تبليغاتX
iranian

iranian

فرهنگ سیاست حقوق تاریخ دیپلماسی و دوستی

 

Fri / 16 06 2006 / 18:35
شرکت بریتیش پترولیوم در گزارش سالانه جدید خود اعلام کرد: ذخایر نفت خام ایران در پایان سال 2005 به 137.5 میلیارد بشکه رسید که دومین ذخایر بزرگ نفت در سطح جهان محسوب می‌شود.
به گزارش خبرنگار اقتصادی مهر‌، در گزارش سال 2006 بریتیش پترولیوم همچنین اعلام شده است که با توجه سطح تولید فعلی نفت ایران، ذخایر عظیم نفت این کشور حداکثر تا 93 سال دیگر دوام خواهد آورد، مگر اینکه ذخایر نفت جدیدی در این کشور کشف شود.

بر اساس این گزارش، در پایان سال 2005، کشور عربستان سعودی با 264.2 میلیارد بشکه نفت حدود 22 درصد کل ذخایر نفت جهان را به خود اختصاص داده است و همچنان بزرگترین ذخایر نفت را در جهان دارد، با این وجود با توجه به سطح فعلی تولید نفت این کشور، ذخایر نفت آن 65.6 سال دیگر به اتمام خواهد رسید.

بر اساس برآورد بریتیش پترولیوم، ذخایر نفت ایران در پایان سال 2005 نسبت به سال 2004 حدود 4.8 میلیارد بشکه افزایش یافته است و از 132.7 میلیارد بشکه به 137.5 میلیارد بشکه رسیده است، و بدین ترتیب ایران 11.5 درصد کل ذخایر نفت جهان را در اختیار دارد.

ذخایر نفت ایران در سال 1985 برابر با 59 میلیارد بشکه و در سال 1995 برابر با 93.7 میلیارد بشکه بوده است.

پس از عربستان و ایران، کشورهای عراق با 115 میلیارد بشکه نفت، کویت با 115 میلیارد بشکه، امارات با 97.8 میلیارد بشکه، ونزوئلا با 79.7 میلیارد بشکه، روسیه با 74.4 میلیارد بشکه، و قزاقستان با 39.6 میلیارد بشکه دیگر کشورهای جهان از لحاظ ذخایر نفت می‌باشند.

بر اساس این گزارش، 61.9 درصد کل ذخایر نفت جهان در خاورمیانه، 11.7 درصد در اروپا و اوراسیا، 9.5 درصد در آفریقا،‌ 8.6 درصد در آمریکای لاتین و مرکزی، 5 درصد در آمریکا شمالی، و 3.4 درصد در آسیا و اقیانوسیه قرار دارد.

کل ذخایر نفت جهان یک تریلیون و 200.7 میلیارد بشکه است که 75.2 درصد آن را کشورهای عضو اوپک در اختیار دارند.

به گزارش بریتیش پترولیوم، ذخایر نفت آمریکا فقط 29.3 میلیون بشکه است که 2.4 درصد کل ذخایر نفت جهان را تشکیل می‌دهد و تا کمتر از 12 سال آینده ذخایر نفت این کشور به اتمام خواهد رسید.

ذخایر نفت کانادا تا 14.8 سال آینده، ذخایر نفت انگلستان 6.1 سال آینده، ذخایر عراق و کویت بیش از 100 سال آینده، و ذخایر نفت امارات تا 97.4 سال آینده به اتمام خواهد رسید.

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/8915/
+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 22:43  توسط رضا  | 

 

داود خدابخش

Davoud.Khodabakhsh@dw-world.de
جمعه ٢٦ خرداد ١٣٨٥

«آمريكا بر سر دوراهى ­ دمكراسى، قدرت و ميراث نومحافظه‌كارى» نام كتابى است اثر «فرانسيس فوكوياما» كه در پى انتشارش در سال ۲۰۰۶ در ايالات متحده‌ى‌ آمريكا، به ديگر زبان‌ها از جمله آلمانى نيز انتشار يافت. فوكوياما در اين كتاب از بنيادهاى فكرى و اسلوب‌هاى عملى نومحافظه‌كاران آمريكايى مى‌گويد و نيز از خطاهايى كه مرتكب گشته‌اند. او كه خود از نظريه‌پردازان نومحافظه‌كاران بوده است، امروز از اين جناح فاصله گرفته و در كتاب خود مى‌كوشد سياست خارجى ايالات متحده‌ى آمريكا را يكبار ديگر تعريف كند.

فرانسيس فوكوياما (متولد ۱۹۵۲ در شيكاگو) فيلسوف پرآوازه‌ى آمريكايى و استاد در رشته‌ى اقتصاد سياسى بين‌الملل است كه هم‌اكنون در «مدرسه‌ى مطالعات پژوهش‌هاى بين‌المللى پيشرفته» در دانشگاه جان هاپكينز واشنگتن به تدريس اشتغال دارد.

وى در اين كتاب اشاره مى‌كند كه دو بار با «پل وولفوويتس»، از طراحان جنگ عراق، همكارى داشته است: يكبار در اداره‌ى نظارت بر تسليحات و خلع سلاح آمريكا و سپس در وزارت خارجه‌ى آمريكا. و پل وولفوويتس در زمانى كه رئيس «مدرسه‌ى مطالعات بين‌المللى پيشرفته»‌ى دانشگاه جان هاپكينز بوده، وى را به اين مدرسه آورده بود. فوكوياما مى‌نويسد كه وى از شاگردان آلن بلوم (Allan Bloom) و بلوم نيز خود از شاگردان لئو اشتراوس (Leo Strauss) بوده است؛ دو شخصيتى كه بايد ايشان را از پيشقراولان جناح نومحافظه‌كار در آمريكا به حساب آورد.

فوكوياما مى‌نويسد كه نومحافظه‌كارى امروز و سياست دولت جرج دبليو بوش چنان در هم آميخته‌اند كه نمى‌توان منكر شد. ولى مهم اين است كه سياست خارجى ايالات متحده‌ى آمريكا را بايد به گونه‌اى از نو تعريف كرد تا بتواند از ميراث دولت بوش جان سالم بدر برد. جنگ عراق برخلاف نظر بسيارى نومحافظه‌كاران، هرگز باور و تأييد وى را برنيانگيخت، زيرا او همواره بر اين اعتقاد بود كه با جنگ نمى‌توان بر تروريسم غلبه كرد. فوكوياما مى‌نويسد: ”بارها از خود پرسيده‌ام، آيا اين من بودم كه از نومحافظه‌‌گرايى فاصله گرفتم، يا اين نومحافظه‌كاران طرفدار جنگ هستند كه از اصول مشتركى كه ما همواره بدان باور داشتيم به استنتاج‌هاى غلطى رسيدند”.

نومحافظه‌گرايى از نظر فوكوياما مجموعه‌اى از ايده‌هاى ذوجوانب است و وارث جريانى است از دهه‌ى چهل سده‌ى بيستم ميلادى. انديشه‌ى نومحافظه‌كارى تا پايان جنگ سرد از چهار اصل بنيادين مشترك برخوردار بود: ۱) علاقمندى به دمكراسى، حقوق بشر و بطور كلى نظام حكومتى، ۲) باور به كاربست قدرت ايالات متحده‌ى آمريكا براى مقاصد اخلاقى، ۳) ترديد نسبت به توانمندى حقوق بين‌الملل و نهادهاى بين‌المللى در حل معضلات ژرف امنيتى و ۴) اين تصور كه ”مهندسى اجتماعى” گسترده اغلب تبعاتى خواهد داشت كه اهداف خود را زير پا مى‌گذارد. (منظور از ”مهندسى اجتماعى” برنامه‌هاى اصلاحى دولت براى گسترش عدالت اجتماعى است. م.)

نومحافظه‌كارى يكى از چهار انگاشت در سياست خارجى امروز آمريكاست. به موازات نومحافظه‌كاران بايد از «واقع‌گرايان» (رئاليست‌ها) در سنت هنرى كيسينجر نام برد كه در عين محترم شمردن ديگر رژيم‌ها، سياست‌هاى داخلىِ اغلب غيردمكراتيكِ آنها را يا ناديده‌ مى‌‌انگارند و يا كوچك مى‌شمارند. انگاشت سوم را «اينترناسيوناليست‌هاى ليبرال» نمايندگى مى‌كنند كه مى‌‌كوشند بر سياست مبتنى بر قدرت غلبه كنند. ايشان خواستار يك نظم بين‌المللى مبتنى بر حق و نهادهاى حقوقى هستند. و گروه چهارم را «جكسونى‌ها» تشكيل مى‌دهند كه همانا ناسيوناليست‌هاى آمريكايى مى‌باشند كه نگاه تنگ خود را تنها معطوف به امنيت و منافع ملى ايالات متحده‌ى آمريكا ساخته‌اند و با ابراز ترديد نسبت به چندجانبه‌گرايى، گرايش به بومى‌گرايى و انزواطلبى را به نمايش مى‌گذارند. بايد گفت، عنوان «جكسونى‌ها» را «والتر راسل ميد»، كارشناس سياست خارجى آمريكا برگزيد كه اشاره دارد به هفتمين رئيس جمهورى ايالات متحده «اندرو جكسون» (۱۷۶۷ ـ ۱۸۴۵). وى نخستين رئيس جمهور آمريكا است كه برخاسته از قشر خواص جنگ‌هاى استقلال آمريكا نبود.

فوكوياما مى‌نويسد كه جنگ عراق از پيوند ميان نومحافظه‌كاران و ناسيوناليست‌هاى جكسونى‌گرا شكل گرفت كه هر يك از موضع خود به ضرورت قطعى تغيير رژيم در عراق باور داشتند.

منشاء جنبش نومحافظه‌كارى و بازيگران آن

وى در بخش ديگرى از كتاب خود به دهه‌ى چهل سده‌ى بيستم، به منشاء محافظه‌كاران بازمى‌گردد و به گروهى اشاره دارد كه بطور عمده از روشنفكران يهودى تشكيل مى‌شد كه از اواسط دهه‌ى سى تا اوايل دهه‌ى چهل سده‌ى بيستم در «سيتى كالج نيوريورك» درس مى‌خواندند. گروهى كه افرادى همانند ايروينگ كريستول، دانيل بل، ايروينگ هاو، سيمور مارتين ليپسِت، فيليپ سِلزنيك، نِيتان گلازر و بعدها دانيل پاتريك موينيهِن به آن تعلق داشتند. گروهى بشدت سياسى با گرايشات چپ كه بعدها ضدكمونيست‌هاى دوآتشه‌ از خود برجاى گذاردند و به همان نسبت ليبرال‌ها را كه با كمونيست‌ها هم‌نوايى از خود نشان مى‌دادند، رد مى‌كردند.

از اين ضدكمونيست‌هاى ليبرال جديد آغازه‌هاى نومحافظه‌گرايى فراروييد و به اپوزيسيونى بدل شد عليه مهندسى اجتماعى تخيلى؛ عنصرى پايدار كه همچنان در تاريخ اين جنبش باقى است. تصادفى نيست كه بسيارى از اعضاى گروه «سيتى كالج نيويورك» نخست تروتسكيست بودند. تروتسكى هرچند كه خود كمونيست بود و وى را نمى‌توان يك دمكرات ناميد، ولى مخالفتش با رژيم ترور و اختناق استالين باعث شده بود كه تروتسكيست‌ها پيش از ديگران به ژرفاى خشونت استالين پى برند.

در آغاز جنگ جهانى دوم ديگر در عمل تمامى اعضاى گروه سيتى كالج با ماركسيسم وداع گفته بودند. ولى همگان به يكسان به جناح راست نپيوستند. «ايروينگ كريستول» فراتر از همه به راست غلتيد و «ايروينگ هاو» كمتر از همه. بل، گلازر، ليپسِت و موينيهن جايى در آن ميان قرار گرفتند.

بعدها اعضاى گروه سيتى كالج به درجات عالى دانشگاهى راه يافتند و در دهه‌ى هفتاد در نشريه‌ى «The Public Interest» به نقد سياست‌هاى دولت در مورد مهندسى اجتماعى پرداختند، در جايى دولت آمريكا مى‌كوشيد مدل دولت اجتماعى اروپايى را تقليد كند. در حاليكه نشريه‌ى فوق صرفا به مسائل داخلى مى‌پرداخت، ايروينگ كريستول، بنيانگزار اين نشريه، به انتشار دو مجله‌ى ديگرى نيز مبادرت ورزيد: «The National Interest» كه به مسائل سياست خارجى آمريكا مى‌پرداخت و نيز مجله‌ى «Commentary». فرنسيس فوكوياما نظريه‌هاى خود را در هر سه‌ى اين نشريه‌ها انتشار مى‌داد.

مبانى فكرى نومحافظه‌كارى

فوكوياما مى‌نويسد كه نومحافظه‌كاران همواره از دو اصل سياسى و اقتصادى در گستره‌ى سياست خارجى و سياست ملى پيروى مى‌كرده‌اند كه از نظر وى ناقض يكديگر بودند: نخست اينكه، نومحافظه‌كاران به‌درستى بر اين باورند كه خصلت يك نظام حكومتى (رژيم) در سياست خارجى و ديپلماسى آن نظام بازتابى مستقيم دارد. بر اين اساس كه: بنگر يك حكومت با مردم خود چگونه رفتار مى‌كند، آنگاه خواهى دانست كه در سياست خارجى خود چه خصلت و كردارى دارد. دمكراسى‌هاى ليبرال بطور عمده حقوق اوليه‌ى شهروندان خود را رعايت مى‌كنند و در بيرون نيز اگر هم تا اندازه‌اى تهاجمى باشند، ديكتاتورمنش نيستند. از اين رو يك دغدغه‌ى نومحافظه‌كاران در اين است كه انسا‌ن‌ها را از زير يوغ ظلم و استبداد رهانده و دمكراسى را بگسترانند؛ بدين گونه كه در نظام دولتى آن رژيم‌ها دخالت ورزند و نهادهاى اصلى را دگرگون سازند. طبيعى است كه اين سياست نومحافظه‌كاران در تناقض آشكار با ديپلماسى جناح رئاليست يا واقع‌گراى آمريكايى است كه حاكميت دولت‌ها و رژيم‌ها را، صرفنظر از خصلت دمكراتيك و غيردمكراتيك آنها برسميت مى‌شناسد.

دومين اينكه: نومحافظه‌كاران همواره بر خطر يك مهندسى اجتماعى گسترده و هدفمند به تأكيد هشدار داده‌اند. اين نظر ايشان به خصلت ضداستالينيستى و ضدكمونيستى گروه «سيتى كالج نيويورك» در دهه‌ى چهل سده‌ى بيستم بازمى‌گردد. نقدهايى كه آنها نسبت به برنامه‌هاى اجتماعى دولت‌هاى آمريكا در مجله‌ى The Public Interest انتشار مى‌دادند را بايد در همين راستا ارزيابى كرد. از نظر ايشان برنامه‌هاى اجتماعى اثرگذار مى‌بايستى روى پروژه‌هاى كوتاه‌مدت متمركز باشند، بطوريكه بتوان با علائم بروز معضلاتى چون جنايت‌، نژادپرستى و فقر در جامعه به مبارزه پرداخت و نه با علت‌هاى اجتماعى آنها. بطور كلى موضوع مجله‌ى مزبور در دهه‌هاى گذشته تعيين مرزهاى مهندسى اجتماعى بود. اين نشريه در واقع پايگاه نسلى از اساتيد دانشگاهى، جامعه‌شناسان و روشنفكران و مشاوران سياسى بوده است. اين نويسندگان با انتقادهاى خود نسبت به يك ”جامعه‌ى رفاهى بزرگ” مبانى فكرى گردش به راست سياست اجتماعى دولت آمريكا در دهه‌هاى هشتاد و نود را مهيا ساختند. به اعتقاد ايشان مهندسى اجتماعى بصورت تلاش‌هاى هدفمند و پيگير دولت در جهت تحقق عدالت اجتماعى، اغلب نتيجه‌ى عكس مى‌دهند و جامعه‌ى را با شرايطى وخيم‌تر از پيش روبرو مى‌سازند.

لئو اشتراوس

فوكوياما در بخش ديگرى از كتاب خود به «لئو اشتراوس»، فيلسوف آمريكايى مى‌پردازد و مى‌نويسد، بسيارى مى‌پندارند كه نومحافظه‌كاران ايده‌هاى خود را از لئو اشتراوس به عاريت گرفته‌اند، در حاليكه چنين نيست. درست است كه پاول وولفوويتس مدتى كوتاه نزد اشتراوس و شاگردش «آلن بلوم» درس مى‌خوانده، ولى وولفوويتس هرگز خود را متأثر از مكتب وى ندانسته است. نظرات وولفوويتس در زمينه‌ى سياست خارجى بيشتر از معلم‌هاى ديگرى تأثير گرفته بودند، بويژه از «آلبرت وولستتر» (Albert Wohlstetter). كسى كه نه تنها معلم وولفوويتس، بلكه معلم ريچارد پرل و زلماى خليل‌زاد نيز بوده است.

و اما در مورد لئو اشتراوس بايد گفت كه وى يك دانشمند علوم سياسى با تبار آلمانى ـ يهودى بود كه نزد ارنست كاسيرر دانش آموخته بود. وى در دهه‌ى‌ سى سده‌ى بيستم از آلمان به ايالات متحده‌ى آمريكا مهاجرت كرد و تا كوتاه پيش از مرگش در سال ۱۹۷۳ بطور عمده در دانشگاه شيكاگو تدريس مى‌كرد.

بخش عمده‌ى آثار فكرى اشتراوس پاسخى بوده است به فلسفه‌ى نيچه و هايدگر كه از نظر وى سنت خردگرايانه‌ى فلسفه‌ى غربى را از درون به زوال كشانده بودند. وى تمام عمرش را صرف چالش با ”مسئله‌ى الاهيات سياسى” كرده بود؛ اينكه وحى الاهى و بيان فراسياسى در مورد چيستى زندگى نيك، براحتى از فلسفه‌ى سياسى طرد نشده، آنگونه كه روشنگرى اروپايى باور مى‌داشته است.

پاسخ لئو اشتراوس به نسبيت‌گرايى معاصر در اين بود كه با مطالعه‌ى دقيق انديشه‌ورزانِ اسلوبِ انديشه‌ى فلسفه‌ى پيشامدرن و بويژه با پرداختن به تلاش فلسفه‌ى كلاسيك سياسى، يك توضيح عقلانى در مورد طبيعت را بيابيم و رابطه‌ى آن با حيات سياسى را تعيين كنيم.

بر اين اساس اغلب نوشتجات اشتراوس نه رساله‌هاى آموزه‌وار، بلكه جستارهايى طولانى و فشرده درباره‌ى افلاطون، توكيديدس، فارابى، مايمونيدس، ماكياولى، هابس و ديگر فلاسفه‌ بوده‌‌اند. اشتراوس «آموزه‌» به معناى آموزه‌ها‌ى ماركسى و لنينى ننگاشت و فوق‌العاده دشوار است از بطن نوشتجاتش چيزى را بيرون كشيد كه شباهتى با تحليل سياسى روز داشته باشد.

فوكوياما در ادامه مى‌نويسد: طبيعى است كه اشتراوس نظرات سياسى نيز داشت: وى دمكراسى ليبرال را بطور عمده بر نظام‌هاى كمونيستى و فاشيستى ترجيح مى‌داد و شخصيت‌هايى چون چرچيل را كه به هماوردى با ايده‌ئولوژى‌هاى توتاليتر رفته بودند، عميقاً تحسين مى‌كرد. از سوى ديگر وى ‌نگران از اين بود كه بحران فلسفى مدرنيته بر اعتماد‌به‌نفس غرب چيره گردد. آنچه كه وى به دانشجويانش مى‌آموخت فهرستى از دستورالعمل‌هاى سياسى نبود، بل‌كه بيشتر اين خواست باطنى او بود كه آنها سنت فلسفى غرب را به جد گيرند و در درك ژرف آن بكوشند.

هرى جافا و آلن بلوم

فوكوياما به نقل از مارك ليلا مى‌نويسد كه دو تن از شاگردان لئو اشتراوس، «هرى جافا» (Harry Jaffa) و «آلن بلوم» (Allan Bloom) انديشه‌هاى اشتراوس را با نسخه‌هاى سياسى روز درآميختند. هرى جافا از دانشگاه كلرمون در كاليفرنيا به موضوع ”حق طبيعى” مى‌پرداخت. وى با اشاره به انديشه‌ى جفرسون كه در بيانيه‌ى استقلال آمريكا به ”حق طبيعى” استناد مى‌كرد، قانون اساسى ايالات متحده‌ى آمريكا را متكى بر سنت كلاسيك حق طبيعى مى‌ديد. بر اين اساس شاگردان جافا بدين سو گرايش يافتند كه «ايالات متحده‌ى آمريكا» را به مثابه‌ى جلوه‌اى از سنت برين و خداگونه‌ى فلسفى از زمان افلاطون و ارسطو بدين سو بنگرند؛ و آنها بدين گونه پرسمان‌هاى فلسفى لئو اشتراوس را با ناسيوناليسم آمريكايى درآميختند.

نظريه‌ى سياسى آلن بلوم در عوض سرشار از بدبينى بود. فوكوياما مى‌نويسد كه «بحران مدرنيته» موضوع فكرى بلوم را تشكيل مى‌داد؛ و اينكه اين بحران چه تبعاتى مى‌تواند براى سياست و جامعه‌ى آمريكا در بر داشته باشد. وى در اثر پرفروش خود زير عنوان «زوال انديشه آمريكايى»، انتشار يافته به‌سال ۱۹۸۷، عبارت‌پردازى مستقيم و استادانه‌ا‌ى ارائه مى‌دهد در مورد رابطه‌ى انديشه‌هاى هايدگر و بحران كنونى جهان آمريكا كه در مسائل جنسى، مواد مخدر، موسيقى و ديگر گرايش‌ها در فرهنگ عوام تظاهر مى‌كند. فروش گسترده‌ى كتاب بدين دليل بود كه اين كتاب بر روى عصبى انگشت مى‌فشرد كه مسئله‌اى واقعى بود. براستى هم نسبيت‌گرايى فرهنگى، به معناى اين يقين كه عقل فلسفى قادر نيست فراتر از افق فرهنگى‌اى رود كه انسان در بطن آن زاده شده، در زندگى روشنفكران معاصر تثبيت شده بود. اين نسبيت‌گرايى عميقا توسط انديشه‌ورزانى چون نيچه و هايدگر حقانيت يافته و توسط مدهاى روشنفكرى چون پسامدرن و ساخت‌گشا (دِكنستروكتيويسم) و انسان‌شناسى (آنتروپولوژى) فرهنگى و ديگر رشته‌ها در دانشگاه‌هاى آنزمان وارد عمل شده بود. اين ايده‌ها بستر مستعدى براى برابرى‌خواهى (اگاليتاريسم) فرهنگ سياسى آمريكايى فراهم آورد كه بر اساس آن هيچكس مايل نبود براى انتخاب شيوه‌ى زندگى‌اش (Lifestyle) مورد انتقاد قرار گيرد. علائق بلوم بيشتر متوجه انديشه‌‌هاى فلسفى و يك تربيت ليبرال بود تا پرداختن به سياست. وى بشدت مخالف آن بود از هر نظر يك محافظه‌كار تلقى شود.

در آن دهه‌ى پرآشوب، پدران جنبش نومحافظه‌كارى، همانند «دانيل بل» و «نيتان گلازر» جانب محافظه‌كاران را گرفتند و با چپ جديد و راديكاليسم دانشجويى در مبارزه‌ى بى‌امان بودند. به باور فوكوياما، آنچه كه در آن زمان نمى‌شد بيان داشت و بلوم بعدها بيان كرد، درك ژرف از ضعف دمكراسى ليبرال بود. فوكوياما معتقد است، فلاسفه‌اى چون «ايزايا برلين» و «كارل پوپر» كه سوگندخوردگان دفاع از يك جامعه‌ى ليبرال و پلورال بودند، به هيچ وجه به سطح فلسفى اشتراوس دست نيافتند. بنابراين جاى شگفتى نيست، آن كسانى‌كه متأثر از اشتراوس، جافا و بلوم بودند، در دهه‌ى هشتاد بطور فزاينده‌اى به محافل نومحافظه‌كار بپيوندند.

آلبرت وولستتر

لئو اشتراوس در واقع هيچ چيز در زمينه‌ى سياست خارجى ننوشت، هرچند كه شاگردانش و شاگردان شاگردانش كوشيدند ترجمانى از انديشه‌هاى فلسفى وى را در سياست عملى ارائه دهند. ولى اين را در مورد آلبرت وولستتر (Albert Wohlstetter) نمى‌توان ادعا داشت، كه معلم پل وولفوويتس، ريچارد پرل، زالماى خليل‌زاد و برخى ديگر در دستگاه جرج دبليو بوش و يا از نزديكان ايشان بود.

وولستتر يك رياضى‌ـ منطق‌دان بود كه از اوايل دهه‌ى پنجاه ميلادى كرسى استادى در دانشگاه شيكاگو را عهده‌دار شد. وى در طول كار دانشگاهى‌ درازمدت‌اش همواره به دو مسئله‌ى كانونى مى‌پرداخت. مسئله‌ى اول ايجاد يك ارعاب گسترده بود. وولستتر در مراحل آغازين جنگ سرد بر اين نظر بود كه حداقلى از ارعاب اتمى ارزان‌ترين و مؤثرترين شكل دفاع ملى است. آوازه‌ى وى در محافل سياسى به يكى از پژوهش‌هاى وى در مورد آسيب‌پذيرى موشك‌هاى ميانبردِ مسلح به كلاهك‌هاى هسته‌اى آمريكا به هنگام يك ضربه‌ى پيشگيرانه بازمى‌گردد. اين پژوهش به طرح ”توانمندى در ايراد ضربه‌ى نخست” انجاميد كه مفهومى بود تثبيت شده در نظريه‌ى ارعاب در دوران جنگ سرد.

دومين علاقه‌ى درازمدت وولستتر به مسئله‌ى گسترش سلاح‌هاى هسته‌اى اختصاص داشت. در پى انعقاد پيمان منع گسترش سلاح‌هاى هسته‌اى در سال ۱۹۶۸ وولستتر اين پيشگويى را كرد كه يك حق استفاده‌ى صلح‌آميز از انرژى هسته‌اى بستر مناسبى‌ براى گسترش سلاح‌هاى اتمى فراهم مى‌آورد، زيرا كه از نظر وى كاربست فن‌آورى هسته‌اى براى مقاصد نظامى و غيرنظامى را نمى‌توان براحتى از يكديگر تشخيص داد.

فوكوياما در ادامه مى‌نويسد: بسيارى از نگرانى‌هاى وولستتر امروز در خاورميانه و در نمونه‌ى ايران واقعيت يافته‌اند، زيرا كه ايران مى‌كوشد در چارچوب پيمان منع گسترش سلاح‌هاى هسته‌اى دست به غنى‌سازى اورانيوم براى مقاصد صلح‌آميز بزند و اين بهترين پوشش براى يك برنامه‌ى توليد سلاح اتمى اين كشور است.

فوكوياما در كتاب خود مى‌افزايد: ما نمى‌دانيم كه وولستتر خود را يك نومحافظه‌كار مى‌دانست يا نه، ولى بهرحال وى و شاگردانش با اين جنبش عجين شده بودند، زيرا كه ايشان در اتحاد شوروى سابق تهديدى واقعى و جدى مى‌ديدند. وولستتر طى دهه‌هاى هفتاد و هشتاد ميلادى (سده‌ى بيستم‌) توجه خود را معطوف به خليج فارس، عراق و جنگ ايران و عراق ساخت و در اين منطقه نطفه‌ى معضل گسترش سلاح‌هاى هسته‌اى را تشخيص داد.

بدين گونه بود كه وولستتر و شاگردانش نقشى تعيين‌كننده در گسترش ايده‌هاى نومحافظه‌كارى بويژه در سياست خارجى ايفا كردند و با دو دور رياست جمهورى رونالد ريگان كاربست سياست ايشان بستر‌ى عملى يافت.

خط قرمزى كه در سرتاسر فعاليت وولستتر قابل مشاهده است بر روى اين پرسش قرار دارد كه در وقوع يك جنگ چگونه بايد دقت هدف را بالا برد، چه در مورد سلاح‌هاى هسته‌اى و چه تسليحات متعارف. در اين هدف‌گيرى دقيق ديگر نيازى نيست تمامى يك شهر و ساكنانش را با بمباران گسترده با خاك يكسان كرد، آنگونه كه در جنگ جهانى دوم صورت گرفت. در دهه‌ى نود ميلادى، چنانكه وولستتر استادانه پيش‌بينى كرده بود، با انقلاب در فن‌آورى الكترونيك چنين دقتى امكان‌پذير شد و اولين جنگ خليج عليه عراق نمونه‌ى بارز آن است، آنجا كه جنگنده‌هاى آمريكا با دقتى بالا اهداف مشخص خود را مورد حمله‌ى موشكى قرار مى‌دادند.

فوكوياما در فصل‌هاى ديگر كتاب به جوانب گوناگون توسعه‌ى اقتصادى و توسعه‌ى سياسى، به مثابه‌ى دو فرآيند مكمل يكديگر، به نقش ايالات متحده‌ى آمريكا در نظم جهانى و اشتباهاتى كه نومحافظه‌كاران در تأكيد بر قدرت نظامى آمريكا مرتكب گشته‌اند، مى‌پردازد. وى در پايان پيشنهادهاى واقع‌بينانه‌ى خود را براى ترسيم يك سياست خارجى جديد آمريكا ارائه مى‌دهد.

مطالعه‌ى اين كتاب را مى‌توان به تمامى علاقمندان به ساختار فكرى حاكم بر دستگاه دولت جرج دبليو بوش توصيه كرد. اين كتاب پرتوى مى‌افكند به بسيارى مسائل بين‌المللى كه ايالات متحده‌ى آمريكا بدليل قدرت بلامنازع‌اش در سطح جهان ناگزير در چالش با آنهاست و گريزى براى اين كشور پهناور نيست.

در بخش‌هاى ديگر مى‌كوشيم به محتواى ديگر فصول كتاب بپردازيم.

