| ||
| ||
آنکارا، ترکیه
۲۴ آبان ۱۳۸۵
۱۵ نوامبر ۲۰۰۶
کمتر سرزمینی در جهان چون ایران و ترکیه در برابر پرسشها و چالشهای گوناگون هم سرشت و هم سرنوشت بوده اند. ایران و ترکیه هرگز همسایگان بی خبر از هم نبوده اند. همواره به هم نگریسته اند، از هم پرسیده اند و با هم مورد پرسشهای زمانه نیز قرار گرفته اند.
فرهنگ ایرانی در آسیای صغیر ریشههای کهن دارد. با فتوحات هخامنشیان آیین مهر به آسیای صغیر راه یافت و از آنجا به روم رسید. بعدها مهرپرستی به صورت دین رسمی در آمد و تا زمانی که مسیحیت در آن سرزمین رسمیت یافت آیین رسمی رومیان بود.
داد و ستد فرهنگی، اقتصادی و سیاسی میان ایران و روم تنها در جنگ نبود. فرهنگ چنان قدرتِ نفوذی دارد که حتی جنگ را نیز ابزاری برای حضور زندة خود در میان جوامع مستعد و مساعد می کند، چنانکه در این سامان کرد. با فروریختن دیوار رومِ مسیحی، ایرانیان مهاجر همراه سپاه سلجوقی بخشی از فرهنگ و زبان سرزمین همسایه را تشکیل دادند.
نسبت میان دو قدرت بزرگ جهان اسلام، یعنی ایران و عثمانی با یکدیگر و با دیگران از آن پس بخشی از تاریخ تأثیرگذار مشرق زمین است.
نمی خواهم به دوردستِ تاریخ بروم و در گذشته بمانم، نمی خواهم چشم بر واقعیتها ببندم و از رابطه یکسویه در فرهنگ و آیین و ادب در گذشتههای دور سخن بگویم. فرهنگ برآمده از داد و ستد و دیالوگ است، چنانکه زمینة تحقق آنها نیز هست. نشان این حقیقت در هر جا دشوار باشد در دایرة به هم پیوسته تمدّن این دو سرزمین بسیار آسان است. ایران و ترکیه از هم بسیار آموخته اند و بر هم بسیار تأثیر گذاشته اند، پس ما باید از این گذشته، درسی برای امروز بیاموزیم.
برای ما ایرانیان در دوران معاصر، ترکیه بخشی از «منزلگاه تجدّد» است. از زمامداریهای نوگرا تا تنظیمات جدید و از اندیشه های نوین سیاسی و فرهنگی و ادبی تا نهادهای جدید تمدنّی در عرصة آموزش و علوم و ارتباطات، ایران در دو سدة اخیرِ تاریخِ خویش، فارغ از تلاشها و تحرّکهای ایرانیان مهاجر یا مقیم در ترکیه نزیسته است.
هم نحوة مواجهه با دنیای متجدّد و هم موفقیت ها و عدم موفقیت ها در این رویایی با تجربه های مشابه و تأثیرگذار بر یکدیگر همراه بوده است.
در واقع پرسش اساسی که دو جامعة ایرانی و ترک با آن رو به رو بوده اند، چگونگی فهم مقولة تجدّد در حوزه های گوناگون اندیشه و سیاست و راهبردها و راهکارهای انتخاب شده از سوی عالمان، روشنفکران و سیاستمداران در عرصة عمل بوده و هست.
در نقد تاریخی خویش می توانیم از روی آوردن ناقص به غرب در عین غفلت از شرق و گسست ارتباطات درونی خویش سخن بگوییم. غرب، کمتر با نگاه به تمامی قوتها و ضعفهایش به کمال در دو جامعة ما مطرح شده است، یا رویة تمدّنی و علمی آن در محاق غفلت قرار گرفت و یا رویکرد استعماری و چیرگی طلبانهاش. در واقع غرب نه در صورتِ واقعی و با جوهر اصلی اش، که درصورت روایتی وارونه و کهنه در معرض قضاوت قرار گرفت و علاوه بر آن تجدّد کمتر در فرایند و چارچوب تاریخی و در اتصال با همة مبانی فرهنگی جامعه، از جمله دین معنا شد.
بر این دو نقیصه من می خواهم نقیصه دیگری بیفزایم که آن ناآگاهی از ظرفیتهای درونی و استغنا از آموختن از یکدیگر بوده است. جهان اسلام نمیتواند و نباید از جریانهای اندیشهای و سیاسی درون خویش کم اطلاع و نامرتبط باشد. تجددِ چند پاره در جهان اسلام سر از افراط و تفریط، به ویژه در وجوه ناسیونالیستی آن در می آورد. فقدان رویکردهای مشترک و بی بهرگی از گفتمانهای نوینِ دینی، سر از شیفتگی مطلق به غرب در سویی و امتناع مطلق در سوی دیگر در می آورد. حاصل این تشتّت فکری، ضعف بنیانهای استوار نظری و گرفتار شدن در نوعی سطحی اندیشی می شود که هم در صورتهای سنتگرایانة فکری و هم در قالبهای نوگرایانة دینی انعکاس می یابد.
پس می توان در این جمعِ اندیشمندانه بازهم دانشمندان، روشنفکران، هنرمندان، نویسندگان، سیاستمداران، برنامه ریزان، نهادهای مدنی و گروههای سیاسی دو کشور را دعوت به انجام گفت و گوهای جدّی و واقعی بر سر مسائلی کرد که بیش از دو سده است در دوجامعه دنبال می شود و نیز تلاش برای پاسخگویی به نیازها و مسائل دنیای مدرن، از منظر دین و فرهنگ و بهره گرفتن از ظرفیتهای معنوی، اخلاقی و اعتقادی آئین راهگشای اسلام برای تحقق خواستهای تاریخی ملتهای مسلمان.
من این نیاز را در سالهای اخیر تحت عنوان ضرورت «گفت و گوی تمدن ها» بسیار یادآور شده ام. اکنون میخواهم همین ضرورت را در قالب «اسلام، گفت و گوی تمدنها و مقتضیات سخن گفتن اندیشمندان در جهان امروز» به این جمع ارزنده نیز عرضه کنم.
1- فهم ایده گفت و گوی تمدن ها، از یکسو مشروط به فهم شرایطی است که در عرصة بین المللی آنرا مطلوب و شنیدنی ساخته است، از سوی دیگر نیازمند تدقیق در وجوه ادراکی و منطق درونی ایده مذکور است. غنابخشی و تداوم و اثرگذاری این ایده بدون ملاحظه این دو وجه ممکن نیست.
2- جهان در سه دهه اخیر دستخوش تحولات بنیادینی شده است. این تحولات هم چشم اندازهای مخاطره آمیز و هم افق های درخشان و امید بخشی را پیش چشم گشوده است. گستره و پیچیدگی این تحولات چندان است که گردهم آوردن این ابعاد متناقض، ذیل یک رویکردِ نظری امکان پذیر نبوده است. در چنین شرایطی با ظهور دو ایده متناقض جنگ تمدن ها از یکسو و گفت و گوی تمدن ها از سوی دیگر مواجهیم، دو ایده ای که بیانگر وجوه متناقض تحولات در عرصه بین الملل بوده اند.
تحولات جدید موجبات کاسته شدن نقش دولت- ملت ها در عرصه بین الملل را فراهم آورده است و متعاقب آن مرزهای منازعه در سطح جهان نیز پیچیده و متکثر شده است. تغییر مرزهای منازعه از سطح دولت- ملت ها به سطوح کلان تمدنی وجه مخاطره آمیزی از چشم انداز شرایط بین المللی است که صاحب تئوری جنگ تمدن ها به درستی بدان اشاره کرده است. این منازعات در عین حال با منازعات در سطوح خُردترِ قومی، مذهبی، زبانی و خونی نیز می تواند همراه شود.
اما در همین حال تحولات جدید امکانهای تازهای برای ظهور هویتهای ریشه دارترِ فرهنگی در مقابل هویتهای صِرفِ سیاسی و فضاهای تازهای برای اندیشهورزيِ آزاد و خالی از قیدها و تعصّبات و امکانهای تازه ای برای شناسایی خویش در پرتو شناسایی دیگران، و صورت های تازه و بدیعی از تبادل در عرصه جهانی را فراهم ساخته است. در چنین شرایطی ایدة گفت و گوی تمدن ها بهعنوان ایده راهبرديِ سامان دهنده به نیروها و استعدادهایی است که در این فضای جدید می توانند در خدمت بهبود وضعیت های انسانی به کار گرفته شوند.
تئوری جنگ تمدن ها با ترسیم تصویری از چشم اندازهای مخاطره آمیز این تحولات، زمینه های لازم را فراهم آورده است تا نظریه گفت و گوی تمدن ها بتواند توجهجهانی را، به ضرورت روی آوردن به سوی آن جلب کند. در چنین شرایطی ضروری است حوادث منازعه آمیز در سطح جهانی را در پرتو ایده جنگ تمدن ها مورد ملاحظه قرار دهیم و به پیامدهای وخامت بار آن برای بشریت تأکید کنیم و آنها را شواهد تازه ای برای ضرورت عملی و اخلاقی گفت و گوی میان تمدن ها به حساب آوریم. رویدادهایی که در پی حادثه یازدهم سپتامبر در آمریکا و رشد افراطی گری و تروریسم در بخش های دیگری از جهان به وجود آمد از این جمله اند. این حوادث به خوبی نطفه های شکل گیری جنگ مخاطره آمیز و غیر اخلاقی میان تمدن ها را بارز کرد و در عین حال اخلاقی ترین الگوهای کلامی و رفتاری را در سطح جهان در قالب ذخائر گفتمانی ایده گفت و گوی تمدن ها معطوف ساخت.
3- ایده گفت و گوی تمدن ها در عین حال مبتنی بر مبانی نظری خاصی است. مهمترین بنای سامان دهنده نظری آن، التزام به برابری طرفهای آن برای بودن و سخن گفتن در فضایی عاری از استیلای جزم های ناشی از سلطه است. این مفاهیم به نحو بنیادینی در هم تافتهاند و به هم وابستگی دارند. التزام به برابری، شرط لازم تأمین فضای عاری از سلطه است. اما در عین حال برابری، تفاوت بنیادینی با تساوی دارد. برابری به خلاف ایده تساوی، ملتزم به تفاوت میان طرفهای گفتگو است و در فضای گفتگو، این تفاوت خویشتن را یافته باشد.
4- در غرب، به رغم تیرگیهای عرصة قدرت آمادگی پذیرش این مبانی در سطوح فراوانی به وجود آمده است. پذیرش این وضعیت از سوی عنصر تأثیر گذار در تمدن غرب، و آمادگی برای گفتگو با سایر حوزه های تمدنی، این تمدن را در جهت تغییر از مسیر دوران دوم بنیاد گرایی که متکی بر خرد خاص است خارج ساخته است. در واقع تمدن غربی تاکنون دو دوره از بنیادگرایی را پشت سرگذاشته است: دوران دین مدارِ قرونِ وسطی که قرائت خاصی از دین قائمه و بنیاد اصليِ بنیاد گرایی غرب بود و دوران دوّم که قرائت خاصی از خرد، دائرمدار بنیادگرایی غربی بود. اینک بیش از هر زمان آمادگی داد و ستد چندسویه با دیگر حوزه های تمدنی در تمدن میان تمدن غرب دیده می شود.
5- از جمله تحولات مثبت دو سه دهه اخیر، فراهم کردن زمینههای عینی تحقق عناصر یاد شده است. تحولات جهانی بیش از هر زمان ضرورت پذیرش طرفهای جهانی به منزله طرفهای برابر، متنوع و ذیحق برای گفت و گو را پدید آورده است. این وضعیتِ تازه از یکسو به تحولات تکنولوژیک و اولویت وجوه نرم افزاری بر وجوه سخت افزاری، و تحولات نظری دهه های اخیر مربوط می شود و از سوی دیگر به تحولاتی معطوف است که عرصه سیاست بینالملل را از شرایط تک یا چند قطبيِ متکی بر زور جدا می کند. اینک به ویژه پس از حوادث یازدهم سپتامبر، بیش از هرزمان مفاهیم قدرت، امنیت، الگوهای اعمال قدرت و مقاومت صورت تازهای یافته و از اثربخشی معادلات متکی بر اعمال قدرت کاسته می شود.
6- نباید فراموش کرد که این وضعیت تازه، الزاماً به معنای حصول برابری برای همه طرفهای جهانی نیست وضع تازه به فرصتهای کم و بیش برابر بیشتر شباهت دارد. از این موقعیت موازنه تازهای در سطح جهانی حاصل خواهد شد که در آن عمق و گسترده فرهنگی و اندیشگی بیش از گذشته نقش آفرین خواهد بود. اما بدیهی است که نتیجة تجربه گفت و گوی میان حوزه های تمدنی، بر موازین تازه، سلسله مراتب تازه ای از قدرت فراهم خواهد شد که بیش از گذشته عمق و پایندگی دارد.
7- از مقدمات یاد شده می توان نتیجه گرفت که جهان اسلام را پس از جریان ظهور مدرنیته در قرون هجده و نوزده می توان در یک نقطه عطف تازه یافت. جهان اسلام و منابع غنی فرهنگی آن در سدهها و حتی دهههای گذشته منبع مهمی برای تأمین و جبران کاستیهای تمدن غرب بوده است. فلسفه، کلام، حقوق و حتی فقه اسلامی، در شرایط گوناگون، در جریان تبادلات طبیعی در سطح جهان مورد توجه قرار گرفتهاند، اگرچه در مجموع، جریان این مبادلات بیشتر یکسویه بوده و جهان اسلام به منزله طرف فروتر نقش پذیرندگی را ایفا کرد، اما به هر روی به نظر می رسد که اینک شرایط تازه نیازمند تمهیدات تازه است. تکیه بر داشتهها هیچ روی کفایت کننده و راضی کننده نیست.
8- احیای نقش خلاق و فعال جهان اسلام، علاوه بر مسلمانان یک مطلوب جهانی نیز به حساب می آید. اگر جهان اسلام به عنوان یکی از اصلی ترین حوزه های تمدنی بشر امروز فرصت نقش آفرینيِ مؤثر در این فرایند جهانی را نیابد، این به معنای عقیم ماندن این فرایند ارزشمند جهانی است.
9- پیش از این اشاره کردیم که تمدن غربی با پشت سر گذاشتن دو دوره از بنیادگرایی، بیشترین استعداد گفت و گو را یافته است. اما متأسفانه به نظر می رسد که جهان اسلام هنوز صُورِ دوگانه بنیادگرایی غربی در صور بنیادگراییهای دینی از یکسو و جنبشهای سکولار از سوی دیگر، دو سویة یک دور باطل و تخریب کننده را فراهم ساخته اند. دو سویه ای که بیش از هر چیز پوشش دهنده به یکدیگرند. بنیادگرایان دینی در صدد پوشاندن لباس سنت بر اندام جهان جدیدند و قادر به درک مناسبات تازه ای که به لحاظ وجود شناختی وضعیت های بشری را دگرگون ساخته نیستند. این بنیادگرایی توجیه کننده جریانهای فکری است که اصولاً دین را به عنوان مهمترین قائمه تمدنی جهان اسلام از صحنه عمومی بیرون می کند و بدیلی برای خلاء فرهنگی و فکری که می آفریند در آستین ندارد.
10- احیای حق سخن گفتن جهانِ اسلام پیشاپیش مستلزم سخن داشتن است. نهایی ترین عامل تولید سخن، مولّدان و متفکران و خلاقیتهای ذهنی آنان هستند. تولید سخن پیشاپیش مستلزم دگرگونیهای بنیادین در پاردایمهایی است که متفکران ما در آن زیست می کنند. سنتگرایان دینی، که اسلام را به منزلة یک منظومة خودبسنده و مستقل از موقعیت و تجربههای زیسته مسلمانان مورد توجه قرار می دهند و قادر به وضعیت متفاوتی نیستند که زندگی متفاوت در آن تجربه می شود، راه به بنیادگرایی دینی می برند و زمینه ساز جدالهای خونین و بی فرجام می شوند. از سوی دیگر روشنفکران گسسته از دین و متکی بر خرد مدرن، سنت و فرهنگ و میراث جمعی را یکسره بی وجه می کنند. تولید سخن نیازمند پارادایم میانه ای است که از تجربه زیست مدرن، افقی برای رویارویی با افق ویژه سنت و میراث دینی فراهم آورد و بیش از هر چیز امکان دیالوگ و گفت و گو با سنت را فراهم سازد. گفت و گویی که هم باروری سنت و هم معناداری زندگی مدرن را فراهم می آورد. گفت و گو از افق مدرن با سنت، تنها راه گشودن امکان تولید معنای بالنده است. همین معانی بالنده امکان سخن گفتن با یکدیگر و غنی سازی فرهنگ اسلامی را فراهم می سازد و توشه کافی برای سخن گفتن در جهان جدید را به دست می دهد. امیدوارم که این ضرورتها ما و شما را در جوار یکدیگر تواناتر از پیش برای پاسخ گفتن به پرسشهای پیش رو کند.
ان شاء الله چنین باد.
در شرايطى كه حضور سوريه در لبنان و ادامه نفوذ سوريه در لبنان از مباحث مهم سياسى -امنيتى لبنان است حزب الله با ربودن سربازان اسرائيلى موقعيت خود را ارتقا داده است. ربودن سربازان اسرائيلى ضمن روحيه دادن به هواداران حزب الله قدرت چانه زنى اين حزب مسلح را در منطقه افزايش مى دهد. قطعنامه ۱۵۵۹ سازمان ملل علاوه بر خروج سوريه از لبنان خواستار خلع سلاح حزب الله است. هر چند روند سياسى لبنان در شرايطى كه حزب الله دو وزير كابينه و ۱۴ صندلى پارلمان را به خود اختصاص داده است به سمت و سويى پيش مى رود كه حزب الله نهايتاً بايد به روند استحاله تن دهد، قوام يافتن اين استحاله در شرايطى كه حزب الله هرچند يكبار شاخه نظامى امنيتى خود را نيز به رخ مخالفان مى كشد عاملى است كه موازنه قوا را در لبنان به نفع اين جريان بيشتر متمايل مى كند. طى روزهاى آتى حملات وحشيانه اسرائيل به جنوب لبنان و اخبار مربوط به مذاكرات مبادله و آزادسازى سربازان اسرائيلى حزب الله را در صدر اخبار قرار مى دهد و مجموع عوامل فوق براى حزب الله بسيار ذى قيمت خواهد بود. در شرايطى كه حزب الله موفق به آزادى تعدادى از زندانيان حزب الله از بند اسرائيل شود دست به اقدامى زده است كه بى ترديد ستايش افكار عمومى لبنان را به دنبال خواهد داشت. از سويى اقدام همزمان حماس و حزب الله، اسرائيل را در مخمصه اى بين المللى دچار كرده است. درصورتى كه اسرائيل براساس تاكتيكى كه همواره از آن پيروى مى كرده، با عمليات نظامى گسترده براى آزادى شهروندانش اقدام نكند با فشار افكار عمومى و اعتراض رده هاى مختلف پرسنل نظامى مواجه مى شود و در صورتى كه سركوب فلسطينى ها و حزب الله را در دو جبهه پيگيرى كند انتقادهاى گسترده را متوجه خود كرده است.خبر ربوده شدن دو سرباز اسرائيلى همزمان باخبر مربوط به اصابت يك بمب نيم تنى به منزل نبيل ابوسليمه مخابره شد. ابوسليمه و همسرش به همراه پنج فرزند خردسال از ۵ تا ۱۷ سال در يك بمباران كشته شدند. اسرائيلى ها اعلام كردند كه هدف از حمله شكار دشمن شماره يك عملياتى اسرائيل يعنى محمد ضيف بوده است. منابع حماس كشته شدن طراح حملات انتحارى خود را تكذيب كرده است، اما افكار عمومى كشته شدن همزمان ۹ عضو يك خانواده را با نفرت پيگيرى كرد. ابوسليمه در شرايطى كشته شد كه حملات اسرائيل از دو هفته پيش با هدف قرار دادن تنها نيروگاه برق غزه آغاز شد و هنوز ادامه دارد. نخست وزير اسرائيل معتقد است برخى ها قصد كرده اند مقاومت اعصاب ما را امتحان كنند. هرچند حزب الله بازى خود را برعهده دارد و برآيند بازى حزب الله در چارچوب هاى نظامى امنيتى لبنان و اسرائيل مورد ارزيابى قرار مى گيرد، آنچه در غزه مى گذرد تا حدودى متفاوت است. حملات سنگين اسرائيل ضمن اينكه آثار ارتعاش اعصاب اسرائيلى هاست احتمالاً ممكن است به تحولى اساسى در بين بافت حاميان حماس منجر شود. بى ترديد تجربه چهارماهه تشكيل دولت براى حماس، اين جنبش مقاومت را به تدريج به سمت و سوى كنار آمدن با واقعيات اهرم هاى اجرايى مرتبط با اداره نيازهاى يك جامعه درگير نزديك كرد. ادامه حملات و فشارها احتمالاً فاصله حماس را با واقعيات عينى تر نزديك خواهد كرد. بسيارى از فلسطينى ها با راى به حماس آزمودن تجربه اى جديد و جدا از پيرمردان ناكاراى فتح را اتخاذ كردند. ويران شدن بقيه آن چيزهايى كه در غزه هنوز ويران نشده است ممكن است به تجديدنظر فلسطينى ها در راى به حماس منجر شود. تجربه نو فلسطينى ها قطعاً بايد به گشايش شرايط جديدى منجر مى شد. باز نشدن درهاى جديد و بسته شدن درهاى بيشتر عاملى است كه ممكن است ادامه شرايط را به نفع حماس رقم نزند. بايد ديد معامله حماس بر سر آزادى سرباز اسرائيلى به كجا مى انجامد. بايد ناظر معامله حزب الله نيز بود كه هدف از گروگان گيرى را صرفاً آزادى زندانيانش اعلام كرده است. در هر حال آنچه مسلم است اين است كه موازنه امنيتى در منطقه خاورميانه از يك شب تا صبح دچار نوسان شود و كسى مسئوليت آن را برعهده نمى گيرد.
http://www.sharghnewspaper.com/850422/html/index.htm
ايسنا: تا ١٠ سال آينده بيش از ١٠٠ ميليارد دلار در ابوظبی- پايتخت امارات متحدهء عربی-سرمايهگذاری خواهد شد. طبق آمارهای مربوط به سرمايهگذاریهای انجام شده در سال گذشته و امسال در شهر ابوظبی و پروژههای در دست اجرا تا ١٠ سال آينده، مجموع سرمايهگذاریهايی كه در اين شهر صورت خواهد گرفت از مرز ١٠٠ ميليارد دلار خواهد گذشت.
همچنين اكثر سرمايهگذاریها در پروژههای زيربنايی، نفت وگاز، گردشگری و تفريحی خواهد بود. ابوظبی با دبی در رقابتی تنگاتنگ است، اين درحالی است كه هجوم سرمايهگذاران خارجی و داخلی به دبی بيش از ابوظبی است. به گزارش روزنامهء الخليج، در ١٨ ماه گذشته بيش از ٢٧٧ ميليارد دلار در كشورهای حوزهء خليج فارس سرمايهگذاری شده است اين درحالی است كه با افزايش جهانی قيمت نفت هم بر ميزان اين سرمايهگذاریها افزوده خواهد شد.
مهران قاسمي
دو روز سرنوشت ساز
زندگي حافظ اسد تحت تاثير دو تاريخ قرار گرفته است: شش اكتبر و ده ژوئن. حافظ اسد متولد شش ژوئن بود و در همين زمان بود كه او و انورسادات در سال 1973 اسرائيل را به چالش كشيدند. سادات رقيب سياسي اسد و مردي كه همواره به خيانت متهم ميشد هم در سال 1981 در چنين روزي به »مكافات« اعمال خود رسيد. دهم ژوئن اما روزي بود كه اسد به عنوان وزيردفاع سوريه در سال 1967 عملا بلنديهاي جولان را به اسرائيل واگذار كرد، اين شكست كه تلخترين حادثه عمر اسد بود، اما نتوانست مانع ترقي و پيشرفت او شود. اسد در نهايت در دهم ژوئن سي و سه سال بعد، درگذشت.
حافظ اسد يا آنگونه كه تا پيش از رسيدن به قدرت خوانده ميشد »حافظ الوحش« در خانوادهاي علوي در منطقه ساحلي لاذقيه، در سال 1930 متولد شد. او فرزند خانوادهاي روستايي با درآمدي پايين بود.
حافظ اسد پس از ورود به نيروي هوايي و گذراندن دوران آموزشي بهعنوان خلبان هواپيماي جنگي به تدريج خود را وارد ساختار سياسي ميكرد كه فضاي بسته آن زمان سوريه معمولا به دشواري امكان ورود به آن را فراهم ميكرد. اسد در كودتاي سال 1966 كه دولت وقت سوريه را سرنگون كرده و سياستمداران علوي را به قدرت رساند،نقشي ويژه ايفا كرد. اسد پس از پيروزي در كودتا به صورت منظم رقباي سياسي خود را از صحنه حذف كرد. هوشياري وي باعث شد تا حتي رويدادهايي چون از دست دادن بلنديهاي جولان و واگذاري منطقه به اسرائيل در ژوئن 1967 و يا حتي شكست خوردن دخالت سوريه در نزاع ميان دولت اردن و سازمان آزاديبخش فلسطين در سپتامبر 1970 هم مانع پيشرفت او نشود. حافظ اسد كه در آن زمان وزير دفاع سوريه بود، در عمل ميبايست مقصر و يا حداقل مسوول هر دو رويداد تلقي ميشد، اما او نهتنها با هوشياري موفق شد تا خود را نجات دهد، بلكه تنها دو ماه پس از حادؤه سپتامبر 1970، با جهش ناگهاني تبديل به سياستمدار ارشد سوريه شد. اسد پس از رسيدن به قدرت به تبليغ ايدئولوژي حزب بعث پرداخت. مطابق باورهاي اين حزب، وضعيت مطلوب، شكلگيري اتحادي سكولار از اعراب در سرتاسر خاورميانه، تحت رهبري گروهي كوچك از نخبگان بود و بديهي بود كه اسد معتقد بود رياست و هدايت اين جمع هم نبايد برعهده كسي جز شخا وي واگذار شود. اسد پس از به قدرت رسيدن، با تجربهاي كه در هدايت كودتا داشت، به سرعت نيروهاي امنيتي و نظامي را باز سازماندهي كرده و فعاليت مخالفان خود را در داخل و يا خارج از مرزها بهشدت محدود كرده و تحت كنترل قرار داد. وي پس از گذار از دوران بازسازي دولت، به همراه مصر ناصري و بعثيهاي عراق در جستوجوي همراستايي با اتحاد جماهير شوروي برآمد. وي در عين حال كه همواره از كمكهاي شوروي برخوردار ميشد، اما با هوشياري ذاتي خود مانع آن شد كه حكومت و كشورش همانند كشورهاي بلوك شرق، دست نشانده و مطيع مسكو شوند. اسد موفق شد تا استقلال دولت و كشورش را حفظ كرده و همزمان انبوه كمكها را نيز از مسكو روانه دمشق كند.
پيروزي و خيانت
اسد به ندرت اشتباه ميكرد. وي حداقل در برآوردهاي خود از روند اوضاع به شدت هوشيار بود و در پناه اين هوشياري بود كه به سرعت دريافت اهداف بزرگ وي بدون همراهي متحدين همپيمان و راسخ قابل تحقق نيست. وي در اين دوران سعي داشت تا خود را به قدرتهاي بزرگ نزديك كند. مهم نبود كه اين قدرتها تا چه حد به نزديكي سوريه نياز داشتند، بلكه مهم اين بود كه سوريه تا چه حد از اين نزديكي براي تحقق اهداف خود بهره ميبرد!
اسد با چنين رويكردي بود كه در حمله ناگهاني 6 اكتبر 1973 به اسرائيل، در كنار انور سادات قرار گرفت. حمله سوريه و مصر به اسرائيل، جهان را به حيرت واداشته بود. شكست در اين جنگ چيزي بود كه هرگز در مخيله اسد نميگنجيد. او تنها در آستانه فاجعهاي نظامي بود كه دريافت تا چه حد ميان اهداف او و انور سادات، سياستمدار مصري، در شروع و تعقيب جنگ فاصله است. سادات از اين جنگ براي »تعويض حامي« استفاده كرده بود و اكنون خواهان برقراري روابطي استراتژيك و تشكيل ائتلافي نوين با واشنگتن بود. سفرهاي متعدد كسينجر و مذاكرات ميان سادات و او در نهايت به برقراري اين ائتلاف منتهي شد. اسد هم البته در اين ميان بارها با پيشنهادات وزير خارجه آمريكا مواجه شد. كيسينجر به او پيشنهاد كرده بود تا در ازاي حمايتهاي بيحد و حصر آمريكا مسيري را انتخاب كند كه به برقراري روابط ديپلماتيك با اسرائيل و كنارگذاشتن خصومت منتهي ميشد. اسد اما حاضر به پذيرش اين موضوع نشد.
رهبر سوريه پس از تجربه تلخ 1973، نهتنها هرگز سادات را نبخشيد، بلكه با مستحكمتر كردن رابطه خود با اتحاد جماهير شوروي عملا در مسيري كاملا مخالف مصر قرار گرفت. سوريه در اين دوران تحت رهبري اسد به شدت سرگرم شكلدهي به »جبهه متحد عربي« بود. هدف از تشكيل اين جبهه علاوه بر مقابله با اسرائيل، مهار مصر بود. مصر با نزديكي به اسرائيل، عملا صفوف تا آن زمان ناگسسته اعراب در برابر رژيم صهيونيستي را دچار شكافي جدي كرده بود.
در سال 1977 و با به قدرت رسيدن جيمي كارتر در واشنگتن، بهنظر ميرسيد كه اسد مزد استقامت خود در برابر پيشنهادات سابق آمريكا را بالاخره گرفته است. كارتر با طرح موسوم به »ديدگاه جامع«، قصد داشت تا معاملهاي بزرگ را با كشورهاي بزرگ عرب و بهطور خاص شكل دهد. هدف از اين معامله بزرگ پايان دادن به نزاع اعراب - اسرائيل بود. اسد چندان از اين ايده بدش نميآمد، چرا كه علاوه بر آنكه امكان ابتكار عمل ديپلماتيك را به وي ميداد، سوريه را تبديل به بازيگري در تعاملات منطقه ميكرد. اگر مدتي پيش مصر رهبري جبهه عربي را در دست داشت، اكنون اما اين سوريه بود كه با هدايت اين جبهه بايد طرف مذاكره قرار ميگرفت.
مصريها هم اما در اين ميان بيكار ننشستند. اقدام سادات و بگين در سال 1978 براي برقراري صلح، بدون هماهنگي ايالات متحده انجام شد. اين عمل باعث شد تا طرح كارتر براي معامله بزرگ عملا ناكام مانده و اسد هم در اين ميان رودست بخورد. ترور سادات در سال 1981 و موج مخالفتهاي مردمي در مصر با اين صلح هم باعث نشد تا سياستمداران بعدي راهي ديگر در پيش بگيرند. مصر هرگز حاضر نشد تا برچسب »اتحاد اعراب« را بر پيشاني خود بچسباند.
حافظ اسد اما حتي پس از مرگ سادات همچنان با روح او در جنگ بود. سياستمدار سوري به دنبال آن بود كه به جهانيان و يا حداقل جهان عرب اؤبات كند كه بدون ديدارها، گفتوگوها و آغوش گشوده سادات بر روي صهيونيستها،امكان جبران شكست 1967 وجود داشت. از نگاه اسد خيانت سادات چه در زمان جنگ و چه برقراري رابطه و صلح با اسرائيل هرگز بخشودني نبود.
بحران 84-1981
اسد در ابتداي برافروخته شدن آتش درگيري فرقهاي در لبنان، با حمايت از مسيحيان، آنها را در برابر دروزيها، شيعيان و حتي فلسطينيان طرفدار عرفات حمايت كرد، اما زماني كه احساس كرد كفه ترازوي قدرت به سمت آنها سنگيني ميكند، وزن سياسي و شايد نظامي سوريه را به سوي ديگر درگيري كشاند تا ضمن ممانعت از پيروزي مسيحيان عملا درگيريهاي لبنان بدون طرف پيروز پايان گيرد.
دخالت مستقيم نظامي سوريه در لبنان در سال 1975، عملا با مخالفت اسرائيل و ايالات متحده روبهرو نشد. واشينگتن و تلآويو اميدوار بودند كه اسد بتواند نفوذ فزاينده سازمان آزاديبخش فلسطين تحت رهبري عرفات را محدود كند. عرفات و مبارزان فلسطيني از درون خاك لبنان تجهيز شده و با عبور از مرزهاي شمالي اراضي اشغالي، به اهداف اسرائيل حمله ميكردند. اسد اما در عمل حاضر به اجراي طرحهاي آمريكا نبود. سياستمدار سوري با هوشياري از رويارويي با ساف روي گرداند و بدين ترتيب اميدهاي آمريكا و اسرائيل نقش بر آب شد. بگين نخست وزير وقت اسرائيل و آريل شارون، وزير دفاع جاهطلب او، پس از اين ناكامي درصدد تغيير نقشه سياسي لبنان برآمدند. سوريه اما در اين ميان مانع بزرگي محسوب ميشد و اسرائيل بدون مواجه نظامي با سوريه امكان تعقيب هدف خود را نداشت. حاصل اين وضعيت پيچيده آغاز درگيري و جنگ لبنان در ژوئن 1982 بود.
شايد از همان لحظات بايد دريافته مي شد كه روزهاي سختي فراروي آمريكا قرار خواهد گرفت. اسد اما به فرصتهاي آتي ميانديشد. شايد امروز شكستخورده و غافلگير شده بود،اما فردا روز ديگري بود.
اسد در جريان جنگ لبنان مرتكب هيچ اشتباهي نشد. سوريه به سرعت انبوه تسليحات مورد نياز خود را از شوروي خشمگين دريافت كرد. حضور تفنگداران دريايي آمريكا در بيروت تحت لواي نيروهاي چند مليتي خشم مسكو را شعلهورتر كرده بود. اسد در ابتدا ترجيح داد تا مخالفان لبناني خود را بر سر جاي بنشاند. در ميانه جنگ لبنان و درگيريهاي فرقهاي بود كه سفارت آمريكا منفجر شد و اندكي بعد مقر تفنگداران آمريكايي هم به سرنوشت مشابهي دچار شد. اين دو حادؤه قريب به 250 كشته به جاي گذاشت. اسد به درستي به اين نتيجه رسيده بود كه واشينگتن هرگز به خاطر لبنان با سوريه وارد جنگ نخواهد شد. او با اين برداشت با مذاكرات لبنان - اسرائيل تحت نظارت آمريكا مخالفت ميكرد.در سال 1984، آمريكاييها از لبنان خارج شده بودند، مذاكرات لبنان - اسرائيل نفي شده بود و اسرائيليها محدوده امنيتي كوچكي را در جنوب لبنان در اختيار داشتند. اسد ميتوانست به راحتي به مبارزان براي حملات چريكي به نظاميان اسرائيلي مستقر در منطقه كمك كند. اما آنچه كه بيش از هر چيز اهميت داشت، اين بود كه سوريه قدرت بلامنازع حاضر در لبنان بود. توافق طائف در سال 1987 هم مهر تاييدي بر اين امر بود.
كودتاي نافرجام
اسد در دوران حضور در منصب رياست جمهوري سوريه چندان از رقابتهاي سياسي احساس نگراني نميكرد. تسلط وي بر ارتش و فرماندهان آن نيز، خيالش را از هر نوع كودتا راحت ميكرد. با اين وجود در سال 1983، رئيسجمهوري از نقطهاي مورد تهديد قرار گرفت كه هرگز انتظار نداشت.
حمله قلبي شديد اسد در اين سال باعث شد تا رفعت، برادر او كه كنترل نيروهاي ويژه رياست جمهوري را نيز در اختيار داشت،درصدد كودتا برآيد. تلاش رفعت براي قبضه كردن قدرت و به حاشيه راندن اسد به وضوح قابل درك بود. رهبر سوريه اما با خوششانسي و به صورتي معجزهآسا بهبود يافته و پيش از آنكه رفعت فرصت اجراي طرح خود را پيدا كند از بستر بيماري برخاست. رفعت در مقابل خيانت خود به خارج از كشور تبعيد شد.
تعويض اسب
قدرت سوريه، اما با وقوع رويدادي كه فراتر از كنترل حافظ اسد قرار داشت، تنزل يافت. گورباچف رئيسجمهوري شوروي علاوه بر درخواست سوريه براي تامين نيازهاي تسليحاتي اين كشور، سياست خارجي خود را بر مبناي نزديكي و برقراري روابط استراتژيك با اسرائيل استوار كرده بود. از سوي ديگر در اين زمان قدرت شوروي نيز رو به زوال ميرفت. سوريه اما در واكنش به اين رويداد چه بايد ميكرد*
اسد كه دريافته بود امكان تكيه بر شوروي وجود ندارد، با هوشياري به مصر نزديك شد. نزديكي به مصر ميتوانست موقعيت سوريه را تقويت كند. قاهره نيز بدين ترتيب بار ديگر حضور فعال خود در اتحاديه عرب را از سر گرفت. نزديكي به قاهره تا حدي امنيت منطقهاي سوريه را نيز تضمين ميكرد.
اسد به هرحال براي گذر از بحران به تدريج به سمت دولتهاي عرب نزديك به آمريكا متمايل شد تا بدين ترتيب بتواند نيازهاي خود را برطرف كند. اوج چنين روندي را ميتوان در جنگ نخست خليجفارس مشاهده كرد.
اسد همواره از صدام و عراق تحت كنترل صدام نفرت داشت. رژيم بعث عراق، تنها رژيم بعثي حاكمي بود كه علاوه بر اينكه در مقايسه با رژيم بعثي سوريه قدرتمندتر بود، به همان ميزان هم جاهطلب بود. اسد عليرغم ايدئولوژي پان عرب خود، در جريان جنگ عراق - ايران حاضر نشد در كنار عراق قرار گيرد بلكه حتي در نقطه مقابل بر ميزان نزديكي خود با ايران افزود، اين امر ميتواند به وضوح نشان دهنده تلقي اسد از رژيم بعث عراق باشد. ايران و سوريه در آن زمان دو هدف مشترك داشتند: سرنگوني صدام و ضربهزدن به اسرائيل در جنوب لبنان.
حمله جنونآميز صدام به كويت در ابتداي دهه 90، فرصتي استثنايي را در اختيار اسد قرار داد تا از اسب در حال مرگ شوروي به پايين جسته و بر اسب توانمندتر آمريكا سوار شود! سوريه با پيوستن به ائتلاف بينالمللي تحت رهبري ايالات متحده كه براي عقب راندن عراق شكل گرفته بود، راهي براي نزديكي به واشينگتن و شيوخ عرب حاشيه خليج فارس يافته بود. اسد بار ديگر با هوشياري آمريكاييها را به اين باور رساند كه سوريه تا چه حد ميتواند در قبول طرح آمريكا براي صلح اعراب و اسرائيل در جهان عرب تاؤيرگذار باشد. رئيس جمهوري سوريه كاملا حق داشت كه شكلگيري كنفرانس صلح مادريد در سپتامبر 1991 را بدون تلاش خود غيرممكن بداند.
آغاز مذاكره
ده سال پس از مرگ سادات، اسد حاضر شد در مذاكرات مستقيم اعراب - اسرائيل تحت هدايت واشينگتن حاضر شود. اسد اما قصد نداشت معاملهاي با اسرائيل انجام دهد. او روشي تدريجي را برگزيده بود و قصد داشت تا در ازاي ندادن امتياز تا حد امكان امتياز كسب كند و اگر هم اين تاكتيك غيرممكن مينمود با دادن حداقل امتيازات، حداكثر دستاوردها را براي خود كسب كند. او در اين دوران با استفاده از ميانجيگري آمريكاييها هرگاه احساس ميكرد مذاكرات به نفع او پيش نميرود، روند را قطع كرده و سپس با اصرار آمريكاييها، با درخواست امتياز بار ديگر به ميز مذاكره بازميگشت. او هرگز حاضر نبود از موضع ضعف مذاكره كند و ميخواست با استفاده از ناتواني اسرائيل در برخورد با ناآراميهاي مرز لبنان، حداكثر امتياز را بگيرد.
