبنان، توافقات پشتپردهاي ميان همه گروههاي سياسي حاضر در صحنه لبنان از جمله حزبالله و جنبش امل صورت گرفته بود و حزب الله با آزادي وي مخالفتي نداشت. در چنين شرايطي عدهاي دانشجوي ايراني در لبنان حضور پيدا ميكنند و اعلام ميكنند كه سمير جعجع بايد دوباره دستگير و محاكمه شود. جالب اينجاست كه لبنانيها معتقدند كه اين حركت نه به صورت خودجوش بلكه از سوي دولت ايران سازماندهي شده و طي دو، سه هفته گذشته مقالاتي در بررسي علل راه انداختن چنين حركتهايي براي محاكمه مجدد سمير جعجع توسط دولت ايران در روزنامههاي لبناني چاپ شده.
البته تا آنجا كه من خبرها را دنبال كردهام دانشجويان ايراني برخلاف حرفهاي قبليشان تا به حال چيزي در مورد محاكمه سمير جعجع در لبنان نگفتهاند، اما با توجه به اينكه امكان محاكمه دوباره سمير جعجع در فضاي ملتهب سياسي فعلي لبنان وجود ندارد در صورت طرح اين موضوع، حساسيتهايي بر ضد ايران و حزبالله به عنوان نزديكترين گروه سياسي لبناني به ايران ايجاد خواهد شد.
از طرف ديگر طرح اين موضوع ممكن است مشكلاتي امنيتي براي دانشجويان ايراني به وجود آورد. چون بسياري از طرفداران سمير جعجع هنوز مسلح هستند و ممكن است تحت تأثير حركتهاي احساسي مشكلاتي را براي كساني كه ميخواهند دوباره رهبرشان دستگير و محاكمه شود ايجاد كنند و اين در شرايط امنيتي نامناسب لبنان به هيچ وجه دور از ذهن نيست.
در همه كشورهاي دنيا اگر يك مجموعه غيردولتي نسبت به عملكرد دستگاه سياست خارجي آن كشور انتقاداتي دارد معمولاً يك سري حركتهاي اعتراضي را تدارك ميبيند كه وزارت امور خارجه مجبور شود در آن مورد فعالتر عمل كند. مثل كاري كه چندي پيش توسط همين دانشجويان در ميدان وليعصر انجام شد و طوماري با هزاران امضا از سوي مردم و برخي نمايندگان مجلس تهيه شد كه كار بسيار مثبت و خوبي بود. اما براي اولين بار است كه يك مجموعه غيردولتي طرفدار نظام، خود وظيفه دستگاه ديپلماسي كشور را بر عهده بگيرد و بدون توجه به حساسيتهاي موجود در روابط بينالملل بخواهد كمكاري وزارت امور خارجه را جبران كند. البته به اعتقاد من مقصر اصلي مسئولان وزارت امور خارجه هستند كه تلاشي براي منصرف كردن دانشجويان از چنين حركتي نكردند و با سكوت اجازه دادند كه چنين كاري انجام شود. آيا تلاش براي سامان دادن چنين حركتهايي جزو وظايف وزارت امور خارجه نيست؟
از سوی دیگر روزنامه السفیر لبنان در شماره امروز خود نقل کرده است که رواج شایعه « لیست جدید ترور » با سفر شخصیتهای بلندپایه سیاسی لبنان به خارج از کشور، همزمان شده است. در این میان ولید جنبلاط رهبر حزب سوسیالیستهای پیشرو و یکی از بارزترین اشخاص مطرح در« لیست جدید ترور» به پاریس سفر کرده تا به سعد الحریری فرزند رفیق الحریری و رئیس فراکسیون اکثریت در مجلس فعلی لبنان بپیوندد. در این سفر « غازی عریضی» یکی از وزرای فعلی دولت لبنان ولید جنبلاط را همراهی میکند. بر طبق نوشته روزنامه السفیر ، اینان آخرین مقامات بلندپایه ای هستند که از جمله افراد نام برده در لیست جدید ترورمیباشند و اکنون به خارج از کشور پناه آورده اند.
لازم به یادآوری است که علی الحاج مدیر کل سابق سازمان امنیت کشور مسؤول مستقیم تغییر دادن « صحنه جرم » ترور رفیق حریری بوده است. جمیل السید در گفتگوی مفصل خود با روزنامه الحیات به صراحت اعلام کرد که نیروهای وابسته به علی الحاج شب بعد از حادثه با نقل ماشینهای ذغال شده رویداد ترور به مکانی دیگر، کاملا صحنه جرم را دگرگون ساختند بطوری که امکان انجام تحقیقات دقیق درباره این حادثه با مشکلات اساسی مواجه گشت. اگرچه جمیل السید در این مصاحبه تلاش کرده بود که خود را از آنچه اتفاق افتاد مبری سازد و این سؤال که چه کسی به علی الحاج دستور داده بود صحنه جرم را تغییر دهد، بی پاسخ گذاشت، اما شایعات رواج یافته در بیروت آنها را متهم میکند که با هماهنگی یکدیگر دست به چنین اقدامی زده بودند.
با تمام این تفاصیل در حال حاضر آنچه که برای مردم لبنان و جهانیانی که فرآیند تحقیقات درباره حادثه ترور رفیق حریری را دنبال میکنند، مهم جلوه میکند این است که امیدوارند دستگیری افراد مذکور براساس مدارک مستند صورت گرفته و میلیس بر طبق شایعات اقدام نکرده باشد. آنچه واضح است قتلهای زنجیره ای لبنان مجموعه « مخالفان سوریه » در لبنان را هدف خود قرار داده و میدهد و افراد دستگیر شده همه از نزدیکان ساختارهای سیاسی دمشق هستند. علاوه بر آن عملیات ترور آنچنان با دقت طراحی و سازماندهی شده که هیچگونه ردپائی از خود به جا نگذشته است. در ١٤ فوریه ( ٢٤ بهمن ١٣٨٣ ) رفیق حریری ترور گشت اما تاکنون مدارک مهم درباره عامل یا عاملان این ترور منتشر نشده است. در دوم ماه ژوئن گذشته ( ١٢خرداد ) سمیر قصیر نویسنده و روزنامه نگار معروف لبنانی به قتل رسید اما سرنخی از تدارک کنندگان این حادثه تاکنون به دست نیامده است. اوایل اکتبر ٢٠٠٤ مروان حماده نماینده پارلمان لبنان مورد یک سوء قصد قرار گرفت و جان سالم به در برد اما قضیه وی و فرآینده تحقیق درباره آن تاکنون نتیجه ای به بار نداده است. همچنین الیاس مور خویشاوند امیل لحود در ١٢ جولای گذشته ( ٢٢تیرماه ) مورد تعرض افراد ناشناس قرار گرفت اما عاملان این حادثه تاکنون شناسائی نشدند.
اکنون با باز شدن درهای شورای امنیت سازمان ملل به روی پرونده قتل رفیق حریری و دیگر قربانیان قتلهای زنجیره ای لبنان، مردم این کشور امید دارند فرآیند تحقیقات به نتایج مطلوبی برسد و جنایتکاران در قبضه عدالت گرفتار آیند.
توضیح: نخست وزیر لبنان درباره دستگیری ناصر قندیل نماینده پارلمان لبنان گفت که ماموران با داشتن دستور بازداشت این فرد به خانه وی مراجعه کردند اما متوجه شدند که قندیل در خارج از کشور به سر میبرد و بازداشت وی صورت نگرفته است.
اينك كه دولت جديد با شعار عدالت و مبارزه با فساد، زمام امور كشور را عملا به دست گرفته است، بيمناسبت نديديم متن كامل نامه «اميركبير» به «ناصرالدينشاه» را كه در زمان صدارتش خطاب به «پادشاه» نوشته است، منتشر كنيم تا بلكه الگويي عملي براي همه كساني باشد كه خود را اصولگرا ميدانند.
مديران ارشد كنوني، تنها در صورتي در شعارهاي خود صادق شناخته ميشوند كه ضمن استفاده از پتانسيل مديران دانا و توانا و سالم گذشته، بدون مصلحتانديشي و ايجاد روابط جديد، با مديران فاسد برخورد كرده و جلوي تضييع حقوق و اموال عمومي را بگيرند.
