تبليغاتX
iranian

iranian

فرهنگ سیاست حقوق تاریخ دیپلماسی و دوستی

مقاله زیر توسط آقای عبدی نگارش یافته است : بنده با نتیجه گیریهای ایشان موافق نیستم : ببینم کی می شود در مورد آن نظر بدهم:فعلا نظرات ایشان را بخوانید.

 پس از آن كه در ابتداي جنگ اخير لبنان صحبت‌هاي من درباره خطاي استراتژيك حزب‌الله در حمله و اسير گرفتن سربازان اسراييلي منتشر شد و روند تحولات نظامي بطور نسبي به سود حزب‌الله جريان يافت، عده‌اي از دوستان معتقد بودند كه آن ارزيابي از سوي من، قدري زود هنگام بوده است، اما در همان مصاحبه هم اعلام كردم كه ارزيابي موجود از خطاي حزب‌الله مستقل از نتايج نظامي جنگ اخير است، و جنگ واقعي براي حزب‌الله پس از پايان اين جنگ آغاز خواهد شد. اكنون بيش از دو هفته از آتش‌بس لبنان مي‌گذرد و مصاحبه اخير سيدحسن نصرالله صحت آن تحليل را روشن كرده است. البته اين بدان معنا نيست كه اسراييل پيروز جنگ بوده، زيرا اسراييل پس از آغاز جنگ اهدافي را اعلام كرد كه طبعاً نرسيدن به آن اهداف شكست تلقي مي‌شود، همچنان كه اين جمله نصرالله نيز كه: اگر مي‌دانستيم چنين نتايجي بر اسارت دو سرباز مترتب مي‌شود اين كار را نمي‌كرديم، چيزي جز پذيرش شكست نسبت به تحقق اهداف اوليه حزب‌الله تفسير نمي‌شود. بنابراين مي‌توان گفت كه هر دو طرف جنگ در رسيدن به منويات اصلي خود شكست‌خورده محسوب مي‌شوند، همان طور كه در جنگ ايران و عراق نيز شاهد چنين وضعي بوديم؛ عراق قطعاً شكست خورده جنگ بود، اما ايران هم پس از شروع جنگ چون اهداف بلندي را در تقابل با عراق مطرح كرد و به آنها نرسيد، جناح پيروز محسوب نمي‌شود، اما اگر اهداف خود را فقط به اخراج عراق محدود مي‌كرد، طبعاً پيروز محسوب مي‌شد.
عدم موفقيت حزب‌الله از جهتي ديگر هم آشكار است. نصرالله معمولاً در اظهارات خود، كلامي منطقي و معقول و غيرمتناقض را بكار مي‌برد، اما در مصاحبه اخير از يك سو تأكيد مي‌كند كه اگر يك درصد هم احتمال چنين واكنشي را مي‌داديم، چنان اقدامي را مرتكب نمي‌شديم، از سوي ديگر مدعي است كه اسراييل در صدد حمله به حزب‌الله در آينده نزديكي بوده كه اگر آن واقعه در زمان موردنظر اسراييل رخ مي‌داد خسارات حزب‌الله بيشتر بود. بديهي است كه اين دو ديدگاه با يكديگر متعارض است و طبعاً هر كدام براي نوعي از توجيه اتفاقات رخ داده است و تناقض در سخن حكايت از نامطلوب بودن وضعيت جاري است.
در هر حال گزاره اول سيدحسن نصرالله پذيرفته خواهد شد، اما اين گزاره تبعات خاص خود را دارد كه من قبلاً در گفتگوي خود با تلويزيون هما آن را توضيح داده‌ام، بدين معنا كه اظهار عدم پيش‌بيني (آن هم حتي به احتمال يك درصد) حمله اسراييل (خصوصاً پس از وقايع غزه) از سوي حزب‌الله، ممكن است به لحاظ روحي و رواني و حتي اخلاقي تسكين‌دهنده آلام موجود مردم لبنان باشد، ولي بلافاصله اين سوال را از سوي گروه‌هاي ديگر مطرح مي‌كند كه در اين صورت حزب‌الله صلاحيت سياسي لازم را براي در اختيار داشتن سلاح ندارد، و دليلي ندارد كه ادامه وضع موجود و در اختيار داشتن سلاح از سوي حزب‌الله مجدداً به بحران مشابه ختم نشود. ديگران خواهند گفت كه اين اظهارنظر سيدحسن نصرالله اگرچه شجاعانه و مسئولانه است، اما مستلزم پذيرش تبعات آن كه خلع سلاح است نيز هست.
حتي اگر حزب‌الله خلع سلاح هم نشود، به دليل آمدن به شمال رودخانه ليطاني، عملاً از رودررويي با اسراييل منع شده است و حفظ سلاح در منطقه بقاع براي مبارزه با اسراييل كارآيي ندارد و فقط هزينه نگهداري را به آنان تحميل مي‌كند، مگر آن كه آنان قصد استفاده از اين سلاح‌ها را در مسايل داخلي لبنان داشته باشند كه با توجه به پيشينه سياسي حزب‌الله بعيد است كه چنين اتفاق خطرناكي رخ دهد.
آيا آنچه كه گفته شد به معناي نابودي حزب‌الله است. مسلماً خير. حتي لزوماً به معناي تضعيف حزب‌الله هم نيست، بلكه نقش منطقه‌اي حزب‌الله بصورت يك نيروي مستقل زايل مي‌شود و حزب‌الله از اين پس تنها مي‌تواند در عرصه داخلي لبنان فعال باشد، و نقش منطقه‌اي آن هم عمدتاً از خلال لبنان و حكومت آن خواهد بود كه موضوع بسيار مهمي در منطقه تلقي نخواهد شد. بنابراين جنگ اخير مقدمه‌اي است براي محدود شدن حزب‌الله به مسايل داخلي لبنان كه نكته‌اي مثبت براي اسراييل است.
اما در كنار آنچه گفته شد، اسراييل هم با خسارت‌هاي مهمي در اين جنگ مواجه شده است كه خسارات مادي و انساني بخشي از آنهاست، اما نفس توقف اسراييل در برابر حزب‌الله منجر به قوام مقاومت در ميان فلسطيني‌ها و حمايت بيشتر افكار عمومي جهان عرب از آن خواهد شد و موضع روحي رواني اسراييل را نيز در برابر مقاومت تضعيف خواهد كرد. كه پرداختن به اين موضوع مجال ديگري را مي‌طلبد.

http://ayande.ir/2006/09/03/post_29
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 23:36  توسط رضا  | 

  نويسنده : سيدعطالله مهاجراني
 

مکتوب:پيروزي دموكرات‌ها در انتخابات آمريكا، پديده تازه‌اي است كه مي‌تواند بر مسائل جهاني و منطقه خاورميانه و نيز در ارتباط با ايران، پر‌اهميت تلقي شود. در هر سه زمينه؛ در مجلس نمايندگان و سنا و انتخابات فرمانداري‌ها، دموكرات‌ها پيروز شده‌اند. آنان در مجلس نمايندگان اكثريت قابل توجهي پيدا كرده‌اند. خانم نانسي پلوسي كه تا ديروز رهبر اقليت بود، رئيس آينده مجلس نمايندگان آمريكا خواهد بود. او در سخنراني‌اي به مناسبت پيروزي دموكرات‌ها گفت: <پيام اين انتخابات روشن بود، مردم آمريكا به تغيير راي داده‌اند. به جهت‌گيري جديدي راي داده‌اند.> او خطاب به جورج بوش به‌صراحت گفت: <آقاي رئيس‌جمهور! در عراق به يك جهت‌‌گيري جديدي نياز است.>


هيلاري كلينتون، سناتور نيويورك هم همين حرف را زد واز تغيير در سياست آمريكا سخن گفت.


چرا جمهوريخواهان شكست خوردند؟ انتخابات اخير را پر‌هزينه‌ترين انتخابات آمريكا برآورد كرده‌اند. جورج بوش وقت زيادي براي انتخابات گذاشت، گرچه سير و سفر‌هاي او نشان مي‌داد كه او نگران ريزش آراي جمهوريخواهان است، از اين‌رو تمامي ‌سفرهايش به مناطقي كه بر حسب سابقه، پايگاه جمهوريخواهان بود صورت گرفت، دست به يك قمار هم زدند كه دود آن امروز به چشم ارتش پاكستان رفت. در سحر 30 اكتبر، مدرسه دارالعلوم ضياءالعلوم در منطقه وزيرستان پاكستان با موشك توسط هلي‌كوپتر بمباران شد. 83 نفر كشته شدند. پاكستاني‌ها حرف‌هاي متناقضي زدند. در آغاز اعلام كردند كه ارتش پاكستان اين ماموريت را انجام داده است. گفتند، مدرسه ديني پايگاه القاعده بوده است. مردم منطقه تظاهرات كردند. سراج الحق، وزير ايالت سرحد و صاحب‌ زاده ‌هارون الرشيد نماينده مجلس استعفا كردند. مولا‌نا فضل‌الرحمان عمليات را محكوم كرد و... در بين كشته‌شدگان كودكان و نوجوانان طلبه حافظ قرآن بودند. در اين فضا، يكي از مسوولان اطلاعات ارتش پاكستان به شبكه تلويزيوني اي‌بي‌سي آمريكا گفت، عمليات كار ارتش آمريكا بوده است! حادثه بسيار غريبي بود يعني دولت پاكستان اجازه داده بود در خاك او آمريكا اقدام نظامي ‌انجام دهد و شهروندان پاكستاني را به قتل برساند؟ در پس اين عمليات نيروي ويژه 145آمريكايي- انگليسي بودند.گمان مي‌كردند كه ايمن الظواهري در آن مدرسه است! و قتل ايمن الظواهري براي انتخابات آمريكا و براي تغذيه تبليغات انتخاباتي جمهوريخواهان يك فرصت بي‌نظير بود كه البته ظواهري در آنجا نبود. در اين ميان اعتبار دولت و ارتش آسيب ديد و مردم وزيرستان در فضاي جشن عيد فطر نماز ميت بر‌گزار كردند. حادثه ديگر، اعلام اعدام صدام بود. تعجيل در اعلام اعدام صدام، تدبيري در‌جهت انتخابات آمريكا بود. تداوم محاكمه صدام يك فرصت تاريخي براي ملت عراق است تا بداند در دهه‌هاي گذشته چه جناياتي توسط صدام و حزب بعث و نيروهاي امنيتي صدام صورت گرفته است. جورج بوش خيلي شتابزده حكم را تاييد كرد. گفته‌اند: پري‌رو تاب مستوري ندارد! پيدا بود كه اين حكم رنگ و بوي انتخابات آمريكا را گرفته است. حكمي‌ كه 48 ساعت قبل از انتخابات آمريكا اعلام شد كه البته اعدام كمترين مجازات صدام است.