ايالات متحده و اسرائيل به شدت مشتاق مذاكره با سوريه بودند. سوريه نه تنها آخرين خاكريز مذاكرات صلح محسوب ميشد بلكه عملا خطرناكترين همسايه اسرائيل بود. توان موشكي، انبوه تانكها و توپخانه دوربرد اسد ميتوانست تهديدي جدي براي اسرائيل باشد. مذاكره با اسد اما چندان ساده نبود. اگر او به عنوان »كليد صلح« تلقي ميشد، بهايي بسيار بالا را براي مذاكره طلب مي كرد و اگر نقش وي مورد توجه قرار نميگرفت، حاضر به شركت در مذاكره نبود. اسد بيش از هرچيز خواهان شناسايي نقش خود به عنوان »رهبر اعراب« و »صلح ساز« بود. او بدين ترتيب ميتوانست با حمايت آمريكا بررقباي خود بويژه عرفات فشار مضاعفي را اعمال كند، و خود را به عنوان تعيين كننده سرنوشت منازعه اعراب تثبيت كند.
اسد وجهه مورد نياز خود را دريافت كرد، تمايل روساي جمهوري آمريكا و وزراي خارجه اين كشور به مذاكرات متعدد با او باعث شد تا حتي اسرائيليها هم به او به عنوان »كليد صلح« توجه كنند. اسد اما همزمان ترجيح ميداد بازي خود را ادامه دهد. او از »تصميمي استراتژيك براي صلح« و »صلح شجاعانه« سخن ميگفت، اما در عمل حاضر به هيچ ريسكي نبود. او حتي حاضر نبود جا پاي سادات بگذارد. اسد خواستههاي خود را علاوه بر به رسميت شناختن مرزهاي كشورش، بازگشت بلنديهاي جولان )خط مرزي4 ژوئن 1967( تعريف كرده بود. بدين ترتيب سوريه بخش اعظم منابع آب اسرائيل، درياي جليليه را در اختيار ميگرفت.
اسرائيليها به هرترتيب حاضر به عقب نشيني از جولان شده بودند. قرار بود اين عقبنشيني در سه سال صورت گيرد. اسد هرچند نارضايتي خود را با اين عبارت كه »آنها در شش روز اين منطقه را تصرف كردند، حالا چرا براي تخليه آن سه سال مهلت ميخواهند*« نشان داد، اما در نهايت اين امر را پذيرفت. در ميانه اين معامله بزرگ و يك طرفه بود كه عرفات، رهبر ساف، كه گويي جايگاه خود را از دست رفته ميديد حاضر به انعقاد قرارداد »اسلو« شد. رغبت ناگهاني عرفات به صلح، اسرائيل را در تصميم خود مردد كرد. رابين پس از اسلو، خطاب به كريستوفر، وزير وقت آمريكا گفت: »سوريه بايد آشكار كند كه در ازاي جولان، چه امتيازي به اسرائيل ميدهد*«. صهيونيستها حالا از موضعي برتر خواهان امتياز بودند.
اقدام عرفات كه بسياري از آن به عنوان »خيانت به سوريه« ياد ميكردند و متعاقب آن قرارداد صلح ملك حسين در سال 1994، عملا كنترل جبهه اعراب را از دست سوريه خارج كرد. اسد نيز عملا ديگر رهبر ائتلاف اعراب محسوب نميشد و اين امر براي او كه ميخواست »نفر اول« باشد گران بود. او اكنون پس از عرفات و ملك حسين، نفر سوم محسوب ميشد!
انتظار براي شكست سازش
اسد معتقد بود كه فلسطينيان و ساف براي احقاق حقوق خود بايد به سوريه تكيه ميكردند. او پس از قرارداد اسلو تقريبا مطمئن بود كه اين قرارداد به زودي متلاشي خواهد شد و اين بار سوريه با نقشي به مراتب بزرگتر بار ديگر به كانون توجهات باز ميگردد. قتل رابين و ناتواني دولت شيمون پرز در تامين امنيت عملا باعث اؤبات نظر اسد شد. هرچند در اين دوران حملات مبارزان فلسطيني، كه اسرائيل آنها را تحت نفوذ سوريه تلقي ميكرد، باعث شد مقامات صهيونيست حاضر به مذاكره با اسد نباشند.
نقطه عطف
برگ برنده فلسطين از دست اسد خارج شده بود و دوران كلينتون هم رو به پايان بود. وضعيت سلامتي اسد هم هنگامي كه در مراسم مرگ ملك حسين شركت كرد، به وضوح نشان ميداد كه بايد به دوران پس از او انديشيد.
ايهود باراك، همفكر رابين در ماه مي 1999 به قدرت رسيد.او وعده داده بود تا صلح را در هر دو جبهه فلسطين و سوريه تعقيب كند و به عنوان بخشي از توافق با سوريه از لبنان عقبنشيني كند. اسد از رويكرد باراك خشنود بود و بدين ترتيب در دسامبر همان سال در برابر حيرت ناظرين، وزير خارجه سوريه عازم »شفرد تاون« شد. باراك و كلينتون هر دو به ستايش رهبري سوريه پرداختند. موضع سوريه در مذاكرات نسبت به گذشته تغيير نكرده بود. بدين ترتيب هنگامي كه مشخا شد باراك برخلاف رابين اندوختهاي براي مذاكره به همراه نياورده، سوريه مذاكرات را متوقف كرد. در 27 مارس 2000، كلينتون پيشنهاد نهايي باراك را به اسد در ژنو ارائه كرد. اسرائيل حاضر بود برخي از اراضي نزديك درياي جليليه را به سوريه بدهد. اين امر هرچند به معناي تحقق مرزهاي 4 ژوئن نبود اما بالاخره به سوريه امكان ميداد تا افكار عمومي خود را نسبت به دستاوردهايش توجيه كند. اسد اما در ميانه مذاكرات به كلينتون خاطرنشان كرد كه تحت هيچ شرايطي حاضر به چشمپوشي از بلنديهاي جولان نيست. وي همچنين خواستار بازگشت تمامي اراضي پيرامون دريا به صورت غير مشروط شد. ديدار و مذاكره بدين ترتيب به پايان رسيد.
اسد چه ميخواست*
رفتار اسد در ديدار با كلينتون تعابير مختلفي دربرداشت، آيا او خواهان امتيازات بيشتري از باراك بود يا فقط خواهان به هم خوردن مذاكرات بود* برخي معتقدند كه اسد همواره در اين هراس بود كه هرنوع صلح با اسرائيل جايگاهي را از رهبر اعراب به شاهزاده علوي تقليل دهد. اسد شايد در ژنو اقدامي استراتژيك انجام نداد اما از مردي كه در تمام دوران حكومت خود حاضر به مذاكره برابر نبوده و همواره خواهان آن بود كه اؤبات كند در قياس با سادات و ملك حسين دستاوردي فراتر براي ملت عرب داشته است، انتظاري جز اين نميرفت. او بايد بيش از دو رقيب تاريخي خود به دست ميآورد، در غيراينصورت ترجيح ميداد هر مذاكرهاي را نفي كند.
مرگ اسد
در ده ژوئن، اسد هنگامي كه سرگرم گفتوگو با اميل لحود، رئيسجمهور لبنان در مورد مسائل ميان دوكشور بود، ناگهان براؤر حمله قلبي درگذشت. لحود ميگويد آخرين جملات اسد را به خاطر دارد »سرنوشت و تقديرما، ساختن آيندهاي بهتر براي ملتهايمان است«. حافظ اسد با گفتن اين جمله، كه فارغ از هر نوع قضاوت در مورد عملكرد سياسي وي، ميتوان آن را برخاسته از قلب وي دانست، با جهان وداع كرد. در مورد اسد، مردي كه برخلاف همتايان عرب خود نه علاقهاي به زنان داشت و نه لباس و خوراك و تشريفات او را فريفته خود ميكرد، تنها يك انتقاد جدي وجود دارد. »او هميشه دير ميرسيد«. اسد سال 1974 دير رسيد و سادات پيش از او در واشينگتن صلحي را منعقد كرده بود. در سال 1978 هم سادات پيش از او به بيتالمقدس رسيده بود و جايگاه او را اشغال كرده بود. در سال 1993 هم عرفات از او سبقت گرفته و پيش از او خود را به اسلو رساند و توافق را به نام خود ؤبت كرد. در نهايت در ژوئن 2000 هم اسد دير رسيد. مرگ پيش از او رسيده بود.
انتهاي خبر//روزنامه اعتماد ملی//www.roozna.com
|
سعيد آقاعليخانى
• سير يك تحول آنچه اين روزها دوباره نام قذافى را بر سر زبان ها انداخته است، بازگشايى مجدد سفارت آمريكا در طرابلس پايتخت اين كشور است. اين اقدام در كنار حذف نام ليبى از فهرست كشورهاى حامى تروريست و به تبع آن محور شرارت، تحول شگرفى محسوب مى شد. اين تحولات نتيجه چرخش ۱۸۰ درجه اى فردى است كه طى ۲۵ سال گذشته خود را دشمن شماره يك امپرياليسم آمريكا مى دانسته است و اكنون شتاب روزافزونى براى نزديكى بيشتر به «جرثومه» ديروز و «هم پيمان قدرتمند» امروز دارد. به طور خلاصه مى توان روند تاريخى اين تحول را از زمان قطع ارتباط ليبى با آمريكا تا وضعيت كنونى به شكل زير نشان داد: ۱۹۸۰: آمريكا رابطه ديپلماتيك خود را با ليبى قطع كرد. ۱۹۸۶: آمريكا، ليبى را مظنون شماره يك انفجار در«رستوران ليلى» برلين دانست. در اين انفجار يك تفنگدار آمريكايى كشته شده بود. ۱۹۸۶: حمله جنگنده هاى آمريكايى به منزل مسكونى رهبر ليبى در طرابلس و بن غازى كه منجر به كشته شدن يكى از دختران قذافى شد. ۱۹۸۸: آمريكا، ليبى را به انفجار هواپيماى آمريكايى «پان آمريكن» متهم كرد. انفجار اين هواپيما بر فراز شهر لاكربى اسكاتلند به كشته شدن ۲۷۰ تن - كه بيشتر آنان آمريكايى بودند - منجر شد. ۱۹۹۹: ليبى با تحويل دو تن از شهروندان اين كشور به دادگاهى در اسكاتلند موافقت كرد. اين دو مظنون به دخالت در حادثه لاكربى متهم بودند. ۲۰۰۱: آمريكا و انگليس با وعده رفع مجازات هاى شوراى امنيت عليه ليبى- به اتهام حمايت از تروريسم - تلاش هايى را براى تحت فشار گذاشتن اين كشور و وادار كردن آن به تسليم در برابر غرب، آغاز كردند. ۲۰۰۳: ليبى مسئوليت انفجار هواپيماى آمريكايى را پذيرفت و حاضر به پرداخت غرامت ۷/۲ ميليارد دلارى به قربانيان اين حادثه شد. (سهم هر خانواده ۱۰ميليون دلار بود.) ۲۰۰۳: شوراى امنيت رفع مجازات ها عليه ليبى را اعلام كرد. ۲۰۰۴: كارشناسان آمريكايى و انگليسى براى كمك به انهدام سلاح هاى كشتار جمعى ليبى به اين كشور سفر كردند. در همين زمان ليبى اعلام كرد كه: ۱- حمايت خود را از آنچه كه تروريسم ناميده مى شود به ويژه پس از صدور قطعنامه۷۳۱ (۱۹۹۲) قطع خواهد كرد و از اين پس حامى هيچ گروه و سازمان تروريستى نخواهد بود. ۲- ليبى مأمن هيچ تروريستى نمى شود و به اين افراد پناه نخواهد داد و براى اجراى اين تصميم خواستار نظارت سازمان ملل است. ۳- ليبى به هيچ شخص حقيقى يا حقوقى اجازه نخواهد داد كه از شهروندان و خاك اين كشور براى عمليات هاى مستقيم يا غيرمستقيم تروريستى استفاده كند. افرادى كه به نحوى از اين دستور سر پيچى كنند به شدت مجازات خواهند شد. ۴- ليبى به تماميت ارضى و حاكميت ملى كشورها احترام مى گذارد و نسبت به عدم مداخله در امور داخلى كشورها پايبند است. (در اين راستا ليبى براى پايان دادن به بحران منطقه اوزو و برقرارى رابطه حسنه با چاد، ارجاع اين پرونده به دادگاه بين المللى لاهه را پذيرفت و به راى اين دادگاه -كه به نفع چاد صادر شد - تمكين كرد) ۲۰۰۴: دفتر حفاظت از منافع آمريكا در طرابلس افتتاح شد. ليبى پروتكل الحاقى منع تكثير سلاح هاى كشتار جمعى را پذيرفت. ۲۰۰۴: دفتر حفاظت از منافع آمريكا به دفتر ارتباطات تغيير نام يافت. ۲۰۰۴: آمريكا اعلام كرد كه مجازات هاى اقتصادى شوراى امنيت عليه ليبى (مصوبه۱۹۸۶) كنار گذاشته مى شود. ليبى همچنين با پذيرش مسئوليت انفجار حادثه سقوط هواپيماى فرانسوى يوتا (در آسمان صحراى نيجر ۱۹۸۹) و افزايش مبلغ غرامت ۳۵ ميليون دلارى به ۱۷۰ ميليون دلار، اقدام مشابهى را در جهت بهبود روابط با فرانسه انجام داد.) ۲۰۰۵: جورج بوش رئيس جمهور آمريكا مجوز برقرارى ارتباط تجارى شركت هاى آمريكايى با ليبى را امضا كرد. ۲۰۰۶: واشينگتن، نام ليبى را از فهرست كشورهاى حامى تروريسم حذف كرد و سطح نمايندگى خود را در طرابلس به درجه «سفير»ارتقا داد. • ليبى آنچنان كه بود انقلاب ليبى را - كه برخى كودتا مى دانند- مى توان دنباله جريانى دانست كه اصطلاحاً به «ناصريسم» مشهور است، چراكه قيام افسران آزاد در ليبى در واقع الگوبردارى از معادل مصرى اش بود و جمال عبدالناصر را رهبر الهام بخش خود مى دانست. ناصريسم اگرچه كار خود را در مصر آغاز كرد اما خيلى زود دل ها را در سرتاسر جهان عرب ربود به نحوى كه «هويت ناصرى» جنبش ها كافى بود كه مردم به آنها اقبال نشان دهند. دليل ديگرى كه با اتكاى به آن مى توان اين انقلاب را در امتداد ناصريسم دانست، حمايت و ستايش شخص «جمال عبدالناصر» از انقلابيون ليبى است تا جايى كه رهبران جديد اين انقلاب را «اميد ملت ليبى» ناميد. قذافى به محض تكيه بر مسند قدرت به مدد نفوذ خود بر انقلابيون و شعارهاى دلفريب، خيلى زود حملات خود را عليه سيستم بوروكراتيك اتحاديه سوسياليستى آغاز كرد و آن را مانع جدى حاكميت مردم دانست. قذافى در ۱۵ آوريل ۱۹۷۳ طى نطقى در شهر زوراء (غرب ليبى)جنگ عليه «دولت كلاسيك »را اعلام كرد و آغاز دوران طلايى «رهايى از تمامى قيد و بندهاى قانون امپرياليستى نظام بين الملل» را نويد داد. قذافى با نفى كارآمدى ساختارهاى پيش از خود اعلام كرد كه قوانين و ساختارهاى كلاسيك كنار گذاشته مى شوند و به زودى كشور از «ويروس سياستمداران ضد انقلاب» پاك مى شود. اين دوران از نظر رهبر ليبى دوران به قدرت رسيدن بى واسطه مردم، انقلاب مردمى، فرهنگى و ادارى بود. روى ديگر سكه اما آغاز دوران تمام چيزهايى بود كه تا آن موقع به عنوان مبناهاى شناخته شده يك دولت، معرفى شده بودند. قذافى در راستاى انهدام دولت كلاسيك در سال۱۹۷۷«كتاب سبز» خود را منتشر كرد و نظريه «راه سوم» را ارائه داد. محتواى اين مضامين جديد عبارت بود از: محو بوروكراسى و دموكراسى غربى و جايگزين كردن «حكومت بلا واسطه مردم» به جاى آن. بيانيه اى كه قذافى در اين باره منتشر كرد به ويژه با جملات كشدار و مضامين نوظهورش به خوبى جاه طلبى هاى آرمانگرايانه يك صحرانشين انقلابى را نشان مى داد: «حكومت مردمى مستقيم؛ اساس نظام سياسى در جمهورى عربى مردمى سوسياليستى ليبى است و حاكميت بى واسطه مردم نه از طريق روش هاى غربى كه از طريق كنگره هاى بزرگ مردمى، كميته ها، اصناف و اتحاديه ها محقق مى شود. اساسنامه اين نهادها به وسيله كنگره عمومى مردمى تصويب مى شود.» در مارس ۱۹۷۹ كميته هاى انقلابى به مدد تاثير و نفوذ خود بر جامعه ليبى دوره جديدى را در تحولات سياسى اين كشور رقم زدند. اين كميته ها از نظر سياسى جايگاهى همچون تنها حزب حاكم و مقتدر در نظام هاى تك حزبى داشتند. در فوريه ۱۹۸۰كميته هاى انقلابى عهده دار مسئوليت سركوب و تصفيه ضد انقلاب شدند و اين برنامه را با اعدام انقلابى مخالفان داخل و خارج از كشور آغاز كردند. كميته هاى مردمى و انقلابى همچنين وظيفه داشتند با ارشاد و هدايت قهرى جامعه! آن را از وضعيت «مصرفى - بورژوازى» به «توليدى- سوسياليستى» تبديل كنند. در اين راستا اولين اقدام ايجاد دادگاه هاى انقلابى متشكل از اعضاى كميته هاى انقلابى و مبتنى بر قوانين انقلابى بود. • انگيزه هاى يك تغيير چه عاملى باعث مى شود مرد صحرانشينى كه هنوز در ميانه فرهنگ باديه و شهر سرگردان است به ناگهان دچار تحولى شگرف شود و از «رئيس» ليبى به «پسر خوب آفريقا» تغيير نام مى دهد؟ پاسخ اين پرسش شايد اساسى ترين نكته پرونده ليبى باشد. براى درك دلايل تغيير در رويكرد ليبى يا به عبارت بهتر معمر قذافى چند نكته را بايد مد نظر قرار داد: ۱ - معمر قذافى به اعتراف خود با مشاهده سرنوشت صدام، آسيب جدى ملت عراق از يكدندگى رئيس ديكتاتور خود و در نهايت «اقناع شخصى» دست به اين تغييرات زده است. هراس از تكرار سرنوشت صدام البته سخن درستى است چنانكه تونى بلر نيز پيشتر گفته بود كه اولين ثمره جنگ عراق در ليبى به دست آمده است. اما بعيد به نظر مى رسد كه هراس از آسيب ديدن مردم ليبى انگيزه موثرى در تغيير رويكرد قذافى باشد بنابر اين بهتر است با در نظر داشتن طعم شيرين توليد روزانه ۶/۱ ميليون بشكه نفت در سايه حمايت شركت هاى نفتى آمريكايى، نگرش عميق ترى به اين مسئله داشت (شكرى غانم رئيس موسسه ملى نفت ليبى اميدوار است كه در سايه همكارى هاى آمريكا، ليبى شاهد سرمايه گذارى ۳۰ميليارد دلارى آمريكا در بخش نفت و افزايش توليد روزانه ۶/۱ ميليون بشكه باشد- الجزيره) به ويژه آنكه ايالات متحده پيشتر نيز نشان داده است كه در قبال تامين منافع نفتى بزرگ منشى! فراوانى در اغماض از حقوق بشر و دموكراسى از خود نشان مى دهد. (فرج ابوعشه ناراضى ليبيايى مقيم آلمان در گفت وگو با شبكه الجزيره اظهار مى دارد كه بسيارى از كشورهاى فهرست تروريسم به درخواست هاى ايالات متحده پاسخ مثبت داده اند اما همچون ليبى اين شانس را نداشته اند كه با آغوش باز ايالات متحده و حذف نامشان از اين فهرست مواجه شوند. بنابراين ريشه رويكرد جديد؛ منابع نفتى ليبى و سود سرشارى است كه نصيب شركت هاى آمريكايى مى شود.) ۲- اين مسئله كه افرادى همچون قذافى به واسطه تسلط همه جانبه بر اركان يك كشور و زمامدارى بلامنازع خويش به طرفه العينى سرنوشت ملت را به ميل و خواست _ شديداً دگرگون- خويش تغيير مى دهند البته در جهان استبداد زده عرب چيز جديدى نيست اما مسئله جالب تر در اين ميان ضعف اراده و هراس بى پايان ژنرال هايى است كه به دليل فقدان مشروعيت مردمى با اندك تلنگرى فرو مى ريزند. اين نكته بيشتر از آنكه باعث اثبات ديدگاه منتقدان جامعه استبداد زده عربى باشد بايد مورد توجه آن دسته از تحليلگرانى قرار گيرد كه هنوز معتقدند؛ ايالات متحده پس از ۱۱ سپتامبر- و در قالب طرح خاورميانه بزرگ - عطاى همپيمانان فاقد مشروعيت را به لقايشان بخشيده است و ترجيح مى دهد كه زمامداران منطقه برآمده از پروسه اى دموكراتيك باشند. اكنون دست كم مى توان گفت كه حتى اگر چنين تغييرى در زمامداران كاخ سفيد به وجود آمده باشد؛ «ميوه زود به ثمر نشسته ليبى»- كه محصول هراس و دستپاچگى رئيس مطلق العنان است- برداشت هاى ديگرى را در ذهن حاميان طرح خاورميانه بزرگ به وجود مى آورد. ۳- اگرچه اعتقاد به اينكه تصميم راهگشاى قذافى به ميل و اراده او به وجود آمده، داستانى جذاب همپاى داستان على بابا و چهل دزد بغداد است- و باعث مى شود تاثير رمز «سسنى باز شو» بر در انبار جواهرات، به ذهن متبادر شود - اما بايد دانست كه باز شدن در رابطه با آمريكا دليل مهم ديگرى نيز داشته است. ماجرا از اين قرار است كه چندى پيش از اعلان بازگشايى سفارت آمريكا در طرابلس گروهى از يهوديان ليبيايى تبار اسرائيل براى ديدار با قذافى به ليبى مى روند. اين گروه كه با خود نوارى ويديويى از شهرك هاى ليبيايى نشين اسرائيل و مكان هاى گردهمايى و تجمعات آنان را در شهرهاى خضيره، اور و نتانيا به همراه دارند با نمايش دادن صحنه هايى از اصرار يهوديان ليبيايى بر حفظ سنن و مواريث موطن آفريقايى خود، دل قذافى را مى ربايند به نحوى كه به وضوح اشك دور چشمان اين پسر خيلى خوب آفريقا! حلقه مى زند. خواسته اين يهوديان اما يك چيز است؛ بازگرداندن املاك و زمين هاى ۱۵۰ هزار يهودى ليبيايى كه در دهه پنجاه و شصت، ليبى را ترك كردند. پاسخ مثبت به اين عده البته در ضيافت شامى در ايتاليا و با حضور سران ليبيايى هاى يهودى و چند تن از وزراى دولت ليبى داده مى شود. (يديعوت آحارونوت ۲۴/۳/۲۰۰۶) قهرمان اين داستان اما همچنان سيف الاسلامى است كه در جريان كودتاى سپتامبر ۱۹۶۹ واژه «قدس» را به عنوان رمز انتخاب كرده بود و قبل از آنكه در لاك هويت آفريقايى فرو برود و يكسره خيال خود را از سرزنش همپالكى هاى عرب خود راحت كند تا مدت ها دم از نژاد عرب و ضرورت تقويت پان عربيسم مى زد. اين ماجرا البته به اين سادگى تمام نمى شود چه كه مقامات اسرائيلى اكنون خواستار صدور مجوز مهاجرت يهوديان ليبى به اسرائيل هستند و با وجود وعده هاى غيرمستقيم دولت ليبى، رامى كحلون رئيس سازمان جهانى مهاجران يهودى ليبى، معتقد است كه دولت ليبى بايد به شكل عملى حسن نيت خود را در اجراى اين وعده ها نشان دهد زيرا كه «ما فكر مى كنيم ليبى به دنبال وقت كشى است اما توصيه من به مقامات اين كشور آن است كه از تاثير اين اقدام در بهبود بيشتر روابط ليبى با آمريكا و اروپا غافل نباشند.» (الحيات ۲۵/۳/۲۰۰۶) ۴- از نظر آمريكايى ها ضرورت تداوم بيشتر تعاملات با ليبى و اعطاى محدود امتياز به اين كشور از آن روست كه كامل شدن موفقيت اين پرونده مى تواند به تاسى ديگر كشورهاى مخالف آمريكا از ليبى منجر شود. اين مسئله البته نياز به گذشت زمان دارد و با توجه به محافظه كارى دولت آمريكا در برخورد با دشمنان ديرين خود، بعيد است كه به سرعت نتيجه بخش باشد. با در نظر داشتن آنچه پيش از اين آمد ذكر اين نكته نيز ضرورى است كه تمكين ليبى در برابر خواسته هاى جامعه جهانى اگر معادل جلوگيرى از تكرار سرنوشت عراق و آسيب نديدن مردم اين كشور شود البته امر مبارك و قابل توجهى است. چنين تحليلى تالى غيرفاسد گزاره اى است كه مقدمات آن ريشه در خويشتندارى، مصلحت انديشى و داشتن نگاهى دورانديشانه است و اگر چنين باشد كسى به رويكردهاى اينچنينى يك زمامدار ديد منفى نخواهد داشت اما مسئله اينجاست كه براساس كدام پيش فرض يا سابقه تاريخى و با تكيه بر كدام عناصر رفتارى حاكمى غيردموكرات و بى اعتنا به بديهيات دموكراسى مى توان چنين امرى را به نمونه ليبى تعميم داد؟ نگاهى گذرا به سابقه رفتارى كسانى چون قذافى كه معمولاً به هنگام اضطرار و عسر و حرج به صرافت منافع ملى و رويكردى عقلانى مى افتند نشان مى دهد كه تغييرات ۱۸۰ درجه اى آنان -كه معمولاً يك شبه اتفاق مى افتد- بيشتر از آن كه براى حفظ حيثيت و منافع ملى باشد ناشى از تمايل به حفظ قدرت و سبب سرشكستگى و اعطاى امتيازات بيشتر به بيگانگانى است كه معلوم نيست تا چه زمانى مفتخر به لقب «دوست» هستند. |
۱- حزب كاديما در حالى اكثريت پارلمان را به دست آورده است كه دولت جديد فلسطين نيز توسط جنبش حماس هدايت مى شود و اين حزب بر ادامه مبارزه با اسرائيل تاكيد دارد.
۲- در انتخابات پارلمانى اسرائيل كه هفته گذشته برگزار شد، كاديما ۲۹ كرسى، حزب كارگر ۲۰ كرسى، حزب «شاس» ۱۲ كرسى، حزب ليكود ۱۱ كرسى و حزب «اسرائيل بيتنيو» ۱۱ كرسى به دست آوردند كه اين احزاب در مذاكرات تشكيل كابينه ائتلافى نقش دارند.
مذاكره براى تشكيل كابينه جديد اسرائيل پس از انتخابات پارلمانى هفته گذشته كه منجر به پيروزى حزب كاديما شد، آغاز شد.
به گزارش خبرگزارى رويترز، اين مذاكرات روز گذشته آغاز شده است و انتظار مى رود كه سهم عمده دولت ائتلافى از آن «ايهود المرت» باشد و وى نقش رهبرى را برعهده گيرد. ايهود المرت سياستمدارى است كه خواستار مشخص شدن مرز هاى قطعى اسرائيل و فلسطين در هر شرايطى و حتى بدون موافقت فلسطينيان است.
براساس اين گزارش «موشه كاتساو» رئيس جمهورى اسرائيل كه قرار است يك نفر را به عنوان رهبر حزب براى تشكيل دولت ائتلافى انتخاب كند با اعضاى حزب المرت موسوم به «كاديما» كه اكثر كرسى هاى پارلمان را از آن خود كرده اند ديدار و گفت وگو كرد. وى پس از اين ديدار نيز با اعضاى حزب چپ ميانه كارگر كه در انتخابات دوم شده است، ديدار كرد. پيش بينى مى شود كه مذاكرات «كاتساو» با احزاب چندين روز به طول انجامد.
رئيس جمهورى اسرائيل در اين زمينه اعلام كرد كه تلاش مى كند هرچه زودتر فردى را براى تشكيل دولت ائتلافى انتخاب كند. حزب كاديما كه از آن به عنوان صاحب اكثريت كرسى هاى پارلمان ياد مى شود، تنها ۲۹ كرسى از ۱۲۰ كرسى را در اختيار دارد و به همين دليل دولت ائتلافى بايد تشكيل شود. المرت كه خواهان اجراى طرح عقب نشينى و تعيين مرز ها است اعلام كرده كه درصدد تشكيل ائتلاف مرزى است.
پيش بينى هاى صورت گرفته حاكى از آن است كه حزب كارگر به نفع ائتلاف كاديما راى خواهد داد و اين در حالى است كه اين حزب در مورد واگذارى پست هاى كليدى دولت ازجمله وزارت دارايى كه نقش حياتى در برنامه هاى اجتماعى و اشتغال زايى اين حزب دارد، به سهم خواهى خواهد پرداخت.
رونى بارون يكى از مقامات ارشد كاديما در مورد دولت آينده و مذاكرات كابينه گفت: «دولت ائتلافى قوى موجب ثبات خواهد شد و تصميم گيرى هاى دولت را تسهيل مى كند، بايد در كنار هم كار كنيم و پيروز شويم. وحدت يكى از پايه هاى دولت آينده است.»
وى همچنين با اشاره به طرح عقب نشينى كه المرت از آن دفاع مى كند، خواستار حمايت تمام احزاب از اين طرح و حركت براى پيشبرد آن شد. براساس طرح المرت اسرائيل شهرك هاى اصلى خود را در مناطق اشغالى حفظ خواهد كرد و از ديوار حائل به عنوان مرز استفاده خواهد كرد. در اين شهرك ها ۲۴۰ هزار نفر اسرائيلى در ميان دو ميليون و ۴۰۰ هزار نفر فلسطينى زندگى مى كنند. فلسطينيان همواره با اين طرح مخالفت كرده اند و آن را مغاير با توافقات صورت گرفته مى دانند.
در انتخابات پارلمانى اسرائيل كه هفته گذشته برگزار شد، كاديما ۲۹ كرسى، حزب كارگر ۲۰ كرسى، حزب «شاس» ۱۲ كرسى، حزب ليكود ۱۱ كرسى و حزب «اسرائيل بيتنيو» ۱۱ كرسى به دست آوردند كه اين احزاب در مذاكرات تشكيل كابينه ائتلافى نقش دارند. پيش بينى هاى صورت گرفته حاكى از آن است كه اختلاف نظرها المرت را مجبور خواهد كرد تا براى سهيم كردن احزاب راست گراى «ليكود» و «اسرائيل خانه ما است» در كابينه ائتلافى آينده تلاش بيشترى كند.اين دو حزب به شدت با عقب نشينى از كرانه باخترى مخالف هستند. پيروزى حزب كاديما براى المرت به منزله يك راى اعتماد به طرحش مبنى بر حذف شهرك هاى دور افتاده كرانه باخترى تا سال ۲۰۱۰ و گسترش مرز هاى اسرائيل است. المرت معتقد است كه اين طرح آخرين راه چاره براى حصول پيشرفت در روند صلح منطقه است. فلسطينيان اين اقدامات را تلاشى در راستاى ناديده گرفتن حق آنها مبنى بر داشتن كشور مستقل مى دانند.
نتايج به دست آمده از انتخابات حاكى از آن است كه المرت مجبور به مصالحه با احزاب شاس، كارگر و اسرائيل بيتنيو خواهد بود. المرت اعلام كرده كه تا سال ۲۰۱۰ مرز هاى نهايى اسرائيل را مشخص خواهد كرد.
همان طور كه گفته شد، يكى از محور هاى مناقشه برانگيز در مذاكرات تشكيل دولت ائتلافى، تصدى وزارت دارايى است كه المرت تاكيد دارد اين پست بايد در اختيار حزب كاديما باشد. سرمايه گذاران و كارفرمايان به شدت با واگذارى امور اقتصادى اسرائيل به حزب كار كه خواستار افزايش حداقل دستمزد ها و پرداخت هاى رفاهى است، مخالفند. در پى پيش بينى اقتصاددانان مبنى بر اينكه در دولت آينده احتمالاً حزب كار و شركايش مبلغى معادل ۸۵۰ ميليون دلار را به رفاه اجتماعى اختصاص خواهند داد، شاخص سهام در بورس اسرائيل دچار افت شده است.
http://www.sharghnewspaper.ir/850114/html/world.htm
دوبی
وضعيت بيست سال پيش شهر دوبی با آنچه که اکنون در اين شهر ديده می شود کاملا متفاوت بوده است. بازرگانان و بازاريان ايرانی که سابقه فعاليت اقتصادی شان در دوبی به آن سالها می رسد می گويند که چند دهه قبل دوبی شهری کوچک يا روستايی بزرگ در دامان يک کوير گرم و خشک و بی انتها بود و تصور چنين آينده ای برای آن بعيد به نظر می رسيد.
يکی از طرح هايی که اکنون در حال اجراست، طرحی موسوم به "تاريخ رو به اوج" است: ايجاد يک برج بلند که ۶۰۰ متر از بلند ترين برج جهان مرتفع تر خواهد بود. قاعده اين برج در عمق ۵۰ متری زمين و در فضايی به مساحت ۱۲۰ هکتار قرار گرفته است.
تاکنون بيشتر از ۲۰ طبقه اين ساختمان ساخته شده است. کف برج که شبيه گل سه شاخه زنبق عربی است بايد ۱۵۴ طبقه را تحمل کند و برج بايد مثل يک تير آسمان را بشکافد. طبيعتا زندگی در طبقات بالای اين برج، يعنی زندگی در آسمان. يک طرح بلند پروازانه که می تواند نشانی از ظرفيت بالای اقتصادی دوبی باشد.
مقامات در دوبی ادعا کرده اند که رشد اقتصادی اين امير نشين کوچک در سال ۲۰۰۵ ميلادی حدود ۱۶ درصد بوده است. اين رقم نزديک به دو برابر رشد اقتصادی موفق ترين کشورهای جهان توصيف شده است.
در اين شکی نيست که دوبی اکنون در منطقه يک قطب اقتصادی است ولی چگونه دوبی به جايگاهی اينچنين دست يافته است؟
بازرگانی، ماهيگيری و صيد مرواريد
بازرگانی از اواسط قرن نوزدهم تا دهه ۳۰ ميلادی از قرن بيستم که دوبی جمعيتی حدود ۲۰ هزار تن داشته است، در ميان اهالی در کنار پيشه هايی مانند ماهيگيری و صيد مرواريد معمول بوده است.
ادی اوساليوان Eddie Osullivan سردبير هفته نامه ميدل ايست اکونوميک دايجست Middle East Economic Digests که دفتر آن در شهر دوبی است، توسعه بازرگانی با استفاده از اين زمينه تاريخی را از عوامل مهم رشد اقتصادی دوبی می داند.
او می گويد: "دوبی برای صدها سال موقعيت يک بندر آزاد را داشته است. اکنون اين موقعيت تقويت شده و اين شهر در منطقه از اين نظر بی همتاست. سالانه حدود ۶ ميليون کانتينر در دو بندری که در دوبی ايجاد شده، باراندازی می شود. قرار است طی ۵ سال آينده اين رقم به دو برابر افزايش يابد."
ابزارهای فراوان برای سرمايه گذاران
ولی آيا فقط موقعيت بندری با وجود کشورهايی مانند ايران، عراق و يمن در منطقه و نيز سابقه تاريخی نه چندان طولانی تجارت برای توسعه اقتصادی دوبی کافی بوده است؟
به نظر ناصر هاشم پور بازرگان ايرانی مقيم دوبی، ابزارهای لازم برای توسعه بازرگانی و جلب سرمايه گذاری خارجی نيز در دوبی فراهم شده است. آقای هاشم پور می گويد که سرمايه مانند آب در مسيری جاری می شود که موانع کمتری داشته باشد و در دوبی سعی شده است تا موانع سرمايه گذاری از راه برداشته شود.
او می گويد در اين شهر بيمه، بانک، بندر، سيستم حمل و نقل کالا، قوانين سهل و آسان و هر آنچه که برای سرمايه گذاری لازم است فراهم شده است.
سرمايه گذاری شرکتهای بزرگ اقتصادی به نظر هادی موتمنی بازرگان ايرانی مقيم دوبی با جذب مهاجران و تامين نيروی انسانی قوام يافته است. مهاجرانی که يا سرمايه های مالی و تخصصی با خود داشته اند يا نيروی کار خود را بی دريغ در بازار دوبی به مصرف رسانده اند.
آقای موتمنی به گوناگونی ترکيب جمعيت مهاجران اشاره می کند و می گويد حدود هفتاد درصد جمعيت فعلی شهر دوبی را مهاجرانی که از آفريقا، خاور دور، آسيای ميانه، مناطق دور و نزديک خاورميانه و حتی اروپا تشکيل می دهند که برای کار به دوبی آمده اند.
پايگاه امن در منطقه ای بحرانی
خاورميانه در دهه های اخير يا خود کانون بحران بوده و يا کشورهايی بحران زده مانند افغانستان را در جوار داشته است. اگرچه وجود چندين جنگ ويرانگر در دهه های اخير و مناقشات سياسی پی در پی برای منطقه مصيبت بار بوده است اما به نظر رضا قاسمی کارشناس مسائل اقتصادی، برای امارات متحده عربی و خصوصا شهر دوبی فرصت هايی طلايی را فراهم کرده است.
آقای قاسمی می گويد بحران در کشورهای همجوار باعث شده تا آنانی که سرمايه ای در کف داشته اند و راه خارج از وطن را در پيش گرفته اند، دوبی را نيز به عنوان يکی از مقصدهای خود انتخاب کنند.
او می گويد جنگ ايران وعراق، جنگ خليج فارس، وضعيت نابسامان اقتصادی در آسيای ميانه و برخی از کشورهای شبه قاره هند و بعد جنگ های بعدی در منطقه، اتفاقاتی بود که يکی پس از ديگری موقعيت دوبی را به عنوان پايگاهی امن برای تجارت در منطقه تقويت کرد.
شکارچی فرصت ها
ولی آيا فرصت ها به خودی خود برای توسعه اقتصادی کشوری مفيد است؟ به نظر کارشناسان علم اقتصاد زيرکی مديريت سياسی و اقتصادی يک کشور عاملی تعيين کننده در شکار فرصت ها و تبيدل آنها به زمينه ها و بعد موفقيت های اقتصادی است.
اگرچه برخی مديريت اقتصادی دستگاه حاکمه در امارات متحده عربی را کارآمد ارزيابی می کنند، برخی نيز بر اين عقيده اند که اراده قدرت های بزرگ در اين ميان تعيين کننده بوده است. طرفداران اين نظر، از نياز قدرت های فرا منطقه ای به بازاری امن در کنار بزرگترين منبع انرژی جهان سخن می گويند و اين نياز را دليل عمده رشد اقتصادی دوبی ارزيابی می کنند.
به نظر رضا قاسمی اگرچه نمی توان پذيرفت که همه چيز در يد قدرت های بزرگ اداره شده است، از طرفی نيز نمی توان عوامل قدرتمندی مانند کشورهای غربی را از معادله رشد اقتصادی کشوری بيرون دانست.