«قربانت شوم!
الساعه كه در ايوان منزل با همشيره همايوني به شكستن لبه ناني مشغولم، خبر رسيد كه شاهزاده موثقالدوله، حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم، به توصيه عمه خود، ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان راندهايد. فرستادم او را تحتالحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه اداره امور مملكت، با توصيه عمه و خاله نميشود.
زياده جسارت است. تقي».
محمد علی ابطحی:
پذیرش ریاست شورای مرکزی مجمع روحانیون مبارز از سوی آقای خاتمی و نیز پذیرش دبیر کلی این مجمع از آقای موسوی خوئینی دارای پیام مهم فرهنگی و سیاسی است و نشانه رویکرد جدید این مجموعه است.
آقای خاتمی در قبل از ریاست جمهوری در عین ریاست جمهوری کمتر درگیر مسائل مجمع بود. بعد از ریاست جمهوری نیز تصور نمی رفت که ریاست یک تشکیلات را بپذیرد. آقای موسوی خوئینی هم بعد از آنکه در جریان روزنامه سلام و با همه حرمتی که در زمان امام داشت او را به دادگاه کشاندند و بعد هم روزنامه سلام را که قدیمی ترین روزنامه یاران امام بود را توقیف کردند، در هیچ مناسبتی حضور رسمی پیدا نکرده بود و در انزوای کامل بود و حتی هیچ بیانیه ای نداد.
اما پس از استعفای آقای کروبی برای حفظ این مجموعه هم آقای خاتمی ریاست را پذیرفت و هم آقای خوئینی دبیر کلی و قائم مقامی رئیس را.
من معتقدم دلیل این پذیرش چیزی فراتر از نگرانی در مورد آینده سیاسی کشور است. نگرانی اصلی آنها و اعضای مجمع روحانیون مبارز از جایگزینی قرائتی از اسلام است که می تواند به پشت کردن نسل فعلی به اسلام منجر شود. اسلامی که توسط بعضی ایدئولوگهای مطرح، ارائه شده که در آن آزادی انسان، شرایط زمان و مکان و نوگرائی جایی ندارد و انسانهایی که خود را باید مخاطب دین بشمارند، با دین متحجرانه و واپسگرایانه، با دیانت و رابطه با خدا، خداحافظی کنند.
در حقیقت درد دینداری و دفاع از اسلامی که خواستار آزادی و پیشرفت انسان است، آنها را وادار به پذیرش ریاست و دبیر کلی کرد. وقتی دیشب در جلسه مجمع بحث های اجرایی مثل اساسنامه و جایگاه دبیر کل و کمیته های مختلف بود، آقای خاتمی اصرار داشت از این بحثها سریعتر بگذریم و به برنامه ریزی جهت استفاده بیشتر از چهره های فرهنگی و علمی که این روش و قرائت از اسلام را پذیرفته اند و مبنای اندیشه مترقی امام را قبول دارند بپردازیم . رویکرد جدید مجمع روحانیون مبارز پاسخگویی به این نیاز مبرم جامعه است که شأن اصلی یک جمعیت روحانی است. همکاری این دو چهره ماندگار تاریخ بعد از انقلاب، خاتمی و خوئینی، حتما چشم انداز جدید و مهمی در عرصه فرهنگ و دوری از دین گریزی جامعه خواهد داشت.
استاد محمدرضا حكيمي در نامهاي هجده صفحهاي به «فيدل كاسترو»، رئيسجمهور كوبا، به تشريح و تبيين اصول متعالي و حياتبخش دين مبين اسلام و قرآن حكيم پرداخته است.
به گزارش ايكنا، اين نامه كه به زبان اسپانيولي ترجمه شده و مقدمات ارسال آن براي فيدل كاسترو توسط سازمان مدارس و حوزههاي علميه خارج از كشور و وزارت امورخارجه در حال انجام است، واجد فرازهايي بسيار شيوا و پرشور و در عين حال مستند و محكم در معرفي بنيانهاي فكري و اعتقادي قرآن كريم و دين مبين اسلام ميباشد.
بنا بر اين گزارش، در جاي جاي اين نامه، آيات متعددي از قرآن كريم و يا رواياتي از پيامبر مكرم اسلام (ص) و ائمه معصومين (عليهم السلام) قيد شده است و با استناد به آنها، روح حكيمانه، چند بعدي، لطيف و جامع نگر قرآن و اسلام به زندگي فردي و اجتماعي انسانها مورد مداقه و بررسي قرار گرفته است.
استاد محمدرضا حكيمي ضمن تقديم ترجمه اسپانيولي دو جلد از كتاب «الحياة» به فيدل كاسترو، تعاليم اسلام را از سه منبع مهم اسلامي و اسلامشناختي به نگارش درآوردهاند كه اين سه منبع عبارتاند از: قرآنكريم، پيامبر اكرم (ص) و امام علي (ع).
استاد حكيمي سپس تعاليم قرآن را چنين تبيين ميكند:
«اصولاً اگر بخواهيم همه تعاليم قرآن و اسلام را در دو كلمه خلاصه كنيم، چنين ميشود:
1ـ توحيد
2ـ عدل
توحيد يعني: تصحيح رابطه انسان با خدا
عدل يعني: تصحيح رابطه انسان با انسان».
در ادامه اين نامه، استاد حكيمي ضمن ارائه تعريف روشني از «جامعه قرآني»، تعاريف بسيار شيوا و عميقي از مفاهيم و پيامهاي قرآن و نيز سخنان حكيمانه و نغزي از پيامبر اكرم (ص) و امام علي(ع) در معرفي چهارچوبها و زيربناهاي فكري وعملي دين اسلام ذكر ميكنند.
در پايان اين نامه، استاد حكيمي ضمن اشاره به برخي سخنان فيدل كاسترو در باب «تاريخ و روشن شدن حقايق» بر نمونههايي از ظلم، تبعيض، نابرابري، دستاويز بودن حقوق بشر در دست ظالمان، بي خاصيتي سازمانهاي بينالمللي و ...تأكيد كرده و سخنان خود را با عنوان «سخنان اسلام» در راستاي عدالت گسترده بر جهان به پايان ميبرند.
خبرگزاري قرآني ايران (ايكنا)، ضمن ارج نهادن به مقام شامخ علمي و ديني استاد محمدرضا حكيمي و سپاس از تلاشهاي بي وقفه ايشان در ترويج افكار و انديشههاي ناب اسلامي، اين نامه را كه در نوع خود كم نظير بوده و مشتمل بر معارف، حقايق و دقايق فراواني از بطن قرآن كريم و دين اسلام ميباشد را براي اولين بار به طور كامل منتشر خواهد كرد. در پايان، بخشي از مقدمه نامه فوقالذكر را از نظر علاقهمندان ميگذرانيم:
«اينجانب از سالها پيش، به شخصيت بارز شما واقف بودم و به وجه اشتراك حمايت از محروم و مظلوم، و ايستادگي در برابر ظلم و غاصب، نسبت به آن جناب علاقه و محبت داشتم. خوب است اكنون كه مجال سخن گفتن با شما پيش آمده است، اين خاطره را نقل كنم: حدود چهل سال پيش، در يك سخنراني دانشگاهي، اينجانب درباره تعاليم بسيار مهم و انساني و قاطع اسلام شيعي، و دفاع دامنگستر و پرشور و پر ژرفاي قرآن كريم و پيامبر اكرم (ص) و امامان مطهر، از حقوق و طبقات مستضعف و مقاومت در حفظ «كرامتهاي انساني» و ايستادگي در برابر ظالمان و مستكبران و انسانيت سوزان، تا سر حد شهادت سخن ميگفتم؛ و با شور و حرارتي خاص ـ كه از ذات اين تعاليم در روح من نفوذ ميكرد- كلمات را ادا ميكردم.عنوان سخنراني در آنجا «تفسير آفتاب» بود. به اين معنا كه خورشيد كه در سراسر كره زمين بر زندگيها و انسانها ميتابد براي نشر عدالت جهاني و حفظ كرامت انساني است... در يكي از آن روزها، يكي از دانشگاهيان فاضل ـ كه به حضرتعالي هم ارادت داشت ـ پس از پايان سخنراني نزد من آمد و گفت: اي كاش امروز آقاي فيدل كاسترو در اين محفل حضور ميداشتند و به اين سخنان گوش فرا ميدادند و ميديدند كه تعاليم ديني ما براي بشريت چه پيامهايي دارد و ما با ايشان و مبارزات ايشان تا چه اندازه وجه اشتراك داريم.