حزب جمهوريخواه تمام تاكيد و شعار انتخاباتي‌اش امنيت بود. مدام بر اين نكته پاي مي‌فشردند كه دموكرات‌ها نمي‌توانند امنيت آمريكا را تامين كنند. در نقطه مقابل، دموكرات‌ها بر جنگ عراق و بي‌تدبيري در اداره آن تاكيد مي‌كردند، در‌واقع مديريت و رهبري جورج بوش، يكي از عناصر اصلي تبليغات دموكرات‌ها بود.بي‌شك، بوش در دو سال باقيمانده نمي‌تواند با همان سرعت و آهنگ قبل حركت كند. از اين‌روي هيلاري كلينتون به‌صراحت در نطق پيروزي‌اش به چني گفت در رفتارش تجديد نظر كند و آهسته حركت كند! انتخابات آمريكا، درس عبرت‌آموزي را به همه داد. به گمانم مهم‌ترين پيامش اين بود كه قدرت نظامي ‌و امنيتي راهكاري مستدام نيست و نمي‌توان همواره با تاكيد بر مباحث امنيتي و در مخاطره بودن نظام؛ آراي مردم را داشت. مدتي پيش بوش به‌صراحت مي‌گفت اگر ما در عراق نجنگيم، تروريست‌ها در خيابان‌هاي نيويورك با ما مي‌جنگند. مردم آمريكا به اين همه هيجان و نگراني‌آفريني راي منفي دادند. علاوه بر آن قدرت مقوله‌اي نيست كه وقتي از آن بيشتر استفاده كنيم، بر توانايي ما افزوده شود.


رمان شگفت‌انگيز <كوري> نوشته ساراماگو را به خاطر بياوريد، وقتي در فضاي قرنطينه گلوله‌اي شليك مي‌شود، يكي كه افق را مي‌نگرد مي‌گويد‌: <نترسيد، به اندازه يك گلوله قدرتش كم شد>! تصاوير بوش و رامسفلد و چني را در هنگام مصاحبه بوش در عصر چهارشنبه ببينيد، همه كف زمين را نگاه مي‌كنند، گردن‌ها خميده شده؛ راي مردم و دموكراسي اين‌گونه آنان را در تنگنا قرار داده است.


بايد ديد دموكرات‌ها از تغيير جهت‌گيري چه تصوري دارند. ترديدي نيست كه نمي‌توان انتظار تغيير چشمگير در سياست آمريكا داشت. از اين به بعد عرصه آمريكا عرصه انتخابات رياست‌جمهوري سال 2008 خواهد بود. دموكراتها از حالا به كاخ سفيد چشم مي‌دوزند و در اردوي جمهوريخواهان هم درجه تاثير بوش به حد‌اقل مي‌رسد‌. حزب است كه بايد با نگاه به آينده، براي بقاي خود در قدرت برنامه‌ريزي كند. مدتي پيش، چني از هيلاري كلينتون به عنوان رئيس‌جمهور آينده آمريكا نام برد! آيا معني سخنش اين است كه جمهوريخواهان آينده‌اي ندارند؟


انتخابات آمريكا هر چه كه هست، مي‌تواند براي كشورهاي منطقه خاورميانه اين پيام را به همراه داشته باشد كه مصلحت ملي خود را با منافع آمريكا گره نزنند. خانم رايس كه ويراني لبنان و قتل‌عام مردم لبنان را درد‌هاي زايمان خاورميانه جديد تفسير مي‌كرد، امروز شاهد زايمان صندوق‌هاي راي بود؛ نقطه ترديدي بر جهان‌گشايي نظامي‌ آمريكا تا روزگاري ديگر. مردم آمريكا نشان دادند كه شايسته حكومت بهتري هستند. رامسفلد كه قرباني بزرگ انتخابات بود، نشانه‌اي است كه بوش ديگر نمي‌تواند سياست‌هاي سابق را ادامه دهد. اين نكته اهميت دارد كه رامسفلد در واقع معمار استراتژي نظامي‌ آمريكا در افغانستان و عراق بود. چني سه دهه پيش وقتي رامسفلد رئيس ستاد فورد بود به عنوان معاون و دستيار رامسفلد كار مي‌كرد. اگر پس از فاجعه ابو‌غريب و گوانتانامو رامسفلد بركنار شده بود، اگر پس از نامه بسيار مهم نظاميان آمريكا كه خواستار بركناري رامسفلد شدند و به كار بسيار غير‌متعارفي در تاريخ آمريكا دست زدند، اگر در همان موقعيت‌ها رامسفلد رفته بود، اگر بوش به سخنان ديگران گوش مي‌داد امروز ممكن بود روزگار ديگري مي‌داشت. گفته‌اند آناني كه صداي موج را نمي‌شنوند، توفان آنها را از خواب بيدار مي‌كند.

http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=2789&p=1

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 21:46  توسط رضا  | 


به تازگي دانشنامه آنلاين «Wikipedia» آمار دقيق و جالبي از جمعيت شيعيان و مسلمانان در 67 كشور جهان را منتشر كرده است.

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، منبع اصلي اين آمار كه بنا بر آخرين اطلاعات از 92 درصد جمعيت مسلمان جهان در سال 2005 درج شده، اطلاعات كلي سازمان جاسوسي آمريكا (CIA) است. هرچند به نظر مي‌رسد تمام موارد آن دقيق نيست.

در اين آمار، تنها به كشورهايي اشاره شده كه دست‌كم يك درصد جمعيت آنها را شيعيان تشكيل مي‌دهند و «Wikipedia» نيز تأكيد كرده كه احتمالا جمعيت شيعيان و مسلمانان بيش از اين ميزان است.

بنا بر اين آمار، بيش از يك ميليارد و 453 ميليون نفر مسلمان در كشورهاي يادشده سكونت دارند كه از اين ميان، بيش از 206 ميليون تن آنان، شيعه و از پيروان مكتب اهل بيت(ع) هستند.

پنج كشوري كه بيشترين تعداد جمعيت شيعه را در خود جاي داده‌اند، به ترتيب ايران، پاكستان، هند، عراق و تركيه هستند.
همچنين ايران، آذربايجان، بحرين و عراق  به ترتيب، با 90، 80، 70 و 65 درصد داراي اكثريت قاطع شيعه هستند.

هم‌اكنون در دو كشور ايران و عراق، قدرت در دست شيعيان است و در بحرين و لبنان نيز كه تاكنون شيعيان از قدرت به دور نگه داشته شده بودند، با تحولات دمكراتيك كه در جريان است، در آستانه تقويت در حكومت هستند.


http://www.baztab.ir/news/53430..php
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 21:25  توسط رضا  | 


سيدحسن نصرالله دبير کل حزب‌الله لبنان در يک خطابه پرشور و حماسي كه بعدازظهر امروز از شبكه‌هاي المنار، العالم و الجزيره پخش شد، مردم لبنان را به سوي يک تظاهرات بزرگ ملي فرا خواند.

به گزارش خبرنگار «بازتاب» از بيروت، وي در اين سخنراني که شب گذشته در جمع کميته‌هاي اجرايي مخالفت مسالمت‌آميز با دولت کنوني لبنان سخن مي‌گفت، تاکيد کرد: ما به همه آنهايي را که براي قتل ما برنامه‌ريزي کردند و آرزوي شکست ما را در جنگ با اسرائيل داشتند، فقط يک چيز مي‌گوييم: خداوند آنها را ببخشد.

وي در حالي بر اين امر تاکيد مي‌ورزيد که مردم لبنان را از همه گروه‌ها و طوايف مذهبي اين کشور، به وحدت و هم دلي فرا مي‌خواند.

سيدحسن نصرالله در آغاز سخن به شرايط بسيار مهم و حساس کنوني لبنان و منطقه اشاره نمود و گفت: مرز بندي موجود بين تيم حکومتي و تيم مخالفان، ديگر مرزبندي طايفي نيست. چراکه در بين هر دو طرف هم مسلمان است و هم مسيحي. اين سخن وي در حالي است که تلاش وسيعي اکنون در لبنان برخلاف شرايط واقعي سياسي لبنان در جريان است که برخوردهاي موجود را طايفي جلوه دهند.

سيدحسن نصرالله در اين سخنراني اصرار دارد که برخورد موجود بين مخالفان و نيروهايي است که اکنون حکومت وحدت ملي را رد کرده و موجبات انسداد سياسي را در کشور فراهم کرده‌اند. وي مجموعه اتهامات وارده از سوي احزاب حاکم بر حکومت عليه حزب‌الله و متحدانش را به صورت ذيل برشمرد:

1. اتهامات تيم حاکم کنوني فقط يک اتهامات سياسي بدون هر گونه دليل و مستندات است.
2. تيم حاکم حزب‌الله را متهم به کودتا عليه پيمان طائف مي‌کند، اين در حالي است که حزب‌الله لبنان خواستار اجراي کامل اين پيمان است.

3. تيم حاکم حزب‌الله را به تشکيل يک حکومت مستقل متهم مي‌سازد و اين در حالي است که به اعتقاد سيدحسن نصرالله، نه حزب‌الله که هيچ‌يک از احزاب و جريانات سياسي لبناني نمي‌توانند يک حکومت مستقل و يک جانبه تشکيل دهند. نصرالله تاکيد دارد که از زمان تشکيل حزب‌الله در سال 1982، اين حزب هيچ‌گاه خواستار مشارکت عددي در دولت لبنان نبوده و اين روند از سال 2000 ميلادي شکل گرفته است. حزب‌الله حتي طي اين ساليان نيز نشان داده است که که براي وصول به دولت، خود را به اين و سوي آن سوي نمي‌انداخته است.

4. تيم اکثريت حاکم در دولت، حزب‌الله را به تلاش براي به دست گيري قدرت و حق وتو در دولت متهم مي‌کند اما اين در حالي است که حزب‌الله در صورت تشکيل يک دولت وحدت ملي واقعي، حتي حاضر است به جاي نمايندگان خود از نيروهاي سياسي ديگر احزاب که داراي ايمان‌هاي ملي به کشورشان هستند استفاده کند. نصرالله تاکيد دارد که شرايط سخت سياسي لبنان و منطقه حزب‌الله را وادار به حضور در کابينه کرده است.

وي تاکيد نمود، به «محمد رعد» نماينده حزب‌الله در گفت‌وگوهاي مشورتي لبنان تاکيد کرده است که اگر تيم حاکم، مبدا تشکيل حکومت وحدت ملي را پذيرفت، به آنها بگويد که حزب‌الله حاضر است وزيري در کابينه نداشته باشد اما در عين حال از تشکيل اين دولت حمايت کند.

سيدحسن نصرالله با اين سياست اکنون آشکار نموده است که حزب‌الله بر اساس سياست‌هاي اصولي‌اش در کابينه مشارکت کرده و اصل حضور در کابينه توسط اعضايش، يک هدف نيست.

5. تيم حاکم اکثريت در دو ماهه اخير بارها حزب‌الله را متهم کرده‌اند که عامل منطقه‌اي ايران در چهارچوب پرونده هسته‌اي اين کشور است. وي با لحني مزاح گونه مي‌گويد: براي پرونده هسته‌اي ايران چه فرقي مي‌کند که سينيوره در حکومت باشد يا نباشد؟

وي تاکيد كرد که لبنان از جايگاهي که بتواند تاثيري در پرونده‌اي به بزرگي اين پرونده در سطح بين‌‌الملل داشته باشد، برخوردار نيست.