مشخصات كتاب به زبان آلمانى:
Francis Fukuyama: Scheitert Amerika? Supermacht am Scheideweg. 220 Seiten. Verlag Propyläen, Berlin 2006.
+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 22:41  توسط رضا  | 

 هويت نوين آسيايى
فريدون وردى نژاد
سفير سابق ايران در چين
199704.jpg
۱- روند اصلاحات در چين: در حال حاضر مى توان گفت كه اساس سياست  هاى داخلى چين در ابعاد مختلف آن بر دو اصل بنيادين زير استوار شده است:
- پيشبرد اصلاحات اقتصادى و تداوم و تعميق سياست در هاى باز
- حفظ ثبات و آرامش سياسى و اجتماعى و وحدت و يكپارچگى ملى براى تداوم اصلاحات
از ابتداى سال ۱۹۷۸ رهبران چين سعى كرده اند اقتصاد كشورشان را از حالت «سوسياليستى محض» و كنترل كامل دولت به حالتى تبديل كنند كه بازار، نقش بيشترى در آن داشته باشد.  اين اصلاحات اقتصادى و سياست در هاى باز كه تاكنون از شتاب و رشد قابل ملاحظه اى برخوردار بوده است، از طريق توسعه تجارت خارجى، اصلاحات عمل گرايانه و ايجاد زيرساخت  هاى اقتصادى مناسب صورت گرفته و از جمله مهم ترين دلايل رشد ۸ تا ۵/۹ درصدى توليد ناخالص داخلى چين بوده است.
افزايش صادرات و موازنه تجارى مثبت باعث شد تا چين با دارا بودن۴۰۰ ميليارد دلار ذخيره ارزى تا پايان سال ۲۰۰۵ ، پس از ژاپن مقام دوم جهانى را در اختيار داشته باشد.
پيش بينى مى شود در فاصله سال  هاى ۲۰۱۰-۲۰۰۶ ميلادى توليد ناخالص داخلى چين حدود ۵/۷ تا ۸ درصد رشد داشته باشد.
يكى از عناصر كليدى برنامه  هاى پنج ساله چين، سرمايه گذارى در بخش  هاى زيربنايى شامل راه سازى، راه آهن، فرودگاه، ارتباطات الكترونيكى، نفت و گاز و بخش معدن است. سياست جارى دولت چين بر  اين مسئله تاكيد دارد كه براى كنترل تورم لازم است تعداد طرح  هايى كه توسط دولت حمايت و پشتيبانى مى شود را محدود كرده و تنها به تعدادى طرح محدود دولتى اجازه فعاليت دهد و سرمايه  هاى داخلى براى فعاليت ها و طرح  هاى زيربنايى تخصيص پيدا  كنند. با  اين حال، يكى از مشكلات عمده اقتصادى  اين كشور«انحصارات دولتى» است كه برنامه  هايى از سوى دولت براى شكستن  اين انحصار پيش بينى شده است.
از سال ۱۹۹۴ چندين بانك دولتى براى تامين مالى پروژه  هاى اقتصادى در راستاى برنامه  هاى پنج ساله اقتصادى تاسيس شده  اند، از آن جمله بانك دولتى چين، بانك كشاورزى چين و بانك صادرات و واردات چين است. البته نظام بانكى چين متناسب با رشد اقتصادى آن توسعه پيدا نكرده است كه براى رفع  اين نقيصه نيز از سال ۲۰۰۱ به بانك  هاى خارجى اجازه فعاليت بانكى در چين داده شده است. (بانك  هاى خارجى قبل از  اين تنها دفتر نمايندگى داشتند كه مجاز به فعاليت بانكى نبودند.)
همزمان با اعلام سياست اصلاحات و در هاى باز و به منظور سرعت بخشيدن به برنامه  هاى نوسازى كشور و استفاده از تكنولوژى، سرمايه و دانش فنى و مديريت خارجى،  اين كشور چهار منطقه ساحلى را به عنوان مناطق ويژه اقتصادى اعلام كرد كه اين مناطق بعدها به پنج منطقه افزايش يافتند. در  اين مناطق شركت  هاى خارجى مى توانند خارج از مقررات داخلى چين، براساس نظام سرمايه دارى و مقررات ويژه  اين مناطق، سرمايه گذارى كرده و از معافيت  هاى ويژه مالياتى بهره  مند شوند. در اين مناطق به منظور جذب بيشتر سرمايه  هاى خارجى، سياست  هاى تشويقى و تسهيلات ويژه اى در نظر گرفته شده كه از جمله نرخ ماليات بر درآمد شركت  هاى خارجى در  اين مناطق ۱۵درصد است (در ساير مناطق چين ۳۳درصد است). با  اين حال، دولت چين قصد دارد نرخ ماليات شركت  هاى خارجى را افزايش داده و با شركت  هاى داخلى يكسان نمايد.
۲- مناسبات  ايران و چين
پس از پيروزى انقلاب ، با توجه به سياست كشورمان مبنى بر توسعه مناسبات با كشور هاى اسلامى  و جهان سوم، حجم مبادلات تجارى با چين نيز افزايش يافت.
پس از استقرار جمهورى اسلامى  و به ويژه پس از آغاز جنگ عراق و ايران، به تدريج جو اعتماد بيشترى ميان دو كشور  ايجاد شد و دو طرف علاقه مندى خود را نسبت به توسعه مناسبات ابراز داشته و با  ايجاد جو تفاهم،  اين روابط در زمينه  هاى مختلف همواره رو به رشد و داراى سير صعودى بوده است. در همين راستا، سفر رهبران و مقامات عالى رتبه دو كشور،  روابط دوجانبه را هرچه بيشتر گسترش داده و تعميق بخشيده است. سفر آيت الله   هاشمى رفسنجانى رئيس وقت مجلس شوراى اسلامى  در تير ۱۳۶۴ (۱۹۸۵ميلادى )،  سفر حضرت  آيت الله خامنه اى رئيس جمهورى وقت در  ارديبهشت ماه ۱۳۶۸ (۱۹۸۹ ميلادى)، سفر حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى كروبى رياست وقت مجلس شوراى اسلامى در آذرماه ۱۳۷۰ (۱۹۹۱ ميلادى )، سفر جناب آقاى رفسنجانى در شهريور۱۳۷۱ (۱۹۹۲ ميلادى) ، سفر مقام محترم رياست جمهورى جناب آقاى خاتمى  در تابستان ۱۳۷۹ (۲۰۰۰ ميلادى ) و سفر حجت الاسلام جناب آقاى كروبى در اسفند ۱۳۸۱ (۲۰۰۱ ميلادى) از جمله سفر هاى مقامات بلندپايه كشور ايران به چين هستند.علاوه بر اين، در سال  هاى اخير برخى ديگر از مقام   هاى كشورمان از جمله وزراى امور خارجه، كشاورزى، نفت، راه و  ترابرى، معادن و فلزات، بهدارى، پست و تلگراف و تلفن (ارتباطات)، جهاد  سازندگى، مسكن و شهرسازى، اقتصاد و دارايى، بازرگانى، كار و امور اجتماعى، فرهنگ و ارشاد اسلامى  و همچنين معاونان و مشاوران رياست جمهورى در امور اجرايى، سياسى، انرژى،  تربيت بدنى، رئيس كل بانك مركزى، معاونان مجلس شوراى اسلامى، نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، هيات دوستى پارلمانى و معاونان بسيارى از وزارتخانه ها از جمهورى خلق چين بازديد و در حوزه وظايف خود با مسئولين  اين كشور گفت وگو كرده اند.همچنين از طرف چين نيز رهبران و مقام  هاى عالى رتبه از جمله يانگ شان كن رئيس جمهور، لى پنگ نخست وزير، ون لى رئيس كنگره ملى خلق ، هوجين تائو معاون رئيس جمهور وقت و وزراى امور خارجه، كشاورزى، راه آهن، روابط اقتصادى و تجارت خارجى، بهدارى، بازرگانى، مسكن، ماشين آلات و صنايع الكترونيك و وزير ارتباطات حزب كمونيست چين و معاونان و مقامات برخى وزارتخانه  هاى چين از جمهورى اسلامى   ايران ديدار داشته اند. همچنين در فروردين ماه ۱۳۸۰ آقاى «جيانگ  زمين» در راس هياتى از  ايران ديدن كرد. در  اين سفر شش سند همكارى در زمينه  هاى اقتصادى، علمى  و فرهنگى امضا شد كه بر اساس آن همكارى  هاى دوجانبه در عرصه نفت و گاز، بازرگانى، حمل و نقل، فناورى اطلاعات و مبادلات فرهنگى و آموزشى گسترش يافت.همچنين دو كشور در بسيارى از مسائل بين المللى و منطقه اى داراى ديدگاه  هاى مشتركى هستند. ايران و چين خواهان افزايش نقش سازمان ملل در مسائل جهانى، ممانعت از به  كار گيرى سلاح  هاى اتمى  و شيميايى، مخالف نظم نوين جهانى پيشنهادى از سوى آمريكا و استقرار نظم  نوين سياسى و اقتصادى با مشاركت همه كشورها به طور مساوى هستند.
• ۳- چشم انداز مناسبات دو كشور ايران و چين
سال ها است كه نگاه به شرق و گسترش رابطه با كشور هاى آسيايى جزء اولويت  هاى سياست خارجى  ايران است. بر  اين اساس تهران داراى روابط گسترده با اكثر كشور هاى آسيايى است. مهمترين شركاى اقتصادى  ايران در آسيا عبارتند از ژاپن ، چين و كره جنوبى و كشور هاى اروپايى در مرحله بعدى قرار دارند.در حال حاضر مناسبات اقتصادى تهران _ پكن به حدود ۱۰ميليارد دلار در سال مى رسد و  تراز تجارى به نفع  ايران است. شركت  هاى مختلف چينى در زمينه  هاى گوناگون در بازار  ايران فعاليت دارند و نزديك به صد پروژه در  ايران در اختيار شركت  هاى دولتى و خصوصى چينى است.پروژه  هايى كه اكنون توسط شركت هاى دولتى و خصوصى چين انجام مى شود، طرح هاى اساسى، بنيادى و زيربنايى است. عرصه نفت و گاز يكى از ميدان  هاى جديد همكارى است و از ظرفيت بالايى هم برخوردار است و در  اين ارتباط قراردادها و توافقنامه  هاى مهمى  بين دو كشور به امضا رسيده است. پيش بينى مى شود در سال  هاى آتى حجم روابط تجارى دو كشور از مرز ۱۰ميليارد دلار هم فراتر برود. از بعد فرهنگى و آموزشى دو كشور داراى روابط تعريف شده و قابل اتكايى هستند. هر ساله در  ايران و يا در چين هفته فرهنگى دو كشور برگزار مى شود و هيات  ها و تيم  هاى هنرى ميان دو طرف در  تردد هستند.هر ساله علاوه بر دانشجويانى كه با ابتكار شخصى براى ادامه تحصيل به چين مى روند، بين هشت تا پانزده دانشجو از  ايران با بورس دولتى به چين اعزام مى شوند و تعدادى دانشجوى چينى هم با پذيرش دولتى براى ادامه تحصيل به ايران مى آيند. بنابراين همكارى هاى فرهنگى و علمى  خوبى ميان دو كشور برقرار است و در چارچوب گفت و گوى ميان فرهنگ  ها و اديان، هر ساله هيات  هاى مختلفى تبادل و پذيرايى مى شود. بنابراين در يك جمع بندى اجمالى مى توان گفت كه روابط ايران و چين داراى تنوع و گوناگونى لازم بوده و در چشم انداز ميان مدت ، روابطى پايدار و قابل اتكا ارزيابى مى شود.
• ۴ - نقش انرژى و نفت و گاز در روابط ايران و چين
با توجه به اينكه چين بازار بزرگ مصرف  آينده دنيا است و ايران نيز يكى از بزرگترين توليدكنندگان انرژى در جهان است ، چين يك بازار قابل اتكا براى  ايران است و ايران نيز با توجه به ذخاير عظيم نفتى يك تامين كننده قابل اتكا براى چين محسوب مى شود. در حقيقت دو كشور  ايران و چين در دو سوى آسيا از نظر اقتصادى مكمل يكديگر قلمداد مى شوند. كشور چين روز به روز نياز بيشترى به مصرف انرژى دارد و  ايران نيز به نوبه خود يكى از بزرگ  ترين توليدكنندگان نفت و گاز است. از نظر دو طرف، امنيت انرژى و امنيت توليد و عرضه آن بسيار مهم است. شايد بتوان ادعا نمود در آينده نه چندان دور، امنيت توليد و عرضه نفت و گاز تا حد زيادى در گرو همكارى هاى راهبردى  ايران و چين است. همچنين چين براى توسعه خود نياز به انرژى تميز دارد و  اين انرژى تميز تا حد زيادى در گرو مصرف گاز است كه ايران يكى از بزرگترين توليد كنندگان عمده آن است. پس مى توان گفت سال  هاى آتى ، سال  هاى مشاركت طلايى  ايران و چين است.همكارى  هاى  ايران و چين در بخش انرژى با امضاى تفاهم نامه مهم همكارى هاى بين دو دولت نهايى شده است. در سند تفاهم شده ميان دو دولت موارد مهمى  از جمله محور هاى زير قرار دارد:
- همكارى بلندمدت  ايران و چين در زمينه نفت و گاز؛
بدين معنى كه همكارى هاى دو طرف در عرصه همكارى  هاى انرژى ۲۵ تا ۳۰ ساله خواهد بود و جريان صادرات نفت  ايران به چين و خريد نفت توسط چين از  ايران به صورت بلند مدت تضمين گرديد.
- خريد سالانه ده ميليون تن گاز طبيعى ( LNG ) از  ايران؛
واگذارى بازار ۱۰ميليون تنى گاز مايع به ايران از سوى چين يك تصميم راهبردى تلقى مى شود و در صورت توافق شركت  هاى دوطرف،  اين صادرات از يكى دو سال آينده آغاز و تا ۲۵سال ادامه خواهد داشت.
- واگذارى امتياز توسعه برخى ميدان  هاى نفتى به چين ؛
دولت  ايران در يك تعهد متقابل، موافقت نموده است كه امتياز توسعه يكى از ميدان  هاى بزرگ نفتى خود را به چين واگذار نمايد.  اين تصميم براى دو طرف از اهميت زيادى برخوردار است و شركت  هاى نفتى چين با  اين تصميم ضمن دسترسى به چاه  هاى استراتژيك منطقه نفتى خليج فارس، به ميدان رقابت بين المللى پاى خواهند گذاشت.
• ۵ _ سطح مناسبات دو كشور و ظرفيت  هاى آن
مناسبات تهران- پكن از نگاه سياسى در سطح قابل قبولى قرار دارد. اما  اين مناسبات داراى ظرفيت  هاى بالقو ه اى است كه مى تواند بسيار بالاتر از آن چيزى باشد كه اينك شاهد آن هستيم. روابط  ايران و چين از جهت اقتصادى و فرهنگى هنوز گنجايش توسعه زيادى دارد كه به دليل فقدان استراتژى و فراز و نشيب  هاى موسمى از ثبات و پويايى لازم برخوردار نيست و دوطرف بايد اقدامات موثرى را براى رفع اين مشكلات به عمل آورند. اقدام  هاى ضرورى براى اثر بخش تر كردن مناسبات دو قدرت آسيايى و  ايجاد شرايط مساعد تر مى تواند  اين قدم  ها باشد:
اول: تبادل هيات هاى تجارى در دو بخش دولتى و خصوصى افزايش يابد و بيشتر به آن پرداخته شود.
دوم: با  ايجاد يك مكانيسم موثر به تبادل اطلاعات به روز و فرصت هاى موجود در دو كشور همت بگماريم و در اصل قادر شويم اطلاعات، توانايى و تكنولوژى چين را به مردم و شركت هاى  ايران منتقل كنيم و شركت  هاى چينى هم نسبت به سطح فناورى ، توانايى ها و ظرفيت هاى واقعى  ايران مطلع تر شوند.
سوم: توسعه همكارى هاى بخش هاى خصوصى اقتصادى دو كشور، تقويت روابط در صنايع كوچك و متوسط چين و ايران است.
چهارم: برقرارى تعرفه  هاى خاص و حمايتى بين دو كشور و تعرفه  هاى  ترجيحى مانند تعرفه  هايى كه بين كشور هاى عضو بلوك  هاى اقتصادى يا WTO وجود دارد كه كالاها با ماليات و عوارض پايين تر بين آنان مبادله مى شود.
منظور از تعرفه  هاى  ترجيحى و حمايتى برداشتن مشكلات از سر راه صادركنندگان و واردكنندگان كالا است كه قدرت رقابت را در بازار يكديگر داشته باشند. مثلا كيفيت پسته ايران چند برابر كيفيت پسته  هاى موجود در بازار چين است اما به دليل تعرفه زياد، بازرگانان نمى توانند آن را وارد كنند و در عوض پسته  هاى باكيفيت پايين تر بازار چين را قبضه كرده است.
پنجم: تلاش براى  ايجاد يك بانك مشترك خصوصى بين دو كشور نظير بانك  ايران و چين براى حمايت از همكارى ها دو كشور و ايجاد تسهيلات تجارى، پولى و مالى براى بازرگانان دو كشور است.  اينك نمونه چنين بانكى بين  ايران و ژاپن وجود دارد.
ششم: تشكيل شركت هاى مشترك حمل و نقل بين ايران و چين ،  اين شركت مى تواند شامل خطوط هوايى، دريايى و ريلى مشترك باشد. اين امر باعث خواهد شد كالاها ارزان تر به كشور مقابل حمل شود. با توجه به اينكه اقتصاد دو كشور به سمت خصوصى سازى پيش مى رود و به تدريج از نقش اقتصادى دولت كاسته مى شود مى توان وظيفه ايجاد شركت مشترك حمل و نقل را به بخش  هاى خصوصى دو طرف واگذار كرد. اگر چه ايران و چين معتقد به نظارت دولت بر اقتصاد هستند، اما امور اجرايى بهتر است در دست بخش خصوصى قرار گيرد و اين به نفع دو كشور خواهد بود. هفتم: ضرورت بعدى ، برقرارى سيستم اعتبارات حمايتى دولتى از سوى چين و ايران براى پشتيبانى از صنايع كوچك و متوسط است كه دولت چين مى تواند  اين اعتبارات را به مناطق آزاد  ايران و صنايع كوچك و متوسط اختصاص دهد و ايران هم مى تواند به مناطق غربى چين كه در حال توسعه است توجه داشته باشد. هشتم: با توجه به مزيت هاى نسبى در  ايران، نظير ارزان  بودن منابع انرژى ، وجود منابع مختلف و ارزان بودن نيروى كار؛ بخشى از تكنولوژى توليد كالا هاى چينى به ايران منتقل شده و اين كالاها با استاندارد چين توليد شود و در منطقه خاورميانه و آسياى ميانه به طور مشترك عرضه گردد. نهم: با توجه به ضرورت گسترش شناخت و تقويت تبادل اطلاعات بهنگام ، شرايط رفت و آمد و تسهيلات ويزايى و گردشگرى ميان دو كشور بيشتر شود. چراكه مردم چين گمان مى كنند كه ايران فقط توليدكننده نفت است، در حالى كه ايران با دارا بودن منابع عمده ديگر همچون نيروى كار ماهر ، توليدات متنوع ديگر، كارخانجات توليدى معظم، صنايع سنگين ، پتروشيمى  و غيره مى تواند يك شريك قوى و مطمئن براى چين در غرب آسيا و خاورميانه باشد و اين اطلاعات بايد به مردم چين داده شود و روابط گردشگرى مى تواند روند صحيح گردش اطلاعات را تقويت كند.
• ۶- ايران- چين و همكارى هاى آسيايى
امروزه روابط ايران و چين از ديدگاه واشينگتن، در چارچوب منافع آمريكا ارزيابى نمى شود، زيرا  اين روابط زمينه ساز انسجام و هماهنگى كشورهاى آسيايى است و اين انسجام با منافع غرب و  ايالات متحده سازگار نيست. در عوض ايران و چين در آسياى متحد داراى منافع راهبردى هستند و هر اقدامى كه بتواند كشورهاى آسيايى را به هم نزديك تر نمايد در حوزه منافع تهران _ پكن ارزيابى مى شود.  ايران و چين مى دانند كه كشورهاى آسيايى داراى اشتراكات زيادى با يكديگر هستند. آسيا از جمعيت، وسعت زياد و منابع طبيعى غنى برخوردار است و كشور هاى آسيايى فرصت هاى خوبى براى همكارى دارند.چين مدت  ها است كه براى مقابله آرام و صبورانه با «جهانى سازى» به دنبال يك هويت نوين آسيايى است و  ايران مى تواند پرچمدار  اين «هويت آسيايى» در غرب قاره آسيا باشد. به ويژه آنكه در سال هاى اخير، نگا ه ايران بر همكارى با كشور هاى آسيايى متمركزتر شده است. بر اين اساس ،  ايجاد يك شبكه ارتباطى از چين تا اروپا كه بتواند كشور هاى چين، روسيه، هند،  ايران، پاكستان، افغانستان و آسياى غربى و مركزى را دربرگيرد، نياز و ضرورت فعلى آسيا است. اين حركت مى تواند در قالب يك گذرگاه ترانزيتى به عنوان شاهرگ حياتى يك اتحاديه اقتصادى تعريف شود. اگرچه اختلافاتى ميان كشور هاى منطقه آسيا به طور جسته و گريخته وجود دارد اما با مكانيسم  هايى كه آنها براى حل اختلافات خود تعريف نموده و  ايجاد كرده اند مى توان اميدوار بود كه دامنه اين منازعات از داخل  اين اتحاديه فراتر نرود و به طور مسالمت آميز و مناسبى حل و فصل شود، اگر چه اين سازوكار  ها مانع از تهديد آنها از سوى قدرت  هاى فرامنطقه اى نمى شود ولى  ايران و چين در دو سوى آسيا مى توانند نقطه  هاى اتكاى قابل توجهى باشند.  اين ايده خيلى هم با ذهن رهبران آسيايى فاصله ندارد و كشور هاى آسيايى به تدريج دريافته اند كه براى حفظ قدرت و منافع خود بايد «هويتى منطقه اى» دست و پا كنند و ضرورت چنين همبستگى را در قالب «سازمان همكارى هاى شانگهاى» و «گفت وگو هاى» آسيايى دريافته اند. اين كشور  ها در عمل مشاهده كرده اند كه عمده مشكلات آنها ناشى از سوءاستفاده قدرت هاى فرامنطقه اى از وجود اختلافات موجود و بعضاً جزيى ميان  اين كشورها است. بنابر اين قطعاً وجود چنين اتحاديه اى براى كشور هاى عضو جامعه بزرگ آسيا ضرورى بوده و با توجه به پتانسيل هاى بالاى اين كشورها، كارايى بسيارى در همبستگى و رفع اختلافات ميان كشور هاى  اين قار ه ايفا خواهد نمود.
+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 22:30  توسط رضا  | 

 سياستمداري‌ كه‌ سازش‌ نكرد 

 مهران‌ قاسمي‌


دو روز سرنوشت‌ ساز
زندگي‌ حافظ‌ اسد تحت‌ تاثير دو تاريخ‌ قرار گرفته‌ است‌: شش‌ اكتبر و ده‌ ژوئن‌. حافظ‌ اسد متولد شش‌ ژوئن‌ بود و در همين‌ زمان‌ بود كه‌ او و انورسادات‌ در سال‌ 1973 اسرائيل‌ را به‌ چالش‌ كشيدند. سادات‌ رقيب‌ سياسي‌ اسد و مردي‌ كه‌ همواره‌ به‌ خيانت‌ متهم‌ مي‌شد هم‌ در سال‌ 1981 در چنين‌ روزي‌ به‌ »مكافات‌« اعمال‌ خود رسيد. دهم‌ ژوئن‌ اما روزي‌ بود كه‌ اسد به‌ عنوان‌ وزيردفاع‌ سوريه‌ در سال‌ 1967 عملا بلندي‌هاي‌ جولان‌ را به‌ اسرائيل‌ واگذار كرد، اين‌ شكست‌ كه‌ تلخ‌ترين‌ حادثه‌ عمر اسد بود، اما نتوانست‌ مانع‌ ترقي‌ و پيشرفت‌ او شود. اسد در نهايت‌ در دهم‌ ژوئن‌ سي‌ و سه‌ سال‌ بعد، درگذشت‌.