آقای قاسمی می گويد: "به نظر من در دنيای کنونی همه چيز به هم ربط دارد. اگر بگوييم که فقط حکومت اينجا توانسته است تنها با اتخاذ سياست هايی خشک بازرگانان را به دوبی و امارات متحده بکشاند بدون اينکه با کشورهای غربی تعاملی داشته باشد، حقيقت ندارد. به هر حال کشورهايی که می توانند با خارجی ها رابطه ای نزديک تر برقرار کنند و سطح روابط خود را دوستانه تر نگه دارند از اين حسن روابط استفاه می کنند. برای فعاليت در اقتصاد جهانی، بايد بر مبنای رابطه ای دو طرفه به ديگران کمک کرد و کمک هايی را نيز دريافت کرد."
گردشگری در بيابان
آمارهای رسمی نشان می دهد که در ميان کشورهايی که اقتصادی متکی به نفت داشته اند امارات متحده عربی و دوبی به عنوان يکی از اميرنشين های اين کشور در حد قابل ملاحظه ای درآمدهای غير نفتی اش را افزايش داده است. هم اکنون تمام درآمد نفتی امير نشين دوبی با وجود قيمت بالای نفت، فقط حدود ۷ تا ۱۰ درصد درآمد کل اين امارت را تشکيل می دهد. با تمام اينها نفت همواره به عنوان يکی از پشتوانه های توسعه اقتصادی مطرح بوده است.
اين پشتوانه به نحو محسوسی در خدمت پروژه های ابتکاری برای توسعه درآمدهای غير نفتی قرار گرفته است. از جمله در زمينه ايجاد جاذبه های گردشگری!
در سال گذشته دوبی پذيرای حدود ۵ ميليون گردشگر يعنی سه برابر جمعيت ساکنانش بوده است.
ناصر هاشم پور به نگاهی تخصصی در اين زمينه اشاره دارد که توانسته است يک بيابان برهوت را از نظر جاذبه های توريستی قابل رقابت با کشورهايی باستانی قرار دهد که هرکدام از سابقه تاريخی چندين هزار ساله در همسايگی دوبی برخوردارند. او می گويد دوبی به خودی خود جاذبه ای برای گردشگران ندارد، فقط استفاده از يک مديريت کارآمد است که باعث می شود چنين جاذبه هايی از هيچ و بر روی يک شنزار ايجاد شود.
به نظر می آيد ايجاد يک پيست اسکی در بيابانی با درجه حرارت ۵۰ درجه سانتی گراد که توجه زيادی را به خود جلب کرده، در اين راستا باشد. ارتفاع اين سالن اسکی مکعبی شکل ۸۵ متر معادل يک ساختمان ۲۰ طبقه و عرض آن ۸۰ متر است. هر روز برف تازه توليد می شود و اين مرکز می تواند ۱۵۰۰ بازديد کننده را در خودش جای بدهد.
اين مرکز عجيب ترين پيست اسکی جهان و بزرگترين پيست داخل سالن جهانست. اين پروژه ۲۷۲ ميليون دلار هزينه داشته و در راستای توسعه صنعت گردشگری ايجاد شده است.
توسعه صنعت توريسم با جاذبه های ابتکاری و بازرگانی پر رونق، زمينه را برای سود بردن از يک فرصت اقتصادی نوين ديگر نيز فراهم کرده است: هوانوردی.
غولهای پرنده
بر اساس آمارهای رسمی تاکنون امارات متحده عربی حدود ۶۰ ميليارد دلار در چندين پروژه توسعه فرودگاهها، خريد و اجاره هواپيماهای مدرن و نيز راه اندازی خطوط هوايی جديد سرمايه گذاری کرده است که سهم دوبی در اين زمينه بيشتر از چهل ميليارد دلار بوده است.
تنها "امارات اير لاين" شرکت هوايی متعلق به امارات متحده عربی در سال گذشته با صرف ۹ ميليارد و ۷۰۰ ميليون دلار، ۴۲ هواپيمای بويينگ ۷۷۷ را به خدمت گرفته و در مجموع دارای سرمايه ای بالغ بر ۳۶ ميليارد دلار بوده است.
ادی او ساليوان مدير مسئول هفته نامه اقتصادی ميدل ايست اکونوميک دايجست می گويد: "فرودگاه بين المللی دوبی، پر رونق ترين فرودگاه در ميان کشورهای عربی است. سال قبل سه و نيم ميليون مسافر از اين فرودگاه استفاده کردند. قرار بر اين است که تا سال ۲۰۱۲ اين رقم به ۷۰ ميليون نفر برسد. همچنين قرار است با راه اندازی يک فرودگاه عظيم ديگر در منطقه "جبل علی" ظرفيت نهايی به رقمی بيشتر از صد ميليون مسافر در سال برسد که اين بی نظير خواهد بود."
پشت پرده
با تمام اينها، همه نگاه ها به وضعيت موجود در دوبی ستايشگرانه نيست. در واقع توسعه صنعت هوانوری، گسترش بازرگانی، جلب توريسم، ساخت و ساز فراوان و ديگر زمينه های اقتصادی در دوبی مسئله امنيت اين فعاليت ها را در دراز مدت در کانون توجه همگان قرار داده است. بسياری می خواهند بدانند که نگاه گروه های تروريستی به دوبی چگونه است.
نگرانيها البته در زمينه امنيت و تروريسم تا جايی پيش رفت که در رابطه با واگذاری شش بندر آمريکايی به يک شرکت اماراتی ميان رهبران آمريکا دو دستگی ايجاد شد.
جرج بوش از واگذاری اين بنادر به شرکت اماراتی DP World حمايت کرد و نگرانی های امنيتی را قابل توجه ندانست اما يکی از اعضای کنگره ادعاهايی را در زمينه فعاليت گروه های ترويستی، قاچاق اسلحه و نيز فساد در بندرگاه های دوبی مطرح کرد. از جمله پيتر کينگ رييس کميته امنيت داخلی مجلس نمايندگان آمريکا خواستار توقف اين معامله شد.
آقای کينگ گفت: "القاعده در امارات متحده عربی حضوری گسترده دارد، و اين کشور جزء سه کشوری بوده که حکومت طالبان را در افغانستان به رسميت شناخت. اين شرکت اداره بندر دوبی را هم در اختيار دارد و به ما گزارش هايی رسيده که اين بندر نقش گسترده ای در قاچاق اسلحه دارد و فساد مالی زيادی نيز در آن ديده می شود."
اين ادعاها از سوی مقامات امارات متحده عربی رد شده است. برخی کارشناسان وضعيت امنيتی در دوبی را با شهری مانند لاس وگاس در آمريکا قابل مقايسه می دانند. اين ميزان از امنيت البته يک سئوال بزرگ را مطرح کرده است.
باوجود ترس از فعاليت گروه های تند رو اسلامگرا در اقصی نقاط جهان از جمله در همسايگی دوبی يعنی عربستان و قطر، آيا توافقی پشت پرده با آنان انجام شده است؟ آيا ادعاها در زمينه فعاليت اقتصادی گروههای افراطی و نياز آنان به امنيت در اين منطقه صحيح است؟
رضا قاسمی کارشناس مسائل اقتصادی بر اين عقيده است که دوبی از نظر مساحت، وسعت زيادی ندارد و به اين دليل تامين امنيت و کنترل آن برای نيروهای امنيتی چندان دشوار نيست.
آقای قاسمی می افزايد: "ضمن مراقبت دولت و تلاش برای تامين امنيت، گروه های افراطی نيز ترجيح داده اند که از موقعيت اقتصادی اين شهر استفاده کنند."
رشد نا متوازن، ديکتاتوری مثبت!
انتقاد ديگری که هر از گاهی بر دوبی وارد می شود اينست که توسعه اقتصادی اين امارت نيمه خود مختار در توازن با توسعه مولفه های ديگری مانند توسعه سياسی، فرهنگی و اجتماعی نيست.
همزمان با سفر اخير کاندوليزا رايس وزير خارجه ايالات متحده آمريکا به امارات متحده عربی برخی از اعضای کنگره، دولت بوش را به دليل نزديکی بيش از حد با اين کشور مورد انتقاد قرار دادند.
آنها استدلال می کنند که در امارات متحده عربی مردم در تعيين زمامداران تاثيری ندارند، مطبوعات ضمن حرمان از آزادی به ستايش خانواده های حاکم وادار هستند وحقوق کارگران خارجی به گستردگی نقض می شود.
غلام رضا سلمی کارشناس اقتصادی بر اين عقيده است که با وجود فقدان بستری فرهنگی در امارات متحده عربی، نوعی از "ديکتاتوری مثبت"، زمان لازم برای رشد اقتصادی را کوتاه کرده است.
ولی اين رشد اقتصادی که به عقيده برخی تحليل گران از رهگذر سير طبيعی مدرنيته حاصل نشده است، تا چه اندازه قابل اعتماد است؟
غلام رضا سلمی می گويد: "چاره ای نيست، برای اينکه زمان رسيدن به رشد اقتصادی را کوتاه کرد، بايد چيزهايی را به جامعه تحميل کرد. ولی نبايد فراموش کرد که در اين صورت کشورهايی که پيشينه طبيعی را طی نکرده اند، دچار نوعی از تزلزل هستند. اگر نظم حاکم بر اين جوامع از بين برود، فروپاشی آنچه تاکنون ايجاد شده است، دور از انتظار نيست".
و بازهم بلند پروازی
با تمام اينها دوبی با پروژه های عظيم ساختمانی اش به پيش می رود.
هشتمين، بعد از عجايب هفتگانه جهان! اين شعار پديد آورندگان چهار جزيره مصنوعی در آبهای خليج فارس و در سواحل دوبی است.
جزيره ای به شکل يک درخت نخل که شاخه های اين نخل در دل آبهای خليج فارس منشعب شده است. قرار است روی تنه و شاخه های اين جزيره نخلی شکل، آسمانخراش ها، برج ها، مجموعه های تجاری و مسکونی و ويلاهای گرانقيمت و مجلل ساخته شود.
يکی ديگر از اين جزاير که به شکل نقشه جهان طراحی شده، قرار است متشکل از ۳۰۰ جزيره کوچک باشد که ترسيمی از ۵ قاره جهان خواهد بود.
با ايجاد اين جزاير مصنوعی، طول برخورداری دوبی از منطقه ساحلی از ۶۰ کيلومتر به ۱۲۰۰ کيلومتر افزايش پيدا می کند. تاکنون برای اين پروژه يک ميليارد و ۶۵۰ ميليون متر مکعب ماسه و ۸۷ ميليون تن صخره و تخته سنگهای عظيم جابجا شده است.
http://www.bbc.co.uk/persian/
|
•••
۱۹۱۶ (۱۶ مه): قرارداد سايكس- پيكو بين فرانسه و انگلستان به امضا رسيد كه طبق آن «ژرژ پيكو» نماينده فرانسه و «سرمارك سايكس» نماينده انگلستان توافق كردند كه متصرفات عثمانى در منطقه عربى خاورميانه را ميان خود تقسيم كنند. طبق اين قرارداد، سوريه و لبنان به فرانسه داده شد و عراق، اردن و فلسطين سهم انگلستان شد. اميرفيصل فرزند شريف حسين كه به اغواى لورنس عربستان (كلنل لورنس) بر ضد عثمانى ها قيام كرده و باعث شكست عثمانى در جبهه سوريه شده بود، از اين موضوع اطلاع نداشت و اميدوار بود كه به كمك انگلستان به پادشاهى سوريه برسد.
۱۹۲۰ (۱۱ مارس): فيصل فرزند شريف حسين وارد دمشق شد و خود را پادشاه سوريه خواند.
۱۹۲۰ (۲۴ آوريل): طبق قرارداد «سان رمو» انگلستان تحت الحمايگى و قيمومت فرانسه را بر سوريه و لبنان به رسميت شناخت و دولت بريتانيا موافقت كرد كه نيروهاى فرانسوى وارد اين دو كشور شوند.
۱۹۲۰ (۲۴ ژوئيه): «ژنرال گورو» (G-Gourud) سردار فرانسوى وارد دمشق شد و اميرفيصل مجبور شد كه خاك سوريه را ترك كند. از اين تاريخ به بعد سوريه رسماً و عملاً تحت قيمومت فرانسه درآمد و ژنرال هاى فرانسوى به عنوان كميسر عالى بر سوريه حكمفرمايى مى كردند.
۱۹۳۶ (۳۰ نوامبر): طبق تصميم ژنرال مارتل كميسر عالى فرانسه در سوريه به آن كشور خودگردانى داخلى داده شد و اجازه داد تا كشور صاحب پارلمان باشد تا زمانى كه مصوبات آن به ضرر منافع فرانسه نباشد و ضمناً با حمايت دولت فرانسه، هاشم الاتاسى به رياست جمهورى رسيد. هاشم الاتاسى، شكرى القوتلى و جميل مردم بيك عضو جبهه وطنيون (مليون) بودند كه هدفشان استقلال سوريه بود. ژنرال مارتل براى جلوگيرى از شورش مردمى، به آنها تا حدى آزادى عمل داد.
۱۹۴۱ (۲۸ سپتامبر): ژنـــرال «كـــاتـــــرو» (Gen- Catroux) كميسر عالى فرانسه طبق دستور مارشال پتن رئيس حكومت فرانسوى مستقر در شهر «ويشى» اعلام كرد كه از اين زمان به سوريه استقلال مى دهد. اما ژنرال دوگل رئيس دولت فرانسه آزاد اعلام كرد كه تا پايان جنگ و براى استفاده متفقين از فرودگاه هاى سوريه بايد كه اين كشور تحت نظر فرانسه باقى بماند. در اين زمان تاج الدين الحسنى رئيس جمهور و خالدالعظم نخست وزير سوريه بودند.
۱۹۴۳ (۱۷ اوت): با حمايت ژنرال جهان هليو (Gen Jhon Helio) كميسر فرانسوى، شكرى القوتلى رهبر جبهه وطنيون (مليون) به رياست جمهورى رسيد و او «سعدالله جبيرى» را به نخست وزيرى انتخاب كرد.
۱۹۴۴: صلاح الدين بيطار سياستمدار سورى فارغ التحصيل رشته حقوق از دانشگاه سوربن به اتفاق ميشل عفلق حزب بعث را ايجاد كردند. اين حزب بعداً با سوسياليست هاى طرفدار اكرم حورانى متحد شده، نام حزب را به حزب بعث عربى سوسياليست (حزب البعث العربى الاشتراكى) تغيير نام داد. آنها مى خواستند بعد از استقلال سوريه، وطنيون را كنار زده و حكومت سوريه را در دست خود بگيرند. اين حزب توانست در بين ارتشى ها و دانشگاهيان عضوگيرى نمايد. به ويژه آن كه با سه شعار وحدت- آزادى و سوسياليسم قادر شدند كه در كشورهاى عرب به ويژه عراق نيز تشكيلاتى برقرار كنند.
۱۹۴۶ (۳۱ دسامبر): پس از پايان جنگ دوم جهانى و پس از خروج آخرين سرباز فرانسوى از سوريه، اين كشور به استقلال رسيد. استقلال اين كشور ميسر نشد مگر با كوشش هاى وطنيون به رهبرى شكرى القوتلى. در زمان استقلال اين كشور شكرى القوتلى براى دومين بار به رياست جمهورى رسيد. او تا سال ۱۹۴۹ كه نظاميان دست به كودتا زدند در پست رياست جمهورى باقى بود. از نخست وزيران دوران رياست جمهورى شكرى القوتلى مى توان از جميل مردم بيك از جبهه وطنيون و خالد العظم نام برد. بر اثر آن كه موضوع تقسيم فلسطين و تشكيل دولت اسرائيل در ۱۹۴۸ باعث آشكار شدن ماهيت رهبران عرب شد و دولت جميل مردم بيك نيز كه خارج از اين قاعده نبود، مجبور به استعفا شد و خالد العظم كه به رغم ثروت زياد تمايلات سوسياليستى داشته و به ميليونر سرخ معروف شده بود، به نخست وزيرى رسيد.
۱۹۴۹ (۳۰ مارس): كودتاى نظامى سرهنگ حسنى زعيم. او كه در ارتش استعمارى فرانسه تربيت شده بود، طرفدار نفوذ فرانسه و سوريه بود. او براى خفه كردن صداى اعتراضات مردمى در برابر كودتا، شكرى القوتلى رئيس جمهور و خالد العظم را موقتاً زندانى كرد. در ۲۵ ژوئن ۱۹۴۹ طى رفراندومى كه ترتيب داد خود را به رياست جمهورى رسانيد و علاوه بر پست رياست جمهورى، نخست وزيرى، وزارت دفاع و كشور را نيز خود برعهده گرفت.
در ۳۰ ژوئن ۱۹۴۹ دكتر محسن البرازى را به نخست وزيرى انتخاب كرد. سرهنگ حسنى زعيم عاقبت به خود درجه ژنرالى داد. اما در ۱۴ اوت ۱۹۴۹ بعد از ۱۳۷ روز حكومت با كودتاى سرهنگ «سامى حناوى» دستگير و به اتفاق نخست وزيرش دكتر محسن البرازى تيرباران شد.
۱۹۴۹ (۱۴ اوت): سرهنگ سامى حناوى رئيس ستاد ارتش دست به كودتا زد. او همواره قهرمان پشت پرده قدرت بود و هيچ وقت پست رياست جمهورى را قبول نكرد. او براى آن كه از پشتيبانى وطنيون و زمين داران برخوردار باشد، هاشم الاتاسى از سرمايه داران و زمين داران بزرگ را براى رياست جمهورى به همكارى دعوت كرد. سرهنگ حناوى مدعى بود كه مى خواهد طرح سوريه كبير، مركب از اتحاديه اى از عراق، اردن و سوريه را تحقق بخشد ولى كودتاى سرهنگ اديب شيشكلى به عمر حكومت او خاتمه داد.
۱۹۴۹ (۱۹ دسامبر): سرهنگ اديب شيشكلى وقتى كه دست به كودتا زد و سرهنگ حناوى را زندانى كرد، منتظر فرصت بود تا با نمايندگان قشر سرمايه دار و احزاب مختلف رابطه نزديك برقرار كند. در اين موقع هاشم الاتاسى كه سياستمدار باسابقه اى بود و نماينده قشر سرمايه دار و زمين دار محسوب مى شد، براى آزادى سرهنگ حناوى پادرميانى كرد و او سرهنگ حناوى را آزاد كرد. سرهنگ شيشكلى از جمله افسرانى بود كه در پشت صحنه همه كودتاهاى ارتش سوريه در ۱۹۴۹ قرار داشت. در ۳۰ مارس ۱۹۴۹ به كمك حسنى زعيم شتافت و حكومت ملى شكرى القوتلى را سرنگون كرد و حسنى زعيم را به قدرت رسانيد. او پس از ۱۳۷ روز يعنى در ۱۴ اوت ۱۹۴۹ به كمك سرهنگ حناوى شتافت و زعيم را از اريكه قدرت به زير كشيد. اديب شيشكلى به سرهنگ حناوى فرصت كمترى داد زيرا در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۹ پس از ۱۲۸ روز با يك كودتا وى را از رياست ستاد ارتش و شوراى نظامى بركنار كرد. سرهنگ شيشكلى از جوانى بعد از فارغ التحصيلى از دانشكده نظامى وارد فعاليت هاى سياسى شد و ابتدا به حزب قومى سوريه كه رياست آن با آنتوان سعاده بود و ميهن پرستى افراطى و نوعى حكومت فاشيستى را تبليغ مى كرد پيوست و بعد از كودتاى ۱۹۴۹ به افراد طراز اول حزب خلق نزديك شد كه اكثراً اهل حلب و سرمايه دار بودند. او براى تحكيم پايه هاى قدرت خويش و برقرار كردن يك ديكتاتورى نظامى، ابتدا هاشم الاتاسى را در ۲۹ دسامبر ۱۹۴۹ به رياست جمهورى رسانيد و سپس از وجود ناظم القدسى براى امور كابينه هاشم الاتاسى استفاده كرد كه عضو برجسته حزب خلق سوريه بود. كار او در زمينه حكومت ديكتاتورى به جايى رسيد كه وقتى هاشم الاتاسى در ۲۹ نوامبر ۱۹۵۱ طى حكمى معروف دواليبى را به عنوان نخست وزير به سرهنگ شيشكلى جهت تاييد معرفى كرد، او آن حكم را پاره كرد و از اين جهت هاشم الاتاسى استعفا كرد. لذا شيشكلى در ۳۰ نوامبر ۱۹۵۱ سرهنگ فوزى سلو (Fawzi Silo) را به نخست وزيرى انتخاب و پارلمان را منحل كرد و طى رفراندوم ۱۰ ژوئيه ۱۹۵۳ به عنوان رئيس جمهور و رئيس هيات وزيران و فرمانده كل نيروهاى مسلح انتخاب شد. اما كودتاى سرهنگ حمدون در ۲۵ فوريه ۱۹۵۴ به حكومت سرهنگ شيشكلى كه به خود درجه ژنرالى داده بود پايان داد و اين ديكتاتور به خارج از كشور متوارى شد و به آمريكاى لاتين رفت و در ۲۸ سپتامبر ۱۹۶۴به دست يك دانشجوى سورى ترور شد.
|
۱۹۵۵ (۶ سپتامبر): طى يك انتخابات رياست جمهورى، شكرى القوتلى رقيب خود «خالد العظم» را شكست داد و براى سومين بار به رياست جمهورى رسيد.
۱۹۵۸ (۲۲ فوريه): طى رفراندومى كه در سوريه و مصر انجام شد، مردم دو كشور به اتحاد مصر و سوريه تحت عنوان «جمهورى متحده عربى» (الجمهوريه العربيه المتحده) راى دادند و شكرى القوتلى به نفع جمال عبدالناصر از رياست جمهورى سوريه استعفا كرد و سرهنگ جمال عبدالناصر به رياست جمهورى متحد عربى مركب از مصر و سوريه به پايتختى قاهره رسيد. در اين اتحاديه، سوريه را تحت عنوان اقليم شمالى جمهورى متحد عربى مى دانستند، اما به علت آن كه جمال عبدالناصر، سرهنگ عبدالحميد سراج را به عنوان استاندار و حاكم سوريه انتخاب و او يك سازمان امنيتى مخوف در اين كشور برقرار كرد، نارضايتى مردم به تدريج از اين اتحاد ظاهر شد به طورى كه افسران پادگان دمشق با يك كودتا سوريه را از مصر جدا كردند.
۱۹۶۱ (۲۸ سپتامبر): افسران پادگان دمشق به فرماندهى ژنرال لوئى آتاسى با يك كودتاى نظامى جدايى از مصر را اعلام كردند و دكتر مامون كوزبارى را به رياست دولت موقت منصوب كردند و سپس دكتر ناظم القدسى به رياست جمهورى رسيد.
۱۹۶۲ (۱۳ آوريل): كودتايى به رهبرى ژنرال عبدالكريم ظهرالدين صورت گرفت. طى اين كودتا كليه افسرانى كه در كودتاى سپتامبر ۱۹۶۱ باعث جدايى از مصر شده بودند بازداشت و از كشور تبعيد شدند. در نتيجه اين كودتا، ژنرال ظهرالدين به فرماندهى كل نيروهاى مسلح منصوب شد و وزارت دفاع و كشور را نيز خود بر عهده گرفت. در اين كودتا كه به طور موقت دكتر ناظم القدسى بازداشت شده بود، مجدداً آزاد شد و مامور تشكيل كابينه شد.
۱۹۶۳ (۸ مارس): به دنبال كودتاى بعثى ۸ فوريه ۱۹۶۳ در عراق و اعدام ژنرال عبدالكريم قاسم، افسران بعثى سوريه در ۸ مارس به رهبرى ژنرال امين الحافظ و ژنرال زيد الحريرى دست به يك كودتا زده و بلافاصله صلاح الدين بيطار عضو برجسته حزب بعث كابينه اى تشكيل داد ولى قدرت كماكان در دست نظاميان بود. در چنين وضعيتى ژنرال امين الحافظ پست فرماندهى شوراى انقلاب و معاونت نخست وزير و وزارت كشور را در دست گرفت و ميشل عفلق تحت عنوان دبيركل حزب مشغول كار شد. در روز كودتا، دكتر ناظم القدسى از ترس جان خويش از ديوار سفارت تركيه بالا رفت و از دولت تركيه تقاضاى پناهندگى سياسى كرد. كودتاگران در نخستين روز كودتا قريب هشتصد نفر از نظاميان سورى را تصفيه و اخراج و گروهى را اعدام كردند. در ۱۸ ژوئيه ۱۹۶۳ گروهى از افسران سورى به جرم كودتاى ضدبعثى تيرباران شدند و امين الحافظ ديكتاتور مطلق العنان شد.
۱۹۶۶ (۲۳ فوريه): يكى از جناح هاى رقيب امين الحافظ به رهبرى ژنرال صلاح جديد با كودتايى به قدرت رسيد و ژنرال امين الحافظ و طرفدارانش را دستگير كرد. در نتيجه اين كودتا ميشل عفلق، صلاح الدين بيطار و منيف الرزاز رهبران اين جناح به بغداد گريختند و احمدحسن البكر به آنها پناهندگى داد. گروه جديد هيات حاكمه عبارت بودند از سه نفر پزشك به نام هاى: دكتر نورالدين اتاسى، دكتر يوسف زعين و دكتر ابراهيم ماخوس كه به ترتيب به رياست جمهورى و نخست وزيرى و وزارت خارجه منصوب شدند. در كابينه جديد كه به رياست يوسف زعين تشكيل شد يك ژنرال خلبان به نام حافظ اسد كه در كودتاى ژنرال صلاح جديد با او همراهى كرده بود به وزارت دفاع رسيد. دكتر يوسف زعين در ۱۸ اكتبر ۱۹۶۶ هنگام بحث در برنامه دولت خود در پارلمان اظهار داشت كه بندر اسكندرون كه در دست تركيه است، به سوريه تعلق دارد. دولت نورالدين اتاسى در جريان جنگ شش روزه ارتفاعات جولان را از دست داد.
۱۹۷۰ (۱۳ نوامبر): ژنرال حافظ اسد به كمك ژنرال مصطفى طلاس دست به كودتا زد و نورالدين اتاسى، ژنرال صلاح جديد وابراهيم ماخوس را بركنار و خود زمام امور را به دست گرفت. ژنرال حافظ اسد دستور داد تا دادگاهى به كار رهبران سابق بعثى كه از كشور متوارى شده اند رسيدگى نمايد. در ۱۲ مارس ۱۹۷۱ ژنرال امين الحافظ، صلاح الدين بيطار و ميشل عفلق غياباً به اعدام محكوم شدند. حافظ اسد از ۱۹۷۰ تا ۱۱ ژوئن ۲۰۰۰ كه به مرض سرطان درگذشت به مدت سى سال با قدرت بر سوريه حكومت كرد. او به كمك فاروق الشرع وزير خارجه و عبدالحليم خدام كه ساليان دراز معاون رئيس جمهور بود، سوريه را اداره كرد. حافظ اسد در نظر داشت كه فرزند ارشدش سروان باصل الاسد را به جانشينى خود انتخاب كند ولى او طى تصادف اتومبيل در راه فرودگاه دمشق درگذشت. وقتى كه ژنرال حافظ اسد به سختى بيمار بود، بعد از مشورت با دوستانش مانند ژنرال مصطفى طلاس، فاروق الشرع و عبدالحليم خدام و مقامات ديگر حزب بعث قول همكارى آنان را با فرزندش بشار اسد كه چشم پزشك بود و او را براى جانشينى خود معرفى كرده بود، گرفت. حافظ اسد به جز نگرانى در مورد مسئله جانشينى اش به تعيين تكليف ارتفاعات جولان فكر مى كرد. به همين جهت در اواسط دسامبر ۱۹۹۹ سعى نمود كه طى ملاقات با مقامات آمريكايى و راضى نمودن اسرائيل به استرداد ارتفاعات جولان به سوريه جبران شكست ۱۹۷۳ بشود و براى جانشين او يعنى بشار اسد از اين جهت مشكلى وجود نداشته باشد. لذا اسد بعد از ملاقات با مادلين آلبرايت وزير خارجه آمريكا در دمشق زمينه را براى سفر فاروق الشرع به واشينگتن فراهم ساخت. فاروق الشرع وزير خارجه به نمايندگى از جانب حافظ اسد به واشينگتن رفت و در آنجا با وساطت كلينتون رئيس جمهور آمريكا مذاكراتى با باراك نخست وزير اسرائيل انجام داد ولى روند صلح سوريه با اسرائيل و همچنين استرداد ارتفاعات جولان به جايى نرسيد و عمر حافظ اسد نيز چندان دراز نبود كه بتواند مجال ادامه گفت وگو ها را داشته باشد. حافظ اسد پس از اين عدم موفقيت به فكر محكم كردن موقعيت فرزندش در داخل سوريه افتاد.بعد از مرگ حافظ اسد فرماندهان ارتش و پارلمان و روساى حزب طى اجلاس فوق العاده اى با اعطاى مقام رهبرى حزب و درجه ژنرالى به او، بشار را به فرماندهى كل نيروهاى مسلح سوريه رساندند و او در طليعه احراز مقامات رياست جمهورى از همه امكانات مادى و قانونى برخوردار شد. اما در مورد رابطه سوريه با لبنان بايد خاطرنشان ساخت كه از زمان شعله ور شدن جنگ داخلى در آن كشور دولت سوريه به رهبرى حافظ اسد نيروى نظامى به لبنان فرستاد تا هر وقت و هر جا كه منافع سوريه به خطر افتد با آن مقابله نمايد. ضمناً بايد يادآور شد كه سورى ها به خاك لبنان به منزله حياط خلوت خود نگاه مى كنند و نسبت به تغييرات در سطح حكومتى در آن كشور به دقت نگران هستند. حتى مقامات سوريه در زمان حافظ اسد براى احراز مقامات دولتى در لبنان نظريات خود را به هر نحو كه شده به پارلمان لبنان مى قبولاندند. نمونه آن را مى توان از انتخاب اميل لحود به رياست جمهورى لبنان ياد كرد. در جريان كنفرانس دمشق در ۱۳ اكتبر ۱۹۹۸ كه با شركت الياس هراوى از روساى جمهورى سابق لبنان و حافظ اسد تشكيل شد، حافظ اسد و هراوى در مورد انتخاب ژنرال اميل لحود متفق القول شدند و نتيجه اين اجلاسيه بود كه راى موافق محافل قانونى لبنان را در مورد انتخاب رياست جمهورى به دنبال داشت.
منابع:
۱- در خاورميانه چه گذشت، ناصرالدين نشاشيبى، ترجمه روحانى، انتشارات توس، تهران، ۱۳۶۷.
۲- تاريخ معاصر كشورهاى اسلامى، نوشته سيروس غفاريان، انتشارات دفتر تحقيقات و برنامه ريزى درسى، تهران، ۱۳۶۷.
۳- تاريخ خاورميانه، جورج ينچافسكى، ترجمه جزايرى، انتشارات اقبال، تهران، ۱۳۳۷.
۴- حكومتگران كشورهاى اسلامى، سيروس غفاريان، انتشارات مدرسه، تهران ۱۳۸۰.
http://www.sharghnewspaper.ir/841124/html/hist.htm
http://www.emrouz.info/archives/2006/01/01772_1.php
زهرا شريفزاده
بحران وضعيت جسماني «آريل شارون»، نخستوزير 77 ساله رژيم صهيونيستي، آن هم پس از پيروزي كه در انتخابات 28 مارس و تأسيس حزب «كاديما» به دست آورد، زمينه بروز نگرانيهاي غير قابل پيش بيني را براي صهيونيستها فراهم كرده است.
بسياري از سياستمداران رژيم صهيونيستي اميدوارند، با به دست گرفتن امور و هدايت اوضاع نابسامان فعلي جاي خالي آريل شارون را پر كرده و خود را به عنوان يك مهره اصلي در قالب نقشي كليدي در سياستهاي پس از شارون معرفي كنند.
«ايهود اولمرت»، كفيل نخست وزير و يكي از اعضاي حزب كاديما، مردي 60 ساله كه رابطه سياسي بسيار نزديكي با «شارون» داشته، از جمله افرادي است كه به نظر ميرسد بتواند به خوبي از ميراث رفيق كهنه كار خود نگهباني و نگهداري كند.
«اولمرت» نيز همچون «شارون» پس از يك دوره فعاليت در جناح راست به يكباره تغيير موضع داد و به حمايت از ايدئولوژيها و خط مشي سياسي ميانهروها پرداخت. او نخستين سياستمداري بود كه به تبعيت از شارون، به حزب ليكود پشت كرد و قدم در حزبي تازه تاسيس به نام كاديما گذاشت. او تنها راه نجات آينده يهوديان را برقراري حكومتي كاملاً دموكراتيك در بخش غربي نوار غزه ميداند اما با تمام تجربيات سياسي كه با خود يدك ميكشد، از جذبه و محبوبيت سياسي كه شارون در ميان اسرائيليها از آن برخوردار بود، بي بهره است؛ به خصوص كه هرگز نقش برجسته نظامي نداشتهاست! آغاز فعاليتهاي سياسي ايهود اولمرت به دوران دانشجويي وي از دانشگاهي هبرا در اورشليم باز ميگردد. وي در سن 28 سالگي به عنوان نماينده مجلس رژيم صهيونيستي انتخاب شد. از آن زمان توانست به وظايف خود به عنوان نماينده مجلس و وزير به طور كامل عمل كند. وي در جريان تخليه نوار غزه و مناطق شمالي كرانه باختري رود اردن، از جمله حاميان آريل شارون، نخست وزير رژيم صهيونيستي، بود و بنيامين نتانياهو، وزير اقتصاد وقت، را به خاطر مخالفت با شارون به شدت مورد انتقاد قرار داد.
«اولمرت» 60 ساله از روز پنجشنبه پنجم ژانويه به عنوان جانشين شارون كه درپي يك سكته مغزي شديد بين مرگ و زندگي در تكاپوست، مشغول به كار است.
وي از سال 1993 تا 2000 شهردار اورشليم بوده و در كابينههاي دولتي به عنوان وزير فعاليت داشتهاست. وي همچنين لقب نامزد مرد شماره 2 حزب جديد التاسيس كاديما كه از سوي شارون تشكيل شده، را نيز يدك ميكشد.
اولمرت در سال 1945 در بنيامينا متولد شد. در ارتش افسر يك يگان جنگنده پياده نظام و درعين حال خبرنگار جنگ يك روزنامه بود. وي فارغالتحصيل رشتههاي روانشناسي، فلسفه و حقوق از دانشگاه اورشليم است. اواخر دهه 60 تا اواسط دهه 80 از ليكود خارج شده و بيرون از چارچوب و حوزه اين حزب به فعاليت سياسي ميپرداخت. در سال 1966 اولمرت به شمول تامير، موسس حزب ليبرال، پيوست و در سال 1973 به عنوان نماينده هشتمين دوره پارلمان رژيم صهيونيستي (كنيست) انتخاب شد.
وي در آن زمان 28 ساله بود و از آن پس موفق به حضور در دوره هاي نهم، دهم و يازدهم پارلمان به عنوان نماينده حزب ليبرال شد. در سال 1985 به حزب ليكود بازگشت و به عنوان نماينده اين حزب در دوره دوازدهم، سيزدهم و چهاردهم مجلس حضور يافت. وي در طي سالهاي 1981 تا 1988 از اعضاي كميسيونهاي مختلف مجلس از جمله كميسيون امنيت داخلي و خارجي، كميسيون اقتصادي و نيز كميسيون فرهنگي و آموزشي بود. در طول سالهاي 1988 تا 1990 اولمرت وزير امور اقليت بود و از سال 1990 تا 1992 به عنوان وزير بهداشت تغييراتي بنيادين در ساختار بيمارستانهاي دولتي ايجاد كرد كه اثرات اين اصلاحات تا به امروز پايدار و آشكار است.
اواخر سال 1993 وي با اختلاف زيادي از رقيب خود تدي كولك به عنوان شهردار اورشليم انتخاب شد. اواخر سال 1998 نيز بار ديگر توانست مجدداً شهردار منتخب اورشليم شود. در زمان خدمتش به عنوان شهردار نيز چندين پروژه و طرح بزرگ مانند بهبود وضعيت ترافيك و پيشبرد برنامه هاي مترو در اورشليم را به اجرا گذاشت. پس از انتخابات مجلس شانزدهم، اولمرت به عنوان وزير صنايع و بازرگاني كابينه شارون و معاون وي آغاز به كار كرد.
پس از استعفاي نتانياهو از مقام خود به عنوان وزير اقتصاد در اكتبر 2005، اولمرت جانشين وي شد.وي هيچگاه از انتقادات صريح و شديد خود از نتانياهو مبني بر اينكه او را سياستمدار بازار راديكالي خوانده بود، عقب نشيني نكرد.
گفتني است؛ اولمرت به عنوان جانشين موقت نخست وزير رژيم صهيونيستي، به 12 وزير رياست مي كند.
«تزيپي ليوني»، وزير دادگستري رژيم صهيونيستي و يكي از اعضاء حزب كاديما، پس از ايهود اولمرت اولين نفري است كه نقش برجستهاي را در پيشبرد اهداف و برنامههاي شارون در حزب كاديما ايفا ميكند. اويكي از اعضاء سابق سرويس اطلاعات امنيتي در رژيم صهيونيستي(موساد) بود كه در سال 2002 به عنوان وزير مهاجرت و پس از آن به عنوان وزير دادگستري رژيم صهيونيستي برگزيده شد. اما محبوبيت غيرقابل توصيف اين زن 47 ساله در ميان صهيونيستها و فعاليت طولاني مدتش در حزب ليكود هم نتوانست عاملي براي متوقف كردن وي از همراهي شارون و ملحق شدن به حزب كاديما شود. ليوني با درنظر گرفتن اين احتمال كه به زودي ميتواند جايگاههاي بالاتري را در ليكود از آن خود كند، با شارون و اولمرت همراه شد تا نشان دهد كه ميتواند آينده و سرنوشت يهوديان را در دست خود بگيرد.
اگرچه تزيپي ليوني، از خانوادهاي بسيار معروف و سرشناس است اما بسياري از منتقدان و تحليلگران اوضاع سياسي رژيم صهيونيستي بر اين اعتقادند كه او از روحيه سياسي لازم براي كنترل اوضاع برخوردار نيست و عملاً نميتواند نقش يك سياستمدار ناجي را براي مردمش بازي كند.
بنيامين نتانياهو، رهبر حزب ليكود، مردي 56 ساله كه تجربه نخست وزيري رژيم صهيونيستي را نيز در كارنامه سياسي خود يدك ميكشد، به عنوان رقيب سرسخت شارون در ليكود اميدوار است كه بتواند پس از او نقش برجستهتري را در عالم سياست رژيم صهيونيستي از آن خود كند. به خصوص كه در سالهاي اخير ايدئولوژي و تفكرات راست سنتي خود را تقويت و تحكيم بخشيدهاست.
البته نبايد فراموش كرد كه نتانياهو يكي از سرسخت ترين مخالفان پيمان صلح اوسلو و ايجاد روابط و شرايط صلح آميز با فلسطينيان بودهاست. او پيش از عقب نشيني صهيونيستها از نوار غزه به عنون وزير امورخارجه و اقتصاد كابينه شارون فعاليت داشتهاست. نتانياهو بارها و بارها تاكيد كرده كه در صورت انتخاب مجدد به عنوان نخست وزير رژيم صهيونيستي به هيچ عنوان مانع حمله به مواضع ايران براي عدم برخورداري از امكانات و تسهيلات اتمي نخواهد شد.
شيمون پرز، يكي از اعضاء حزب كاديما، از قديميترين فعالان سياسي رژيم صهيونيستي است كه با دريافت جايزه صلح نوبل نشان داد كه با تجربهترين و شايد سياستمدارترين نخست وزيراني بوده كه سكان هدايت صهيونيستها را در دست داشتهاست. او كه رقيب ايدئولوژيك سابق شارون نيز به شمار آمدهاست در مذاكراتي كه براي برقراري صلح با فسلطينيان صورت گرفت، نقش انكار ناپذيري را ايفا كرد به خصوص كه توانست حزب كار را در ترغيب به تشكيل انتلاف با حزب كاديما و عقب نشيني صهيونيستها از نوار غزه كند.
