تبليغاتX
iranian

iranian

فرهنگ سیاست حقوق تاریخ دیپلماسی و دوستی

 

 

گفت وگوي اعتماد با مرتضي کاخي

 

گروه سياسي، کيوان مهرگان؛ در پس سيماي شعرپژوه دکتر مرتضي کاخي، ديپلمات کهنه کاري خوابيده است که امضايش پاي يکي از مهم ترين و شايد مهم ترين قرارداد مرزي ايران و عراق در سال 1975 نشسته است؛ قراردادي که به 1975 الجزاير مشهور است و هر کدام از دولتمردان عراق از صدام تا طالباني انگشت وسواس و حساسيت خود را روي اين قرارداد گذاشته و مي گذارند. دکتر مرتضي کاخي پس از توافق شاه ايران و معاون وقت رئيس جمهور عراق به دليل آشنايي با حقوق بين الملل از طرف دولت وقت ايران نماينده تام الاختيار در تعيين مرزهاي آبي ايران و عراق مي شود. او پس از ماه ها فعاليت شبانه روزي با کمک آب نگاران نيروي دريايي ايران موفق مي شود پس از قرن ها خط مرزي ايران و عراق را در اروندرود ترسيم کند و ضمن تامين منافع ملي ايرانيان، امضاي روساي هيات هاي تام الاختيار نمايندگي دولت هاي عراق و الجزاير را پاي اين قرارداد بنشاند. اظهارات شگفت انگيز جلال طالباني رئيس جمهور تازه کار عراق بار ديگر ضرورت بازخواني اين قرارداد را يادآوري کرد.

 

-آقاي طالباني رئيس جمهور عراق با اين بهانه که دولت هاي امضاکننده قرارداد 1975 الجزاير در ايران و عراق سرنگون شده اند خواستار لغو قرارداد شد. اگرچه بعدها اين حرف را پس گرفت اما اين اظهارات نشان داد که دولتمردان عراقي در هر لباسي که باشند روي اين قرارداد حساسيت ويژه يي دارند. براي بحث درباره اين قرارداد، روندي را که منتهي به امضاي قرارداد 1975 الجزاير شد با هم مرور کنيم.

 

شاه و صدام حسين در حاشيه کنفرانس اوپک در الجزاير با هم ملاقات داشتند. شاه پيش از اين ملاقات گفته بود که مايل است با صدام ملاقات کند.

 

-چرا؟

 

به خاطر اينکه رئيس جمهور وقت - حسن البکر- سخت مريض بود و نمي توانست در کنفرانس شرکت کند. از طرف ديگر شاه احساس مي کرد، صدام بهانه يي درست کرده است براي حسن البکر که پيش از مرگ او خودش را جانشين او معرفي کند علاوه بر اين پادشاه يک کشور از نظر آداب تشريفاتي تفوق دارد بر روساي جمهور که رئيس يک کشور هستند و در اين رده معاون رئيس جمهور از همه اينها پايين تر است. شاه هم با آگاهي از اين سلسله مراتب ترجيح داد با صدام ديدار داشته باشد. چون در مذاکرات مسلط تر بود. حتي آن موقع عکسي از ملاقات شاه، رئيس جمهور الجزاير و صدام چاپ شد که در آن عکس شاه و رئيس جمهور الجزاير دوشادوش هم راه مي روند و صدام پشت سر آنها حرکت مي کند. در هر حال صدام در آن ايام قدرت مسلط و بلامنازع عراق بود. به هرحال هدف از اين ديدار اين بود که بنشينند و تمام اختلافات موجود را از هر نوع که هست بين دو کشور رفع کنند.

 

-در آن موقع اختلافات دو کشور چه بود؟

 

اختلافات مرزي، حقوقي، ارضي، تردد اتباع، بدرفتاري در مرزها، بدرفتاري با اتباع ايران از جمله موارد اختلاف برانگيز بود. عراق هرگاه فرصتي پيش مي آمد ايرانيان يا شيعيان و ايراني الاصل هاي ساکن در عراق را به عنوان «معاود» به ايران مي فرستاد. طي آن مذاکرات توافق شد روي سه موضوع مذاکره کنند؛ مسائل نظامي، مسائل مرزهاي خاکي و مسائل مربوط به مرزهاي آبي.

 

-يعني تا آن تاريخ اين سه موضوع بين ايران و عراق حل و فصل نشده بود؟

 

البته قراردادهايي وجود داشت. مثلاً از عجايب بود که قرارداد ارزنه الروم که يک قرن پيش بين دولت وقت ايران و دولت عثماني، امضا شده بود سفراي انگليس و روس هم حاضر بودند و طبيعي بود که منافع کشورهاي خود را در قرارداد ديکته مي کردند در قراردادهاي بعدي هم همين وضعيت تکرار شد. بار آخر قرارداد 1937 بود که ايران خواستار لغو اين قراردادها شد و استدلالش هم اين بود که در زمان عقد قراردادها، عراق در قيمومت دولت انگليس بوده و انگليس هم منافع عراق را تامين کرده است.

 

- عراق که نپذيرفت؟

 

خير، عراق نپذيرفت و اين مسائل ادامه پيدا کرد و مسائل في مابين بلاتکليف مانده بود تا 1975.

 

- پيش از ملاقات صدام و شاه در الجزاير گويا يک درگيري چند ساعته هم بين دو کشور به وجود مي آيد؟

 

جنگ نشد. ايران قواي خودش را به خوزستان برده و فرمانده ارتش ايران گفته بود اگر اجازه دهند ما ناهار را در بغداد مي خوريم. يعني صبح حرکت کنيم، ظهر بغداد را مي گيريم.

 

- خب علت لشکرکشي ايران به خوزستان چه بود؟

 

همين روابط نامناسب مرزي و بدرفتاري عراقي ها با ايراني ها. دولت عراق اموال ايرانياني را که سه نسل در عراق بودند ضبط مي کرد و آنها را به ايران مي فرستاد، علاوه بر اين چون اينها شيعه بودند همواره مورد اذيت و آزار قرار مي گرفتند البته در عوضش ايران هم به کردهايي که در شمال عراق درگير بودند کمک مي کرد.