باري عاليجناب بدين گونه كه مينگريد پيوند انساني و آرماني و روحي ميان ما به چهل سال پيش بازميگردد.»
http://www.sharghnewspaper.com/840607/html/econom.htm
| http://www.sharghnewspaper.com/840607/html/world.htm#s287676 |
سازمان ملل: بيش از ۶۰درصد مردم فلسطين زير خط فقر زندگی میكنند
بر اساس "گزارش سالانه آنكتاد در زمينه كمك به مردم به فلسطين"، ميزان بيكاری فلسطينیها در سطح بالايی است به گونهای كه در پايان سال ۲۰۰۴ميلادی يك سوم نيروی كار فلسطين بيكار بودند".
"كسری تجاری فلسطين نيز در سال گذشته از توليد ناخالص داخلی بيشتر شد و از يك ميليارد و ۸۰۰ميليون دلار در سال ۲۰۰۱ميلادی به دو ميليارد و ۶۰۰ ميليون دلار در سال ۲۰۰۴رسيد كه اين كسری معادل ۶۵درصد از توليد ناخالص داخلی فلسطين است".
گزارش آنكتاد از وخامت اوضاع اقتصادی فلسطين حاكی از آن است كه توليد ناخالص داخلی فلسطين در سال ۲۰۰۴يك درصد كاهش يافت كه اين رقم نسبت به سال ۱۹۹۹ميلادی ۱۵درصد كاهش نشان میدهد.
براساس اين گزارش، در يك دوره پنج ساله ( ۱۹۹۹تا (۲۰۰۴در آمد سرانه ملی فلسطين ۳۳درصد كاهش نشان میدهد.
در همين دوره زمانی زيان اقتصادی فلسطين حدود ۶/۴ميليارد دلار و زيان ناشی از سرمايه ۳/۵ميليارد دلار بود.
براساس اين گزارش، "تداوم احداث ديوار جداسازی و يكپارچه كردن شهركهای يهودینشين روی اراضی فلسطينيان در كرانه باختری و غزه، ظرفيتهای توليدی اين مناطق را بيشتر تضعيف خواهد كرد".
آنكتاد تصريح دارد، "مصادره و با خاك يكسانكردن اراضی فلسطينيان بطور قابل ملاحظهای به بخش كشاورزی صدمه زده و در اواسط سال ۲۰۰۴(منتهی به دهم ديماه پارسال) زيان ناشی از اين بابت در كرانه باختری و غزه حدود ۲۶۰ كيلومتر مربع و يا ۱۵درصد از اراضی مزروعی فلسطين بوده است".
اين گزارش تاكيد كرده است كه تقريبا چهار دهه اشغال و پنج سال جنگ و ويرانگری ، موجب ركود اقتصادی فلسطين شده و اقتصاد اين منطقه را متلاشی ساخته است.
روز چهارشنبه 29 مرداد 1376 از مجلس پنجم رای اعتماد گرفتم. صبح روز پنجشنبه 30 مرداد جلسه معارفه با شورای معاونان و روز اول کاریام بود. در کنار اتاق وزیر اتاق کوچکی بود به عنوان اتاق استراحت، پنجرهای داشت رو به محوطهی وزارتخانه، گاهی از آن پنجره به حیاط نگاه میکردم. از آن همه آمد و رفت شگفتزده شده بودم. بلا تشبیه درست شبیه ورودی دادگستری مردم میآمدند و میرفتند. از روابط عمومی خواستم گزارشی از این آمد و رفتها به من بدهد. نتیجه حیرتآور بود. از جمله:
1- ناشران مراجعه میکردند برای اخذ مجوز تجدید چاپ کتابی که قبلا مجوز گرفته بودند.
2- ناشران میآمدند تا اجازهی موسسهی نشرشان برای سال بعد تمدید شود
3- سینماگران میآمدند تا فیلمنامهشان مصوب شود
و ...
همهی این بازیها جمع شد، تا اهل فرهنگ نفسی تازه کنند. مثلا ناشر بتواند برای نشر خود برنامهی دراز مدتی تدوین کند. وقتی به همکاران گفتم چرا پروانهی نشر دایمی نمیدهیم، گفتند از این طریق بر کار ناشران نظارت میکنیم ... گفتم مگر نه این است که نهایتا ما اجازهی اکران فیلم میدهیم؟ کافی است ضوابط را تهیه کنیم. سینماگران خود بیشتر از ما در اندیشهی اعتبار و سرمایهشان خواهند بود. میدانستم که ایجاد تحول در عرصهی فرهنگ آسان نیست. از طرفی مجلس پنجم تصمیم تشکیلاتیاش این بود که به من رای اعتماد ندهد. از این رو در آن مدت چهل ماهی که مسئولیت وزارت فرهنگ را داشتم، روزی نبود که در انتظار حادثهای نباشیم. استیضاح فرصتی بود که همهی حرفها با صراحت تمام مطرح شود. حال که به گذشته مینگرم، از 25 سالی که در سیاست صرف کردم، بهترین و ماندگارترین خاطرهی خوشم متعلق به مسئولیت وزارت فرهنگ است که در همان آغاز هم به صراحت گفتم اهل فرهنگ باید دولتیان را ارشاد کنند.
صندوق بينالمللي پول اعلام کرد، نرخ تورم در ايران تا پايان سال 2005 به 15 درصد ميرسد و از اين لحاظ، ايران بالاترين نرخ تورم را در خاورميانه و نهمين نرخ تورم بالا را در کل جهان خواهد داشت.
به گزارش مهر به نقل از صندوق بين المللي پول، نرخ تورم در ايران در سال 2005 با 0.6 درصد کاهش نسبت به سال 2004 به 15 درصد خواهد رسيد، ولي ايران همچون 4 سال گذشته، بالاترين نرخ تورم را در خاورميانه خواهد داشت.
اين گزارش حاکي است، در خاورميانه بعد از ايران بالاترين نرخ تورم به کشور يمن با نرخ 14.2 درصد تعلق خواهد داشت.
پايينترين نرخ تورم در خاورميانه نيز به کشور عمان با نرخ 0.6 درصد مربوط است. صندوق بينالمللي پول، نرخ تورم ديگر کشورهاي خاورميانه را نيز به اين ترتيب اعلام کرده است: بحرين 3.7 درصد، مصر 9.9، اردن 3.5، کويت 1.8، لبنان 2، ليبي 1.8، قطر 3، عربستان 1، سوريه 4، و امارات 1.9.
بنا بر اين گزارش، در سطح جهان نيز بالاترين نرخ تورم در سال 2005 به کشور زيمباوه با نرخ 187.2 درصد تعلق دارد.
پس از زيمباوه نيز، گينه با نرخ تورم 22.6 درصد، اريتره 20.4، آنگولا 20.1، ونزوئلا 18.2، ميانمار 17.5، هائيتي 16.6، و زامبيا با نرخ تورم 16.2 درصد به ترتيب در ردههاي دوم تا هشتم جهان از لحاظ نرخ بالاي تورم قرار دارند.
اين گزارش حاکي است، ميانگين نرخ تورم کشورهاي آفريقايي 7.7 درصد، اروپاي مرکزي و شرقي 5.2 درصد، کشورهاي عضو جامعه مشترکالمنافع 11.4 درصد، خاورميانه 8.6 درصد، کشورهاي آسيايي 3.9 درصد، آمريکاي مرکزي وجنوبي 6 درصد و کشورهاي توسعه يافته نيز 2 درصد اعلام شده است.