پرز پس از از دست دادن موقعيت برجستهاش در حزب كار و روي كار آمدن عمير پرتز به عنوان رهبر اين حزب از آن جدا شده و به شارون در كاديما ملحق شد تا همچنان به حمايت از افكار سياسي او بپردازد.
با وجود اينكه شيمون پرز هرگز براي پيروزي در يك حزب مجادله و جروبحث نكرده، اما به نظر ميرسد كه آينده سياسي اين مرد 82 ساله نسبت به ساير رقبايش روشنتر باشد.
شائول موفاز، وزير دفاع و يكي از اعضاء حزب كاديما، در كنار آريل شارون يكي از قابل اعتماد ترين و موثرين رهبران سياسي رژيم صهيونيستي به حساب ميآيد. موفاز 57 ساله از جمله كساني است كه به شدت بر موضعگيري عليه فلسطينيان و شدت بخشيدن به حملات هوايي و نظامي، يورش و تجاوز به خانهها و عقب راندن آنان از سرزمينهاي اشغالي تاكيد ميكند. او در سال 2003 به عنوان وزير دفاع رژيم صهيونيستي سهمي در اجراي طرحها و برنامههايي داشت تا فلسطينيان را به جرم تروريست بودن از كشور اخراج كند اما اين طرح هرگز به مرحله اجرا درنيامد.
نكته جالب توجه اين است كه موفاز از پيشنهاد شارون براي عقب نيشيني از نوار غزه حمايت كرد و حتي مذاكراتي را نيز با سران جنبش مقاومت اسلامي فلسطين(حماس) انجام داد! موفاز در دسامبر سال 2005 در حاليكه سران حزب ليكود اجازه ترك حزب را به او نميدادند، از ليكود جدا شد و به كاديما ملحق شد.
عمير پرتز، رهبر حزب كار، كه در نوامبر 2005 با ربودن گوي سبقت از شيمون پرز زمينه ملحق شدن او به شارون را فراهم كرد، يكي ديگر از مرداني است كه اميدوار است بتواند پس از آريل شارون از جايگاه بهتر و موثرتري در سياستهاي رژيم صهيونيستي برخوردار شود. او در سال 195 در مراكش متولد شد و پس از كسب تجربيات سياسي لازم سرانجام با تشكيل ائتلاف احزاب كار و كاديما در كنار شارون، زمينه صلح و عقب نشيني از نوار غزه را فراهم كرد. نقطه ضعف بزرگ پرتز 53 ساله در آينده سياسي رژيم صهيونيستي، نبود مسؤوليت وزارتخانهاي در كارنامه كاري او است. اين حقيقت بدان معناست كه وي از محبوبيت لازم براي كسب اكثريت آراء صندوقهاي اخذ راي برخوردار نخواهد بود.
سيلوان شالوم، وزير امورخارجه رژيم صهيونيستي و يكي از اعضاء برجسته حزب ليكود، در سال 1959 از تونس به جايي به نام اسرائيل مهاجرت كرد و پس از چندي وارد دنياي سياست شد تا اينكه بالاخره در سال 1992 به عضويت حزب ليكود در آمد. شالوم از سال 2001 وزير اقتصاد بود اما در مدت دو سال خدمت خود به عنوان يكي از بدترين وزراي اقتصاد رژيم صهيونيستي كه زمينه بحرانهاي شديد مالي را فراهم كرد، شناخته شد. او به عنوان يكي از چهرههاي شاخص رژيم صهيونيستي است كه همچنان ماندن در ليكود را به ملحق شدن به كاديما ترجيح ميدهد؛ اگرچه ازجمله كساني است كه طرفدار مذاكره با فلسطينيان و عقب نشيني از نوار غزه بوده است.
از مدت ها پيش خبر بيمارى حاكم و وليعهد كويت در پايگاه هاى خبرى مطرح بود و پيش بينى مى شد كه در آينده نزديك صحنه سياسى كويت دچار تحولات تازه اى شود. هم اكنون نيز بعضى ناظران پيش بينى مى كنند كه شيخ سعد عبدالله نخست وزير كنونى (شيخ صباح الاحمد الجابر الصباح) را به عنوان وليعهد معرفى كند. پست وليعهدى و نخست وزيرى كويت همواره در اختيار يك نفر بوده، اما در سال ۲۰۰۳ شيخ سعد عبدالله وليعهد اين كشور به دليل بيمارى نخست وزيرى را به شيخ صباح الاحمد تفويض كرد.
اميرنشين كويت در جنگ عراق با ايران از تجاوزگرى صدام حسين حمايت مى كرد، اما پس از اشغال اين كشور توسط عراق در سال ۱۹۹۰ تغيير موضع داد و از گروه هاى مخالف حمايت كرد. اكنون سران اين گروه هاى مخالف در عراق به قدرت رسيده اند. همگرايى دولت كويت با سياست هاى آمريكا در منطقه موجب شد تا اميرنشين كويت از تحولات جديد در عراق دفاع كرده و همين مسئله رابطه عراق و كويت را طى سال هاى اخير بهبود بخشيد. به اعتقاد ناظران كويت دروازه سقوط رژيم بعث بود و حمله عراق به كويت از بزرگترين خطاهاى استراتژيك صدام حسين بود و موجب شد تا به كلى حمايت اعراب را از دست بدهد. كويت يكى از اعضاى مهم شوراى همكارى خليج فارس، اتحاديه عرب و كشورهاى توليدكننده نفت (اوپك) است.
• تشييع امير كويت
شيخ جابر الاحمد الصباح امير فقيد كويت كه بامداد ديروز درگذشت در قبرستان الصليبيخات كويت به خاك سپرده شد. مراسم تشييع و خاكسپارى امير كويت تحت تدابير شديد امنيتى صورت گرفت.
شيخ سعد وليعهد بيمار كويت كه پس از امير درگذشته كويت، قدرت را به عنوان امير جديد به دست گرفت، با ويلچر در مراسم دفن پسرعموى خود شركت كرد. در حال حاضر حاكم اصلى كويت و كسى كه امور اين كشور كوچك و ثروتمند را اداره مى كند برادر شيخ جابر، شيخ صباح است كه نخست وزير اين كشور است. به گزارش خبرنگار ما به دنبال درگذشت امير كويت، نيروهاى آمريكايى مستقر در شمال كويت، بندر الشيوخ، جزيره بوبيان و آب هاى سرزمينى اين كشور به حالت آماده باش درآمدند و ناوها و ناوچه ها و هواپيماهاى جنگى آمريكا مستقر در پايگاه هوايى الجابريه به عمليات و كنترل دريايى و هوايى در آب ها و آسمان اين كشور پرداخته اند. تدابير امنيتى اطراف سفارت آمريكا در شهر كويت نيز افزايش يافته است. كويت از جمله هم پيمانان اصلى آمريكا در منطقه به شمار مى رود.
• زندگينامه شيخ جابر الصباح
«شيخ جابر الاحمد الجابر الصباح» امير متوفى كويت كه ديروز در سن ۷۷ سالگى درگذشت، از ۲۸ سال پيش بر اين اميرنشين حكومت مى راند و از او به عنوان بنيانگذار كشور كويت مدرن ياد مى شد. به گزارش خبرگزارى فرانسه از كويت، مردم كويت از امير متوفى خود به عنوان كسى ياد مى كنند كه توانست كشورشان را در مقاطع بحرانى و پرتنش از جمله تهاجم صدام حسين به اين كشور رهبرى كند و در همين راستا، او را بنيانگذار كويت مدرن مى دانند.شيخ جابر الاحمد الصباح در سال ۱۹۲۸ به دنيا آمد. وى سومين پسر دهمين امير كويت بود كه از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۵۰ بر اين اميرنشين حكومت راند. همچنين وى سيزدهمين امير از خاندان آل صباح و سومين امير كويت پس از استقلال اين كشور در سال ۱۹۶۱ بود.وى در سن ۲۱ سالگى با حكم پدرش احمد الجابر امير سابق كويت مستقيماً وارد عرصه سياست شد.شيخ جابر الاحمد از سال ۱۹۵۹ مسئوليت اداره مالى كشور را برعهده گرفت و با تغيير نام اين اداره به وزارت امور مالى كويت از سال ۱۹۶۲ اولين وزير امور مالى اين كشور شد. وى در سال ۱۹۶۳ در اولين دوره مجلس كويت وزير امور مالى و صنايع كويت شد و در سال ۱۹۶۴ از اين منصب استعفا كرد.شيخ جابر الاحمد در ۳ ژانويه سال ۱۹۶۵ به وزيرى دو وزارتخانه امور مالى و صنايع و تجارت منصوب شد و در اواخر سال ۱۹۶۵ استعفا كرد و در ۳۰ نوامبر همان سال به نخست وزيرى كويت منصوب شد. شيخ جابر الاحمد در سال ۱۹۶۶ با اجماع مجلس كويت به وليعهدى كويت منصوب شد.وى در سومين دوره مجلس كويت در سال ۱۹۷۱ به وليعهدى و نخست وزيرى كويت انتخاب شد كه تا چهارمين دوره مجلس ادامه يافت.شيخ جابر در سپتامبر سال ۲۰۰۱ دچار خونريزى مغزى شد كه در پى آن وى چهار ماه در انگليس بسترى شد و از آن زمان به بعد قواى جسمانى اش مرتب تحليل رفت. وى در اوت سال ۲۰۰۴ نيز به مدت ۱۰ روز در بيمارستانى در نيويورك بسترى شد. در برگشت از نيويورك او ملاقات هاى رسمى اش را خود انجام مى داد اما ضعف جسمانى وى ديگر كاملاً آشكار شده بود و از همين رو، بار ديگر در ۱۸ مه ۲۰۰۵ عازم آمريكا شد و در آنجا از ناحيه ران به علت سخت شدن رگ ها مورد عمل جراحى قرار گرفت. او در اين اواخر آن قدر ضعيف شده بود كه حتى نتوانست در مراسم افتتاح پارلمان شركت كند. وى براى نخستين بار بعد از استقلال كويت، وظايف نخست وزيرى را از وليعهدى در سال ۲۰۰۳ جدا كرد و به علت ضعف جسمانى شديد بخش عمده اى از وظايف خود را به شيخ صباح نخست وزير محول كرد؛ امرى كه باعث اعتراض شديد مرد شماره چهار اين خانواده شد. طبق قانون اساسى كويت، امير اين كشور همزمان رياست كشور و فرماندهى كل نيروهاى مسلح را برعهده دارد. با درگذشت شيخ جابر الاحمد الصباح امير كويت، «شيخ سعد عبدالله سالم الصباح» وليعهد اين كشور براساس قانون جايگزين وى شد، اما از آنجا كه شيخ سعد عبدالله سالم الصباح نيز در حال حاضر به علت كهولت سن و بيمارى از دو سال پيش تمام امور مربوطه را به شيخ صباح الاحمد برادر شيخ جابر و نخست وزير اين كشور سپرده است بايد گفت كه بعد از مرگ شيخ جابر، اين شيخ صباح است كه زمام امور كشورش را عملاً در دست خواهد گرفت.
• زندگى نامه امير جديد كويت
شيخ صباح الاحمد الصباح كه اكنون ۷۶ سال سن دارد برادر ناتنى امير متوفى شيخ جابر الاحمد الصباح است. وى به اصلاح طلب بودن در زمينه سياسى و اقتصادى معروف است. شيخ صباح براى نخستين بار در سال ۱۹۶۲ يك سال بعد از استقلال كويت وارد دولت شد و سمت وزير ارشاد و اطلاع رسانى را برعهده گرفت. يك سال بعد، وى سمت وزير امور خارجه كشورش را برعهده گرفت و اين سمت را تا ژوئيه سال ۲۰۰۳ در اختيار داشت. در اين سال وى به عنوان نخست وزير كشور منصوب شد. شيخ صباح كه از او به عنوان يك فرد ليبرال و اصلاح طلب ياد مى شود، در مبارزه اى طولانى مدت موفق شد حق راى را براى زنان اين كشور به دست آورد. وى با اين حال در ۱۷ اكتبر گذشته اعلام كرد در نظر ندارد فعاليت احزاب سياسى را كه در كشور ممنوع اعلام شده است قانونى كند. شيخ صباح سياستمدارى كهنه كار است و از او به عنوان يكى از پيشگامان سياستگزارى هاى كويت از چهار دهه پيش بدين سو ياد مى شود. وى در رفع بحران هاى سياسى و حل مشكلات داخلى كشور نقش كليدى ايفا كرده است. او جهت دهى ديپلماسى كشورش را در دوره هاى بحرانى از جمله زمان بروز بحران مرزى با عراق و تنش با ايران برعهده داشته است. اخيراً نيز وى سعى زيادى كرد تا اختلاف بين عربستان سعودى و قطر را حل كند اما به نتيجه نرسيد. شيخ صباح برعكس ديگر اعضاى بلندپايه خانواده الصباح كه معمولاً فرزندان زيادى دارند، فرزند زيادى ندارد. او فقط دو پسر دارد و تنها دخترش در سال ۲۰۰۲ درگذشت.
http://www.baztab.ir/news/33560.php
|
| |||
|
مکتوب-سیدعطاءالله مهاجرانی:مصاحبهی عبدالحلیم خدام زلزلهی جدیدی پدید آورده است. چند ماهی بود که خدام در پاریس به سر میبرد. واقعیت این است که تحولات سیاسی در سوریه پس از حافظ اسد با جراحیهای مهمی همراه بود. در همان هفتهی نخست پس از در گذشت حافظ اسد، نخست وزیر سوریه خودکشی کرد. وزیر تبلیغات و رادیو تلویزیون ناپدید شد. و ... پس از ترور رفیق حریری هم غازی کنعان، وزیر وقت کشور و مسئول امنیتی پرونده، لبنان خودکشی کرد. این موارد سرانجام با مصاحبهی خدام عمق و بعد تازه ای یافت. چنان که انتظار میرفت. بلا فاصله پس از مصاحبه، خدام، خائن نسبت به کشور و حزب و ارزشهای انقلابی و ملی معرفی شد. از حزب بعث اخراج شد. جمعیتی که تلویزیون سوریه آنها را گروههای مردمی خواند، میخواستند قصر خدام را در بانیاس آتش بزنند، که پلیس مانع شد. وزیر دادگستری سوریه درخواست کرد که محاکمهی خدام به اتهام خیانت عظمی بررسی شود. گویی فاصلهی خدام با همهی این اتهامات فقط همان مصاحبه با شبکهی العربیه بوده است. روزنامه الثوره هم خدام را عامل اجرای یک توطئهی آمریکایی - اسراییلی خواند و ... عطا الله مهاجرانی | |||
http://www.emrouz.info/archives/2006/01/00210_14.php
خدام البته از اول هم خیلی آدم درستی نبود و بسیاری از مشکلات امروز سوریه در لبنان نتیجه عملکرد او و دوستان سوری و لبنانی اوست.
در حالي كه هنوز موج محكوميت ايران به خاطر ايجاد سؤال محمود احمدينژاد درباره ماجراي «هولوكاست» ادامه دارد، يك دانشمند هستهاي اسرائيل با اشاره به دويست كلاهك هستهاي اين رژيم، تأكيد كرد: هر بمب اتمي اسرائيل، يك «هولوكاست» است.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، «مردخاي وانونو» در گفتوگو با يك مركز پژوهشي معتبر اظهار داشت: اسرائيل در حال آماده شدن براي استفاده از سلاح اتمي عليه ايران است. هر بمب اتم، يك «هولوكاست» جديد است كه ميتواند آدمها را بكشد، شهرها را نابود كند و موجودات را از بين ببرد.
متن گفتوگوي «Global Research Feature Article» با «مردخاي وانونو» را در ادامه ميخوانيد:
نخستين شايعات در مورد بمبهاي اتمي اسرائيل در دهه 50 به گوش رسيد؛ هنگامي كه دانشمندان اسرائيلي، تحقيقات فيزيكي جدي را راجع به مسائل هستهاي آغاز كردند. اين در حالي بود كه باقي جهان، تازه در سال 1986 متوجه شدند، مسئله سلاحهاي هستهاي اسرائيل، واقعيت دارد؛ البته اين امر به علت افشاگريهاي «مردخاي وانونو»، دانشمند اتمي اسرائيل بود.
با كمك «شون اوكارول» و «ماريا اسكريبانو»، دو روزنامهنگار، ما برنامه هستهاي اسرائيل را بازنگري كرديم. وي در مورد تهديد فاجعه هستهاي كه خاورميانه را تهديد ميكند به ما هشدار داد.
پرسش: شما ميگوييد، اسرائيل هماكنون سلاح هستهاي دارد و ايران هم در مسير دستيابي به آن است و اين دو كشور، پياپي يكديگر را تهديد به حمله ميكنند. احتمال حمله هستهاي در خاورميانه چقدر است؟
وانونو: تنها چيزي كه ميتوانم بگويم، اين است كه دولت اسرائيل در حال آماده شدن براي استفاده از سلاح اتمي در جنگ آيندهاش عليه جهان اسلام است. همه مردم در مورد «هولوكاست» حرف ميزنند، اما هر بمب اتم، يك «هولوكاست» جديد است كه ميتواند بكشد، و شهرها و موجودات را نابود كند. وزارت دفاع آمريكا، مدت زمان زيادي است كه سلاحهاي اتمي دارد. مقامات اطلاعاتي اسرائيل، سالهاست كه ميكوشند، اين مسئله را از ديد جهانيان مخفي نگه دارند، اما خوشبختانه نتوانستند. آنها هنوز هم ميخواهند من را خاموش كنند، حتي امروز پس از هفده سال و نيم زندان.
پرسش: آيا ميدانيد اسرائيل چند بمب اتم دارد؟
وانونو: زماني كه من در ديمونا كار ميكردم، مواد هستهاي توليدشده در آنجا، كه هنوز هم توليد ميشود، (پلوتونيوم، ليتيوم، تريتيوم) براي ساخت ده بمب كافي بود. به عبارت ديگر، از سال 1985 تاكنون، اسرائيل بايد هماكنون صاحب دويست كلاهك هستهاي باشد.
پرسش: چرا در سال 1986 تصميم به صحبت و افشا گرفتيد؟
وانونو: هماكنون كشورهاي غربي از جمله آمريكا كه به خاطر نيتشان مبني بر از بين بردن اسرائيل به انتقاد از ايران پرداختهاند، بايد پيش از اين كار، از خودشان انتقاد كنند، زيرا آنان بودند كه تكنولوژي هستهاي را به اسرائيليها داده و به آنان كمك كرده بودند تا مركز ديمونا را براي ساخت بمب اتم ايجاد كنند؛ هرچند خود دولت اسرائيل نيز اين مسائل را رد كرده است.
پرسش: اسرائيل و ايران هماكنون در يكقدمي رويارويي هستهاي قرار دارند، آيا اين رويارويي هستهاي در خاورميانه محتمل است؟
وانونو: بدون شك، دليل اصلي اين رويارويي، فلسطين است. براي چند دهه است كه فلسطين در اشغال زندگي ميكند، مثل اينكه در زندان باشد. آنان هيچگاه دست از مبارزه و فدا كردن جان به خاطر آزادي برنميدارند.
پرسش: اما اين امر توجيه تروريسم و اعمال مشابهي مانند گفتههاي رئيسجمهور ايران در حذف اسرائيل از نقشه نميشود؟
وانونو: كشتن فلسطينيها، غيرنظاميان آنان، ويراني خانههايشان و تبعيد آنان، تروريسم نيست؟
خبرنگار «بازتاب» گزارش داد: با مرگ «آريل شارون»، نخستوزير 77 ساله رژيم صهيونيستي، فضاي بنبست و ابهام در اين رژيم حاكم شده است.
بنا بر اين گزارش، با مرگ شارون، بنبست سياسي اسرائيل به شرايط بحراني رسيده است، چراكه او كه خود بنيانگذار حزب تازهتأسيس «كديما» بوده و بسياري از چهرههاي سياسي اسرائيل به دليل شخصيت محوري او به حزب جديدالتأسيس پيوسته بودند كه انتظار ميرفت اين حزب در انتخابات آتي از دو حزب سنتي ليكود و كارگر، كرسيهاي بيشتري در كنست (مجلس اسرائيل) را به دست آورد؛ اين انتخابات در اسفند ماه امسال انجام ميشود و بدينوسيله بنبست جديدي در هدايت سياسي اسرائيل به وجود آمده از سوي رهبري حزب كارگر بر عهده فردي ناپخته و كمتجربه ـ كه داراي توانايي سياسي زيادي نيست و به دلايل شرايط ويژه «امير پرتز» اين رهبري را بر عهده گرفته ـ قرار گرفته و شانس اين حزب را براي كسب اكثريت كرسيهاي پارلمان كمرنگ كرده است.

مناخيم بگين، نخستوزير اسرائيل در حال شنيدن سخنان آريل شارون كه در آن هنگام (27 فوريه 1981) وزير كشاورزي اسرائيل بوده است
از سوي ديگر، حزب ليكود نيز به دليل انشعاب به وجود آمده در آن و همچنين اختلافاتي كه اكنون جنبه ايدئولوژيك نيز پيدا كرده، در وضعيت «دگرديسي سياسي» قرار گرفته كه نميتواند به راحتي در زمان كوتاه مانده به انتخابات از اين بحران رهايي يابد.
آريل شارون 77 ساله كه پيشتر هم در ماه دسامبر 2005 سكته خفيف مغزي كرده بود، اين بار وقتي در مزرعه شخصي در جنوب اسرائيل بود، با آمبولانس به بيتالمقدس انتقال يافت.

آمبولانس حامل شارون؛ نيروهاي امنيتي مانع تصويربرداري خبرنگاران از وي شدند

نيروهاي امنيتي اسرائيل در اطراف بيمارستان هاداسه در بيتالمقدس
قتلعام «صبرا» و «شتيلا» همواره همراه با نام «آريل شارون» در تاريخ ثبت شده است. «بگين»، نخستوزير اسرائيل، در سال 1981 ميلادي، وي را به عنوان وزير دفاع دولت خود انتخاب كرد. شارون يك سال پس از آن، دستور حمله به لبنان را صادر كرد و در سپتامبر سال 1982ميلادي به دستور وي، قتل عام اردوگاههاي صبرا و شتيلا انجام شد. پس از اين قتل عام، يك كميسيون رسمي از اسرائيل در پي فشارهاي بينالمللي تشكيل شد كه نقش وي را در اين كشتار غيرمستقيم اعلام كرد، ولي هيچگاه وي در اينباره مورد مؤاخذه بينالمللي قضائي قرار نگرفت.

شارون در هنگام عمليات حمله به اردوگاههاي فلسطيني صبرا و شتيلا
به گزارش منابع اقتصادي تلآويو، پس از خبر سكته مغزي شارون است، بازار بورس تلآويو، روز چهارشنبه 6 درصد افت پيدا كرد. با توجه به اينكه قيمت سهام در سال 2005 به بيش از 30 درصد افزايش پيدا كرده است، به نظر ميرسد اين روند افزايش سهام با انتخاب نخستوزيري شارون براي سومين بار ادامه يابد. او كه نزد اسرائيليها به «بلدوزر» مشهور است، اين لقب را زماني كه وزير كشاورزي بود و سرزمينهاي فلسطيني را با بلدوزر ويران ميكرد، پيدا كرد. او كه از شرارتهاي جواني خود در وضعيت كهولت دست برداشته بود، گويا اقداماتي را براي بهبود اوضاع فلسطينيها و در جهت صلح با آنان انجام داده بود كه همين امر، باعث شد كه مرگ طبيعي، مانع از ترور وي به دست افراطيون مذهبي اسرائيل بشود.
فرزند ارشد شارون كه به خاطر فساد مالي و معامله با شركتهاي تجاري و تأمين هزينه انتخاباتي پدرش هماكنون درگير دادگاه اسرائيل است، بحران سياسي ديگري بود كه براي شارون در دوران نخستوزيري ايجاد شد.
منبع: rasad.ir
الف) طرح صهيونيستي اسكان:
هنگامي كه جنبش صهيونيستي به منظور تشكيل دولت در فلسطين، فعاليت سياسياش را آغاز كرد، اهداف سياسي خود را مانند طرح اسكان اروپاييها در آمريكا، استراليا و آفريقا در قالب طرحهاي اقتصادي ارايه نمود. اين طرحها، متكي بر سرزمينهاي گسترده بدون مالك بود كه به مهاجران اروپايي، حق آباداني و استفاده از آن را ميداد.
شعار صهيونيسم، مبني بر بازگشت ملت بدون سرزمين (يهود) به سرزمين بدون ملت (فلسطين) نيز در اين مقوله ميگنجد.
اين شعار با واقعيت، هماهنگ و منطق نبود، زيرا:
اولاً، فلسطين، سرزمين بدون مالك نبود. به اين دليل كه در آغاز قرن بيستم، ارزش اقتصادي زمينهاي فلسطين با زمينهاي ايالات متحده آمريكا برابر ميكرد و تمايل بسياري از يهوديان به خريد زمين در فلسطين موجب شد كه قيمت، زمين هر چهار سال يك بار دو برابر شود.
ثانيا، تعبير «ملت بدون سرزمين» خطاست، زيرا يهوديان اروپاي غربي و آمريكاي شمالي و جنوبي همچنان خود را تبعة اين كشورها ميدانندد و حقوق برابر با ساير هموطنان خود را مطالبه كرده و ضمنا تمايلي به مهاجرت به فلسطين ندارند. يهوديان روسيه و اروپاي شرقي نيز كه از تبعيض نژادي رنج ميبرند، آمريكا را براي مهاجرت ترجيح ميدهند.
عدم پشتوانة منطقي براي طرحهاي اقتصادي جنبش صهيونيستي موجب شد كه اين جنبش در دهة اول (1882 تا 1914) شكل گيري، در فعاليت سياسي و اقتصادي خود دچار ركود شود. از اين رو در سالهاي مهاجرت انبوه يهوديان كه بيش از يك ميليون يهودي به فلسطين سرازير شدند، تنها 30 هزار نفر از آنها در فلسطين ماندند و بيشتر آنان (حدود 80 درصد) پس از چند هفته يا چند ماه به اروپا و از آن جا به آمريكا بازگشتند.
دستاورد تلاشهاي صهيونيسم در اين سالها، تنها به ايجاد چند شهرك كشاورزي با پشتوانة مالي يهوديان خارج و به كارگيري كارگران و كشاورزان عرب در اين مورد چنين ميگويد: «كمتر موضوعي مانند شرايط روحي مهاجران قديمي يهودي، انسان را آزار ميدهد. نسل پيشين پس از ربع قرن تلاش، خسته شده است و به آيندة خود اميدي ندارد، اما نسل جديد كه در مدارس فرانسوي زبان، تحصيل ميكنند، در آرزوي ترك حرفة كشاورزي و به دست آوردن كار مناسب در خارج است.»
ب) استراتژي نظامي صهيونيسم:
پيروزي متفقين و فروپاشي دولت عثماني و سيطرة انگليس و فرانسه بر خاورميانه كه از پيامدهاي جنگ جهاني اول بود، دگرگونيهايي را در روند جنبش صهيونيسم به وجود آورد. كشورهاي اروپايي در طول قرن 19، منافع استراتژيك خود را در عدم شكلگيري دولت عربي در خاورميانه ميديدند. انگليس كه قويترين دولت استعماري آن روز در اروپا بود، منافع خود را در ايجاد دولت يهودي در فلسطين ميديد. با صدور اعلاميه «بالفور»، وضعيت فلسطين به طور بنيادين تغيير كرد. فلسطين كه تا آن روز تحت سيطرة عثماني بود، زير سلطه انگليس درآمد كه خود را آماده تشكيل دولت يهودي در اين سرزمين مينمود. زماني نگذشت كه اين اقدام، مشروعيت بين المللي يافت و جامعة جهاني، قيموميت انگلستان بر فلسطين را مشروط بر تشكيل وطن يهودي پذيرفت.
در پي آن، تغييرات اساسي در جنبش صهيونيستي پديد آمد و دومين موج مهاجرت (1904 ـ 1905) همزمان با مهاجرت انبوه يهوديان روسيه و اروپاي شرقي در پي شكست قيام سال 1905 روسيه و اروپاي شرقي، صورت گرفت كه هفتاد و هفت درصد از آنان كمتر از 25 سال داشته و نوع داراي ايدئولوژي سوسياليستي و صهيونيستي بودند. موج جديد مهاجرت، احزاب چپگراي صهيونيستي را به پيروزي از رهبر جنبش صهيونيستي وادار ساخت. اين احزاب، به پشتوانه حمايتهاي مالي جنبش، به جذب جوانان به فلسطين و احداث مزارع دسته جمعي روي آوردند. بدين ترتيب، سنديكار كل كارگران يهودي (هستادروت) در سال 1921 تأسيس شد و پس از چند ماه، سازمان دفاع (هاگانا) به عنوان يك سازمان نظامي پاي گرفت. البته، هدف هستادروت تنها دفاع از حقوق كارگران در برابر كارفرمايان نبود، بلكه ايجاد هستة اقتصادي كارگري و تحكيم پايههاي دولت يهودي بود. بنابراين، از همان آغاز كار، به فعاليتهاي گوناگون اقتصادي، از جمله: ايجاد شهركهاي صنعيت، تأسيس بانك كارگري، تشكيل مؤسسات ساختماني، شركتهاي حمل و نقل، بيمه، خدمات درماني و سازمانهاي اقتصادي پرداخت كه ستون فقرات اقتصاد كارگران را در فلسطين تشكيل ميداد.
از سوي ديگر، سازمان نظامي هاگانا در چارچوب مسئوليت هستادروت شكل گرفت كه افسران از مسئولان هستدورت بوده، در واقع، جناح نظامي جامعهاي بود كه سنديكاهاي كارگري قصد ايجاد آن را داشتند. شهركهاي كيبوتص و موشاف، با شعار « از همه درحد توان و براي همه در حد نياز» ساخته شد و سنديكاها با شيوههاي نويني كه براي زندگي ارايه ميدادند، موفق به جذب مهاجران جوان شدند. رهبران تشكلهاي سياسي نيز به تدريج تعيين گديده و پس از آن سنديكاهاي كارگري، كمتر درگير بوروكراسي سياسي شدند. اين تفكيك از آن رو انجام گرفت كه رهبران سياسي به مردم تحميل نشوند. همچنين، در فعاليتهاي سياسي، اقتصادي و نظامي، هماهنگي و رهبري يكساني به وجود آمد. در هر صورت از خصوصيات بارز سنديكاها در دورة قيموميت انگلستان آن بود كه رهبران آن از افتادن در ورطة فساد و يا كشمكش بر سر منافع شخصي بدور بودند.
ج) رشد سرمايهداري يهود در فلسطين:
سنديكاهاي كارگري در پيريزي اساس اقتصاد كارگري در شهركهاي كشاورزي و صنعتي با گرايش سوسياليستي موفق شده بودند. اين موفقيت، در حالي بود كه جمعيت يهود در شهرهاي مهم مانند: قدس، يافا، حيفا، و صفد رو به افزايش گذاشته بود. بدين ترتيب، سرمايهداري يهودي رشد يافت. اين پديده، به پيدايش جريان راستگرا يا صهيونيست اصلاحگرا Revisionist Sionism در جامعة رژيم صهيونيستي كمك كرد. هر چند كه راستگرايان، شعارهايي چون اقتصاد آزاد و شكل دادن به احزاب محافظه كار سر ميدادند، اما صهيونيسم، در واقع، پديدهاي از بورژوازي و فاشيسم بود و ارتباط چنداني با رشد سرمايهداري نداشت.
تحولات سياسي و اقتصادي خارج از محدودة احزاب كارگري در دهة 20، همزمان با مهاجرت چهارم شروع شد. مهاجران اين دوره، بيشتر از كشورهاي خاورميانه و لهستان بودند كه تمايل زيادي به كشاورزي نداشتند، از اين رو در شهرها مستقر شدند. «ولاديمير ژابوتنسكي» كه خواستار تشكيل سريع دولت يهود و الحاق سرزمينهاي فلسطين و كرانة شرقي رود اردن به اين دولت بود، به ايشان امكان رشد را داد. صهيونيستهاي اصلاحگرا طي دورة زماني كوتاه از حمايت گروههاي يهودي در اروپا و فلسطين و كرانة شرقي رود اردن به اين دولت بود، به ايشان امكان رشد را داد. صهيونيستهاي اصلاحگرا طي دورة زماني كوتاه از حمايت گروههاي يهودي در اروپا و فلسطين بهره بردند. بدين ترتيب، در كنگرة صهيونيستي در سال 1929 تشكيل شد، 21 عضو از مجموع 52 عضو از ميان اصلاحگرايان انتخاب شدند. اما در سال 1935، اين گروه از سازمان صهيونيسم كنارهگيري كردند و سازمان صهيونيستي جديد را تشكيل دادند. در كنار مهاجرتي قانوني يهوديان كه انگليس آنرا پذيرفته بود، اين سازمان نيز به جا به جايي غير قانوني يهوديان از اروپا به فلسطين اقدام ميكرد. همچنين راستگرايان صهيونيست، سازماني نظامي به موازات هاگانا با نام «سازمان ملي نظامي» (اتيسل) و نيز اتحادية ملي كارگران (همانندد هستادروت) تأسيس كردند.
رشد سرمايهداري در فلسطين از ابتداي سالهاي قيموميت آغاز شد و يهوديان سرمايه دار توانستند امتياز تاسيس شركتهاي انحصاري توليد آب و برق را به دست آوردند و سرماية آن عمدتا از اموال مهاجران يهودي از اروپا تأمين شد. در اين مدت، حجم سرماية خصوصي يهوديان چند برابر سرماية عمومي شده بود كه در اختيار جنبش صهيونيستي قرار داشت. انگليس نيز در ايجاد مراكز حياتي و ضروري به منظور رشد سرمايهداري يهود از جمله بندر حيفا، راهسازي، راه آهن لولههاي نفت (از موصل به حيفا) فرودگاه حيفا و فرودگاه بين المللي اللد سهيم بود.
موج پنجم مهاجرت، سرمايه يهوديان را به سوي زمينههاي جديد سوق داد. بيشتر اين مهاجران، از آلمان و اروپاي مركزي با فرهنگ و دانش بالا بودند كه با سرماية خود توانستند صنعت يهود را ت بويژه در زمينة منسوجات، صنايع شيميايي و فلزات ـ توسعه دهند. همچنين توليد مركبات و ميزان صادرات آنها افزايش يافت و به همين نسبت، شمار مؤسسههاي صنتعتي فزوني گرفت. به دنبال جنگ جهاني دوم و بسته شدن درهاي رقابت به روي كالاهاي خارجي، صنعت داخلي، فرصت رشد و رونق بيشتري يافت، به طوري كه در سال 1936، سهم صنعت در توليد سرانة اقتصاد يهود حدود 26 درصد بود و اين رقم، در سال 1945، به 4/41 افزايش يافت.
د) اقتصاد يهود هنگام تشكيل رژيم اسراييل:
اقتصاد يهود در زمان قيموميت، رونق بسياري يافت، به طوري كه توليد ناخالص ملي آن هر پنج سال، دو برابر شده، و تعداد جمعيت آن نيز هر 8 سال به دو برابر افزايش يافت. طبعا اين پيشرفت سريع، موازنة نسبي اقتصاد اعراب را در فلسطين بر هم ميزد. اقتصاد عربي در شروع دوران قيموميت، 81 درصد از اقتصاد فلسطين را تشكيل ميداد، در پايان به 42 درصد كاهش يافت.
اين تحول، موجب گرديد تا جنبش صهيونيستي، سازمانها و مؤسسات سياسي و نظامي و اقتصادي لازم را براي ايجاد دولت يهود هماهنگ نمايد و از بعد نظامي، جامعة يهود توانست در جنگ سال 1948، حدود 60 هزار سرباز يهودي را روانه جنگ نمايد. اين، در حالي بود كه كشورهاي عربي تنها توانسته بودند 40 هزار سرباز براي نبرد در كنار متفقين بسيج كنند. برتري نظامي يهود در نبرد سال 1948، موجب به دست گرفتن 77 درصد از اراضي فلسطين شد، در حالي كه در دوران قيموميت، تنها 7 درصد از اين سرزمينها را در اختيار داشت. با تشكيل رژيم اسراييل و آوارگي اعراب فلسطيني، اقتصاد اعراب، تحت سلطة يهود در آمد و تنها 15 درصد از اعرابي كه قبل از تشكيل رژيم صهيونيستي در فلسطين بودند، در اراضي خود باقي ماندند.
ه( طرح صهيونيسم پس از برپايي دولت اسراييل:
علل موفقيت طرح صيهونيستي در حل مشكلات اقتصادي يهوديان در فلسطين را ميتوان در سه عامل جستجو كرد:
الف: دفاع انگلستان از طرح صهيونيستي به عنوان بخشي از استراتژي جهاني خود.
ب: به دست گرفتن كادر رهبري جنبش صهيونيستي توسط سنديكاهاي كارگري يهود و توانايي آن در تنظيم امور مهاجران يهودي.
ج: سرازير شدن سرمايههاي خارجي يهوديان و استفاده از آن، بويژه در بخش توليد.
عوامل فوق نيز به تشكيل رژيم صهيونيستي كمك شاياني نمود. اسراييل از آغاز، روابط خود را با فرانسه و انگليس مستحكم كرد. اين رژيم، در سال 1956، با همكاري دو كشور مزبور و با هدف شكست جنبش آزاديبخش عرب به رهبري عبد الناصر، به مصر يورش برد، اما با شكست انگلستان و فرانسه در جنگ سوئز و كاهش نفوذ اين دو در منطقه، اسراييل را واداشت تا به آمريكا روي آورد كه جانشين انگلستان و فرانسه و دشمن سرسخت جنبشهاي آزاديبخش عربي بود. به تدريج، طرح صهيونيستي، بخشي از استراتژي آمريكا در جنگ سرد به شمار آمد و روابط اسراييل و آمريكا، ويژگي كاملا متمايز مييافت. رهبري احزاب كارگري كه حدود ربع قرن ادامه يافت، توانست نظام اقتصادي ويژهاي را كه نقش دولت در آن قابل توجه بود، تأسيس نمايد. محوريت دولت اسراييل، مستلزم ادامة روند توسعة صهيونيستي در دو زمينة جغرافيايي و نيروي انساني بود و توزيع منابع اقتصادي نيز بر اساس ميزان جذب مهاجران جديد صورت ميگرفت. همين نقش، به اسراييل امكان داد تا جنگ سال 1967 را آغاز نمايد و سرزمينهاي فلسطيني و عربي بيشتري را اشغال كند و دست به احداث شهركهاي يهودي نشين زند. در اين زمان، بخشهاي اقتصادي و مراكز صنعتي و كشاورزي پيشرفته رو به رشد و توسعه بودند.
ناكامي احزاب چپگرا و موفقيت احزاب راستگرا نيز از نقش محوريت دولت كم نكرد، اما از نيمة دهة هفتاد، نقش بازار آزارد و رقابت جهاني اقتصاد رونق يافت. رژيم اسراييل به لحاظ سرماية جاري، در ابتدا به غرامتهاي پرداختي از جانب آلمان و نيز كمكهاي اقليت يهودي در اروپا و آمريكا متكي بود، اما از دهة هفتاد، آمريكا، به مهمترين كشور كمك كننده به اين كشور تبديل شد. اين مساعدتها، در رشد اقتصاد رژيم اسراييل، سهم چشمگيري داشت و با نگاهي به ارقام اختصاص يافته به اسراييل، در دهههاي اخير در مييابيم كه شكاف ميان سپردههاي ثابت و سرمايهگذاريهاي اسراييل، پر شده است، زيرا رژيم صهيونيستي، در آمد خود را صرف سرمايهگذاري در بخش صنعتت و كشاورزي و ديگر بخشها نموده و ذخيرهاي نداشته است. اين كمكها موجب بالا رفتن سطح معيشت ساكنان اين كشور و نيز افزايش بودجة نظامي آن شده است.