 

- يعني بعد از اين لشکرکشي بود که دولت الجزاير پادرمياني کرد تا دو طرف با هم مذاکره کنند؟

 

خير اين تهديد به جايي نرسيد چون کشورهاي ديگر دخالت کردند و بعدها متوجه شدند اين فقط يک مانور بوده. بعدها همه متوجه شديم که شاه اسلحه به قواي ايران نداده بود. يعني گلوله به اندازه کافي به قواي ايران نداده بود. چون هراس داشت. شاه مي ترسيد که قواي مسلح يک دفعه به طرف تهران حرکت کنند و خودش را ساقط کنند. به هر حال ديکتاتورها هميشه اين گرفتاري ها را دارند. به هر حال در مذاکرات 1975 الجزاير براي نخستين بار بود که يک قدرت سوم با چشمداشت به منافع نامشروع خود وسط مذاکرات نبود. الجزاير يک ميانجي عرب بود و عراق نمي توانست ايرادي بگيرد. ايران هم مي خواست مسائلش با عراق حل شود. در سال 1975 وضع مالي ايران خوب شده بود و شاه با تکيه بر همين وضع خوب مي خواست مسائل خارجي خودش را حل کند.

 

-مکانيسم حل و فصل مسائل سه گانه يي که شما بيان کرديد مورد توافق صدام و شاه قرار گرفت چگونه تعيين شد؟

 

در حوزه نظامي هيچ اطلاعي ندارم، چون اين مساله به اداره ضداطلاعات ارتش واگذار شد و کسي از مفاد آن اطلاع پيدا نکرد.

 

- مرزهاي خاکي و آبي را چه کرديد؟

 

مرزهاي خاکي معلوم بود و سر آن، دو طرف دعوايي نداشتند. فقط دو قطعه زمين بود که دست ايران بود، ايران تعهد کرد اين زمين را به عراق برگرداند و ادعاي ارضي ديگري به هم نداشتند و فقط بايد ميله هاي مرزي مرمت و نصب مي شد.

 

- فقط اروندرود مانده بود؟

 

عراق که در زمان عقد قرارداد 1937 در قيمومت انگليس بود مي خواست مثل گذشته و برخلاف موازين حقوق بين الملل عمومي در مورد آب هاي بين المللي عمل کند . انگليس هم بخاطر اينکه بزرگ ترين پالايشگاه نفت ايران در آبادان بود، نمي خواست که ايران در شط العرب قدرتي داشته باشد. مثل حالا که نبود هر کشوري براي خودش پالايشگاه داشته باشد. مساله دوم درباره شهر بصره بود. بصره دومين شهر عراق بود و از شط العرب تغذيه مي شد. براي همين حضور و قدرت ايران در اين رودخانه خيلي براي آنها حائز اهميت بود.

 

-علاوه بر مسائل سياسي پشت پرده مانند همان دغدغه انگليسي ها درباره قدرت گرفتن ايران در اروندرود، اهميت اروندرود در چه مسائل ديگري بود؟

 

رودخانه هايي مانند اروندرود که مرزي هستند يا از يک کشور عبور مي کنند و به کشور ديگر مي ريزند بايد يک وضعيت حقوقي داشته باشند. مانند رودخانه دانوب که از اتريش و مجارستان و روماني حرکت مي کند. يا رودخانه هيرمند که از افغانستان سرچشمه مي گيرد و به ايران مي آيد. افغانستان نمي تواند همه آب هيرمند را براي خودش مصرف کند. در اين ميان مهمترين قراردادها روي رودخانه هاي مرزي است. رودخانه هاي مرزي هرگز به يک کشور تعلق ندارد. نخستين باري که قرارداد بر سر يک رودخانه به امضا رسيد در 1848 بر سر رودخانه راين بين فرانسه و آلمان بود؛ قراردادي که آلمان ها به تقسيم آن بين دو کشور لقب «تالوگ» دادند. يعني خط منصف آب و همين يک نوع سيستم شد در حقوق بين الملل عمومي که بعدها مناقشات مربوط به رودخانه هاي مرزي بر اساس همين مدل «تالوگ» حل و فصل مي شد.

 

-يعني قرارداد 1975 هم براساس مدل «تالوگ» است؟

 

قراردادهاي تالوگ از 1848 تا 1975 چندين بار عوض شد و آنچه ما در اروند با عراقي ها در حضور الجزايري ها تنظيم کرديم يک تالوگ بي سابقه بود.

 

-چرا بي سابقه؟

 

تا آن زمان 18 تالوگ به وجود آمده بود که تالوگ اروندرود با همه آنها متفاوت بود.

 

- تکامل يافته تر بود؟

 

براساس شرايط خاصي بود و تکامل يافته هم هست.

 

-اين قرارداد را چگونه تنظيم کرديد؟

 

اول گفتند از وسط آب يا وسط مياه ترسيم کنيم. اين خط منصف را نمي شود رسم کرد. چنين چيزي فقط در تصور مي گنجد. بعد گفتند بياييد گودترين جا را انتخاب کنيم، بعدها معلوم شد خط القعر مي آيد از ساحل کشوري رد مي شود که آنجا رسوب بيشتر است که دو متر با اين کشور فاصله دارد و 800 متر با کشور ديگر. باز اين مساله را تغيير دادند آمدند گفتند کانالي که قابل کشتيراني باشد چه وسط آب باشد چه خط القعر همين را روي آب مبنا قرار دهند. بعد متوجه شدند که ممکن است پنج خط وجود داشته باشد که کشتي بتواند از آنجا عبور کند، در اين حالت کدام يک را انتخاب کنند. گفتند مهمترين و اساسي ترين کانال کشتيراني، بعد گفتند ممکن است دو يا سه کانال باشد. حالا ما با عراق رسيده بوديم به اين نقطه که بايد تعيين خط مي کرديم. اين نخستين باري بود که معاون رئيس جمهور عراق اختيار کامل گرفته بود که با شاه ايران مذاکره کند و به تالوگ رضايت داده بودند. هرچند مطمئنم هيچ کدام از روساي دو کشور نمي دانستند مفاهيم گسترش يافته حقوقي «تالوگ» چيست،؟

 

به هر حال با عنوان قرارداد حسن همجواري و حسن نيت قرار شد دو طرف به راه حلي برسند که مشکلات حل شود. دو طرف توافق کردند دو هيات از دو کشور تعيين شود، يک هيات هم از الجزاير قرار بود بيايد که آمد. نتيجه مذاکرات اين سه هيات اين شد که يک کميته مشترک ايران و عراق با حضور نماينده الجزاير تشکيل شود و نمايندگان تام الاختيار دو کشور بتوانند در خوزستان و از بالاي اروندرود يعني جايي که مرز مشترک است بررسي کنند بستر رودخانه از لحاظ پستي و بلندي و امکان کشتيراني در چه وضعي است. به اين کار «آب نگاري» مي گويند.