پس از چهار روز كار فشرده مجلس و سخنان رئيسجمهور، وزراي پيشنهادي و نمايندگان موافق و مخالف آنان، سرانجام تكليف كابينه پيشنهادي احمدينژاد مشخص شد و 17 تن از 21 وزير پيشنهادي، توانستند از مجلس هفتم، رأي اعتماد بگيرند.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، دقايقي پيش با مشخص شدن نتايج رأي نمايندگان به وزرا، تنها علياكبر اشعري، وزير پيشنهادي آموزشوپرورش و علي احمدي، وزير پيشنهادي تعاون،هاشمي، وزير پيشنهادي رفاه و علي سعيدلو، وزير پيشنهادي نفت، نتوانستند از مجلس رأي اعتماد بگيرند و ديگر وزرا از فردا فعاليت خود را آغاز خواهند كرد.جالب اينكه 3 تن از اين 4 نفر از معاونان و مشاوران شهرداري تهران بودند.
وزير پيشنهادي علوم نيز تنها با اختلاف 2 راي توانست از مجلس رأي اعتماد بگيرد.چرا كه حداد عادل پيش از اعلام نتايج آرا ، تعداد نمايندگان حاضر را 284 تن ذكر كرد و اضافه كرد كه حداقل راي لازم براي كسب اعتماد مجلس 143 راي خواهدبود.
در ميان وزرا، وزير پيشنهادي آموزشوپرورش با 73 راي كمترين و سعيدي كيا با 222 راي بيشترين آرا را به خود اختصاص دادند.
نتايج كامل آراء نمايندگان به اين شرح است:
وزارتخانه : وزير موافق- مخالف- ممتنع
آموزش و پرورش: علياكبر اشعري 73 ، 175، 36
ارتباطات و فناوري اطلاعات: محمد سليماني 220، 43 ، 16
اطلاعات: غلامحسين محسني اژهاي 217 ، 51 ، 13
اقتصاد و دارايي: داوود دانش جعفري 216 ،47 ، 19
امور خارجه: منوچهر متكي 220 ، 47 ، 16
بازرگاني: مسعود ميركاظمي 169 ،85 ، 25
بهداشت، درمان و آموزش پزشكي: كامران باقري لنكراني 169 ، 86 ،27
تعاون: عليرضا علي احمدي 105 ، 134 ، 34
جهاد كشاورزي: محمدرضا اسكندري 214 ، 45 ، 24
دادگستري: جمال كريمي راد 191 ، 59 ، 24
دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح: مصطفي محمد نجار 205 ، 55، 17
راهوترابري: محمد رحمتي 214 ، 43 ، 21

رفاه و تأمين اجتماعي: سيدمهدي هاشمي 131 ، 108 ، 36
صنايع و معادن: عليرضا طهماسبي 182 ، 58 ، 30
علوم، تحقيقات و فناوري: محمدمهدي زاهدي 144 ، 101 ، 35
فرهنگ و ارشاد اسلامي: محمدحسين صفار هرندي 181 ،78 ، 20
كار و امور اجتماعي: محمد جهرمي 197 ، 59 ، 20
كشور: مصطفي پورمحمدي 153 ، 90 ،31
مسكن و شهرسازي: محمد سعيديكيا 222 ، 31 ، 25
نفت: علي سعيدلو 101، 133 ، 38
نيرو: سيد پرويز فتاح 194 ، 56 ، 23
مجلس هفتم در روزهاي يكشنبه تا چهارشنبه، با اختصاص جلسات صبح و بعدازظهر به بررسي برنامه وزراي پيشنهادي پرداخت و نمايندگان موافق و مخالف نيز در نطقهاي خود، به دفاع يا انتقاد از آنان پرداختند و در طول اين مدت، مجلس در چند مقطع، شاهد تشنج بود.
پيش از سخنان پاياني رئيسجمهور، حداد عادل از نمايندگان خواست، انضباط را رعايت كنند و اعلام كرد كه بلافاصله پس از سخنان احمدينژاد، رأيگيري آغاز ميشود.
دكتر احمدينژاد در اظهارات پاياني خود از وزراي آموزشوپروش، نفت، تعاون و رفاه، هر يك در چند جمله كوتاه دفاع كرد كه تازگي نداشت و از جمله به برخي شبهات واردشده از سوي نمايندگان نيز پاسخ گفت.
پس از اظهارات احمدي نژاد ، وي به همراه كابينه پيشنهادي خود صحن مجلس را ترك كرد و نمايندگان آراء خود درباره هر وزير را در گلدان خاص وي انداختند.سرانجام دقايقي پيش از ساعت 20 و مغرب ، رييس مجلس نتيجه نهايي شمارش آرا را قرائت كرد.
محمدسعيد بهمنپور:
دوست دیرینه، جناب آقای دکتر سروش!
بعد از یاد خدا کلام را با بیتی از استادتان مولانا آغاز میکنم که فرمود:
خواجه پندارد که خدمت میکند بیخبر از معصیت جان میکند
سخنرانی جنابعالی پیرامون "رابطه مردم سالاری و تشیع" که در آن کوشیده اید این دو را با هم غیر قابل جمع جلوه دهید موجب تاثر و درعین حال شگفتی گردید، چرا که نه خدمتی به مردم سالاری بود، نه حقیقتی در باره تشیع را بازگو نمود، و نه گره ای از کار سیاست در ایران گشود.
الحق غیرت وتعصب شما نسبت به دموکراسی در این سخنرانی قابل تقدیر است؛ اما هدف شما از حمله به عقاید ریشه ای تشیع در این رهگذر اصلا و ابدا مفهوم و قابل درک نیست. بالاخره و در آخر کلام بر شنونده سخنان شما معلوم نمی شود که جنابعالی میخواهید به مردم ایران خدمت کنید یا خیانت؟ می خواهید دموکراسی در ایران مستقر شود یا نشود؟ و می خواهید از کار این مملکت گره ای بگشایید یا در آن گره ای بیفکنید؟
بی تردید حضرتعالی که به خوبی به روند و قانون و قضایای تحولات فکری و دینی و اجتماعی واقفید انتظار ندارید که ملت ایران به خاطر سخنان شما یا برای استقرار دموکراسی و یا هر چیزی نظیر آن دست از تشیع بردارد؛ لاجرم می خواهید با این سخنان به آنان بگویید که چون شیعه هستید باید فکر مردم سالاری را از سر بیرون کنید که آن آرمان با این اعتقاد سامان نمی گیرد و آن متاع مغبوط اگر هم برای دیگر مسلمانان میسر شود، برای شیعیان دست نمی دهد؛ و اگر هم در جایی نوعی از مردم سالاری برای مسلمین دست داده است به یمن پیروی از ابوحنیفه و ابن خلدون و اقبال لاهوری بوده است! پس دست فرو کشید و بیهوده نکوشید که این متاع از آن دیگران است و نه برای شما.
نمیدانم باید بر این سخنان شما بخندیم یا گریه کنیم؟ وعجب است که گاه تعصبات و تمایلات سیاسی تا کجا می تواند بر ذهن یک اندیشمند، هر چند هم که بزرگ، سایه افکند که از لوازم کلام خویش غافل بماند و نداند که رشته سخن به کجا می راند.
در باب خاتمیت پیامبر و ولایت ائمه و تعارض آنان با یکدیگر سخنانی گفته اید که این مقال مختصر را گنجایش بحث از آن نیست و در کتب کلامی و حدیثی به تفصیل مورد سنجش و مداقه گرفته است. از نظر این منابع ولایت ائمه هیچ تعارضی با خاتمیت پیامبر ندارد و امامان شیعه تشریع نمی کنند بلکه تفسیر و تبیین می کنند. اما عجیب آن است که جنابعالی که معتقد به "بسط تجربه نبوی" هستید چگونه اینقدر سنگ خاتمیت را به سینه می زنید و ولایتی را که حتی برای امثال مولای رومی قائلید اینک در پیامبر اکرم منحصر فرموده اید. لابد آیات سوره مائده هم از ذکر مبارک رفته است که "انما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون، و من یتول الله ورسوله والذین آمنوا فانّ حزب الله هم الغالبون."