6. از جمله اتهامات نيروهاي 14 مارس به حزب‌الله اين بوده است که حزب‌الله در چهارچوب برنامه هلال شيعي در منطقه، در لبنان فعاليت مي‌کند. وي اين اتهام را به سخره مي‌گيرد و از آن به اتهامي بسيار سبک و دروغين ياد مي‌کند و با ذکر هم‌پيمانان مسيحي و اهل سنتش در لبنان يادآوري مي‌كند كه جريان مسيحي آزاد ملي لبنان وابسته به ميشل عون و يا محفل ملي نخست وزيران اهل سنت سابق لبنان هم چون «سليم الحص» و «عمر کرامي»، چه ارتباطي با هلال شيعي در منطقه دارد؟

7. سيدحسن نصرالله آخرين و غيرواقعي‌ترين اتهام جريان حاكم اكثريت دولتي لبنان را داستان تشکيل و پيش‌نويس دادگاه بين‌المللي ترور رفيق الحريري مي‌داند. او که در سخنانش از الحريري به «شهيد رفيق الحريري» نام مي‌برد، تاکيد مي‌کند: موضوع پيش‌نويس تشکيل دادگاه از ابتداي مذاکرات مشورتي اصلا جزء بحث‌هاي جاري نبود و حتي زماني که تيم حاکم دولتي در خصوص موضوع مذاکرات اعلام نظر کردند، در مقابل طرح دولت وحدت ملي خواستار اضافه کردن بند موضوع تغيير رياست جمهوري در مذاکرات شدند و اصلا يادي از موضوع دادگاه نکردند که ما مخالفتي با آن کنيم.

وي موضوع پيش‌نويس و رد آن را به يک روز پيش از شکست مذاکرات مربوط مي‌داند که به يکباره و به منظور شکست مذاکرات و با اشاره آمريکا وارد موضوع مذاکرات شد.

وي تاکيد دارد که يکي از چهره‌هاي بارز جناح 14 مارس در روز شکست مذاکرات مشورتي، به يکباره طرح دولت وحدت ملي و واگذاري يک سوم دولت به مخالفان را به صورت يک طرح معامله بينابين در برابر موافقت با پيش‌نويس تشکيل دادگاه بين‌المللي رفيق الحريري عنوان کرد و اين در حالي بود که حزب‌الله لبنان با اصل تشکيل دادگاه بين‌المللي موافق بود و طرح معامله بر سر آن را رد مي‌کرد.

سيدحسن نصرالله تاکيد دارد که در همان روز شنبه معروف که مذاکرات به شکست کشيده شد، آنها مطرح کردند که موضوع پيش‌نويس را دوشنبه بعدي براي تصويب به دولت مي‌برند و همه اينها، اتفاقات همان روز شنبه بود که خود يکي از عوامل شکست مذاکرات شد و مقدمات خروج حزب‌الله و امل را از کابينه فراهم نمود.

نصرالله در اين سخنراني گفت: ما پيش‌نويس را به منظور چند روز مطالعه در روز جمعه قبل از آخرين دور مذاکرات تحويل گرفته بوديم و منتظر بوديم که با طرف مقابل در آن‌باره بحث و گفتگو ‌کنيم اما آنها همه چيز را به يکباره عوض کردند. در روز شنبه تيم حاکم در روزنامه‌هايشان از يک معامله غيراخلاقي ياد کردند که همان موضوع دادگاه در برابر تشکيل دولت وحدت ملي بود که البته آنها درست مي‌گفتند که غيراخلاقي است، اما آنها بودند که عمل غير اخلاقي مرتکب شدند، نه ما.

سيدحسن نصرالله از شکست اسرائيل در جنگ 33 روزه به عنوان شکست تيم حکومتي کنوني نام برد و تاکيد نمود که آنها به دنبال و منتظر شکست قطعي حزب‌الله و خلع سلاح اين حزب بودند اما فاجعه و شکست پس از نمايان شدن نتيجه جنگ براي تيم 14 مارس و حکومتي‌ها پيش آمد که منتظر شکست مقاومت اسلامي بودند.

وي در يک افشاگري جديد اعلام کرد که تيم اکثريت دولت لبنان خواستار عدم انجام آتش بس بود و آن را مشروط به حل فراگير به معني خلع سلاح حزب‌الله کرده بودند.

نصرالله مي‌گويد، همين‌ها که خواستار حسابرسي ما در زمان جنگ بودند، خود بايد به جايگاه پاسخگويي مي‌رفتند اما حزب‌الله به دليل شرايط خاص لبنان و براي حفظ مصالح ملي از آن عبور نمود.

سيدحسن نصرالله بدون ذکر نام، از سفر برخي عناصر سني ائتلاف 14 مارس به دولت‌هاي عربي خليج فارس و ديدار با شيوخ منطقه سخن گفت. وي هدف اين سفر‌ها را افشاي طرح دروغين حزب‌الله براي شيعه کردن اهل سنت لبنان نام برد. نصرالله اين تلاش‌ها را مرهون عناصر مشکوک و معلوم‌الحالي مي‌داند که در عهد جنگ داخلي لبنان از هيچ اقدامي براي برافروختن جنگ داخلي در اين کشور دريغ نمي‌کردند.

به اعتقاد نصرالله اين عناصر امروز هم هيچ ابايي ندارند که با دادن اطلاعات غلط و هدايت دروغين و کذب افکار عمومي، لبنان را به سوي درگيري‌هاي فرقه‌اي و طايفي هدايت کنند. وي دولت لبنان را فاقد مشروعيت براي احقاق اهداف ملي کشور مي‌داند و آن را مجري طرح‌هاي آمريکا معرفي مي‌کند.

نصرالله معتقد است که عناصر اکثريتي دولت فواد سينيوره تلاش کردند تا اعزام ارتش لبنان به جنوب لبنان را به وظيفه ارتش براي خلع سلاح حزب‌الله تبديل کنند، اما شکست خوردند.

وي در همين بخش سخنانش با شفافيت و قاطعيت مي‌گويد که خلع سلاح لبنان اقليت و اکثريت حکومتي نمي‌شناسد و مقاومت هم چنان برقرار خواهد بود.

سيدحسن نصرالله در بخش ديگري از سخنراني‌اش به دو راه حل براي لبنان اشاره مي‌کند:
1. تشکيل حکومت وحدت ملي که همه جريانات سياسي بارز لبنان در آن مشارکت داشته باشند تا تصميمات ملي در آن اتخاذ و اجراء شود.
2. در صورت مخالفت با تشکيل دولت وحدت ملي، انتخابات زودرس در لبنان برگزار شود.

وي جناح مدعي اكثريت را به رويارويي با راي مردم در يک انتخابات آزاد دعوت مي‌کند و مي‌گويد: اگر اکثريت فعلي واقعا خود را اکثريت مي‌داند، پس نبايد از يک انتخابات پارلماني جديد رويگردان باشد.

وي اين اقدام را نه کودتاي سياسي و نه اغتشاش و نه آشوب مي‌داند بلکه آن را حقي دمکراتيک زير سقف قوانين و قانون اساسي لبنان توصيف مي‌کند.

وي ادعاي اکثريت دولت مبني بر تلاش حزب‌الله براي اجراي جديد دستورالعمل‌هاي سوريه را اتهامي خنده‌آور و سبک مي‌گيرد و مي‌گويد: ما مي‌دانيم که شما در صدد اجراي دستورالعمل‌هاي دولت آمريکا هستيد. وي آنگاه از استدلال جريان 14 مارس استفاده مي‌کند و با خنده مي‌گويد، شما که در دولت لبنان اکثريت داريد، در صورت تشکيل دولت وحدت ملي مي‌توانيد جلوي دستورالعمل‌هاي دولت سوريه را بگيريد و ماهم در دولت حاضر مي‌شويم تا جلوي دستورالعمل‌هاي آمريکا را بگيريم. پس تصميماتي که دولت اتخاذ مي‌کند، تصميمات ملي خواهد بود. ديگر نگران چه چيزي هستيد؟ وي بار ديگر تاکيد مي‌کند که حزب‌الله حاضر است اگر دولت وحدت ملي با همه مشخصه‌هاي ملي شکل بگیرد و مدافع مصالح ملی کشور باشد، حاضر است جای خود را به عناصر ملی دیگر احزاب ملی کشور دهد و از حضور بر روی کرسی‌های کابینه خودداری کند. این موضع حزب الله در حقیقت اوج گرایش‌های ملی این حزب در عرصه برخوردهای سیاسی ملی لبنان را نشان می‌دهد.

نصرالله در پایان این بخش از سخنانش تاکید می‌کند، موضوع به خوبی نشان می‌دهد که نه به دنبال سهمیه هستیم و نه در صدد اجرای التزامات حزبی و نه به دنبال جا و مکانی در کابینه می‌گردیم.

سیدحسن نصرالله در بخش پایانی سخنانش به مهم‌ترین عناوین و محورهای دیدگاه‌هاي حزب الله در خصوص نحوه برخورد با تحولات کنونی لبنان اشاره می‌کند:

1. اولین گام ما خروج از دولت کنونی بود و ارزش سیاسی آن همانند تظاهرات خیابانی گسترده بود. این استعفای دسته‌جمعی از حکومت باعث شد تا مشروعیت قانون اساسی این دولت از بین برود و از این مرحله به بعد حکومت فعلی فاقد مشروعیت است و هر آنچه که در آن تصویب شود نیز از مشروعیت افتاده است.

2. نیروهای مخالف دولت فعلی در ارتباط دایمی با یکدیگر هستند و همه اقدامات را از این پس با مشورت و اتخاذ سیاست‌ها و گام‌های مشترک انجام خواهند داد.

3. تصمیم حضور در خیابان‌ها برای ما یک اصل مشروع و در چهارچوب حق قانونی ماست و اصول و ضوابط را در آن رعایت خواهیم کرد.

4. از امروز همه مردم از نظر سیاسی و روانی آماده ورود به خیابان‌ها باشند.
5. قرار بر آن نیست که حتما سه روز یا یک هفته قبل از تظاهرات ما آن را اعلام کنیم. از همین رو ممکن است فقط 24 ساعت یا 12 ساعت قبل از تظاهرات آن را اعلام کنیم. از همین رو مردم باید آماده اعلام و ورود به خیابان‌ها باشند.

هرگونه تظاهرات ما به صورت صد درصد مسالمت‌آمیز است. ما نشان دادیم که به تنهایی و فقط در یک جشن می‌توانیم بیش از یک میلیون نفر را با نظم و انضباط به خیابان‌ها بیاوریم. پس می‌توانیم بالاتر از این را به صورت مسالمت‌آمیز با همکاری دیگر متحدانمان اداره و اجرا کنیم.

6. اکثریت حکومتی نمی‌تواند جلوی تظاهرات ما را بگیرد. ما به آنها توصیه می‌کنیم که اگر آنها نیز قصد تظاهرات دارند رو در رو نباشد و در زمان و مکانی دیگر این کار را انجام دهند. آنها نیز می‌توانند از حقوق قانونی خویش برخوردار باشند.

7. ما در هیچ برهه‌ای در صدد انتقام برنیامدیم و هرگاه که آنها حتی برای نابودی وقتل ما برنامه‌ریزی کردند از تقصیر آنها گذشتیم و به خدای خود واگذارشان نمودیم و اکنون نیز هرگز جز از وسایل مسالمت‌آمیز بهره نمی‌گیریم.

8. امروز روزی است که فقط ملت لبنان باید تعیین سرنوشت سیاسی خود را رقم بزند.

9. ما با وسایل مسالمت‌آمیز خود آنقدر ادامه خواهیم داد تا دولت غیر قانونی و حکومت فیلتمن (سفیر آمریکا در لبنان) و حکومت سینیوره را سرنگون کنیم.