2 ـ پيشرفت تاريخي اقتصاد اسراييل: (1993 ـ 1948)
تاريخ اقتصاد رژيم اسراييلي از سال 1948، معمولا در چهار مرحله بررسي ميشود:
الف) دوران تأسيس (1954 ـ 1948):
رژيم صهيونبيستي در ابتدا سه امر را مورد اهتمام قرار داد: اول، تأسيس ارتش جديد كه قادر به استفاده از سلاح پيشرفته بوده و آمادة نبرد باشد. بدين جهت، هزينههاي نظامي در اولويت قرار گرفت. دوم، جذب مهاجران جديد كه در سال 1948، حدود 100 هزار مهاجر به فلسطين روي آوردند و در سال 1949، اين رقم دو برابر شد. سوم، تأسيس سازمانهاي نوين حكوميت، از جمله مراكز خدماتي، بانك مركزي، بيمه، راديو و ... بود. دولت همچنين به ملي كردن منافع و فعاليتهاي اقتصادي مبادرت ورزيد و بيشترين توجه به بخش كشاورزي و منابع آبي معطوف شد.
ب) دوران رشد سريع (1972 ـ 1954):
در اين دوران، سرمايهگذاريهاي خارجي به رژيم اسراييل سرازير شد و با افزايش نيروي انساني كه نتيجة مهاجرتهاي انبوه بود، فعاليتهاي اقتصادي رونق بسياري يافت و ميانگين توليد سرانة ملي از 2 به 17 درصد افزايش يافت و ميانگين مصرف فردي به 9 درصد رسيد.
در اين دوره، كلية زمينهاي زراعي مورد استفاده قرار گرفت و صنعت، محور كار اقتصادي شد. بخش خدمات و ساختمان نيز رشد قابل توجهي يافت و نظارت دولت در فعاليتهاي اقتصادي و تأمين بودجه، فزوني گرفت، به طوري كه سهم دولت در سال 1950 از 23 درصد به 38 درصد در سال 1960 و 65 درصد در سال 1970 افزايش يافت.
به سبب فقدان انباشته وذخيرة سرمايه ملي، دريافت غرامتهاي پرداختي از آلمان و كمكهاي يهوديان به اين كشور، نقش عمدهاي در پيشرفت اقتصاد اين كشور داشته است.
پ) دوران تورم و ركود (1985 ـ 1973):
پس از جنگ 1973، اقتصاد اسراييل دچار ركود شد و رشد اقتصادي در برخي از سالها به صفر رسيد و در مجموع، از 3 درصد تجاوز نكرد. در همين حال، معادلة پرداختهاي بازرگاني (تجاري) و بودجة دولت، شاهد سير نزولي شد.
عوامل اين ركود، متعدد است، اما هزينههاي جنگ سال 1973 و نيز بالا رفتن ناگهاني بهاي نفت، دو عامل اصلي اين مسئله بودند. از آنجايي كه 30 درصد از توليد ناخالص ملي اسراييل به هزينههاي نظامي اختصاص يافته بود و با افزايش بهاي نفت، قيمت و ارزش انرژي در اين كشور بسيار بالا رفت، برخي كارشناسان، علل ديگري براي ركود اقتصاد اسراييل در اين دوره بر شمردهاند كه به ساختار اقتصادي اين رژيم باز ميگردد. رشد سريع اقتصادي در دهههاي 50 و 60 به علت ادامة جذب مهاجر و حجم سرمايهگذاريهاي خارجي، امكانپذير نبود. همچنين از يك سو، رشد صنعتي و توليد كالاهاي جايگزين كالهاي خارجي به پايان رسيده بود واز سوي ديگر، اين رژيم، امكان صادرات كالا و يافتن بازارهاي جديد را نداشت. بنابراين، دوران ركود، موجب بحران سياسي در اقتصاد اسراييل شد و سران صهيونيست را بر آن داشت تا در سياستهاي اقتصادي، روابط خارجي، شرايط بازار كار و سرمايه، تجديد نظر به عمل آورند.
ت) دوران بازسازي اقتصادي ( از سال 1985 تا كنون):
با به قدرت رسيدن ليكود، ركود اقتصادي و تورم و كسر بودجه با اتخاذ سياستهاي اقتصادي نادرست ادامه يافت و اين رژيم را در آستانة سقوط مالي قرار داد، اما با كمكهاي ويژة آمريكا و روي كار آمدن دولت اتحاد ملي (كارگر ـ ليكود) و اتخاذ سياستهاي اصلاح اقتصادي، از بحران نجات يافت. اين برنامه، موفق به كنترل تورم، كاهش هزينههاي دولتي و پول ملي (شِكِل) و جلوگيري از بالا رفتن قيمتها شد و در سالهاي 1987 تا 1988، اقتصاد اسراييل، رونق ويا بهبود نسبي يافته و روند رشد را از سر گرفت. البته در سال 1989، به علت سياسي افزايش سرمايهگذاري و نيز انتفاضة مردم فلسطين، اقتصاد اسراييل دچار ركود شد، اما آغاز دهة نود با مهاجرت يهوديان شوروي و رونق يافتن بازار و دريافت وامهاي متعدد، جذب مهاجر، روند رو به رشدي يافت. بدين ترتيب، معدل افزايش قيمتها، حالت معقولي به خود گرفت. براي مثال، در سال 1990،اين معدل، به 6/17 درصد و در سال 1993 به 3/11 درصد و در سال 1994 به حدود 5/14 درصد رسيد. در سالهاي 1990 تا 1994، توليد ناخالص ملي به ترتيب به 8/5 درصد و 2/6 و 4/3 و 7/0 درصد رشد يافت ودر همين حال، رشد جمعيت در سالهاي 1990 تا 1992 به 3 درصد رسيد و اين رقم در دهة هشتاد، 5/1 درصد و در دهة هفتاد، 4/2 درصد بود. جمعيت اسراييل در سال 1993، طبق آمار اين رژيم، 5،261،400 نفر بوده كه 972700 نفر آنان عرب بودهاند.
3 ـ بخشهاي توليدي
در اين جا به تحليل بخشهاي كشاورزي، صنعت و ساختمان ميپردازيم و بخش خدمات را در بخش عمومي بررسي خواهيم كرد. رشد اقتصادي رژيم اسراييل موجب شد كه بخش صنعت نسبت به كشاورزي برتري يابد و با توجه به اين كه خدمات نيز مكمل بخش صنعت است، در اين بخش نيز شاهد رشد هستيم، زيرا افزايش سطح زندگي، مستلزم ارايه خدمات بيشتر است.
الف) بخش كشاورزي
اسراييل در زمينة كشاورزي و توليدات آن از توازن خاصي برخوردار است. بنابراين، از توان تأمين مايحتاج خود و همچنين صدور محصولات كشاورزي به خارج از كشور برخوردار است. مساحت سرزمينهاي زير كشت از 1650 ميليون هكتار در سال 1949 به 4380 ميليون هكتار در سال 1987 افزايش يافته و در همين مدت، اراضي آبياري شده از 300 هزار هكتار به 1153 ميليون هكتار فزوني يافتهاست. توليدات كشاورزي نيز از سال 1977 تا 1988، در صورتي كه معادله (= 100) را در نظر بگيريم از 25 به 31 درصد افزايش يافته و در سال 1993 اين رقم، 118 درصد بوده است. تكنولوژي، كشاورزي و صنعت، نقش مهمي در اين زمينه داشته و البته از ميزان كارگران اين بخش كاسته است. درصد كشاورزان در سال 1949، 17 درصد بوده كه در سال 1984 به 9/6 درصد و در سال 1993 به 5/3 درصد رسيده است.كشاورزي اسراييل، داراي برنامهريزي متمركز است ودو سازمان ـ وزارت كشاورزي و ادارة آژانس اسكان يهود ـ عهدهدار آن هستند. كيبوتص (Kibbutz) و موشاف (Moshav) نيز دو موسسة كشاورزي مهمي هستند كه اولين شهرك كشاورزي را بر اساس سيستم تعاوني در سال 1909 تأسيس نمودند.
شيوة زندگي اقتصادي در كيبوتص، بر اساس سوسياليسم وتوليد و مصرف به صورت دسته جمعي است و مالكيت خصوصي زمين يا وسايل توليد وجود ندارد. موشاف در دهه 20 تشكيل شد. توليد و مصرف آن بر اساس خانوادگي بوده و هر موشاف، معمولا شامل 60 خانواده است. خانواده، حق تقسيم و يا فروش زمين را ندارد وتنها يك پسر خانواده، زمين را از والدين خود به ارث ميبرد ودر آن به كار مشغول ميشود. «موشاف تعاوني» (Collectiv Moshav)، يك موسسه مابين كيبوتص و موشاف است كه بر اساس نظام خانوادگي عمل مينمايد، اما در تولدي با محدوديتهايي مواجه است كه آن را به كيبوتص نزديكتر مينمايد.در سال 1998، حدود 648 كيبوتص و موشاف در رژيم اسراييل وجود داشت كه 88 درصد توليد كشاورزي آن سال از اين دو مجموعه فراهم آمد. ضمن اين كه كشاورزي، ضامن درآمد نسبي مهاجرانجديد نيست و در سالهاي اخير، اين دو موسسه دچار تحولاتي شده و به صنايع سبك روي آوردهاند
ب) بخش صنعت
از دهه هفتاد، صنعت رژيم اسراييل ـ بخصوص در بخش صنايع نظامي و صادرات ـ رشد قابل توجهي يافته و صنايع قديمي جاي خود را به صنايع پيشرفته دادهاند. صادرات صنعت الماس كه حدود نيمي از صادرات اسراييل را تشكيل ميدهد، هم اكنون به يك چهارم رسيده و در مقابل، صنايع الكترونيكي، رشد فزايندهاي يافته و صادرات آن دو برابر شده است. مالكيت مراكز صنعتي در اسراييل به عهده دولت، هستادروت و يا افراد است. شركتهاي صنعتي، بعضي زير پوشش دولت بوده و برخي نيز مشتركند. (ميان هستادروت و بخش خصوصي) هستادروت از چندين موسسه صنعتي تشكيل ميگردد كه تحت پوشش يك شركت مادر فعاليت مينمايند. (شركت كارگري حفرات هعوفديم) در سال 1985، سود شركتهاي صنعتي هسادروت كه داراي 65 هزار كارگر، يك چهارم فروش بخش صنعت را تشكيل ميداد. مهمترين موسسه هستادروت، شركت «كور» است كه داراي 23 هزار كارگر در 100 كارخانه است و مالكيت اكثر شركتهاي الكترونيكي را به عهده دارد. بخش خصوصي داراي شركتهاي كوچك و بزرگ است كه معمولا از طريق يك شركت مادر اداره ميشود و اين گونه شركتها، سود ويژهاي در بخش صنايع خاص دارند. «كلال» مهمترين مجموعه صنعتي در رژيم اسراييل است كه در دهه 60 توسط كارگراني از آمريكاي لاتين تاسيس گرديد كه در صنايع مختلف مانند الكترونيك، فلزات، مواد غذايي و سيمان و پوشاك فعاليت مينمايد و داراي شركتهاي ملي و نيز بيمه است. هر چند اين مجموعه، مربوط به بخش خصوصي است، اما چهل و يك درصد سهام آن را هستادروت در اختيار دارد.
ج) بخش عمران و ساختمان
اين بخش در اقتصاد اسراييل از اهميت بسياري برخوردار است، زيرا ساخت منازل و شهركها براي مهاجران جديد از اولويتهاي طرح صهيونيستي به شمار ميآيد. در سي سال اول و پس از شكلگيري اين رژيم، حدود يك ميليون و دويست هزار خانه جديد ساخته شد. در سال 1980، حدود 90 درصد از يهوديان در خانههايي زندگي ميكردند كه پس از سال 1948 ساخته شده بود. نسبت خانوارهايي كه 3 نفر از آنان در يك اتاق سكونت داشتند از 35 درصد در سال 1945 به 5/1 درصد در سال 1981، كاهش يافت در سال 1993 به 1/1 درصد رسيد. از نيمه دهه هفتاد، دولت به طور مستقيم به ساخت منازل پرداخت و از سال 1975به بعد، اين كار را به عهده بخش خصوصي نهاد و تنها ناظر بر اين امر بود. در پايان دهه هشتاد، با افزايش مهاجران از شوروي سابق، دولت بار ديگر به خانهسازي پرداخت.
د) بخش تجارت خارجي
تجارت خارج اسراييل از سه ويژگي برخوردار است:
1ـ تكيه بر واردات، به طوري كه نسبت واردات به توليد ناخالص ملي در دهه پنجاه از يك سوم، به 45 درصد در دهه شصت افزايش يافت و پس از آن، به بيش از 60 درصد رسيد.
2ـ براي جبران هزينههاي واردات، صادرات نيز افزايش يافته و از 10 درصد در دهه پنجاه به 25 درصد در دهه 60 و حدود 50 درصد در دهه هشتاد رسيد.
3ـ به رغم افزايش صادرات، موازنه ميان صادرات و واردات به وجود نيامده، بنابراين، رژيم اسراييل، دچار عدم موازنه تجاري است.
كسري موازنه تجاري در رژيم اسراييل، نشانگر آن است كه اين رژيم، همواره بدون آن كه محتمل هزينهاي شود از كالاهاي خارجي بهره گرفته، به طوري كه در برخي از موارد به يك سوم توليد ناخالص ملي نيز رسيده است و بدين ترتيب، از سياست سرمايهگذاري فعال، بدون استفاده از سطح مصرف عمومي پيروي كرده است.
در دهه پنجاه، اين سرمايهها از طريق كمكهاي اروپا و آمريكا تأمين ميشد و پس از دهه هفتاد، آمريكا متولي اصل پر كردن كسري موازنه تجاري رژيم صهيونيستي گرديد.
4ـ ساختار كلي اقتصاد اسراييل
اقتصاد رژيم اسراييل، شامل سه بخش سازمانهاي صهيونيستي، هستادروت و دولت است.
الف) سازمانهاي صهيونيستي
پس از تشكيل رژيم اسراييل، شوراي صهيونيستي در اوت 1948 مقرر كرد تمامي نمايندگيهاي آژانس يهود به دولت واگذار شود، اما آژانس، داراي يك هيئت مستقل براي پيگيري امور مهاجران و ارتباط يهوديان در رژيم اسراييل با اقليتهاي يهود دنيا بود. آژانس يهود در ايجاد شهركهاي كشاورزي، ارايه خدمات، آموزش به مهاجران در امور كشاورزي، خدمات اجتماعي و جمع آوري كمكهاي يهوديان جهان فعاليت داشته و به رژيم اسراييل كمك ميكرد.
ب) هستادروت
با تشكيل دولت اسراييل، فعاليتهاي هستادروت در زمينههاي مهاجرت و اسكان كاهش يافت، اما ساير فعاليتهاي خود را ادامه داد واكنون حدود يك ميليون و هشتصد هزار عضو (كارگران و خانوادههاي آنان)، 58 درصد جمعيت اسراييل و 25 درصد از كاركنان سازمانهاي اقتصادي را زير پوشش دارد. همچنين، بيمه درمان اكثرت يهوديان به عهده اين نهاد ميباشد. رهبري هستادروت، هر چهار سال يك بار از طريق انتخابات (توسط احزاب مختلف) صورت ميگيرد و با تعيين شوراي مركزي، اعضاي كميته اجرايي انتخاب ميشوند.
ج) بخش دولتي
دولت يا به طور مستقيم (از طريق اداره مراكز اقتصادي) و يا به صورت غير مستقيم (مانند سياستهاي مالي و مالياتي) بر كليه بخشهاي اقتصادي نظارت دارد. حجم سرمايهگذاريهاي دولت از 29 درصد توليد سرانه در سال 1960 به 70 درصد در دهه هشتاد افزايش يافت، اما پس از اجراي سياست اصلاح ساختار اقتصادي، بار ديگر روند نزولي را طي كرد و به 65 درصد رسيد. منابع درآمد دولت عمدتا از ماليتها و كمكهاي خارجي تأمين ميشود، اما به سبب هزينههاي بسيار، همواره دولت با كسري بودجه روبه روست. در سالهاي 1980 تا 198، مجموع سرمايهگذاري دولت به 8/72 درصد توليد ناخالص ملي رسيد، در حالي كه در آمد دولت، تنها 4/58 درصد بود كه 4/14 درصد آن در توليد ناخالص ملي رسيد، در حالي كه در آمد دولت، تنها 4/58 درصد بود كه 4/14 درصد آن در توليد سرانه كسري بودجه لحاظ شد. اين ميزان،در مقايسه با كشورهاي مشابه با رژيم صهيونيستي، رقم بالايي است. البته سياست اصلاح ساختار اقتصادي تا حد زيادي توانست اين كسري را كاهش دهد. دولت در هدايت فاليتهاي اقتصادي، نقش مهم را دارا است و تعيين قيمتها ودستمزدها به عهده آن است. وزارت اقتصاد و دارايي به هماهنگي سياستهاي اقتصادي شركتهاي مختف ميپردازد و با پشتيباني از كالا و خدمات در تعيين نرخها سهيم است. دولت همچنين در اعطاي وام مسكن و حقوق بازنشستگان از طريق سياستهاي مالياتي و پولي، نقش مهمي را ايفا مينمايد.
5ـ موضوعات مهم اقتصادي
الف) سازمان صنايع نظامي
رژيم صهيونيستي از آغاز تشكيل دولت، استراتژي ابقاي ارتش را به عنوان قويترين نيروي نظامي خاورميانه در پيش گرفت. طبق اين استراتژي، ارتش اين رژيم بايد قدرت روياروي با تمام ارتشهاي عربي و آمادگي تهاجم نظامي را در بيشتر جبههها داشته باشد. اين استراتژي، مستلزم دستيابي به آخرين سلاحهاي پيشرفته و تكنولوژي جديد و بودجه مستمر نظامي است. افزايش هزينههاي نظامي در رژيم اسراييل موجب رشد صنايع تسليحاتي ـ بويژه پس از جنگ 1967 ـ گرديد و وزارت دفاع از اين رژيم با يك تصميمگيري استراتژيك اولويت را به ساخت سلاح و رسيدن به خود كفايي در اين زمينه داد. پس از حدود ربع قرن، صنايع تسليحاتي رژيم اسراييل، پيشرفت قابل توجهي نمود، به طوري كه امروزه از سازندگان جنگنده، موشك، تانك و مهمات و سلاحهاي شييمايي محسوب ميشود. از اهم تأسيسات نظامي در اين راستا ميتوان از شركت IMI ، سازنده سلاح سبك و توپ و شركت IAI سازنده جنگنده، موشك، قايق جنگي و مركز «رافائل» نام برد كه به امور امنيتي و ساختموشك و رادار ميپردازد.
اين سازمانها تحت نظارت وزارت دفاع فعاليت كرده و چند شركت تسليحاتي دولتي ديگر وجود دارد كه با وزارت دفاع ارتباط نزديكي دارند. در كتاب سال اسراييل (Israel Dfense) كه در سال 1988 منتشر شد، نام 180 شركت صنايع جنگي و نظامي ذكر شده است و طبق آمار، حدود 58 تا 120 هزار تن در اين بخش مشغول به كار هستند.
از سوي ديگر، نيمي از دانشمندان و مهندسان اسراييل به نحوي با صنايع نظامي و تسليحاتي در ارتباطند. رشد صنايع نظامي رژيم اسراييل، تاثير بسزايي بر اقتصاد اين كشور گذاشته و صنايع الكترونيكي، فلزات و غيره به شدت متكي به صنايع نظامي هستند. همچنين، اين صنعت، يكي از منابع مهم صادرات دولت اسراييل را تشكيل ميدهد. رشد تسليحاتي، همچنين موجب پديد آمدن مجموعة نظامي ـ صنعتي گرديده، زيرا بسياري از مراكز صنعتي، متكي بر قراردادهايي هستند كه با وزارت دفاع منعقد ساختهاند. البته به منظور پيشبرد كار خود از افسران و ژنرالهاي سابق ارتش براي ردههاي مديريتي بهره ميگيرند. افسران ارتش رژيم اسراييل، معمولا در سن 40 سالگي بازنشسته ميشوند و با توجه به تجارب نظامي خود را به راحتي در شركتهاي صنعتي كه با صنايع نظامي و تسليحاتي مرتبط هستند، مشغول به كار ميگردند.
ب) روابط آمريكا و اسراييل
شايد هيچ رابطهاي ميان كشورها، مانند رابطه آمريكا و اسراييل نباشد. اين رابطه، شامل كليه سطوح سياسي، اقتصادي و نظامي اسراييل است كه به كمكهاي آمريكا وابسته است. براي نمونه، آمريكا در سال 1985، قرار داد تجارت آزاد را با اسراييل منعقد نمود واز سال 1981، پيمانهاي همكاري استراتژيك، كليه امور سياسي و نظامي فيمابين را در بر گرفت. همچنين، شركتهاي اسراييلي، از حق ورود به مناقصههاي وزارت دفاع آمريكا براي عقد قرار دادهاي صنايع تسليحاتي برخوردارند.
ج) اقتصاد فلسطين در رژيم اسراييل
پس از جنگ سال 1948 فلسطين، تنها 150 هزار عرب (از حدود 937500 عرب) باقي ماندند و موجوديت اعراب در شهرهاي بزرگي چون قدس غربي، يافا، حيفا و الرمله از ميان رفت و شرهاي صفد و طبريه به طور كلي از ساكنين عرب خالي شد. اكثر اعراب باقيمانده و ساكن روستاها از توانايي اقتصادي يا تشكلهاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي بيبهره بودند و با فلسطينيهاي آواره و كشورهاي عربي ارتباطي نداشتند؛ در نتيجه، خود را در جامعهاي بيگانه و در برابر دشمني ميديدند كه هدفش بيرون راندن اعراب به خارج از مرزها بود.
پژوهشگران در زمينه موقعيت اعراب و اسراييل، براي اقليت عربي، سه دوره قائلند
دوره اول:
دورة حكومت نظامي (1966 ـ 1948): اين برهة زماني، سختترين دوره براي اعراب بود و اقتصاد آنها را ويران ساخت. ارتش اين رژيم ميتوانست بدون محاكمه هر عربي را بازداشت كند و يا زمين او را مصادره نمايد. در اين، رژيم اسراييل، 34 ماده قانون براي مصادره زمينهاي اعراب و مهاجر وضع كرد كه همگي متكي بر «حق يهوديان در مالكيت زمين» بود، رفت و آمد اعراب بدون مجوز ممنوع بود؛ بنابراين نميتوانستند در زمينهاي خود به خوبي كار كنند. از سوي ديگر، منابع آبي، تحت سيطره اسراييل بود و كار در شهرها براي اعراب فلسطيني غير ممكن مينمود. سياست رژيم صهيونيستي در اين دوره بر مبناي منع هر گونه فعاليت اقتصادي ـ به منظور ايجاد يك اقتصاد خود كفاي عربي بود ـ زيرا از هر گونه اقدام مخالفي در هراس بود.
دوره دوم (1974 ـ 1976):
حكومت نظامي موفق به جلوگيري از آزاديبخش فلسطين (كه در دهههاي 50 و 60 رشد يافته بود) گرديد، اما نتوانست اعراب را از سرزمينهاي خود براند. در برابر، تعداد اعراب رو به افزايش نهاد و آنها تدريجا در صدد احياي هويت و كسب استقلال سياسي خويش برآمدند. رژيم اسراييل، منافع خود را در جلوگيري از رشد اعراب ميديد، بنابراين، تصميم گرفت كه اقتصاد آنان را در اقتصاد خود ادغام نمايد. از اين رو هستادروت در اواخر دهه 60، اعضاي عرب را در خود پذيرفت و احزاب صهيونيستي، نسبت به احيا و آباداني مناطق عرب نشين اهتمام بيشتري ورزيدند. دوره سوم (از سال 1976 تا كنون): در اين دوره آگاهي كلي اعراب بالا رفت و آنان به تشكيل سازمانهاي سياسي توجه نمودند. فلسطينيها در 30 مارس 1976 و در مخالفت با مصادره اراضي خود به تظاهرات پرداختند كه به قيام روز زمين «يوم الارض» مشهور شد و در رويارويي با نيروهاي نظامي، چندين تن از فسلطينيها به شهادت رسيدند. در اين برهه از زمان، آشكار شد كه رژيم اسراييل قصد ادغام اقتصاد اعراب در اقتصاد خود را نداشته، بلكه خواهان نفوذ در اقتصاد آنان است و بي دليل نيست كه سرمايههاي يهودي در سرزمينهاي عربي در طرحهاي مشترك به كار گرفته ميشود و سخن از خطر ازدياد جمعيت عربي و ضرورت يهوديسازي الجليل به ميان ميآيد.
گزارشها حاكي از آن است كه تعداد اعراب در رژيم اسراييل در دهه هشتاد، 750 هزار نفر بوده كه 65 درصد آنها در الجليل و 27 درصد آنان در منطقه مثلث ساكن بودند. واز اين تعداد، 547 هزار تن در روستاهاي عرب نشين سكونت داشتند. به عبارت ديگر، 73 درصد از اعراب، ارتباطي با يهوديان نداشته و 55 هزار عرب در شهرهاي يهودي، يا در محلههاي عربي ساكن بودند. اين نشانگر جدا بودن اعراب از اسراييل در رژيم صهيونيستي است.
در مجموع ميتوان گفت اقليت عرب در اين كشور از نظر اقتصادي، اختلاف و تفاوت بنيادين با اكثريت (يهود) دارند و بدون ترديد، اين اختلاف، ناشي از سياستهاي غلط تبعيض نژادي رژيم غاصب صهيونيستي در طول سالهاي گذشته است.اگر كشاورزي و صنعت را ستون فقرات اقتصاد اسراييل بدانيم، در مييابيم كه حضور اعراب در اين دو بخش، بسيار محدود و يا ناچيز است، زيرا آنان حق شركت در مؤسسات تعاوني كشاورزي و فعاليت در شركتهاي صنعتي (بويژه تسليحاتي) و نيز مراكز مهم دولتي را دارا نيستند. از لحاظ درآمد نيز تفاوت فاحشي بين و يهوديان وجود دارد. طبق آمار سال 1983، معدل درآمد هر عرب، فقط 46 درصد درآمد فردي يهودي بوده است.
شرق - محمدعلى عسگرى: ناگهان شكاف! و صداى مهيب فروريختن يكى از ستون هاى اصلى! اين همان حادثه اى بود كه از مدت ها پيش ناظران و تحليلگران امور سوريه انتظارش را داشتند. وقتى چند ماه پيش غازى كنعان وزير كشور سوريه در دفتر كارش با يك گلوله به عمر خود پايان داد اين ظن قوت گرفت كه آستانه تحمل مقامات حزبى سوريه در حال فروپاشى است. خروج بى صداى عبدالحليم خدام به گونه اى بود كه كسى متوجه آن نشد. پيشتر وقتى او استعفاى خود را تقديم بشار اسد كرد ناظران مى گفتند اين مى تواند نشانه پاكسازى درونى و اصلاحات داخلى باشد. به گفته آنها اسد مى خواست با كنار زدن گارد قديم، نيروهاى تازه نفس را وارد كار كند و اصلاحات مورد نظر خود را پيش برد. اما بشار اسد بيش از فكر كردن به اصلاحات به حفظ نظام خود به هر قيمتى مى انديشيد. با اين وصف ظهور ناگهانى عبدالحليم خدام در تلويزيون سعودى العربيه و افشاگرى او در واقع به تعبير يك روزنامه نگار سعودى يك انفجار انتحارى در پيش پاى بشار اسد بود. خدام با اين كار خود گزارش كميته تحقيق بين المللى پيرامون ترور رفيق حريرى را تاييد كرد و فشارهاى سياسى بين المللى بر بشار اسد را افزايش داد. به گزارش منابع خبرى، عبدالحليم خدام در اظهارات خود گفت كشورش نسبت به لبنان دچار خطاهاى زيادى شد. وى گفت هرگز فكر نمى كرد رفيق حريرى ترور شود اما از مدت ها پيش از بشار اسد شنيد كه گفته بود حرف هاى خيلى خيلى تندى به حريرى زده است. خدام در اظهارات خود به اين بند از گزارش دتلو مهليس اشاره مى كرد كه در آن آمده بود بشار اسد به حريرى گفته است اگر تابع سوريه نباشد لبنان را بر سرش خراب خواهد كرد! وى با نكوهش اميل لحود رئيس جمهور لبنان گفت آنها اسد را به اين كار تحريك كرده اند اما نتيجه قطعى اين ترور را بايد تحقيقات بين المللى آشكار كند. خدام با تاييد خودكشى غازى كنعان گفت اين بازتاب اعمال او در لبنان بود. وى همچنين با حمله شديد به رستم غزاله گفت: او به گونه اى در لبنان عمل مى كند كه گويى قدرت مطلق است و من نتوانستم اسد را براى تعويض وى متقاعد كنم. عبدالحليم خدام همچنين در مورد اينكه مى خواهند او را محاكمه كنند گفت هر كس به فكر محاكمه من باشد بايد خود را در قفس اتهام ببيند. وى تاكيد كرد كه هنوز حرف هاى زيادى براى زدن دارد. خدام مى گويد به پاريس آمده است تا خاطرات خود را بنويسد. وى مى گويد هر كس مرا مى شناسد مى داند كه من حرف هاى مهم و زيادى براى گفتن دارم. عبدالحليم كه مدعى است راه را براى جانشينى بشار اسد فراهم كرده او را فردى احساساتى مى خواند كه زود تحت تاثير قرار گرفته و تصميم مى گيرد و سپس پشيمان مى شود. وى در عين حال مى گويد رابطه من با او خوب و عادى است و موقع خروج از سوريه با او خداحافظى كرده ام. متن مصاحبه او را در ادامه مى خوانيد. روزنامه شرق متن اين مصاحبه را تنها جهت اطلاع رسانى و بدون هيچ گونه داورى منتشر مى كند.
•••
• متن گفت و گوى العربيه با عبدالحليم خدام
• بينندگان عزيز! مهمان امشب ما عبدالحليم خدام معاون سابق رئيس جمهور سوريه و كسى است كه ۵۵سال با حافظ اسد همراه بود و از سال ۷۰ به مدت ۳۵سال وزارت خارجه اين كشور را برعهده داشت و از سال ۸۴ به عنوان معاون رئيس جمهور معرفى شد. پس از روى كارآمدن بشار اسد، خدام پست خود را حفظ كرد تا اينكه سرانجام از تمام پست هاى سياسى و حزبى خود استعفا داد. راز جدايى اين مرد قوى در نظام سوريه در دوران آقاى حافظ اسد و پسرش از اين نظام چيست؟ ابوجمال [كنيه عبدالحليم خدام] در اين گفت و گو از اوضاع داخلى و خارجى سوريه، از لبنان و علل فروپاشى روابط دوستانه سوريه و لبنان و نيز از نحوه برخورد سوريه با دو پرونده عراق و فلسطين خواهد گفت. در ابتدا بفرماييد عبدالحليم خدام در پاريس تبعيد است يا به آنجا آمده است؟ و تا كى در اينجا خواهد بود؟
واقعيت اين است كه من نه تبعيدى هستم و نه وطن خود را ترك كرده ام بلكه به پاريس آمده ام تا مرحله حساس و مهمى از تاريخ سوريه و منطقه را بنويسم. در مرحله اى كه من يكى از رهبران اصلى در حوزه برنامه هاى سياسى و اجرايى سوريه بودم اين يك تكليف ملى بود كه من تاريخ اين دوره را براى اطلاع نسل هاى آينده بنويسم و مردم را نسبت به وقايع درست و حقايق آگاه سازم. زيرا ما توانستيم سوريه را به جايگاهى شايسته در دو حوزه عربى و بين المللى برسانيم. در پاريس مى توانم به دور از جنجال هاى سياسى موجود در سوريه يادداشت هايم را بنويسم. بله من كناره گيرى كرده ام تا بنويسم ولى از كار سياسى كناره گيرى نكرده ام. دوباره به دمشق باز خواهم گشت. سوريه در قلب و خرد من است. من نه تهديد شده ام و نه كسى به من بى احترامى كرده است. رابطه من با رئيس جمهور بشار اسد خوب و دوستانه است. اختلافات در ديدگاه چيزى را عوض نمى كند. من ديدگاه متفاوتى نسبت به او دارم اما پيش از ترك سوريه با او خداحافظى كردم و او مى داند كه من براى مدتى طولانى به خاطر نوشتن اينجا مقيم خواهم بود. آنچه درباره تهديد و فشار مى گويند درست نيست يعنى تا الان درست نيست.
•چرا تا الان؟ آيا انتظار داريد كه در آينده تهديد شويد؟
انتظار دارم. البته كسانى كه گمراه شده اند تحريكاتى صورت دهند.
•آيا از اينكه برگرديد و محاكمه شويد مى ترسيد؟ يا از اينكه پرونده هايى را عليه شما رو كنند؟
اولاً همه سورى ها مى دانند عبدالحليم خدام كيست. آنها فداكارى هاى مرا در راه اعتلاى نام سوريه مى شناسند. آنها مى دانند كه من پنج بار تاكنون در معرض ترور قرار گرفته ام. اين حوادث به خاطر اين نبوده كه مثلاً در فلان كازينوى قمار با كسى اختلاف پيدا كرده ام. به خاطر اين بوده كه من از سياست سوريه دفاع كرده ام. همه اينها مرا مى شناسند و اگر كسى جرات مى كند كه مرا محاكمه كند بايد در نظر بگيرد كه خودش در قفس اتهام خواهد بود.
•يعنى آيا پرونده هايى هست كه شما بخواهيد آنها را در اختيار ديگران قرار دهيد؟
من حرف هاى زيادى دارم... صحبت هاى زيادى هست كه من به خاطر مصلحت سوريه آنها را نمى گويم. كسى كه مى خواهد عليه من كارى كند خوب مى داند كه من چه چيز هايى دارم. خوب مى داند كه من حرف هاى مهم و اساسى دارم.
• دقيقاً اين حرف ها چيست؟
وقتى مصلحت سوريه اقتضا كند آنها را خواهم گفت.
•خانواده شما الان در كجا هستند؟ فرانسه يا سوريه؟
دمشق بودند اما همسرم براى گذران تعطيلات عيد به پاريس آمد.
•پس به خاطر مسائل امنيتى نبوده و دوباره به سوريه بازخواهد گشت؟
بله، باز مى گردند.
•در آخرين ديدار شما با بشار اسد اوضاع چطور بود. آيا بحث و جدلى هم پيش آمد؟ او به شما چه گفت و شما چه پاسخى داديد؟
واقعيت اين است كه همه ديدارهاى ما دوستانه بوده است. او فردى است كه به ادب شهرت دارد و احترام خاصى به من مى گذارد. بخش اعظمى از اين رابطه به رابطه من و پدرش برمى گردد. من حتى يك كلمه هم نشنيده ام كه به من بد گفته باشد. دو روز پيش از آنكه سوريه را ترك كنم، با او ديدار كردم و حرف هاى ما دوستانه و فراگير بود. طبعاً بين ما اختلاف نظر وجود دارد، اما احترام متقابل هم هست.
•مى گويند شما سوريه را در شرايطى سخت ترك كرده ايد. يعنى در زمانى كه ديگر آن مقام سابق را نداشتيد. پاسخ شما چيست؟
درست است. من در زمان دشوارى سوريه را ترك كرده ام. اما اين به خاطر سوريه بوده است. چنان كه اشاره كردم مى خواهم تاريخ يك مرحله را بنويسم كه در آن من نقش اساسى داشتم.
•شما اولين مقام سورى در اين سطح بوديد كه از رهبرى حزب و دولت استعفا داده است. آيا اين مسئله به اختلاف شخصى شما با اسد برمى گردد يا به دلايل ديگرى؟
من در سال ۱۹۹۸ در مرحله اى با بشار اسد آشنا شدم كه پدرش او را براى وراثت آماده مى كرد. ما ديدارهاى زيادى با هم داشته ايم كه محور آنها اوضاع داخلى، اوضاع عربى و اوضاع بين المللى بود. ما بر اصلاحات جدى در سوريه اتفاق نظر داشتيم. به خصوص اصلاحات سياسى كه زمينه هاى دموكراسى را توسعه دهد و آزادى عمل حزبى و آزادى هاى عمومى را تامين كند. ما درباره اوضاع اقتصادى و نياز به اصلاحات ريشه اى صحبت كرده ايم. براى همين وقتى به رياست جمهورى رسيد، من تصميم گرفتم با او همكارى كنم و هر كمكى كه لازم باشد، انجام دهم و تجارب چندين ساله خودم را در اختيار او قرار دهم. پس از اداى سوگند من پژوهش را درباره تحولات حزب ارائه كردم. توسعه حزب يعنى توسعه رژيم سياسى در سوريه. من در اين پژوهش به مسائلى چون آزادى ها و دموكراسى، اوضاع اقتصادى، نحوه خروج از بحران اقتصادى، مسئله رابطه اسلام و عربيت و مسئله نوگرايى پرداختم. به اعتقاد من اگر بشار اسد اين استراتژى را قبول كرده بود سوريه وارد اين ميدان هاى مين نمى شد و ما با اين فشارهاى خارجى و داخلى مواجه نمى شديم. زيرا مشكل بزرگ اين است كه دولت سوريه در مسيرى حركت مى كند كه تاريك و مين گذارى شده است. ما در سطح رهبرى بر روى مسائل اقتصادى تاكيد كرديم و سال ۲۰۰۰ تصميم هايى هم گرفته شد كه مجموعه اى از اصلاحات اقتصادى را شامل مى شد. من اينها را به هيات وزيران فرستادم ولى آنجا خاك مى خورد. در يكى از سفرهاى خود به فرانسه من با ژاك شيراك ديدار داشتم و از او خواهش كردم مجموعه اى از كارشناسان را بفرستد. من پيشنهادهايى دادم اما همه اين پيشنهادها متوقف شد و به عمل درنيامد تا اينكه به اين نتيجه رسيدم كه اصلاحات سياسى و اقتصادى يا ادارى هرگز صورت نخواهد گرفت. بنابراين تصميم به استعفا گرفتم. با خودم خلوت كردم و خود را در بين دو راه ديدم: يا با وطن باشم يا با نظام. و من وطن را انتخاب كردم زيرا وطن يك حقيقت ثابت است و نظام مرحله اى گذرا در تاريخ است مثل ساير نظام ها در ساير كشورها. در اين خلوت چه ديدم؟ فردگرايى در قدرت و نزديكان. و تمركز قدرت و غياب كامل نهادهاى قانونى. رهبرى حزب و سازمان هاى مردمى وجود ندارد و نقش آنها تنها پوشش دادن به تصميم هاى رئيس جمهور است. مسئله دوم اين است كه با توقف اصلاحات فساد رو به فزونى نهاد و دولت روزبه روز بدهكار مى شد.
• منظور شما از نزديكان چيست؟
نزديكان يعنى پسرعمو، پسرخاله، نزديكان يعنى دوستان نزديك. زمانى كه سورى ها لقمه اى نان براى خوردن پيدا نمى كردند، ثروت به طور غيرقانونى در دست مجموعه اى اندك انباشته بود. چون قانون وجود ندارد. آن چيزى كه وجود دارد منافع يك محدوده تنگ پيرامون حاكميت است. نيمى از مردم زير خط فقر زندگى مى كنند و نيمى ديگر روى خط فقر. با اين اوضاع ما نمى توانيم با فشارهاى خارجى مقابله كنيم. آزادى مردم مصادره شده و هر كار سياسى ممنوع است و دستگاه هاى امنيتى بر همه جا سلطه دارند.