دوست عزیز، آقای سروش! آیا برای کوبیدن اندیشه ولایت فقیه اینقدر معونه لازم است که آن را جز با نفی ولایت و معصومیت امامان شیعه نمیتوان محکوم کرد، و به راستی اگر ولایت فقیه تا این حد در عمق اعتقادات تشیع ریشه و دامنه دارد آیا می توان در ایران شیعه مذهب حکومتی دینی ورای آن را ترسیم نمود؟
اما از همه حیرت آورترسخنان جنابعالی در باب اعتقاد به مهدویت و تعارض آن با مصلحت عامه و مردم سالاری است. البته حضرتعالی مستحضرید که اعتقاد به مهدویت منحصر به شیعیان نیست و اکثریت اهل سنت نیز به آن معتقدند و اشخاصی چون ابن خلدون که احادیث آن را مخدوش میدانند در اقلیت اند، هر چند در میان اهل سنت نیز کسی به قضاوتهای حدیثی ابن خلدون اعتنا نمی کند. به گمانم برای نشان دادن عمق بیزاری تان از نظام موجود در ایران تشبیه آن به حکومت اسرائیل به خوبی کفایت می کرد و دیگر لازم نبود برای این منظور ریشه ای ترین اعتقاد شیعیان را غیرقابل جمع با مردم سالاری بینگارید، و اعتقاد به وجود مهدی علیه السلام را که یک واقعیت است با یک حکم ارزشی که مطلوبیت دموکراسی است منافی بدانید. از شما که کتاب "دانش و ارزش" را نوشته اید در عجبم که چگونه چنین حکمی می کنید؛ شاید آن هم باز به دلیل گرایشات سیاسی است.
لاجرم بعد از چندین سال زندگی در آمریکا مستحضرید که ایالات متحده که مهد مردم سالاری است و تحفه های آن را نیز بی وقفه در جهان پخش می کند یکی از مذهبی ترین کشورهای غربی است و اکثریت قریب به اتفاق مسیحیان آن کشور خود را زمینه ساز بازگشت مسیح و استقرار ملکوت الهی در زمین می دانند. و از قضا لابد می دانید که علی رغم فلسفه انتظار یهودی که به آن اشاره فرموده اید اسرائیل تنها کشوری است که در غرب به عنوان نمونه دموکراسی در خاور میانه از آن نام می برند. گذشته از این فرموده اید که حکومت ایران به جای آنکه به مصلحت عامه بیندیشد خود را "زمینه ساز برای یک موجود تاریخی" می داند. مایلم یکی از سیاستهای حکومت ایران را نام ببرید که برای زمینه سازی حکومت مهدی علیه السلام وضع و طرح شده باشد و نه برای مصلحت دینی یا دنیایی عامه.
البته نه آن سخنرانی جنابعالی و نه این مقال حقیرجای بحث و نظر و جدال و استدلال در باب اندیشه هایی هزار و چند صد ساله نظیر ولایت و مهدویت نیست. تنها می خواهم اشاره کنم که اگر این مفاهیم حقیقت و واقعیت داشته باشند، می بایست مردم سالاری را که حتی به اذعان خود شما تنها یک روش است و نه یک ارزش، با آن منطبق نمود و نه بر عکس؛ مگر آنکه این ها را هم از همان دروغ هایی بپنداریم که علمای شیعه که همگی از نظر شما عوام هستند ساخته و پرداخته اند و ما نیز بعضی از باب عوامزدگی وبعضی از باب عوامفریبی نام آنها را می بریم.
خداوند به همه ما حسن عاقبت عطا بفرماید.
والسلام.
دوست شما
محمد سعید بهمن پور
دكتر عبدالکريم سروش:
باري من و مصباح يزدي ظاهراً هم داستانيم که اسلام و تشيع موجود با دموکراسي ناسازگارند. وي ميگويد براي دموکراتيک شدن دست از اسلام برداريد يا مسلمان بمانيد و با دموکراسي وداع کنيد، اما من ميگويم لازمة اخذ دموکراسي ترک مسلماني نيست، شما در کدام جبههايد؟
بر من همه عيـبها بگـفتـيد/يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زدهايم جام بر سنگ/ديگر مزنيد سنگ بر جام

جناب آقاي حجّة الاسلام بهمنپور
نقد مشفقانه و غيرتورزي ديندارانهتان را ارج مينهم و نکتههاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشتهتان ميافزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.
يکم. گمان نميکردم سخنان من خندهآور يا گريهآور باشد. بهتر بود آن را تأملانگيز ميخوانديد.
آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقهيي من در سوربون ـ پاريس ـ ميپرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهمآوردهاند بسنده نميکرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزونتر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟
دوّم. لُبّ کلام من در باب دموکراسي و اسلام (که گزيده نارساي دانشجويان آن را بهخوبي منعکس نميکند) اين بود که تمدن اسلامي تمدني فقهمحور است و از فقه سالاري تا دموکراسي که قلبش قانون سالاري (نوموکراسي) است، فاصله چنداني نيست. مسلمانان به رعايت قانون و مقررات در حيات فردي و جمعي خود خوي گرفتهاند و لذا با قانونسالاري ناآشنا نيستند. نارسايي نظام فقهي البته در اين است که تکليفانديش است نه حقانديش. و لذا داروي شفا بخش حق را بايد به اين اندام نيم مردة تکليفانديش، تزريق کرد تا تندرستي و چالاکي دموکراتيک پيدا کند و جامة عدالت امروزين (که بر مدار حقوق بشر ميگردد) بر قامتش راست آيد و توازني مطبوع و مطلوب ميان حق و تکليف برقرار کند. و اين بسي فاصله دارد با آرمان خيالانديشانه کساني که خواهان استخراج دموکراسي از متن تعليمات اسلامياند.
سوّم. نوشتهايد که "لاجرم ميخواهيد با اين استدلال بگوييد که ملت ايران براي استقرار دموکراسي يا هرچيزي نظير آن بايد دست از تشيع بردارد." قريباً خواهم گفت که من چه ميخواهم بگويم اما اي کاش شما شعلهاي از آتش غيرت ديني خود را درخرقة متکلم رسمي حکومت ايران، محمدتقي مصباح يزدي، ميزديد که پانزده سال است به صد زبان و صدبرهان ميکوشد تا اثبات کند که دموکراسي و اسلام در تضادند و به او ميگفتيد که " شما ميگوئيد ملت ايران براي استقرار دموکراسي بايد دست از اسلام بردارند". و آنگاه بر او بانگ ميزديد که " نميدانم بر سخنان شما بخنديم يا بگرييم و شما ميخواهيد به مردم ايران خدمت کنيد يا خيانت؟". آقاي مصباح که تشيع را عين اسلام حقيقي و حقيقت اسلام ميداند، مگر مفاد صريح سخنانش اين نيست که تشيع و دموکراسي ناسازگارند و به قول شما "ريشهايترين اعتقاد شيعيان غير قابل جمع با مردم سالاري" است؟ و مگر تشيع چيزي غير از تئوري نبوت و امامت و مهدويت است؟ و مگر تضاد اسلام (بخوانيد تشيع) با دموکراسي، منطقاً مدلولش اين نيست که نبوت و امامت و مهدويت با دموکراسي ناسازگارند و پيامبر و علي و مهدي مخالف دموکراسياند؟
باري من و مصباح يزدي ظاهراً هم داستانيم که اسلام و تشيع موجود با دموکراسي ناسازگارند. وي ميگويد براي دموکراتيک شدن دست از اسلام برداريد يا مسلمان بمانيد و با دموکراسي وداع کنيد، اما من ميگويم لازمة اخذ دموکراسي ترک مسلماني نيست، شما در کدام جبههايد؟
چهارم. من در باب امامت و ولايت چيزي بيش از آنچه قبلاً در «بسط تجربه نبوي» و در «مسأله خاتميت» آوردهام، نگفتهام. شايسته است آن را دوباره بخوانيد. خاتميت، چنانکه من در مييابم، مقتضايش اين است که پس از پيامبر سخن هيچ کس در رتبه سخن وي نمينشيند و حجيّت گفتار او را ندارد. حال سخن در اين است که امامت را شرط کمال دين شمردن و امامان را برخوردار از وحي باطني و معصوم و مفترضالطاعه دانستن (چنان که شيعيان ميدانند) چگونه بايد فهميده شود که با خاتميت ناسازگار نيفتد و سخنشان در رتبه سخن پيامبر ننشيند و حجيت گفتار او را پيدا نکند؟ آنان را شارح و مبيّن معصوم قرآن و کلام پيامبر دانستن نيز گرهي از کار فروبسته اين سؤال نميگشايد. آيا امامان، براي پاسخ به هر سؤالي، به کلمات پيامبر رجوع ميکردند و آنها را ميخواندند (در کجا؟) و ميانديشيدند و آنگاه جواب ميگفتند يا جوابها (چنانکه شيعيان ميگويند) نزدشان حاضر بود و نيازي به اجتهاد و إعمال رويـّت و پژوهش و تحليل نداشتند. و لذا سخني که ميگفتند بيچون و چرا وبي احتمال خطا و بر اثر الهام الهي، عين کلام پيامبر بود و جاي اعتراض نداشت؟ اگر اين دوّمي باشد، فرق پيامبر و امام در چيست؟ و آيا در اين صورت، جز مفهومي ناقص و رقيق از خاتميت چيزي بر جاي خواهد ماند؟ شما طوري از نقش شارح بودن امامان شيعه سخن ميگوئيد که گويي «مجتهد معصوم»اند اما مگر مجتهد معصوم خود مفهومي تناقصآلود نيست؟ باري جواب اين سؤالات هر چه باشد، آيا امامان را در رتبه پيامبر ندانستن و بنيان خاتميت را استوار کردن و «سنگ خاتميت را بر سينه زدن» (به قول شما) جفا بر اسلام و کاستن از منزلت ولايت است؟.