10. جنگ داخلی، هرگونه تعارض با صلح داخلی و هرگونه تلاش برای ایجاد فتنه داخلی برای حزب‌الله و همه نیروهای متحد ملی یک خط قرمز است و با آن به شدت برخورد می‌کنیم.

سخنان سیدحسن نصرالله اکنون بیش از گذشته روشن نموده است که انتخاب تظاهرات خیابان‌های یکی از راه‌های استراتژیک نیروهای مخالف حکومت لبنان است و جز در سایه تشکیل دولت وحدت ملی حاضر به عقب نشینی از آن نیستند.

سیدحسن نصرالله در این سخنرانی تاکید نمود که حرمت ارتش و نیروهای امنیتی لبنان در صورت وقوع تظاهرات باید حفظ شود و گفت: سیاسیون کشور در صدد بکارگیری ارتش و نیروهای امنیتی برای قلع و قمع تظاهرات هستند اما ارتش خود هرگز حاضر به صف‌بندی در برابر مردم نیست.

نصرالله تاکید كرد: اگر ارتش لبنان به اختیار و تصمیم خودش باشد، دوشادوش مقاومت با اسرائیلی‌ها خواهد جنگید اما این سیاسیون دولت لبنان بودند که جلوی آن را گرفتند.
در پايان حاضران در اين جلسه سخنراني با فرياد لبيك يا نصرالله گفته‌هاي دبير كل حزب‌الله لبنان را تاييد كردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 19:32  توسط رضا  | 

دكتر محمود سريع‌القلم

استاد دانشگاه شهيد بهشتي

از سخنراني‌ها، بيانيه‌ها، ميزگردها و همايش‌هايي كه در آمريكا طي شش ماهه اخير درباره ايران ارائه و برگزار مي‌شود، پنج نوع نگرش نسبت به ايران قابل استخراج است: ديپلماسي چندجانبه، اقدام نظامي پيشگيرانه، بازدارندگي، ايران دمكراتيك و معامله بزرگ با ايران. در زير، اين پنج نگرش بدون دخل و تصرف و با استفاده از روش تحليل محتوا، متن‌خواني تخصصي سياسي و مقايسه مفاهيم در علم سياست جهت آشنايي عميق‌تر با ذهنيت آمريكايي‌ها نسبت به ايران ارائه مي‌گردد.

نگرش اول: ديپلماسي چندجانبه
در رابطه با جمهوري اسلامي ايران، آمريكا با دو مسئله اساسي روبه‌روست: اول، مسئله فوري هسته‌اي و دوم، مسئله ميان‌مدت به درازمدت سياسي در نحوه برخورد با ايران است. در ارتباط با مسئله دوم و سياسي، تغييرات آرام و تكاملي در نظام اجتماعي و سياسي ايران در حال تحقق است. بعد جمهوريت نظام سياسي ايران به صورت تمريني و با كنترل مركزي در حال رشد است اما معلوم نيست در ميان‌مدت جهت‌گيري‌هاي انتخابات در ايران به نفع آمريكا باشد. سيستم ايران به شدت بومي و دروني است و ديناميزم داخلي خاص خود را دارد و كمتر تحت تأثير تحولات بين‌المللي است. اما در مسئله اول و فوري، موضوع هسته‌اي است كه مظهر تقابل دو كشور است. آمريكا به طور جدي بايد با هسته‌اي شدن ايران مقابله كند. براي توقف هسته‌اي شدن ايران، دو راه وجود دارد: يا آن را به صورت نظامي از بين برد و يا اين‌كه در پي معامله‌اي باشد كه ايراني‌ها با علاقه و اشتياق، امتيازات ويژه غرب را در مقابل هسته‌اي نشدن، بپذيرند. هر دو راه‌حل با مشكلاتي روبه‌روست.

راه عملي‌تر، راه مذاكره چندجانبه است. آمريكا توانسته موضوع هسته‌اي ايران را در قالب اتحاديه اروپا، سازمان بين‌المللي انرژي اتمي، چين و تا اندازه‌اي روسيه به عنوان يك موضوع بين‌المللي طراحي كرده و جنبه جهاني به آن بخشد. چيني‌ها در مجموع در قالب اهداف و دستور كار آمريكا حركت كرده‌اند و هسته‌اي نشدن ايران فعلي مورد اجماع آمريكا و اتحاديه اروپاست، ولي دشواري هميشه، به دست آوردن توافق روسيه بوده است. با توجه به اهداف مالي، تجاري و سياسي روس‌ها،‌جمع كردن منافع آمريكا با روسيه آسان نبوده است. روس‌ها هميشه سر قيمت ايران با غرب و آمريكا جدل كرده‌اند. روس‌ها هم مانند آمريكايي‌ها علاقه چنداني به جمهوري اسلامي ايران نداشته‌اند ولي فاصله استراتژيك ايران از غرب و به ويژه آمريكا مورد حمايت آنان بوده است. آمريكا بايد نوعي بده بستان در مسائل مربوط به شرق اروپا، منطقه بالتيك يا چچن با روس‌ها انجام دهد تا توافق آنان را جلب كند زيرا كه هسته‌اي شدن ايران به اذعان خود روس‌ها به نفع مسكو نيست.

آمريكا و اروپا از جمهوري اسلامي ايران تعريفي مشترك دارند. ماهيت جمهوري اسلامي مورد توافق طرفين است. اروپايي‌ها بيش از آمريكا بر هسته‌اي نشدن جمهوري اسلامي ايران اصرار دارند. تنها در رابطه با تغيير حكومت ايران است كه ميان اروپا و آمريكا، شكاف سياسي و فكري وجود دارد. از منظر آمريكا، اروپايي‌ها اعتقادي به تغيير حكومت از بيرون ندارند در حالي كه محافظه‌كاران جديد، تغيير حكومت را جزو رهيافت‌هاي اصلي خود حداقل تا پيروزي دمكرات‌ها در نوامبر 2006 قلمداد مي‌كردند. اروپايي‌ها متوجه شده‌اند كه مجموعه توان هسته‌اي ايران، انگيزه‌هاي سياسي و فراملي جمهوري اسلامي، توان موشكي آن، قرابت جغرافيايي اين كشور به مديترانه، تهديدي جدي‌‌تر براي امنيت اروپاست.

از اين منظر، اروپا مستقل از مواضع آمريكا به برنامه‌هاي هسته‌اي منطقه خاورميانه حساس خواهد بود. هم آمريكا و هم اروپايي‌ها بر اين باورند كه هسته‌اي شدن جمهوري اسلامي، پيامدهاي جدي در ماتريس ژئوپليتيك خاورميانه به خصوص در رابطه با تركيه، عربستان و مصر به همراه خواهد داشت. چنين تحولي، قدرت مانور آمريكا را محدود مي‌كند.

از اين منظر، آمريكا و اروپا بايد همكاري نزديكي در رابطه با مسائل ايران به طور اعم و موضوع هسته‌اي ايران به طور اخص د اشته باشند. محتواي امتيازات به ايران در مقابل هسته‌اي نشدن از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. يك زمينه جدي امتيازدهي غرب به ايران در صنعت نفت و گاز است. فناوري ايراني كه از شركت‌هاي دست چندم و با قيمت‌هاي گزاف و با تأخيرهاي فراوان تأمين مي‌شود، صنعت انرژي ايران را مستهلك كرده است، اما در اعطاي اين‌گونه امتيازات، ابهام قابل‌توجهي در آمريكا وجود دارد: بالاخره دولت آمريكا در داخل نهادهاي خود، اجماع روشني ندارد كه در نهايت در پي چه هدفي در مورد ايران است؟ تفاوت‌هاي جدي ميان نهادهاي مختلف دولت آمريكا، فرصتي براي مانور ديپلماتيك در اختيار ايران گذاشته است. راهبرد آمريكا بايد اين باشد كه تصميم‌گيري نسبت به هسته‌اي شدن در ايران را به تأخير اندازد. در چنين شرايطي، آمريكا به اهداف متعدد خود در رابطه با ايران دست پيدا مي‌كند. در كوتاه‌مدت، آمريكا بايد به فرايند تأخير اتكا كند و در ميان‌مدت به راهبرد جلوگيري از قدرتمند شدن مستقل امنيتي جمهوري اسلامي ايران در منطقه خاورميانه.

در راستاي اين استراتژي، آمريكا بايد به افكار و انگيزه‌هاي اسرائيل نيز توجه كند. در دستگاه حكومتي و امنيتي اسرائيل، ايران جدي‌ترين تهديد است. مصر و اردن همراه اسرائيل هستند. سوريه در حاشيه است. كشورهاي عربي حوزه خليج فارس، سكوت اختيار كرده‌اند. حزب‌الله براي مدتي جنبه تهاجمي نخواهد داشت و فلسطيني‌ها در گيرودار مسائل داخلي و جناحي و حل‌وفصل مشكلات رفاهي مردم خود هستند. از اين رو، مهار ايران براي اسرائيل، اولويت استراتژيك دارد. اگر اسرائيل بخواهد به طور مستقل به تأسيسات هسته‌اي ايران حمله كند، طبعا از آمريكا اجازه خواهد گرفت. ايراني‌ها چنين حمله‌اي را كار مشترك آمريكا و اسرائيل تلقي خواهند كرد.

اسرائيل معتقد است ايران در نهايت، هسته‌اي خواهد شد و ژئوپليتيك منطقه را تغيير خواهد داد اما توان هسته‌اي نزد كدام حكومت قرار خواهد گرفت؟ اگر جمهوري اسلامي ويژگي تعارض خود با نظم منطقه‌اي را حفظ كند، غرب بايد با هسته‌اي شدن آن مخالفت كند. در مقابل اگر ايران سياست و طرح دو كشور اسرائيل و فلسطين را در كنار يكديگر بپذيرد و به توافق اتحاديه عرب كه در بيانيه 2002 بيروت اعلام شد تمايل نشان دهد، هسته‌اي شدن آن ضرري براي غرب نخواهد داشت، اما در وضعيت كنوني، مجموعه آمريكا، اروپا، آژانس بين‌المللي انرژي اتمي، چين و روسيه بايد به صورت ديپلماسي چندجانبه، سياست فشار، تهديد، تحريم و مهار را با هدف «تأخير» پيش گيرند.