• يعنى عبدالحليم خدام ضرورت اصلاحات و دادن آزادى به مردم و توقف سلطه نيروهاى امنيتى را مى خواهد؟ چرا اين حرف را موقعى كه ۳۰ سال بر اريكه قدرت بوديد نزديد؟
اگر به كنگره هاى حزب در سال هاى ۱۹۷۱ تا ۲۰۰۵ برگرديم، خواهيم ديد كه اين ديدگاه ها مطرح شده است. جنبش سال ۱۹۷۰ بر اساس ايجاد فضاى باز و مشاركت مردم بود. قانون اساسى بر همين مبنا نوشته شده است. در آن دوره آزادى احزاب سياسى مطرح شد اما پس از آن ركودهاى سياسى شروع شد. پس از فروپاشى شوروى و تحولات مهمى كه در سطح جهان اتفاق افتاد در حوزه هاى اصول، ارزش ها، انديشه و شيوه هاى زندگى من نقش يكى از اعضاى رهبرى حزب را داشتم و مانند كل نقش اين رهبرى كه غايب بود نمى توانستم كارى بكنم. چون قدرت اجرايى دراختيار نخست وزير بود. از سال ۲۰۰۰ كه رئيس جمهور بشار اسد به قدرت رسيد، چنانكه اسناد آن وجود دارد من پيوسته بر دو نكته يعنى اصلاحات داخلى و فشارهاى خارجى تاكيد داشتم و طرفدار گفت وگوى ملى بودم تا مردم مشاركت پيدا كنند و وحدت ملى تقويت شود. اما نشستى نبود... تا اينكه نشست هايى اتفاق مى افتاد كه درباره مسائل اقتصادى بود. من در آنها مى گفتم كه نياز به اصلاحات است و اينها ثبت شده است.
ادامه از صفحه اول
•شما مى گوييد كه افكارى اصلاح طلبانه را مطرح مى كرديد و رئيس جمهور و اطرافيانش پاسخى به آن نمى دادند. اما قبلاً گفته بوديد كه بشار اسد افكارى اصلاح طلبانه را مطرح مى كند اما گارد قديم مانع انجام اين اصلاحات مى شود، در حالى كه خود شما يكى از اعضاى همان گارد قديم هستيد؟
اين چيزى است كه دستگاه هاى اطلاعاتى مطرح مى كنند. مى خواهند كوتاهى در اصلاحات را توجيه كنند و اين تقصير را به گردن گارد قديم بيندازند. چه عواملى باعث شد كه ما به اين برسيم؟ اولين مسئله فردگرايى در قدرت بود. دوم برداشت نادرست از تحولات عربى و بين المللى.
•ببخشيد يعنى بشار اسد فردگرايى مى كند؟
طبعاً. دوم به خاطر برداشت نادرست از تحولات منطقه اى و بين المللى بود. براى مثال در سال ۲۰۰۴ داريل عيسى به سوريه آمد و با بشار اسد ديدار كرد. در آن زمان مارتين ايندايك هم آمد و با رئيس جمهور ديدار كرد. داريل گفت كه براى تحكيم روابط سوريه و آمريكا آمده است. مارتين ايندايك از سياست هاى بوش در قبال عراق انتقاد كرد، سپس گفت كه چند روز بعد بارنز با يك هياتى خواهد آمد و به هر حال براى آمريكا، لبنان مهم نيست بلكه عراق مهم است. اما بشار اسد فكر كرد كه آمريكا سينه خيز آمده است تا به خاطر عراق با او گفت وگو كند و در همان حال مى خواهد در لبنان بماند. اما اين برداشت غلط بود. اين برداشت غلط كشور را به اين نتايج رساند. سومين عامل انفعال و واكنش هاى احساسى اوست. يعنى ويژگى هاى بدى كه مى تواند در يك مقام مسئولى جمع شود. زيرا واكنش هاى احساسى، قدرت تشخيص درست و نادرست را از فرد مى گيرد.
• چه واكنش هايى؟
براى مثال كسى خبرى به او مى دهد و او با شور و هيجان تصميمى را مى گيرد. بعد از مدتى مى فهمد آن چيزى كه به او گفته شده درست نبوده است. تصميم مى گيرد اين خطا را تصحيح كند. خوب اين اشتباه بايد تصحيح شود ولى چرا احساساتى مى شويم؟ رئيس جمهور حافظ اسد قدرت فوق العاده اى در خويشتندارى داشت. اين صفت مهمى براى كسى است كه مى خواهد كشورى را اداره كند. مسئله ديگر حرفهايى است كه اطرافيان تحويل او مى دهند و به او مى فهمانند كه صاحب تشخيص است و اگر خطايى كرده باشد اين خطا را درست جلوه مى دهند. اگر ظلمى كرده باشد آن را عدل تصور مى كنند. واى بر اطرافيانى كه چه توهماتى را القا مى كنند و تا چه حد نقش دارند.
• من مى خواهم به افراد خاصى چون آصف شوكت و ماهر اسد اشاره كنم. رابطه شما با اينها چگونه بود؟
وقتى من در قدرت بودم جز از طريق وزير دفاع و رئيس ستاد مشترك با نيروهاى نظامى رابطه اى نداشتم. من آنها را مى شناسم ولى رابطه اى سياسى يا غيرسياسى بين ما وجود نداشت.
•بين شما و فاروق الشرع در كنگره حزب بعث اختلافى پيش آمد. شما در آنجا از سياست خارجى كشور انتقاد كرديد. حالا احساس ناكامى نمى كنيد كه او دومين نفر در سوريه شده است در حالى كه شما ۳۰ سال با حافظ اسد بوديد؟
اولاً من احساس ناكامى نمى كنم و نمى پذيرم كه فاروق الشرع را در مقابل من قرار دهيد. دوم اينكه او جلسه را اداره مى كرد و سوم اينكه كميته سياست خارجى در همان ابتدا گزارش او را رد كرد و چهارم اينكه او اصلاً در سوريه نفر دوم يا دهم نيست. من نمى خواهم بگويم كه اختلاف زبانى بين ما وجود داشت.
•شما غازى كنعان را خوب مى شناسيد. در رابطه با پرونده لبنان شما با هم بوديد. سورى ها مى گويند كه او خودكشى كرد. دلايل آن چه بود و آيا ترديدى در اين باره وجود دارد؟
درواقع من اطلاعاتى ندارم و كسى هم با من تماس نگرفته است چون مرحوم غازى كنعان در دايره اى تنگ قرار داشت. اما اگر ما شرايط را مدنظر بگيريم و فشارهاى روحى را محاسبه كنيم مى توان گفت او به احتمال زياد خودكشى كرده است. من البته نمى توانم نظر قاطعى بدهم. اما به احتمال زياد خودكشى بوده است. نمى دانم در اين باره تحقيقى جدى صورت گرفته است يا نه. ما براساس ظواهر امر قضاوت مى كنيم.
•اين فشارهاى روحى چه بود كه فردى را به انتحار مى رساند؟
او يك روز پيش از مرگش به يك افطار به همراه دوستانش دعوت شده بود و با آنها شوخى مى كند و هيچ اثرى از ناراحتى هم نيست. روز دوم تصوير ديگرى از او ديده مى شود كه نگران و پريشان است و از دفترش خارج مى شود. كجا رفته است؟ با چه كسى تماس گرفته است و چه گفته؟ هيچ كس حقيقت را نمى داند. حداقل من نمى دانم.
•اين دوره شما با او رابطه داشتيد؟
من تقريباً يك سال و نيم بود كه او را نديده بودم. گاه با تلفن با هم صحبت مى كرديم اما او در وزارت كشور مشغول بود و من دنبال كار خودم بودم. ديدارها كم بود و تقريباً يك سال و نيم متوقف شده بود. به نظر من لغو ديدارها به اراده او نبود.
•يعنى از او خواسته مى شد كه ديدار با شما را لغو كند؟
به نظرم اينطور بود.
چه كسى اين فشار را اعمال مى كرد و او را از شما دور مى ساخت، اختيار با چه كسى بود؟
مسائل زيادى هست. به نظر من وضعيت لبنان بدون ترديد بازتاب بزرگى داشت. اين بازتاب متوجه غازى شد نه رستم غزاله. البته غازى كنعان در لبنان اشتباهاتى داشت، كسى در اين باره بحثى ندارد اما او اگر خطا مى كرد با ادب برمى گشت و تصحيح مى كرد. رستم غزاله، مثل يك حاكم مطلق در لبنان رفتار مى كرد. در يكى از دفعات شنيدم كه او به حريرى دشنام مى داد و حتى به نبيه برى يا به آقاى جنبلاط. من به بشار اسد گفتم كه چرا در لبنان اينطور رفتار مى كند؟ و اين كار به كل كشور ضرر مى زند. با رهبران لبنان رفتارى غيرمعقولانه دارد، به نخست وزير و ديگران دشنام مى دهد ... گفتم او را عوض كنيد. گفتند به او هشدار داديم و او عذرخواهى كرده است اما بعد از مدتى شنيدم كه كارهاى سوء او بيشتر شده است. يك بار از بانك ۳۵ ميليون دلار گرفت. من گفتم اين راهزن است. او مجرم است بايد او را گرفت و گردنش را قطع كرد. به رئيس جمهور گفتم تو قدرت دارى، فرمانده ارتش هستى. اين وضعيت را در لبنان او براى ما به وجود آورده.
•شما همين حرف ها را درباره رستم غزاله به رئيس جمهور گفتيد؟!
بله... وقتى رئيس جمهور در سخنرانى خود در مجلس خلق گفت كه ما در لبنان اشتباهاتى داشتيم من به او گفتم يك كميته تحقيق تشكيل بده و افسرانى را كه آنجا بوده اند به دادگاه بسپاريد. گفت بعد روى اين فكر مى كنيم. اما نه تنها با رستم غزاله برخورد نشد بلكه به مقام تازه اى رسيد.
• اجازه بدهيد به لبنان بپردازيم و شما داستان طولانى آن را مى دانيد. سال ۱۹۷۶ سوريه وارد لبنان شد و اين حضور با اشك هايى كه در منزل رفيق حريرى ريخته شد پايان يافت. شما دوباره براى تسليت به منزل او رفتيد. رفيق حريرى را چه كسى كشت؟
براى پاسخ به اين پرسش بايد منتظر نتايج تحقيقات باشيم. در حال حاضر تحقيقى بين المللى دارد صورت مى گيرد و همه آن را به رسميت شناخته و حمايت مى كنند. براى همين زود است كه بگوييم چه كسى او را كشته است، اما من مى خواهم به تبليغاتى سياسى اشاره كنم كه عليه مرحوم حريرى به راه افتاده بود. ما بايد بپرسيم آيا بين رهبرى سوريه و حريرى رابطه خوبى وجود داشت؟ اين پرسش، مشكل را تا حد زيادى روشن مى كند.
• آيا پيش از ترور، رفيق حريرى در لبنان يا سوريه تهديد شده بود؟
بله، مرحوم حريرى بسيار تهديد شده بود.
• تهديد به قتل؟
يعنى به صورتى كه رئيس سازمان امنيت در حالى كه با هفت تيرش بازى مى كند به كسانى كه با او ديدار كنند مى گويد.
• شما از رستم غزاله صحبت مى كنيد؟
بله. مى گويد چنين و چنان مى كنم. تهديدهاى زيادى چه در سوريه و چه در لبنان وجود داشت. حريرى مى گويد يك بار من به دمشق فراخوانده شدم... من اين حرف را از سه منبع شنيده ام؛ از رئيس جمهور اسد، از خود حريرى و از غازى كنعان.
• منظورتان همان ديدار كوتاه بين اسد و حريرى است؟
نه، چندماه پيش از آن از طرف رئيس جمهور شنيدم كه طى ديدارى كه با او داشتم به من گفت. من گفتم درباره نخست وزير لبنان مى گوييد؟
•يعنى موقعى كه هنوز نخست وزير لبنان بود. يعنى قبل از استعفايش؟
بله، نخست وزير بود و اين حرف در حضور رستم غزاله و محمد خلوف و غازى كنعان زده شد. من گفتم چطور اين حرف را به نخست وزير لبنان مى گوييد. آن هم در حضور افسران دون پايه، آنجا بود كه فهميد اشتباه كرده است. درخواست كرد كه با حريرى تماس گرفته شده و با او ديدار كند تا اين موضوع برطرف شود.
•اين حرف چه خشونتى را در دل داشت؟
خشونت در بطن آن بود... شما نخست وزير لبنان را مى خواهيد و مى گوييد كه اجازه نمى دهم و هر كسى بخواهد از تصميم ما خارج شود او را له مى كنيم. تقريباً مشابه اين حرف ها. چون دقيق همه را به ياد ندارم. اما مى دانم كه در نهايت خشونت و بى رحمى بود. حريرى بيرون آمد. فشارش بالا رفته بود و خونريزى بينى پيدا كرد. غازى كنعان او را به دفترش برد و سعى كرد كه موضوع را كنترل كند. اين چيزى است كه همه مى دانند. يك بار درباره قطعنامه ۲۵۵۹ صحبت شد و به حريرى حمله شد كه كار بى سابقه اى سالار در مورد لبنان انجام مى دهد و طايفه اش را گرد خود جمع كرده و اين بر ضد سوريه است. الخ، من پس از آن با رئيس جمهور تماس گرفتم.
•با رئيس جمهور اسد؟
بله. من پيوسته با او ارتباط داشتم. مى گفتم اين چه حرفى است كه مى گوييد. اوضاع سياسى در لبنان طايفه گرى است. درست است كه حريرى طايفه خودش را دور خود جمع كرده است ولى برويد نبيه برى را ببينيد، جنبش امل و شيعيان حزب الله كه شيعى است، حركت مارونى ها، مسيحى ها. چطور رفيق حريرى خطرى براى سوريه است اما ديگران خطر نيستند و آنها هم طايفه خودشان را جمع كرده اند. چند روز بعد بود كه من به آن مرحوم رساندم كه لبنان را ترك كند چون در سوريه اوضاع ناجور بود.
•پيش از ترور او؟
بله. چند ماه پيش از ترور او. البته من هرگز فكر نمى كردم كه سوريه دست به ترور رفيق حريرى بزند.
•گفته مى شود كه جلسه اى با حضور شش تن از مقامات سورى بوده كه شما هم يكى از آنها بوديد. در اين جلسه فكر پاكسازى حريرى مطرح شده و شما با آن مخالفت كرده ايد؟
اين درست نيست. اصلاً، چنان جلسه اى نبوده.
•شما مى توانيد تائيد كنيد كه دستگاه امنيتى سوريه ممكن است بدون اطلاع بشار اسد دست به چنان كارى زده باشد؟
ما بايد منتظر تحقيقات بمانيم. اما از نظر اصولى هيچ دستگاه امنيتى در سوريه نمى تواند خود سرانه تصميم بگيرد. اين حرف را بشار اسد در مصاحبه خود با اشپيگل گفت و اتهام به سوريه را رد كرد. وى گفت اگر سورى ها در اين قضيه دست داشته باشند به معناى آن است كه من در آن دست داشته ام. يعنى سازمان اطلاعات غير ممكن است كه به صورت انفرادى در اين ماجرا دست داشته باشد. البته اينها را بايد تحقيق روشن كند.
• شما تنها مقام سورى اى بوديد كه در مراسم تسليت رفيق حريرى شركت كرديد و به لبنان رفتيد. پيش از آن هم به عيادت مروان حماده رفتيد كه مورد سوءقصد قرار گرفته بود. آيا شما از طرف بشار اسد فرستاده شده بوديد.
نه من به طور شخصى رفتم نه به عنوان يك مقام رسمى. به خاطر رابطه دوستانه اى كه بين من و رفيق حريرى وجود داشت. من استاد مروان حماده را به خاطر رابطه دوستانه اى كه داشتم ديدم. من براى تسليت خانواده رفيق حريرى رفتم و در تشييع جنازه او هم شركت كردم. چون او دوست من بود و من خوب مى دانم او چه خدمتى به سوريه كرده است.
• علاوه بر رستم غزاله چه كسانى بشار اسد را عليه رفيق حريرى تحريك مى كردند؟
در درجه اول ميل لحود رئيس جمهور لبنان، همچنين جميل السيد، دستگاه هاى امنيتى، بعضى از لبنانى هايى كه از حريرى ضرر مى ديدند. يعنى تحريك اصلى از طرف خود لبنان بود.
• در سوريه چه كسانى عليه او تحريك مى كردند؟
افراد كمى. چون تاثير آنها محدود بود.
• آيا تحريك از لبنان فقط از دستگاه هاى امنيتى بود يا رهبران سياسى هم در اين موضوع دخالت داشتند؟
به طور اساسى دايره اطراف رياست جمهورى بود. افرادى هستند كه نقش زيادى هم ندارند ولى اطلاعاتى را به اين صورت به سازمان هاى امنيتى منتقل مى كنند.
• آيا فرضيه احمد ابوعدس را قبول داريد؟
كسى كه فرضيه احمد ابوعدس را طرح كرده بسيار كودن بوده است.
اين انفجار هزار كيلوگرم مواد منفجره مخصوص احتياج داشت. تكنولوژى بالايى مى خواست تا رادار هاى اتومبيل حريرى را از كار بيندازد. آيا احمد ابوعدس مى توانست اين همه مواد منفجره را به آنجا ببرد. اگر او در اتومبيل بود پس جسدش يا لاشه ماشين كجا است؟ من معتقدم هيچ آدم عاقلى پيدا نمى شود كه بپذيرد ابوعدس پشت اين جنايت باشد. چون اين كار احتياج به تكنولوژى بالايى داشته و مقادير زيادى مواد منفجره و دستگاه هاى كنترل كننده كه حداقل ۲۰ نفر در آن باشند و اين عمليات بزرگ بايد مديريت مى شد. اين عمليات بزرگى بوده كه پشت سرش سازمانى قرار داشته است. اما كدام سازمان؟ اين چيزى است كه بايد در تحقيق به آن رسيد.
•نظر شما درباره گزارش دتلو مهليس چيست؟
شرايط را همه ما مى دانيم. يعنى حمله تبليغاتى بر ضد حريرى را. سليمان فرنجيه درباره حريرى مى گويد او از سال ۱۹۹۶ يك پروژه خارجى بوده است. اين يك هفته قبل از ترور حريرى است. عمر كرامى و غيره هر كدام چيز هايى مى گفتند.... من خودم يك وكيل هستم. گزارش مهليس حرفه اى بود. او خلاصه مطالبى را كه داشت آورده است. مهليس فردى حرفه اى و قاضى سرشناسى است. او از سياسى كارى پرهيز كرده است. با وجودى كه اين جرم يك جرم سياسى بود اما كسانى كه مورد اتهام قرار گرفتند آن را سياسى مى كنند.
عبدالحليم خدام در ادامه مصاحبه خود در مورد روابط سوريه و لبنان بيشتر توضيح مى دهد. قرار بود شبكه العربيه بخش تازه اى از مصاحبه خود با خدام را ديشب پخش كند. بقيه صحبت هاى او را با العربيه در روز هاى ديگر در روزنامه شرق بخوانيد.
عبدالحليم خدام : خود را در بين دو راه ديدم: يا با وطن باشم يا با نظام. و من وطن را انتخاب كردم- معاون سابق رئيس جمهور سوريه : “من پيشنهادهايى دادم اما همه اين پيشنهادها متوقف شد و به عمل درنيامد تا اينكه به اين نتيجه رسيدم كه اصلاحات سياسى و اقتصادى يا ادارى هرگز صورت نخواهد گرفت. بنابراين تصميم به استعفا گرفتم. با خودم خلوت كردم و خود را در بين دو راه ديدم: يا با وطن باشم يا با نظام. و من وطن را انتخاب كردم زيرا وطن يك حقيقت ثابت است و نظام مرحله اى گذرا در تاريخ است مثل ساير نظام ها در ساير كشورها. در اين خلوت چه ديدم؟ فردگرايى در قدرت و نزديكان. و تمركز قدرت و غياب كامل نهادهاى قانونى. رهبرى حزب و سازمان هاى مردمى وجود ندارد و نقش آنها تنها پوشش دادن به تصميم هاى رئيس جمهور است. مسئله دوم اين است كه با توقف اصلاحات فساد رو به فزونى نهاد و دولت روزبه روز بدهكار مى شد.” عبدالحليم خدام معاون سابق رئيس جمهور سوريه و كسى است كه ۵۵سال با حافظ اسد همراه بود و از سال ۷۰ به مدت ۳۵سال وزارت خارجه اين كشور را برعهده داشت و از سال ۸۴ به عنوان معاون رئيس جمهور معرفى شد. پس از روى كارآمدن بشار اسد، خدام پست خود را حفظ كرد تا اينكه سرانجام از تمام پست هاى سياسى و حزبى خود استعفا داد. راز جدايى اين مرد قوى در نظام سوريه در دوران آقاى حافظ اسد و پسرش از اين نظام چيست؟
http://www.emrouz.info/archives/2006/01/01381.php
عبدالحلیم خدام مرد شماره ٢ نظام سیاسی سوریه از دولت این کشور جدا شد. او که اکنون در پاریس به سر میبرد طی گفتگوی مفصل با تلویزیون العربیه اعترافات و گوشههای مهمی از حقایق داخلی این کشور و مداخلات آن در امور لبنان را برای بینندگان پر طرفدارترین شبکه خبری جهان عرب بازگو کرد. درباره قتل رفیق حریری عبدالحلیم خدام اعتراف نمود که در ورای ترور نخست وزیر اسبق لبنان مجموعه دستگاههای امنیتی قرار داشته و تنها اشاره به تعداد اندکی از افراد پاسخ مسأله نیست.
![]() |
عبدالحلیم خدام مرد شماره ٢ نظام سیاسی سوریه از دولت این کشور جدا شد. او که اکنون در پاریس به سر میبرد طی گفتگوی مفصل با تلویزیون العربیه اعترافات و گوشههای مهمی از حقایق داخلی این کشور و مداخلات آن در امور لبنان را برای بینندگان پر طرفدارترین شبکه خبری جهان عرب بازگو کرد. عبدالحلیم خدام درباره اوضاع داخلی سوریه گفت، اکنون هیچ قانونی در این کشور حاکم نیست و تنها خواستههای تک روانه بشار اسد است که وطن آنها را به این سو و آن سو میکشاند. بشار اسد برخلاف پدر خود روش دیکتاتوری فردی را در پیش گرفت و این ریشه فروپاشی همه چیز در سوریه شده است.
درباره قتل رفیق حریری عبدالحلیم خدام اعتراف نمود که در ورای ترور نخست وزیر اسبق لبنان مجموعه دستگاههای امنیتی قرار داشته و تنها اشاره به تعداد اندکی از افراد پاسخ مسأله نیست. او تأکید کرد که تنها یک دستگاه امنیتی به تنهائی در پشت ترور رفیق حریری نبوده زیرا تنها یک سازمان امنیتی نمیتوانست چنین کاری را انجام دهد.
در گوشه ای دیگر از اعترافات خود عبدالحلیم خدام یادآور شد که به رفیق حریری نصیحت کرده بود خاک لبنان را ترک کند زیرا تصویری که از وی در نزد دولتمردان سوریه دیده بود، بسیار خطرناک جلوه میکرد. در این میان بشار اسد به خدام گفته بود که به تندی و با لحنی پرخاشگرانه با حریری صحبت کرده است. رئیس جمهور سوریه به حریری گفته بود: « .. هرکس که تصمیم ما را ( درباره تمدید دوره ریاست جمهوری امیل لحود ) نادیده بگیرد ، او را له خواهم کرد ». عبدالحلیم خدام تأکید کرد که در آخرین روزهای حیات رفیق حریری موج گسترده ای از تهدید به سوی وی سرازیر شده بود. در یک مورد رستم غزالی رئیس سابق دستگاههای استخباراتی سوریه در لبنان در حالی که کلت کمری خود را تکان میداد به شدت حریری را تهدید کرد. دولت سوریه در رویاروئی با گزارش مهلیس قبلا وجود چنین تهدیداتی را تکذیب کرده بود. امیل لحود رئیس جمهور فعلی لبنان آتش بیار معرکه تهدید بر ضد حریری بود، و دائما برخورد شدیدتر با وی را طلب میکرد. به اعتقاد خدام ، حریری خدمات فراوانی برای سوریه انجام داده بود به همین منظور برخی شخصیتهای پاک ضمیر درون دولت سوریه از آینده وی نگران بودند. اما روشهای جدید فرمانروائی بشار اسد جائی برای عطوفت با وی نگذاشته بود.
در بخش دیگر این گفتگو عبدالحلیم خدام به گزارش مهلیس قاضی آلمانی اشاره میکند که از نظر وی در اوج حرفه گرائی و با رعایت معیارهای کاملا فنی تهیه شده بود و از فشارهای سیاسی بر سوریه به دور بود. اما دولت سوریه و شخص اسد اصرار داشت که این گزارش را سیاسی تلقی کرده و بعنوان اهرم فشار بر سوریه مطرح کند.
اگرچه دولت سوریه تاکنون به این اظهارات واکنش رسمی از خود نشان نداده است اما بیان چنین حقایقی از زبان فردی که برای مدت ٣٠ سال در مرکز رویدادهای سیاسی این کشور بوده میتواند به مثابه یک زلزله سیاسی تعبیر شود به خصوص که عبدالحلیم خدام گفته مایل است خاطرات خود را بنویسد و گوشههای مهمی از تاریخ سیاسی نهفته سوریه را بازگو نماید. آنچه که از ظواهر مرد شماره ٢ سابق دولت سوریه در این مصاحبه به بیرون تراوش میکرد این است که معاون سابق رئیس جمهور سوریه اطلاعات فراوانی درباره مهمترین رویدادهای سالهای گذشته این کشور دارد و مایل است به صورت اندک اندک آنها را بیرون دهد. در چنین حالتی دولتمردان امروز سوریه از این به بعد دست به عصا حرکت خواهند کرد زیرا احتمال اینکه برنامه تبلیغاتی آنان در مراحل آینده توسط عبدالحلیم خدام و اطلاعات وی خنثی شود، زیاد است. به عبارت دیگر وجود این مقام مهم و گنجینه اطلاعاتی وی در شهر پاریس، راحتی دروغ گفتن دولتمردان سوری را از آنها سلب خواهد کرد.
http://www.sharghnewspaper.com/840922/html/world.htm#s339012
|
|
• سوريه محكوم كرد
بلافاصله سوريه با محكوم كردن انفجار ديروز در منطقه شرقى بيروت دشمنان لبنان (آمريكا و غرب) را به دست داشتن در اين حادثه تروريستى متهم كرد. به گزارش پايگاه اطلاع رسانى «محيط»، مهدى دخل الله وزير اطلاع رسانى سوريه در گفت وگو با يك شبكه تلويزيونى لبنان گفت: دمشق اقدامات تروريستى را محكوم مى كند و صرف نظر از اختلاف سياسى با اين فرد يا آن شخص، با چنين اقداماتى موافق نيست. دخل الله تصريح كرد كه اوضاع لبنان در زمان حضور نيروهاى سورى در آن مستحكم و باثبات بود، اما پس از عقب نشينى نيروهاى سورى مختل شد.
• گاهشمار «ترورهاى سياسى» در لبنان
• در فوريه سال ۱۹۷۵ «معروف سعد» سياستمدار چپ گراى سنى هنگامى كه در تظاهراتى در صيدون شركت كرده بود به ضرب گلوله كشته شد و منجر به بروز جنگ داخلى در لبنان شد.
• در ماه مارس سال ۱۹۷۷ «كمال جنبلاط» رهبر دروزى ها و چپ گرايان در ملك شخصى خود در كوه هاى «شوف» در مركز لبنان كشته شد و پسرش وليد سوريه را مسئول اين كار اعلام كرد.
• در ژوئن سال ۱۹۷۸ «تونى فرنجيه» پسر «سليمان فرنجيه» رئيس جمهور اسبق لبنان در حمله شبه نظاميان مسيحى در خانه اش در «اهدن» در شمال لبنان كشته شد.
• سپتامبر ۱۹۸۲ «بشير جميل» رئيس جمهور منتخب لبنان قبل از رسيدن به دفتر كارش به وسيله بمبى كه از سوى يك گروه مسيحى بر سر راه اتومبيلش كار گذاشته شده بود كشته شد و برادرش امين به جاى وى به رياست جمهورى رسيد. برخى گروه ها -گرچه مداركى دال بر دخالت دمشق پيدا نشد- سوريه را عامل اين ترور اعلام كردند.
• در ژوئن ۱۹۸۷ «رشيد كرامى» نخست وزير لبنان كه نهمين دوره نخست وزيرى خود را- كه سى و هفتمين سال نخست وزيرى وى بود- سپرى مى كرد بر اثر بمب گذارى در يك هلى كوپتر در طرابلس كشته شد.
• در مه ۱۹۸۹ شيخ «حسن خالد» مفتى لبنان و رئيس جامعه اهل تسنن اين كشور با استفاده از يك ماشين بمب گذارى شده در بيروت كشته شد.
• در نوامبر ۱۹۸۹ «رنه معوض» رئيس جمهور لبنان كه كمتر از سه هفته بود براى اين سمت انتخاب شده بود در يك سرى از انفجارهاى مهيب در لبنان ترور شد كه گفته مى شد مسيحيان مارونى عامل اين ترور بودند.
• در اكتبر ۱۹۹۰ يك فرد مسلح به نام «دنى شمعون» رئيس «حزب ليبرال ناسيونال» و رهبر سابق شبه نظاميان مسيحى را در منطقه مسيحى نشين بيروت ترور كرد.
• در فوريه ۱۹۹۲ اسرائيل «سيد عباس موسوى» دبير كل سابق حزب الله لبنان را با شليك موشكى از يك هلى كوپتر در روستاى «جبشيت» در جنوب لبنان به شهادت رساند.
• در ژانويه سال ۲۰۰۲ «ايلى حبيقه» وزير سابق و رهبر شبه نظاميان مسيحى كه - به همراه آريل شارون وزير دفاع وقت اسرائيل- در قتل عام سال ۱۹۸۲ اردوگاه هاى فلسطينى در لبنان دست داشت در بيروت كشته شد.
• در مه سال ۲۰۰۲ «محمد جهاد احمد جبرئيل» پسر احمد جبرئيل رهبر و فرمانده كل جبهه خلق براى آزادى فلسطين، با استفاده از يك ماشين بمب گذارى شده در بيروت به شهادت رسيد.
• در فوريه سال ۲۰۰۵ بر اثر انفجارى مهيب بر سر راه اتومبيل «رفيق حريرى» نخست وزير اسبق لبنان، وى به همراه چند تن از همراهانش كشته شد. در پى ترور رفيق حريرى تاكنون چندين ترور ديگر صورت گرفته كه طى آن سمير قصير روزنامه نگار لبنانى، مى شدياق گوينده تلويزيون و «جورج حاوى» رئيس سابق حزب سوسياليست لبنان كشته شدند. قتل جبران توينى آخرين حلقه از اين ترورها است. اما آنچنان كه ناظران پيش بينى مى كنند تا مسئله اين ترورها به طور ريشه اى حل نشود همچنان اين سناريوى مرگ ادامه خواهد يافت.
• دريافت گزارش مهليس
دولت لبنان ديروز گزارش رئيس تيم بين المللى بررسى ترور رفيق حريرى نخست وزير اسبق اين كشور را دريافت كرد. به گزارش شبكه خبرى الجزيره فواد سنيوره نخست وزير لبنان گزارش قاضى دتلو مهليس رئيس تيم بين المللى تحقيق ترور رفيق حريرى را دريافت كرد. قاضى مهليس دو شب گذشته دومين گزارش خود را تقديم كوفى عنان دبيركل سازمان ملل متحد كرده بود. هنوز محتواى اين گزارش افشا نشده است. قرار است مقامات سورى امروز در دفتر اروپايى سازمان ملل متحد در وين بازجويى شوند. به گزارش روزنامه الاهرام - چاپ مصر - قرار است امروز در دفتر اروپايى سازمان ملل متحد در وين از ديگر مسئولان سورى بازجويى شود. يك مقام ديپلماتيك بلندپايه سازمان ملل تاكيد كرد، اين تحقيقات در حالى صورت مى گيرد كه مقامات امنيتى وين تدبير امنيتى شديدى را براى حمايت از مظنونان و اعضاى كميته تحقيق بين المللى در خصوص ترور رفيق حريرى نخست وزير سابق لبنان اتخاذ كردند. وى به زمان رسيدن مسئولان سورى به وين و يا اسامى و وظايف آنها اشاره اى نكرد. اين مقام ديپلماتيك همچنين از انجام چند جلسه بازجويى ديگر طى هفته هاى آينده خبر داد. از سوى ديگر محمد فنيش وزير انرژى و نماينده حزب الله در كابينه لبنان بر مخالفت حزب الله در خصوص تشكيل دادگاه بين المللى تا قبل از پايان تحقيقات تاكيد كرد. وى با اشاره به اينكه تماس هاى حزب الله و دولت لبنان همچنان ادامه دارد، خاطرنشان كرد: موضوع ترور رفيق حريرى مسائل داخلى اين كشور را نيز تحت الشعاع قرار داده است. وى افزود: در سطح بين المللى نيز مقامات جهانى سعى دارند تا از اين پرونده براى اجراى اهداف و طرح هاى خود در منطقه استفاده كنند و با پيگيرى امور در لبنان به تسويه حساب هاى خود با نيروهاى مقاومت بپردازند. در همين رابطه سخنگوى وزارت امور خارجه آمريكا نسبت به عدم همكارى سوريه با كميته بين المللى تحقيق ترور رفيق حريرى و عدم اجراى قطعنامه ۱۶۳۶ شوراى امنيت هشدار داد. آدام ارلى سخنگوى وزارت امور خارجه آمريكا در گفت وگو با روزنامه البيان اظهار داشت: قطعنامه هاى بين المللى ۱۵۹۹ ، ۱۵۹۵ و ۱۶۳۶ توطئه آمريكا نيست، بلكه جامعه جهانى با سوريه مشكل دارد و اگر سوريه تصور مى كند كه آمريكا پشت اين قطعنامه ها و قراردادها قرار دارد، بايد بگويم كه كاملاً در اشتباه است. وى با تاكيد بر اينكه جهان هرگز در قبال ترور رفيق حريرى نخست وزير فقيد لبنان كوتاه نمى آيد و حقيقت ترور را كشف خواهد كرد، گفت: در واقع آمريكا نيست كه اتخاذ تدابير لازم را در اين زمينه خواستار است، بلكه جامعه جهانى است كه اتخاذ اين تدابير را خواهان است.
http://www.sharghnewspaper.com/840922/html/world.htm#s339012
http://www.sharghnewspaper.com/840922/html/world.htm#s339012
ترجمه: آزاده افتخارى: ايران يكى از بزرگترين نافعان جنگ آمريكا عليه عراق با هدف سرنگونى حكومت صدام حسين به شمار مى آيد و حقيقت اين امر نيز كاملاً روشن است: ايران در كنار عراق و كره شمالى در ژانويه ۲۰۰۲ ميلادى توسط جورج بوش در ليست «محور شرارت» قرار گرفت و يكى از بهانه هاى حمله آمريكا به عراق تلاش حكومت صدام حسين براى دستيابى به تسليحات كشتار جمعى و روابط آن با القاعده و تروريسم راديكالى بود. اما اكنون ساختار سياسى جديد عراق با حكومت ايران كه همچنان از سوى واشينگتن به حمايت از تروريسم و تلاش براى توليد سلاح هسته اى متهم مى شود، روابط نزديكى دارد. در حال حاضر نفوذ ايران در عراق بيش از هر زمان ديگرى در دهه هاى گذشته است. مسئولان آن با تاثير گذارترين شخصيت عراقى، آيت الله على سيستانى، ديدار مى كنند و اين درحالى است كه ديپلمات هاى آمريكايى تاكنون نتوانسته اند با وى ملاقاتى داشته باشند. رهبران منتخب عراقى نيز به تهران مى آيند و پيرامون موضوعات پراهميت نظير امنيت مرزها و پروژه هاى مشترك در زمينه انرژى مذاكره مى كنند. تجار ايرانى نيز سرمايه گذارى هاى هنگفتى در مناطق جنوبى عراق انجام داده اند و نيز روابط نزديكى با نيروهاى امنيتى و نظاميان شيعه در جنوب عراق خصوصاً شهر بصره وجود دارد. اكنون موفقيت ايران در عراق در زمانى حاصل مى شود كه دولت بوش و اتحاديه اروپا با چالش هايى در خصوص برنامه هاى هسته اى ايران مواجه هستند و اين چالش ها با روى كار آمدن دولت جديد جدى تر شده است. ترديدى وجود ندارد كه بدون همكارى نزديك واشينگتن، تهران و بغداد ايجاد ثبات در حكومت جديد عراق امكان پذير نخواهد بود. ايران به لحاظ شرايط تاريخى، جغرافيايى و البته اخلاقى، مذهبى و اقتصادى نفوذ فزاينده اى در عراق دارد و گستره استفاده ايران از اين نفوذ به روابط آينده ايران و ايالات متحده بستگى خواهد داشت. نفوذ ايرانيان در عراق در سراسر اين كشور بسط يافته اما ميزان تاثير آن نامشخص است. براى مثال مى توان از انتخابات ۳۰ ژانويه ۲۰۰۵ ياد كرد كه تحولى شگرف در فضاى سياسى اين كشور ايجاد كرد.با وجود آنكه ادعاى حمايت ايران از برخى ناآرامى هاى عراق مطرح مى شود اما اين فعاليت ها نشان دهنده تمايل ايران به تحت پوشش قرار دادن تمامى جوانب در مقابل افت احتمالى روابط با ايالات متحده و دولت آينده عراق است. به بيانى ديگر ايران خواستار ايجاد تهديدى دوباره در عراق نيست زيرا اين تهديد مى تواند از راه هاى متعددى از طريق جنگ مدنى (غيرنظامى) شيعه و سنى، ايجاد يك كشور مستقل كرد در شمال عراق، پايه ريزى حكومت روحانيون شيعه يا سازماندهى دولتى متحد و نزديك با ايالات متحده بروز كند. ايران براى اطمينان از اعمال نفوذ در هر نتيجه اى روابطى را با هر يك از احزاب عراقى برقرار كرده است تا از وارد آمدن ضربه به خود جلوگيرى كند. حكومت تهران با روى كار آمدن دولتى حامى غرب در بغداد كه به پايگاه دائمى نيروهاى آمريكايى و احتمالاً تجديد روابط با اسرائيل تبديل شود مخالف است. در واقع آنچه ايران مى خواهد ظهور كشورى دوست در همسايگى غربى خود است كه تهديدى مذهبى، سياسى يا نظامى براى حكومت ايران به شمار نيايد. در اين ميان نقش قدرتمندترين مرد عراقى، [آيت الله] على سيستانى، نيز از اهميت ويژه اى برخوردار است. اما سيستانى معتقد است روحانيون بايد ضمن حفظ نفوذ سياسى خود در كنترل كشور دخالتى نداشته باشند. حزب الدعوه عراق به رهبرى ابراهيم جعفرى نيز همين ديدگاه را دنبال مى كند.
با اين وجود ايرانيان تاكنون از تلاش سيستانى به عنوان يك بخش مكمل در برقرارى ثبات در عراق حمايت كرده اند اما در هر حال يكى از بخش هايى كه به احتمال بسيار زياد ميان ايران و عراق ايجاد رقابت مى كند، بخش انرژى است. دو كشور از توليد كنندگان پراهميت انرژى در جهان به شمار مى آيند و در حالى كه اين وجه اشتراك آنها را به لحاظ اقتصادى به رقابت واداشته، منافع مشترك آنها در ثبات منطقه اى زمينه را براى دسترسى دو كشور به بازارهاى جهانى فراهم مى آورد. در حال حاضر تمايل ايران به دنبال كردن برنامه هاى هسته اى نگرانى هايى را پديد آورده است. ايران به موجب معاهده ان پى تى كه از امضا كنندگان آن به شمار مى آيد از حق قانونى دستيابى به تكنولوژى هسته اى برخوردار است و اين در حالى است كه ايالات متحده فعاليت هاى هسته اى ايران را تهديدآميز توصيف مى كند. در صورتى كه واشينگتن نتواند اين موضوع را از طريق مذاكرات آژانس بين المللى انرژى اتمى و اتحاديه اروپا حل كند احتمال اقدامات يك جانبه پيشگيرانه افزايش مى يابد و در اين صورت مقامات سياسى ايران كه از توانايى به دردسر انداختن آمريكايى ها در عراق برخوردارند، درصدد مقابله با اين روند برخواهند آمد. بنابراين آينده برنامه هاى هسته اى ايران و ثبات عراق به هم آميخته است و به همين دليل ايالات متحده بايد در جهت دستيابى به يك راهكار ديپلماتيك براى پايان دادن به بحران هسته اى حركت كند و اين روند تنها در صورتى امكان پذير است كه دستور كار مشتركى با اتحاديه اروپا تدوين شود كه پتانسيل مخالفت ايرانيان با پروژه هاى پيشنهادى را به حداقل برساند. و اين درحالى است كه با توجه به اختلاف نظرجدى آمريكا با فرانسه و آلمان در زمينه حمله به عراق ايجاد يك موضع مشترك در قبال ايران براى دولت بوش و اتحاديه اروپا آزمونى بزرگ به شمار مى آيد.