گفتهايد که من ولايتي را که براي ملاّي رومي قائلم از امامان شيعه دريغ ميکنم. دريغا که اين جا (و هيچ جا) مقام طرح عقايد شخصي نيست، اما ناچار ميگويم که من شيعه غالي نيستم و نه در مورد ملاّي روم و نه هيچ کس ديگر (پس از پيامبر(ص)) قائل به نبوت و شؤون و لوازم آن نيستم. از اين که بگذريم، هر درجهاي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور ميدانم و از دوام ولايت معنوي و «بسط تجربه نبوي» جز اين مراد ندارم.
روايتي از امامان شيعه رسيده است که: «در مورد ما هر چه ميخواهيد بگوئيد، فقط ما را به مرتبه الوهيت نرسانيد» (نزّلوانا عن الرّبوبيّة و قولوا فينا ما شئتم). شما عالم علمالحديث هستيد و از اصالت اين روايت با خبرتريد. در اين روايت چنانکه ميبينيد فقط اجتناب از ربوبيّت خواسته شده است و از نبوت سخن نرفته است. اگر غلط نکنم اين روايت با آنکه ظاهري ضد غلو دارد، بايد پرداخته غاليان شيعه باشد. دقيقتر آن است که آنان را نه به مرتبه خدايي بايد رساند نه به مرتبه پيامبري. هر منزلت ديگري براي آنان و ديگر سالکان متصور است. و «ما کان عطاء ربّک محظوراً» . ميدانم که اين سخنان سليم در ايران امروز که تشيّع غالي و تفّقه اخباري بر آن سايه افکنده است، آبرو و امنيت و حيات گوينده را نشانه ميرود اما «عشق است و داو اول بر نقدجان توان زد». اصلاح ديني و سيالّ کردن کلام اسلامي و شيعي راهي جز اين ندارد.
پنجم. آوردهايد که وجود امام مهدي «يک واقعيت است». از کجاي گفتار من برميآيد که «غير واقعيت» است؟ قلم من در اين جا و در همه جا عمداً از داوري در باب عقايد خاص شيعيان و غير شيعيان، تن ميزند و تنها به ربط منطقي و نتايج تاريخي آنها ديده ميدوزد. من نيک مي دانم که اکثريت شيعيان و غير شيعيان مقلدند نه محقق، و عقايدي دارند معلّل و غير مدلّل، که زاده جبر محيط و تلقين و تربيت است. و من ايمان تقليدي آنان را برنميآشوبم. بهعلاوه نگاه درجه دوم و شيوه پلوراليستي من، اجازه نميدهد که براحتي در باب ناجي و هالک بودن فرقههاي گونهگون اسلامي حکميت کنم و گروهي را به بهشت و گروهي را به دوزخ بفرستم. اما قصه مهدويّت سياسي، يعني نقشي که اين انديشه در سياست ايفا ميکند البته منظور نظر و مطلوب خاطر من است. بگذاريد نسبت اين دو را در سياست معاصر بکاويم:
انجمن مهدويّه حجّتيه، نامبردارترين گروه قبل از انقلاب بود که با انديشه مهدويت نرد عشق ميباخت و اعضاي آن سلوک فردي و سياسي خود را بر آن استوار کرده بودند. اينان به گفته آيتالله خميني، معتقد بودند که تباهي و ستم بايد چندان فزوني گيرد که ظهور امام غائب را ايجاب و تسريع کند. پيداست که از اين انديشه، چه رويکردي به قدرت و سياست برخواهد خاست و باري هر چه از آن برآيد، قطعاًً سياستي دموکراتيک نخواهد بود. ناگفته نگذاريم که اعضاي انجمن حجّتيه، به شدت و نفرت، از آن اتهام بيزاري ميجويند و آن را دروغي برساخته دشمنان ميشمارند. شايد صحيحتر آن باشد که مهدويتگرايان حجّتيه را در امر سياست، مردمي بيعمل و کنارهگير بشماريم که با همه حکومتها ميسازندو به معاش خود ميپردازند تا پايان زمان در رسد و مهدي موعود نقاب از چهره براندازد. نيک روشن است که در شکم اين بيعملي سياسي هم طفل دموکراسي پرورده نخواهد شد.
در سوي مقابل، تئوري ولايت فقيه آيتالله خميني بود که حکومت را حق فقيهي ميدانست که به نيابت از امام غائب و با برخورداري از امتيازات و اختيارات او، سقف سياست را بر ستون شريعت بزند و دست قدرت از آستين مهدويت درآورد و با تصّرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمين، ناخداوار سفينه جامعه را با نسيم ولايت به ساحل هدايت برساند. اين آشکارترين و نابترين شيوه بناي سياست بر مهدويت بود و چنانکه همه ميدانيم نه آقاي خميني نظرية خود را دموکراتيک ميدانست و نه ديگران چنان صفتي را درخور آن ميديدند و نه بسط و تداوم عملي آن تئوري، ساماني دموکراتيک به کشور داد. و چنانکه گذشت متکلمان رسمي اين حکومت هم به هيچ رو شرمنده نبوده و نيستند از اينکه ناسازگاري نظري و عملي دموکراسي را با ولايت فقيه به صد زبان و برهان، مدلّل و مسلّم سازند.
اما در جانب روشنفکران ديني، دکتر علي شريعتي دلير، در استخدام نظرّيه مهدويت براي اهداف سياسي از همه دليرتر بود. وي بيآنکه به مباني کلامي مهدويت بپردازد از «انتظار فرج» سلاحي براي «اعتراض» ساخت و بهدست پيکار جويان مسلمان داد تا با حکومت وقت درآويزند و آن را براندازند. اين شيوة ماهرانة اسلحهسازي ايدئولوژيک، گرچه خاصّيتي انقلابي داشت و به کار پيکار ميآمد، امّا دريغا که با مردمسالاري و استقرار نظم دموکراتيک مهربان نبود و جز ناراضي تراشي بهرهيي و ميوهيي نميداد و البتّه خادم خالص نظريه «امّت و امامت» بود که نظريّهاي سخت ضددموکراتيک از کاردرآمد.