 

- اين هيات مشترک تعيين شد؟

 

بله و من شدم نماينده ايران در اين کميته.

 

-تنها بوديد؟

 

بله البته از من خواستند که کساني بيايند همکاري کنند که من ترجيح دادم به تنهايي کار را انجام بدهم.

 

-چرا تنهايي؟

 

به خاطر اينکه کسي را پيدا نکردم که بتواند به من در اين مساله مهم کمک کند.

 

-هيات عراقي چند نفر بودند؟

 

16 نفر و من تنها. تنها درخواست من اين بود که فقط يک حسابدار باشد که کارهاي حسابداري را انجام دهد. وقتي با هيات عراقي وارد مذاکره شديم پيش از هر عملي من به اين موضوع فکر مي کردم که حالا دنيا گشته و گشته و تعيين مرز اين مملکت به دوش من افتاده است و اينجا من هر چه امضا کنم مهم و ماندگار است. چون توافق شده بود و نوشته بودند خطوط مرزي که به اين ترتيب توسط اين هيات - هيات ايراني و عراقي - با حضور هيات الجرايزي (که آنها هم پنج نفر بودند) مشخص مي شود غير قابل تغيير و نقض است.

 

- اين توافق در کجا ثبت شده است؟

 

در پيش نويس قرارداد 1975. من مدام به اين فکر مي کردم شايد «مرد اين بار گران نيست دل مسکينم.»

 

-شما چه مي کرديد؟

 

واقعاً در آن مدتي که مشغول اين کار بودم از جانم مايه مي گذاشتم. هيات عراقي به کشورشان مي رفتند برمي گشتند اما مسير من از کشتي به هتل بود و بالعکس. مدام نقشه ها را نگاه مي کردم با هيدروگراف هاي ايراني که در نيروي دريايي مشغول بودند مشاوره مي کردم تا بهترين خطي (هيدروگرافي) را که منافع حداکثري ايران را تامين مي کند و ضمناً به منافع طرف عراقي ها خدشه يي وارد نمي کند تعيين کنم تا آنها تن به مذاکره بدهند. چند روزي که با اينها کار کردم، روابط دوستانه يي بين ما به وجود آمد و عراقي ها به من اعتماد کردند. من به آنها گفتم نه شما دنبال صدام هستيد و نه من دنبال شاه. ما که هر دو دنبال وطن مان هستيم نبايد کاري بکنيم که سر همديگر کلاه بگذاريم. چون بي فايده است و بالاخره افرادي باهوش تر از من و شما پيدا مي شوند که «گير» کار را پيدا کنند. آنها هم به من اعتماد کردند.

 

با همه مشکلاتي که وجود داشت ما يکي از مهمترين کانال هاي کشتيراني از آن بالا تا دهانه فاو را مشخص و روي نقشه هاي هيدروگرافي پياده کرديم. تعيين اين کانال نزديک به دو ماه طول کشيد.يادم مي آيد يک روز به اتفاق هيات عراقي با چرخبال در آسمان رودخانه به پرواز درآمديم. از آن نقطه منطقه در آرامش کامل بود. عراقي ها و ايراني ها در حال ماهيگيري بودند. چراغ هاي منازل ملت دوطرف رودخانه روشن بود. من به آن هيات عراقي گفتم بياييد کاري کنيم که در اينجا صلح شود و آنها با آرامش با هم زندگي کنند. آنها گفتند هرطور که تو بگويي ما قبول مي کنيم. من گفتم اين خط کشتيراني تقريباً تاييد شده، بياييد امضاء کنيد، آنها هم امضا کردند. من هم امضا کردم. نماينده الجزاير هم که به عنوان ميانجي در مذاکرات بود، امضا کرد و همانجا کار من ديگر تمام شد. يک ساعت بعد با اولين هواپيما پرواز کردم چون به آرزويم رسيده بودم يک ساعت بعد در تهران کار را تمام شده تحويل مقامات دادم.

 

- واکنش عراقي ها چه بود؟

 

صدام حسين و عراقي ها هم خوشحال شدند. چون ايران به شرط آنکه دولت عراق آنها را مورد اذيت و آزار قرار ندهد دست از حمايت کردها برداشت. گروهي از رهبران آنها که مي خواستند به ايران پناهنده شوند، پناهنده و در کرج مستقر شدند. اما به اين ترتيب نهضت خودمختاري کردها از بين رفت.

 

-شاه به ازاي امضاي قرارداد 1975 حاضر شده بود دست از حمايت از ژنرال بارزاني بردارد؟

 

بله. دکتر خطيبي داماد آيت الله کاشاني که زماني رئيس سازمان شير و خورشيد بود و مسووليت ساماندهي به فرماندهان کرد را برعهده داشت بعدها آمد نزد من گفت؛ فلاني، مي دانم که تو اين کار را کرده يي. منظورش همين تعيين مرز آبي در اروندرود بود. اما من مي خواهم يک رازي را با تو در ميان بگذارم. دکتر خطيبي تعريف کرد که ژنرال بارزاني به او گفته است اين نامرد اين ناجوانمرد- منظورش شاه بود - اگر ما را به صدام نمي فروخت مي خواستم ايران را به مرز هاي تاريخي و طبيعي اش نزديک کنم.

 

- يعني ايران در اروندرود از عراق امتياز گرفت.

 

عراق ادعا مي کرد که شط العرب در خاک عراق جريان دارد و مرز ايران و عراق در ساحل شرقي شط العرب است.

 

-اما در حال حاضر؟

 

همان خطي است که ما تعيين کرديم.

 

-يعني بيش از آنچه حق ماست گرفته ايم؟

 

خير، هيچ چيز بيشتر نيست.

 

- اعتبار اين قرارداد تا چه اندازه است؟

 

در ماده 5 قرارداد گفته شد؛ علامت گذاري مرزهاي آبي و خاکي که تعيين خط مرزي زميني و رودخانه دائمي بين دو کشور است دائمي، تغييرناپذير، قطعي و غيرقابل نقض است. مفاهيمي که هر چهارتاي آن توسط دولت عراق نقض شده است اولاً مي گويد دائمي است؛ علتش اين است که به سازمان ملل اعلام شده و به موجب منشور ملل متحد يکي از وظايفش اين است که به هيچ عنوان نگذارد مرزهاي شناخته شده بين المللي تغيير کند. تغييرناپذير است. قطعي است؛ نمي توانيم بگوييم اين قسمتش هنوز روشن نيست. قابل نقض هم نيست. بنابراين قراردادي به اين استحکام وجود ندارد. چون تکليف هر دو طرف را مشخص کرده است.