• منافع ايران در عراق
ايران در زمينه نفوذ اخير آمريكا در منطقه با تضادهايى روبه رو است. تا قبل از حملات تروريستى ۱۱ سپتامبر آمريكا و ايران دو دشمن صدام حسين و طالبان به شمار مى رفتند كه كشورهاى عراق و افغانستان را تحت كنترل خود داشتند. ايران جنگى هشت ساله با عراق را تجربه كرده است كه در سال ۱۹۸۸ ميلادى پايان يافته و سپس در اواخر دهه ۱۹۹۰ تا آستانه جنگ با افغانستان پيش رفته است زيرا ۹ تن از ديپلمات هاى ايرانى در سال ۱۹۹۸ توسط گروه طالبان در مزارشريف به شهادت رسيدند و اين در حالى بود كه احتمال طالبانى شدن حكومت پاكستان نيز روز به روز افزايش مى يافت. بنابراين زمانى كه ايالات متحده پس از حملات ۱۱ سپتامبر تصميم به نابودى طالبان گرفت، مسئولان ايرانى از سويى با حذف دشمنان خود در منطقه روبه رو بودند و از سوى ديگر اين روند حضور گسترده نظامى آمريكايى ها را در همجوارى مرزهاى ايران ادامه دار مى كرد. با اين حال ايران در جريان اين جنگ همكارى بسيار زيادى از خود به نمايش گذاشت و نقشى پراهميت در مذاكرات پس از جنگ با هدف روى كار آمدن دولت جديد در افغانستان ايفا كرد اما متاسفانه چند هفته بعد همكارى ايران تحت تاثير منفى ادعاهاى منفى آمريكا در خصوص حمايت ايران از اعضاى القاعده كه از افغانستان گريخته بودند، قرار گرفت و به دنبال آن جورج بوش ايران را در كنار عراق و كره شمالى در ليست محور شرارت قرار داد. بايد گفت كه احاطه شدن ايران توسط نيروهاى آمريكايى در منطقه تهديدى جدى براى اين كشور به شمار مى آيد. در شرق ايران هر چند ديگر نشانه اى از حضور طالبان نيست اما نشانه ها حاكى از ادامه حضور آمريكا در افغانستان است. هند و پاكستان قدرت هاى شرقى در همسايگى ايران هر دو به سلاح هسته اى مجهزند و پاكستان همسايه نزديك ايران به متحد نزديك آمريكا در مبارزه با تروريسم مبدل شده است. در منطقه خليج فارس نيز ايالات متحده روابط نظامى گسترده اى را با كويت، قطر، امارات متحده عربى، بحرين، عربستان سعودى و عمان دنبال مى كند. در شمال، تركيه با وجود منافع مشترك با ايران در زمينه استقلال طلبى كردها عامل بازدارنده اى براى تهران به شمار مى آيد. تركيه عضو سازمان پيمان آتلانتيك شمالى NATO و متحد آمريكا است كه در جريان جنگ ايران و عراق به نفع حكومت بغداد عمل كرده است. بنابراين زمانى كه آمريكا براى حمله به عراق آماده مى شد ايرانيان نسبت به زمانى كه شرايط مشابهى در افغانستان پديد آمد، ترديد بيشترى داشتند. هر چند كه صدام حسين گزينه مطلوبى براى ايرانيان نبود، اما ضعف هاى عراق در زمان او منافع كليدى ايرانيان را حفظ مى كرد. چرا كه صدام توسط سازمان ملل به حاشيه رانده شده و تحت تحريم هاى بين المللى قرار داشت و توانايى هاى نظامى آن پس از جنگ خليج فارس در سال ۱۹۹۱ به شدت افت كرده بود. از سويى ديگر سطح توليدات نفتى عراق نيز به دليل فقر زيرساختى كاهش يافته و شرايط را براى حضور پررنگ تر ايران در بازار نفت فراهم آورده بود. علاوه بر اين ايران حمله آمريكا به عراق را تهديدى مستقيم بر امنيت خود ارزيابى مى كرد چرا كه در مورد جنگ افغانستان و خليج فارس فعاليت سودمندى براى مقابله با حضور نظاميان عراقى در منطقه صورت نگرفت. با توجه به جدى تر شدن بحث حمله به عراق نگرانى هاى عميقى را در اين كشور پديد آورد و زمانى كه اين جنگ به واقعيتى اجتناب ناپذير تبديل شد، ايران آن را به عنوان نشانه اى از گسترش حضور نظامى آمريكا در منطقه با توجه به ركن اصلى دكترين بوش براى حمله پيشگيرانه ارزيابى كرد. پاسخ ايران به جنبش آزادى عراق به رهبرى آمريكا، حمله دولت بوش به عراق و انتخابات ۳۰ ژانويه ۲۰۰۵ پيچيدگى هاى سياست خارجى آن را در قبال عراق خاطرنشان مى سازد. در حالى كه روى كار آمدن يك حكومت شيعه در عراق به نفع ايران است، عراق جديد مى تواند از پتانسيل تهديد برخوردار باشد. از سويى ديگر دولت ضعيف مركزى نيز احتمال ايجاد جنگ شهرى و تقسيم كشور را افزايش مى دهد كه بدون ترديد به ضرر منافع امنيتى و اقتصادى ايران خواهد بود.
http://www.sharghnewspaper.com/840922/html/diplom.htm
مجله آلماني «اشپيگل» نوشت: پيشنهاد رئيسجمهور ايران براي انتقال اسرائيل به آلمان يا اتريش که اروپا برسر آن جنجال کرد، بيحساب نيست و پيشنهادي است که ميتواند به نفع تمام طرف ها تمام شود.
«هنريک ام.برودر»، نويسنده اين مقالهاي مينويسد: اگر پيشنهاد احمدينژاد براي انتقال اسرائيل به اروپا (آلمان و اتريش) را بيطرفانه تلقي کنيم شما ميتوانيد يک مفهوم اصلاح سرزمين تاريخي ببينيد که ميتواند به نفع تمام طرفها تمام شود.
به گزارش مهر، وي ميافزايد: اروپاييها حتي کساني که از اظهار نظر رئيسجمهور ايران مبني بر محو اسرائيل از نقشه خشمگين نشده بودند به اظهارات جديد احمدينژاد درباره انتقال اسرائيل به آلمان يا اتريش واکنش منفي نشان دادند و علت اين است که بيم آن دارند که مسئله اسرائيل به مساله داخلي اروپا تبديل شود.
برودر واکنش آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان که اظهارات احمدي نژاد را غيرقابل پذيرش خوانده بود واکنشي شتاب زده توصيف کرد و گفت: صدراعظم اين مسئله را در نظر نميگيرد که رئيسجمهور ايران از درخواست پيشين خود مبني بر از بين بردن اسرائيل دست برداشته و پيشنهاد انتقال آن را به اروپا ميدهد که از نقطهنظر انساني اين پيشرفت به حساب ميآيد و با اين اوصاف اسرائيل ديگر نبايد به اقيانوس انداخته شود؛ بلکه بايد به سفري ماوراء بحار برود اما اروپاييها قبل از اينکه بسته پستي (اسرائيل) را تحويل بگيرند آن را پس ميفرستند.
تحليلگر اشپيگل در ادامه مقاله خود آورده است: وقتي حق با احمدينژاد است پس اظهاراتش منطقي است و نبايد مانند «ادو اشتاين باخ»، شرق شناس آلماني، رئيسجمهور ايران را بيتجربه در امور سياست خارجي بناميم، چرا که کمکي به حل مسئله نميکند. برودر در مقاله خود ميگويد: ممکن است ايده احمدينژاد مبهم باشد اما در اصل ايدهاي درست است، فلسطينيان تاوان گناهي را که اروپايي هامرتکب شدهاند ميپردازند و اگر چيزي به نام عدالت تاريخي در جهان وجود داشت، دولت يهود بايد در ايالت «شلزويگ هولشتاين» و يا در ايالت «باواريا» تشکيل ميشد نه در فلسطين.
اين تحليلگر ميگويد: من بارها درگذشته گفتهام که دولت يهود نبايد در فلسطين تشکيل ميشد و از اين که احمدينژاد نيز اين مسئله را عنوان کرد خوشحالم به لحاظ تاريخي ايده احمدينژاد آن طور که به تصوير کشيده ميشود، بيمعني نيست و تاريخ نشان ميدهد جنبش صهيونيستي براي اين که دولت يهود را در فلسطين تشکيل دهد آنچنان هم مطمئن نبوده است، اروپاييها با حل کردن يک مشکل، مشکل ديگري ايجاد کردند زيرا فلسطينيهايي که نه يهوديان را کشته بودند و نه براي آنان اردوگاه کار اجباري ساخته بودند، بايد تاوان گناه اروپاييان را پس ميدادند و کشورشان را با يهوديان تقسيم ميکردند.
وي ميافزايد: هنريک ام.برودر، تحليلگر اشپيگل در پايان ايجاد مکاني براي تاسيس دولت يهودي را پيشنهاد ميکند و ميگويد: حال يک سوال باقي ميماند و اين که در کجاي خاک آلمان اين دولت بايد تشکيل شود در «شلزويگ هولشتاين» و «مک لنبورگ ورپومرن» که بسيار کمجمعيت هستند و در آن ميليونها آپارتمان خالي وجود دارد اما اگر يهوديها نخواهند بار ديگر در کنار آب سکني گزينند، کوههاي زيبايي براي اين کار وجود دارد که شبيه به سامريه (کرانه باختري) است.
مشارکت-الهه كولايي:
برنامه هسته اي جمهوري اسلامي ايران در سالهاي اخير به يكي از بحثبرانگيزترين مسائل بينالمللي تبديل شده است. شرايط جغرافيايي انحصاري ايران در يكي از مهمترين مناطق استراتژيك جهان، به ويژه در شرايط پس از 11 سپتامبر 2001، بر ابعاد گوناگون اين مسأله اهميت بيشتري بخشيده است. گسترش بياعتمادي نسبت به اهداف اين برنامه براي مخالفان سرسخت جمهوري اسلامي ايران مجال مناسبي را فراهم آورده تا در سطح منطقه و جهان براي پيگيري اهداف خود بر تنشهاي مربوط به اين موضوع بيافزايند. همكاري ايران با آژانس بينالمللي انرژي هستهاي ابزار مناسبي براي دفع تهديدات ناشي از اين اقدامات بوده است.
بر اساس تشديد فشارهاي تبليغاتي آمريكا و اسرائيل در مورد برنامه هستهاي ايران در سالهاي اخير، تلاش بيشتري از سوي قدرتهاي بزرگ اروپايي (فرانسه، انگليس، آلمان) انجام گرفته، تا با انجام مذاكرات سازنده با ايران فضاي همكاري پرمنفعت اقتصادي با ايران را تداوم و تأمين بخشند. اجراي برنامههاي هستهاي ايران به دنبال امتناع قدرتهاي غربي و براساس تحول در سياست خارجي روسيه، از سال 1374، (1995) به روند گسترش روابط فني- نظامي دو كشور عينيت بخشيده است. به دنبال دگرگوني در سياست خارجي غربگراي روسيه كه عملكرد «يلتسين- كوزيروف» انعكاس يافته بود، روسيه سياست «نگاه به شرق» و تأكيد بر توسعه روابط با كشورهاي آسيايي به ويژه خاورميانهاي را مورد توجه قرار داد.(1) سياستي كه تحت عنوان «اوراسياگرايي جديد» از آن ياد ميشود و ريشه در تاريخ و تمدن اين كشور دارد.
همكاري هستهاي روسيه با ايران در شرايطي تكوين يافت و رو به گسترش نهاد كه روسيه بهبود گسترش سياست خارجي خود در برابر كشورهاي آسيايي را مورد تأكيد قرار داد.
با در نظر گرفتن مسلمانان ساكن در روسيه كه حدود 20 ميليون نفر برآورد شدهاند و بيش از 20 ميليون مسلمان كه در آسياي مركزي و قفقاز زندگي ميكنند، اهميت روابط با كشورهاي اسلامي پيش از پيش مورد توجه مقامات روسيه قرار گرفته است.(2) جمهوري اسلامي در تنظيم اين رابطه در سالهاي گذشته نقش مؤثري را به نمايش گذاشته است، به ويژه در دوراني كه رياست سازمان كنفرانس اسلامي را عهدهدار بود. در اين دوران جنگ در چچن با مواضع بسيار مهمي براي روسيه از سوي ايران مواجه بود.
ايران و روسيه از ظرفيتهاي قابل توجهي براي توسعه روابط همهجانبه برخوردارند، ولي به درستي از آن استفاده نشده است.(3) علايق دو كشور بيشتر در زمينههاي نظامي، سياسي و امنيتي مورد توجه قرار گرفته، در حالي كه در ابعاد اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي نيز شرايط بسيار مناسبي براي توسعه روابط دو كشور وجود دارد. به دليل بافت نخبگان فكري و اجرايي در ايران اين ظرفيتها اساساً مورد توجه لازم قرار نداشته است. پس از فروپاشي شوروي در كنار اشتراك منافع ايران و روسيه، زمينههاي قابل توجهي از رقابت و تعارض نيز وجود داشته است. به ويژه در مورد مسيرهاي ارتباطي گوناگون از آسياي مركزي و قفقاز، مناطقي كه اصولاً در خشكي محصور شدهاند، رقابتهاي جدي ميان دو كشور وجود داشته است.
در كنار اين مسأله، نقش دو كشور در تأمين انرژي (گاز و نفت) در آسيا نيز از حساسيت ويژهاي برخوردار است، هر دو كشور از توليدكنندگان عمده انرژي در جهان و به ويژه در آسيا هستند. قدرتهاي شمال آسيا و نياز روزافزون آنان به اين موارد حياتي به طور جدي روابط كشور را در بازارهاي انرژي آسيا تحت تأثير قرار ميدهد. مسيرهاي انتقال انرژي يكي از زمينههاي مهم رقابت ايران و روسيه را در غرب آسيا فراهم ميآورد، كه در طول سالهاي پس از فروپاشي، به تحولات چشمگيري در اين منطقه منجر شده است. دو كشور در عرصه درياي خزر هم با رقابتهاي قابل توجهي سياستهاي خود را شكل دادهاند.
هر چند درياي مازندران به عنوان «درياي ايران و شوروي» در دوران اتحاد شوروي خوانده شده بود ولي اتحاد شوروي هيچگاه اين چارچوب حقوقي را در اجرا نپذيرفت و بهرهبرداري اصلي از اين درياچه توسط آنها صورت ميگرفت. در پي فروپاشي اتحاد شوروي و تشكيل كشورهاي مستقل در پيرامون اين درياچه، مسأله حقوق و تكاليف كشورهاي ساحلي در ابعاد جديدي در ميان 5 كشور ساحلي مطرح گرديد. هر چند ايران و روسيه ابتدا در رژيم مشاع و استفاده همگاني از درياچه دفاع كردند، ولي به زودي در برابر فشارهاي ناشي از نفوذهاي خارجي به ويژه آمريكا و كشورهاي اروپايي (با تأكيد بر انگليس) تقسيم منابع زير دريا از سوي روسيه و همسايگان ساحلي آن دنبال شد و ايران در مواضع خود تنها ماند. چهار كشور ساحلي مسائل مبتلا به بسياري را براي مذاكره و چانهزني در پيش روي داشتند، و ايران را در برابر اقدامات خود قرار دادند. اين مذاكرات ايران را در برابر تركمنستان و آذربايجان براي حصول توافق نهايي قرار داد كه تشريح فرصت ديگري را ميطلبد.
در شرايط رقابتهاي گوناگون كه ميان ايران و روسيه وجود دارد، بيترديد زمينههاي بسيار مهمي براي تشريك مساعي و همكاري سازنده در كشور به چشم ميخورد. آيا در چنين وضعيتي ميتوان پيشنهاد مطرح شده در مورد ادامه غنيسازي در خاك روسيه را در چارچوب منافع ايران و تأمين حس حاكميتهاي آن و دسترسي به تكنولوژي هستهاي تلقي كرد؟ تاريخ بينالملل به ويژه ايران و روسيه به خوبي نشان ميدهد، همه كشورها در تنظيم روابط خارجي خود با ديگران در پي تأمين منافع خود حركت ميكنند. انتقال بخشي از غنيسازي در خاك روسيه نميتواند با اهداف اعلام شده در پيشبرد برنامه هستهاي ايران سازگاري داشته باشد. اين اقدام تنها به ايجاد برتري بيشتر و توان معامله بالاتر براي روسيه در تعامل با ايران منجر خواهد شد.
منافع ملي ما ايجاب ميكند، همان گونه كه تاكنون مقامات عاليرتبه كشور از پذيرش اين پيشنهاد سرباز زدهاند، براساس منافع ملي و مصالح عمومي ايران غنيسازي براي كسب اعتماد جهاني براي مدت مشخص به تعليق درآيد و از سپردن اختيار تصميمگيري در اين حوزه به بيگانگان پرهيز شود، كه:
هر كه ناموخت از گذشت روزگار هيچ نياموزد زهيچ آموزگار.
1-براي اطلاع بيشتر ر.ك: الهه كولايي- سياست و حكومت در فدراسيون روسيه، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بينالمللي وزارت امور خارجه، 1376
2-براي اطلاع بيشتر ر.ك: الهه كولايي، سياست و حكومت در آسياي مركزي، تهران، انتشارات سمت، 1376
3-براي نمونه ر. ك: الهه كولايي، اتحاد شوروي و انقلاب اسلامي، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1378
http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00152_4.php
...حكومت غاصب در فلسطين اشغالي مهمترين مانع پيش رو و دغدغه مشترك امت اسلامي است. رفع خردمندانه اين دغدغه راه را براي تجلي قدرت اسلام در اداره سعادتمند جهان هموار ميسازد.نياز به يادآوري نيست كه هيچ راه منطقي و عقلايي براي شناسايي اين حكومت جعلي وجود ندارد. پذيرش يك حكومت غاصب ، مايوس كردن بشريت از دست يابي به صلح و آرامش پايدار و رسميت دادن به ظلم و استكبار و سلطهگري است تنها راه خردمندانهو منطبق بر موازين بينالمللي بازگشت آوارگان فلسطيني،برگزاري همهپرسي با مشاركت همهافراد فلسطيني الاصل اعم از مسلمان،مسيحي و يهودي براي تعيين نوع حكومت در تمام سرزمين فلسطين و با پايتختي قدس شريف است . ضروري است گروهي از سوي سازمان كنفراس اسلامي موضوع را به نمايندگي از امت اسلامي پيگيري نمايند...
زمزمه هائي كه از شهريور ماه امسال در زمينه طرح ابتكاري رئيس جمهور احمدي نژاد براي پايان دادن به منازعات مربوط به پرونده اتمي ايران با غرب به گوش رسيد , باضافه دو پديده جديد كه مربوط به يكماه اخير هستند , اين سئوال را در محافل سياسي و رسانه اي ايجاد كرده است كه آيا اصولگرايان حاكم بر ايران در تدارك مصالحه با غرب هستند
دو پديده مورد اشاره , يكي طرح غني سازي در روسيه است و ديگري پيشنهاد مذاكره ايران و آمريكا درباره مسائل عراق .
طرح غني سازي در روسيه , كه به « طرح روسيه » معروف شده , در واقع طرح اصلاح نژاد شده همان طرح ابتكاري است كه ميگويد براي اعتمادسازي , ايران حاضر است غني سازي را در قالب يك كنسرسيوم مركب از ايران و چند كشور ديگر انجام دهد. تفاوت در اينست كه در طرح پيشنهادي ايران , مكان غني سازي , خود ايران در نظر گرفته شده ولي براساس آنچه در « طرح روسيه » آمده , اين كار در خارج از خاك ايران يعني در روسيه صورت خواهد گرفت و ايران فقط در نقش يك شريك ظاهر خواهد شد , درست مثل سهيم بودن ايران در كروپ آلمان !
پيشنهاد آمريكا براي مذاكره با ايران در زمينه مسائل عراق نيز يك پيشنهاد كاملا زيركانه و چندجانبه است كه همه اهداف آمريكا را تامين خواهد كرد ولي ضمن آنكه معلوم نيست سودي براي ايران دربرداشته باشد , به احتمال زياد ايران را از موضع مستحكمي كه تاكنون در برابر آمريكا برخوردار بوده پائين خواهد كشيد. اهداف قابل پيش بيني آمريكا از اين پيشنهاد از اينقرارند :
1 ـ حل مشكلات آمريكا در عراق و منطقه . درست است كه قبلا نيز مذاكراتي ميان ايران و آمريكا در دولت خاتمي بر سر مسائل عراق و افغانستان صورت گرفته ولي تفاوت در اينست كه آن مذاكرات براي مهار كردن مخاطرات حضور نظامي آمريكا در منطقه صورت گرفت ولي اكنون هدف اينست كه آمريكا از مخاطراتي كه با آن مواجه است نجات يابد. آمريكا درحال حاضر با مشكلات زيادي در عراق و افغانستان مواجه است بطوريكه كابوس يك ويتنام جديد را در برابر خود مي بيند تا آنجا كه برجستگان كنگره آمريكا به بوش توصيه كرده اند آمريكا را هرچه زودتر از مهلكه عراق نجات دهد و روزنامه واشنگتن تايمز نيز در قالب يك تحليل , استفاده از توان همسايگان عراق را راهكار مناسبي براي آمريكا جهت خارج ساختن خود از بحران عراق دانسته است . پيشنهاد آمريكا به ايران , در واقع مصداق بارز اين تحليل را نشان ميدهد و ايران را به عنوان توانمندترين همسايه عراق كه قدرت حل مشكلات آمريكا و خارج ساختن واشنگتن از بحران عراق را دارد معرفي مي كند.
2 ـ عادي سازي روابط با ايران . براي آمريكا بسيار مطلوب است كه بهانه اي براي عادي سازي روابط با ايران پيدا كند بدون آنكه امتيازهاي مورد نظر ايران را بدهد. ايران از اول يعني از زمان امام خميني شرايطي براي عادي سازي روابط با آمريكا در نظر گرفت و آنها را اعلام كرد كه آزادسازي اموال و دارائي هاي بلوكه شده ايران , عذرخواهي كتبي دولت آمريكا از دخالتهايش در ايران و تعهد كتبي به عدم دخالت در آينده از جمله آنها بود. اين , بسيار عاقلانه و منطقي است كه ايران قبل از آنكه امتيازهائي از آمريكا بگيرد و تضمين هائي دريافت دارد , وارد هيچ مذاكره اي نشود. در مقابل , دولت آمريكا همواره تلاش مي كند بدون آنكه امتيازي بدهد با ايران وارد مذاكره شود و روشن است كه آمريكائيها درصورتي كه موفق شوند چنين كنند , هيچ تضميني براي تحقق شروط ايران وجود نخواهد داشت و در آنصورت صدالبته آمريكا با خوي سركشي كه دارد هيچگاه زيربار امتياز دادن نيز نخواهد رفت .
پيشنهاد مذاكره درباره عراق , طرحي براي ورود به مذاكره اي هرچند محدود است ولي ميتواند راه را براي عادي سازي مذاكره و سپس عادي سازي روابط هموار كند. اگر چنين پديده اي رخ دهد , دست ايران از امتياز گرفتن از آمريكا براي هميشه كوتاه و قطعا همه چيز به نفع آمريكا تمام خواهد شد.
3 ـ براي دولت آمريكا اين يك امتياز بزرگ خواهد بود كه ايران , اين تنها سنگر مقاومت در برابر استكبار آمريكا را وادار به مصالحه نمايد . اكنون 27 سال است كه دولت استكباري آمريكا توسط ايران تحقير مي شود. دولت آمريكا در اين مدت به هر وسيله اي براي سركوب انقلاب و جمهوري اسلامي و درهم شكستن اين سنگر مقاومت متوسل شده ولي به نتيجه نرسيده و ناكام مانده است . راه هاي نظامي نيز معلوم شد كه جواب نميدهد. اين را خود مقامات آمريكائي نيز بارها گفته اند و اخيرا با اطمينان بيشتري مي گويند. بنابر اين , تنها راهي كه باقي ميماند , كنار آمدن با ايران و كشاندن آن به مصالحه است . اگر چنين اتفاقي بيفتد , قطعا برنده آمريكا خواهد بود و آنچه براي دولتمردان آمريكائي مهم است , ژستي است كه ميتوانند با به نرمش كشاندن ايران انقلابي در برابر چشمان ملت هاي منطقه و ساير ملت هاي آزاديخواه جهان بگيرند.
با توجه به اين نكات , آيا اصولگرايان حاكم , كه اكنون همه مجاري امور و اهرم هاي قدرت را دردست دارند , با آمريكا مصالحه خواهند كرد
بعضي تحليل گران براين عقيده هستند كه سكوت رسمي ايران , سكوت معني داري است كه نشان از تمايل به مصالحه دارد. اما به نظر نمي رسد اين تحليل , چندان واقع بينانه باشد , زيرا مقاومت در برابر تمناهاي مذاكره با آمريكا در طول سالهاي سخت گذشته كه فشارهاي داخلي نيز زياد بود از ناحيه راس نظام صورت ميگرفت . طبيعي است كه اين مقاومت در شرايط فعلي كه آن فشارها جاي خود را به بازگشت به شعارهاي اول انقلاب داده بيشتر و باانگيزه تر شود. مهمتر آنكه شرايط كنوني كه آمريكا به ايران نيازمند است تا خود را از مهلكه عراق نجات دهد , زمان مناسبي براي گرفتن امتياز از آمريكاست , اگر اكنون امتياز گرفته نشود هرگز نميتوان امتياز گرفت . بنابراين , مصالحه بدون دريافت امتياز و تحقق شروط ايران بعيد به نظر مي رسد , اما اگر با دريافت امتياز و تحقق شروط چنين مصالحه اي صورت بگيرد , علاوه بر آنكه ايران به آنچه از اول ميخواست خواهد رسيد , در عراق نيز دست بالا را خواهد داشت .
فارس: حزب جديد آريل شارون نخست وزير اسرائيل با تشكيل كشور مستقل فلسطينى «خلع سلاح شده» موافقت كرد.تزيپى ليونى وزير دادگسترى اسرائيل و يار نزديك شارون ضمن ارائه برنامه حزب كاديما به رهبرى شارون در انتخابات ۲۸ مارس گفت: «كاديما در پى ايجاد يك كشور مستقل فلسطينى خلع سلاح شده است.»در پيش نويس مرامنامه كاديما از ايجاد يك كشور فلسطينى غيرنظامى حمايت شده اما در عين حال بر لزوم حفظ آنچه «حاكميت ارضى» اسرائيل بر بيت المقدس شرقى مى خواند و همچنين ايجاد بزرگ ترين شهرك يهودى نشين در بخشى از كرانه باخترى تاكيد شده است.اين حزب در انتخابات پارلمانى ۲۸ مارس شركت خواهد داشت و رهبرانش در حال حاضر سرگرم تدوين استراتژى اين حزب براى انتخابات هستند.كاديما خواستار برچيده شدن شهرك هاى يهودى نشين غيرقانونى از كرانه باخترى است كه در نگاه بسيارى از يهوديان بخش جدايى ناپذير از سرزمين اسرائيل است.روزنامه يديعوت آحارونوت ديروز به نقل از بخشى از مرامنامه كاديما نوشت: «ما بايد بخشى از سرزمين اسرائيل را واگذار كنيم تا بتوانيم يك كشور يهودى و دموكراتيك ايجاد كنيم.»در بخشى ديگر آمده است: «كاديما خواستار اجراى طرح نقشه راه براساس ظرفيت هاى فلسطين در خلع سلاح گروه هاى مبارز فلسطينى و ايجاد اصلاحات امنيتى در آن است.»نبيل شعث معاون نخست وزير تشكيلات خودگردان فلسطين ضمن انتقاد از اين مرامنامه آن را بخشى از تبليغات سياسى شارون در آستانه انتخابات اسرائيل خواند.وى افزود: «ما مى دانيم كه بدون وجود يك كشور مستقل فلسطينى با پايتختى بيت المقدس و حل مسئله آوارگان فلسطينى امكان صلح وجود ندارد.»
• اعضاى جديد در كاديما
همزمان داليا ايتزيك وزير سابق ارتباطات اسرائيل كه هفته گذشته با جدايى وزيران حزب كارگر از دولت ائتلافى آريل شارون استعفا كرد، اعلام كرد كه حزب كارگر را رها كرده و به حزب تازه تاسيس كاديماى شارون پيوسته است.ايتزيك از متحدان نزديك شيمون پرز عضو قديمى و وفادار حزب كارگر و معاون سابق نخست وزير به حساب مى آيد. پرز قرار است روز چهارشنبه تصميم خود مبنى بر حمايت از حزب جديد شارون را اعلام كند.شيمون پرز كه تاكنون رئيس حزب كارگر بود، به شدت از سوى شارون تحت فشار است تا به حزب كاديما بپيوندد.اين در حالى است كه يكى از نامزدهاى رياست حزب ليكود، آريل شارون را به پرداخت رشوه براى جذب ديگران به حزب جديد خود متهم كرده است.عوزى لاندائو در مصاحبه با راديو سراسرى اسرائيل گفت: «همه كسانى كه به شارون پيوسته اند وزير يا معاون وزير هستند و بسيار روشن است كه شارون براى جذب آنان و برخوردارى از حمايت شان مبلغ نقدى پرداخت كرده است.»لاندائو در ادامه از رقباى خود در انتخابات تعيين رئيس حزب ليكود انتقاد و به «بنيامين نتانياهو» وزير پيشين دارايى، «شائول موفاز» وزير جنگ و «سيلوان شالوم» وزير امور خارجه اسرائيل به شدت حمله كرد و گفت: آنها هم فرقى با شارون ندارند.لاندائو همچنين گفت: «من نامزدى مناسب براى رياست حزب ليكود هستم، اما نتانياهو، شالوم و موفاز هيچ فرقى با شارون ندارند زيرا آنها در برنامه جدايى از فلسطينيان از شارون حمايت كردند.»
لذا رهبران رژيم اسرائيل از همان ابتداى تاسيس بر اين عقيده بودند كه نياز مبرم به دستيابى به پيشرفته ترين فناورى سلاح هاى هسته اى دارند تا همواره قادر به ايجاد واكنش و تداوم تسلط و نفوذ خود در منطقه باشند. از اين رو پروسه تلاش براى دستيابى به تكنولوژى حساس هسته اى نظامى در ميان سران اين رژيم بسيار زود آغاز شد و زودتر از آنچه انتظار مى رفت رژيم اسرائيل به سلاح هاى هسته اى دست پيدا كرد.
روند دستيابى اين رژيم تا اوايل دهه ۱۹۹۰ برنامه هسته اى وسيع و بدون نظارت بين المللى منحصراً براى توسعه و تكثير و گسترش سلاح هاى اتمى به عنوان نوعى افزايش قدرت چانه زنى در معادلات منطقه اى _ بين المللى بود. ايجاد فناورى غنى سازى و سانتريفوژ توسط ارتش و وزارت دفاع و ساخت يك مكان انفجار هسته اى پيشرفته باعث عطف جامعه جهانى و نگاه منفعل آژانس بين المللى انرژى اتمى (IAEA) به فعاليت هاى پنهانى هسته اى رژيم اسرائيل شد. اينكه چرا رژيم اسرائيل در اين مدت از آزمايش هسته اى كه نشانگر توانمندى هسته اى هر رژيمى است يا حتى بيان رسمى اين توانمندى سر باز زده است و استراتژى ابهام هسته اى را در پيش گرفته است در نوع خود جالب توجه است: سران اسرائيل به خوبى بر اين امر واقف بوده اند كه اعلام رسمى توانمندى هاى هسته اى نظامى سرآغاز ايجاد يك مسابقه تسليحات هسته اى تمام عيار در منطقه حساس خاورميانه مى شد. تا قبل از وقوع جنگ سرد و فروپاشى اتحاد جماهير شوروى وجود يك جهان دوقطبى انجام اين رقابت تسليحاتى را آسان تر مى گرداند و اين امر براى رژيم نوپاى اسرائيل دو مشكل عمده را ايجاد مى كرد؛ اولاً برترى كامل نظامى كه اين رژيم همواره در دستور كار خود داشت خدشه دار و روياى تسلط كامل نظامى بر منطقه دست نيافتنى مى شد و ثانياً افزايش هزينه هاى نظامى اسرائيل با ايجاد مسابقه تسليحاتى به شدت افزايش مى يافت. امرى كه البته براى اعراب برخوردار از درآمد سرشار نفت زياد مشكل ساز نمى شد ولى اقتصاد ضعيف اسرائيل قدرت تحمل چنين شرايط نابسامانى را نداشت. باشگاه هسته اى (Nuclear clup) با مديريت قدرت هاى غربى و خصوصاً ايالات متحده تنها به كشورهاى معدودى حق استفاده از فناورى هسته اى نظامى را مى داد كه اين دستيابى به صورت انحصارى مى بايست دنبال مى شد و براى اطمينان خاطر غرب نسبت به اشاعه و گسترش تسليحات هسته اى لازم بود كه معاهدات بين المللى در اين خصوص به امضاى همه كشورها به خصوص كشورهاى اسلامى منطقه كه در تقابل جدى با اسرائيل هستند برسد. شايد بتوان گفت براى حفظ موجوديت سياسى رژيم اسرائيل و به اين منظور بود كه معاهداتى از قبيل پيمان NPT به محوريت آمريكا تنظيم و فضاى جهانى به سمتى هدايت شد كه همه كشورها ملزم و متعهد اجراى آن باشند. افشاى توانمندى هاى هسته اى رژيم اسرائيل عملاً باعث عدم امضاى پيمان هاى هم رديف پيمان NPT از سوى بسيارى از كشورها خصوصاً كشورهاى اسلامى مى شد و سناريوى ايالات متحده درخصوص تثبيت موانع حقوقى و بين المللى، عدم اشاعه و گسترش تسليحات و فناورى هسته اى با مشكلات جدى مواجه مى شد اما در برهه كنونى مقامات تل آويو نيك دريافته اند كه فضاى ديپلماتيك منطقه اى و بين المللى به دلايل ذيل دستخوش تغييرات اساسى شده است: اول اينكه ساختار دوقطبى جهان عملاً به ساختار تك قطبى مبدل شده و اين امر مقدمات آغاز يك رقابت تسليحاتى را بدون اتكا به ايالات متحده به عنوان يك حامى توانمند بين المللى ناممكن ساخته است، دوم، با توجه به علت عدم درك شرايط نوين بين المللى از سوى سران عرب، در حال حاضر اسرائيل بر تمامى يا حداقل كشورهاى عرب منطقه تسلط و سيطره محسوس نظامى _ سياسى دارد و عملاً آغاز يك مسابقه تسليحاتى جديد براى كشورهاى عرب ضرورتى بيهوده است، سوم، در حد فاصل سال هاى جنگ سرد شكاف تكنولوژيكى عرب _ اسرائيل چنان وسيع شده است كه بدون حمايت يك ابرقدرت آن هم در مدتى كوتاه قابل جبران نيست، چهارم، امضا، تصويب و اجراى معاهداتى مثل NPT و پروتكل الحاقى توسط كشورهاى منطقه عملاً مستندات و قوانين حقوقى غيرقابل انكار را فراروى آنها قرار داده و اين امر باعث عدم دستيابى آنها به تسليحات هسته اى شده است. تازه اگر به فرض هم تل آويو اقدام به خروج از استراتژى ابهام هسته اى كند به لحاظ چارچوب هاى حقوقى و قانونى و بر اساس پروتكل هاى پادمانى راه دستيابى به فناورى هسته اى نظامى بسته است و تنها بهانه خروج از پيمان NPT ماده ۱۰ آن است كه هم در شرايط خاص اجازه خروج از آن را به كشور متعهد خواهد داد. اما آمريكا سعى دارد با اعمال تغييراتى اساسى در اساسنامه NPT و تبديل آن به NPT2 مثل نشست اخير بازنگرى پيمان NPT در نيويورك، عملاً ديگر هيچ كشورى حق خروج از پيمان NPT را نداشته باشد. روشن است كه در صورت تحقق اين امر راه عملى مانور اعراب روى سلاح هاى هسته اى براى مقابله با رژيم اسرائيل عملاً بسته است.
با بررسى اجمالى كل تحولات روشن است كه آمريكا و هم پيمانانش خصوصاً در طرح خاورميانه بزرگ پروسه اى را در منطقه در دست اجرا دارند كه هدف از آن انجام اصلاحات آمريكايى در منطقه است كه شديداً مورد حمايت هشت كشور صنعتى غرب نيز قرار دارد. كه البته در اين ميان نقش رژيم اسرائيل در پيشبرد اين برنامه ها قابل تامل است.