از ميان اين بزرگان، شايد مهدي بازرگان يک استثنا بود که در عين اعتقاد، با «مهدي»، بازرگاني نکرد و از آن بهره سياسي نجُست و همين، انفصال او را از يک نظام مهدويت مدار رقم زد.
از همروزگاران خود که بگذريم و به پشت سر نگاهي بيفکنيم و پيشگامان مهدويت سياسي را در تاريخ گذشته جستجو کنيم البتّه با صفويان ملاقات خواهيم کرد که از ملاقات شاه اسماعيل با «صاحب الامر مهدي» داستانها ساخته بودند و آوازه درانداخته بودند که وي تاج و شمشير و خنجر و کمر و رخصت «خروج» را از مهدي گرفته است. و حتي شاهان صفوي را منصوبان امامان به سلطنت ميانگاشتند و دولتشان را «مخلّدو به ظهور قائم آل محمّد متّصل» باز مينمودند1. اگر اين آواها امروزه آواهاي آشنايي است، براي آن است که سرچشمهيي يکسان دارند و از حلقومي واحد برميخيزند و باري فصل مشترکشان اين است که بر سياست ورزي مهدي گرايانهيي استوارند که با نظم انسان نواز مردم سالار نسبتي و قرابتي ندارد.
آن «امام شهر که سجاده ميکشيد بدوش» و کارنامه مجلسيان را مقبول و مصّوب امام زمان در شب قدر ميدانست و روحاني ديگري که با توسّل به رؤيايي، پيروزي دولت احمدينژاد را محصول دعاي امام غائب ميشمرد (همچنانکه شاه اسماعيل و شاه تهماسب صفوي در رؤيا هاي خود امام علي و امام مهدي را ياور و پشتيبان خود ميديدند) جز کاسبکاري سياسي و ارزان فروشي متاع مهدويت به سياست حاکم و ترويج «تشيع صفوي» کاري نميکردند. و اگر حجةالاسلام بهمنپور از تضعيف اعتقادات شيعيان و نسبت عواميگري و عوامزدگي به روحانيان رنجيدهاند، نگاهي به «تعصّبات سياسي» و مهدويت فروشي و گفتار و رفتار و سکوت و رضاي همکسوتان و پيشکسوتان خود بيفکنند و آتش خشم و خروش خود را بر آنان ببارند. هماکنون در جمکران، دوچاه نهادهاند يکي براي زنان و ديگري براي مردان، تا عريضه حاجات خود به امام غائب را جداگانه در آنها بيندازند و براي هر عريضه دويست تومان بپردازند. و اينها همه در زير گوش و چشم نوّاب امام زمان و «ملولان از علم بيعمل» صورت ميپذيرد که در قم نشستهاند و چشم بر اين «شرک تقوا نام» بستهاند. اينها را ببينيد و بگوئيد که حال جاي خنديدن است يا گرييدن.
باري نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحهسازي ايدئولوژيک ميانجامد که عليايّ حال با دادگري دموکراتيک پاک بيگانهاند."وقت آن شيرين قلندر خوش که ..." گفت:
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم که گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
اينها همه بيان ربط منطقي انديشهها و پيشهها بود، از اين پس اختيار و گزينش باشماست که دموکراسي را بخواهيد يا ولايت مطلقهفقيه را يا بيعملي سياسي را يا ...
هفتم. دولت اسرائيل و سياست نومحافظهکاران آمريکا (که حجةالاسلام بهمنپور چنگ تمّسک به آنها زده است) نيز شاهد صادقي در آستين ماست. مگر صهيونيزم سياسي تئودور هرتزل تشکيل دولت اسرائيل را «آغاز فديه موعود و استخلاص بنياسرائيل» نميدانست و مگر يهوديان اين «وعده توراتي ـ الهي» را مستمسک بازگشت خود و اشغال فلسطين قرار ندادند و مگر نو محافظهکاران آمريکا که منتظر بازگشت ملکوت مسيحند، برهمين پايه از دولت اسرائيل پشتيباني نميکنند؟ پس قياس اين «وعدههاي الهي» و «موعودهاي منتظر» شيعيان و يهوديان و مسيحيان چه جاي شگفتي دارد؟ و اگر اسرائيل در چشم آمريکانشينان، حکومتي دموکراتيک مينمايد (به قول شما)، درست به سبب آن است که ديگر آن موعودگرايي را جدّي نميگيرد و براي آن تهيّه و تدارک نميبيند و از حفظ و حمايت يک حکومت سکولار قدمي کوتاه نميآيد. در ايران هم کم و بيش چنين است. يعني به اعتراف آقاي جوادي آملي، «ما همه سکولار زندگي ميکنيم». و اين نيست مگر به يُمن روشنگريهاي روشنفکران. اگر کار به دست حزبالله ميافتاد که به دنبال برپا کردن «جامعه مهدوي» است، آنگاه ميديديد که چه مصالحي فداي چه مواعيدي ميشد.
هشتم. از سر طنز و طنازي نوشتهايد که اگر هم در جايي دموکراسي براي مسلمانان به ارمغان آمده، لاجرم «به يمن پيروي از ابوحنيفه و ابن خلدون و اقبال لاهوري بوده است»!. چنين سخن گفتن نه شايسته شما است و نه بيان وفادار مراد و مفاد سخن من. حساب اقبال لاهوري جداست ولي البته نسبت فقه حنفي و فقه جعفري با دموکراسي يکي است و هيچکدام براي طفل دموکراسي نه مادر خوبي هستند نه دايه مهرباني. سخن من همان است که در ابتدا آوردم: فقه سالاري تمدن اسلامي و فقهخويي مسلمانان، زمينه مطلوبي است براي استقرار قانونسالاري دموکراتيک. ولي اين فقط شرط لازم است. آنچه اين شرط لازم را به شرط کافي بدل ميکند تزريق داروي شفايبخش «حّق» به فقه تکليفانديش اسلامي است. و اين است معنا و نمونه تکيه بر سنت و فراتر رفتن از آن، با هم.
امّا آراء اقبال لاهوري درباب خاتميت شايسته توضيح بيشتر است:
وي در فصل پنجم و ششم کتاب پرمايه «بازسازي فکر ديني در اسلام»، روح اسلام را ضّد يوناني ميشمارد و افسوس ميخورد که مسلمانان يوناني مآب شدند و عقل استقرايي را فرو نهادند. به اعتقاد وي، در آمدن عقل استقرايي ـ تجربي، تکيه انحصاري بر غريزه (وحي) را متوقف کرد و خاک تاريخ از پروردن پيامبران عقيم شد و لذا ختم نبوت ايجاب و اعلام گرديد و از اين پس به انتظار وليّ آسماني ديگري نشستن که منبع تازهيي براي دانش باشد و اتوريتة نويني را بنا نهد خطاست. اعلام ختمّيت, آغاز رها سازي عقل انساني بود تا آدمي با انديشه خودگام بردارد و چراغ عقل خود را برافروزد چراکه دست کليم را "درين زمانه نهان اندر آستين کردند". بشريت, اينک به سه چيز نياز دارد: "تفسيري معنوي از جهان, رهايي معنوي خرد و اصول بنيادين عاّم براي جهت دادن به تکامل جامعه بر اساسي معنوي". نبودن و نيامدن پيامبران, به معني آزادي خرد است که ديگر سقفي براي تفکر ندارد و بخود وانهاده است و دين منبعي از منابع الهام اوست و لا غير. وي در انتها "دموکراسي معنوي را هدف غايي اسلام" ميشمارد و مهدويّتي را که رتبه نبوّت يا بالاتر از آن داشته باشد مانع اين دموکراسي معنوي مييابد.
سخنان اقبال را به گوش هوش بايد شنيد و قدر دان نعمت خاتميت بايد بود که آدميان را بر مائدة زمين نشاند و از انتظار فرسايندة فتحابواب آسمان رهايي بخشيد. انتظاري که به اعتقاد شريعتي "مذهب اعتراض" بود در نگاه اقبال به "مذهب انقراض" بدل ميشود: انقراض خرد و زوال دموکراسي معنوي. مسلمانان به حکم خاتميت, به هيچ "نداي آسماني" ديگر گوش نخواهند سپرد و بر سر راستين يا دروغين بودنش نزاع نخواهند کرد. سخن هيچ کس ديگر حجيت سخن پيامبر را ندارد و از آسمان فرو نميريزد که ازين پس, افلاکيان کار زمين را به خاکيان وانهادهاند. و البته اينها هيچکدام نافي ولايت باطني نيست که حديثي ديگرست.