حافظ‌ اسد يا آنگونه‌ كه‌ تا پيش‌ از رسيدن‌ به‌ قدرت‌ خوانده‌ مي‌شد »حافظ‌ الوحش‌« در خانواده‌اي‌ علوي‌ در منطقه‌ ساحلي‌ لاذقيه‌، در سال‌ 1930 متولد شد. او فرزند خانواده‌اي‌ روستايي‌ با درآمدي‌ پايين‌ بود.
حافظ‌ اسد پس‌ از ورود به‌ نيروي‌ هوايي‌ و گذراندن‌ دوران‌ آموزشي‌ به‌عنوان‌ خلبان‌ هواپيماي‌ جنگي‌ به‌ تدريج‌ خود را وارد ساختار سياسي‌ مي‌كرد كه‌ فضاي‌ بسته‌ آن‌ زمان‌ سوريه‌ معمولا به‌ دشواري‌ امكان‌ ورود به‌ آن‌ را فراهم‌ مي‌كرد. اسد در كودتاي‌ سال‌ 1966 كه‌ دولت‌ وقت‌ سوريه‌ را سرنگون‌ كرده‌ و سياستمداران‌ علوي‌ را به‌ قدرت‌ رساند،نقشي‌ ويژه‌ ايفا كرد. اسد پس‌ از پيروزي‌ در كودتا به‌ صورت‌ منظم‌ رقباي‌ سياسي‌ خود را از صحنه‌ حذف‌ كرد. هوشياري‌ وي‌ باعث‌ شد تا حتي‌ رويدادهايي‌ چون‌ از دست‌ دادن‌ بلندي‌هاي‌ جولان‌ و واگذاري‌ منطقه‌ به‌ اسرائيل‌ در ژوئن‌ 1967 و يا حتي‌ شكست‌ خوردن‌ دخالت‌ سوريه‌ در نزاع‌ ميان‌ دولت‌ اردن‌ و سازمان‌ آزادي‌بخش‌ فلسطين‌ در سپتامبر 1970 هم‌ مانع‌ پيشرفت‌ او نشود. حافظ‌ اسد كه‌ در آن‌ زمان‌ وزير دفاع‌ سوريه‌ بود، در عمل‌ مي‌بايست‌ مقصر و يا حداقل‌ مسوول‌ هر دو رويداد تلقي‌ مي‌شد، اما او نه‌تنها با هوشياري‌ موفق‌ شد تا خود را نجات‌ دهد، بلكه‌ تنها دو ماه‌ پس‌ از حادؤه‌ سپتامبر 1970، با جهش‌ ناگهاني‌ تبديل‌ به‌ سياستمدار ارشد سوريه‌ شد. اسد پس‌ از رسيدن‌ به‌ قدرت‌ به‌ تبليغ‌ ايدئولوژي‌ حزب‌ بعث‌ پرداخت‌. مطابق‌ باورهاي‌ اين‌ حزب‌، وضعيت‌ مطلوب‌، شكل‌گيري‌ اتحادي‌ سكولار از اعراب‌ در سرتاسر خاورميانه‌، تحت‌ رهبري‌ گروهي‌ كوچك‌ از نخبگان‌ بود و بديهي‌ بود كه‌ اسد معتقد بود رياست‌ و هدايت‌ اين‌ جمع‌ هم‌ نبايد برعهده‌ كسي‌ جز شخا وي‌ واگذار شود. اسد پس‌ از به‌ قدرت‌ رسيدن‌، با تجربه‌اي‌ كه‌ در هدايت‌ كودتا داشت‌، به‌ سرعت‌ نيروهاي‌ امنيتي‌ و نظامي‌ را باز سازماندهي‌ كرده‌ و فعاليت‌ مخالفان‌ خود را در داخل‌ و يا خارج‌ از مرزها به‌شدت‌ محدود كرده‌ و تحت‌ كنترل‌ قرار داد. وي‌ پس‌ از گذار از دوران‌ بازسازي‌ دولت‌، به‌ همراه‌ مصر ناصري‌ و بعثي‌هاي‌ عراق‌ در جست‌وجوي‌ همراستايي‌ با اتحاد جماهير شوروي‌ برآمد. وي‌ در عين‌ حال‌ كه‌ همواره‌ از كمك‌هاي‌ شوروي‌ برخوردار مي‌شد، اما با هوشياري‌ ذاتي‌ خود مانع‌ آن‌ شد كه‌ حكومت‌ و كشورش‌ همانند كشورهاي‌ بلوك‌ شرق‌، دست‌ نشانده‌ و مطيع‌ مسكو شوند. اسد موفق‌ شد تا استقلال‌ دولت‌ و كشورش‌ را حفظ‌ كرده‌ و همزمان‌ انبوه‌ كمك‌ها را نيز از مسكو روانه‌ دمشق‌ كند.
پيروزي‌ و خيانت‌
اسد به‌ ندرت‌ اشتباه‌ مي‌كرد. وي‌ حداقل‌ در برآوردهاي‌ خود از روند اوضاع‌ به‌ شدت‌ هوشيار بود و در پناه‌ اين‌ هوشياري‌ بود كه‌ به‌ سرعت‌ دريافت‌ اهداف‌ بزرگ‌ وي‌ بدون‌ همراهي‌ متحدين‌ هم‌پيمان‌ و راسخ‌ قابل‌ تحقق‌ نيست‌. وي‌ در اين‌ دوران‌ سعي‌ داشت‌ تا خود را به‌ قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ نزديك‌ كند. مهم‌ نبود كه‌ اين‌ قدرت‌ها تا چه‌ حد به‌ نزديكي‌ سوريه‌ نياز داشتند، بلكه‌ مهم‌ اين‌ بود كه‌ سوريه‌ تا چه‌ حد از اين‌ نزديكي‌ براي‌ تحقق‌ اهداف‌ خود بهره‌ مي‌برد!
اسد با چنين‌ رويكردي‌ بود كه‌ در حمله‌ ناگهاني‌ 6 اكتبر 1973 به‌ اسرائيل‌، در كنار انور سادات‌ قرار گرفت‌. حمله‌ سوريه‌ و مصر به‌ اسرائيل‌، جهان‌ را به‌ حيرت‌ واداشته‌ بود. شكست‌ در اين‌ جنگ‌ چيزي‌ بود كه‌ هرگز در مخيله‌ اسد نمي‌گنجيد. او تنها در آستانه‌ فاجعه‌اي‌ نظامي‌ بود كه‌ دريافت‌ تا چه‌ حد ميان‌ اهداف‌ او و انور سادات‌، سياستمدار مصري‌، در شروع‌ و تعقيب‌ جنگ‌ فاصله‌ است‌. سادات‌ از اين‌ جنگ‌ براي‌ »تعويض‌ حامي‌« استفاده‌ كرده‌ بود و اكنون‌ خواهان‌ برقراري‌ روابطي‌ استراتژيك‌ و تشكيل‌ ائتلافي‌ نوين‌ با واشنگتن‌ بود. سفرهاي‌ متعدد كسينجر و مذاكرات‌ ميان‌ سادات‌ و او در نهايت‌ به‌ برقراري‌ اين‌ ائتلاف‌ منتهي‌ شد. اسد هم‌ البته‌ در اين‌ ميان‌ بارها با پيشنهادات‌ وزير خارجه‌ آمريكا مواجه‌ شد. كيسينجر به‌ او پيشنهاد كرده‌ بود تا در ازاي‌ حمايت‌هاي‌ بي‌حد و حصر آمريكا مسيري‌ را انتخاب‌ كند كه‌ به‌ برقراري‌ روابط‌ ديپلماتيك‌ با اسرائيل‌ و كنارگذاشتن‌ خصومت‌ منتهي‌ مي‌شد. اسد اما حاضر به‌ پذيرش‌ اين‌ موضوع‌ نشد.
رهبر سوريه‌ پس‌ از تجربه‌ تلخ‌ 1973، نه‌تنها هرگز سادات‌ را نبخشيد، بلكه‌ با مستحكم‌تر كردن‌ رابطه‌ خود با اتحاد جماهير شوروي‌ عملا در مسيري‌ كاملا مخالف‌ مصر قرار گرفت‌. سوريه‌ در اين‌ دوران‌ تحت‌ رهبري‌ اسد به‌ شدت‌ سرگرم‌ شكل‌دهي‌ به‌ »جبهه‌ متحد عربي‌« بود. هدف‌ از تشكيل‌ اين‌ جبهه‌ علاوه‌ بر مقابله‌ با اسرائيل‌، مهار مصر بود. مصر با نزديكي‌ به‌ اسرائيل‌، عملا صفوف‌ تا آن‌ زمان‌ ناگسسته‌ اعراب‌ در برابر رژيم‌ صهيونيستي‌ را دچار شكافي‌ جدي‌ كرده‌ بود.
در سال‌ 1977 و با به‌ قدرت‌ رسيدن‌ جيمي‌ كارتر در واشنگتن‌، به‌نظر مي‌رسيد كه‌ اسد مزد استقامت‌ خود در برابر پيشنهادات‌ سابق‌ آمريكا را بالاخره‌ گرفته‌ است‌. كارتر با طرح‌ موسوم‌ به‌ »ديدگاه‌ جامع‌«، قصد داشت‌ تا معامله‌اي‌ بزرگ‌ را با كشورهاي‌ بزرگ‌ عرب‌ و به‌طور خاص‌ شكل‌ دهد. هدف‌ از اين‌ معامله‌ بزرگ‌ پايان‌ دادن‌ به‌ نزاع‌ اعراب‌ - اسرائيل‌ بود. اسد چندان‌ از اين‌ ايده‌ بدش‌ نمي‌آمد، چرا كه‌ علاوه‌ بر آنكه‌ امكان‌ ابتكار عمل‌ ديپلماتيك‌ را به‌ وي‌ مي‌داد، سوريه‌ را تبديل‌ به‌ بازيگري‌ در تعاملات‌ منطقه‌ مي‌كرد. اگر مدتي‌ پيش‌ مصر رهبري‌ جبهه‌ عربي‌ را در دست‌ داشت‌، اكنون‌ اما اين‌ سوريه‌ بود كه‌ با هدايت‌ اين‌ جبهه‌ بايد طرف‌ مذاكره‌ قرار مي‌گرفت‌.
مصري‌ها هم‌ اما در اين‌ ميان‌ بيكار ننشستند. اقدام‌ سادات‌ و بگين‌ در سال‌ 1978 براي‌ برقراري‌ صلح‌، بدون‌ هماهنگي‌ ايالات‌ متحده‌ انجام‌ شد. اين‌ عمل‌ باعث‌ شد تا طرح‌ كارتر براي‌ معامله‌ بزرگ‌ عملا ناكام‌ مانده‌ و اسد هم‌ در اين‌ ميان‌ رودست‌ بخورد. ترور سادات‌ در سال‌ 1981 و موج‌ مخالفت‌هاي‌ مردمي‌ در مصر با اين‌ صلح‌ هم‌ باعث‌ نشد تا سياستمداران‌ بعدي‌ راهي‌ ديگر در پيش‌ بگيرند. مصر هرگز حاضر نشد تا برچسب‌ »اتحاد اعراب‌« را بر پيشاني‌ خود بچسباند.
حافظ‌ اسد اما حتي‌ پس‌ از مرگ‌ سادات‌ همچنان‌ با روح‌ او در جنگ‌ بود. سياستمدار سوري‌ به‌ دنبال‌ آن‌ بود كه‌ به‌ جهانيان‌ و يا حداقل‌ جهان‌ عرب‌ اؤبات‌ كند كه‌ بدون‌ ديدارها، گفت‌وگوها و آغوش‌ گشوده‌ سادات‌ بر روي‌ صهيونيست‌ها،امكان‌ جبران‌ شكست‌ 1967 وجود داشت‌. از نگاه‌ اسد خيانت‌ سادات‌ چه‌ در زمان‌ جنگ‌ و چه‌ برقراري‌ رابطه‌ و صلح‌ با اسرائيل‌ هرگز بخشودني‌ نبود.
بحران‌ 84-1981
اسد در ابتداي‌ برافروخته‌ شدن‌ آتش‌ درگيري‌ فرقه‌اي‌ در لبنان‌، با حمايت‌ از مسيحيان‌، آنها را در برابر دروزي‌ها، شيعيان‌ و حتي‌ فلسطينيان‌ طرفدار عرفات‌ حمايت‌ كرد، اما زماني‌ كه‌ احساس‌ كرد كفه‌ ترازوي‌ قدرت‌ به‌ سمت‌ آنها سنگيني‌ مي‌كند، وزن‌ سياسي‌ و شايد نظامي‌ سوريه‌ را به‌ سوي‌ ديگر درگيري‌ كشاند تا ضمن‌ ممانعت‌ از پيروزي‌ مسيحيان‌ عملا درگيري‌هاي‌ لبنان‌ بدون‌ طرف‌ پيروز پايان‌ گيرد.
دخالت‌ مستقيم‌ نظامي‌ سوريه‌ در لبنان‌ در سال‌ 1975، عملا با مخالفت‌ اسرائيل‌ و ايالات‌ متحده‌ روبه‌رو نشد. واشينگتن‌ و تل‌آويو اميدوار بودند كه‌ اسد بتواند نفوذ فزاينده‌ سازمان‌ آزادي‌بخش‌ فلسطين‌ تحت‌ رهبري‌ عرفات‌ را محدود كند. عرفات‌ و مبارزان‌ فلسطيني‌ از درون‌ خاك‌ لبنان‌ تجهيز شده‌ و با عبور از مرزهاي‌ شمالي‌ اراضي‌ اشغالي‌، به‌ اهداف‌ اسرائيل‌ حمله‌ مي‌كردند. اسد اما در عمل‌ حاضر به‌ اجراي‌ طرح‌هاي‌ آمريكا نبود. سياستمدار سوري‌ با هوشياري‌ از رويارويي‌ با ساف‌ روي‌ گرداند و بدين‌ ترتيب‌ اميدهاي‌ آمريكا و اسرائيل‌ نقش‌ بر آب‌ شد. بگين‌ نخست‌ وزير وقت‌ اسرائيل‌ و آريل‌ شارون‌، وزير دفاع‌ جاه‌طلب‌ او، پس‌ از اين‌ ناكامي‌ درصدد تغيير نقشه‌ سياسي‌ لبنان‌ برآمدند. سوريه‌ اما در اين‌ ميان‌ مانع‌ بزرگي‌ محسوب‌ مي‌شد و اسرائيل‌ بدون‌ مواجه‌ نظامي‌ با سوريه‌ امكان‌ تعقيب‌ هدف‌ خود را نداشت‌. حاصل‌ اين‌ وضعيت‌ پيچيده‌ آغاز درگيري‌ و جنگ‌ لبنان‌ در ژوئن‌ 1982 بود.
 شايد از همان‌ لحظات‌ بايد دريافته‌ مي‌ شد كه‌ روزهاي‌ سختي‌ فراروي‌ آمريكا قرار خواهد گرفت‌. اسد اما به‌ فرصت‌هاي‌ آتي‌ مي‌انديشد. شايد امروز شكست‌خورده‌ و غافلگير شده‌ بود،اما فردا روز ديگري‌ بود.
اسد در جريان‌ جنگ‌ لبنان‌ مرتكب‌ هيچ‌ اشتباهي‌ نشد. سوريه‌ به‌ سرعت‌ انبوه‌ تسليحات‌ مورد نياز خود را از شوروي‌ خشمگين‌ دريافت‌ كرد. حضور تفنگداران‌ دريايي‌ آمريكا در بيروت‌ تحت‌ لواي‌ نيروهاي‌ چند مليتي‌ خشم‌ مسكو را شعله‌ورتر كرده‌ بود. اسد در ابتدا ترجيح‌ داد تا مخالفان‌ لبناني‌ خود را بر سر جاي‌ بنشاند.  در ميانه‌ جنگ‌ لبنان‌ و درگيري‌هاي‌ فرقه‌اي‌ بود كه‌ سفارت‌ آمريكا منفجر شد و اندكي‌ بعد مقر تفنگداران‌ آمريكايي‌ هم‌ به‌ سرنوشت‌ مشابهي‌ دچار شد. اين‌ دو حادؤه‌ قريب‌ به‌ 250 كشته‌ به‌ جاي‌ گذاشت‌. اسد به‌ درستي‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بود كه‌ واشينگتن‌ هرگز به‌ خاطر لبنان‌ با سوريه‌ وارد جنگ‌ نخواهد شد. او با اين‌ برداشت‌ با مذاكرات‌ لبنان‌ - اسرائيل‌ تحت‌ نظارت‌ آمريكا مخالفت‌ مي‌كرد.در سال‌ 1984، آمريكايي‌ها از لبنان‌ خارج‌ شده‌ بودند، مذاكرات‌ لبنان‌ - اسرائيل‌ نفي‌ شده‌ بود و اسرائيلي‌ها محدوده‌ امنيتي‌ كوچكي‌ را در جنوب‌ لبنان‌ در اختيار داشتند. اسد مي‌توانست‌ به‌ راحتي‌ به‌ مبارزان‌ براي‌ حملات‌ چريكي‌ به‌ نظاميان‌ اسرائيلي‌ مستقر در منطقه‌ كمك‌ كند. اما آنچه‌ كه‌ بيش‌ از هر چيز اهميت‌ داشت‌، اين‌ بود كه‌ سوريه‌ قدرت‌ بلامنازع‌ حاضر در لبنان‌ بود. توافق‌ طائف‌ در سال‌ 1987 هم‌ مهر تاييدي‌ بر اين‌ امر بود.
كودتاي‌ نافرجام‌
اسد در دوران‌ حضور در منصب‌ رياست‌ جمهوري‌ سوريه‌ چندان‌ از رقابت‌هاي‌ سياسي‌ احساس‌ نگراني‌ نمي‌كرد. تسلط‌ وي‌ بر ارتش‌ و فرماندهان‌ آن‌ نيز، خيالش‌ را از هر نوع‌ كودتا راحت‌ مي‌كرد. با اين‌ وجود در سال‌ 1983، رئيس‌جمهوري‌ از نقطه‌اي‌ مورد تهديد قرار گرفت‌ كه‌ هرگز انتظار نداشت‌.
حمله‌ قلبي‌ شديد اسد در اين‌ سال‌ باعث‌ شد تا رفعت‌، برادر او كه‌ كنترل‌ نيروهاي‌ ويژه‌ رياست‌ جمهوري‌ را نيز در اختيار داشت‌،درصدد كودتا برآيد. تلاش‌ رفعت‌ براي‌ قبضه‌ كردن‌ قدرت‌ و به‌ حاشيه‌ راندن‌ اسد به‌ وضوح‌ قابل‌ درك‌ بود. رهبر سوريه‌ اما با خوش‌شانسي‌ و به‌ صورتي‌ معجزه‌آسا بهبود يافته‌ و پيش‌ از آنكه‌ رفعت‌ فرصت‌ اجراي‌ طرح‌ خود را پيدا كند از بستر بيماري‌ برخاست‌. رفعت‌ در مقابل‌ خيانت‌ خود به‌ خارج‌ از كشور تبعيد شد.
تعويض‌ اسب‌
قدرت‌ سوريه‌، اما با وقوع‌ رويدادي‌ كه‌ فراتر از كنترل‌ حافظ‌ اسد قرار داشت‌، تنزل‌ يافت‌. گورباچف‌ رئيس‌جمهوري‌ شوروي‌ علاوه‌ بر درخواست‌ سوريه‌ براي‌ تامين‌ نيازهاي‌ تسليحاتي‌ اين‌ كشور، سياست‌ خارجي‌ خود را بر مبناي‌ نزديكي‌ و برقراري‌ روابط‌ استراتژيك‌ با اسرائيل‌ استوار كرده‌ بود. از سوي‌ ديگر در اين‌ زمان‌ قدرت‌ شوروي‌ نيز رو به‌ زوال‌ مي‌رفت‌. سوريه‌ اما در واكنش‌ به‌ اين‌ رويداد چه‌ بايد مي‌كرد*
اسد كه‌ دريافته‌ بود امكان‌ تكيه‌ بر شوروي‌ وجود ندارد، با هوشياري‌ به‌ مصر نزديك‌ شد. نزديكي‌ به‌ مصر مي‌توانست‌ موقعيت‌ سوريه‌ را تقويت‌ كند.  قاهره‌ نيز  بدين‌ ترتيب‌ بار ديگر حضور فعال‌ خود  در اتحاديه‌ عرب‌ را از سر گرفت‌. نزديكي‌ به‌ قاهره‌  تا حدي‌  امنيت‌ منطقه‌اي‌ سوريه‌ را نيز تضمين‌ مي‌كرد.
 اسد به‌ هرحال‌ براي‌ گذر از بحران‌ به‌ تدريج‌ به‌ سمت‌ دولت‌هاي‌ عرب‌ نزديك‌ به‌ آمريكا متمايل‌ شد تا بدين‌ ترتيب‌ بتواند نيازهاي‌ خود را برطرف‌ كند. اوج‌ چنين‌ روندي‌ را مي‌توان‌ در جنگ‌ نخست‌ خليج‌فارس‌ مشاهده‌ كرد.
اسد همواره‌ از صدام‌ و عراق‌ تحت‌ كنترل‌ صدام‌ نفرت‌ داشت‌. رژيم‌ بعث‌ عراق‌، تنها رژيم‌ بعثي‌ حاكمي‌ بود كه‌ علاوه‌ بر اينكه‌ در مقايسه‌ با رژيم‌ بعثي‌ سوريه‌ قدرتمندتر بود، به‌ همان‌ ميزان‌ هم‌ جاه‌طلب‌ بود.    اسد علي‌رغم‌ ايدئولوژي‌ پان‌ عرب‌ خود، در جريان‌ جنگ‌ عراق‌ - ايران‌ حاضر نشد در كنار عراق‌ قرار گيرد بلكه‌ حتي‌ در نقطه‌ مقابل‌ بر ميزان‌ نزديكي‌ خود با ايران‌ افزود، اين‌ امر مي‌تواند به‌ وضوح‌ نشان‌ دهنده‌ تلقي‌ اسد از رژيم‌ بعث‌ عراق‌ باشد. ايران‌ و سوريه‌ در آن‌ زمان‌ دو هدف‌ مشترك‌ داشتند: سرنگوني‌ صدام‌ و ضربه‌زدن‌ به‌ اسرائيل‌ در جنوب‌ لبنان‌.
حمله‌ جنون‌آميز صدام‌ به‌ كويت‌ در ابتداي‌ دهه‌ 90، فرصتي‌ استثنايي‌ را در اختيار اسد قرار داد تا از اسب‌ در حال‌ مرگ‌ شوروي‌ به‌ پايين‌ جسته‌ و بر اسب‌ توانمندتر آمريكا سوار شود! سوريه‌ با پيوستن‌ به‌ ائتلاف‌ بين‌المللي‌ تحت‌ رهبري‌ ايالات‌ متحده‌ كه‌ براي‌ عقب‌ راندن‌ عراق‌ شكل‌ گرفته‌ بود، راهي‌ براي‌ نزديكي‌ به‌ واشينگتن‌ و شيوخ‌ عرب‌ حاشيه‌ خليج‌ فارس‌ يافته‌ بود. اسد بار ديگر با هوشياري‌ آمريكايي‌ها را به‌ اين‌ باور رساند كه‌ سوريه‌ تا چه‌ حد مي‌تواند در قبول‌ طرح‌ آمريكا براي‌ صلح‌ اعراب‌ و اسرائيل‌ در جهان‌ عرب‌ تاؤيرگذار باشد. رئيس‌ جمهوري‌ سوريه‌ كاملا حق‌ داشت‌ كه‌ شكل‌گيري‌ كنفرانس‌ صلح‌ مادريد در سپتامبر 1991 را بدون‌ تلاش‌ خود غيرممكن‌ بداند.
آغاز مذاكره‌
ده‌ سال‌ پس‌ از مرگ‌ سادات‌، اسد حاضر شد در مذاكرات‌ مستقيم‌ اعراب‌ - اسرائيل‌ تحت‌ هدايت‌ واشينگتن‌ حاضر شود. اسد اما قصد نداشت‌ معامله‌اي‌ با اسرائيل‌ انجام‌ دهد. او روشي‌ تدريجي‌ را برگزيده‌ بود و قصد داشت‌ تا در ازاي‌ ندادن‌ امتياز تا حد امكان‌ امتياز كسب‌ كند و اگر هم‌ اين‌ تاكتيك‌ غيرممكن‌ مي‌نمود با دادن‌ حداقل‌ امتيازات‌، حداكثر دستاوردها را براي‌ خود كسب‌ كند. او در اين‌ دوران‌ با استفاده‌ از ميانجي‌گري‌ آمريكايي‌ها هرگاه‌ احساس‌ مي‌كرد مذاكرات‌ به‌ نفع‌ او پيش‌ نمي‌رود، روند را قطع‌ كرده‌ و سپس‌ با اصرار آمريكايي‌ها، با درخواست‌ امتياز بار ديگر به‌ ميز مذاكره‌ بازمي‌گشت‌. او هرگز حاضر نبود از موضع‌ ضعف‌ مذاكره‌ كند و مي‌خواست‌ با استفاده‌ از ناتواني‌ اسرائيل‌ در برخورد با ناآرامي‌هاي‌ مرز لبنان‌، حداكثر امتياز را بگيرد.
ايالات‌ متحده‌ و اسرائيل‌ به‌ شدت‌ مشتاق‌ مذاكره‌ با سوريه‌ بودند. سوريه‌ نه‌ تنها آخرين‌ خاكريز مذاكرات‌ صلح‌ محسوب‌ مي‌شد بلكه‌ عملا خطرناك‌ترين‌ همسايه‌ اسرائيل‌ بود. توان‌ موشكي‌، انبوه‌ تانك‌ها و توپخانه‌ دوربرد اسد مي‌توانست‌ تهديدي‌ جدي‌ براي‌ اسرائيل‌ باشد. مذاكره‌ با اسد اما چندان‌ ساده‌ نبود. اگر او به‌ عنوان‌ »كليد صلح‌« تلقي‌ مي‌شد، بهايي‌ بسيار بالا را براي‌ مذاكره‌ طلب‌ مي‌ كرد و اگر نقش‌ وي‌ مورد توجه‌ قرار نمي‌گرفت‌، حاضر به‌ شركت‌ در مذاكره‌ نبود. اسد بيش‌ از هرچيز خواهان‌ شناسايي‌ نقش‌ خود به‌ عنوان‌ »رهبر اعراب‌« و »صلح‌ ساز« بود. او بدين‌ ترتيب‌ مي‌توانست‌ با حمايت‌ آمريكا بررقباي‌ خود بويژه‌ عرفات‌ فشار مضاعفي‌ را اعمال‌ كند، و خود را به‌ عنوان‌ تعيين‌ كننده‌ سرنوشت‌ منازعه‌ اعراب‌ تثبيت‌ كند.
اسد وجهه‌ مورد نياز خود را دريافت‌ كرد، تمايل‌ روساي‌ جمهوري‌ آمريكا و وزراي‌ خارجه‌ اين‌ كشور به‌ مذاكرات‌ متعدد با او باعث‌ شد تا حتي‌ اسرائيلي‌ها هم‌ به‌ او به‌ عنوان‌ »كليد صلح‌« توجه‌ كنند. اسد اما همزمان‌ ترجيح‌ مي‌داد بازي‌ خود را ادامه‌ دهد. او از »تصميمي‌ استراتژيك‌ براي‌ صلح‌« و »صلح‌ شجاعانه‌« سخن‌ مي‌گفت‌، اما در عمل‌ حاضر به‌ هيچ‌ ريسكي‌ نبود. او حتي‌ حاضر نبود جا پاي‌ سادات‌ بگذارد. اسد خواسته‌هاي‌ خود را علاوه‌ بر به‌ رسميت‌ شناختن‌ مرزهاي‌ كشورش‌، بازگشت‌ بلندي‌هاي‌ جولان‌ )خط‌ مرزي‌4 ژوئن‌ 1967( تعريف‌ كرده‌ بود. بدين‌ ترتيب‌ سوريه‌ بخش‌ اعظم‌ منابع‌ آب‌ اسرائيل‌، درياي‌ جليليه‌ را در اختيار مي‌گرفت‌.  
اسرائيلي‌ها به‌ هرترتيب‌ حاضر به‌ عقب‌ نشيني‌ از جولان‌ شده‌ بودند. قرار بود اين‌ عقب‌نشيني‌ در سه‌ سال‌ صورت‌ گيرد. اسد هرچند نارضايتي‌ خود را با اين‌ عبارت‌ كه‌ »آنها در شش‌ روز اين‌ منطقه‌ را تصرف‌ كردند، حالا چرا براي‌ تخليه‌ آن‌ سه‌ سال‌ مهلت‌ مي‌خواهند*« نشان‌ داد، اما در نهايت‌ اين‌ امر را پذيرفت‌. در ميانه‌ اين‌ معامله‌ بزرگ‌ و يك‌ طرفه‌ بود كه‌ عرفات‌، رهبر ساف‌، كه‌ گويي‌ جايگاه‌ خود را از دست‌ رفته‌ مي‌ديد حاضر به‌ انعقاد قرارداد »اسلو« شد. رغبت‌ ناگهاني‌ عرفات‌ به‌ صلح‌، اسرائيل‌ را در تصميم‌ خود مردد كرد. رابين‌ پس‌ از اسلو، خطاب‌ به‌ كريستوفر، وزير وقت‌ آمريكا گفت‌: »سوريه‌ بايد آشكار كند كه‌ در ازاي‌ جولان‌، چه‌ امتيازي‌ به‌ اسرائيل‌ مي‌دهد*«. صهيونيست‌ها حالا از موضعي‌ برتر خواهان‌  امتياز بودند. 
اقدام‌ عرفات‌ كه‌ بسياري‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ »خيانت‌ به‌ سوريه‌« ياد مي‌كردند و متعاقب‌ آن‌ قرارداد صلح‌ ملك‌ حسين‌ در سال‌ 1994، عملا كنترل‌ جبهه‌ اعراب‌ را از دست‌ سوريه‌ خارج‌ كرد. اسد نيز عملا ديگر رهبر ائتلاف‌ اعراب‌ محسوب‌ نمي‌شد و اين‌ امر براي‌ او كه‌ مي‌خواست‌ »نفر اول‌« باشد گران‌ بود. او اكنون‌ پس‌ از عرفات‌ و ملك‌ حسين‌، نفر سوم‌ محسوب‌ مي‌شد!
انتظار براي‌ شكست‌ سازش‌
اسد معتقد بود كه‌ فلسطينيان‌ و ساف‌ براي‌  احقاق‌ حقوق‌ خود بايد به‌ سوريه‌ تكيه‌ مي‌كردند. او پس‌ از قرارداد اسلو تقريبا مطمئن‌ بود كه‌ اين‌ قرارداد به‌ زودي‌ متلاشي‌ خواهد شد و اين‌ بار سوريه‌ با نقشي‌ به‌ مراتب‌ بزرگتر بار ديگر به‌ كانون‌ توجهات‌ باز مي‌گردد. قتل‌ رابين‌ و ناتواني‌ دولت‌ شيمون‌ پرز در تامين‌ امنيت‌ عملا باعث‌ اؤبات‌ نظر اسد شد. هرچند در اين‌ دوران‌ حملات‌ مبارزان‌ فلسطيني‌، كه‌ اسرائيل‌ آنها را تحت‌ نفوذ سوريه‌ تلقي‌ مي‌كرد، باعث‌ شد مقامات‌ صهيونيست‌ حاضر به‌ مذاكره‌ با اسد نباشند.  
نقطه‌ عطف‌
برگ‌ برنده‌ فلسطين‌ از دست‌ اسد خارج‌ شده‌ بود و دوران‌ كلينتون‌ هم‌ رو به‌ پايان‌ بود. وضعيت‌ سلامتي‌ اسد هم‌ هنگامي‌ كه‌ در مراسم‌ مرگ‌ ملك‌ حسين‌ شركت‌ كرد، به‌ وضوح‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ بايد به‌ دوران‌ پس‌ از او انديشيد.  
ايهود باراك‌، همفكر رابين‌ در ماه‌ مي‌ 1999 به‌ قدرت‌ رسيد.او وعده‌ داده‌ بود تا صلح‌ را در هر دو جبهه‌ فلسطين‌ و سوريه‌ تعقيب‌ كند و به‌ عنوان‌ بخشي‌ از توافق‌ با سوريه‌ از لبنان‌ عقب‌نشيني‌ كند.   اسد از رويكرد باراك‌ خشنود بود و بدين‌ ترتيب‌ در دسامبر همان‌ سال‌ در برابر حيرت‌ ناظرين‌، وزير خارجه‌ سوريه‌ عازم‌ »شفرد تاون‌« شد. باراك‌ و كلينتون‌ هر دو به‌ ستايش‌ رهبري‌ سوريه‌ پرداختند.   موضع‌ سوريه‌ در مذاكرات‌ نسبت‌ به‌ گذشته‌ تغيير نكرده‌ بود. بدين‌ ترتيب‌ هنگامي‌ كه‌ مشخا شد باراك‌ برخلاف‌ رابين‌ اندوخته‌اي‌ براي‌ مذاكره‌ به‌ همراه‌ نياورده‌، سوريه‌ مذاكرات‌ را متوقف‌ كرد.  در 27 مارس‌ 2000، كلينتون‌ پيشنهاد نهايي‌ باراك‌ را به‌ اسد در ژنو ارائه‌ كرد. اسرائيل‌ حاضر بود برخي‌ از اراضي‌ نزديك‌ درياي‌ جليليه‌ را به‌ سوريه‌ بدهد. اين‌ امر هرچند به‌ معناي‌ تحقق‌ مرزهاي‌ 4 ژوئن‌ نبود اما بالاخره‌ به‌ سوريه‌ امكان‌ مي‌داد تا افكار عمومي‌ خود را نسبت‌ به‌ دستاوردهايش‌ توجيه‌ كند. اسد اما در ميانه‌ مذاكرات‌ به‌ كلينتون‌ خاطرنشان‌ كرد كه‌ تحت‌ هيچ‌ شرايطي‌ حاضر به‌ چشم‌پوشي‌ از بلندي‌هاي‌ جولان‌ نيست‌. وي‌ همچنين‌ خواستار بازگشت‌ تمامي‌ اراضي‌ پيرامون‌ دريا به‌ صورت‌ غير مشروط‌ شد.  ديدار و مذاكره‌ بدين‌ ترتيب‌ به‌ پايان‌ رسيد.
 
اسد چه‌ مي‌خواست‌*
رفتار اسد در ديدار با كلينتون‌ تعابير مختلفي‌ دربرداشت‌، آيا او خواهان‌ امتيازات‌ بيشتري‌ از باراك‌ بود يا فقط‌ خواهان‌ به‌ هم‌ خوردن‌ مذاكرات‌ بود* برخي‌ معتقدند كه‌ اسد همواره‌ در اين‌ هراس‌ بود كه‌ هرنوع‌ صلح‌ با اسرائيل‌ جايگاهي‌ را از رهبر اعراب‌ به‌ شاهزاده‌ علوي‌ تقليل‌ دهد. اسد شايد در ژنو اقدامي‌ استراتژيك‌ انجام‌ نداد اما از مردي‌ كه‌ در تمام‌ دوران‌ حكومت‌ خود حاضر به‌ مذاكره‌ برابر  نبوده‌ و همواره‌ خواهان‌ آن‌ بود كه‌ اؤبات‌ كند در قياس‌ با سادات‌ و ملك‌ حسين‌ دستاوردي‌ فراتر براي‌ ملت‌ عرب‌ داشته‌ است‌، انتظاري‌ جز اين‌ نمي‌رفت‌. او بايد بيش‌ از دو رقيب‌ تاريخي‌ خود به‌ دست‌ مي‌آورد، در غيراين‌صورت‌ ترجيح‌ مي‌داد هر مذاكره‌اي‌ را نفي‌ كند.  
مرگ‌ اسد
در ده‌ ژوئن‌، اسد هنگامي‌ كه‌ سرگرم‌ گفت‌وگو با اميل‌ لحود، رئيس‌جمهور لبنان‌ در مورد مسائل‌ ميان‌ دوكشور بود، ناگهان‌ براؤر حمله‌ قلبي‌ درگذشت‌. لحود مي‌گويد آخرين‌ جملات‌ اسد را به‌ خاطر دارد »سرنوشت‌ و تقديرما، ساختن‌ آينده‌اي‌ بهتر براي‌ ملت‌هايمان‌ است‌«. حافظ‌ اسد با گفتن‌ اين‌ جمله‌، كه‌ فارغ‌ از هر نوع‌ قضاوت‌ در مورد عملكرد سياسي‌ وي‌، مي‌توان‌ آن‌ را برخاسته‌ از قلب‌ وي‌ دانست‌، با جهان‌ وداع‌ كرد.    در مورد اسد، مردي‌ كه‌ برخلاف‌ همتايان‌ عرب‌ خود نه‌ علاقه‌اي‌ به‌ زنان‌ داشت‌ و نه‌ لباس‌ و خوراك‌ و تشريفات‌ او را فريفته‌ خود مي‌كرد، تنها يك‌ انتقاد جدي‌ وجود دارد. »او هميشه‌ دير مي‌رسيد«.    اسد سال‌ 1974 دير رسيد و سادات‌ پيش‌ از او در واشينگتن‌ صلحي‌ را منعقد كرده‌ بود. در سال‌ 1978 هم‌ سادات‌ پيش‌ از او به‌ بيت‌المقدس‌ رسيده‌ بود و جايگاه‌ او را اشغال‌ كرده‌ بود. در سال‌ 1993 هم‌ عرفات‌ از او سبقت‌ گرفته‌ و پيش‌ از او خود را به‌ اسلو رساند و توافق‌ را به‌ نام‌ خود ؤبت‌ كرد. در نهايت‌  در ژوئن‌ 2000 هم‌ اسد دير رسيد. مرگ‌ پيش‌ از او رسيده‌ بود.


انتهاي خبر//روزنامه اعتماد ملی//www.roozna.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 13:17  توسط رضا  | 

«آقاى جورج بوش
رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا
براى مدتى است كه من فكر مى‌كنم چگونه كسى مى‌تواند تناقضات غيرقابل انكارى را توجيه كند كه در فضاى بين‌المللى وجود دارد كه همچنان به طور مداوم درباره آنها به ويژه در گردهمايى‌هاى سياسى و در ميان دانشجويان دانشگاه‌ها بحث و تبادل نظر مى‌شود. بسيارى از سؤالات بى پاسخ مانده اند. اينها مرا وادار كرده است تا به بحث درباره برخى از تناقضات و سؤالات با اين اميد كه بتواند فرصتى را براى اصلاح و جبران آنها فراهم كند بپردازم.

آيا كسى مى‌تواند پيرو عيسى مسيح (ع) پيامبر بزرگ خدا باشد،
احساس التزام به احترام به حقوق بشر كند،
ليبراليسم را به عنوان مدلى از تمدن ارائه كند،
مخالفت كسى را با اشاعه سلاح‌هاى هسته‌اى و سلاح‌هاى كشتارجمعى اعلام كند،
«جنگ با ترور» را شعار خود بسازد،
و در آخر،
به سوى استقرار جامعه بين‌المللى واحدى رود- جامعه‌اى كه مسيح و پارسايان زمين روزى بر آن فرمانروايى كنند- اما در عين حال، كشورهايى را مورد حمله قرار دهد؛ جان‌ها، شهرت و مايملك مردم را نابود كند و فرصت اندكى را ايجاد كند و اجازه دهد جنايتكاران، شهرى كوچك يا براى مثال كل يك روستا يا شهر را به آتش بكشند،

يا به دليل احتمال وجود سلاح‌هاى كشتارجمعى در كشورى آن كشور اشغال شود، حدود يكصد هزار تن در آن كشته شوند، منابع آبى، كشاورزى و صنعتى اش نابود شوند، نزديك به ۱۸۰ هزار نيروى خارجى در آن مستقر گردند، حرمت حريم‌هاى خانه شهروندان را بشكند و كشور را شايد ۵۰ سال به عقب بازگرداند. به چه قيمتى؟ صدها ميليارد دلار از خزانه يك كشور و چندين كشور مشخص ديگر خرج مى‌شود و ده‌ها هزار تن از مردان و زنان جوان به عنوان نيروهاى اشغالگر در وضعيتى آسيب پذير دور از خانواده و عزيزانشان قرار مى‌گيرند، دستانشان به خون ديگران آلوده مى‌شود، مجبور هستند كه فشار روانى بسيارى را تحمل كنند كه هر روزه برخى از آنها را به خودكشى وادار مى‌كند و برخى آنها را با افسردگى به خانه بازمى گرداند و آنها با انواع بيمارى‌ها و ناراحتى‌ها دست و پنجه نرم مى‌كنند. در حالى كه برخى از آنها نيز كشته شده و اجسادشان به خانواده‌هايشان بازگردانده مى‌شود.