نگرش دوم: اقدام نظامي پيشگيرانه
از منظر نظامي و امنيتي، آمريكا نمي‌تواند هسته‌اي شدن حكومتي را كه با آن ارتباط رسمي نداشته و به انگيزه‌هاي آن اعتماد ندارد، بپذيرد. به واسطه مواضع ايران نسبت به صلح خاورميانه و حمايت آن از گروه‌هاي تندرو و همين طور توان موشكي آن، واشنگتن بايد تمامي اقدامات لازم را براي متوقف كردن جمهوري اسلامي ايران به كار گيرد. هسته‌اي شدن ايران، امنيت اسرائيل كه شريك استراتژيك آمريكاست را به خطر مي‌ا ندازد و اسرائيل را از انحصار هسته‌اي در منطقه بيرون مي‌‌آورد. ايران هسته‌اي ممكن است امكانات هسته‌اي در اختيار گروه‌هاي مخالف آمريكا و اسرائيل قرار دهد و توازن قوا در سطح خاورميانه را به نفع خود تغيير دهد. از اين رو، اگر مذاكرات چندجانبه به شكست انجامد، شايد راه‌حل نظامي تنها راه به تأخير انداختن يا حتي تعطيلي برنامه هسته‌اي باشد. آمريكا دو راه دارد: يا اين‌كه از اسرائيل بخواهد اين كار را انجام دهد كه توانايي آن را دارند يا اين‌كه آمريكا با جنگنده «STEALTH» و پنج تا ده هواپيماي بمب‌افكن B-52، تأسيسات هسته‌اي ايران را از بين ببرد. مشكلي كه وجود دارد اين است كه اطلاعات كامل و دقيقي از برنامه هسته‌اي ايران در دست نيست و ممكن است تخريب اصفهان، بوشهر و نطنز، پايان كار نباشد. بي‌ترديد، ايراني‌ها در صورت حملات نظامي در عراق، افغانستان و خليج فارس واكنش نشان خواهد داد. هم‌اكنون توان واكنشي ايران در لبنان محدود است. واشنگتن بايد اين آمادگي را داشته باشد تا هزينه واكنش‌هاي ايران را بپردازد و در مقابل، به تأخير افتادن برنامه هسته‌اي و مهار و تحقير ايران را به دست ‌آورد.

اگر در آينده، نوعي ناامني و بي‌ثباتي سياسي محتمل باشد، سؤال اين است كه توان هسته‌اي ايران دست چه كساني مي‌افتد؟ و چه وضعيتي براي منطقه پديد مي‌آورد؟ در همين حال، اين سؤال مطرح است كه تخريب تأسيسات هسته‌اي و نظامي ايران در صورتي كه حكومت ايران ثبات داشته باشد، باعث كنار گذاشته شدن موضوع نمي‌شود بلكه آن را زيرزميني كرده و صرفا به تأخير مي‌اندازد. درواقع حمله نظامي آمريكا اين هدف را به همراه خواهد داشت كه برنامه هسته‌اي ايران را به تأخير بيندازد به اين اميد كه ايران مانند آفريقاي جنوبي و ليبي، هدف هسته‌اي شدن را تعطيل كند. آمريكا در تغيير نظام حكومتي ايران، توان محدودي دارد و با ماهيت و ظرفيت‌هاي موجود نظام سياسي ايران، اميدي به اين مسئله ندارد كه جمهوري اسلامي مسئوليت‌پذيري بيشتري نسبت به توان بالقوه هسته‌اي خود نشان دهد. تخريب نظامي تأسيسات هسته‌اي بايد به مردم ايران توضيح داده شود و مانع حركت دمكراسي در ايران نشود. حمله نظامي اين مشكل را به همراه دارد كه حل‌وفصل مسائل ايران را به تأخير مي‌اندازد، زيرا كه بسيج نظامي، سياسي و امنيتي به دنبال حمله نظامي به نفع جمهوري اسلامي و به ضرر آمريكا خواهد بود.

آمريكا بايد زماني به تأسيسات نظامي ايران حمله كند كه مطمئن شود پروژه هسته‌اي در حال تكميل است و نه آن‌كه در ابتداي كار حمله كند. اطمينان از سطح كار ايران بسيار كليدي است، طبعا، هدف تخريب ساختمان‌ها و محوطه هسته‌اي نيست بلكه توان فناوري است. در صورت حمله نظامي، ايران اقدامات وسيعي را عليه آمريكا آغاز خواهد كرد و تجمع آمريكايي‌ها مورد هدف ايران خواهد بود. ايراني‌ها در بيست سال گذشته نشان داده‌اند كه چه در خاورميانه و چه در اروپا، در استتار فعاليت‌هاي نظامي و امنيتي خود ناشي عمل كرده‌اند؛ بنابراين، ردپاي ايران در عمليات ضدآمريكايي در پي اقدام نظامي واشنگتن قابل شناسايي خواهد بود. متعاقب اين حمله، كشورهاي عربي به طور خصوصي خوشحال خواهند شد. به طور قطع عمده فعاليت‌هاي ضدآمريكايي ايران در سطح منطقه‌اي تحقق پيدا خواهد كرد. در هر صورت، آمريكا بايد در همه شرايط، فضاي حمله نظامي به ايران را زنده نگهدارد تا از اثرات دروني و سياسي آن بر تصميم‌گيري‌ها بهره‌برداري كند.

نگرش سوم: بازدارندگي، تأخير و سد نفوذ توان ايران
راهبرد كانوني آمريكا نسبت به ايران بايد بر مبناي نوعي جلوگيري از قدرت‌يابي ايران باشد. تا زماني كه جمهوري اسلامي ايران مخالف سياست‌هاي آمريكا و موجوديت اسرائيل است، تمامي اقدامات موازي آمريكا بايد بنا بر جلوگيري از قدرتمند شدن اقتصادي، مالي، تجاري، فناوري، علمي، نظامي و سياسي ايران شكل گيرد. كانون اين استراتژي، مطرح كردن جهاني تهديد ايران از يك سو و انزواي سياسي آن از سوي ديگر است. آمريكا بايد طرح‌هاي گوناگوني را به طور موازي با ايران پيگيري كند كه از يك سو، سد نفوذ و بازدارندگي ايران است و از سوي ديگر، فضاي اقدام نظامي و تغيير حكومت. به تناسب شرايط منطقه‌اي و جهاني و با توجه به رفتار ايران، آمريكا مي‌تواند بخش‌هايي از استراتژي خود را فعال كند. رهيافت قدم به قدم و آرام و فرآيند محور در برخورد با ايران بسيار مفيد است. در طيف اين اقدامات، افق آمريكا بايد عادي‌سازي رابطه در آينده باشد. آمريكا بايد در حاشيه مذاكرات چندجانبه ايران با اروپا، تهران را اقناع كند كه مقبوليت جهاني و رشد اقتصادي ايران، تابع متغير رفتار ايران در سطح منطقه‌اي است.

تا زماني كه جمهوري اسلامي، سياست‌هاي فعلي خود را دنبال مي‌كند، آمريكا بايد جنگ سرد خود را با اين كشور حفظ كند. نمونه آشكار اين نوع رابطه، روابط آمريكا با اتحاد جماهير شوروي است. آمريكا در پي مذاكرات خود با شوروي در هلسينكي، ضمن اين‌كه در طيفي از مسائل استراتژيك،‌نظامي و امنيتي با مسكو به توافق رسيد ولي حق انتقاد از عملكرد شوروي در حقوق بشر را براي خود محفوظ دانست. به نظر مي‌‌رسد كه ايراني‌ها مي‌خواهند آمريكا هيچ‌گونه اظهارنظري در مورد رفتار آنها در داخل و ماهيت قانوني ـ سياسي جمهوري اسلامي به ميان نياورد و هرگونه اظهارنظر و نقد و مخالفت را دخالت در امور داخلي خود مي‌دانند. از اين رو، كار با جمهوري اسلامي به مراتب سخت‌تر از شوروي است زيرا ايراني‌ها با حافظه تاريخي دخالت خارجي، به هرگونه نقد خارجي حساسيت و واكنش نشان مي‌دهند. در شرايط فعلي، روحيه ايجاد اعتماد متقابل براي حل‌وفصل مشكلات ميان مسئولان دو كشور وجود ندارد. پارادوكس آمريكا با ايران اين است كه مذاكره با تهران درواقع به حكومت جمهوري اسلامي مشروعيت مي‌بخشد و دولت‌هاي آمريكايي در دوران پس از انقلاب اسلامي در ايران سعي كرده‌اند ضمن اين‌كه به حكومت جمهوري اسلامي، مشروعيت نبخشند، آن را محدود و منزوي كرده و از خطرات، ضربه‌ها و تهديدات احتمالي ايران خود را مصون كنند؛ بنابراين، عملياتي كردن استراتژي سد نفوذ عليه ايران، تداوم انزواي ايران و جنگ سرد با اين كشور بدون آن‌كه علني باشد، مي‌تواند به موازات مذاكرات چندجانبه علني اروپايي‌ها براي جلوگيري از قدرت‌يابي ايران بسيار مفيد باشد. در رابطه با موضوع هسته‌اي، كانون توجه و در نهايت موفقيت در به تأخير انداختن برنامه هسته‌اي ايران است.

نگرش چهارم: تغيير حكومت و ايجاد يك نظام دمكراتيك
يكي از جدي‌ترين مباحث نظري در ميان سياستمداران و نخبگان فكري آمريكا اين است كه سياست‌هاي اقتصادي و سياست خارجي فعلي جمهوري اسلامي تا چه ميزان و مدت زماني قابليت تداوم دارند؟ اگر ايران در فرآيند تغييرات اساسي است، قدرت بالقوه هسته‌اي ايران در دست چه گروه‌ها و با چه گرايشي خواهد افتاد؟ جمهوري اسلامي از ماهيتي خاص برخوردار است و تقابل خود با آمريكا را جزء لاينفك نظام سياسي خود قلمداد مي‌كند. حتي اگر ايران قبول كند كه برنامه هسته‌اي خود را متوقف كند، همچنان عليه منافع آمريكا اقدام خواهد كرد. در رابطه با دمكراسي در ايران، پرسش‌هاي مهمي وجود دارد: آيا مردم ايران، حكومت دمكراتيك مي‌خواهند؟ آيا همه مردم ايران با جمهوري اسلامي مخالفند؟ آيا در ايران، نهضت دمكراتيك به طور فراگير وجود دارد؟ آيا اصولا مردم ايران، تمايلي به پيوستن به چنين جرياني را دارند؟ شناخت دقيقي از اين مسائل وجود ندارد. عملكرد آقاي خاتمي نشان داد كه جمهوري اسلامي ايران، رفرم‌پذير نيست و حداقل پست رياست‌جمهوري ظرفيت چنين كاري را ندارد. از اين زاويه، حمله نظامي به ايران اشتباه است زيرا به تحكيم نظام جمهوري اسلامي مي‌انجامد. انقلاب نارنجي مانند اوكراين، گرجستان و قرقيزستان در ايران امكان‌پذير نيست. در هر صورت و با هر درجه‌اي از موفقيت يا عدم موفقيت در مذاكرات هسته‌اي، آمريكا بايد مانند زمان ريگان نسبت به شوروي، ايده دمكراسي نسبت به ايران را در رسانه‌هاي بين‌المللي حفظ كند. ناآشنايي آمريكايي‌ها با محيط ايران، قطع شدن دسترسي به آن بيش از ربع قرن و نداشتن آگاهي از پيچيدگي‌هاي نظام اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايران، دستگاه هيأت حاكمه در آمريكا را به سمت احتياط، كار جمعي ديپلماتيك جهت انزوا به پيش برده و علاوه بر آن، فكر دمكراسي را در ايران زنده نگه مي‌دارد. ابهام در كلام و عمل ايراني‌ها به موازات يك نظام چندلايه و پيچيده بوروكراتيك، فهم اين كشور را مشكل مي‌كند. از اين رو، در آمريكا اجماعي نسبت به مسائل ايران وجود ندارد.