 

-در خبرها آمده بود که يک هيات عراقي به تهران مي آيد تا پيرامون سخنان جلال طالباني مذاکره کند. علاوه بر اين رئيس جمهور ايران هم از اظهارنظر در اين باره خودداري کرد. پذيرفتن مذاکره درباره يک قرارداد قطعي را شما چگونه ارزيابي مي کنيد؟

 

فوق العاده خطرناک است. شايد طرف عراقي بخواهد انحراف حقوقي در قرارداد ايجاد شود. چون هرگونه مذاکره درباره اصل قرارداد معنايش اين است که اگر در طول مذاکره با ايران به توافق نرسيدند مي گويند درباره اين قرارداد داريم مذاکره مي کنيم و اين قرارداد محل مذاکره است تا به توافق نرسيم و مساله حل نشود بايد يک قاعده ديگر اجرا کنيم. مي گويند چه قراردادي، پاسخ قرارداد قبلي است. قرارداد قبلي چيست، قراردادي است که به ضرر ايران است. چون طرف عراقي اساساً تالوگ را قبول ندارد و اگر قرارداد را برسانند به اين نقطه آنها ديگر هرگز تن به مذاکره نمي دهند.

 

- داريد هشدار مي دهيد؟

 

بله. دستگاه سياست خارجي بايد مراقب باشد اصل قرارداد و مفاد آن هيچگونه جايي براي مذاکره ندارد. اگر قرار است مذاکره يي انجام شود بايد درباره تکاليف و حقوق دوطرف نسبت به اجراي آن باشد. همه چيز درباره شط العرب روشن شده است. خود طالباني که يک فرد حقوقدان است مي داند که حرفش مبنا ندارد. چون هيچ امتياز خاصي به ايران نداده است. آنچه حق مسلم ما بوده است به ما داده شده است.

 

- آقاي دکتر، طالباني و صدام هر دو روي اين قرارداد مانور مي دهند. چرا؟

 

صدام حسين خيلي دوست داشت قهرمان عرب باشد. همانطور که قذافي، بوتفليقه و ناصر هم همين خيال را داشته اند. بعد از انقلاب وقتي ديد اوضاع ايران ناآرام است، ارتش وضع بساماني ندارد، پيش خودش گفت بهترين موقعيت است که قرارداد1975 الجزاير را ملغي کند. صدام حسين قبل از اينکه بيايد قرارداد را جلوي تلويزيون پاره کند، ده روز قبلش به استناد همين قرارداد آمد دو قطعه زميني را که متعلق به خود عراق بود و ايران بعد از امضاي قرارداد 1975 چندين بار از جمله طي يادداشت شماره 3471/18 بند دو مورخ 17/3/57 موکداً آماده تحويل اين دو قطعه زمين به نام هاي سيف السعد و زين القوس بود اما عراق قبول نکرد. صدام 10 روز قبل از پاره کردن قرارداد آمد به استناد همين قراردادي که پاره کرد، آن دو منطقه را با توپ و تانک و بدون مقاومت نيروهاي ايراني گرفت تا به افکار عمومي عرب وانمود کند من به زور حقم را از ايران گرفتم. بايد با ايران با زبان زور برخورد شود. حالا پرسش اين است اگر به همين دليل رفته اين دو قطعه زمين را گرفته، پس تجاوزگر به کشور همسايه است. اما اگر ادعا مي کند که به استناد قرارداد الجزاير اين دو قطعه زمين را تصاحب کرده است اينکه مي گويد قرارداد را قبول ندارد معنا ندارد. چون قرارداد دو طرفه را نمي توان يک طرفه و يک جانبه لغو کرد. کنوانسيون وين هم همين را مي گويد. به طور خلاصه اينکه هر زمان رئيس کشوري عوض شود و رئيس جديد براي خودنمايي بيايد يک قرارداد بين المللي را که براساس قواعد حاکم بر رودخانه هاي مرزي در حقوق بين الملل تثبيت شده است ملغي اعلام کند اين ديگر قرارداد نيست و مضحکه است. به خصوص که اين قرارداد پس از امضاي نمايندگان تام الاختيار و وزراي خارجه دو کشور و تصويب آن در مجالس شوراي (پارلمان) ايران و عراق و مبادله آن و ثبت قرارداد در دفتر سازمان ملل متحد تمام تشريفات حقوق بين الملل عمومي حاکم بر روابط دولت ها انجام شده باشد. علاوه بر اينها عراقي ها گويي خيال مي کنند طبق اين قرارداد امتياز خاصي به ايران داده اند که هرگز چنين نيست، ترسيم خط تالوگ در رودخانه هاي مرزي يک رويه شناخته شده بين المللي است که صد و پنجاه سال از عمر آن مي گذرد، يعني بيش از عمر حقوق بين الملل.