نهم. حافظ گفت:
نـمي بينـم نشـاط عـيش در کـس نه درمان دلي نه درد ديني
درونها تيره شد باشد که از غيب چراغي برکند خلوت نشيني
من آن خلوت نشين غيب نيستم امّا آنچه نوشتهام و مينويسم از سر درد دين و براي درمان دلها است, خاصّه در اين زمانه که نشاط عيش را از همگان گرفتهاند. و دراين راه پر خطر, نه چشم به منصبي دوختهام نه مکسبي, بل همه آنها را درباختهام. عشق به حقيقت جايي براي معشوق ديگري ننهاده است. و از کلام خشيتانگيز قرآن و خداي سبحان , اين يکي را بهتر از همه به ياد دارم که: تلک الدّار الآخرة نجعلها للّذين لايريدون علواً فيالارض و لافساداً. والعاقبة للمتقّين1 و اگر مجال سخن فراختر بود و از منجنيق فلک سنگ فتنه نميباريد و عقاب جور بال در همه شهر نگشوده بود و رهزنان گره بر زبان نبسته بودند, و اگر نبود عوامي عواميان و حرامي حراميان, "غير اين منطق لبي بگشادمي".
ليک از چشمِ بدِ زهر آب دم زخمهاي روحفرسا خوردهام
جناب آقاي بهمنپور
من همواره شما را به نيکخواهي و پارسايي شناخته و ستودهام و نقدتان را گرچه منطقاً نميپذيرم اخلاقاً ستايش ميکنم و اگر خال عيبي بر جمال تقواي شما ميبينم همانا همکاري شما با حکومتي است که ستمگريهايش دل عدالت را به درد آورده است و بر پيکر مشروعيتش زخمهاي عميق زده است. مگر از ذکر مبارک رفته است که "ولاتر کنوا الي الذّين ظلموا فتمسّکم النّار"2؟ از شما شنيدهام و ميدانم که شما اين حکومت را تنها حکومت شيعه جهان ميدانيد, و لذا حمايتش ميکنيد, امّا به گمان من, تنها معيار مشروعيت, عدالت است نه شيعيت و اسلاميت. و بهمين سبب اميدوارم در نقد دليرانه و پالايش طبيبانة سياستهاي عدالت آزار اين حکومت به مقتضاي ورع و اخلاق عمل فرمائيد و حال که صاحب اين قلم را به داشتن"تعصّبات سياسي" مذموم منسوب ميکنيد, خود از داشتن تعصّبات سياسي عدالت ورزانه پرهيز مکنيد.
والله وليّالتّوفيق
عبدالکريم سروش
اول شهريورماه يک هزارسيصد و هشتاد و چهار خورشيدي
فرش بسيار نفيس ايراني، كار استاد محمد صيرفيان، هنرمند اصفهاني و استاد به نام هنر فرش ايران در مقر سازمان ملل نصب شد.
اين فرش كه يكي از نفيسترين فرشهاي جهان به شمارميرود، توسط دكتر محمدجواد ظريف سفير و نماينده دائم ايران در سازمان ملل در مقر اين سازمان در نيويورك نصب شد.
اين كار نفيس حاصل ۱۰سال عمر استاد محمد صيرفيان هنرمند اصفهاني و يكي از اساتيد بنام هنر فرش ايران است.
از ويژگيهاي اين اثر هنري كه مساحت آن ۲۵متر مربع است اين است كه شعر معروف سعدي شاعر بزرگ ايراني «بنيآدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند» با طلاي ناب در وسط آن نقش بسته است و ترجمه انگليسي اين شعر نيز توسط نمايندگي دائم كشورمان تهيه و در كنار فرش نصب گرديده تا هر بينندهاي را مبهوت عظمت فرهنگ و تمدن ايران و خرد و حكمت ايرانيان نمايد.
فرش نفيس ايران داراي طرح و نقشهاي منحصر به فرد بوده و در هر سانتيمتر آن ۲۰۰ گره ( ۲۰۴خفت) وجود دارد. خفتها همه يك جفتي است و با دست گره خورده است. رنگ به كار گرفته در آن نيز گياهي است و در مقابل نور و آفتاب ثابت است و به مرور زمان جذابتر ميشود.
نصب اين اثر هنري كه پس از هفت ماه تلاش و پيگري مستمر نمايندگي دائم جمهوري اسلامي ايران در نيويورك در سالن ملاقاتها و مذاكرات سازمان ملل صورت گرفته است در شرايطي است كه به دليل كمبود فضاي ساختمان مزبور از يكسو و نيز انبوه در خواستهاي كشورهاي جهان براي نصب آثار خود در اين ساختمان حتي يافتن يك فضاي يك متري نيز بعضا تا سر حد غيرممكن بود.
دكتر ظريف، سفير و نماينده دائم ايران نزد سازمان ملل در گفتوگو با ايرنا درباره مشخصات اين فرش گفت: مرسوم است كه كشورها هدايايي را به سازمان ملل ارائه ميكنند. جمهوري اسلامي ايران نيز در گذشته در زمان مرحوم مصدق فرش نفيسي را به سازمان ملل ارائه كرده و پس از آن نيز در سالهاي گذشته هداياي ديگري را به سازمان ملل ارائه داده است.
وي افزود: اهميت هديه جديد اين است كه در شرايطي به سازمان ملل ارايه شده كه محلهاي نصب هدايا تقريبا رو به اتمام بوده و سازمان ملل با تلاشي كه طي يك سال پيش صورت گرفت، پذيرفت كه اين هديه در يكي از بهترين نقاط سازمان ملل كه همه ديپلماتها، ملاقاتها و مذاكرات خود را در آن برگزار ميكنند، نصب شود.
«نصب اين فرش، توفيقي براي هنر و فرهنگ كشور است و از طرفي از سالها قبل و شايد از چندين دههپيش معروف بود كه شعر معروف «بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش زيك گوهرند»، منقوش و در سردر سازمان ملل آويخته شده است. در تحقيقاتي كه ما كرديم در حداقل سه دهه گذشته چنين كار انجام نشده بود گرچه مبناي كار سازمان ملل شايد به صورت واقعي هيچ مفهومي بهتر از شعر سعدي را تعقيب نميكند.
سفير و نماينده دائم ايران نزد سازمان ملل افزود: در هر صورت با پيشنهادي كه يكي از هنرمندان و بازرگانان معروف هنر فرش ايران استاد محمد صيرفيان مطرح كردند و خود تمام زحمت و هزينه آن را تقبل كردند فرش بسيار نفيسي در ابعاد ۵ متر در ۵ متر با نقشهاي بديع و ويژه كه كمتر نمونهاي از آن وجود دارد به سازمان ملل ارائه شد و مهمتر از همه اينكه شعر معروف سعدي با نخ طلا نوشته شده و در كنار فرش هم تابلويي در حال طراحي و نصب است كه ترجمه شعر و اهميت شعر را ارائه ميدهد.
وي افزود: جمهوري اسلامي ايران كه همواره منادي اهميت گفتوگوي تمدنها بوده با هديه اين اثر ارزشمند هنري و فرهنگي به سازمان ملل براي هميشه در ديد نمايندگان ملتها كه در اينجا مذاكره ميكنند اين اصل اساسي را به نمايش گذاشته كه بنيآدم و همه فرزندان آدم از يك پيكرند و اگر نگراني و جنگي و دردي در جامعه جهاني وجود داشته باشد اين همه را آزار ميدهد و شايد مفهوم و پايه گفتوگوي تمدنها كه جمهوري اسلامي ايران آن را ارائه داده الهامگرفته از اين شعر سعدي است كه از روايات و احاديث گرفته شده است.
http://www.sharghnewspaper.com/840602/html/online.htm