در چارچوب وجود سلاح‌هاى كشتارجمعى، اين تراژدى به غرق شدن ملت كشور اشغال شده و كشور اشغالگر مى‌انجامد. سپس مشخص مى‌شود كه هيچ سلاح كشتارجمعى وجود نداشته است كه بر اساس آن اقدام را آغاز كرد.

البته صدام يك ديكتاتور جنايتكار بود. اما جنگ براى سرنگون كردن او به راه انداخته نشد. هدف اعلام شده جنگ، يافتن و نابود كردن سلاح‌هاى كشتارجمعى بود. او در راستاى هدفى ديگر سرنگون شد. با اين حال مردم منطقه از اين بابت خوشحالند. اين را خاطرنشان مى‌كنم كه در خلال سال‌هاى بسيار جنگ عليه ايران، صدام از سوى غرب مورد حمايت قرار گرفت.

آقاى رئيس جمهور،
احتمالاً مى‌دانيد كه من يك آموزگارم. دانشجويان من از من مى‌پرسند كه اين دست اقدامات چگونه با ارزش‌هاى اعلام شده در ابتداى اين نامه و اداى وظيفه در قبال سنن عيسى مسيح(ع) پيامبر صلح و بخشش، تطبيق دارد.
زندانيانى در خليج گوانتانامو وجود دارند كه محاكمه نشده اند، حقوق قانونى شان سلب شده، خانواده‌هايشان نمى توانند آنها را ببينند و آشكارا در سرزمينى غريب خارج از كشور خودشان نگهدارى مى‌شوند. هيچ نظارت بين‌المللى بر وضعيت و سرنوشت آنها وجود ندارد. كسى نمى داند كه آيا آنها زندانى، زندانى جنگى، متهم يا جانى هستند.

بازرسان اروپايى وجود زندان‌هاى مخفى را در اروپا تاييد كرده اند. من نمى توانم آدم ربايى شخصى و بردن آن مرد يا زن به زندان‌هاى مخفى را با اصول هيچ سيستم حقوقى ارتباط دهم. براى آن موضوع من نمى توانم درك كنم كه چگونه چنين اقداماتى مطابق با ارزش‌هاى مطرح شده در ابتداى اين نامه به طور مثال، آموزه‌هاى عيسى مسيح(ع)، حقوق بشر و ارزش‌هاى ليبرال مرتبط است؟

افراد جوان، دانشجويان دانشگاه‌ها و مردم عادى سؤالات بسيارى را درخصوص پديده اسرائيل دارند. من مطمئنم كه با برخى از آنها آشنا هستيد.
در طول تاريخ بسيارى از كشورها اشغال شده اند اما من فكر مى‌كنم استقرار كشورى جديد با مردمى جديد، پديده‌اى جديد است كه منحصر به زمانه ما است.

دانشجويان مى‌گويند كه ۶۰ سال پيش چنين كشورى وجود نداشت. آنها نقشه‌ها و كره‌هاى قديمى را نشان مى‌دهند و مى‌گويند شما هم مانند ما تلاش كنيد. ما قادر نبوده ايم كشورى به نام اسرائيل را بيابيم.
من به آنها مى‌گويم تاريخ جنگ جهانى اول و دوم را مطالعه كنيد. يكى از دانشجويانم به من گفت كه در جريان جنگ جهانى دوم كه بيش از ده‌ها ميليون نفر جان خود را از دست دادند، اخبار مربوط به جنگ به سرعت از سوى طرف‌هاى در حال جنگ منتشر مى‌شد. پس از جنگ آنها ادعا كردند كه شش ميليون يهودى كشته شده اند. شش ميليون انسانى كه قطعاً با دو ميليون خانواده وابستگى داشته اند.

دوباره اجازه دهيد، فرض كنيم كه اين رخدادها حقيقت دارد. آيا اين به صورت منطقى مى‌تواند تاسيس كشور اسرائيل در خاورميانه يا حمايت از چنين كشورى را توجيه كند؟

آقاى رئيس جمهور،
من مطمئن هستم كه شما مى‌دانيد چگونه- و به چه هزينه اى- اسرائيل ايجاد شد:
- چندين هزار نفر در اين فرآيند كشته شدند؛
- ميليون‌ها تن از افراد بومى آواره گشتند؛
- صدها هزار هكتار از اراضى كشاورزى، باغات زيتون، شهرها و روستاها تخريب شدند.
اين تراژدى مختص به زمان استقرار اسرائيل نيست و متاسفانه ۶۰ سال است كه تاكنون جريان دارد.

رژيمى مستقر شده است كه هيچ رحمى را حتى براى كودكان قائل نيست، خانه‌ها را در حالى كه ساكنانش هنوز در آن هستند، نابود مى‌كند، فهرست پيش دستانه اش و طرح‌هاى خود را براى ترور شخصيت‌هاى فلسطينى اعلام مى‌كند و هزاران تن از فلسطينيان را در زندان نگه مى‌دارد. چنين پديده‌اى حتى در بعيدترين حالت ممكن در حافظه تاريخى كنونى نيز منحصر به فرد است.

سؤال مهم ديگرى كه مردم مى‌پرسند اين است كه چرا اين رژيم مورد حمايت قرار مى‌گيرد؟
آيا حمايت از اين رژيم با آموزه‌هاى عيسى مسيح(ع) يا موسى(ع) يا ارزش‌هاى ليبرال همخوانى دارد؟

آيا ما اين گونه درك مى‌كنيم كه اجازه دادن به ساكنان اصلى اين سرزمين‌ها- داخل و خارج از فلسطين- چه مسيحى، مسلمان يا يهودى باشند، براى تعيين سرنوشتشان در تضاد با اصول دموكراسى، حقوق بشر و آموزه‌هاى پيامبران است؟ اگر نه، چرا چنين مخالفت گسترده‌اى با برگزارى همه پرسى انجام مى‌شود؟

دولت تازه انتخاب شده فلسطين اخيراً قدرت را در دست گرفته است. تمام ناظران مستقل تاييد كرده اند كه اين دولت برآمده از انتخابات است. به طور غيرقابل باورى آنها دولت منتخب را زير فشار گذاشته اند و به آن توصيه كرده اند كه رژيم اسرائيل را به رسميت بشناسد، از مقاومت دست بردارد و برنامه‌هاى دولت پيشين را دنبال كند.

اگر دولت فعلى فلسطين همان وضعيت سابق را در پيش مى‌گرفت، ملت فلسطين آن را انتخاب مى‌كرد؟ دوباره مى‌گويم آيا چنين موضعى در مخالفت با دولت فلسطين ربطى با ارزش‌هايى كه پيشتر مطرح شده است، دارد؟ مردم همچنين مى‌گويند: «چرا تمام قطعنامه‌هاى شوراى امنيت سازمان ملل در محكوميت اسرائيل وتو مى‌شود؟»

آقاى رئيس جمهور،
همان گونه كه شما به خوبى آگاه هستيد، من در ميان مردم زندگى مى‌كنم و در ارتباط مداوم با آنها هستم - بسيارى از مردم خاورميانه نيز مى‌توانند با من تماس داشته باشند- آنها به سياست‌هاى دوگانه اعتمادى ندارند. اين مشخص است كه مردم منطقه به صورت فزاينده‌اى از چنين سياست‌هايى خشمگين هستند.
من قصد ندارم كه سؤال‌هاى زيادى را مطرح كنم، اما نياز است كه چند نكته ديگرى را نيز يادآور شوم.

چرا هرگونه دستاورد تكنولوژيك و علمى در منطقه خاورميانه به معناى تهديد عليه رژيم صهيونيستى تصوير و تعريف مى‌شود؟ آيا تحقيق و توسعه علمى يكى از حقوق بنيادين ملت‌ها نيست؟
شما با تاريخ آشنايى داريد. جداى از قرون وسطى در چه زمان ديگرى از تاريخ پيشرفت علمى و فنى جرم محسوب مى‌شده است؟ آيا احتمال اين كه دستاوردهاى علمى براى مقاصد نظامى مورد استفاده قرار گيرد، مى‌تواند دليلى كافى براى مخالفت با علم و فناورى به صورت توأمان باشد؟ اگر چنين پيش فرضى درست باشد بنابراين بايد با تمام قوانين علمى از جمله فيزيك، شيمى، رياضى، پزشكى، مهندسى و ... نيز مخالفت شود!

دروغ‌هايى درخصوص موضوع عراق مطرح شده است. نتيجه چه بود؟ شكى ندارم كه دروغ گفتن در تمام فرهنگ‌ها نكوهيده است و شما هم دوست نداريد كه دروغ بشنويد.
آقاى رئيس جمهور،
آيا ساكنان آمريكاى لاتين حق ندارند كه بپرسند چرا دولت‌هاى منتخب شان مورد مخالفت قرار مى‌گيرند و رهبرانى كه از طريق كودتا بر سر كار آمده اند، حمايت مى‌شوند؟ يا چرا آنها بايد به صورت مداوم مورد تهديد قرار بگيرند و در هراس به سر برند؟

مردم آفريقا، سختكوش، خلاق و مستعد هستند. آنها مى‌توانند نقشى مهم و ارزشمند را براى تامين نيازهاى بشريت ايفا كنند و پيشرفت مادى و معنوى آن را ارتقا بخشند. فقر و مشقت در بخش‌هاى عظيمى از آفريقا مانع از تحقق چنين امرى مى‌شود. آيا آنها حق ندارند بپرسند چرا ثروت عظيم شان - از جمله منابع معدنى- با وجود اين حقيقت كه آنها بيش از ديگران به آن نياز دارند چپاول مى‌شود؟
مجدداً مى‌گويم آيا چنين اقداماتى برآورنده آموزه‌هاى مسيح(ع) و معتقدات حقوق بشر است؟

مردم شجاع و مومن ايران نيز سؤالات و گلايه‌هاى بسيارى دارند كه از آن جمله حمايت از كودتاى ۱۳۳۲ و به تبع آن سرنگونى دولت مشروع وقت، مخالفت با انقلاب اسلامى، تبديل سفارت به مقر حمايت از فعاليت‌هاى مخالفان جمهورى اسلامى (هزاران صفحه از اسناد بر اين ادعا صحه مى‌گذارند)، حمايت از صدام در جنگى كه عليه ايران به راه انداخت، مورد اصابت قرار دادن هواپيماى مسافربرى ايرانى، مسدود كردن دارايى‌هاى ملت ايران، افزايش تهديدات، خشم و نارضايتى و همچنين مخالفت با پيشرفت علمى و هسته‌اى ملت ايران (درست زمانى كه تمام ايرانى‌ها خوشحال از پيشرفت كشورشان هستند) و بسيارى از گلايه‌هايى ديگر كه من در اين نامه به آن اشاره نمى كنم.

آقاى رئيس جمهور،
يازده سپتامبر واقعه فجيعى بود. كشتار بى گناهان در تمامى نقاط جهان اسفبار و وحشتناك است. دولت ما به سرعت انزجار خود را از ترتيب دهندگان اين واقعه ابراز كرد و ضمن ابراز تسليت به بازماندگان، با آنها ابراز همدردى كرد.

تمام دولت‌ها وظيفه دارند كه از جان، مال و شأن شهروندانشان محافظت كنند. گفته مى‌شود كه دولت شما سيستم‌هاى امنيتى، حفاظتى و اطلاعاتى گسترده‌اى را به خدمت گرفته است و حتى مخالفانش در خارج را نيز دستگير مى‌كند. يازده سپتامبر عمليات ساده‌اى نبود. آيا مى‌توانست بدون هماهنگى با سرويس‌هاى اطلاعاتى و امنيتى طرح ريزى و اجرا شود؟

البته اين يك حدس و گمان دانشگاهى است؛ چرا جنبه‌هاى اين حمله مخفيانه باقى مانده است؟ چرا چيزى در رابطه با آن كه چه كسى مسئوليت اين حملات را برعهده گرفته است، به ما گفته نمى شود؟ و چرا آنها كه مسئول و مقصر شناخته شدند، مورد محاكمه قرار نگرفتند؟

تمام دولت‌ها وظيفه دارند كه امنيت و آرامش ذهنى را براى شهروندانشان فراهم كنند. چندين سال است مردم كشورتان و همسايگان نقاط دردسرخيز جهان آرامش ندارند. پس از يازده سپتامبر به جاى ترميم احساسات جريحه دار شده بازماندگان و مردم آمريكا- كه به طور گسترده‌اى متاثر از حملات بودند- برخى از رسانه‌هاى غربى صرفاً به تشديد فضاى ترس و ناامنى پرداختند؛ برخى به طور مداوم درباره احتمال حملات تروريستى جديدتر صحبت كردند و مردم را در وحشت نگه داشتند. آيا اين خدمتى به مردم آمريكا است؟ آيا امكان محاسبه خسارات ناشى از ترس و دلهره وجود دارد؟

شهروندان آمريكا در ترس مداوم از حملات تازه‌اى زندگى كردند كه مى‌توانست هر لحظه و در هر مكانى رخ دهد. آنها در خيابان‌ها، محل كارشان و خانه احساس ناامنى داشتند. چه كسى از چنين وضعيتى خوشحال است؟ چرا رسانه‌ها به جاى انتقال احساس امنيت و فراهم كردن آرامش ذهنى به افزايش احساس ناامنى دامن زدند؟
برخى معتقدند اين جنجال سازى‌ها راه را براى حمله‌اى به افغانستان - و حتى توجيه آن - باز كرد.

دوباره بايد به نقش رسانه اشاره كنم. در منشور رسانه اى، انتشار اطلاعات صحيح و گزارش دهى صادقانه ماجرا از اصول اعتقادى است. من تاسف عميقم را از بى توجهى‌اى كه برخى رسانه‌هاى مشخص غربى نسبت به اين اصول نشان دادند ابراز مى‌كنم. بهانه اصلى براى حمله به عراق وجود سلاح‌هاى كشتارجمعى بود. اين به طور مداوم تكرار شد - و به افكار عمومى القا شد تا در نهايت باور كنند- و زمينه براى حمله به عراق مهيا گشت.

آيا حقيقت در يك فضاى ساختگى و گمراه كننده گم نمى‌شود؟

مجدداً اگر اجازه داده شود كه حقيقت گم شود، چگونه مى‌توان آن را با ارزش‌هاى فوق الذكر وفق داد؟ آيا حقيقت نزد قادر مطلق نيز قابل پنهان كردن است؟

آقاى رئيس جمهور،
در كشورهاى اقصى نقاط جهان شهروندان تامين كننده هزينه‌هاى دولت هستند تا دولتشان در مقابل قادر باشد به آنها خدمت كند.

سؤال اينجاست كه «صدها ميليارد دلار پولى كه سالانه براى جنگ عراق هزينه شد چه حاصلى براى شهروندان داشت؟»
همان طور كه جنابعالى آگاهيد، در برخى از ايالت‌هاى كشور شما مردم در فقر به سر مى‌برند. چندين هزار بى خانمان و بيكار مشكلى عمده در كشورتان به شمار مى‌رود. البته اين مشكلات كمابيش در ساير كشورها نيز وجود دارد. با در نظر گرفتن اين شرايط آيا هزينه‌هاى سرسام آور جنگ كه از جيب ملت پرداخت مى‌شود مى‌تواند توجيه كننده و در راستاى اصول پيشتر مطرح شده باشد؟

آنچه ذكر آن رفت، برخى از گلايه‌هاى مردم سراسر جهان، منطقه ما و كشور شما است. اما قصد اصلى من- كه اميدوارم تا حدى با آن موافق باشيد- بدين شرح است:
آنها كه در مسند قدرت قرار دارند براى زمان مشخصى بر سر كارند و نمى توانند به صورت نامحدود حكومت كنند اما نام آنها در تاريخ ثبت مى‌شود و به طور مداوم در آينده نزديك و دور مورد قضاوت قرار مى‌گيرند.

مردم دوران رياست جمهورى ما را مورد ارزيابى قرار مى‌دهند.
آيا ما توانستيم صلح، امنيت و سعادت را براى ملتمان به ارمغان بياوريم يا اين كه مسبب ناامنى و بيكارى بوده ايم؟
آيا ما قصد استقرار عدالت را داشتيم يا اين كه صرفاً در راستاى حمايت از منافع گروه‌هايى خاص گام برمى داشتيم، يا با اعمال زور بر بسيارى از مردمى كه در فقر و مشقت زندگى مى‌كنند قصد داشتيم عده قليلى را ثروتمند و قدرتمند كنيم و در نتيجه تائيد مردم و قادر متعال را با منافع آنها معاوضه كنيم؟

آيا ما از حقوق مستضعفان دفاع مى‌كرديم يا آنها را ناديده مى‌گرفتيم؟
آيا ما از حقوق تمام انسان‌ها در سراسر جهان دفاع مى‌كرديم يا برايشان جنگ برمى افروختيم، به صورت غير قانونى در امور آنها مداخله ، زندان‌هاى جهنمى برايشان ايجاد و آنها را محبوس مى‌كرديم.
آيا ما صلح و امنيت را براى جهان به ارمغان آورديم يا طيفى از تهديد و ارعاب را برمى انگيختيم؟
آيا ما حقايق را به مردم مان و ساير مردم جهان مى‌گفتيم يا نسخه تحريف شده آن را در اختيارشان قرار مى‌داديم؟
آيا ما طرف ملت بوديم و يا اشغالگران و متجاوزان؟

آيا دولت ما رفتارى منطقى، عقلانى، اخلاق مدار، صلح جويانه، وظيفه مدار، عدالت محور، خدمت رسان به مردم را در پيش گرفت و عامل سعادت، پيشرفت و احترام گذار به عزت مردم بود و يا به نيروى اسلحه، ارعاب، ناامنى، بى اعتنايى به انسان‌ها، تاخير در روند پيشرفت و تعالى ساير ملل و نقض حقوق ملت‌ها گرايش داشت و دست آخر آنها درباره ما اين گونه قضاوت خواهند كرد كه آيا ما صادق به سوگند خود در حين قرار گرفتن بر مسند كار مبنى بر خدمت رسانى به مردم كه وظيفه اصلى ما و سنت پيامبران است پايبند مانديم يا خير؟

آقاى رئيس جمهور، چه مدت ديگر جهان مى‌تواند چنين وضعيتى را تحمل كند؟
اين موج، جهان را به كدام سو هدايت خواهد كرد؟
چه مدت مردم جهان بايد هزينه تصميمات اشتباه برخى رهبران را پرداخت كنند؟
چه مدت ديگر طيف ناامنى كه از جانب انبارهاى سلاح‌هاى كشتار جمعى ايجاد شده است مردم جهان را به خود مشغول خواهد كرد؟

چه مدت ديگر خون زنان، مردان و كودكان بى گناه در خيابان‌ها ريخته مى‌شود و منازل مردمان بر سرشان خراب مى‌شود؟ آيا شما از وضعيت موجود جهان رضايت داريد؟
آيا فكر مى‌كنيد سياست‌هاى فعلى موجود مى‌تواند ادامه يابد؟

اگر ميلياردها دلارى كه خرج امنيت، نبردهاى نظامى و انتقالات نيرو‌ها شده است خرج سرمايه گذارى و يارى كشور‌هاى فقير، ارتقاى سلامت، مبارزه با امراض گوناگون، تحصيل و بهبود وضعيت ذهنى و جسمى، يارى رسانى به قربانيان بلاياى طبيعى، ايجاد فرصت‌هاى شغلى و توليدى، پروژه‌هاى توسعه‌اى و فقرزدايى، استقرار صلح، ميانجيگرى در بين كشور‌هاى در حال مناقشه و خاموش كردن شعله‌هاى مناقشات نژادى، قومى و ساير مناقشات مى‌شد جهان مى‌توانست همان گونه كه امروز هست، باشد؟ آيا دولت شما و مردم شما به صورت توجيه پذيرى از اين بابت به خود نمى باليدند؟ آيا وضعيت سياسى و اقتصادى دولت شما از وضعيت كنونى مستحكم تر نبود؟ و من بسيار متاسفم كه بايد بگويم آيا در اين صورت، نفرت فزاينده جهانى از دولت‌هاى آمريكايى باز هم وجود داشت؟
آقاى رئيس جمهور، قصد ندارم كه كسى را ناراحت كنم.

اگر ابراهيم، اسحاق، يعقوب، اسماعيل، يوسف يا عيسى مسيح (ع) امروز با ما بودند چگونه درباره چنين رفتارى قضاوت مى‌كردند؟ آيا به ما نقشى براى ايفاى آن در جهان موعود كه عدالت در آن جهانى خواهد شد و عيسى مسيح (ع) در آن حاضر خواهد شد داده مى‌شد؟ آيا اصولاً آنها ما را قبول مى‌كردند؟

سؤال بنيادين من اين است: آيا راه بهترى براى تعامل با ساير كشورهاى جهان وجود ندارد؟ امروز هزاران ميليون مسيحى، هزاران ميليون مسلمان و ميليون‌ها نفر از پيروان آموزه‌هاى موسى (ع) در جهان زندگى مى‌كنند. تمام اديان الهى به توحيد يا اعتقاد به خداى واحد و نه هيچ كس ديگر در جهان احترام مى‌گذارند.

قرآن كريم در اين لغت مشترك تاكيد مى‌كند و از پيروان اديان الهى مى‌خواهد و مى‌گويد (سوره ۳ آيه ۶۴):‌اى اهل كتاب! بياييد از آن كلمه حق كه ميان ما و شما يكسان است و بر حق مى‌دانيم پيروى كنيم و آن كلمه اين است كه به جز خداى يكتا هيچ كس را نپرستيم و چيزى را شريك او قرار ندهيم و برخى را به جاى ربوبيت تعظيم نكنيم. اگر روى گرداندند بگوييد كه ما تسليم فرمان خداونديم.

آقاى رئيس جمهور، براساس آيات الهى، همه ما به عبادت يك خدا و پيروى از آموزه‌هاى پيامبران الهى خوانده شده ايم.
«كه خداى واحدى را كه فراتر از همه قدرت‌هاى جهان است، عبادت كنيم و بتوانيم كارهايى را انجام دهيم كه وى خشنود شود.»

«خدايى كه پيدا و پنهان، گذشته و آينده را مى‌داند و مى‌داند كه در قلب بندگانش چه مى‌گذرد و كردار آنان را ثبت مى‌كند.»
«خدايى كه مالك بهشت و زمين است و همه جهان محضر او است.»
«طرح جان به دستان او صورت گرفته و به بندگانش مژده رحمت و آمرزش گناهان را داده است.»
«او همراه ستمديدگان و دشمن ستمگران است.»

«او رحمان و رحيم است، او يار مومنان است و آنها را از تاريكى به سوى نور رهنمون مى‌شود.»
«او شاهد كارهاى بندگانش است و از آنها مى‌خواهد كه كارهاى خوب انجام دهند و در صراط مستقيم بمانند و پا برجاى باشند.»
«او از بندگانش مى‌خواهد كه به پيام پيامبرانش توجه كنند و او شاهد كردار آنها است.»
«پايان بد صرفاً از آن كسانى است كه زندگى اين جهان را برگزيده اند، نافرمانى كرده اند و به بندگان خدا ستم روا داشته اند.»

«و بهشت خوب و جاودان از آن بندگانى است كه از عظمت او مى‌ترسند و از هواى نفس خود پيروى نمى كنند.»
ما باور داريم كه بازگشت به آموزه‌هاى پيامبران الهى تنها راهى است كه به رستگارى منجر مى‌شود.

ما همچنين باور داريم كه عالى جناب از آموزه‌هاى عيسى (ع ) پيروى مى‌كنيد و به وعده الهى حكومت عدل بر روى زمين باور داريد.

ما نيز معتقديم كه عيسى مسيح (ع) يكى از پيامبران بزرگ قادر مطلق بود، نام او مكرراً در قرآن مورد ستايش قرار گرفته است، به طور مثال در قرآن نقل شده است: مسلماً الله خداى من و خداى تو است، بنابراين بايد بندگى او را به جا بياوريد، اين راه درست است.

خدمت رسانى به قادر مطلق و اطاعت از او باور همه پيامبران آسمانى است.
خداى همه در اروپا، آفريقا، آمريكا، اقيانوسيه و بقيه جهان، يكتا است.
او خداى قادرى است كه مى‌خواهد راهنمايى كند و به همه بندگانش بزرگى ببخشد.
او به انسان‌ها عظمت بخشيده است.

افزون بر اين، ما در كتاب مقدس مى‌خوانيم «خداى قادر به پيامبرانش معجزه و نشانه‌هاى روشن داده تا مردم را راهنمايى كنند و براى آنها نشانه‌هاى آسمانى بفرستند و آنها را از گناه و آلودگى تهذيب كنند و كتاب و ميزان را فرستاده تا مردم به عدالت روى آورده و از طغيان دورى كنند.»
و آيات بالا را مى‌توان در همه كتاب‌هاى آسمانى مشاهده كرد.

پيامبران الهى وعده داده اند، روزى فرا خواهد رسيد كه انسان‌ها در محضر قادر مطلق گرد مى‌آيند و در آنجا به كردارشان پرداخته خواهد شد.
درستكاران به مكانى امن رهنمون مى‌شوند و بدكاران با كيفر آسمانى روبه رو خواهند شد. هر دو ما به چنين روزى باور داريم، اما ارزيابى اقدامات حكمرانان آسان نخواهد بود، زيرا ما بايد پاسخگوى ملت‌هايمان و همه آنها كه زندگى شان به طور مستقيم يا غير مستقيم تحت تاثير اقدامات ما قرار گرفته است، باشيم.
همه پيامبران، از صلح و آسايش براى انسان‌ها، براساس توحيد، عدالت و احترام به مقام انسانى سخن گفته اند.

آيا شما فكر نمى كنيد كه اگر همه ما به اين باور برسيم و از اين اصول پيروى كنيم كه توحيد، پرستش خدا، عدالت، احترام به شأن انسانى، باور به آخرت است، مى‌توانيم بر مشكلات كنونى جهان- كه محصول نافرمانى از خداى قادر و آموزه‌هاى پيامبران است- غلبه كنيم و نقش خود را خوب بهبود بخشيم؟
آيا شما فكر نمى كنيد كه باور به اين اصول صلح، دوستى و عدالت را ارتقا مى‌دهد و آنها را تضمين مى‌كند؟
آيا شما فكر نمى كنيد كه اصول مزبور و ساير اصول نانوشته به صورت جهانى مورد احترام هستند؟

آيا شما اين دعوت را نخواهيد پذيرفت؟ كه بازگشتى حقيقى به آموزه‌هاى پيامبران است، براى توحيد و عدالت، براى حفظ شأن انسانى و اطاعت از قادر مطلق و پيامبرانش؟

آقاى رئيس جمهور،
تاريخ به ما مى‌گويد كه حكومت‌هاى ظالم و ستمگر باقى نمى مانند. خدا سرنوشت انسان‌ها را به خودشان سپرده است.
قادر مطلق جهان و انسان را به حال خود رها نكرده است. خيلى از چيزها برخلاف خواست‌ها و طرح‌هاى حكومت‌ها رخ داده است. اين به ما مى‌گويد كه قدرتى بزرگتر در كار است و همه رخدادها توسط او تعيين شده است.

آيا كسى مى‌تواند نشانه‌هاى تغيير جهان امروز را انكار كند؟ آيا امروز اوضاع جهان با يك سال پيش قابل مقايسه است؟ تغييرات با سرعت و با گامى متلاطم رخ مى‌دهد.
مردم جهان از وضع موجود شادمان نيستند و به وعده‌ها و نظراتى كه توسط برخى از رهبران منفور جهان ارائه مى‌شود، توجهى نمى كنند.

بسيارى از مردم سراسر جهان احساس ناامنى مى‌كنند و با گسترش جنگ و ناامنى مخالفند و سياست‌هاى مشكوك را نمى پذيرند و تائيد نمى كنند.
مردم به شكاف فزاينده ميان دارا و ندار و كشورهاى غنى و فقير اعتراض مى‌كنند.
مردم از فساد فزاينده بيزارند.

مردم بسيارى از كشورها نسبت به حمله به بنياد فرهنگ‌ها و از هم پاشيدگى خانواده‌هايشان عصبانى هستند. آنها همچنين از محو شفقت و پروا بيمناكند.
مردم جهان به سازمان‌هاى بين‌المللى ايمان ندارند، زيرا توسط اين سازمان‌ها از حقوق آنها طرفدارى نمى شود.
ليبراليسم و دموكراسى به سبك غربى قادر نبوده است كه به تشخيص آرمان‌هاى انسانى كمك كند.
امروز اين مفاهيم شكست خورده است. افراد با بصيرت اكنون صداى فروپاشى و سقوط اين ايدئولوژى و انديشه‌هاى نظام ليبرال دموكراسى را مى‌شنوند.

ما به طور فزاينده‌اى مردم جهان را مى‌بينيم كه به يك نقطه كانونى اصلى - كه قادر مطلق است در حال گرد آمدن هستند.
بدون شك، مردم از طريق ايمان به خدا و آموزه‌هاى پيامبران مى‌توانند بر مشكلاتشان فائق آيند.
سؤال من از شما اين است: آيا شما مى‌خواهيد به آنها ملحق شويد؟
آقاى رئيس جمهور،
چه ما خوشمان بيايد يا نه، دنيا در حال حركت به سوى ايمان به قادر متعال و عدالت است و خواست خداوند بر همه چيز غلبه پيدا خواهد كرد.