روزنامه اعتماد يكشنبه، 16 دي 1386 - شماره 1584

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 11:27  توسط رضا  | 

 حسين دهشيار

 در خاورميانه عربي، بيش از هر نقطه ديگري در عرصه گيتي، مفهوم دنياي مجازي قابل لمس‌تر و رويت‌پذيرتر است. لبنان كه تا قبل از آغاز جنگ‌هاي داخلي در 1975 نمونه نماد همزيستي مسالمت‌آميز بين گروه‌هاي قومي، زباني و مذهبي متفاوت مطرح مي‌شد و پايتخت آن بيروت تحت عنوان عروس خاورميانه معرفي مي‌گرديد براي مدت 15 سال غرق در خون و آتش شد. امروزه لبنان عملا در شرايطي قرار گرفته است كه مستعد بازگشت به دوران جنگ داخلي است. اين بي‌ثباتي و آسيب‌پذيري طبيعي كه كشور لبنان با آن دست به گريبان است ويژگي تمامي كشورهاي خاورميانه بايد در نظر گرفته شود. اما آنچه باعث گرديده كه اين ويژگي و تمايز در لبنان بيشتر در معرض ديد قرار بگيرد و به چشم آيد، ماهيت حيات سياسي در اين كشور است. قدرت در لبنان بشدت پراكنده، ساختار دولت به كمال شكننده و مشروعيت آن به وضوح زير سوال است. به لحاظ تاكيد بر تمايزات مذهبي به عنوان معيار تعيين چگونگي توزيع قدرت سياسي پرواضح است كه دولت مركزي فاقد مشروعيت و همين‌طور ظرفيت لازم براي نمايش حاكميت باشد. ناتواني در اعمال حاكميت كه به ضرورت فقدان انسجام ارزشي در ساختار قدرت سياسي گريزناپذير بايد تلقي شود، لبنان را بي‌بهره از وجود يك نهاد توانمند براي حل‌وفصل معضلات كشور كرده است. برخلاف بسياري از كشورهاي عرب كه دولت در آنها نقش «گردهم‌آورنده»ي قوميت‌ها، گروه‌ها و چارچوب‌هاي متفاوت را بازي مي‌كند در لبنان اين كيفيت ساختار حكومت است كه خود تشديدكننده و به صحنه آورنده دغدغه‌هاي تعارض قومي - مذهبي است. چگونگي شكل‌گيري ساختار قدرت سياسي است كه اولا نقش اساسي در حيات بخشيدن به اين واقعيت دارد كه قدرت‌هاي خارجي چه منطقه‌اي و چه فرامنطقه‌اي نقش عمده در هويت دادن به بازي‌هاي سياسي در لبنان و شكل دادن به معادلات قدرت در اين كشور بازي مي‌كنند. ثانيا بايد توجه شود كه كيفيت ساختار قدرت تشويق‌گر و تسهيل‌كننده برجسته شدن نيازهاي قومي، قبيله‌اي و مذهبي در جهت دادن به سياست‌ها و خط‌مشي‌ها گشته است. اينكه همه كشورهاي عرب خاورميانه فراتر از «قبايل با پرچم» نيستند خود توصيف‌كننده عمق معضل است. اينكه‌امروز لبنان فاقد رئيس‌جمهور است و كشور در شرايط اضطراري اداره مي‌شود بيانگر اين است كه به كشور لبنان نه به عنوان يك كشور با حاكميت در مفهوم وستفاليايي، بلكه به عنوان يك جغرافياي متشكل از فرقه‌هاي مذهبي و قومي بايد نگاه كرد. اميل لحود رئيس‌جمهور لبنان نبود بلكه او نماينده كشوري بيگانه در ساختار قدرت محسوب مي‌شد. در كشوري كه به طور رسمي 18 فرقه مذهبي وجود دارند و سه گروه مذهبي قدرتمندتر از ديگر فرقه‌ها كرسي‌هاي قدرت را در اختيار دارند، نمي‌توان صحبت از يك دولت مقتدر و مستقل كرد بلكه در نگاهي ماركسيستي بايد از دولت به عنوان اهرم اجرايي ياد كرد اما برخلاف تعريف ماركسيستي اين دولت نه نماينده طبقه سرمايه‌دار بلكه نماينده قدرت‌ها يا فرقه‌هاي مذهبي ـ قومي است. جامعه بشدت تقسيم شده و گسل‌هاي قومي ـ مذهبي سرتاسر جامعه را درنورديده است. انعكاس وجود اين گسل‌ها را در ساختار قدرت سياسي هم شاهد هستيم. ماروني‌ها كاخ رياست‌جمهوري را در اختيار دارند چون كه مسيحيان حدود 40 درصد جمعيت را تشكيل مي‌دهند. شيعيان رياست‌مجلس را يدك مي‌كشند و سني‌ها مقام نخست‌وزيري را براي خود محفوظ داشته‌اند تا انعكاس‌گر جمعيت 60 درصدي مسلمان لبنان باشند. تقسيم قدرت براساس ملاحظات مذهبي به معناي اين است كه گسل‌هاي اجتماعي كه در چارچوب مولفه‌هاي سنتي دوران قبيله‌اي شكل گرفته‌اند، عملا منجر به اين مي‌شوند كه دولت ماهيت مدرن خود را از دست بدهد. در عصر جديد دولت به جهت ماهيت بوروكراتيك آن سمبل عقلانيت قلمداد مي‌گردد در حالي كه در لبنان رها شده از بند استعمار فرانسه، ساختار حكومتي چيزي جز دنباله عصر پيشااستعماري نيست. دولت در لبنان سيستم سياسي در شكل غربي آن نيست و به همين روي براساس منطق جامعه‌شناسانه‌اي كه به جهت آن به وجود آمد عمل نمي‌كند. دولت عقلاني شكل گرفت تا در وهله اول امنيت براي جمعيت فراهم آورد و به دنبال تحولات فكري اين وظيفه را نيز تقبل كرد تا رفاه را نيز به وجود آورد. در لبنان هيچ‌كدام از اين دو كاركرد انجام نشده است و به همين روي حكومت فاقد كمترين ميزان مشروعيت است. مردم براي تحقق نيازهاي خود همچنان در چارچوب‌هاي سنتي عمل مي‌كنند و با تكيه بر وفاداري‌هاي قومي ـ مذهبي به آنها دست مي‌يابند. مشروعيت در لبنان همچنان متعلق به ساختارها و نمادهاي عصر پيشامدرن است و به همين جهت حكومت براي تداوم خود نيازمند تكيه بر قدرت‌هاي خارجي است. قدرت‌هاي منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي هستند كه عملا جهت‌دهنده خط‌مشي‌ها و سياست‌هاي دنبال شده به وسيله لبنان مي‌باشند. لبنان را بايد عملا جزو «دولت‌هاي ناكام» و يا «دولت‌هاي ورشكسته» قلمداد ساخت. دولتي كه حتي نمي‌تواند جان اعضاي قوه مقننه را حفظ كند چگونه از اين توان برخوردار است كه‌امنيت مردم عادي را فراهم آورد.در ماه‌هاي اخير تعداد پنج نفر از اعضاي قوه قانونگذاري يكصد و بيست و هشت نفري بر اثر بمب‌گذاري كشته شده‌اند.