مذاكرات هسته‌اي و سياست آمريكا در قبال مذاكرات هسته‌اي نمي‌تواند مستقل از سياست آمريكا نسبت به كل حكومت ايران باشد. آمريكا با نظام جمهوري اسلامي مشكلات اساسي دارد ضمن اين‌كه توان تغيير آن را نيز ندارد. تغيير حكومت در ايران صرفا يك تصميم در واشنگتن نيست و نهادهاي مختلف سياسي و امنيتي در آمريكا به رهيافت‌ها و اقدامات متفاوتي اعتقاد دارند. ابهام در ايران و فقدان اجماع در آمريكا به تداوم وضع موجود انجاميده است. هرچند حمله نظامي به تأسيسات هسته‌اي ايران مي‌تواند زمينه بروز تناقضات سياست خارجي و ديپلماسي ناكارآمد و سياست‌هاي نامناسب نظام سياسي جمهوري اسلامي را فراهم نمايد، در عين حال ممكن است به بسيج مردمي منجر شده و ايراني‌ها را كه به دخالت خارجي حساسيت دارند، حول محور جمهوري اسلامي به اتحاد و همبستگي ملي سوق دهد. تغيير حكومت ايران كار آمريكا نيست اما تبليغ دمكراسي، طرح مسائل حقوق بشر و تغيير رفتار و جهت‌گيري سياست‌هاي ايران اساس منافع ملي آمريكا را تأمين مي‌كند. در نهايت حتي اگر جمهوري اسلامي دو كار را انجام دهد، مي‌توان با آن كنار آمد:

1) تقابل با اسرائيل را كنار گذارد و اين به معناي به رسميت شناختن آن نيست بلكه مانند مالزي يا پاكستان با اسرائيل كاري نداشته باشد و حل‌وفصل موضوع فلسطين را به خود فلسطيني‌ها واگذارد.
2) جهت‌گيري سياسي ايران در مناطق شمالي آسياي مركزي و قفقاز تأمين‌كننده منافع روسيه نباشد. اگر ايران در سياست خارجي خود تجديدنظر كند، آمريكا مي‌تواند با هر نوع نظام سياسي در ايران تعامل داشته باشد كما اين‌كه با پادشاهي عربستان و ارتشي‌هاي پاكستان و اسلاميون معتدل تركيه، تعامل داشته بلكه كار استراتژيك مي‌كند. با جهت‌گيري جديد در سياست خارجي ايران، موضوع تغيير رژيم نيز مي‌تواند از دستور كار غيررسمي آمريكا حذف شود.

نگرش پنجم: معامله بزرگ با ايران
به نظر مي‌رسد كه سياست هسته‌اي ايران، ناشي از اين دو مسئله است:
1) احساس انزواي سياسي و امنيتي
2) افزايش توان بازدارندگي در مقابل تهديدات اسرائيل و آمريكا

حل و فصل مسائل آمريكا با ايران در آينده با هسته‌اي شدن ايران بسيار مشكل خواهد شد. اگر آمريكا با جمهوري اسلامي هسته‌اي بخواهد مذاكره كند، درواقع ماهيت و مشروعيت آن را پذيرفته است. ايراني‌ها مذاكره‌كنندگان سرسختي هستند و به تغيير دستور كار مذاكراتي و مذاكرات طولاني علاقه دارند و چون آمريكا از مسائل داخلي و سازوكار سياسي ايران مطلع نيست و يا اطلاعات دقيقي ندارد، در مذاكرات طولاني‌مدت با ايراني‌ها ضرر مي‌كند. در فرهنگ ايراني، مذاكره نشانه ضعف است. آنها سعي خواهند كرد به طور دائم خواسته‌هاي خود را گسترش داده و يا تغيير دهند. بي‌اعتمادي ساختاري طرفين نسبت به يكديگر اجازه بهبود تدريجي مذاكرات و اثرات مثبت جانبي را نيز فراهم نخواهد كرد. كنگره آمريكا و گروه‌هاي لابي يهودي به شدت با معامله بزرگ با ايران مخالف هستند. تنها در وزارت خارجه آمريكا چنين تمايلي براي مذاكره پيرامون كليت مسائل وجود دارد مشروط به اين‌كه ايران به حل‌وفصل اختلافات خود با آمريكا علاقه‌مند باشد. وقتي بيل كلينتون مطرح كرد كه در مقابل طرح همه مسائل، آمريكا حاضر است جهت دخالت در ايران و كودتاي 28 مرداد، عذرخواهي كند، ايراني‌ها بلافاصله مطرح كردند كه پيگيري‌هاي حقوقي و لطماتي كه ايران خورده است، بايد در دادگاه مطرح شود.

معامله بزرگ، به اجماع داخلي طرفين براي حل و فصل اختلافات نياز دارد كه هم‌اكنون در هر دو كشور وجود ندارد. چه در ايران و چه در آمريكا، جريان‌هايي وجود دارد كه مخالف عادي‌سازي هستند. اگر قرار باشد معامله‌اي بزرگ صورت پذيرد و هر دو طرف دعاوي خود را روي ميز بگذارند و با بده بستان به حل اختلافات بپردازند، بايد در داخل هر دو كشور چنين تمايل و خواسته‌اي وجود داشته باشد. با توجه به وضع موجود و تقابل طرفين، آمريكا در هر شرايطي نياز دارد كه ضمن حفظ فاصله از ايران بتواند جمهوري اسلامي را در موضوعات مختلف به ويژه موضوع هسته‌اي و صلح خاورميانه، محكوم كند.

معامله بزرگ با جمهوري اسلامي ايران امكان‌پذير نيست. درآمد نفت از يك طرف و مديريت پيچيده داخلي در ايران از سوي ديگر، فرصت‌هاي متعددي را براي بقاي جمهوري اسلامي ايران فراهم كرده است. تداوم تهديدات، محدود كردن امنيتي ايران در خاورميانه،‌جدي تر گرفتن تحريم‌هاي موجود، فشار وسيع جهاني تبليغات در ايجاد دمكراسي در ايران و همين‌طور حفظ كردن جو حمله محتمل نظامي، بايد لايه‌هاي به هم متصل و گوناگون استراتژي آ‌مريكا نسبت به ايران باشد. كانون اين لايه‌هاي گوناگون، استراتژي تأخير است. استراتژي تأخير، هزينه‌هاي برخورد با ايران را تقليل داده و در عين حال تهديد تهران عليه منافع آمريكا و اسرائيل و تا اندازه‌اي اروپا و كشورهاي عربي را تحت كنترل فعلي مذاكرات درمي‌آورد.

ملاحظه نويسنده
اگر بخواهيم ديدگاه‌هاي سياستمداران و نخبگان مؤثر در نهادهاي مختلف‌ آمريكا را به صورت طيف ترسيم كنيم، شايد طيف زير به حقيقت نزديك باشد:

در مجموع سياستمداران و نهادهاي مختلف حكومتي در آمريكا، يك ديد حداكثري مبني بر تغيير حكومت در ايران و يك ديد حداقلي مبني بر تغيير رفتار و سياست‌هاي ايران در منطقه خاورميانه د ارند. برخلاف موضوع عراق كه در سطح عمومي مردم آمريكا مطرح است، مسئله ايران در افكار عمومي آمريكايي‌ها جايگاهي ندارد و طراحي و نوع رهيافت آمريكا نسبت به ايران، عمدتا در سطح قوه مجريه، مقننه و گروه‌هاي فشار شكل مي‌گيرد. سرسخت‌ترين نهاد حكومتي ضد جمهوري اسلامي در حكومت آمريكا، كنگره است و دولت يا قوه مجريه در مرحله بعدي قرار مي‌گيرد.

دولت آمريكا كانون كش‌وقوس‌هايي است كه در فضاي سياسي كنگره، گروه‌هاي فشار و رسانه‌ها وجود دارد. طرف اصلي ايران در آمريكا دولت يا قوه مجريه نيست؛ كنگره آمريكا و گروه‌ةاي فشار در جهت‌دهي سياست‌هاي دولت آمريكا نسبت به ايران، داراي نقش كليدي هستند.

http://www.baztab.ir/news/53364.php
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 19:27  توسط رضا  | 

 


خبر انتخاب دانیل اورتگا به عنوان رییس جمهور نیکاراگوئه با موج سنگین تبلیغات انتخابات امریکا, از دیده ها کم و بیش پنهان ماند.غروب روز ششم نوامبر؛ وقتی اعلام شد که اورتگا اکثریت آرا را کسب کرده است، گویی جهان در انتظار بازی غول ها بود که سرنوشت انتخابات در امریکا به کجا می انجامد؟ نئوکان ها پیروز می شوند و انتخابات فرصت و فضای تازه ای برای آنها فراهم می کند؟ یا به عکس، افراط گری با مقاومت و مانع روبرو می شود که خوشبختانه شد و جهان فرصت یافت تا نفس تازه کند و مختصری از آلودگی صوتی و تصویری دنیا با حذف رامسفلد کاسته شد.چهره دیگری از امریکا در سیما و سخن رهبر اکثریت مجلس نمایندگان امریکا پدیدار شد.می خواهم نگاهی داشته باشم به انتخابات نیکاراگوئه،از زاویه امریکا نگاه کنم. چند ماهی از انتخابات سال 1990 سپری شده بود. نیکاراگوئه خسته و زخمی و درمانده بود.خیابان های معمولا بی نام ماناگوآ، تابلو آن خستگی بود.از اورتگا پرسیدم چه اتفاقی افتاد؟ چگونه چامورا پیروز شد؟ گفت:

" کاسترو به ماناگوآ آمد. خیلی حرف زدیم، اما حاصل کلامش این بود: به من دوستانه و صمیمانه گفت، شما دو تجربه رااز انقلاب کوبا به خاطر بسپرید و یک تجربه را از انقلاب ایران ، ما در کوبا دو اشتباه استراتژیک داشتیم. اول این که با نهاد دین و کلیسا در افتادیم و دوم این که صاحبان سرمایه و صنعت را از صحنه حذف کردیم.شما این کار را نکنید. از تجربه ایران هم درس بگیرید. شما توی دهان امریکا هستید. مثل ایرانی ها صریح با امریکا برخورد نکنید، برایتان زحمت در ست می کند. گفت همین جنگ عراق با ایران را امریکا طراحی کرده است."

در مدت یازده سالی که اورتگا و انقلابیون ساندنیست بر نیکاراگوئه حاکم بودند؛ امریکا با پشتیبانی از کونترا ها، ساماندهی جنگ داخلی؛ که دست کم سی هزار نفر از مردم نیکاراگوئه کشته شدند؛ شرایطی را فراهم کرد که چامورا رییس جمهور شد و اورتگا از صحنه حذف شد.

باز گشت اورتگا چه پیامی را به همراه دارد؟ چرا امریکایی ها نتوانستند انقلاب ساندینیست ها را تحمل کنند؟ از آن روزی که امریکا، امریکا ی لاتین را حیاط خلوت خود می دانست تا به امروز که اورتگا بازگشته است در نیکاراگوئه و امریکای لاتین چه اتفاقی افتاده است؟

هارولد پینتر نمایشنامه نویس و شاعر پر آوازه انگلیسی که انسانی بزرگ و آزاده است، در متن سخنرانی اش به مناسبت در یافت جایزه نوبل ادبیات؛ به نیکاراگوئه و شیوه رفتار امریکا و کونترا ها به عنوان عامل امریکا اشاره می کند. پینتر هوشمندانه تریبون جایزه نوبل ادبیات را انتخاب می کند تا پیام تلخ و تاریخی را به گوش مردم دنیا برساند.می گوید:

" امریکا در تدارک کمک به کنتراها بود. می خواست ساندینیست ها را سرنگون کند. سفارت امریکا در دهه هشتاد(میلادی) کنفرانسی را در محل سفارت امریکا در لندن برگزار کرد. من هم جزو هیئتی بودم که از ساندینیست ها حمایت می کرد.در میان هیات نیکاراگوئه یی ها یک کشیش بود به نام پدر خوان ملکاف؛ گفت:

"آقا! در حوزه مسئولیت من به عنوان کشیش؛ در شمال نیکاراگوئه؛ ما مدرسه ساخته ایم. یک مرکز بهداشتی،یک مرکز فرهنگی؛ ما در صلح و صفا زندگی می کردیم، چند ماه پیش کونترا ها به مراکز ما یورش آوردند،همه چیز را ویران کردند؛ مدرسه، مرکز بهداشتی، مرکز فرهنگی، به پرستاران و معلمان تجاوز کردند. پزشک ها راوحشیانه کشتند، رفتارشان وحشیانه بود.لطفا به امریکا بگویید از این ها حمایت نکند.از این رفتار آدمکشانه تکاندهنده پشتیبانی نکند."