والسلام على من التبع الهدى
محمود احمدى‌نژاد
رئيس جمهور جمهورى اسلامى ايران»

http://www.baztab.ir/news/38870.php

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 12:51  توسط رضا  | 


 
سعيد آقاعليخانى
 
تقريباً در خاورميانه و شايد در سرتاسر جهان كسى را نمى توان يافت كه او را نشناسد. مرد سبزه عرب با عينك هاى دودى، با خيمه هاى عربى كه در سفرهاى اروپايى خوراك مطبوعاتى ها است، محافظان زن، با دخترى كه پيگير حقوق زنان است و بدش هم نمى آيد وكالت صدام را بر عهده بگيرد! و پسرى كه در باشگاهى ايتاليايى توپ مى زند. رد اين مرد را در همه جا مى توان يافت و اظهارنظرهايش در موضوعات مختلف تمامى ندارد. ابداعات و اكتشافات وى نيز پرونده اى مجزا است و از يافتن ريشه عربى براى واژه دموكراسى تا راه حل هايى براى نجات بشريت را در برمى گيرد. از همه اينها جالب تر آن است كه در تحليل شخصيت وى حتى نمى توان به سراغ عناصر عربى رفت، چرا كه او در جامه سنتى آفريقايى ها نيز خود را يك آفريقايى اصيل مى داند. شايد تصور اين تنوع رفتارى و در موارد بسيار تناقض آميز در يك« شومن» پذيرفته تر از يك مرد سياسى باشد اما سرهنگ معمر قذافى، انواع اين رفتارها و تناقض ها را در خود جمع كرده است.
• سير يك تحول
آنچه اين روزها دوباره نام قذافى را بر سر زبان ها انداخته است، بازگشايى مجدد سفارت آمريكا در طرابلس پايتخت اين كشور است. اين اقدام در كنار حذف نام ليبى از فهرست كشورهاى حامى تروريست و به تبع آن محور شرارت، تحول شگرفى محسوب مى شد. اين تحولات نتيجه چرخش ۱۸۰ درجه اى فردى است كه طى ۲۵ سال گذشته خود را دشمن شماره يك امپرياليسم آمريكا مى دانسته است و اكنون شتاب روزافزونى براى نزديكى بيشتر به «جرثومه» ديروز و «هم پيمان قدرتمند» امروز دارد.
به طور خلاصه مى توان روند تاريخى اين تحول را از زمان قطع ارتباط ليبى با آمريكا تا وضعيت كنونى به شكل زير نشان داد:
۱۹۸۰: آمريكا رابطه ديپلماتيك خود را با ليبى قطع كرد.
۱۹۸۶: آمريكا، ليبى را مظنون شماره يك انفجار در«رستوران ليلى» برلين دانست. در اين انفجار يك تفنگدار آمريكايى كشته شده بود.
۱۹۸۶: حمله جنگنده هاى آمريكايى به منزل مسكونى رهبر ليبى در طرابلس و بن غازى كه منجر به كشته شدن يكى از دختران قذافى شد.
۱۹۸۸: آمريكا، ليبى را به انفجار هواپيماى آمريكايى «پان آمريكن» متهم كرد. انفجار اين هواپيما بر فراز شهر لاكربى اسكاتلند به كشته شدن ۲۷۰ تن - كه بيشتر آنان آمريكايى بودند - منجر شد.
۱۹۹۹: ليبى با تحويل دو تن از شهروندان اين كشور به دادگاهى در اسكاتلند موافقت كرد. اين دو مظنون به دخالت در حادثه لاكربى متهم بودند.
۲۰۰۱: آمريكا و انگليس با وعده رفع مجازات هاى شوراى امنيت عليه ليبى- به اتهام حمايت از تروريسم - تلاش هايى را براى تحت فشار گذاشتن اين كشور و وادار كردن آن به تسليم در برابر غرب، آغاز كردند.
۲۰۰۳: ليبى مسئوليت انفجار هواپيماى آمريكايى را پذيرفت و حاضر به پرداخت غرامت ۷/۲ ميليارد دلارى به قربانيان اين حادثه شد. (سهم هر خانواده ۱۰ميليون دلار بود.)
۲۰۰۳: شوراى امنيت رفع مجازات ها عليه ليبى را اعلام كرد.
۲۰۰۴: كارشناسان آمريكايى و انگليسى براى كمك به انهدام سلاح هاى كشتار جمعى ليبى به اين كشور سفر كردند. در همين زمان ليبى اعلام كرد كه:
۱- حمايت خود را از آنچه كه تروريسم ناميده مى شود به ويژه پس از صدور قطعنامه۷۳۱ (۱۹۹۲) قطع خواهد كرد و از اين پس حامى هيچ گروه و سازمان تروريستى نخواهد بود.
۲- ليبى مأمن هيچ تروريستى نمى شود و به اين افراد پناه نخواهد داد و براى اجراى اين تصميم خواستار نظارت سازمان ملل است.
۳- ليبى به هيچ شخص حقيقى يا حقوقى اجازه نخواهد داد كه از شهروندان و خاك اين كشور براى عمليات هاى مستقيم يا غيرمستقيم تروريستى استفاده كند. افرادى كه به نحوى از اين دستور سر پيچى كنند به شدت مجازات خواهند شد.
۴- ليبى به تماميت ارضى و حاكميت ملى كشورها احترام مى گذارد و نسبت به عدم مداخله در امور داخلى كشورها پايبند است. (در اين راستا ليبى براى پايان دادن به بحران منطقه اوزو و برقرارى رابطه حسنه با چاد، ارجاع اين پرونده به دادگاه بين المللى لاهه را پذيرفت و به راى اين دادگاه -كه به نفع چاد صادر شد - تمكين كرد)
۲۰۰۴: دفتر حفاظت از منافع آمريكا در طرابلس افتتاح شد. ليبى پروتكل الحاقى منع تكثير سلاح هاى كشتار جمعى را پذيرفت.
۲۰۰۴: دفتر حفاظت از منافع آمريكا به دفتر ارتباطات تغيير نام يافت.
۲۰۰۴: آمريكا اعلام كرد كه مجازات هاى اقتصادى شوراى امنيت عليه ليبى (مصوبه۱۹۸۶) كنار گذاشته مى شود. ليبى همچنين با پذيرش مسئوليت انفجار حادثه سقوط هواپيماى فرانسوى يوتا (در آسمان صحراى نيجر ۱۹۸۹) و افزايش مبلغ غرامت ۳۵ ميليون دلارى به ۱۷۰ ميليون دلار، اقدام مشابهى را در جهت بهبود روابط با فرانسه انجام داد.)
۲۰۰۵: جورج بوش رئيس جمهور آمريكا مجوز برقرارى ارتباط تجارى شركت هاى آمريكايى با ليبى را امضا كرد.
۲۰۰۶: واشينگتن، نام ليبى را از فهرست كشورهاى حامى تروريسم حذف كرد و سطح نمايندگى خود را در طرابلس به درجه «سفير»ارتقا داد.
• ليبى آنچنان كه بود
انقلاب ليبى را - كه برخى كودتا مى دانند- مى توان دنباله جريانى دانست كه اصطلاحاً به «ناصريسم» مشهور است، چراكه قيام افسران آزاد در ليبى در واقع الگوبردارى از معادل مصرى اش بود و جمال عبدالناصر را رهبر الهام بخش خود مى دانست. ناصريسم اگرچه كار خود را در مصر آغاز كرد اما خيلى زود دل ها را در سرتاسر جهان عرب ربود به نحوى كه «هويت ناصرى» جنبش ها كافى بود كه مردم به آنها اقبال نشان دهند. دليل ديگرى كه با اتكاى به آن مى توان اين انقلاب را در امتداد ناصريسم دانست، حمايت و ستايش شخص «جمال عبدالناصر» از انقلابيون ليبى است تا جايى كه رهبران جديد اين انقلاب را «اميد ملت ليبى» ناميد. قذافى به محض تكيه بر مسند قدرت به مدد نفوذ خود بر انقلابيون و شعارهاى دلفريب، خيلى زود حملات خود را عليه سيستم بوروكراتيك اتحاديه سوسياليستى آغاز كرد و آن را مانع جدى حاكميت مردم دانست. قذافى در ۱۵ آوريل ۱۹۷۳ طى نطقى در شهر زوراء (غرب ليبى)جنگ عليه «دولت كلاسيك »را اعلام كرد و آغاز دوران طلايى «رهايى از تمامى قيد و بندهاى قانون امپرياليستى نظام بين الملل» را نويد داد. قذافى با نفى كارآمدى ساختارهاى پيش از خود اعلام كرد كه قوانين و ساختارهاى كلاسيك كنار گذاشته مى شوند و به زودى كشور از «ويروس سياستمداران ضد انقلاب» پاك مى شود. اين دوران از نظر رهبر ليبى دوران به قدرت رسيدن بى واسطه مردم، انقلاب مردمى، فرهنگى و ادارى بود. روى ديگر سكه اما آغاز دوران تمام چيزهايى بود كه تا آن موقع به عنوان مبناهاى شناخته شده يك دولت، معرفى شده بودند. قذافى در راستاى انهدام دولت كلاسيك در سال۱۹۷۷«كتاب سبز» خود را منتشر كرد و نظريه «راه سوم» را ارائه داد. محتواى اين مضامين جديد عبارت بود از: محو بوروكراسى و دموكراسى غربى و جايگزين كردن «حكومت بلا واسطه مردم» به جاى آن. بيانيه اى كه قذافى در اين باره منتشر كرد به ويژه با جملات كشدار و مضامين نوظهورش به خوبى جاه طلبى هاى آرمانگرايانه يك صحرانشين انقلابى را نشان مى داد: «حكومت مردمى مستقيم؛ اساس نظام سياسى در جمهورى عربى مردمى سوسياليستى ليبى است و حاكميت بى واسطه مردم نه از طريق روش هاى غربى كه از طريق كنگره هاى بزرگ مردمى، كميته ها، اصناف و اتحاديه ها محقق مى شود. اساسنامه اين نهادها به وسيله كنگره عمومى مردمى تصويب مى شود.»
در مارس ۱۹۷۹ كميته هاى انقلابى به مدد تاثير و نفوذ خود بر جامعه ليبى دوره جديدى را در تحولات سياسى اين كشور رقم زدند. اين كميته ها از نظر سياسى جايگاهى همچون تنها حزب حاكم و مقتدر در نظام هاى تك حزبى داشتند. در فوريه ۱۹۸۰كميته هاى انقلابى عهده دار مسئوليت سركوب و تصفيه ضد انقلاب شدند و اين برنامه را با اعدام انقلابى مخالفان داخل و خارج از كشور آغاز كردند. كميته هاى مردمى و انقلابى همچنين وظيفه داشتند با ارشاد و هدايت قهرى جامعه! آن را از وضعيت «مصرفى - بورژوازى» به «توليدى- سوسياليستى» تبديل كنند. در اين راستا اولين اقدام ايجاد دادگاه هاى انقلابى متشكل از اعضاى كميته هاى انقلابى و مبتنى بر قوانين انقلابى بود.
• انگيزه هاى يك تغيير
چه عاملى باعث مى شود مرد صحرانشينى كه هنوز در ميانه فرهنگ باديه و شهر سرگردان است به ناگهان دچار تحولى شگرف شود و از «رئيس» ليبى به «پسر خوب آفريقا» تغيير نام مى دهد؟ پاسخ اين پرسش شايد اساسى ترين نكته پرونده ليبى باشد. براى درك دلايل تغيير در رويكرد ليبى يا به عبارت بهتر معمر قذافى چند نكته را بايد مد نظر قرار داد:
۱ - معمر قذافى به اعتراف خود با مشاهده سرنوشت صدام، آسيب جدى ملت عراق از يكدندگى رئيس ديكتاتور خود و در نهايت «اقناع شخصى» دست به اين تغييرات زده است. هراس از تكرار سرنوشت صدام البته سخن درستى است چنانكه تونى بلر نيز پيشتر گفته بود كه اولين ثمره جنگ عراق در ليبى به دست آمده است. اما بعيد به نظر مى رسد كه هراس از آسيب ديدن مردم ليبى انگيزه موثرى در تغيير رويكرد قذافى باشد بنابر اين بهتر است با در نظر داشتن طعم شيرين توليد  روزانه ۶/۱ ميليون بشكه نفت در سايه حمايت شركت هاى نفتى آمريكايى، نگرش عميق ترى به اين مسئله داشت (شكرى غانم رئيس موسسه ملى نفت ليبى اميدوار است كه در سايه همكارى هاى آمريكا، ليبى شاهد سرمايه گذارى ۳۰ميليارد دلارى آمريكا در بخش نفت و افزايش توليد روزانه ۶/۱ ميليون بشكه باشد- الجزيره) به ويژه آنكه ايالات متحده پيشتر نيز نشان داده است كه در قبال تامين منافع نفتى بزرگ منشى! فراوانى در اغماض از حقوق بشر و دموكراسى از خود نشان مى دهد. (فرج ابوعشه ناراضى ليبيايى مقيم آلمان در گفت وگو با شبكه الجزيره اظهار مى دارد كه بسيارى از كشورهاى فهرست تروريسم به درخواست هاى ايالات متحده پاسخ مثبت داده اند اما همچون ليبى اين شانس را نداشته اند كه با آغوش باز ايالات متحده و حذف نامشان از اين فهرست مواجه شوند. بنابراين ريشه رويكرد جديد؛ منابع نفتى ليبى و سود سرشارى است كه نصيب شركت هاى آمريكايى مى شود.)
۲- اين مسئله كه افرادى همچون قذافى به واسطه تسلط همه جانبه بر اركان يك كشور و زمامدارى بلامنازع خويش به طرفه العينى سرنوشت ملت را به ميل و خواست _ شديداً دگرگون- خويش تغيير مى دهند البته در جهان استبداد زده عرب چيز جديدى نيست اما مسئله جالب تر در اين ميان ضعف اراده و هراس بى پايان ژنرال هايى است كه به دليل فقدان مشروعيت مردمى با اندك تلنگرى فرو مى ريزند. اين نكته بيشتر از آنكه باعث اثبات ديدگاه منتقدان جامعه استبداد زده عربى باشد بايد مورد توجه آن دسته از تحليلگرانى قرار گيرد كه هنوز معتقدند؛ ايالات متحده پس از ۱۱ سپتامبر- و در قالب طرح خاورميانه بزرگ - عطاى همپيمانان فاقد مشروعيت را به لقايشان بخشيده است و ترجيح مى دهد كه زمامداران منطقه برآمده از پروسه اى دموكراتيك باشند. اكنون دست كم مى توان گفت كه حتى اگر چنين تغييرى در زمامداران كاخ سفيد به وجود آمده باشد؛ «ميوه زود به ثمر نشسته ليبى»- كه محصول هراس و دستپاچگى رئيس مطلق العنان است- برداشت هاى ديگرى را در ذهن حاميان طرح خاورميانه بزرگ به وجود مى آورد.
۳- اگرچه اعتقاد به اينكه تصميم راهگشاى قذافى به ميل و اراده او به وجود آمده، داستانى جذاب همپاى داستان على بابا و چهل دزد بغداد است- و باعث مى شود تاثير رمز «سسنى باز شو» بر در  انبار جواهرات، به ذهن متبادر شود - اما بايد دانست كه باز شدن در  رابطه با آمريكا دليل مهم ديگرى نيز داشته است. ماجرا از اين قرار است كه چندى پيش از اعلان بازگشايى سفارت آمريكا در طرابلس گروهى از يهوديان ليبيايى تبار اسرائيل براى ديدار با قذافى به ليبى مى روند. اين گروه كه با خود نوارى ويديويى از شهرك هاى ليبيايى نشين اسرائيل و مكان هاى گردهمايى و تجمعات آنان را در شهرهاى خضيره، اور و نتانيا به همراه دارند با نمايش دادن صحنه هايى از اصرار يهوديان ليبيايى بر حفظ سنن و مواريث موطن آفريقايى خود، دل قذافى را مى ربايند به نحوى كه به وضوح اشك دور چشمان اين پسر خيلى خوب آفريقا! حلقه مى زند. خواسته اين يهوديان اما يك چيز است؛ بازگرداندن املاك و زمين هاى ۱۵۰ هزار يهودى ليبيايى كه در دهه پنجاه و شصت، ليبى را ترك كردند. پاسخ مثبت به اين عده البته در ضيافت شامى در ايتاليا و با حضور سران ليبيايى هاى يهودى و چند تن از وزراى دولت ليبى داده مى شود. (يديعوت آحارونوت ۲۴/۳/۲۰۰۶) قهرمان اين داستان اما همچنان سيف الاسلامى است كه در جريان كودتاى سپتامبر ۱۹۶۹ واژه «قدس» را به عنوان رمز انتخاب كرده بود و قبل از آنكه در لاك هويت آفريقايى فرو برود و يكسره خيال خود را از سرزنش همپالكى هاى عرب خود راحت كند تا مدت ها دم از نژاد عرب و ضرورت تقويت پان عربيسم مى زد. اين ماجرا البته به اين سادگى تمام نمى شود چه كه مقامات اسرائيلى اكنون خواستار صدور مجوز مهاجرت يهوديان ليبى به اسرائيل هستند و با وجود وعده هاى غيرمستقيم دولت ليبى، رامى كحلون  رئيس سازمان جهانى مهاجران يهودى ليبى، معتقد است كه دولت ليبى بايد به شكل عملى حسن نيت خود را در اجراى اين وعده ها نشان دهد زيرا كه «ما فكر مى كنيم ليبى به دنبال وقت كشى است اما توصيه من به مقامات اين كشور آن است كه از تاثير اين اقدام در بهبود بيشتر روابط ليبى با آمريكا و اروپا غافل نباشند.» (الحيات ۲۵/۳/۲۰۰۶)
۴- از نظر آمريكايى ها ضرورت تداوم بيشتر تعاملات با ليبى و اعطاى محدود امتياز به اين كشور از آن روست كه كامل شدن موفقيت اين پرونده مى تواند به تاسى ديگر كشورهاى مخالف آمريكا از ليبى منجر شود. اين مسئله البته نياز به گذشت زمان دارد و با توجه به محافظه كارى دولت آمريكا در برخورد با دشمنان ديرين خود، بعيد است كه به سرعت نتيجه بخش باشد.
با در نظر داشتن آنچه پيش از اين آمد ذكر اين نكته نيز ضرورى است كه تمكين ليبى در برابر خواسته هاى جامعه جهانى اگر معادل جلوگيرى از تكرار سرنوشت عراق و آسيب نديدن مردم اين كشور شود البته امر مبارك و قابل توجهى است. چنين تحليلى تالى غيرفاسد گزاره اى است كه مقدمات آن ريشه در خويشتندارى، مصلحت انديشى و داشتن نگاهى دورانديشانه است و اگر چنين باشد كسى به رويكردهاى اينچنينى يك زمامدار ديد منفى نخواهد داشت اما مسئله اينجاست كه براساس كدام پيش فرض يا سابقه تاريخى و با تكيه بر كدام عناصر رفتارى حاكمى غيردموكرات و بى اعتنا به بديهيات دموكراسى مى توان چنين امرى را به نمونه ليبى تعميم داد؟ نگاهى گذرا به سابقه رفتارى كسانى چون قذافى كه معمولاً به هنگام اضطرار و عسر و حرج به صرافت منافع ملى و رويكردى عقلانى مى افتند نشان مى دهد كه تغييرات ۱۸۰ درجه اى آنان -كه معمولاً يك شبه اتفاق مى افتد- بيشتر از آن كه براى حفظ حيثيت و منافع ملى باشد ناشى از تمايل به حفظ قدرت و سبب سرشكستگى و اعطاى امتيازات بيشتر به بيگانگانى است كه معلوم نيست تا چه زمانى مفتخر به لقب «دوست» هستند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 14:40  توسط رضا  | 

 