فواد سنيوره نخست‌وزير براي حفظ مقام خود مجبور به تكيه بر قدرت‌هاي غربي است و اميل لحود رئيس‌جمهور سابق براي حفظ خود سوريه را انتخاب كرد. اين كشور جولانگاه نيروهاي خارجي شده است، به وضوح نشان مي‌دهد هويت ملي وجود ندارد و به عبارت ساده‌تر مفهومي به نام ملت تجلي بيروني را فاقد است. ملتي به نام لبنان وجود نداشته است و ندارد و آنچه بعد از استقلال به ضرورت نيازهاي كشورهاي بيگانه شكل گرفت در كنار هم قرار گرفتن قبال و ائتلاف آنان براي دستيابي به نيازهاي سنتي خود است. براي مدت 30 سال يعني تا سال 2000 اين كشور عملا در اشغال نيروهاي كشور همسايه بود و براي دهه‌هاي متمادي است كه بخش بزرگي از مردم، كشورهاي اروپايي را موطن اول خود محسوب مي‌كنند. آنچه منجر به اين گشته است كه حوادث و ناكامي‌هاي لبنان اهميت يابد به اين جهت نيست كه اين كشور شرايط خاص و استثنايي دارد. جوامع متعددي در جهان هستند كه به مانند لبنان جزو كشورهاي ناكام هستند اما كمترين توجهي به آنها نمي‌شود. به طور مثال مي‌توان از كشور كنگو صحبت كرد. اين كشور كه به وسعت كل قاره اروپاست دهه‌هاي متمادي است در ورطه هرج‌ومرج و كشتار است و كمترين دغدغه‌‌اي را براي ديگر جوامع به وجود نياورده است. آنچه سبب‌ساز توجه بيش از اندازه به لبنان گشته است موقعيت جغرافيايي اين كشور است. ترور رفيق حريري، نخست‌وزير سابق اين كشور كه مرگش شعله مخالفت گروه 14 مارس را به وجود آورد مختص لبنان نبود. در بسياري از ديگر كشورهاي ناكام نيز چنين اتفاقاتي مي‌افتد. اما مجاورت لبنان با اسرائيل سبب شده است كه كشورهاي غربي حوادث لبنان را مهم قلمداد كنند و كشورهاي منطقه هم براي حفظ تعادل قوا در منطقه آن را در محور توجه خود قرار دهند. مناقشات اعراب و اسرائيل از يك سو و معضل فلسطيني‌ها با اسرائيل از سوي ديگر، اهميت فزاينده را متوجه لبنان ساخته است. خصلت قبيله‌اي اين كشور و تركيب جمعيتي آن به گونه‌اي است كه از لبنان بايد به عنوان يك منبع خطر دائمي براي اسرائيل صحبت كرد. برخلاف نظر بسياري كه معتقد هستند، حل‌وفصل مشكل فلسطينيان باعث ايجاد صلح و ثبات خواهد شد اين نكته محرز جلوه مي‌كند كه اسرائيل در صورتي كه ساختار قدرت و شرايط لبنان تغيير نكند بشدت آسيب‌پذير خواهد بود. تا زماني كه نيروهاي خارجي بتوانند به نفوذ خود در لبنان ادامه دهند و تا هنگامي كه اين كشور تنها مجموعه‌اي از قبايل باشد و مفهوم ملت شكل نگيرد، اسرائيل از امنيت برخوردار نخواهد بود. معضلات لبنان به عنوان يك كشور ورشكسته و ناكام محدود به جغرافياي اين كشور نخواهد بود و به اسرائيل سرايت و تسري خواهد كرد. ناكامي در انتخاب جانشين براي اميل لحود سبب شده است كه شرايط دوباره به نقطه بحراني برسد اما به لحاظ تلاش‌هاي آمريكا براي تشكيل كنفرانس آناپوليس موقعيت در لبنان به حالت «يخ‌زده» درآمده است. اين كنفرانس كه براي كليد زدن آغاز مذاكرات در راستاي موضوعات مربوط به وضع نهايي فلسطين است يك زمان يك ساله را يعني تا دسامبر سال 2008 براي رسيدن به اهداف مشخص‌شده تعيين كرده است اما عملا در سرزمين فلسطين هم شرايطي شكل گرفته است كه مشابه وضعيت لبنان گشته است. تقسيم قدرت بين گروه‌هاي رقيب با تكيه بر وابستگي‌هاي مذهبي و قبيله‌اي سبب شده است كه فرصت براي نيروها و عناصر خارجي فراهم شود تا به اعمال نفوذ و تلاش براي دستيابي به منافع خود بپردازند. حتي اگر محمود عباس هم بخواهد آنچه را كنفرانس تقاضا كرده است برآورده سازد به جهت فقدان يكپارچگي حاكميت اين امكان وجود ندارد كه مشكل در سرزمين‌هاي فلسطين حل شود. لبنان و سرزمين فلسطين جغرافياهاي مستقل با حاكميت واحد نيستند و به همين روي منافع بازيگران خارجي است كه تعيين‌كننده سرنوشت آنان خواهد بود. كنفرانس آناپوليس در رابطه با مسائل فلسطين تشكيل شده است اما واضح است كه نمي‌توان به موضوعات اشغال فلسطين پرداخت و توجهي به معضلات لبنان نكرد. اين دو جغرافيا به جهت حضور و نفوذ نيروهاي خارجي در آنها و به لحاظ اينكه قدرت متمركز و يكپارچه در اين دو جغرافيا اعمال نمي‌شود سرنوشتي درهم‌تنيده دارند، آنچه سرنوشت اين دو جغرافيا را تعيين خواهد كرد خواست و ميل مردم آنها نخواهد بود بلكه ارزيابي‌ها و منافع بازيگران خارجي است كه معيار بايد قلمداد شود. چينه‌بندي قدرت به گونه‌اي است كه در شرايط كنوني اين امكان وجود ندارد كه ثبات و صلح در اين دو كشور برقرار شود و به همين روي بايد انتظار داشت كه بي‌ثباتي، خونريزي و تنش همچنان ادامه داشته باشد. تا زماني كه دولت به مفهوم وبري آن تشكيل نشود و تا زماني كه وفاداري‌هاي قومي و مذهبي جايگزين با چشم‌اندازها و توجيهات عقلاني نگردد، در لبنان شاهد تداوم شرايط كنوني خواهيم بود. با وقوف به اين نكته است كه متوجه مي‌شويم صلح و آرامش هم به سرزمين فلسطين پاي نخواهد گذاشت تا زماني كه در مرزهاي آن، بي‌ثباتي و تنش روزمره و ثابت است.