امریکا تا برکناری ساندنیست ها در پوشش دموکراسی و انتخابات کوشید. گمان می کرد که اورتگا برای همیشه حذف شده است. اورتگا برگشته؛ با تجربه ای بیشتر و لحنی پخته و کلمات و ادبیاتی سنجیده. یکی دو سال پیش بود که به همراه روزتا همسرش و هفت فرزندشان برای نیایش به کلیسا رفتند. در همان دهه هشتاد هم اورتگا می گفت مسیح یک انقلابی ست . کلیسا می خواهد او را تبدیل به امپراتور کند. در مورد امریکا هم اورتگا سنجیده و محکم سخن گفت. در مورد گرایش ایمانی اش گفت : خداوند جای مارکس را در اندیشه او گرفته است.به روشنی پیداست که واژگان و ادبیات اورتگا دگرگون شده است. او بر گشت و نشان داد که یک انقلابی حقیقی ریشه اش در آب است و می تواند به هنگام حضوری تازه داشته باشد و متناسب با شرایط تفسیری جدید ارائه دهد.

آیا امریکا شرایط تازه را می فهمد؟ می پذیرد؟ تا پیش از انتخابات نیکاراگوئه امریکایی ها تند و تلخ سخن می گفتند.وزیر بازرگانی امریکا، کارلوس گویترز جمله عجیبی گفت، به قول عشایر خودمان عجایب!"گفت:پیروزی اورتگا در انتخابات شرم آور است!"سفیر امریکا هم در ماناگوا از پیروزی اورتگا اظهار نگرانی کرده بود. آن دو آقایان وزیر و سفیر نمی دانستند که در انتخابات امریکا، دموکرات ها پیروز می شوند و نئوکان ها توی بن بست می افتند. بن بستی که تنها می توانند با یاری دموکرات ها از آن خارج شوند.آیا امریکایی ها هم تجدید نظر می کنند؟مردم نیکاراگوئه را به رسمیت می شناسند؟ به انتخاب آنان احترام می گذارند؟از نتیجه انتخاباتی کاملا آزاد و مردمی که کارتر هم به عنوان ناظر بر سلامت انتخابات گواهی داد، خرسند می شوند؟ مگر مدام جرج بوش از آزادی و انتخابات و دموکراسی سخن نمی گوید؟ چرا وزیر او پیروزی اورتگا را بیشرمانه می خواند؟ او این نگاه را از کجا و کی وام گرفته است؟چه کسی جواب هارولد پینتر و پدر خوان مالکف را می دهد؟ کونترا ها با هر قتل و غارت و تجاوزی کینه مردم نیکاراگوئه را نسبت به امریکا برافروخته اند. مگر می شود که خاطره خونین کشتن جوان یا پیری در خانواده ای خاموش شود. چراغ خون همواره می سوزد و زبانه می کشد. گاهی نشانه های فروغ خون را می توان در انتخابات دید. اکثریت مردمی که به اورتگا رای داده اند؛ فقیرترین مردم نیکاراگوئه هستند. انسان هایی که گاه درآمد روزانه شان به زحمت به 2 دلار امریکایی می رسد. این مردم انقلاب کردند. حکومت سر تا پا فساد و استبداد سوموزا را در سال 1979 سرنگون کردند. به انقلابی جوانی دل بستند.امریکا یازده سال آن ها را مجازات کرد...

در ماناگوا فستیوال سانتو دومینگو بود. شهر بوی جنگل گرمسیری می داد. بوی قهوه و پرتقال سوخته،جمعیت موج می زد. در سرود ملی شان می خواندند. که صلح و زیبایی را دوست دارند.نیکاراگوئه! صلح و دوستی به زیبایی در آسمان تو می درخشد.جوانان می خواندند. مترجم توی گوشم می گفت:

Bride Hermosa la paz en tu cielo…

چرا آمریکا با صلح و شادی و آزادی ملت ها مخالف است...سال ها پیش فاکنر در رمان شگفت انگیز" خشم و هیاهو" به نیکاراگوئه اشاره می کند. به واشنگتن و نیکاراگوئه؛ به هزینه لشگر در نیکاراگوئه؛ این لشگر کشی ها کی پایان می پذیرد؟


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)
+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 23:43  توسط رضا  | 

 
۲۴ آبان ۱۳۸۵
سخنرانی در دانشگاه خاورمیانه
آنکارا، ترکیه
۲۴ آبان ۱۳۸۵
۱۵ نوامبر ۲۰۰۶