گذار امام خمينى از مرجعيت به ولايت فقيه
شرق-محمد قوچانى:• مقدمه، تاريخچه و فرضيه
تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى ايران نهاد مرجعيت مهمترين نهاد روحانيت شيعه بود. اما با استقرار امام خمينى به عنوان رهبر جمهورى اسلامى ايران و موقعيت همزمان و موازى ايشان به عنوان مصداق مرجعيت تقليد و ولايت فقيه، فقه سياسى شيعه با مسئله تازه اى مواجه شد كه در تاريخ آن بى نظير بود. صورت مسئله چنين بود كه پيدايش نهاد مرجعيت به شيوه مدرن آن (متمركز و مقتدر) محصول زوال تدريجى نهاد سلطنت در پايان عصر صفويه بود. برخلاف تصور كسانى كه ورود ايران به عصر جديد و دوره مدرنيته را از مشروطه فرض مى كنند، ريشه هاى تجدد ايرانى را بايد به سقوط اصفهان بازگرداند. يعنى همان گونه كه سقوط دولت ساسانيان پايان «ايران باستان» بود، سقوط دولت صفويان نيز پايان «ايران ميانه» شد و از آن پس همزمان با انقلاب هاى سياسى و فكرى در اروپا تحولات سياسى و فكرى در ايران نيز آغاز شد و نشانه هاى مدرنيته از ظهور دولت هاى بناپارتى (حكومت نادرشاه افشار) تا وقوع انقلاب هاى سياسى (انقلاب مشروطه) در ايران نيز نمودار شد. يكى از اين نشانه ها كه معمولاً مغفول واقع مى شود و به بهانه محتواى سنتى آن، موقعيت مدرنش فراموش مى شود، تحول در نهاد روحانيت شيعه است. روحانيت شيعه تا قبل از استقرار دولت قاجاريه به لحاظ سياسى نهادى حكومتى و به لحاظ فكرى نهادى سنتى بود. در واقع عالى ترين مقام مذهبى كشور «شيخ الاسلام» نام داشت كه از سوى پادشاه تعيين مى شد و گرچه شاه طهماسب صفوى خود را نايب محقق كركى مى خواند اما پس از پايان دوره اول اقتدار صفويه و سپس آغاز دوره جديدى در اين سلسله با سلطنت شاه عباس اين پادشاهان بودند كه «شيخ الاسلام»ها را منصوب مى كردند. از نظر فكرى نيز با سقوط اصفهان و زوال صفويه به تدريج علماى اصولى شيعه بر علماى اخبارى چيره شدند و عقل گرايى در فقه شيعه جايگزين اخبارى گرى شد. عصر صفويه عصر اخبارى گرى بود. علماى بزرگ شيعه در اصفهان پيرو نص و نقل بودند و چندان به عقل و تاويل و تفسير بها نمى دادند. نفوذ قابل ملاحظه صوفيه در دربار صفويه و تاويل گرايى آنان و نضج و رشد فيلسوفانى مانند ملاصدرا مجموعه عواملى بود كه فقها را از تاويل صوفيانه و تفسير فيلسوفانه پرهيز مى داد و افرادى مانند علامه محمدباقر مجلسى را به تدوين دايره المعارف احاديث و روايات وامى داشت. اما با زوال صفويه، اخباريه هم فرو خفت و اصوليه شكل گرفت. وحيد بهبهانى استاد اعظم اين فقها بود كه عقلانيت را در فقه شيعه احيا كرد و از آن پس عصر جديد روحانيت شيعه آغاز شد. گذار روحانيت شيعه از نص گرايى به عقل گرايى تنها گذارى معرفتى نبود. در حوزه قدرت نيز اين نهاد از صورتى حكومتى شكلى مدنى به خود گرفت. با زوال حكومت، مقام شيخ الاسلامى نيز از بين رفت و آن تفكيكى كه ميان حوزه و حكومت، شيخ و شاه وجود داشت و نوعى جداسازى نهادى ميان دين و دولت را موجب مى شد دگرگون شد. فقهاى عصر جديد نه تنها از حكما نمى هراسيدند بلكه رجعتى به آراى فيلسوفان اسلامى كردند تا به مدد فلسفه و حكمت اسلامى علم اصول را رونق بخشند. بيراه نيست اگر همان گونه كه آغاز عصر روشنگرى در اروپا را با نگارش رساله هاى فلسفه حقوق توسط كانت مى دانيم، آغاز عصر جديد در ايران را فراتر از تدوين قانون اساسى و قانون مدنى در عصر مشروطه به دوره اى بازگردانيم كه در آن فقهاى شيعه به فربه كردن اصول فقه يا فلسفه فقه پرداختند و سپس رساله هاى عمليه نوشتند و در آن از حقوق و تكاليف فردى و اجتماعى مومنان سخن گفتند. در چنين مسيرى است كه به تدريج نهاد مرجعيت متولد مى شود. در ايران ميانه (از سقوط ساسانيان تا سقوط صفويان) ديندارى امرى كاملاً فردى بود. تا زمانى كه اكثريت ايرانيان از اهل سنت بودند نهاد روحانيت به معناى شيعى آن معنايى نداشت و اصولاً هيچ نظام منسجم آموزش دينى در ايران يافت نمى شد. با استقرار صفويه و اكثريت يافتن شيعه نيز روحانيان و فقها بيش از آنكه در پى تدبير ديندارى عامه مردم باشند سعى مى كردند اعمال حكومت را دينى كنند و براى اداره كشور حكم و قانون طراحى كنند اما ايران جديد (از سقوط صفويه تا ظهور مشروطه) وارث نظام آموزشى و حوزوى مشخصى بود كه در عصر نادرشاه و كريم خان از مصدر حكومت به تدريج دور شد و چسبندگى آن به حكومت و سلطنت از بين رفت و حتى نادر سعى كرد ميان مذهب اهل سنت و اهل بيت موضعى ظاهراً بى طرفانه بگيرد. در اينجا بود كه فقهاى شيعه تصميم گرفتند يا در موقعيتى قرار گرفتند كه ناگزير از ايجاد نهادى موازى در برابر حكومت و سلطنت شدند. هوشمندى آقامحمدخان قاجار در احترام گذاشتن به فقها و تلاش فتحعلى شاه قاجار براى تكرار تجربه شاه طهماسب صفوى در نيابت سلطنت از جانب فقها هم نتوانست از فرآيند استقلال نهاد روحانيت و استقرار نهاد مرجعيت جلوگيرى كند. ظهور شيخ مرتضى انصارى به عنوان اولين مرجع عام شيعه و سپس پيدايش مراجعى مانند ميرزاى شيرازى، آخوند خراسانى، سيدابوالحسن اصفهانى و آيت الله بروجردى نهاد سلطنت را با رقيبى جدى و مقتدر يعنى نهاد مرجعيت مواجه كرد كه هر از گاهى قدرت آن را محدود مى كرد. مراجع تقليد شيعه در عصر قاجاريه و مشروطه شيخ الاسلام هاى عصر صفويه نبودند كه بازوى دينى پادشاه محسوب شوند. در واقع گاه آنان گمان مى كردند شاه بازوى اجرايى ايشان است و به همين دليل بود كه تئورى نيابت در اين دوره رونق داشته باشد و همان گونه كه در اروپا، پاپ تاج شارلمانى يا ناپلئون را بر سر آنان مى نهاد در ايران نيز فقيه به شاه طهماسب يا فتحعلى شاه اجازه سلطنت مى داد و گاه همچون ميرزاى شيرازى حكم به تحريم احكام شاه مى داد يا آخوند خراسانى جواز شرعى استقرار حكومت مشروطه را صادر مى كرد و آخرين اين مراجع آيت الله بروجردى بود كه به موازات سلطنت، حكومت را كنترل مى كرد. طى دويست سال تاريخ ايران جديد بر بستر جغرافياى واحدى به نام ممالك محروسه ايران دو پادشاه دينى و دنيوى حكمرانى مى كرد كه يكى حكومت و ديگرى جامعه را در اختيار داشت. شاه حاكم دنيا و فقيه حاكم دين مردم بود. ايران نيز از زمان صفويه از نظام ملوك الطوايفى خارج و به مملكت واحدى تبديل شده بود كه به تدريج گسترش وسايل ارتباط جمعى بر اقتدار مركزى آن مى افزود. اگر در گذشته هر ايالتى فرمانروايى داشت و هر روستايى آخوندى، با اتحاد ايالات و احياى مرز هاى ايرانشهر كشور نه فقط شاه كه فقيه واحدى يافت كه به موازات شاه، حكمرانى مى كرد. فقيه رئيس حوزه علميه و رئيس مذهب بود. گاه پايتخت شيعه سامرا (در عهد ميرزا ى شيرازى) و گاه نجف (در عهد آخوند خراسانى) و گاه قم (در عهد آيت الله بروجردى) بود. اما با ظهور امام خمينى مرجعيت شيعه در معرض عصرى نو قرار گرفت. عصرى كه در آن مرجعيت به ولايت فقيه تبديل شد.
امام تا پيش از رسيدن به امامت سياسى و رهبرى دينى سه مرحله را پشت سر گذاشت كه با سه عنوان و لقب از يكديگر متمايز مى شود:
• اول: حاج آقا روح الله
مى دانيم كه مرحوم امام افزون بر هوش سياسى از دانش فقهى گسترده اى بهره مند بود. گرچه به درستى گفته اند كه مزاج شخصى امام فلسفى و عرفانى بوده، اما دورانديشى سياسى و اجتماعى آن مرحوم مانع از عدم توجه ايشان به علم فقه نشد. امام در آغاز مدرس فلسفه و اخلاق بود. ابن عربى در عرفان و ملاصدرا در فلسفه دو محبوب او بودند و شايد اگر نظام آموزشى حاكم بر حوزه نبود امام همچنان در سير و سلوك فلسفى و عرفانى خود باقى مى ماند. علايق غيرفقهى امام خمينى و دانش و هوش سرشار وى در آن معارف به گونه اى بود كه مرحوم مرتضى حائرى (فرزند موسس حوزه علميه قم) از تغيير مسير امام از فلسفه به فقه ابراز تاسف كرده و گفته گاه شرح او بر ملاصدرا چنان قوى بود كه ملاتر از ملاصدرا مى نمود! فرزند ديگر موسس حوزه علميه قم مرحوم مهدى حائرى از روزگارى سخن مى گويد كه در آمريكا مقيم بود و دريافت براى حل معضلى فلسفى چاره اى جز رجوع به امام خمينى ندارد و امام در تبعيد بود! با وجود اين امام خمينى برخلاف علامه طباطبايى ترجيح داد كه از تضحيه خود (تعبيرى كه آيت الله خويى درباره اصرار علامه طباطبايى بر فلسفه و پرهيز ايشان از تحصيل و تدريس فقه به كار برد) بپرهيزد و ضمن حفظ علايق فلسفى و عرفانى خويش (كه تا پايان عمر باقى ماند) به فقيهى تمام عيار تبديل شود و شايسته مقام مرجعيت شناخته شود. پيش از اين البته امام خمينى (آن زمان كه هنوز به نام حاج آقا روح الله شناخته مى شد) نقش برجسته اى در احياى مرجعيت عامه و استقرار و استقلال آن ايفا كرد. به روايت كليه اسناد و خاطرات تاريخى از جمله موثرترين افراد در هجرت آيت الله بروجردى به قم و استقرار مرجعيت عامه ايشان پس از عصر آيات ثلاث، امام خمينى بودند. در يكى از منابع در اين باره آمده است: «آقاى خمينى و ديگران هم پيش ايشان (آيت الله بروجردى) رفتند و براى آمدن به قم از ايشان دعوت كرده بودند و بالاخره ايشان را راضى كرده بودند كه بعد از بهبود كسالتشان (در دوره نقاهت در تهران) به قم بيايند... من يادم هست قبلش به آقاى خمينى مى گفتيم كه از آقاى بروجردى بخواهيد به قم بيايند و ايشان گفتند مى ترسيم سه آقا (مراجع وقت قم آقايان حجت، خوانسارى و صدر) چهارتا بشوند... ولى بعد كه آقاى بروجردى به قم آمده بود روزى ايشان فرمودند آقاى بروجردى بيست سال دير به قم آمد. درس ايشان جورى است كه طلبه ها غيرمستقيم بدون اينكه بفهمند مى بينند كه مجتهد شده اند.» (آيت الله منتظرى: ۱۱۱) در همين منبع ذكر شده است كه وقتى همشهريان آيت الله بروجردى خواستار بازگشت آيت الله به لرستان شدند مرحوم امام از جمله كسانى بود كه به آنها جواب داد: «به آنها مى گفتند بابا آخر آقاى بروجردى در قم كه باشد آقاى ايران است. بروجرد كه بيايد آقاى بروجرد است.» (همان: ۱۱۲) و هنگامى كه شهريه آيت الله بروجردى به حد كفايت نرسيد و زندگى طلبه ها سخت شد «آقاى خمينى و ديگران به ايشان دلدارى مى دادند و مى گفتند آقا، طلبه ها كه شما را براى پول نمى خواهند شما را براى درس مى خواهند.» (همان: ۱۱۳) تلاش امام خمينى براى تثبيت مرجعيت آيت الله بروجردى به حدى بود كه در سال ۱۳۲۷ يا ۱۳۲۸ (ترديد از موسسه تنظيم و نشر آثار امام است) در نامه اى به شيخ محمدتقى فلسفى سعى مى كنند مشكل شهريه آيت الله بروجردى را حل كنند: «ايشان حاضر نيستند آن طور كه مرحوم آيت الله اصفهانى و مرحوم آيت الله قمى قدس سرهما به تجار و بازرگانان مراجعه مى كردند و شرح احتياج حوزه هاى علميه را مى دادند اقدام در اين امر كنند و از طرفى كسى كه دلسوز به حال ايشان و حوزه هاى علميه باشد كمتر يافت مى شود. اين امور دست به هم داده است و موجب شده است كه اين سنگر را نيز خداى نخواسته از دست بدهيم. اكنون معظم له از چند ماه به اين طرف مبالغى مقروض شده اند چه براى نان نجف و سامره و چه براى شهريه قم و اصفهان و گاهى مشهد و جاهاى ديگر و بالجمله مخارج مرحوم سيد رحمت الله مع الاضافه على الظاهر به گردن ايشان آمده و همان توقعات هست و وجوه براى ايشان نمى رسد و حيف و ميل مى شود. البته مى دانيد كانون وجوه تهران است و تهران را از قرارى كه بعضى مى گفتند درصد هشتاد از وجوه كليه ايران مربوط به آن است و جنابعالى را عموم طبقات مى شناسند و زبان گوياى شما در نوع موثر است لكن صرف منبر فايده ندارد. اين مطالب يك مجمع مخصوص لازم دارد كه از تجار محترم خيرخواه و با كمك و مساعدت امثال آقاى حاج ميرزا علينقى كاشانى و آقاى شالچى و آقاى خسروشاهى و آقاى بازرگان و آقاى مصطفوى و هر كه صلاح مى دانيد مطلب را به طور وافى تذكر دهيد بلكه بتوانند اولاً قروض ايشان را به فوريت ادا كنند و ثانياً به طور اساسى يك تعهدى بكنند كه مرتباً در هر ماه هر كسى به مقدار مقدور مساعدت كند.» (صحيفه امام، ج ،۱ ص ۲۴) اين چهره از امام كه ما مى شناسيم حاج آقا روح الله خمينى است. مدرس عالى حوزه علميه قم كه عصرهاى پنجشنبه و جمعه در مدرسه فيضيه درس اخلاق مى گفت. «در درس اخلاق ايشان عرفان هم زياد بود. چيزهايى از كلمات خواجه عبدالله انصارى مى گفتند. بيان ايشان بسيار پرجاذبه و خوب بود. از توبه و انابه و معاد و مطالبى را مى فرمود تا جايى كه بسيارى از افراد گريه مى كردند... ايشان درس فلسفه داشت. منظومه و اسفار مى گفتند و درس فقه و اصول نداشتند.» (آيت الله منتظرى: ۹۱-۹۰) گرچه امام خمينى بعداً درس فقه و اصول هم دادند اما در مقام حاج آقا روح الله (كه چهره غالب ايشان تا زمان فوت آيت الله بروجردى بود) بيشتر به مدرس فلسفه و عرفان و اخلاق مشهور بودند تا جايى كه: «در مقابل بعضى با فلسفه و اين جور مباحث مخالف بودند حتى گاهى فلاسفه را كافر مى دانستند. من آن آقايى را كه گفته بود ظرف حاج آقا مصطفى را آب بكشند مى شناسم بعد هم گفته بود خب مادرش كه فيلسوف نيست و ان شاءالله فرزند تابع اشرف ابوين است...
اتفاقاً مرحوم امام هم از او خوشش مى آمد و مى فرمود من از اين آقا خوشم مى آيد چون از روى عقيده اش حرف مى زند. فرد حقه بازى نيست.» (همان: ۱۹۸-۱۹۷) همين مواضع سبب شد امام به تدريج از فلسفه به فقه نزديك شود.
آيت الله محمد يزدى از ديگر شاگردان امام خمينى درباره فرجام درس فلسفه امام مى گويد: «وقتى ما در دروس فقه و اصول ايشان شركت مى جستيم ايشان از فلسفه كناره گيرى كرده بودند. ظاهراً دوستان ايشان تذكر داده بودند كه اهتمام شما به فلسفه باعث مى شود در قم به عنوان فيلسوف مطرح شويد و اين امر سبب مى شود كه ديگر در فقه نتوانيد به مقامى كه شايسته شما است دست يابيد و يك فقيه معروف كارهاى بيشترى از دستش برمى آيد تا يك فيلسوف مطرح. امام هم اين رهنمود را به كار بسته بودند و به مباحث فلسفى نزديك نمى شدند.» (آيت الله يزدى: ۴۶)
حاج آقا روح الله در دوره حيات آيت الله بروجردى البته سعى بسيار داشت دستگاه مرجعيت و فقاهت را تقويت كند. به جز تلاش براى اقامت مرحوم بروجردى در قم و سعى در تثبيت شهريه ايشان، جايگاه حاج آقا روح الله در دفتر آيت الله بروجردى چنان رفيع بود كه از ايشان به عنوان وزير خارجه نهاد مرجعيت ياد مى شد. آيت الله بروجردى در رابطه با حكومت وقت دو سفير و وزير داشت. اول شيخ محمدتقى فلسفى و دوم حاج آقا روح الله خمينى. جايگاه امام البته از مرحوم فلسفى بالاتر بود و فراتر از سفير و وزير در مقام مشاور ارشد مرجع تقليد شناخته مى شد و از نامه امام به مرحوم فلسفى ارشديت ايشان مشخص است. در عين حال جايگاه هر دو نفر نشان مى دهد نهاد مرجعيت همچون حكومت سازمانى مشخص داشته و بر اساس نظام سلسله مراتبى اداره مى شده است. اگر سلطنت از وجود «دربار» بهره مى برده در نهاد مرجعيت بيت علما و مراجع تقليد نقش «درگاه» را ايفا مى كرد و اگر سلطنت داراى سفيران و وزيران و مشاورانى بوده مرجعيت به عنوان بديل سلطنت نيز از چنين معتمدانى بهره مند بوده است. در اين باره جايگاه مرحوم فلسفى در بيت آيت الله بروجردى جالب توجه است. پيش از اين اشاره كرديم مرحوم امام طى نامه اى به مرحوم فلسفى خواستار تلاش وى براى تامين شهريه آيت الله بروجردى مى شود. فرجام كار را از زبان فلسفى بخوانيم: «چون موضوع مربوط به آيت الله بروجردى بود فكر كردم بهتر است خودم ايشان را ببينم و بپرسم كه اجازه مى دهند چنين اقدامى بكنم؟ به قم رفتم و در اتاقى كه فقط ما دو نفر بوديم گفتم آقايان چنين نامه هايى نوشته اند آيا اجازه مى دهيد من اين كار را انجام بدهم. ايشان صريحاً گفتند نه سپس با همان متانت فرمودند خداوند هرگز مرا از عنايت خود محروم نفرموده است. من به خدا حسن ظن بسيار دارم. اين مطلب مالى را با آقايان تجار در ميان گذاردن و از آنها كمك خواستن با حسن ظنى كه من دارم ناسازگار است. اگر پولى به نام وجوه رسيد به طلاب مى دهم و اگر نرسيد از كسى تقاضا نمى كنم. من گفتم اگر آنها اين وجه را به طور رايگان ندهند آيا شما اجازه مى دهيد به عنوان قرض الحسنه از آنها بگيريم؟ زيرا آنچه آقاى خمينى نوشته اند اين است كه اين تجار متمكن پولى بدهند كه شما شهريه طلاب را بدهيد تا وجوهى برسد. فرمودند خير قرض الحسنه هم نمى گيرم هر طور كه خدا بخواهد همان مى شود.» (حجت الاسلام فلسفى: ۱۷۷) در واقع نهاد مرجعيت مانند نهاد سلطنت داراى سلسله مراتبى بود كه آن مرجعيت به جاى سلطنت، بيت به جاى دربار و خمس و زكات به جاى ماليات قلمداد مى شد. در چنين نظمى مرجع تقليد در استقلال كامل به سلطنت و حكومت پيام مى دهد. فلسفى مى نويسد: «در اواخر سال ۱۳۲۵ شمسى مرحوم آيت الله بروجردى به من پيام دادند كه شاه را ملاقات كنم و بگويم همان طور كه در روزنامه ها نوشته اند چون زمينه اجراى لايحه اجبارى كردن تعليمات ابتدايى فراهم شده است تعاليم دينى را هم در كنار تعليمات ابتدايى بگنجانند.» (همان: ۱۸۱) فلسفى چند بار ديگر نيز با محمدرضا پهلوى ديدار كرد. آيت الله بروجردى در سطحى ديگر نيز سفيرى عالى تر به سوى شاه مى فرستاد و آن شخص امام بود. آيت الله يزدى مى نويسد: «حضرت امام ابراز آمادگى كرده بودند كه با شاه ملاقات كنند و با صلاحديد مرحوم آقاى بروجردى اين ملاقات معروف صورت پذيرفت و حضرت امام شاه را در مقابل يك عمل انجام شده قرار دادند.» (آيت الله يزدى: ۱۴۴) از تنها ملاقات امام و شاه گزارش كاملى در دست نيست اما استقلال عمل نهاد مرجعيت در مواجهه برابر با نظام سلطنت جالب توجه است. يكى از معدود گزارش هاى موجود از محتواى ديدار شاه و امام از آن آيت الله محمد يزدى است: «از مجموعه صحبت هايى كه در آن زمان مطرح بود حتى در خلال ديدارهاى حضرت امام و مرحوم آيت الله بروجردى و يا ملاقات امام با شاه برنمى آيد كه روحانيت مى تواند يا مى خواهد كه حكومت را در دست بگيرد.» (آيت الله يزدى: ۱۶۸) روابط امام خمينى و آيت الله بروجردى البته در سال هاى بعد به سردى گراييد اما با وجود اين حاج آقا روح الله هرگز تا پايان عمر آيت الله بروجردى در برابر آن مرحوم نايستاد و ترجيح داد وجوه علمى و فقهى خويش را تقويت كند. در فاصله سال هايى كه امام به حاج آقا روح الله مشهور بودند مهمترين كتاب ايشان كشف الاسرار است كه در آن ايده آل هاى سياسى امام توضيح داده شده است. از جمله درباره روحانيت، امام نوشته اند: «براى به كار انداختن چرخ هاى دين اين كارمندان (روحانيان) لازمند. همه مى دانند كه اگر اينها يك حزب جداگانه نباشند كه در نظر توده با اهميت و بزرگى نام آنها برده شود حرف آنها هم بى اثر مى شود.» (كشف الاسرار: ۲۰۵) امام در ادامه منظور خود را روشن تر مى نويسد: «اگر ما بخواهيم ديندارى را ميان مردم رواج دهيم و با آن خدمت هاى خيلى برجسته هم به مردم و هم به كشور بكنيم بايد بگوييم حزب روحانى يك حزب جداگانه باشد.» (همان: ۲۰۶) در همين كتاب حاج آقا روح الله طرحى از تشكيل يك مجلس روحانى را ارائه مى كند و با اشاره به ساختار مجلس موسسان كه «يكى را به سلطنت انتخاب مى كند» و مجلس شورا كه كشور را اداره مى كند، مى پرسد: «اگر يك همچو مجلس از مجتهدين ديندار كه هم احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند... به كجاى نظام مملكت برخورد مى كند و همين طور اگر مجلس شوراى اين مملكت از فقهاى ديندار تشكيل شود يا به نظارت آنها باشد چنانچه قانون هم همين را مى گويد به كجاى عالم برخورد مى كند.» (همان: ۱۸۵)
• دوم: آيت الله خمينى
با چنين ايده آل هايى حاج آقا روح الله پس از فوت آيت الله بروجردى در معرض مرجعيت قرار مى گيرد و از سال ۱۳۴۰ بيشتر به عنوان آيت الله خمينى شناخته مى شود. لقب آيت الله براى امام در اين زمان از آن رو بود كه بر ابعاد فقهى و اصولى ايشان در برابر ابعاد فلسفى و عرفانى تاكيد شود. البته حاج آقا روح الله براى مرجعيت هيچ ميلى در دل نداشت و با وجود ديدگاه دورانديشانه سياسى (كه از زمان نگارش كشف الاسرار در ذهن ايشان جوانه زده بود) همچون ديگر مراجع تقليد ترجيح مى داد به روش سنتى انتخاب مرجع به اين جايگاه برسند در غير اين صورت ادعايى نداشتند. در واقع يكى از وجوه تمايز مرجعيت و سلطنت در ايران مدرن شيوه استقرار اين دو نهاد بود. شاهان ايران باستان و ايران ميانه بر اثر قهر و غلبه ايلى بر ايل ديگر به قدرت مى رسيدند و قدرت آنان در جنگاورى يا ميراث آنها از جنگاورى موسس سلسله شاهى بود اما مراجع تقليد براساس ميزان رجوع مردم و شمار طلاب و پرداخت وجوهات از سوى تجار تعيين مى شدند. گرچه دو پادشاه در اقليمى نگنجند اما دو فقيه در گليمى بخسبند. بدين معنا كه از زمان استقرار دولت صفويه در ايران جز در مقطع انتقال قدرت از نوادگان نادر و كريم خان زند به آقامحمدخان قاجار هيچ گاه دو پادشاه بر ايران حكمرانى نكردند اما در اعصار متعدد فقهايى بودند كه همزمان مقام مرجعيت را در اختيار داشتند كه آيات ثلاث (آقايان صدر، حجت و خوانسارى پس از فوت آيت الله حائرى در قم) مشهورترين آنها بودند. اين اتفاق پس از فوت آيت الله بروجردى نيز تكرار شد و آيات ثلاث جديد شكل گرفتند: «بعد از ارتحال آيت الله بروجردى حوزه با مشكل مواجه بود. يكى اينكه شهريه طلاب از سوى چه مرجع و مركزى تامين شود و ديگر اينكه طلبه ها به كدام اساتيد مراجعه كنند؟ بعد از اينكه مسئله شهريه را دو تن از بزرگان يعنى آيت الله گلپايگانى و آقاى شريعتمدارى به عهده گرفتند امام اظهار رضايت كردند و فرمودند اقدام آقايان باعث شد كه حوزه از متلاشى شدن محفوظ بماند. در خصوص تدريس هم در واقع حضرت امام عهده دار امر شدند و درس ايشان طلبه ها را بى نياز كرد.» (آيت الله يزدى: ۱۵۹)
امام در اين دوره بيشتر به تدريس فقه و اصول همت گماشته و در جايگاه آيت اللهى مقامى رفيع از آن خود كردند. اما باز هم در پى مرجعيت نبودند و حتى «حضرت امام خودشان ابراز مخالفت مى كردند كه كسى بخواهد براى مرجعيت ايشان تلاش كند و گاه با افراد در اين خصوص برخورد مى كردند و مى فرمودند به درس تان برسيد چه كار به اين كارها داريد.» (يزدى: ۲۹۱)
منابع ديگر نيز بر بى رغبتى امام نسبت به اخذ مقام مرجعيت تاكيد كرده اند. از جمله حاج محمد شانه چى از بازاريان و ملى گرايان مشهور آن زمان مى گويد: «ما رفتيم منزل حاج آقا روح الله منتظر مانديم كه آمدند. بعد كه آمدند خوب طبق رويه اى كه داشتند سرشان را به پايين انداختند و به كسى نگاه نكردند جواب سلامى دادند و رفتند به اندرون. بعد چند دقيقه اى فاصله شد و آمدند و نشستند و مراجعينى كه آنجا بودند رفتند حرف هايشان را گفتند و آمدند و بعد ما بوديم كه رفتيم پيش آقاى خمينى و گفتيم كه ما از طرف جبهه ملى آمديم براى تعيين مرجع و آمديم خدمت شما. گفتند خيلى خب ولى خيلى با ما سرد گرفتند. خيلى سرد و حتى رساله اى هم از ايشان خواستيم گفتند من رساله ندارم. رساله را بايد از كتابفروشى ها بخريد. حتى يك رساله هم ندادند. در صورتى كه ساير مراجعى كه مى رفتيم رساله مى دادند ناهار هم مى دادند پول هم مى دادند و همه چيز مى دادند. من با خودم گفتم كه حالا اگر ما نمى توانيم بفهميم كه چه اندازه اينها علم دارند چون بايد با آنها معاشرت كنيم تا ببينيم چقدر علم دارند ولى از نظر تقوا اين سيد از ديگران با تقواتر است.»
(به نقل از حاج محمد شانه چى انقلاب ايران به روايت بى بى سى، ص۱۱)
آيت الله خمينى براى انتشار رساله علميه نيز سخت گيرى مى كرد.
آيت الله يزدى در اين باره مى نويسد:
وقتى پيشنهاد انتشار رساله عمليه حضرت امام مطرح شد ايشان نپذيرفتند به ناچار بنده و تنى چند از شاگردان حضرت امام تصميم گرفتيم كه حاشيه حضرت امام بر وسيله النجاه مرحوم آقاى سيدابوالحسن اصفهانى را به فارسى ترجمه كنيم و به عنوان رساله فارسى در اختيار مقلدين ايشان قرار دهيم... حضرت امام نهايتاً اصل كار را قبول كرده بودند ولى ظاهراً با نشر و توزيع آن به صورت مجانى مخالفت كرده و فرموده بودند هركس كه مايل است بايد برود و بخرد. (آيت الله يزدى۲۹۲)
با وجود اين شرايط سياسى و اجتماعى و فعاليت هاى انقلابى آيت الله خمينى سبب شد شاگردان وى مصمم به ترويج مرجعيت آيت الله خمينى شوند. پس از حوادث ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ مدرسين حوزه علميه قم از فرط نگرانى براى جان آيت الله خمينى و از آنجا كه تنها در صورت اثبات مرجعيت امام امكان اقدام رژيم عليه جان ايشان منتفى بود دو اعلاميه در تاييد مرجعيت امام منتشر شد: «چون صحبت بود كه مى خواهند آيت الله خمينى را محاكمه كنند لذا... آقاى شريعتمدارى، آقاى ميلانى، آقاى مرعشى نجفى و آقاى حاج شيخ محمدتقى آملى... چيز نوشتند و آيت الله خمينى را به عنوان مرجع معرفى كردند تا از اعدام ايشان پيشگيرى كنند... آيت الله گلپايگانى در قم بودند و به تهران نيامدند آيت الله خوانسارى هم چيزى در آن وقت امضا نمى كردند.»(آيت الله منتظرى: ۲۳۶)

از آقا روح الله تا امام خمينى



12نفر از مدرسين حوزه علميه قم نيز اعلاميه اى در تاييد مرجعيت امام خمينى نوشتند كه اين نامه ها از دو جهت اهميت داشت:
اول- جايگاه نهاد مرجعيت، حرمت و اهميت آن را در برابر نظام سلطنت نشان مى داد بدين ترتيب كه مانع از محاكمه مرجع تقليد شيعه مى شد.
دوم- براى اولين بار گروهى از مراجع تقليد مرجعيت فقيهى ديگر را به صورت سند مكتوب تاييد مى كردند كه اين نكته نشانگر اولين تغييرى بود كه وجود امام خمينى در نهاد مرجعيت سبب ساز آن شده بود. پيش از اين نيز آيت الله خمينى سعى كرده بود نظام حوزه هاى علميه را دگرگون كند و در آن تحولى به وجود آورد. تشكيل جلسه ۱۱نفره تحت عنوان اصلاح برنامه هاى حوزه مركب از آقايان ربانى شيرازى، آذرى قمى، مشكينى، امينى، قدوسى، منتظرى، هاشمى رفسنجانى، خامنه اى، مصباح يزدى، حيدرى نهاوندى و مهدى حائرى تهرانى كه همگى متاثر از امام بودند از اولين اقدامات طيف نزديك به آيت الله خمينى براى اصلاح حوزه بود. گفته مى شود همين برنامه ها از جمله دلايلى بود كه ميان امام خمينى و آيت الله بروجردى اختلاف انگيز شد. امام خمينى البته فرصت چندانى نيافت كه حتى پس از فوت آيت الله بروجردى برنامه هاى اصلاحى موردنظر خود را در قم دنبال كند ولى تبعيد ايشان به نجف دوره جديدى از شأن ايشان در مقام مرجعيت به عنوان آيت الله خمينى را شكل داد. حوزه علميه نجف به عنوان مشهورترين حوزه شيعه حتى پس از ارتقاى جايگاه قم عالى ترين موقعيت هاى علمى را در اختيار امام خمينى قرار داد. در همين جا بود كه ايشان درس هاى ولايت فقيه را ارائه كردند و نه به عنوان يك مبارز سياسى و رجل انقلابى كه همانند مرجعى جامع و فقيهى كامل، فلسفه سياسى موردنظر خويش را تبيين كرد.
امام در رساله ولايت فقيه بيش از همه منتقد كسانى است كه شئون سياسى روحانيت را ناديده مى گيرند: «آخوندهايى كه اصلاً به فكر معرفى نظريات و نظامات و جهان بينى اسلام نيستند.»
(ولايت فقيه: ۱۲)
و فصل پايانى رساله خود: «برنامه مبارزه براى تشكيل حكومت اسلامى» را به اصلاح حوزه هاى روحانيت اختصاص مى دهند و از اصلاح مقدس نماها و تصفيه حوزه ها سخن مى گويند. امام در ادامه پروژه ناتمام خويش براى اصلاح حوزه هاى علميه از «قضيه ورود علما در دستگاه ضلمه و سلاطين» (همان: ۱۴۶) انتقاد كرده و مى نويسند: «يك نفر فقيه اگر وارد دستگاه ظلمه شد مثل اين است كه يك امت وارد شده باشد.» (همان) ايشان در گفتارى كه از عهد صفويه تا آن زمان بى نظير است از «آخوندهاى دربارى» انتقاد مى كند و مى نويسند: «اشكال سر آنها است كه عمامه بر سر گذاشته و چهار كلمه هم اينجا يا جاى ديگر خوانده يا نخوانده و براى شكم يا بسط رياست به اين دستگاه ها پيوسته اند با اينها چه كنيم؟ اينها از فقهاى اسلام نيستند... بايد جوان هاى ما عمامه اينها را بردارند. عمامه اين آخوندهايى كه به نام فقهاى اسلام به اسم علماى اسلام اينطور مفسده در جامعه مسلمين ايجاد مى كنند بايد برداشته شود.» (همان: ۱۴۸) امام خمينى با اين گفتار نه فقط بناى چندصدساله اى كه نظام سلطنت در ايران جديد (از عصر صفويه تا مشروطه) ساخته بود و براساس آن شاه را نايب فقيه مى خواند فروريخت بلكه نهاد روحانيت - مرجعيت را نيز كه همپاى حكومت آمده بود وارد مرحله اى تازه از حيات سياسى و اجتماعى كرد. امام خمينى در ولايت فقيه خاطره اى مهم را روايت مى كند: «روزى مرحوم آقاى بروجردى، مرحوم آقاى حجت، مرحوم آقاى صدر، مرحوم آقاى خوانسارى رضوان الله عليهم براى مذاكره در يك امر سياسى در منزل ما جمع شده بودند. به آنان عرض كردم كه شما قبل از هر كار تكليف مقدس نماها را روشن كنيد. با وجود آنها مثل اين است كه دشمن به شما حمله كرده و يك نفر هم محكم دست هاى شما را گرفته باشد اينهايى كه اسمشان مقدسين است نه مقدس واقعى و متوجه مقاصد و مصالح نيستند دست هاى شما را بسته اند و اگر بخواهيد كارى انجام بدهيد حكومتى را بگيريد مجلسى را قبضه كنيد كه نگذاريد اين مفاسد واقع شود آنها شما را در جامعه ضايع مى كنند شما بايد قبل از هرچيزى فكرى براى آنها بكنيد.» (همان: ۱۴۴)
آيت الله خمينى اما در هنگام گفتن درس هاى ولايت فقيه در نجف دست هايش را باز كرده بود و مستقل از آنچه نهاد رسمى روحانيت يا نظام حاكم سلطنت مى پسنديد به ايده آل هاى سياسى خود در «كشف الاسرار» و «ولايت فقيه» فكر مى كرد. حاج آقا روح الله كه مدرس فلسفه و عرفان بود و آيت الله خمينى كه مرجع فقه و اصول شده بود ديگر در لباس مدرسان و مراجع قم نمى گنجيد. لباس روحانيت و مرجعيت براى ايشان كوتاه شده بود و قم و نجف عطش سياست ورزى او را سيراب نمى كرد. در اينجا بود كه آيت الله خمينى به امام خمينى تبديل شد. دوران مرجعيت محض امام و بسنده كردن ايشان به بحث و درس خيلى زود به پايان رسيد و با ورود امام به پاريس و سپس تهران، امام تولدى دوباره يافت.
• سوم: امام خمينى
استفاده از تعبير«امام» براى آيت الله خمينى گذشته از دلالت هاى سياسى نشان از تغيير گفتمان هاى فكرى جامعه ايران دارد. نظام سلطنت و نهاد مرجعيت از عصر صفويه تا پايان مشروطه در مجموع گفتمانى را در ايران مى سازند كه جايگزين نهاد امامت در انديشه شيعه است. در واقع شيعيان در غيبت معصوم و در پايان تاريخ امامت آشكار در پى آن شدند كه نظامى سياسى طراحى كنند كه فقدان امام حاضر را جبران كند. شاهان قادر به چنين كارى نبودند و به دليل جايگاه قهر و غلبه در جعل نظام سلطنت امكان استقرار آنان بر جاى امامان وجود نداشت. فقها نيز به دليل فقدان قدرت و قوت مادى امكان استقرار حكومت را نداشتند. بر مبناى توافقى تاريخى سلطنت و مرجعيت همراه با هم حكومت را تشكيل مى دادند. حكومتى كه از يك سو قدرت داشت و از سوى ديگر شرعيت و اين دو مشروعيت آن را ايجاد مى كرد. در عصر مشروطه راى و نظر مردم جايگزين قهر و غلبه شاهان شد اما حتى نظام سياسى مشروطه زمانى مشروعه مى شد كه علما و فقها از آن حمايت كنند. امام خمينى به عنوان حكيم و فقيهى جامع اين نظريه را باطل كرد و به انتقاد همزمان از نهاد سلطنت و نهاد روحانيت پرداخت. در هيچ جاى رساله ولايت فقيه اشاره اى به سازمان مرجعيت وجود ندارد اما نقدهاى مرحوم امام به مرحوم بروجردى، تلاش ايشان براى اصلاح حوزه و اهتمام و صراحت برخى شاگردان امام (مانند مرحوم مطهرى) براى اصلاح حوزه ها نشانگر دغدغه مرحوم امام براى اصلاح سازمان حوزه است. درباره سلطنت نيز امام مشهورترين فقهاى عصر ما است كه رسماً حكم به بطلان آن دادند: «سلطنت و ولايت عهدى همان طرز حكومت شوم و باطلى است كه حضرت سيد الشهدا(ع) براى جلوگيرى از برقرارى آن قيام فرمود و شهيد شد... اسلام سلطنت و ولايت عهدى ندارد.» (ولايت فقيه: ۱۴) امام به درستى متوجه صيرورت حكومت پادشاهى بود و به زيركى با استفاده از دعاوى مشروطه خواهانه (تاكيد بر قانون) و جمهوريخواهانه (تاكيد بر مردم) بدون آنكه الزاماً حكومت جمهورى يا مشروطه را تائيد كند مى نويسد: «حكومت اسلام سلطنتى هم نيست تا چه رسد به شاهنشاهى و امپراتورى. در اين نوع حكومت ها حكام بر جان و مال مردم مسلط هستند و خودسرانه در آن دخل و تصرف مى كنند.» (همان: ۴۶)
مشى امام خمينى البته در تاسيس حكومت اسلامى در سال هاى بعد تغييراتى در اجرا يافت و از جمله نظر ايشان براى جايگزينى «مجلس برنامه ريزى» به جاى «مجلس قانونگذارى» (ولايت فقيه: ۴۴) يا نفى حكومت «جمهورى» به صورت استقرار «جمهورى اسلامى» يا «مجلس شوراى اسلامى» تغيير و تحول يافت. اما جوهر ديدگاه امام براى تغيير نظام سلطنت و نيز تحول نهاد مرجعيت هيچ تغييرى نكرد. توصيف آيت الله خمينى به امام عملاً بازتوليد نظريه امامت پس از انقراض سلطنت بود. پس از انقلاب اما سعى اصلى امام مصروف بازسازى نهاد مرجعيت شد. امام خمينى پس از پيروزى انقلاب اسلامى و استقرار كوتاه مدت در تهران راهى قم شد تا همچنان در مقام آيت الله خمينى به ايفاى نقش مرجعيت دينى بپردازند. مرجعيتى كه البته شأن سياسى هم داشت و گرچه از دخالت در امور اجرايى پرهيز مى كرد اما سياستگزارى نظام حكومتى را برعهده داشت. بر همين اساس بود كه امام اولين پيش نويس تنظيم شده براى قانون اساسى (توسط دكتر حسن حبيبى) را امضا كرد بدون آن كه الزاماً جايگاهى براى ولى فقيه در آن پيش بينى شده باشد. اين البته بدين معنا نيست كه امام از نظريه ولايت فقيه عدول كرده بودند چرا كه در حكم انتصاب رئيس دولت موقت امام به جايگاه شرعى خود در نصب مهندس بازرگان اشاره مى كنند همان طور كه در سخنرانى بهشت زهرا به پشتوانه مردمى خويش اشاره مى كنند. اما تاييد اجمالى امام از قانون اساسى و اقامت ايشان در قم و بازنگشتن به تهران جز به هنگام بيمارى قلب و مشاهده درخواست هاى مكرر براى اقامت در پايتخت همگى نشان مى دهد كه امام قصد داشتند پس از انقراض سلطنت همت خود را مصروف اصلاح روحانيت كنند و قم مناسب ترين جايگاه براى اين كار بود. اما مشكلاتى در اثر عملكرد موازى دولت موقت و شوراى انقلاب به وجود آمد و بحران هاى نظام تازه تاسيس، امام را به عنوان موسس جمهورى اسلامى ناگزير از حضور در تهران و به تبع آن اعمال نفوذ بيشتر در حكومت مى كرد. امام در اين تجربه تازه البته سعى وافرى داشتند از دخالت در جزئيات بپرهيزند و حتى تا مدت ها مانع از حضور روحانيان شايسته اى مانند آيت الله بهشتى در امور اجرايى مى شدند. روايت شده است كه آن مرحوم با تعيين شرط اجتهاد براى تصدى وزارت اطلاعات مخالف بود و هنگامى كه مصوبه مجلس به اطلاع ايشان رسيد گرچه بنا نداشتند با مصوبه پارلمان مخالفت كنند اما از اينكه روحانيت درگير امر اطلاعاتى و امنيتى شوند ابراز نارضايتى مى كردند. به موازات بازسازى نهاد حكومت و استقرار جمهوريت به جاى سلطنت، امام خمينى سعى اساسى خود را در آخرين دهه حيات مصروف اصلاح حوزه هاى علميه كرد. در يكى از مشهورترين نامه هاى امام، ايشان خطاب به محمدعلى انصارى مى نويسند: «در حكومت اسلامى هميشه بايد باب اجتهاد باز باشد.... اجتهاد مصطلح در حوزه ها كافى نمى باشد بلكه يك فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه ها هم باشد ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخيص دهد و يا نتواند افراد صالح و مفيد را از افراد ناصالح تشخيص دهد و به طور كلى در زمينه اجتماعى و سياسى فاقد بينش صحيح و قدرت تصميم گيرى باشد اين فرد در مسائل اجتماعى و حكومتى مجتهد نيست.» (صحيفه امام، جلد ،۲۱ صفحه ۱۷۸-۱۷۷)
بنا به همين منطق بود كه مرحوم امام در بازنگرى قانون اساسى شرط مرجعيت را از شرايط رهبرى جمهورى اسلامى حذف كرد و اجتهاد را براى تصدى مقام ولايت فقيه كافى دانستند. جدايى مرجعيت از رهبرى و نه لزوم ادغام آنها آخرين ابتكارى بود كه امام به آن دست زد و با افزايش اختيارات اجرايى و حكومتى رهبرى عملاً اين مقام را در جايگاه «رئيس كشور» به جاى «رئيس مذهب» تثبيت كرد و حتى مقام رهبرى پس از امام بر اين تفكيك تاكيد كردند. در واقع امام خمينى ترجيح مى داد مجتهدانى فراتر از اجتهاد مصطلح بر جايگاه رهبرى قرار گيرند تا مراجعى كه در عين تقوا و علم به اجتهاد مصطلح بسنده كنند. گرچه فرجام عملى اين اقدام تفكيك رياست كشور از رياست مذهب بود. اين درحالى بود كه در عصر رهبرى و مرجعيت همزمان امام نيز ايشان سعى مى كردند امور حوزه را به مراجع تقليد بسپارند. سنتى كه پس از امام نيز تداوم يافت و جانشين امام خمينى نيز با وجود حفظ جايگاه و پايگاه دينى خود امور حوزه هاى علميه را به مراجع تقليد واگذار كردند.
امام نيز در همه سال هاى اقامت در تهران هرگز در امور حوزه علميه قم دخالت نكرد و عملاً امور حوزه را به آيت الله گلپايگانى محول كردند. اما هرازگاهى با عباراتى مانند عبارات فوق ايده آل فكرى خود را براى اصلاح حوزه و دگرگونى در نظام مرجعيت نشان مى دادند. آيت الله خمينى در جايگاه امام بخشى از اين تلاش براى تغيير فقه سنتى به فقه پويا را با احكام حكومتى بر دوش مى گرفتند و آن گونه كه پاره اى محققان و نظريه پردازان (مانند سعيد حجاريان در مقاله فقيه دوران گذار) نشان داده اند فقه سياسى شيعه را در معرض مكتب تازه اى به نام «فقه المصلحه» قرار دادند.
•••
امام خمينى در طول حيات خود توانست نه فقط نظام سياسى حاكم بر ايران را تغيير دهد بلكه نظريه سياسى حاكم بر محافل فكرى را نيز دگرگون كرد. ظهور امام خمينى پايان حيات نظريه سلطنت شيعى (آميزش سلطنت و مرجعيت) بود.از آن پس امام خمينى دو هدف را در پيش گرفت. جايگزينى جمهوريت به جاى سلطنت و ارتقاى مفهوم مرجعيت تقليد از طريق استقرار ولايت فقيه.آنچه به امام اجازه اين دگرگونى عظيم گفتمانى و فكرى را داد وجوهى بود كه در هر يك از تعابير متفاوت به كار رفته درباره او نهفته است. آن كسى كه از حاج آقا روح الله ياد مى كند جايگاه فلسفى، اخلاقى و عرفانى آن مرحوم را در نظر دارد، آن كسى كه از آيت الله خمينى سخن مى گويد موقعيت فقهى و اصولى ايشان را به ياد مى آورد و آنكه از امامت خمينى سخن مى گويد گستره سياسى و اجتماعى وى را متذكر مى شود. اين هر سه اما تنها بخشى از موقعيت آيت الله امام حاج آقا روح الله خمينى را نشان مى دهد. مردى كه ظهورش پايان يك تاريخ ۴۰۰ ساله بود.
* اين مقاله براى مجله «حضور» نشريه موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى نوشته شده است و در يادنامه شرق نيز به چاپ مى رسد.
http://www.emrouz.info/archives/2006/06/00399_7.php

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 15:56  توسط رضا  | 


شاهرخ سلطان احمدي*

سخنان اخير سمير جعجع، رئيس هيأت اجرايي نيروهاي لبناني با روزنامه لبناني «السفير»، که پس از مذاکرات نبيه‌بري، رئيس مجلس لبنان در حاشيه گفت‌وگو‌هاي آشتي ملي در خصوص سرنوشت خبرنگار و سه ديپلمات ايراني، که بيست‌وچهار سال پيش ربوده شدند و اقرار وي مبني بر کشته شدن چهار شهروند جمهوري اسلامي به دست نيروهاي فالانژ، گذشته از صحت و سقم آن به عنوان يکي از مقام‌هاي بلندپايه اين نيرو‌ها، بازتاب گسترده‌اي در رسانه‌هاي خارجي و داخلي داشت، هرچند مسبوق به سابقه بود و پيش از اين نيز از سوي برخي نيروهاي فالانژ، مانند «روبير حاتم» و «راجي عبده» تکرار شده بود، اما اعلام آن به طور آشکار براي نخستين بار از سوي فرمانده پيشين اين نيرو‌ها را نمي‌توان ناديده گرفت. با توجه به اين نکته که معمولا افراد مي‌کوشند، حتي‌الاامکان در مظان اتهام قرار نگيرند، اعتراف سمير جعجع، چه مفهومي دارد و با چه انگيزه‌اي، دست به چنين كاري زده است؟

در سال 1369 «ايلي حبيقه»، فرمانده بخش امنيتي نيروهاي فالانژ در زمان اسارت ديپلمات‌هاي ايراني، طي يک بيانيه رسمي اعلام کرد: اين چهار تن به دستور جعجع به شهادت رسيده‌اند و جعجع نيز مدعي است، مسئول کشته شدن آنان، حبيقه است. به هر حال، با ترور و نگرفتن اطلاعات حبيقه به طور رسمي، پرونده بيشتر در محاق فرو رفت. آنچه مسلم است، جعجع در سال 1982 از رهبران اصلي و تصميم‌گيرنده و بانفوذ شبه نظاميان فالانژ بوده و با حبيقه در قالب يک گروه واحد، عمل مي‌کردند و عمليات‌هاي تروريستي بسياري در سابقه خود دارند.
اينک سخنان جعجع، به عنوان رئيس هيأت اجرايي نيروهاي لبناني در صحنه سياسي لبنان، بايد از نگاه ديگر، مورد ارزيابي دقيق قرار گيرد که بدون ارتباط با رويدادهاي گذشته، حال و آينده نيست.