 

http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-468.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:32  توسط رضا  | 

 مهران كرمي

 

لبنان در سال 1943 استقلال خود را پس از25 سال گذراندن دوران قيمومت فرانسه به دست آورد،‌اما در شش دهه‌اي كه از استقلال اين كشور مي‌گذرد، هيچگاه كشوري مستقل نبوده و  نظام قيمومت به اشكال مختلفي همچون اشغال نظامي يا نفوذ سياسي برقرار بوده است. به همين دليل لبناني‌ها وقتي در روزنامه‌ها و راديو - تلويزيون‌هاي خود رقيبان داخلي را مخاطب قرار مي‌دهند، منظورشان كشور يا كشورهايي است كه از آن گروه سياسي حمايت  مي‌كنند. به عبارت ديگر از نگاه يك سياستمدار، دولتمرد، روزنامه‌نگار يا حزب سياسي در لبنان، فرد، مطبوعه يا حزب رقيب نماينده كشوري ديگر است كه در خاك لبنان،  منافع كشور مادر را نمايندگي و صيانت مي‌كند. بنابراين اگرچه در كشوري مثل عربستان، عراق، تركيه يا ايران، عبارت وابستگي به خارج از كشور مي‌تواند اتهامي جدي باشد كه پيامدهاي حقوقي دارد اما در لبنان به كاربردن واژگاني چون عامل اين يا آن كشور اتهامي سياسي است كه مي‌تواند مبناي واقعي داشته باشد ولي هيچگاه سياستمداري را به سبب اين وابستگي يا نمايندگي مجازات نكرده‌اند و  تنها واقعيت قدرت است كه يك گروه را به مركز قدرت نزديك يا از آن دور مي‌كند و معادلات سياسي هم در تعامل كنشگران خارجي حل مي‌شود.

به عبارتي دقيق‌تر لبناني‌ها اگرچه همديگر را به اسم و  رسم مي‌شناسند اما اين اسم و  رسم از ديد آنها تنها ماسكي است كه منويات آنها را از يكديگر مي‌پوشاند و شگفت آنكه همه لبناني‌ها به اين منويات آگاهند يا دست‌كم چنين نشان مي‌دهند كه منويات رقيب را به خوبي تشخيص مي‌دهند.

طبيعتا در چنين فضايي نمي‌توان گروه سياسي يا قومي را يافت كه بدون ارتباطات برون‌مرزي بتواند به حيات سياسي خود در داخل لبنان ادامه دهد و  در واقع گروه‌ها، احزاب، مذاهب و  قوميت‌ها در امتداد هم‌كيشان، هم‌مسلكان يا همگنان خود در خارج از مرزهاي جغرافيايي لبنان معني پيدا مي‌كنند و لبنان نيز به همين اعتبار به محل تلاقي اقوام، مذاهب و انديشه‌ها تبديل شده است. بدين ترتيب در نظام طايفه‌اي لبنان اهل سنت خود را امتداد فرهنگي كشورهايي چون عربستان يا مصر مي‌بينند، مسيحيان نيز كه اقليتي ديني در منطقه هستند، در فراسوي منطقه به فرانسه  و منظومه غرب چنگ مي‌زنند و شيعيان نيز جز قم  و نجف ملجأ و پناهگاهي نمي‌يابند. حتي گروهي همچون دروزي‌ها كه اقليتي قومي، مذهبي هستند و  نه ريشه‌اي در تهران، بغداد يا دمشق دارند و  نه پايگاهي در رياض، قاهره و پاريس، زماني با پيوستن رهبران خود به مرام اشتراكي، مسكو را كعبه آمال خود مي‌يابند و گاهي رو به قبله واشنگتن مي‌آورند تا بلكه در پيوند با يكي از بازيگران تعيين‌كننده در سياست لبنان، سهمي از كيك قدرت نصيب خود كنند. در چنين شرايطي هيچ يك از احزاب سياسي يا سياستمداران لبناني در مقابل رفع اتهام از خود،‌وابستگي يا دست‌كم پيوند خارجي خود را كتمان نمي‌كنند بلكه در مقام احتجاج دليل اين  كار را وابستگي طرف مقابل به مركز قدرت مخالف عنوان مي‌كنند. نه سعد حريري شناسنامه سعودي پدرش رفيق حريري را پنهان مي‌كند نه امين جميل و سمير جعجع منكر علايق و پيوندهايشان با فرانسه و ايالات متحده مي‌شوند و نه شيعيان لبنان دست از پيوندها و روابط نزديك فرهنگي و  سياسي با ايران يا عراق دست بر مي‌دارند.