بنام خدا
کمتر سرزمینی در جهان چون ایران و ترکیه در برابر پرسشها و چالشهای گوناگون هم سرشت و هم سرنوشت بوده اند. ایران و ترکیه هرگز همسایگان بی خبر از هم نبوده اند. همواره به هم نگریسته اند، از هم پرسیده اند و با هم مورد پرسشهای زمانه نیز قرار گرفته اند.
فرهنگ ایرانی در آسیای صغیر ریشههای کهن دارد. با فتوحات هخامنشیان آیین مهر به آسیای صغیر راه یافت و از آنجا به روم رسید. بعدها مهرپرستی به صورت دین رسمی در آمد و تا زمانی که مسیحیت در آن سرزمین رسمیت یافت آیین رسمی رومیان بود.
داد و ستد فرهنگی، اقتصادی و سیاسی میان ایران و روم تنها در جنگ نبود. فرهنگ چنان قدرتِ نفوذی دارد که حتی جنگ را نیز ابزاری برای حضور زندة خود در میان جوامع مستعد و مساعد می کند، چنانکه در این سامان کرد. با فروریختن دیوار رومِ مسیحی، ایرانیان مهاجر همراه سپاه سلجوقی بخشی از فرهنگ و زبان سرزمین همسایه را تشکیل دادند.
نسبت میان دو قدرت بزرگ جهان اسلام، یعنی ایران و عثمانی با یکدیگر و با دیگران از آن پس بخشی از تاریخ تأثیرگذار مشرق زمین است.
نمی خواهم به دوردستِ تاریخ بروم و در گذشته بمانم، نمی خواهم چشم بر واقعیتها ببندم و از رابطه یکسویه در فرهنگ و آیین و ادب در گذشتههای دور سخن بگویم. فرهنگ برآمده از داد و ستد و دیالوگ است، چنانکه زمینة تحقق آنها نیز هست. نشان این حقیقت در هر جا دشوار باشد در دایرة به هم پیوسته تمدّن این دو سرزمین بسیار آسان است. ایران و ترکیه از هم بسیار آموخته اند و بر هم بسیار تأثیر گذاشته اند، پس ما باید از این گذشته، درسی برای امروز بیاموزیم.
برای ما ایرانیان در دوران معاصر، ترکیه بخشی از «منزلگاه تجدّد» است. از زمامداریهای نوگرا تا تنظیمات جدید و از اندیشه های نوین سیاسی و فرهنگی و ادبی تا نهادهای جدید تمدنّی در عرصة آموزش و علوم و ارتباطات، ایران در دو سدة اخیرِ تاریخِ خویش، فارغ از تلاشها و تحرّکهای ایرانیان مهاجر یا مقیم در ترکیه نزیسته است.
هم نحوة مواجهه با دنیای متجدّد و هم موفقیت ها و عدم موفقیت ها در این رویایی با تجربه های مشابه و تأثیرگذار بر یکدیگر همراه بوده است.
در واقع پرسش اساسی که دو جامعة ایرانی و ترک با آن رو به رو بوده اند، چگونگی فهم مقولة تجدّد در حوزه های گوناگون اندیشه و سیاست و راهبردها و راهکارهای انتخاب شده از سوی عالمان، روشنفکران و سیاستمداران در عرصة عمل بوده و هست.
در نقد تاریخی خویش می توانیم از روی آوردن ناقص به غرب در عین غفلت از شرق و گسست ارتباطات درونی خویش سخن بگوییم. غرب، کمتر با نگاه به تمامی قوتها و ضعفهایش به کمال در دو جامعة ما مطرح شده است، یا رویة تمدّنی و علمی آن در محاق غفلت قرار گرفت و یا رویکرد استعماری و چیرگی طلبانهاش. در واقع غرب نه در صورتِ واقعی و با جوهر اصلی اش، که درصورت روایتی وارونه و کهنه در معرض قضاوت قرار گرفت و علاوه بر آن تجدّد کمتر در فرایند و چارچوب تاریخی و در اتصال با همة مبانی فرهنگی جامعه، از جمله دین معنا شد.
بر این دو نقیصه من می خواهم نقیصه دیگری بیفزایم که آن ناآگاهی از ظرفیتهای درونی و استغنا از آموختن از یکدیگر بوده است. جهان اسلام نمیتواند و نباید از جریانهای اندیشهای و سیاسی درون خویش کم اطلاع و نامرتبط باشد. تجددِ چند پاره در جهان اسلام سر از افراط و تفریط، به ویژه در وجوه ناسیونالیستی آن در می آورد. فقدان رویکردهای مشترک و بی بهرگی از گفتمانهای نوینِ دینی، سر از شیفتگی مطلق به غرب در سویی و امتناع مطلق در سوی دیگر در می آورد. حاصل این تشتّت فکری، ضعف بنیانهای استوار نظری و گرفتار شدن در نوعی سطحی اندیشی می شود که هم در صورتهای سنتگرایانة فکری و هم در قالبهای نوگرایانة دینی انعکاس می یابد.
پس می توان در این جمعِ اندیشمندانه بازهم دانشمندان، روشنفکران، هنرمندان، نویسندگان، سیاستمداران، برنامه ریزان، نهادهای مدنی و گروههای سیاسی دو کشور را دعوت به انجام گفت و گوهای جدّی و واقعی بر سر مسائلی کرد که بیش از دو سده است در دوجامعه دنبال می شود و نیز تلاش برای پاسخگویی به نیازها و مسائل دنیای مدرن، از منظر دین و فرهنگ و بهره گرفتن از ظرفیتهای معنوی، اخلاقی و اعتقادی آئین راهگشای اسلام برای تحقق خواستهای تاریخی ملتهای مسلمان.
من این نیاز را در سالهای اخیر تحت عنوان ضرورت «گفت و گوی تمدن ها» بسیار یادآور شده ام. اکنون میخواهم همین ضرورت را در قالب «اسلام، گفت و گوی تمدنها و مقتضیات سخن گفتن اندیشمندان در جهان امروز» به این جمع ارزنده نیز عرضه کنم.
1- فهم ایده گفت و گوی تمدن ها، از یکسو مشروط به فهم شرایطی است که در عرصة بین المللی آنرا مطلوب و شنیدنی ساخته است، از سوی دیگر نیازمند تدقیق در وجوه ادراکی و منطق درونی ایده مذکور است. غنابخشی و تداوم و اثرگذاری این ایده بدون ملاحظه این دو وجه ممکن نیست.
2- جهان در سه دهه اخیر دستخوش تحولات بنیادینی شده است. این تحولات هم چشم اندازهای مخاطره آمیز و هم افق های درخشان و امید بخشی را پیش چشم گشوده است. گستره و پیچیدگی این تحولات چندان است که گردهم آوردن این ابعاد متناقض، ذیل یک رویکردِ نظری امکان پذیر نبوده است. در چنین شرایطی با ظهور دو ایده متناقض جنگ تمدن ها از یکسو و گفت و گوی تمدن ها از سوی دیگر مواجهیم، دو ایده ای که بیانگر وجوه متناقض تحولات در عرصه بین الملل بوده اند.
تحولات جدید موجبات کاسته شدن نقش دولت- ملت ها در عرصه بین الملل را فراهم آورده است و متعاقب آن مرزهای منازعه در سطح جهان نیز پیچیده و متکثر شده است. تغییر مرزهای منازعه از سطح دولت- ملت ها به سطوح کلان تمدنی وجه مخاطره آمیزی از چشم انداز شرایط بین المللی است که صاحب تئوری جنگ تمدن ها به درستی بدان اشاره کرده است. این منازعات در عین حال با منازعات در سطوح خُردترِ قومی، مذهبی، زبانی و خونی نیز می تواند همراه شود.
اما در همین حال تحولات جدید امکانهای تازهای برای ظهور هویتهای ریشه دارترِ فرهنگی در مقابل هویتهای صِرفِ سیاسی و فضاهای تازهای برای اندیشهورزيِ آزاد و خالی از قیدها و تعصّبات و امکانهای تازه ای برای شناسایی خویش در پرتو شناسایی دیگران، و صورت های تازه و بدیعی از تبادل در عرصه جهانی را فراهم ساخته است. در چنین شرایطی ایدة گفت و گوی تمدن ها بهعنوان ایده راهبرديِ سامان دهنده به نیروها و استعدادهایی است که در این فضای جدید می توانند در خدمت بهبود وضعیت های انسانی به کار گرفته شوند.
تئوری جنگ تمدن ها با ترسیم تصویری از چشم اندازهای مخاطره آمیز این تحولات، زمینه های لازم را فراهم آورده است تا نظریه گفت و گوی تمدن ها بتواند توجهجهانی را، به ضرورت روی آوردن به سوی آن جلب کند. در چنین شرایطی ضروری است حوادث منازعه آمیز در سطح جهانی را در پرتو ایده جنگ تمدن ها مورد ملاحظه قرار دهیم و به پیامدهای وخامت بار آن برای بشریت تأکید کنیم و آنها را شواهد تازه ای برای ضرورت عملی و اخلاقی گفت و گوی میان تمدن ها به حساب آوریم. رویدادهایی که در پی حادثه یازدهم سپتامبر در آمریکا و رشد افراطی گری و تروریسم در بخش های دیگری از جهان به وجود آمد از این جمله اند. این حوادث به خوبی نطفه های شکل گیری جنگ مخاطره آمیز و غیر اخلاقی میان تمدن ها را بارز کرد و در عین حال اخلاقی ترین الگوهای کلامی و رفتاری را در سطح جهان در قالب ذخائر گفتمانی ایده گفت و گوی تمدن ها معطوف ساخت.
3- ایده گفت و گوی تمدن ها در عین حال مبتنی بر مبانی نظری خاصی است. مهمترین بنای سامان دهنده نظری آن، التزام به برابری طرفهای آن برای بودن و سخن گفتن در فضایی عاری از استیلای جزم های ناشی از سلطه است. این مفاهیم به نحو بنیادینی در هم تافتهاند و به هم وابستگی دارند. التزام به برابری، شرط لازم تأمین فضای عاری از سلطه است. اما در عین حال برابری، تفاوت بنیادینی با تساوی دارد. برابری به خلاف ایده تساوی، ملتزم به تفاوت میان طرفهای گفتگو است و در فضای گفتگو، این تفاوت خویشتن را یافته باشد.
4- در غرب، به رغم تیرگیهای عرصة قدرت آمادگی پذیرش این مبانی در سطوح فراوانی به وجود آمده است. پذیرش این وضعیت از سوی عنصر تأثیر گذار در تمدن غرب، و آمادگی برای گفتگو با سایر حوزه های تمدنی، این تمدن را در جهت تغییر از مسیر دوران دوم بنیاد گرایی که متکی بر خرد خاص است خارج ساخته است. در واقع تمدن غربی تاکنون دو دوره از بنیادگرایی را پشت سرگذاشته است: دوران دین مدارِ قرونِ وسطی که قرائت خاصی از دین قائمه و بنیاد اصليِ بنیاد گرایی غرب بود و دوران دوّم که قرائت خاصی از خرد، دائرمدار بنیادگرایی غربی بود. اینک بیش از هر زمان آمادگی داد و ستد چندسویه با دیگر حوزه های تمدنی در تمدن میان تمدن غرب دیده می شود.
5- از جمله تحولات مثبت دو سه دهه اخیر، فراهم کردن زمینههای عینی تحقق عناصر یاد شده است. تحولات جهانی بیش از هر زمان ضرورت پذیرش طرفهای جهانی به منزله طرفهای برابر، متنوع و ذیحق برای گفت و گو را پدید آورده است. این وضعیتِ تازه از یکسو به تحولات تکنولوژیک و اولویت وجوه نرم افزاری بر وجوه سخت افزاری، و تحولات نظری دهه های اخیر مربوط می شود و از سوی دیگر به تحولاتی معطوف است که عرصه سیاست بینالملل را از شرایط تک یا چند قطبيِ متکی بر زور جدا می کند. اینک به ویژه پس از حوادث یازدهم سپتامبر، بیش از هرزمان مفاهیم قدرت، امنیت، الگوهای اعمال قدرت و مقاومت صورت تازهای یافته و از اثربخشی معادلات متکی بر اعمال قدرت کاسته می شود.
6- نباید فراموش کرد که این وضعیت تازه، الزاماً به معنای حصول برابری برای همه طرفهای جهانی نیست وضع تازه به فرصتهای کم و بیش برابر بیشتر شباهت دارد. از این موقعیت موازنه تازهای در سطح جهانی حاصل خواهد شد که در آن عمق و گسترده فرهنگی و اندیشگی بیش از گذشته نقش آفرین خواهد بود. اما بدیهی است که نتیجة تجربه گفت و گوی میان حوزه های تمدنی، بر موازین تازه، سلسله مراتب تازه ای از قدرت فراهم خواهد شد که بیش از گذشته عمق و پایندگی دارد.
7- از مقدمات یاد شده می توان نتیجه گرفت که جهان اسلام را پس از جریان ظهور مدرنیته در قرون هجده و نوزده می توان در یک نقطه عطف تازه یافت. جهان اسلام و منابع غنی فرهنگی آن در سدهها و حتی دهههای گذشته منبع مهمی برای تأمین و جبران کاستیهای تمدن غرب بوده است. فلسفه، کلام، حقوق و حتی فقه اسلامی، در شرایط گوناگون، در جریان تبادلات طبیعی در سطح جهان مورد توجه قرار گرفتهاند، اگرچه در مجموع، جریان این مبادلات بیشتر یکسویه بوده و جهان اسلام به منزله طرف فروتر نقش پذیرندگی را ایفا کرد، اما به هر روی به نظر می رسد که اینک شرایط تازه نیازمند تمهیدات تازه است. تکیه بر داشتهها هیچ روی کفایت کننده و راضی کننده نیست.
8- احیای نقش خلاق و فعال جهان اسلام، علاوه بر مسلمانان یک مطلوب جهانی نیز به حساب می آید. اگر جهان اسلام به عنوان یکی از اصلی ترین حوزه های تمدنی بشر امروز فرصت نقش آفرینيِ مؤثر در این فرایند جهانی را نیابد، این به معنای عقیم ماندن این فرایند ارزشمند جهانی است.
9- پیش از این اشاره کردیم که تمدن غربی با پشت سر گذاشتن دو دوره از بنیادگرایی، بیشترین استعداد گفت و گو را یافته است. اما متأسفانه به نظر می رسد که جهان اسلام هنوز صُورِ دوگانه بنیادگرایی غربی در صور بنیادگراییهای دینی از یکسو و جنبشهای سکولار از سوی دیگر، دو سویة یک دور باطل و تخریب کننده را فراهم ساخته اند. دو سویه ای که بیش از هر چیز پوشش دهنده به یکدیگرند. بنیادگرایان دینی در صدد پوشاندن لباس سنت بر اندام جهان جدیدند و قادر به درک مناسبات تازه ای که به لحاظ وجود شناختی وضعیت های بشری را دگرگون ساخته نیستند. این بنیادگرایی توجیه کننده جریانهای فکری است که اصولاً دین را به عنوان مهمترین قائمه تمدنی جهان اسلام از صحنه عمومی بیرون می کند و بدیلی برای خلاء فرهنگی و فکری که می آفریند در آستین ندارد.
10- احیای حق سخن گفتن جهانِ اسلام پیشاپیش مستلزم سخن داشتن است. نهایی ترین عامل تولید سخن، مولّدان و متفکران و خلاقیتهای ذهنی آنان هستند. تولید سخن پیشاپیش مستلزم دگرگونیهای بنیادین در پاردایمهایی است که متفکران ما در آن زیست می کنند. سنتگرایان دینی، که اسلام را به منزلة یک منظومة خودبسنده و مستقل از موقعیت و تجربههای زیسته مسلمانان مورد توجه قرار می دهند و قادر به وضعیت متفاوتی نیستند که زندگی متفاوت در آن تجربه می شود، راه به بنیادگرایی دینی می برند و زمینه ساز جدالهای خونین و بی فرجام می شوند. از سوی دیگر روشنفکران گسسته از دین و متکی بر خرد مدرن، سنت و فرهنگ و میراث جمعی را یکسره بی وجه می کنند. تولید سخن نیازمند پارادایم میانه ای است که از تجربه زیست مدرن، افقی برای رویارویی با افق ویژه سنت و میراث دینی فراهم آورد و بیش از هر چیز امکان دیالوگ و گفت و گو با سنت را فراهم سازد. گفت و گویی که هم باروری سنت و هم معناداری زندگی مدرن را فراهم می آورد. گفت و گو از افق مدرن با سنت، تنها راه گشودن امکان تولید معنای بالنده است. همین معانی بالنده امکان سخن گفتن با یکدیگر و غنی سازی فرهنگ اسلامی را فراهم می سازد و توشه کافی برای سخن گفتن در جهان جدید را به دست می دهد. امیدوارم که این ضرورتها ما و شما را در جوار یکدیگر تواناتر از پیش برای پاسخ گفتن به پرسشهای پیش رو کند.
ان شاء الله چنین باد.
http://www.khatami.ir/lecture.php?uid=27&lang=fa
+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 23:26  توسط رضا  |