فالانژها پيوندهاي تاريخي مستحکمي با رژيم صهيونيستي دارند و جعجع، يک مهره قديمي آنهاست. قضيه ربودن اين چهار تن از آغاز، توطئه‌اي مشترک بين فالانژها و اسراييلي‌ها بوده است، براي همين، در واکنش به هر حرکتي در اين پرونده بيست‌وچهار ساله، بايد هوشمندانه عمل کرد تا برخي از جريانات دخيل در پرونده، نتوانند ما را از مسير کشف حقيقت، منحرف سا زند. براي کشف حقيقت سرنوشت ديپلمات‌هاي ايراني، بايد اجزاي متعدد پازل در کنار يکديگر قرار گيرند و موضوع بر پايه مستندات در يک طرح جامع، حقيقت‌يابي شود.

هويت افراد شاخص نيروهاي فالانژ، که در اين آدم‌ربايي و مراحل بعدي آن نقش داشته‌اند، مشخص است، بايد دقت کنيم، جاي آدم‌ها عوض نشود و به سراغ آدم‌هاي اصلي برويم.

با شرح آنچه گذشت، اين پرسش به ذهن مي‌آيد که جعجع با چه انگيزه‌اي حقيقت را وارانه نشان مي‌دهد و از آن چه سودي ميبرد و آيا خبر شهادت ديپلمات‌هاي ايراني، يک خبر جعلي و ساخته و پرداخته جعجع است که با توجه به شرايط داخلي لبنان صورت گرفته است و از طرفي، براي اثبات ادعاي خود چه مدارکي ارائه مي‌کند و اگر آنها به اسرائيل تحويل شده‌اند، چرا وي آن را کتمان مي‌کند و بر شهادت آنان توسط نيروهاي فالانژ، اصرار دارد؟ کدام‌ يک از اين دو براي وي هزينه بيشتري دارد؟
ادعاي جعجع درست در زماني مطرح مي‌شود که قرار است، در چهارچوب مرحله دوم تبادل اسرا بين حزب‌الله و رژيم صهيونيستي، سرنوشت ديپلمات‌هاي ايراني نيز روشن شود؛ موضوعي که تهران با توجه به روابط خود با حزب‌الله بايد روي آن تأکيد كند و سيد‌حسن نصرالله نيز قول داده، از آن چشم‌پوشي نكند.

جعجع با سوابق وابستگي به صهيونيست‌ها، در راستاي اهداف آنان، گام برمي‌دارد. اعلام خبر کشته شدن چهار ديپلمات توسط فردي در حد جعجع، آنان را از باز کردن يک کلاف پيچيده، که خود، گره زده‌اند، مي‌رهاند و از ديپلمات‌هاي ايراني در بند خود، به عنوان برگ برنده نهايي استفاده مي‌کنند. صهيونيست‌ها مي‌خواهند، با اعلام شهادت اين عزيزان، روشن شدن سرنوشت آنان را از چهارچوب مذاکرات حذف کنند و از روند کنوني خارج شوند تا بتوانند، قدرت چانه‌زني خود را در مذاکرات تبادل اسرا، با لا ببرند و از سوي ديگر، سرنوشت ران آراد را يکسويه دنبال کنند.

در جريان تبادل گروگان‌هاي غربي در لبنان در سال69 نخست، قراربود، در روند‌ آزادسازي که با کمک جمهوري اسلامي و ميانجيگري سازمان‌ملل صورت گرفت، سرنوشت ديپلمات‌هاي ايراني روشن شود، اما بنابر اطلاعاتي که اسرائيل به خاويار پرز دکوئيار ارائه کرد، بدون گرفتن ضمانت کافي درخصوص روشن شدن سرنوشت اتباع ايراني، همه گروگان‌هاي غربي در لبنان آزاد شدند.
سخنان اخير جعجع، دستمايه يک بازي تبليغاتي صهيونيست‌هاست که مي‌توان آن را «عمليات رواني» ارزيابي کرد که قصد دارند با جريان‌سازي تبليغاتي، افکار عمومي دنيا را فريب دهند و زمينه مناسب را براي تحميل نظريات خود فراهم آورند، براي همين، ما براي خنثي‌سازي عمليات فريب صهيونيست‌ها بايد هوشمندانه عمل کنيم.

در بيست و چهار سال گذشته، رسانه‌هاي گروهي غرب، کم‌ترين واكنشي، حتي به ظاهر و خنثي، نسبت به روشن شدن سرنوشت ديپلمات‌هاي ايراني نداشته‌اند.
اما سخنان جعجع در رسانه‌هاي گروهي غرب، انعکاس داشت و حتي خبرگزاري آسوشيتد‌پرس، آن را به نقل از روزنامه لبناني «السفير» مخابره کرد. با دقت و انطباق با حوادث گذشته، جريان‌سازي تبليغاتي صهيونيست‌ها، کاملا مشهود است. آنان همواره از اين روش براي حفظ منافع و پيشبرد اهداف خود استفاده مي‌کنند، اما اين که چرا اين خبر تحت پوشش گسترده رسانه‌هاي گروهي ما قرار گرفت، جاي تأمل دارد. هرچند بعدها از چند روز، اصل خبر توسط مسئولان رد شد، اما بدون شک، اثرات منفي خود را بر جاي گذاشت؛ بنابراين، در اين‌گونه موارد، بهتر است به پيامدهاي پخش يک خبر و بازتاب آن توجه شود.

سابقه تاريخي صهيونيست‌ها، نشان مي‌دهد، در روند تبادل، يک حرکت چند‌وجهي را نمي‌پذيرند. آنان به خوبي مي‌دانند که تبادل، يک حرکت چند‌مرحله‌اي است و القاي کشته شدن ديپلمات‌هاي ايراني توسط يکي از بازيگران صحنه سياسي لبنان، نشانه عمليات رواني صهيونيست‌هاست، اما آنان بايد بدانند که موضوع چهار ديپلمات ايراني يک پرونده ملي است و مطالبه دولت و ملت ايران است.

*خواهرزاده كاظم اخوان
خبرنگار ربوده شده ايراني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 15:35  توسط رضا  | 

مسعود بهنود

در عالم‌ واقع‌ در نقشه‌اي‌ كه‌ گربه‌ عزيز ايران‌ در وسط‌ آن‌ آرميده‌، در بيست‌ سال‌ گذشته‌ تغييرات‌ اساسي‌ گرفته‌ است‌. از فروپاشي‌ آخرين‌ ابرقدرتي‌ كه‌ همسايه‌ ايران‌ بود تا تحولات‌ اخير بعد از آمدن‌ نيروهاي‌ خارجي‌ به‌ شرق‌ و غرب‌ ايران‌.
آن‌ شب‌ مرداد ماه‌  كه‌ با شكست‌ كودتاي‌ نيم‌ بند نظامي‌ در شوروي‌ سابق‌، فروپاشي‌ بلوك‌ شرق‌ قطعي‌ شد، در مصاحبه‌اي‌ گفتم‌ امشب‌ براي‌ اولين‌ بار در تاريخ‌ پانصد ساله‌، ما مي‌خوابيم‌ بي‌ آن‌كه‌ با ابرقدرتي‌ بزرگ‌تر از خود همسايه‌ باشيم‌.
اشاره‌ به‌ اين‌ بود كه‌ حتي‌ تا دهه‌ اول‌ قرن‌ بيستم‌ هم‌ ايران‌ ما با سه‌ ابرقدرت‌ زمان‌ همسايه‌ بود، عثماني‌، روس‌ و انگليس‌. تا قرن‌ بيستم‌ پايان‌ گيرد همه‌ مضمحل‌ شدند يا رفتند از منطقه‌اي‌ كه‌ بريتانيا بخش‌هايي‌ از آن‌ ]شبه‌ قاره‌ هند[  را پاره‌اي‌ از  خاك‌ خود كرده‌ بود. همه‌ تكه‌ تكه‌ شدند و ايران‌ كه‌ در قرن‌ نوزدهم‌ كوچك‌ترين‌ تكه‌ منطقه‌ بود، در همان‌ اندازه‌ خود ماند و در پايان‌ قرن‌ بيستم‌  بزرگ‌ترين‌  شد و همواره‌ چشمان‌ كسي‌ به‌ اين‌ لقمه‌ و در پي‌ تكه‌ كردنش‌، تا براي‌ بلعيدن‌ آسان‌تر شود. خوابي‌ كه‌ با بودن‌ رجال‌ ميهن‌پرست‌ ايراني‌ - كه‌ معمولا قدرشان‌ را هم‌ نمي‌دانيم‌ -  و جنگ‌ مدام‌ آنان‌ با شاهان‌ فاسد و قدرت‌هاي‌ طماع‌ خارجي‌، تعبير نشد. دو باري‌ حتي‌ در مجامع‌ جهاني‌ روي‌ كاغذ آمد. اما گربه‌ ما  همان‌ گونه‌ ماند كه‌ بود سرش‌ در آذربايجان‌ و دلش‌ در تهران‌ پاهايش‌ در آب‌هاي‌ خليج‌ فارس‌ و بحر عمان‌.
اما همان‌ شب‌ كه‌ مژده‌ دادم‌ كه‌ ديگر بي‌ترس‌ از همسايه‌ ابرقدرت‌ مي‌خسبيم‌، اين‌ را هم‌ گفتم‌ كه‌ اگر اين‌ شرايط‌ جديد را خوب‌ درك‌ نكنيم‌ و نشناسيم‌ بايد نگران‌ بود كه‌ از اين‌ حكايت‌ سودي‌ نصيبمان‌ نشود. چرا كه‌ ما ايراني‌ها به‌ شهادت‌ تاريخ‌ معاصر، كلنجار با قدرت‌هاي‌ زمانه‌  را آموخته‌ بوديم‌ و بازي‌ در منطقه‌ تعادل‌ بين‌ ابرقدرت‌ها را معلوم‌ شد كه‌ خوب‌ مي‌دانيم‌ اما شرايط‌ تازه‌،  سياستي‌  ديگر مي‌طلبد. با همسايگاني‌ كه‌ كوچك‌ترند، حساس‌ترند، نگران‌ترند، بايد هم‌  مراعاتشان‌ كرد و با مرزنشينان‌ ما همزبانند.
تا وقتي‌ ابرقدرت‌ها بودند، مردم‌ زجركشيده‌ از ترس‌ استالين‌ و از ظلم‌ انگليسي‌ها در بين‌النهرين‌ و شبه‌ قاره‌ هند به‌ ايران‌ پناه‌ مي‌آوردند اما اينك‌ اين‌ تكه‌ پاره‌هايي‌ كه‌ از ابرقدرت‌ها به‌ جا مانده‌اند هر كدام‌ سازي‌ جدا مي‌زنند به‌ آهنگي‌ آشنا براي‌ مرزنشينان‌، از سوي‌ ديگر وضعيت‌ اقتصادي‌ اكثرشان‌ هم‌ به‌ گونه‌ اي‌ كه‌ قند در دل‌ ها آب‌ مي‌كند، تازه‌ بر اين‌ها بايد دموكراسي‌ را هم‌ افزود كه‌ وقتي‌ انفجارها و ترورها پايان‌ گيرد لابد براي‌ منطقه‌ باقي‌ خواهد ماند.
مثال‌ اول‌  آه‌ حسرتي‌ است‌ كه‌ با ديدن‌ آسمانخراش‌ها و پيشرفت‌هاي‌ مادي‌ سرزمين‌ بي‌نفت‌ و كوچكي‌ مانند دبي‌ از سينه‌ ايراني‌ها  بر مي‌آيد. همان‌جا  كه‌ با همه‌ كوچكي‌، امن‌ و ضمانش‌ باعث‌ شده‌ كه‌ چند برابر ما از راه‌ صادرات‌ دوباره‌ درآمد داشته‌ باشد، هر سال‌ ميلياردها دلار از راه‌ تجارت‌ ايران‌ درآمد دارد و  خوش‌ جايگاهي‌ براي‌ جلب‌ مغزها و استادان‌ و بازرگانان‌ و سرمايه‌هاي‌ ايراني‌ شده‌ است‌.
مثال‌ دوم‌ اين‌ دموكراسي‌ است‌ كه‌ در سرزمين‌ خشك‌ و عقب‌ افتاده‌اي‌ در شرق‌ ايران‌ رخ‌ نموده‌  و به‌ نظرمي‌رسد تا نهادي‌ نشود لشكرهاي‌ خارجي‌ تركش‌ نمي‌كنند.
همان‌جا كه‌ رئيسش‌ با راي‌ مستقيم‌ مردم‌ انتخاب‌ شده‌ و هفته‌ گذشته‌ در تهران‌ هم‌ از مقامات‌ ايراني‌ خواست‌ كه‌ افغان‌ ها را با تاني‌ مرخا كنند و هم‌ از بازرگانان‌ ايراني‌ خواست‌ كه‌ به‌ كشوري‌ با  اقتصاد  آزاد، بي‌فساد و با سرعت‌ در كارهاي‌ اداري‌ براي‌ سرمايه‌گذاري‌ رو كنند. هنوز هم‌ چيزي‌ نشده‌ سرمايه‌داران‌ ايراني‌ كارخانه‌ پودرهاي‌ شوينده‌ دارند در آن‌ جا علم‌ مي‌كنند كه‌ به‌ ظاهر اگر هم‌ جان‌ آدمي‌ در امان‌ نباشد سرمايه‌ امن‌ترست‌. به‌ قول‌ كرزاي‌ در تهران‌، جايي‌ كه‌ به‌ جاي‌ دو سه‌ سال‌ در عرض‌ چند ساعت‌ موافقت‌ اصولي‌ داده‌ مي‌شود.   
مثال‌هاي‌ ديگر يا  اين‌ تلاطمي‌ كه‌ تا به‌ چشم‌ مي‌آيد در غرب‌ ايران‌ در جريان‌ خواهد بود و نقش‌ و سهمي‌ كه‌ شيعيان‌ و كردها در آن‌ يافته‌اند. اين‌  مافيابازي‌ كه‌ در شمال‌ كشورمان‌ حاكم‌ شده‌ كه‌ همزمانش‌ به‌ طفيل‌ ؤروتي‌ كه‌ در دلشان‌ هست‌ - و  خود نمي‌توانند از آن‌ بهره‌ گيرند -  شركت‌هاي‌ چندمليتي‌ ميهمانشان‌ شده‌اند كه‌ معمولا در تدارك‌ امن‌ و امان‌ خود، در مسائل‌  جامعه‌ ميزبان‌ هم‌ مداخله‌ مي‌كنند.
اينها همه‌ ما را وامي‌ دارد تا  به‌ سامانه‌ رفتار با خودمان‌ توجه‌ بيشتر كنيم‌. اين‌ مديران‌ اعزامي‌ با مردم‌ مناطق‌ دور چه‌ مي‌كنند كه‌ آنها چنين‌ خشمگينند كه‌ به‌ نسيمي‌ به‌ حركت‌ مي‌افتند. ديگر ايجاب‌ نمي‌كند كشور را چنان‌ بي‌ در و پيكر جلوه‌ دادن‌ كه‌ هر اتفاقي‌ را به‌ جايي‌ ديگر منتسب‌ كردن‌.  اين‌ همه‌ در زدن‌ اتهام‌ وابستگي‌ به‌ بيگانگان‌  گشاده‌ دست‌ نباشيم‌، در ذهن‌ كارگزاران‌ فرودست‌ نكاريم‌ كه‌ هر كس‌ را به‌ اعتراض‌ و انتقاد ديدند او را جاسوس‌ خارجي‌ بپندارند. وقتي‌ با بشقاب‌هاي‌ كوچك‌ و قابل‌ نهان‌ كردن‌ صدا و تصويرهاي‌ همسايه‌ در مناطق‌ مرزي‌ به‌ آساني‌  ديده‌ و شنيده‌ مي‌شود، با زبان‌ قومي‌ آنان‌. وقتي‌ در آن‌ جعبه‌ها نشان‌ داده‌ مي‌شود كه‌ همسايه‌ منع‌ و بند ندارد و وقتي‌ مرغ‌ همسايه‌ غازست‌، چاره‌ جز تقويت‌ همبستگي‌ ملي‌ نمي‌گذارد.
حوادؤي‌ كه‌ هفته‌ گذشته‌ رخ‌ نمود با همه‌ ناگواري‌ اين‌ خبر داشت‌ كه‌ در سر ايران‌، آذربايجان‌ رخ‌ داد. محكم‌ترين‌ بند ستون‌ فقرات‌ آن‌ گربه‌.  از قضا امن‌تر و آبادتر جاي‌ مجموعه‌ مرزنشينان‌ ايران‌. آذري‌ زبان‌ها  به‌ تعداد بيشترند  از هر قوم‌ ديگر در زير اين‌ لحاف‌ چهل‌ تكه‌. كافي‌ است‌ در نظر آوريم‌ كه‌ تهران‌ بزرگ‌ترين‌ شهر آذري‌ زبان‌ها در همه‌ جهان‌ است‌. همين‌ روزها كه‌ صدمين‌ سال‌ قانونگذاري‌ و مشروطيت‌ ايران‌ جشن‌ گرفته‌ مي‌شود، تاريخ‌ را از هر سر بخوانيم‌ تبريز سر حادؤه‌ است‌. كسي‌ از آنان‌ ايراني‌تر نيست‌. با وجود و حضور آنان‌ كساني‌ كه‌ دل‌ به‌ حادؤه‌ اخير بسته‌ بودند از ابتدا پيدا بود كه‌ آب‌ در هاون‌ مي‌كوبند.   
 چنين‌ نيست‌ كه‌ آذربايجاني‌ به‌ يك‌ شوخي‌ زشت‌ چنان‌ كند كه‌ ايران‌ دشمن‌ شاد شود و چنين‌ نيست‌ كه‌ آذربايجاني‌ سختي‌ نديده‌ باشد و زودرنج‌. دردي‌ در دل‌  مردم‌  هست‌ كه‌ بايد شنيد. اگر چيزي‌ را بايد چاره‌ كرد سامانه‌ وحدت‌ كشورست‌. مردم‌ به‌ يك‌ كلام‌ از دولت‌ خود خدمت‌ مي‌جويند، راحت‌ و رفاه‌ مي‌خواهند. ماشين‌هاي‌ كوكي‌ نيستند كه‌ با زندگي‌ آنها بتوان‌ مديريت‌ آموخت‌، براي‌  خريدن‌ راي‌  آنها  بيت‌المال‌ را حراج‌ كرد و فرصت‌ توسعه‌ را از آنها گرفت‌.
روزنامه‌ نگار

انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 10:34  توسط رضا  | 

گفت وگوى مستقيم تهران و واشينگتن اين روزها ديگر موضوعى فقط براى ديپلمات ها و كارشناسان ايرانى و آمريكايى نيست. تقريباً از هر چهارگوشه عالم اين روزها درخواست مذاكره مستقيم آمريكا با ايران شنيده مى شود. از رئيس جمهور اندونزى در جنوب شرقى آسيا تا تركيه و عراق در همسايگى ايران و از رهبران اتحاديه اروپا تا سناتورهاى دموكرات و جمهوريخواه در مركز سياسى ايالات متحده يعنى واشينگتن. در اين ميان رهبران سازمان هاى بين المللى هم وارد شدند، تاكنون تنها سه بار كوفى عنان دبيركل سازمان ملل متحد اين درخواست را با آمريكايى ها مطرح كرده، محمد البرادعى مديركل آژانس انرژى اتمى هم كه از ماه ها پيش مذاكره مستقيم را تجويز مى كرد به آمريكا رفت و باز همين موضوع را با كاندوليزا رايس وزير خارجه ايالات متحده در ميان گذاشته است. آمريكايى ها اين درخواست ها را رد كرده اند و ايران هم كه پذيرفته بود در عراق بر سر مسائل اين كشور با آمريكا گفت وگوى مستقيم انجام دهد، اعلام كرد با توجه به رويكرد ايالات متحده بر سر مذاكره نخواهد نشست. ديپلمات هاى جمهورى اسلامى مى گويند كه آمريكايى ها در مذاكره صادق نيستند و نمى توان به آنها اعتماد كرد. نمونه اين ديپلمات ها سيدمحمدصادق خرازى سفير اسبق فرهنگى ايران در مقر سازمان ملل در نيويورك و سفير سابق ايران در جمهورى فرانسه است. آقاى خرازى يك نمونه بى اعتمادى به آمريكايى ها را در جريان مذاكرات ۲+۶ مى داند. مذاكراتى كه با حضور سازمان ملل، ايران و آمريكا درباره مسائل افغانستان گفت وگو كردند و از نتايج آن هم موفقيت آمريكا و ائتلاف ضدتروريسم در پايان دادن به حكومت طالبان و روى كار آمدن دولت مردمى در افغانستان بود. صادق خرازى ميهمان امروز تهران يعنى حامد كرزى را كه حالا در افغانستان قدرت اصلى را دارد نمونه اى از كمك موثر ايران به ائتلاف ضدتروريسم مى داند كه آمريكايى ها قدر آن را ندانستند.
اما آيا اينك زمينه اى براى انجام مذاكره با آمريكايى ها فراهم است؟ روانشناسى آمريكايى ها در مذاكره چيست؟ چه فرصت هاى تاريخى اى وجود داشته كه آمريكايى ها از آن براى رفع كدورت با ايران استفاده نكردند و آن را از دست دادند؟ مشاور وزير امور خارجه ايران در دوره اكبر ولايتى و معاون اسبق كمال خرازى در امور پژوهشى و آموزشى سه روز تاريخى در مقطع سپتامبر ۲۰۰۱ تا ژانويه ۲۰۰۲ را از مهم ترين مقاطعى مى داند كه آمريكايى ها فاصله خود را با ايران زيادتر كردند. صادق خرازى بيش از شش سال از طرف جمهورى اسلامى در مقر سازمان ملل ماموريت داشته و در نيويورك زندگى كرده و به همين علت با روحيه آمريكايى ها از دموكرات تا جمهوريخواه آشنا است. ديپلمات ايرانى كه پيش از اين مشاور على اكبر ولايتى وزير خارجه دولت اكبر هاشمى رفسنجانى و معاون پژوهشى كمال خرازى در دولت محمد خاتمى بوده است حالا چند ماهى است كه به ماموريت او در پاريس خاتمه داده شده است. به طنز مى گويد كه ديپلمات خانه نشين است. او مى گويد آمريكايى ها مردان از دست دادن فرصت هاى تاريخى هستند.
•••
•آمريكايى ها براى مذاكره با ايران شرط گذاشته اند. شرط شان اين است كه ايران غنى سازى اورانيوم را متوقف كند. به نظر شما آيا ايران اين شرط را مى پذيرد؟
شرط آمريكايى ها مغاير با حيثيت ملى و سياست و مصلحت نظام است. امروز اين ما هستيم كه بايد براى آمريكايى ها شرط بگذاريم. ما هستيم كه بايد به دنبال پول هاى بلوكه شده مان در آمريكا باشيم. ما هستيم كه بايد بپرسيم چرا در جنگ ايران و عراق آمريكايى ها از صدام دفاع كردند. اين ما هستيم كه بايد بپرسيم چرا عليه دولت دكتر مصدق كودتا كردند و صدها پرسش ديگر از اين دست.
•چرا ايالات متحده ايران را به مذاكره مستقيم درباره عراق دعوت كرد اما سرانجام تن به مذاكره نداد؟
از ابتدا به حسب سياست اعلام شده، طرفين اعلام كرده بودند، كه چنين مذاكره اى - در صورت تحقق - كاملاً محدود و منحصر به مسائل عراق و به ويژه برقرارى امنيت در عراق خواهد بود. چنين تفاهمى در آستانه شكل گيرى دولت عراق و قوام گرفتن ساختار قدرت بدون داشتن درك روشن از تفوق شيعيان كه طبعاً خواستار تنش زدايى و داشتن روابط حسن همجوارى با ايران بودند به وجود نيامده بود. ولى كم نبودند كسانى در محافل صاحب نظر دو طرف آمريكا و ايران كه تصور مى كردند يك فرصتى طلايى است و بايد مذاكرات عراق را پايه اى براى نوعى معامله جامع و بزرگ و حل و فصل جامع اختلافات ديرينه و از جمله مقوله برنامه هسته اى كرد. البته اكثر طرفداران اين تز چه در ايران و چه در آمريكا نوعاً در لايه هاى اصلى قدرت و تصميم گيرندگان طراز اول نبودند و طبيعى است كه بتوانند تفكراتى آزادانه تر ارائه دهند و فارغ از موانع عملى و اجرايى نظرات خود را تئوريزه كنند. البته محرزترين پاسخ به سئوال شما اين است كه قرار بود ايران و آمريكا درباره دولت عراق مذاكره كنند. اكنون كه دولت عراق تشكيل شد ديگر مذاكره موضوعيت ندارد. من شخصاً گاهى فكر مى كنم كه اگر از نظر زمانى گزارش البرادعى به شوراى امنيت و مذاكرات اعضاى دائم در نيويورك مقدم بر زمان تعيين شده براى گفت وگوهاى بغداد بود اينك فضاى متفاوتى بود و بايد در جست وجوى توجيهات متفاوتى مى بوديم.
•به نظر شما تفاوت مذاكره با جمهورى خواهان و دموكرات ها در چيست؟ آيا در لابى هايى كه تا به حال انجام شده تفاوت عمده اى بين اين دو ديده مى شود؟
من ترديد دارم كه در هيچ برهه اى، ظرف ۲۸ سال گذشته غير از موارد مقطعى و مواقع موردى هيچ يك از طرفين و هر يك به دلايل خاص خود كه عمدتاً از سياست داخلى نشأت مى گرفت خواستار مذاكره جدى در باب مسائل اساسى براى حل و فصل جامع و شكستن يخ هاى جنگ سرد بحران روابط بوده باشند. البته جمهورى اسلامى صداقت داشت و گفته ها و شعارهايش با عملكردش هماهنگ بود. ولى آمريكا در مواضعش طورى عمل مى كرد كه در افكار عمومى جامعه جهانى اين باور را به وجود آورد كه در ايران با يك حكومت پاسخگو كه بتواند به آنچه مى گويد پايبند باشد مواجه نيست كه البته جمهورى اسلامى هم در پايه اى از اوقات از دادن مستمسك كوتاهى نمى كرد. اين امر با شدت و ضعف و تاكتيك هاى متفاوت در تمام دولت هاى آمريكا اعم از جمهورى خواه و دموكرات پيگيرى مى شد و لذا شما با يك سياست مستمر و (Containment Dual)مشخص مذاكراتى دموكرات ها و يا جمهورى خواه ها روبه رو نيستند. در زمان كلينتون و دموكرات ها سياست مهار دوگانه تئوريزه و اجرا شد و باز در زمان همين دموكرات ها خانم آلبرايت با اتخاذ سياست دلجويانه و عذرخواهى تلويحى به خاطر اقدامات مداخله جويانه در زمان مصدق فرصت كوتاه و استثنايى در اختيار ايران گذاشت ولى آن طور كه بايسته بود دولت آقاى خاتمى نتوانست از آن بهره بردارى كند. قصد من ارزيابى آن واقعه نيست بلكه مى خواهم بر اين نكته پاى فشارم كه انتظار براى روى كار آمدن دموكرات ها و يا خواب نما شدن جمهورى خواهان توقع عبثى است.
•آيا سياست هاى بوش پسر كه تحت تاثير افكار محافظه كاران نوين اعمال مى شود شباهت با اسلاف جمهورى خواه خود دارد؟
براى من مشكل است كه بتوانم بپذيرم استراتژى درازمدت آمريكا مى تواند دستخوش سلايق و تاكتيك هاى كارگزاران اين كشور قرار گيرد. ايران براى آمريكا يك مقوله استراتژيك است كه به صورت بخشى و تاكتيكى قابل حل نيست.
•روانشناسى آمريكايى ها در مذاكره با ايران چيست؟
واقعيت اين است كه آمريكايى ها مذاكرات رسمى و جدى و مستمرى با جمهورى اسلامى نداشته اند كه بتوان رفتارهايشان را طبقه بندى كرده و مورد تجزيه و تحليل قرار داد. على الاصول ترديد نداشته باشيد كه داشتن درك صحيح و روانشناختى از رفتارها و واكنش هاى حريف به ميزان ساير جنبه هاى تاكتيك هاى مذاكراتى واجد اهميت است. به طور كلى مى توان گفت كه آمريكا بعد از استقلال متجاوز از ۱۵۰ سال به پيروى از اصل مونرونه با نوساناتى پيرو سياست انزوا بود بعد از جنگ جهانى اول نيز تلاش هاى وود و ويلسون و اصول چهارده گانه او نتوانستند آنطور كه بايد آمريكا را در صحنه سياست جهانى درگير كند. تنها بعد از جنگ جهانى دوم بود كه آمريكا به صورت خيلى جدى درگير مسائل بين المللى شد و لذا از همان ابتداى ورود به صحنه جهانى در مقابل خود با چالش حريف هاى قدرى با ساختار قدرتى و حكومتى ايدئولوژيك روبه رو بود؛ اعم از نازيسم پيشوا، فاشيسم دوچه و يا كمونيسم لنين و استالين و حتى ماركسيسم مائوئيستى چيانكايچك.لذا آمريكايى ها به گونه اى غريزى و ناخودآگاه از نظر روانشناسى در مذاكرات دو نوع برخورد مى كنند و حريف را طبقه بندى مى كنند. يكى طرف مذاكرات دوست و ديگرى رقيب و يا دشمن كه نوعاً ايدئولوژيك است. هنوز اكثر كسانى كه در آمريكا در رده تصميم گيرى هستند متاثر از فضاى جهان دوقطبى هستند. خانم رايس در دانشگاه استانفورد متخصص مسائل شوروى بوده و همين طور مهره هاى موثر در پنتاگون و سيا و وزارت خارجه آمريكا نوعاً به دانش و تجربيات خود كه در فضاى جهان دوقطبى كسب كرده اند مى بالند. اين گروه به حسب تجربيات طولانى، علاوه بر مشخصات و مختصات خاصى كه براى خصم و يا حريف ايدئولوژيك در مذاكرات براى خود تعريف مى كنند معتقدند كه در هنگام مذاكره با حريف ايدئولوژيك بايد حوصله زيادى داشت زيرا كه توافق با آنان زود به دست نمى آيد و چه بسا سال ها طول بكشد و جلسات بعضاً به مشاجرات لفظى تند و غيرسازنده و برچسب زدن ها بينجامد. آنها مى گويند در مذاكره با حكومت هاى ايدئولوژيك چندين بار ممكن است به خانه اول بازگرديد. ولى اگر اميد به توافقى داريد بايد فشار مستمر وارد كنيد و از كاربرد زور تلويحاً و تصريحاً عنداللزوم غافل نشويد. گاهى اوقات ربط منطقى بين استدلالات و موضوع مورد اختلاف وجود ندارد. تبليغات داخلى براى آنها خيلى مهم است، ولى اين گونه حكومت ها آمادگى دارند كه چنانچه ايجاب كند امتيازهاى بسيار بزرگ و شايد غيرمتناسب بدهند.به هر حال صرف نظر از اينكه اين ارزيابى ها صحيح و يا غلط باشد در عمل آمريكايى ها اشتباهاً با جمهورى اسلامى همچون نظام هاى ايدئولوژيك برخورد مى كنند به همين دليل نوعاً ناموفقند.
•در وضعيت فعلى مناسبات ايران و آمريكا كه بسيار هم تيره است آيا اصولاً ضرورت بر مذاكره رودررو براى هر دو طرف وجود دارد يا بهتر است تا زمانى كه شرايط آرام تر شود صبر كرد؟
على الاصول و به طور كلى، مذاكره توام با حسن نيت فى نفسه قابل توصيه است. مهم اين است زمان و شرايط مذاكره پخته و رسيده و هدف هايى كه بايد به آن رسيد براى خود مذاكره كنندگان روشن و تعريف شده و قابل حصول و دفاع باشد. چه بسا اهداف صحيحى كه به لحاظ طرح در زمان و شرايط نامناسب قربانى شده اند. لذا تيزبينى و قدرت مانور و تصميم گيرى به موقع جايگاه خاصى دارد. ابزارها و روش هاى مذاكره لزوماً در پشت ميز مذاكره ارائه نمى شوند. على الخصوص تمهيدات اوليه براى نشستن پشت ميز مذاكره و ارسال علائم مناسب و بهنگام، از مجارى صحيح جايگاه ويژه اى دارد، اگرچه در پاره اى موارد كارساز بوده است ولى در اكثر موارد منجر به دادن امتيازهاى غيرمتناسب (Secret Diplomacy) دارند. ديپلماسى پنهان مى شود. آنچه كه گفتم كليات و مقدمه اى بود براى آنكه بگويم هيچ واسطه اى نمى تواند مكنونات شما را بهتر از خودتان بيان و خواسته ها و نگرانى هايتان را به طرف مقابل تفهيم كند. واسطه حتى از نوع دلسوز و مورد اعتماد، در بهترين شرايط سعى مى كند كه در حين عمل مسائل خود را حل كند. جسارت و ابتكار عمل سنجيده و پرهيز از فرصت سوزى هاى بى فايده از اتلاف وقت و هزينه جلوگيرى مى كند. روابط بحرانى ۲۸ ساله بين ايران و آمريكا به قدر كافى طولانى بوده و براى هر دو طرف به قدر كافى هزينه داشته است كه متفقاً به تفاهم برسند كه بايد از مرحله لفاظى و مشاجرات لفظى گذر كنند. طى اين مدت هر دو طرف به قدر كافى از سياست خارجى براى سياست داخلى خرج كرده اند. شايد زمان آن فرارسيده كه اين روند معكوس شود.
•آيا طى ۲۸ سال گذشته فرصت مناسبى هم براى گفت و گوى مستقيم بوده كه از دست رفته باشد؟
همانطور كه در پاسخ به سئوال دوم گفتم گمان نمى كنم در مرورى به روابط دوجانبه طى ۲۸ سال گذشته به موارد زيادى بر بخوريم كه فرصت آن بوده است كه طرفين در شرايط مساوى و شرافتمندانه براى حل و فصل جامعه و غيربخشى اختلافات وارد عمل شوند. حتى در قضيه آمدن مك فارلين به ايران فضاى موجود به گونه جامعه الاطرافى براى حل و فصل جامع مسائل آماده نبود. ولى در اواخر دوره زمامدارى كلينتون خانم آلبرايت وزير خارجه وقت آمريكا دست به نوعى «گامبى» در شطرنج مذاكرات و مناسبات دو جانبه زد كه به زعم پاره اى از صاحب نظران بايد اين فرصت قاپيده مى شد. در آن هنگام دولت آقاى خاتمى به رغم وجود تمايل، فاقد ابزار و مكانيسم و حمايت لازم براى تمشيت اين امر بود. اينكه تا چه اندازه چنين برداشتى واقع بينانه است محتاج ارزيابى دقيق تر و غيرآماتورى ترى است. ساختار، تركيب و موازنه قدرت در داخل به گونه اى بود كه مى توانست گفته شود ترسم از تركان تيرانداز نيست - طعنه تيرآورانم مى كشد.
اكنون معادلات داخلى و خارجى دستخوش تغيير شده اند. شايد به نظر برخى ساده انگارانه به نظر مى رسد ولى به باور من شرايط براى نشستن پشت ميز دارد سخت تر مى شود و زمان براى مانورهاى سنجيده و ماهرانه مذاكره كنندگان زبردست، تيزبين و دلسوز منافع ملى متفاوت مى شود. اگرچه ممكن است چنين افقى به سرعت دگرگون شود. شهامت و جسارت چنين تصميم گيرندگانى از بزرگى و احترام و هيمنه آنان نخواهد كاست.
•آيا الان اراده براى مذاكره با آمريكا وجود دارد؟
اينكه آقاى احمدى نژاد نامه اى به جورج بوش نوشته اند حكايت از وجود رگه هايى از عزم و اراده دارد. ولى داشتن ارزيابى صحيح از درجه موفقيت آن منوط به اطلاع دقيق از تركيب عبارت بندى نامه و درجه القاى اعتماد برانگيز بودن آن در كليت نامه و استدلالات مندرج در آن و نيز برآورد واقع بينانه از درجه نفوذ نئوكنسرواتيست ها در هيات حاكمه آمريكا است. البته پارامتر زمان عنصر مهمى براى داورى و ارزيابى است كه اين كار مهم بوده يا نه. اگرچه من با هرگونه رفتار سنجيده و ايجابى براى حل و فصل بحران موافق هستم ولى مى بايست دقت كرد. برخى موعظه ها، نشانى غلط به رقيب خصم مى دهد. مشورت با نخبگان آگاه بر پختگى هر مانورى عمق و غناى بيشترى مى بخشد.
•منظورتان نامه نگارى اخير با رئيس جمهور آمريكا است؟
بله، البته آمريكايى ها حتى از همين فرصت هم نتوانستند استفاده كنند و خودشان را اسير ابهامات كردند.
•شما قائل به تاثير تسخير سفارت بر روابط امروزى ايران و آمريكا پس از ۲۸ سال هستيد؟
تا آنجا كه مربوط به سياست خارجى و روابط ايران و آمريكا مى شود و صرف نظر از توجيهات منبعث از ضرورت هاى زمان خود در روند تكاملى روحيه انقلابى، بايد بگويم كه اين اقدام انقلابى دانشجويان به طور طبيعى نمى توانست كمكى به بهبود و گسترش مناسبات دوجانبه ايران و آمريكا بكند. فارغ از تاثيرات اين سهل است ابزار مناسبى به آمريكا داده بود كه از ايران نزد افكار عمومى غربى ها يك چهره منزوى و حتى يك امر در شكستن هيبت و هيمنه غرب در اذهان و تاثيرات آن در موازنه قدرت در داخل، از ديدگاه سياست خارجى اين واقعه هزينه زيادى داشت. اميدوارم روزى امكان تحقيق بيشترى روى چيستى و چرايى اين واقعه به وجود بيايد.
•جايگاه ايران در استراتژى ايالات متحده كجا است؟ رايس اخيراً اعلام كرده است كه ايران از مدل ليبى در پرونده اتمى پيروى كند تا مناسبات دو كشور به سمت عادى شدن حركت كند. آيا واقعاً با توقف غنى سازى در ايران، روابط ايالات متحده با ايران از وضع خصمانه درخواهد آمد؟ در آن وضعيت سرانجام طرح خاورميانه بزرگ را چطور مى بينيد؟
اينكه جايگاه ايران در استراتژى آمريكا كجاست، بحث مستقل و كاملى مى طلبد. ولى خيال نكنيد كه مى خواهم از پاسخ به آن طفره بروم نه برعكس، تا آنجا كه در حوصله اين بحث باشد با رعايت ايجاز به آن خواهم پرداخت. سئوالى كه كرديد در حقيقت مى تواند به صورت سه و يا چهار سئوال و يا بخش مجزا مطرح شود.
•بسيار خوب، از بخش مربوط به مدل ليبى شروع كنيد.
اول روشن كنيم و ببينيم مدل ليبى چه مدلى است. بعضى تصور مى كنند كه همين كه معمر قذافى سال گذشته ۳۰۰-۲۰۰ تن ماشين آلات و تجهيزات مرتبط با غنى سازى اورانيوم و آهن پاره هاى پروژه اتمى خود را در هواپيما بارگيرى كرد تا در فلوريدا تبديل شود و تا اينكه چند روز پيش (Bad Boy) يك (Nice Guy) به آمريكايى ها تسليم كرد و موجب شد كه قذافى از يك چهره نامطلوب به يك همراه تبديل شود.
واقعيت اين است كه مسئله قذافى در درك و ارزيابى موقعيت جديد خود در فضاى بين المللى جديد و نيز جغرافياى سياسى متفاوت پس از جنگ سرد و يا قطعنامه شوراى امنيت درخصوص همكارى در قضيه لاكربى و يا پرداخت غرامت چند ميلياردى و تحويل متهمين بمب گذارى در هواپيماى پان آمريكن - كه از كارگزاران نزديك و معتمد او بودند -محدود و خلاصه نمى شود. حتى پيشكش كردن قراردادها و امتيازات پرسود و سخاوتمندانه نفتى به كمپانى هاى آمريكايى، انگليسى و فرانسوى به تنهايى كارساز نبود. شوك و ضربه اوليه به قذافى در پايان عصر برژنف وارد آمد. در آن هنگام به دنبال اختلاف در خصوص ادعاى قذافى در داشتن حقوق تاريخى در «خليج سدريا» فراتر از آنچه ديگر كشورهاى ساحلى به گونه اى متعارف از آن برخوردار بودند با هواپيماهاى آمريكا در فضاى مورد اختلاف درگير شدند و هواپيماهاى آمريكا پس از ساقط كردن دو ميگ نيروى هوايى ليبى با موشك كاخ قذافى را هدف قرار دادند كه منجر به كشته شدن پسر خوانده وى گرديد. در آن زمان ليبى به همراه يمن جنوبى و سوريه و يكى دو كشور ديگر منطقه جبهه امتناع را تشكيل مى دادند و از ستون هاى مورد اعتماد شوروى در خاورميانه و شمال آفريقا به شمار مى رفت پس از اين حمله به غير از پاره اى قطعنامه هاى شعارگونه در چهارچوب غيرمتعهدها و سازمان كنفرانس اسلامى و تقبيح سخنگوها و نظاير آن واكنش ملموسى ديده نشد و فريادرسى نبود. اين امر قذافى را به تامل واداشت. البته به حسب ظاهر ليبى شعارها و خط مشى خود را تا پايان جنگ سرد حفظ و دنبال كرد. ولى واقعيت اين است كه مورد جمهورى اسلامى ايران با قضيه ليبى و معمر قذافى به صورت بنيادين متفاوت است. مقايسه موقعيت و جايگاه ايران و ليبى قياس مع الفارق است. اولاً در قضيه ليبى اساساً برنامه هسته اى قذافى هيچگاه به صورت يك معضل بين المللى مطرح نبود. اساساً چه در مورد ادعاهاى او در خصوص پروژه غنى سازى برنامه هسته اى اين كشور و حتى تعطيل و تحويل آن راستى آزمايى گسترده و قابل اعتمادى توسط منابع بى طرف و مستقل بين الملل صورت نگرفته بود.
ثانياً موقعيت جغرافيايى، ظرفيت هاى بالقوه و رژيم و نظام هاى دو كشور متفاوتند. اگر قذافى را از ليبى منها كنند به جز چند چاه نفت و چند شتر و مردمى كه حداقل مبتلا به نوعى گيجى سياسى ناشى از حكومت متجاوز از ۴۰ سال خودكامگى و شعارزدگى هستند باقى نمى ماند و حال اينكه جمهورى اسلامى پيشاهنگ تفكرى است كه قائم به فرد نيست. ليبى با پايان جنگ سرد و پايان مناقشه اعراب و اسرائيل اهميت استراتژيك خود را از دست داده است و اگر دور از نزاكت نبود عرض مى كردم تاريخ مصرف قذافى سپرى شده است. اگر به نظريه استراتژيست هاى آمريكا چه دموكرات، چه جمهورى خواه نگاه كنيم مى بينيم كه در نگاه هر دو حزب به دليل موقعيت استراتژيك و ژئواستراتژيك جمهورى اسلامى، ايران در عمق استراتژيك ايالات متحده قرار دارد.
•به نظر شما با توجه به موقعيت آمريكا در خاورميانه به خصوص مسائل عراق، آمريكايى ها به مشورت با ايران نياز دارند؟
بله، آمريكايى ها در نهايت نيازمند مذاكره و ارتباط با ايران هستند. بايست دقت داشته باشيم كه خود را اسير مانورها و تاكتيك هاى آمريكايى ها نكنيم.
•ايران و آمريكا منافع مشترك فراوانى در منطقه دارند. پيشتر ايران و آمريكا ليستى از منافع مشترك تهيه كرده بودند. اما آن ليست در حال حاضر كنار گذاشته شده است.
بله ايران و آمريكا اشتراكات زيادى در منطقه خاورميانه دارند. هر دو كشور مى توانند در مبارزه با تروريسم تند و خشن و مواد مخدر با هم كار كنند. در مبارزه با القاعده و طالبان يك گونه نگرانى دارند. در حالى كه اروپايى ها به منطقه خاورميانه نگاه عربى - سنى دارند، آمريكايى ها نگاهى ديگر به منطقه دارند و ايران را در ميانه عمود خيمه ژئوپولتيك شيعه مى دانند. آمريكايى ها ته دلشان هم مى دانند تنها كشورى كه در خاورميانه دموكراسى دارد، ايران است اگر چه نگاه ايران و آمريكا به دموكراسى متفاوت است. آزادى و حقوق بشر ابزار گزينشى ايالات متحده است اما آنها به تاريخ تمدن ايران واقف هستند به همين دليل در عمق استراتژيك آمريكا جا دارد. ايران در منطقه خاورميانه براى آمريكايى ها هيچگاه در حاشيه قرار نخواهد گرفت.
•اين عمق استراتژيك به طور كلى به نفع ايران است يا تهديدى براى منافع تهران به شمار مى آيد؟
بر خلاف ليبى در دوران پس از جنگ سرد، ايران شايد در زمره معدود كشورهايى در منطقه باشد كه به اهميت استراتژيك آن اگر نگوييم افزوده شده، كاهش نيافته است. با فروپاشى شوروى، آسياى مركزى و قفقاز و منابع انرژى هيدروكربنى آن در حوزه ايران و در همسايگى ما پديدار شده است. اينكه ما نتوانسته ايم آن طور كه بايد و شايد از اين ظرفيت و فرصت بهره بردارى كنيم و يا بعضاً اين فرصت ها به تهديدى بدل شده اند از ارزش و انسجام استدلال مان كم نمى كند. البته نبايد به رايس وزير خارجه ايالات متحده هم خرده بگيريم چون امروز شناخت آمريكا از ايران به دليل فاصله ۲۸ ساله اى كه داشتيم درك درستى نيست. ايران هم اكنون همانند پلى است كه بين دو حوزه عمده تامين كننده بالانس انرژى جهانى قرار دارد و اين فقط پل ترانزيتى نيست و خود يكى از توليد كنندگان و بازيگران عمده منطقه است. آمريكا نمى تواند ربع قرن ديگر منتظر و معطل بماند و سياست « يا همه و يا هيچ» را دنبال كند. آمريكايى ها مردان از دست دادن فرصت هاى تاريخى بوده اند.
•فرصت هايى كه از طرف ايران مهيا شد؟
بله.
•چه فرصت هايى؟
ما بعد از يازدهم سپتامبر دو واقعه ديگر هم داشتيم. يازدهم سپتامبر، سيزدهم نوامبر و بيست و دوم دسامبر سه روزى بود كه آمريكايى ها قدر آن را ندانستند. يازدهم سپتامبر روزى بود كه تمام ملت ايران، مقام معظم رهبرى و دولت حادثه تروريستى به برج هاى دوقلوى سازمان تجارت جهانى را تقبيح كردند. در ۱۳ نوامبر ائتلاف عليه تروريسم به مدد فرماندهى ايران، كابل را فتح كردند. آمريكايى ها هيچ نقشى در فتح كابل نداشتند. آنها مى ترسيدند حتى به دروازه كابل نزديك شوند. چند روز پس از اين واقعه در بيست و دوم نوامبر حامد كرزى وارد كاخ رياست جمهورى افغانستان شد اما چه اتفاقى بين بيست و دو نوامبر تا بيست و هشت ژانويه افتاد كه بوش ايران را در محور شرارت قرار داد؟
•لابى اسراييل فعال شده بود؟
فقط لابى اسرائيل نبود پاكستانى ها هم اطلاعات غلط به آمريكا دادند لذا آمريكايى ها هم فرصت را از دست دادند. هرگاه ايران و آمريكا درصدد تنش زدايى برآمدند سه لايه لابى يهودى، ضد انقلاب و برخى كشورهاى عربى منطقه به صورت جدى وارد و مانع شدند. با اين همه اگر آمريكايى ها در مقابل مردم، دولت و انقلاب ايران متواضع برخورد مى كردند، اينگونه منزوى نمى شدند. ايالات متحده يك واقعيت در جهان است مثل ايران. اگر آنها كنار ايران بودند دچار اين مشكلات نمى شدند.
•يعنى هيچ اراده اى در آمريكا براى ارتباط بهتر با ايران وجود نداشت؟
نه. يازدهم سپتامبر فرصت بى نظيرى براى آمريكا بود تا رفتار استعمارى شان را بازسازى كنند. ولى متاسفانه با رفتار خود در گوانتانامو، فاصله خود را با دنياى اسلام زيادتر كردند.
•به نظر شماجايگاه ايران در طرح خاورميانه بزرگ در كجا است؟
موقعيت خاص و حساس ايران در منطقه به گونه اى است كه اگر بنا باشد طرح خاورميانه بزرگ روزى به سامان برسد، اگر بنا باشد ترتيبات وسيع و جامعى براى امنيت منطقه اى تمهيد شود و اگر بنا باشد كه خاورميانه فراتر از بازار مصرف كالاهاى توليدى جهان صنعتى و امانت دار دلارهاى نفتى باشد و در توليد جهانى - كه با افزايش جمعيت با يك معضل روبه رو است - نقش موثر داشته باشد، براى هر دو كشور آمريكا و ايران راهى به جز فكر كردن به طريقى متفاوت با آنچه در ربع قرن گذشته انديشيده اند باقى نمى ماند. طرفين بايد با عزم و اراده راسخ، به آنهايى كه طى ربع قرن گذشته با روحيه كاسبكارانه و مركانتيليستى از آب گل آلود ماهى گرفته اند، تفهيم كنند كه از «نو عالمى بايد ساخته شود و از نو آدمى» و تقسيم كار جديدى پى ريزى كنند كه با الگوهاى كلاسيك قرن بيستم تفاوت دارد. و اما در مورد خاورميانه بزرگ؛ در اين زمينه سخن ها بسيار گفته شده است كه روايت ها و قرائت هاى اروپايى و آمريكايى و حتى اسرائيلى آن با يكديگر متفاوت است. با هر نسخه اى كه براى خاورميانه پيچيده شود بلاترديد ايران مى تواند و بايد يكى از بازيگران اصلى اين صحنه باشد. چه به حسب تاريخ و جغرافيا و چه از لحاظ جمعيت و تركيب و به ويژه كيفيت جمعيتى و يا ثروت خدادادى و ظرفيت هاى بالقوه ديگر نمى توان ايران را ناديده انگاشت. بگذريم كه در مورد دور از دسترس بودن اصل موضوع و قابليت تحقق داشتن آن سخن بسيار است.
•به موضوع لابى كشورهاى ايالات متحده بپردازيم. پس از لابى بسيار قدرتمند اسرائيل در آمريكا، فعال ترين لابى را چه كشور و گروهى دارند؟
ببينيد، شما مى توانيد از لابى هاى متعددى نظير لابى اعراب، لابى يونانى ها، ايرلندى ها، اسپنيش ها، چينى ها و... حتى ايرانى ها كه توان قابل توجهى هم چه از نظر سرمايه و يا عوامل ديگر نفوذ در جامعه آمريكا دارند نام ببريد. ولى نكته اى كه لابى يهودى ها و اسرائيل را از ديگران متمايز مى سازد موضوع و وحدت نظرى است كه كليه محافل سياسى دارند. موضوع دفاع يهود - كه از بنيه مالى خوبى هم برخوردارند - در خصوص موجوديت اسرائيل و دفاع از منافع آن به عنوان يكى از اين حزب ها و آن گروه و شخص هم اگر مطرح باشد امرى ثانوى است. جامعه آمريكا طى ۶۰-۵۰ سال گذشته بعد از جنگ جهانى مثل بنگاهى است كه هر كه در آن بيشتر سرمايه گذارى كند بيشتر سود مى برد. ما فرصت هاى زيادى در لابى داشتيم مجوز هاى خوبى داشتيم كه مستظهر به مسئولان نظام سياسى ايران بودند كه من ترجيح مى دهم درباره آن صحبت نكنم. البته موضوع لابى درباره اسرائيل كه همواره با فرافكنى در پى اين موضوع است كه از جانب همسايگان عرب خود در تهديد است به انسجام آنها كمك كرده است. بگذريم كه سازماندهى و داشتن تشكيلات قوى كه معمولاً اقليت ها براى بقا نياز به آن دارند به اين امر كمك كرده است.
•به نظر مى رسد كه با حضور ايرانيان در آمريكا كه يكى از بزرگترين گروه هاى مهاجرين به اين سرزمين هستند، پتانسيل بسيار قوى براى ايجاد لابى وجود دارد. ايرانى ها در آمريكا عموماً مناصب و تحصيلات و البته سرمايه خوبى دارند. به همه اينها بايد اضافه كرد علاقه آنها را به سرزمين مادرى شان. در سفر اول خاتمى به نيويورك خاطرم هست كه سخنرانى ايشان در ميان مهاجران ايرانى جو بسيار مثبتى به وجود آورده بود اما از اين امكان هرگز به درستى استفاده نشد. چرا؟
اجازه بدهيد كه از پسوند صفت عالى ترين با احتياط بيشترى استفاده كنيم. من با شما هم عقيده هستم كه ايرانى هاى مقيم آمريكا نوعاً داراى تحصيلات خوب و داراى پشتوانه مالى نسبتاً خوبى هستند. ولى فراموش نكنيم كه در آمريكا تعداد ايرلندى ها به مراتب بيشتر از جمعيت ساكن در خود ايرلند هستند و يا تعداد يهودى ها كمتر از جمعيت اسرائيل نيست. همينطور چينى ها، ژاپنى ها، هندى ها و عرب تبارها در آمريكا كه داراى ثروت هنگفتى هم هستند كم نيستند. ولى در اين كه ايرانى ها در هر كجاى دنيا باشند و روحيه ناسيوناليستى دارند و علاقه و وابستگى به سرزمين مادرى شان را هم حفظ مى كنند ترديدى نيست. حتماً قضيه به كارگيرى نام مجعول براى خليج فارس توسط «نشنال جئوگرافيك» را كه به خاطر داريد و ديديد كه در يك امر ملى، به صورت خودجوش، ايرانيان خارج از كشور چه جلوه باشكوهى از همبستگى ملى از خود نشان دادند. در اينكه ما نتوانسته ايم آنگونه كه شايسته است به ايرانى هاى خارج از كشور برسيم و آنها مورد غفلت قرار گرفته اند نيز ترديد ندارم. شايد در دهه اول انقلاب براى اين كم مهرى دلايل قابل توجيه و قابل فهمى داشتيم ولى ديگر شايد مسموع نباشد. سخنرانى سفر اول آقاى خاتمى و همين طور صحبت هاى دلسوزانه بعدى ايشان تا حدودى بعضى بى مهرى ها را التيام بخشيد ولى ثمربخش بودن چنين فضايى محتاج برنامه ريزى جامع و پيگيرى هاى مستمر بود. اگرچه تا حدودى اقدامات مفيدى هم در اين راستا شد ولى كافى به نظر نمى رسيد. ما زمانى به فكر ايرانيان خارج از كشور مى افتيم كه سفرى به خارج در پيش داريم و دوست داريم كه جماعت انبوهى به استقبالمان بيايد و دوربين هاى تلويزيونى از ميزان محبوبيت ما حكايت ها داشته باشند. در داخل كشور، در بهترين شرايط وقتى به ياد ايرانيان خارج از كشور مى افتيم، بلافاصله چرتكه مى اندازيم كه مثلاً آنها چند ميليارد دلار پول دارند و چقدر مى توانند سرمايه گذارى كنند. البته كه اين عوامل مهم هستند ولى فقط بخشى از مسائل ايرانيان خارج را تشكيل مى دهند و تمامى ابعاد قضيه را پوشش نمى دهند. من شخصاً فكر مى كنم كه رسيدگى به امور ايرانيان خارج از كشور محتاج سازمان مستقل با بودجه و اختيارات كافى است. سفارتخانه هاى ما در خارج از كشور به اندازه كافى محدوديت ها و گرفتارى هاى ديگرى دارند كه به اين امر خطير كمتر برسند.
•آيا اراده اى براى ايجاد يك لابى قوى وجود ندارد؟
اگر ما بتوانيم به درد دل ايرانيان خارج از كشور به گونه اى دلسوزانه برسيم، آنگاه خود به خود لابى قوى از دل آن زاده خواهد شد كه فقط با اندكى مديريت مى توان آن را به سمت و سوى صحيح سوق داد. البته هم اكنون نوعى لابى ايرانى در آمريكا وجود دارد كه به صورت موردى خودنمايى هايى مى كند. ولى يك نكته را تاكيد كنم كه لابى نبايد دولتى باشد اگر لابى دولتى شد ديگر لابى نيست اسمش چيز ديگرى است ولى البته لابى مى تواند تكيه گاه دولت ها قرار گيرد و يا از طرف دولت ها مورد حمايت قرار بگيرد و تقويت شود. ما بايد مطلع باشيم كه لابى بدون داشتن استراتژى، مذاكره و رابطه خيلى نمى تواند موثر باشد، لابى يك حركت تاكتيكى است. در صورتى كه ما رابطه داشته باشيم با استفاده از لابى در اركان قدرت و اجرايى دولت كه شامل كاخ سفيد، وزارت دفاع و شوراى امنيت و لابى با مجلسين آمريكا است، لابى با مراكزى كه استراتژى را تنظيم مى كند لابى با مراكز مطبوعات و مراكز مذهبى از جمله مسيحى و يهودى، لابى با شخصيت هاى متنفذى كه در بخش هاى صنعتى، علمى، تكنولوژيكى هستند كارساز مى شود. ما امروزه با مقوله لابى چالش جدى داريم. سه لابى عربى، يهودى و ضد انقلاب ايران از جمله مجاهدين خلق عليه ايران فعاليت مى كنند. آنها از مكانيسم حمايتى اصحاب قدرت در لابى شان بهره مى گيرند در حالى كه ما بايد از صفر شروع كنيم.
•شما سال ها در ايالات متحده حضور داشتيد. علاقه ايرانيان به سرزمين مادريشان را چطور مى بينيد؟ آيا امكان ايجاد اين لابى وجود دارد؟
در مدت حدود شش سالى كه من در نيويورك امور مربوط به تحصيل كردگان ايرانى در آمريكا را پيگيرى مى كردم به ظرفيت هاى نهان و آشكارى كه در جامعه ايرانى تبار و نيز ايرانيان مقيم آمريكا وجود دارد اندكى پى بردم. عشق و علاقه ايرانيان به سرزمين آبا و اجداديشان مثال زدنى است. عرض كردم لابى را ما نبايد به وجود آوريم. ما بايد بستر سازى كنيم. چنين كارى شدنى است و البته ساز و كار خود را مى طلبد.
http://www.emrouz.info/archives/2006/05/04210.php
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 11:51  توسط رضا  |