وجه مثبت امتداد فرهنگي و سياسي كشورهاي منطقه و خارج از منطقه در لبنان، باعث شده است كه لبنان از ديرباز به عنوان يكي از  دموكراتيك‌ترين كشورهاي منطقه با آزادي بيان و آزادي مطبوعات شناخته شود. لبنان همچنين تلاقي‌گاه اصلي تعامل و همزيستي اديان،‌ مذاهب و اقوام در منطقه شناخته شده و به كانون تحولات فكري و نمونه‌اي از مداراي فرهنگي و سياسي دو سنت شرق و غرب و اسلام و مسيحيت تبديل شده است. بحراني كه از سال 2004 و  با ترور رفيق حريري بر لبنان سايه افكند و همسايگي اين كشور با دو قدرت منطقه‌اي اسرائيل و  سوريه كه خود در تعارض به‌سر مي‌برند و مخالفاني هم در لبنان دارند، كافي بود تا شبح جنگ را بار ديگر بر اين سرزمين بگستراند، اما همين تجربه «تعايش» تاكنون لبنان را از درافتادن به ورطه جنگ داخلي نجات داده است؛ جنگي كه يك بار به مدت15 سال تا سال 1990 درگرفت، ده‌ها هزار تن را به كام مرگ فرستاد و بيروت را كه زماني عروس خاورميانه لقب گرفته بود به ويرانه‌اي تبديل كرد. هنوز خاطره جنگ داخلي از اذهان  لبناني‌ها زدوده نشده بود كه بيروت و البته اين بار تنها حومه جنوبي وشيعه‌نشين آن بار ديگر در جريان جنگ 33 روزه ميان اسرائيل و حزب‌الله دستخوش تخريب و  انهدام شد تا جغد ويراني لبناني‌‌ها اگر چه خود را همچون اسلاف فنيقي‌شان بازيگران و شناگران ماهري مي‌دانند كه مي‌توانند در بحبوحه خطر منافع خود و كشورشان را تامين كنند، اما به خوبي مي‌دانند كه خواست آنها در مقابل اراده برتر بازيگران و كنشگران منطقه‌اي و جهاني به كرسي نمي‌نشيند. به همين جهت است كه چندماه تلاش دو طرف اصلي بحران جاري لبنان، يعني ائتلاف 8 مارس و ائتلاف 14 مارس، براي انتخاب رئيس‌جمهور جديد پس از اميل‌لحود بي‌ثمر مانده است. خلاء قدرت به وجود آمده در لبنان در واقع ناشي از توازن و بن‌بست شكننده‌اي است كه توانايي بازيگران اصلي صحنه لبنان و در مقياسي بزرگتر خاورميانه را محدود كرده است. آمريكا سال گذشته كوشيد تا با استفاده از ابزار اسرائيل و تجاوز نظامي به خاك لبنان اين بست را به سود خود بشكند و به تعبير خانم كاندوليزا رايس، جنگ لبنان درد ناشي از تولد خاورميانه بزرگ بود، اما در آن زمان ايالات متحده نتوانست اين زايمان را به خوبي مامايي كند و حتي تصويب قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل هم نتوانست مخالفان نفوذ غرب را از سياست لبنان حذف كند يا به سايه براند. در سوي ديگر هم مخالفان ائتلاف غرب‌گراي 14 مارس تاكنون نتوانسته‌اند گامي به پيش براي حذف رقيب بردارند يا آنان را به عقب‌نشيني وادار سازند. زيرا بازي قدرت در مقياسي بزرگتر در خاورميانه جريان دارد. اين بار آمريكا با ساماندهي كنفرانس آناپوليس و دعوت از اغلب بازيگران منطقه‌اي و بين‌المللي درصدد بن‌بست‌شكني برآمده است، اما اين بازي هم صرف‌نظر از نتيجه آن يا تغيير و تحولاتي كه در آرايش قدرت‌هاي منطقه‌اي ممكن است روي دهد، نشان از اين واقعيت آشكار دارد كه لبنان هنوز هم در زير سايه قيمومت قدرت‌هاي بزرگ قراردارد، هر چند كه اين قيم ديگر فرانسه، اسرائيل يا سوريه نباشد. مهم اين است كه لبناني‌ها به مدت 10 روز عملا خلاء قدرت را تجربه مي‌كنند بدون آن كه آب از آب تكان بخورد. زيرا اراده كنشگران صحنه لبنان بر اين قرار گرفته بود تا بازي را به جاي ديگري بكشانند و از آنجا سرنوشت لبنان را تعيين كنند. اجلاس آناپوليس اگرچه اولويت حل مساله اسرائيل و فلسطين را بر بحران داخلي لبنان نشان داد، اما بازيگر اصلي منطقه مصمم بود تا از آنجا بحران لبنان را به سود خود به پايان برساند. شركت سوريه به عنوان يكي از قيم‌هاي لبنان در اين اجلاس و  احتمال رسيدن به توافقي ميان واشنگتن و دمشق در مورد آينده سياسي لبنان همچنين نشان مي‌دهد كه تا اطلاع ثانوي بحران لبنان در چارچوب سناريوي قيمومت قابل حل است. لبناني‌ها حتي اگر مشكلشان حل شود، همچنان بايد يكديگر را با نقاب رويت كنند. اين ماسكي است كه قيمومت تاريخي بر چهره طايفه‌ها و مذاهب لبنان افكنده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 18:2  توسط رضا  | 

 

هرچند نامه ارسالي محمود احمدي‌نژاد به بوش، نخستين نامه رسمي دولت ايران به آمريکاست، اما نخستين نامه رئيس‌جمهور آمريکا به ايران، در ماه جولاي سال 1999 از سوي بيل کلينتون براي سيد محمد خاتمي فرستاده شده است.

 

به گزارش خبرنگار «تابناك» از واشنگتن، کتاب «دوستان جفاکار و دشمنان وفادار» که سر و صداي زيادي در هأيت حاکمه آمريکا به راه انداخته است، اعلام مي‌دارد که در تابستان هشت سال پيش، بيل کلينتون براي نخستين بار در تاريخ آمريکا، نامه‌اي براي خاتمي فرستاده و از ايران براي حل مشکل انفجار برج‌هاي الخبر در عربستان سعودي کمک خواسته و همچنين خواهان باز كردن درهاي همکاري‌هاي دوجانبه و مذاکرات مستقيم شده است.

 

کلينتون همچنين در اين نامه اعلام نموده است که ايران يک کشور با تمدن کهن است و مي‌تواند با آمريکا همکاري كند؛ بنابراين، اين دو کشور که داراي فرهنگ و تمدن کهن هستند، مي‌توانند در برابر تهديدات مشترک از جمله تروريسم با همديگر همکاري داشته باشند و عليه اين تهديد دوشادوش به پيکار برخيزند.

 

اين نامه توسط «ريدل» به سلطان قابوس، پادشاه عمان در شهري در حومه پاريس تحويل و توسط وزير خارجه عمان، يوسف بن علوي به تهران آورده شده است. همچنين در اين باره، به وزير خارجه عمان گفته شده بود که اين نامه را شخصا به خاتمي تحويل بدهد.

 

ماجراي نامه يادشده به پرونده انفجار برج‌هاي الخبر برمي‌گردد؛ زماني که دولت سعودي و سفيرش در آمريکا، بندر بن سلطان تلاش بسياري كردند، ايران را در اين انفجارها مقصر اصلي نشان دهند. اين اتفاقات و اتهام‌سازي‌ها عليه ايران، باعث شد دولت کلينتون پس از اين رخداد، قرارداد سرمايه‌گذاري کمپاني نفتي کونوکو در ميدان نفتي سري ايران در خليج فارس را که ارزش آن به بيش از دو ميليارد دلار مي‌رسيد، يکجانبه لغو كرده و قانون تحريم ايران به نام «ايلسا» را در کنگره آمريکا به تصويب برساند. 
به نوشته اين كتاب، در آن مقطع ايران پاسخي به نامه كلينتون نداده است.


سفير سعودي در آمريکا که بعدها وزير اطلاعات و امنيت اين کشور شده است، يک بازي را آغاز كرد؛ او به مقامات رسمي آمريکا گفت: شما به ما بگوييد چه کاري مي‌خواهيد انجام دهيد و بعد ما به شما خواهيم گفت، چه چيزهايي به دست آورده‌ايم و در پاسخ، اينديک به بندر بن‌سلطان گفت: تا شما به ما اعلام نکنيد چه چيزي به دست آورده‌ايد، ما نمي‌توانيم به شما بگوييم چه کار مي‌خواهيم انجام دهيم.

 

با توجه به اين‌که آمريکا از همکاري نكردن عربستان سعودي درباره اين موضوع و اتهام‌سازي عليه ايران آگاه بوده، سرانجام، دادگاه فدرال آمريکا، دو سال پس از انفجار برج‌هاي الخبر، سيزده تبعه سعودي و يک لبناني را در اين بمبگذاري مقصر اعلام و عليه شماري از آنان، احکام غيابي صادر كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 17:56  توسط رضا  |