مردخاى وانونو دانشمند هسته اى اسرائيلى كه در سال ۱۹۸۶ به علت افشاى اسرار هسته اى اسرائيل به ۱۸ سال بازداشت محكوم شده بود پس از آزادى مجدداً به افشاى مسائل هسته اى اسرائيل پرداخته است. وى نوامبر گذشته در مصاحبه با راديو سراسرى نيوزيلند و روزنامه واشينگتن پست با انتقاد شديد از سياست هاى دوگانه آمريكا و اروپا از وجود يك زرادخانه وسيع هسته اى و هيدروژنى در اسرائيل خبر داد. همزمان با سفر البرادعى مديركل IAEA به تل آويو در سال گذشته نيز رسانه هاى خارجى به مطرح كردن مجدد سلاح هاى هسته اى اسرائيل پرداختند. از سوى ديگر با مرورى به رسانه هاى پيرو صهيونيست ها مشخص مى شود كه در گذشته _ حداقل در دو سال گذشته _ عمدتاً طرح دفاع پيش دستانه براى حمله به تاسيسات هسته اى ايران از سوى آ مريكا مطرح بوده در صورتى كه در برهه كنونى سخن از حمله آ مريكا _ اسرائيل و اين اواخر رژيم اسرائيل مطرح بوده است. سران تل آويو هر يك به صورت علنى با تاييد قدرت اتمى اسرائيل صراحتاً بر اجراى سناريوى طرح دفاع مشروع تاكيد مى كنند. ميرداگان رئيس موساد، سيلوان شالوم وزير امور خارجه، شائول موفاز وزير دفاع و چند ماه قبل نيز مجلس نمايندگان اسرائيل از كابينه شارون خواست تا در كوتاه ترين زمان ممكن حمله پيشگيرانه را عليه تاسيسات هسته اى ايران مورد ملاحظه قرار دهد. همچنين سفر نمادين آگوست گذشته البرادعى به اسرائيل پس از صدور قطعنامه ژوئن شوراى حكام عليه ايران كه به اعتقاد آگاهان سياسى صرفاً راهبردى جهت متقاعد ساختن اعراب و برداشتن حساسيت ها از تل آويو بود بيانگر وجود خطوط قرمز آژانس در برخورد با اين رژيم بود. اما طرح مسئله نشت مواد راديواكتيو از تاسيسات ديمونا و عدم انكار آن از سوى سران رژيم اسرائيل، پوشش خبرى فعاليت هاى هسته اى اسرائيل، اجازه اظهارنظر به افرادى چون وانونو براى افشاى اسرار هسته اى و... عموماً با چه هدفى دنبال مى شود؟ در سال ۱۹۷۴ ايران طرحى را پيشنهاد كرد كه به موجب آن منطقه خاورميانه عارى از سلاح هاى هسته اى (NWFZ) شود. به دنبال آن ايران و بعضى از كشورهاى منطقه به طور مستمر پيگير اين موضوع بودند ولى در هيچ زمانى نهادهاى مسئول بين المللى پيگير اين قضيه نبودند. در سال گذشته مجمع عمومى IAEA با تصويب قطعنامه اى خواستار اعلام منطقه خاورميانه به عنوان منطقه عارى از سلاح هاى اتمى شد و حتى مقرر شد كه همايش بين المللى خاورميانه عارى از سلاح هاى اتمى در وين برگزار شود. ظاهراً مسئله خاورميانه عارى از تسليحات اتمى جدى گرفته شده است ولى هدف از اين رويكرد جديد چيست؟ مطابق برنامه ارائه شده توسط دولت شارون ارتش رژيم اسرائيل از نوار غزه و شمال ساحل غربى رود اردن عقب نشينى كرد. در سپتامبر ۲۰۰۲ اميرعبدالله خواستار خروج اسرائيل از نوار غزه و متقابلاً شناسايى و به رسميت شناختن اسرائيل از سوى كشورهاى غربى شده بود. جدا از اينكه خروج از نوار غزه ممكن است بيانگر شكست استراتژى مشت آهنين شارون در مقابل استراتژى انتفاضه و مقاومت مردم فلسطين باشد. اين سناريو صرفاً در چارچوب طرح خاورميانه بزرگ قابل ارزيابى است و دور از ذهن نيست اگر اسرائيل با مظلوم نمايى هاى اينچنين نيز وارد روند همكارى با آمريكا در كنار ساير متحدين آن براى پيكار با تروريسم شود. از دگر سو پس از ديدار شارون از واشينگتن در فوريه سال گذشته اخبارى منتشر شد مبنى بر اينكه بوش و شارون بر طرحى مشترك توافق كردند كه براساس آن اسرائيل به عنوان تنها قدرت اتمى خاورميانه بزرگ از سوى IAEA پذيرفته شود. بدين ترتيب و با توجه به تاكيد بوش بر لزوم تغيير NPT به NPT2 ايده خاورميانه فاقد سلاح هسته اى به طرح خاورميانه داراى يك ابرقدرت هسته اى به نام اسرائيل - و البته بعدها ششمين قدرت اتمى جهان- تبديل خواهد شد.
تغييرات ژئوپولتيك منطقه اى و بين المللى، بازنگرى پيمان NPT و تبديل آن به NPT2، طرح مجدد ميزان توانمندى هاى هسته اى اسرائيل حتى توسط بنگاه هاى خبرپراكنى غرب، آزادشدن فانونو و عدم برخورد با اظهارات او، حمايت تلويحى و تصريحى قدرت هاى بزرگ از توانمندى هاى هسته اى اسرائيل و عدم بازرسى حتى يك بازرس آژانس از اين تاسيسات گسترده، پرداختن مجدد به خاورميانه عارى از تسليحات هسته اى و استثنا كردن اسرائيل از آن همه و همه نشانه هايى از گذر سياست هسته اى رژيم اسرائيل از ابهام هسته اى به قدرت هسته اى آشكار است.
با اين وجود به نظر مى رسد براى توجيه و همراهى هرچه بيشتر افكار منفعل جامعه جهانى و انعقاد و تصويب معاهدات محدودكننده بيشتر براى ساير كشورها خصوصاً اعراب، رژيم اسرائيل احتياج به يك عامل و شايد هم يك چاشنى انفجارى براى حركت نهايى خود دارد. اين عامل بدون شك و ترديد پرونده هسته اى ايران است. ظاهراً اسرائيل براى افشاى علنى توانمندى هسته اى خود و خروج از استراتژى ابهام هسته اى نياز به اين بهانه دارد كه ايران داراى سلاح هسته اى است. زيرا تل آويو با داشتن يك دشمن هسته اى فرضى راه را براى اعلام رسمى توانمندى هسته اى نظامى خود باز خواهد كرد. كسب اين موقعيت مى تواند اسرائيل را به عنوان متمم سياست خارجى آمريكا معرفى كند. سران تل آويو مى دانند زمانى اسرائيل به رسميت شناخته مى شود كه در معادلات منطقه ايفاى نقش كند. در آن صورت اگر صراحتاً آن را به رسميت نشناسند تلويحاً به وجود او و نقش او اذعان دارند و حتى ارتباط سياسى- اقتصادى نيز با او برقرار كنند. شواهد امر حكايت از كسب اين موقعيت و پذيرش نقش موثر تل آويو از سوى اعراب منطقه نيز دارد. نقش آفرينى اسرائيل در صفحه شطرنج تحولات ديپلماتيك غير از منطقه خاورميانه تا قبل از فروپاشى شوروى سابق از محدوديت هاى خاص برخوردار بود. اما نمى توان بر نفوذ رو به رشد اسرائيل در كشورهاى مشترك المنافع و جمهورى هاى آسياى ميانه پس از فروپاشى شوروى سابق چشم پوشيد. همچنين حوادث ۱۱ سپتامبر را مى بايست سكوى پرشى براى نفوذ هر چه بيشتر اين رژيم در منطقه دانست. چرا كه عملاً پس از اين حادثه و اشغال افغانستان و عراق راه تل آويو براى نفوذ در معادلات ژئوپولتيك و ژئواستراتژيك منطقه باز شده است.
بنابر آنچه گفته شد رژيم اسرائيل براى حضور جدى در ماتريس استراتژيك منطقه با حمايت ايالات متحده به عنوان جدى ترين حامى استراتژيكش لابى هاى صهيونيستى مثل لابى آيپك (AIPAC)، كانون اروپائيان حامى اسرائيل (EOA) و... سعى وافر دارد تا خود را به عنوان تنها قدرت برتر هسته اى نظامى منطقه معرفى كند و اين امر زمانى رنگ واقعيت به خود خواهد گرفت كه شرايط مساعد براى خروج از دكترين ابهام هسته اى تل آويو مهيا باشد. ادعاى تهديد هسته اى و سپس القاى دشمنى هسته اى ايران، نفوذ سياسى _ اقتصادى در كشورهاى منطقه به خصوص در تركيه و عراق و تعدادى از كشورهاى عرب منطقه راه اين رژيم را در رسيدن به چنين جايگاهى هموارتر مى كند.
«هسام طاهر هسام» معروف به «شاهد نقابدار» در پرونده ترور «رفيق الحريري» اعتراف كرد كه شهادت او به كميته بينالمللي تحقيق درباره اين جنايت «كذب محض» بود.
به گزارش ايرنا، وي در اعترافاتي كه نيمه شب يكشنبه و بيش از يك ساعت به صورت زنده از تلويزيون سوريه پخش شد، گفت: تمامي سخنانم بياساس و ساخته و پرداخته گروه «سعدالدين الحريري» بود.
نامبرده صبح امروز موفق شد، از لبنان به سوريه بگريزد.
اين شاهد كه پيشتر در تحقيقات كميته بينالمللي و مصاحبه با تلويزيون «NEW.TV» لبنان، «شاهد نقابدار» لقب گرفته بود، افزود: براي شهادت دروغين، گروه الحريري از جمله «فارس الخشان» مجري برنامه «من اجل لبنان» در تلويزيون «المستقبل»، مبلغ يك ميليون و سيصد هزار دلار به من پيشنهاد كردند.
وي گفت: از من خواسته شد، بگويم افسران ارشد سوري از جمله سرهنگ «ماهر اسد»، برادر رئيسجمهوري سوريه و سرلشكر «آصف شوكت» داماد او، همچنين سرتيپ «رستم غزاله» فرمانده وقت نيروهاي امنيتي سوريه در لبنان، در ترور الحريري دست داشتند، اما از پذيرش اين پول خودداري كردم.
«هسام» خاطرنشان ساخت: وجدانم در عذاب بود. در برابر تشويق و ترغيب آنها (گروه الحريري) مقاومت ميكردم. ليكن با تزريق داروي خاصي، مرا براي ۱۰ روز بيحس كردند.
«هسام طاهر هسام» كه از كردهاي ساكن شهر «المالكيه» در شمال شرق سوريه است و به اعتراف خود، با سرويسهاي امنيتي سوريه در لبنان همكاري داشت، گفت كه دوبار تلاش او براي فرار ناكام ماند. اما سرانجام شنبه شب از راه طرابلس، الهرمل، شتوره، موفق شد به مرزهاي سوريه برسد و بامداد يكشنبه از گذرگاه مرزي المصنع ـ جديده، وارد خاك سوريه شود و خود را به نيروهاي امنيتي تسليم كند.
وي افزود: در عوض همكاري با گروه الحريري، آخرين مدل يك خودروي تويوتا در اختيارم نهاده شد كه هنگام فرار در مرز رها كردم.
اين جوان كرد سوري بارها اين عبارت را تكرار كرد كه «اتهامات بر ضد سوريه يك نمايشنامه و توطئهاي كه كشورهاي شرافتمند منطقه مثل سوريه، ايران و مقاومت حزبالله را هدف قرار داده است».
هسام متذكر شد: به من گفته بودند، بايد به وين بروم و عليه افسران سوري شهادت كذب دهم، اما نپذيرفتم ولي اكنون حاضرم، به وين بروم و بگويم ترور الحريري توطئه آمريكا است.
شاهد نقابدار تصريح كرد: آمريكاييها، صدام و بن لادن را ساختند تا منطقه را به آشوب كشانند، همه نا آراميهاي منطقه زير سر آمريكاييهاست.
وي گفت: كاميون ميتسوپيشي يك داستان ساختگي از «فارس خشان» است. خشان به من گفت كه بايد بگويم، اين خودرو از سوريه وارد لبنان شد و ابتدا در پايگاه نيروهاي امنيتي سوريه در منطقه «حمانه» نگهداري و پس از بمبگذاري راهي بيروت شد. اما اين شهادت دروغي بيش نيست.
هسام تاكيد كرد كه احمد جبريل و گروهش و نيز گروه لبناني موسوم «احباش» با ترور الحريري ارتباطي ندارند، اما گروه سعدالدين الحريري به من گفتند كه بايد اينها را متهم كنم.
وي افزود كه با سعدالدين الحريري، دو بار ديدار كرده است.
هسام افزود: سعدالدين حريري تصور ميكند كه سوريها پدرش را كشتند. اطرافيانش او را فريب دادهاند.
هسام فاش ساخت كه حتي جريان «ابو عدس» كه در يك نوار ويوئويي، ترور الحريري را به عنوان يك عمليات انتحاري به عهده گرفته، ساختگي است، گروه الحريري از او خواستند تا بگويد ابوعدس توسط سوريها ربوده شد و به قتل رسيد.
وي گفت: افسران امنيتي لبنان از جمله «جميل السيد» كه اكنون در زندان به سر ميبرند، بيگناه هستند و تمامي اتهاماتي كه به آنها نسبت داده شده ساخته گروه الحريري مانند فارس خشان، غطاس خوري، «حسن السبع» وزير كشور لبنان و سرگرد «سمير شحاده» رئيس اداره اطلاعات لبنان است.
نامبرده همچنين گفت كه مليس فريب شخصيتهاي سياسي لبناني از جمله «وليد جنبلاط» و «جبران تويني» را خورده است، زيرا اينها شاهدان ساختگي را به او معرفي ميكنند.
وي خاطرنشان ساخت: «زهير الصديق» ساخته جنبلاط بود و هم اكنون شاهد ساختگي ديگري به نام «زياد الحلبي» را رو كردهاند.
وي تاكيد كرد: نميخواهم به ميهنم خيانت كنم و خانوادهام ذليل و خوار شوند. به همين علت به سوريه بازگشتم.
زندگى غازى كنعان وزير كشور سوريه روز ۱۲ اكتبر گذشته با شليك گلوله اى به دهانش از سوى هفت تير شخصى خود او به پايان رسيد. كنعان قبل از مرگ از دفترش در وزارت كشور با راديوى لبنان تماس گرفت و سخنانى را ايراد كرد و از گزارشگر راديو خواست تا اين سخنان را در اختيار رسانه هاى خبرى قرار دهد، زيرا كه ممكن است اين آخرين اظهارات وى باشد. مرگ كنعان تقريباً ۱۰روز قبل از انتشار گزارش دتلو مهليس رئيس هيات بين المللى بررسى ترور حريرى اتفاق افتاد.
كنعان اطلاعات مهمى را درباره ترور حريرى و ديگر اسرار متعلق به پرونده لبنان با خود به زير خاك برد؛ چرا كه وى رئيس سابق اطلاعات نظامى سوريه در لبنان بود. در تاريخ نمونه هاى زيادى ديده مى شود از مسئولانى كه خودكشى كردند و يا ترور شدند، قبل از آن كه سخن بگويند. از جمله اينها ترور وزير و نماينده سابق لبنانى «ايلى حبيقه» است كه طى انفجار خودروى بمب گذارى شده در منطقه الحازميه (در شرق بيروت) در روز ۲۴ ژانويه ۲۰۰۱ رخ داد. حبيقه در زمان كشتار صدها فلسطينى و لبنانى بى گناه در اردوگاه هاى صبرا و شتيلا رئيس اطلاعات نيروهاى مسلح مسيحى لبنان بود. اين كشتارها در حاشيه يورش اسرائيل به بيروت به رهبرى وزير دفاع سابق و نخست وزير فعلى اسرائيل، آريل شارون در سال ۱۹۸۲ صورت گرفت. حبيقه در سال ۲۰۰۰ اعلام كرده بود كه آماده است تا اسنادى را كه بى گناهى نيروهاى مسيحى در كشتارهاى صبرا و شتيلا را به اثبات مى رساند، در اختيار دادگاهى در بروكسل قرار دهد كه محاكمه شارون را به عنوان جنايتكار جنگى پيگيرى مى كند. به رغم آنكه هيچ گروهى مسئوليت ترور حبيقه را به عهده نگرفت، همچون همه ترورهاى صورت گرفته در لبنان و تا پيش از ترور حريرى اكثريت لبنانى ها از جمله سلطان ابوالعينين دبير كل جنبش فتح و نماينده سازمان آزادى بخش فلسطين در لبنان، موساد را مسئول ترور حبيقه مى دانستند. دليل آنها اين بود كه ترور حبيقه با هدف منع وى از شهادت دادن عليه شارون در دادگاه بلژيكى صورت گرفته است. حادثه ترور دكتر ديويد كيلى با ديگر ترورها متفاوت بود. وى پس از ايراد اظهاراتى در گفت وگو با «بى بى سى» كه بحران سياسى سال ۲۰۰۳ را براى انگليس به همراه داشت، خودكشى كرد. كيلى كارمند وزارت دفاع انگليس، كارشناس سلاح بيولوژيك و بازرس بين المللى اسلحه در عراق بود. گفت وگوى وى با اندرو گليگان خبرنگار «بى بى سى» درباره پرونده دولت انگليس در رابطه با اسلحه كشتارجمعى عراق بحرانى سياسى را در پى داشت. جسد بى جان كيلى تنها چند روز پس از حضورش در برابر هيات پارلمانى بررسى موضوع پرونده اسلحه عراق پيدا شد. بنا به تحقيق صورت گرفته، موسوم به «هنن انكوايرى» علت مرگ كيلى خودكشى ذكر شد. در ۲۲ مه سال ۲۰۰۳ كيلى با اندرو گليگان كه تازه از ماموريت پوشش خبرى جنگ عراق بازگشته بود، ديدار كرد. در حالى كه كيلى شوق زيادى براى اطلاع از اوضاع جنگ در عراق داشت گليگان درباره پيدا نشدن هيچ گونه اسلحه كشتارجمعى در اين كشور از وى پرس وجو كرد. گليگان در اين باره قبلاً نيز با او گفت وگو كرده بود. گفت وگوى كيلى و گليگان با شرط عدم ذكر نام فرد فاش كننده صورت گرفت و به «بى بى سى» اين امكان را داد تا بدون فاش كردن نام كيلى اظهاراتش را پخش كند. اواخر ماه مه «بى بى سى» با پخش گزارشى به طور ضمنى كامبل يكى از مشاوران نخست وزير انگليس را به بزرگنمايى اطلاعات متعلق به عراق متهم كرد. اندرو گليگان به نقل از منبعى آگاه گزارش داد كه دفتر بلر سندى را به پرونده اى كه در سپتامبر گذشته منتشر كرده بود، افزوده است. در اين سند ادعا شده است كه بغداد قادر است در عرض ۴۵ دقيقه برخى سلاح هاى خود را مورد استفاده قرار دهد. چند روز بعد گليگان آشكارا در مقاله خود در روزنامه «ميل اون ساندى» كامبل را به افزودن اين سند بدون توجه به مخالفت دستگاه اطلاعات متهم كرد. بحران در روابط دوطرفه با فاش شدن نام دكتر كيلى به عنوان منبع گزارش گليگان شدت بيشترى يافت. «بى بى سى» پس از مرگ كيلى اعتراف كرد كه او منبع اطلاعات جنجال برانگيز منتشرشده بوده است. گفته مى شود كه كامبل طراح اصلى عمليات فاش شدن هويت كيلى براى رسانه هاى خبرى انگليس و چه بسا عامل خودكشى وى به شمار مى آيد. مسئله به اينجا ختم نشد و بحث هاى زيادى درباره آن صورت گرفت. سئوالى كه بى پاسخ ماند اين بود كه آيا كيلى همه ماجرا را براى گليگان تعريف كرد و با مرگ وى چه رازهايى همراه او مدفون شد؟ بيش از چهل سال از مرگ رئيس جمهور سابق آمريكا (جان كندى) مى گذرد اما آمريكايى ها تا به امروز در مورد علت ترور وى و عاملان اين ترور به اتفاق نظر نرسيده اند. آنها معتقدند كه رازهاى زيادى در اثر ترورهاى زنجيره اى مخفى باقى ماند. از جمله: اولاً ترور رئيس جمهور (برخى ادعا مى كنند كه رئيس جمهور مى دانست عده اى خواهان قتل وى هستند). ثانياً ترور «لى هاروى اوسوولد» قاتل رئيس جمهور (برخى باور نمى كنند كه اوسوولد قاتل رئيس جمهور است يا اينكه تنها قاتل وى بوده و شخص ديگرى همراهش نبوده است). ثالثاً مرگ جاك روبى كه اوسوولد را به قتل رساند. (شكى در اين قتل وجود ندارد، زيرا دوربين تلويزيون صحنه قتل را ضبط كرده بود.) رابعاً ترور خبرنگار زن دورشى كلگلين پس از انجام مصاحبه با روبى در زندان. اين خبرنگار گفته بود كه روبى راز قتل كندى و قتل اوسوولد را برايش بازگو كرده است. (نوشته هاى اين خبرنگار پس از ترورش ناپديد شد.) از طرفى در سال ۱۹۶۲ مارلين مونرو هنرپيشه سينمايى آمريكايى خودكشى كرد. وى معشوقه رئيس جمهور كندى و برادر او رابرت كندى وزير دادگسترى دولت برادر خود بود. شايعات خودكشى اين هنرپيشه را به رابطه رئيس جمهور كندى با مافياى ايتاليا به واسطه خواننده فرانك سيناترا نسبت مى دهند. به رغم اتهام فيدل كاسترو به ترور كندى از سوى «سى آى اى» دسته اى ديگر از شايعات خودكشى مارلين مونرو را به آژانس اطلاعات مركزى آمريكا (سى آى اى) و آنچه درباره نقش اين هنرپيشه در ترور رئيس جمهور كندى گفته مى شود، ربط مى دهد. گزارش هاى رسمى حكايت از آن دارد كه ژنرال محمد اوفقير وزير دفاع سابق كشور مغرب در پى شكست كودتاى نظامى وى عليه پادشاه سابق مغرب حسن دوم در آگوست ۱۹۷۲ با شليك كردن تيرى به سر خود خودكشى كرد. در اين كودتا جنگنده هاى نيروى هوايى مغرب به هواپيماى پادشاه حمله كرده و به رغم آتش باران شديد نتوانستند آن را سرنگون سازند. ژنرال اوفقير افسر سابق ارتش فرانسه پيش از آنكه از نزديكان شاه حسن دوم باشد در خدمت پدر وى شاه محمد پنجم بود. خدمت در محضر دو پادشاه آن هم در مرحله حساسى از تاريخ كشور مغرب از او مخزنى از اسرار متعدد ساخته بود كه با مرگ دراماتيك وى همه اين اسرار براى هميشه همراه او به خاك سپرده شد. ژنرال اوفقير ازجمله متهمان اصلى ماجراى ترور رهبر سرشناس چپگراى مغربى «المهدى بن بركه» در اكتبر ۱۹۶۵ در فرانسه است. گفته مى شود كه اوفقير از آغاز تا پايان عمليات ترور بر اين عمليات نظارت داشت. عملياتى كه تا به امروز بحث و جدل هاى فراوانى درباره عاملان اصلى آن وجود دارد.
ماجراى ترور «بن بركه» تنها رازى نبود كه اوفقير همراه خود به گور برد. چند سال پيش عرصه سياسى كشور مغرب درگير مسئله ديگرى شد كه اهميت آن از مسئله قبلى كمتر نبود و آن رابطه ژنرال اوفقير با رهبران سرشناس اپوزيسيون چپگرا بود كه وى ادعا مى كرد به منظور سرنگونى نظام پادشاهى در مغرب با او همكارى مى كرده اند. روزنامه هاى مغربى نيز ماجراى نامه هايى را پيش كشيدند كه بين شخصيت هاى سرشناس اپوزيسيون مغربى در داخل و خارج ردوبدل مى شد و حكايت از تلاش هاى اوفقير براى به قدرت رساندن آنها از طريق كودتا داشت.
حدود ۱۰ سال بعد در اوايل دهه هشتاد تلويزيون مغرب طى بيانيه اى فوت ژنرال احمد الدليمى ارشد افسران گارد شاه حسن دوم و فرمانده منطقه نظامى جنوب را به اطلاع عموم مغربى ها رساند. براساس اين بيانيه رسمى علت مرگ احمد الدليمى برخورد خودرويش با كاميونى در كوى النخيل مراكش ذكر شده است. اين بار نيز همچون ماجراى فوت اوفقير، مرگ ژنرال الدليمى شك و ترديدهاى زيادى درباره ماجراى «برخورد خودرويش با كاميون» به وجود آورد. با مرگ الدليمى همه رازهايى كه از آنها با خبر بود نيز همراه وى به گور رفت. الدليمى كه جانشين ژنرال اوفقير بود از نظر تلاش براى سرنگونى نظام پادشاهى با استفاده از قدرت، شباهت زيادى با اوفقير داشت.
در كشور مغرب اسرار تنها با مرگ ژنرال ها نيست و نابود نمى شود. چند هفته پيش شخصيت كاريزماى سياست مغرب عبدالله ابراهيم كه سمت نخست وزيرى را در مرحله حساسى از تاريخ مغرب به عهده داشت (بدون آنكه يادداشت خاطراتى از خود به جاى گذارد تا مرحله حساسى از تاريخ كشور را ثبت كند) درگذشت. هنگامى كه مسئله امكان انتشار خاطرات ابراهيم مطرح شد، خانواده وى به شدت اعتراض كرده و اعلام كردند كه وى خاطراتى ننوشته است و همه اين سخنان افترا است.
قبلاً روزنامه الشرق الاوسط با ابراهيم كه اولين رئيس دولت چپگرا در تاريخ كشور مغرب پس از استقلال محسوب مى شود، به توافق رسيده بود تا خاطرات او را در چندين بخش منتشر كند. اما بعداً ابراهيم بنا به دلايل خاص خود از انتشار خاطراتش منصرف شد. پيش از ابراهيم رهبران سياسى مغربى سرشناسى فوت كردند، يكى از آنها «عبدالرحيم بوعبيد» بود كه براى مدتى طولانى سمت دبير كلى حزب اتحاديه سوسياليست نيروهاى مردمى را به عهده داشت و نقش اصلى را در حركت اپوزيسيون و مردم به ويژه در دهه هاى هفتاد و هشتاد ايفا مى كرد. ابوعبيد گرچه خاطرات خود را در چند بخش در مجله «الوطن العربى» منتشر كرد اما وى تنها به دوره مبارزات ملى براى استقلال پرداخت و از ذكر بقيه خاطراتش منصرف شد.
منبع: الشرق الاوسط
http://www.sharghnewspaper.ir/840902/html/diplom.htm
|
در يك خبر ديگر وزير امور خارجه اسرائيل تاكيد كرد: اوضاع كنونى لبنان امكان ندارد به همين منوال ادامه داشته باشد و اسرائيل در جاى مناسب اقدام خواهد كرد. به گزارش پايگاه اينترنتى ايلاف، سيلوان شالوم وزير امور خارجه اسرائيل با اشاره به سلاح حزب الله، نسبت به ضررهاى اين گروه براى لبنان هشدار داد. شالوم مدعى شد، حزب الله لبنان ابزار دست رهبران سوريه و ايران است. وى گفت: هيچ كس جرات نمى كند حزب الله را خلع سلاح كند و ارتش لبنان را در جنوب در نزديكى مرزهاى اسرائيل مستقر سازد. وزير امور خارجه اسرائيل افزود: اين وضع نمى تواند ادامه داشته باشد و اسرائيل مى داند كه از چه روشى در زمان مناسب خود استفاده كند. شالوم با انتقاد شديد از جوامع بين المللى و اتحاديه اروپا گفت: ما زمانى كه خواستار عدم مشاركت حزب الله لبنان در انتخابات اين كشور شديم به ما اعلام كردند مشاركت اين حزب در انتخابات تاثير زيادى در مشاركت اين حزب در اوضاع سياسى و كنار گذاشتن اقدامات تروريستى خواهد داشت. وى ابراز تاسف كرد كه حزب الله لبنان امروز بدون اينكه خود را خلع سلاح كرده باشد، نمايندگانى در پارلمان و دولت لبنان دارد. در يك تحول ديگر «كوفى عنان» دبيركل سازمان ملل متحد ضمن ابراز تاسف شديد از درگيرى روز دوشنبه ميان حزب الله و اسرائيل در مرزهاى اشغالى شبعا، دو طرف درگير را به خويشتندارى فراخواند. به گزارش شبكه تلويزيونى الجزيره قطر، «استفان دوجاريك» سخنگوى عنان در يك كنفرانس مطبوعاتى گفت، درگيرى هايى كه در مرز لبنان آغاز شده هر زمان ممكن است در امتداد خط سبز نيز امتداد يابد و مناطق غير نظامى اسرائيل مورد هدف قرار گيرد. وى افزود: «نيروهاى پاسدار صلح براى جلوگيرى از هرگونه تشديد تنش در جنوب لبنان، آتش بس اعلام كردند.» خط سبز كه از سوى سازمان ملل ترسيم شده به منزله مرز ميان لبنان و فلسطين اشغالى است و از منطقه الناقوره تا مزارع اشغالى شبعا امتداد دارد.
امين زاده:اين دولت از مزيت مهم و حتى تعيين كننده هماهنگى با ساير نهادهاى موثر در سياست خارجى كشور برخوردار است و لذا ترجيح دارد كه صبر كنيم و ببينيم عملكردش چيست و چه تحولاتى در پيش است. ارزيابى من آن بود كه اين مزيت دولت جديد را قادر مى سازد كه بدون تنش داخلى كارهاى باقى مانده را در صحنه سياست خارجى به سرانجام برساند.به هرحال در اين سه ماه نابسامانى هاى شگرفى در صحنه سياست خارجى داشته ايم كه بسيارى از آنها واقعاً براى من غيرمنتظره بوده است و لذا در چند هفته اخير به اندازه چند سال مصاحبه كرده ام و فكر مى كنم بايد حرف هاى بيشترى درباره سياست خارجى زده شود؛ چون نگران آن هستم كه روند كنونى همه چيز را تخريب كند.
•آقاى امين زاده برخى صاحب نظران مى گويند كه احتمال دارد سياست خارجى ايران به دوران قبل از آقاى خاتمى بازگردد.
فكر مى كنم منظور شما از «بازگشت به دوران قبل» بازگشت مجدد به انزواى بين المللى و از دست دادن فرصت هاى به دست آمده طى دوره رياست جمهورى آقاى خاتمى است. البته من هيچ وقت اين موضوع را منتفى تلقى نكرده ام چون با توجه به نهادينه نشدن هنجارهاى سياست خارجى در همه نهادهاى موثر و ماجراجويى بعضى نهادها در همه دوران رياست جمهورى آقاى خاتمى، اين احتمال كه اين ماجراجويى ها مشى مسلط سياست خارجى دوره جديد شود همواره محتمل بوده است. اما در عين حال اگر دو ماه قبل از من مى پرسيديد به شما پاسخ مى دادم كه چنين احتمالى را زياد نمى دهم و احتمال قوى تر از نظر من آن بود كه نه تنها اين مسير تخريب نشود بلكه دولت جديد مزيت همراهى همه نهادهاى غيردولتى موثر در سياست خارجى از جمله رسانه هاى ملى و نيروهاى مسلح و سيستم هاى امنيتى با دولت را به فرصت مهمى در پيشبرد سياست خارجى كشور تبديل كند. دلايل من براى اين خوش بينى هم ساده بود. در يك محاسبه ساده مشخص مى شود كه تخريب سياست خارجى موفق دولت خاتمى هزينه بسيار گزافى را بر كشور، دولت و مردم تحميل مى كند كه تحمل چنين هزينه گزافى براى هيچ دولتى آسان نيست، چه رسد به دولت با ميانگين تجربه مديريتى خيلى پايين و درگيرى هاى متعدد داخلى. به همين دليل فكر مى كردم كه بخش زيادى از اين سياست حفظ خواهد شد و تداوم خواهد يافت. باور من اين بود كه مديران عالى نظام چون تجربه مهم بهره مندى كشور از سياست خارجى موفق دوره خاتمى را تجربه كرده اند، پشت كردن به منافع عظيم ناشى از سياست خارجى منافع ملى و امنيت ملى محور دولت خاتمى را برنمى تابند و اجازه نخواهند داد كه هيچكس چنين خيالاتى در سر بپروراند. حتى من اميدواربودم كه با مزيتى كه اشاره كردم، خطوط قرمز غيرضرورى گذشته درسياست خارجى بدون تنش داخلى اصلاح شود.اما امروز بعد از تحولات دو ماه اخير با نگرانى به شما مى گويم كه نه تنها احتمال بازگشت به شرايط بحرانى سال هاى ۱۳۷۵ و ۱۳۷۶ در سياست خارجى را محتمل مى دانم بلكه نگرانم كه شرايط از آن سال ها نيز بحرانى تر شود. و البته بايد اضافه كنم كه متاسفانه اين بازگشت به عقب يا تخريب سياست خارجى دوره خاتمى آغاز شده در حدى كه ظرف مدت سه ماه بخش هايى از شرايط گذشته ما در صحنه بين المللى تخريب شده است.
•به خط قرمزهاى غيرضرورى در طول اين هشت سال اشاره كرديد. اين خط قرمزها چه بود؟
ما در اين هشت سال در مسير درستى در سياست خارجى پيش رفته ايم. اگر درگذشته عده اى تصور مى كردند كه تامين منافع و حفظ ارزش ها و ملاك هاى مورد نظر نظام نيازمند اتخاذ مواضع افراطى و خشن در سطح جهان و اعمال روش هاى ماجراجويانه است؛ تجربه سياست خارجى دولت خاتمى نشان داد كه نه تنها چنين نيست بلكه سياست مستقل، مشاركت جو و البته اصولى در سطح جهان فرصت هاى بى نظيرى براى كشور به ارمغان مى آورد. در اين دوره استفاده درست و سنجيده از فرصت هاى ناشى از تحولات جهانى و منطقه اى باعث شد كه كشور در يكى از بهترين شرايط خودش در تاريخ معاصر قرار گيرد. شرايطى كه من از آن به عنوان فرصت بى نظير كشور در تاريخ معاصر ياد مى كنم و معتقدم كه از دوره جنگ هاى ايران با روسيه تاكنون كشور در چنين موقعيت ممتازى قرار نگرفته است. شرايطى كه امكان مى دهد كشور ضمن حفظ استقلال و عزت و اقتدار خود و بدون اتكا به هيچ قدرت و ابرقدرتى، تبديل به يك قدرت منطقه اى موثر و تعيين كننده شود.البته اشتباه نشود. اين شرايط صرفاً ناشى از عملكرد ما نيست، تحولات مختلفى در كل جهان خواسته و ناخواسته چنين موقعيت ممتازى را براى ما به ارمغان آورده است. فروپاشى شوروى ما را از هراس زندگى در كنار يك ابرقدرت تا دندان مسلح و مهاجم، آسوده كرده است، تحولات بعد از آن فرصت ساز بود. از جمله ظهور همسايگان جديدى كه به دوستى با ايران شديداً نياز داشتند. حمله عراق به كويت واقعيت جنگ تحميل شده به ايران و مقاومت عظيم و مظلومانه ملت ايران را براى هميشه در تاريخ ترسيم كرد. عمليات تروريستى ۱۱ سپتامبر و شرايط بعد از آن و درك جديد جهانيان در مورد ريشه هاى افراط گرايى و تروريسم در منطقه، موقعيت ايران را تغيير داد. سقوط دولت هاى دشمن ايران يعنى طالبان و صدام در افغانستان و عراق در اثر حمله آمريكا به منطقه، دو تهديد دائمى ايران را از بين برد و به جاى آن دو دولت دوست در سرزمين هاى همسايه ايران در شرق و غرب مستقر شدند. همه اين عوامل در كنار يكديگر، شرايط خاصى را براى ايران ايجاد كرده كه كشور ما را به جايگاه يكى از تاثيرگذارترين كشورهاى جهان ارتقا داده است. همه اينها مايه بزرگى و عزت كشور شده است. اما براى نهادينه كردن چنين موقعيتى نياز است كه ما اسباب بزرگى را در سياست خارجى و آداب و رفتار خودمان هم فراهم كنيم. نمى توان در زمره موثرترين كشورهاى جهان قرار گرفت و در عين حال از مواجهه با ديگر كشورهاى تعيين كننده جهان گريخت و با آنان با واسطه سخن گفت. نمى شود مدعى نقش آفرينى اساسى در صحنه بين المللى بود و خود را در صحنه هاى بين المللى منزوى كرد و يا وارد محدوده اى از تعامل بين المللى نشد. نمى شود خود را در سطح اعضاى دائمى شوراى امنيت صاحب صلاحيت و دخالت در مسائل جهان دانست، اما در مواجهه با هر مشكل كوچك و بزرگى، از زبان چند ده جوان و نوجوان ناآموخته، با سفارت كشورهاى قدرتمند جهان در تهران سخن گفت .در تدارك اسباب بزرگى، حتى شيوه سخن گفتن با كشور مخالف هم تغيير مى كند و با كشورى از همه جا مانده كه صدايش به هيچ جاى عالم نمى رسد دائماً از فريادهاى توده اى كمك مى گيرد تا شايد صدايش رسا تر شود، كاملاً متفاوت مى شود. نگرانى از شرايط نابرابر و رفتار از موضع بالا و ابرقدرت مآب آمريكا باعث شد كه ما فاصله سنتى خودمان را با هر گفت وگوى دوجانبه با آمريكا حفظ كنيم و حداكثر در چارچوب نهادهاى بين المللى بر سر مواردى مشخص تعامل داشته باشيم و به عقيده من اين مسئله مهمترين مانع ما در تحرك بيشتر بين المللى بود. به عقيده من نظام مى توانست با حفظ اصول و عزت و مواضع مستقل خود، نقش هاى بيشترى در صحنه بين المللى ايفا كند. اما به هر حال اين خط قرمز تا آخر حفظ شد و راه تحرك بيشتر بسته ماند.البته من معتقد هستم كه گفت وگو در موضع ضعف و انفعال با يك كشور مدعى، با افكار تند و افراطى و جاه طلبانه كار درستى نيست، اما شرايطى كه براى ايران شكل گرفته بود، موقعيتى را براى كشور ايجاد كرده بود كه ما مى توانستيم با موضع برابر درباره منافع و مصالح خودمان _ از موضعى كه بتوانيم شرايط خودمان را تعريف كنيم و روى آنها پافشارى كنيم _ با آمريكا وارد گفت وگو شويم. من فكر مى كنم دغدغه اى كه مربوط به دوران آسيب پذيرى ما از اين ارتباط بود سپرى شده است و بايد اين رويه سنتى اصلاح مى شد كه نشد و اين خط قرمز باقى ماند و ما بابت اين موضوع هزينه هايى را پرداخت كرديم و چه بسا فرصت هايى را هم از دست داديم.مى گويم غيرضرورى، چون واقعاً ارزشى و اصولى دانستن و ندانستن اين پديده ها كاملاً اعتبارى است. نه رابطه با آمريكا لزوماً ضد ارزش است و نه نداشتن رابطه با اين كشور لزوماً ارزش. نه مذاكره نكردن با آمريكا لزوماً كارى اصولى است و نه مذاكره كردن با آن كشور لزوماً كارى غيرانقلابى محسوب مى شود. دو مثال جالب در اين رابطه مى زنم؛ كره شمالى كشورى شديداً راديكال است. به همين دليل سال هاى طولانى است كه از همه عالم منزوى شده و مردمش بدبخت شده اند و در شرايط فلاكت بارى زندگى مى كنند. اين كشور سال هاى طولانى است كه اعلام مى كند كه بر سر مسائلش در شبه جزيره كره، فقط حاضر است با آمريكا مذاكره كند و لاغير. او مدعى است كه كره جنوبى و ژاپن و كشورهاى مشابه دست نشانده آمريكا هستند. هماورد واقعى اش آمريكا است و شأن و منزلت انقلابى كره شمالى اقتضا مى كند كه فقط با آمريكا مذاكره كند. او مى گويد واسطه ها نمى توانند مواضع كشورش را درست منتقل كنند و براساس منافع خودشان مسائل را جرح و تعديل مى كنند. به عقيده كره شمالى مذاكره با طرفى جز آمريكا باعث تضعيف موقعيتش مى شود و خلاف اصول انقلابى كره شمالى است. يكى از فوايد اجلاس شش جانبه بحران شبه جزيره كره كه با وساطت چين شكل گرفته اين است كه براى موضع اصولى كره شمالى راه حل پيدا كرده است. يعنى هم نظر كره شمالى تامين شده و آمريكا بر سر ميز مذاكره مى نشيند وهم ديگر كشورهاى ذينفع. حتماً كره شمالى در امور كشوردارى مرجع خوبى براى اقتباس نيست، اما اگر اين طرز تلقى انقلابى را با طرز تلقى انقلابى خودمان مقايسه كنيم انصافاً من فكر مى كنم موضع كره شمالى قابل قبول تر است. ما با هر كشورى در هر سطحى حاضريم مذاكره كنيم اما از گفت وگو با آمريكا كه طرف اصلى مسائل و مشكلات ما در سطح دنيا است، فرار مى كنيم و اين باعث مى شود كه خيلى وقت ها پيام بردن و پيام براى ما آوردن، براى كشورهاى كوچك و فاقد صلاحيت هم بدل به يك كاسبى شود.ويتنام هم كشور انقلابى سرشناسى است كه هنوز ساختار دولت سوسياليستى را حفظ كرده است. اين كشور فقير در سال هاى اخير براى جذب سرمايه خارجى بسيار فعال بوده و قوياً روى گسترش روابط اقتصادى خوب با آمريكا حساب بازكرده است. رهبران ويتنام سرمايه گذارى آمريكا در كشورشان را يك پيروزى براى رهبران انقلابى كشور مى دانند. آنان معتقدند كه بدل شدن دشمنشان به يك سرمايه گذار بزرگ در كشورشان يك پيروزى انقلابى و حاصل مقاومت مردم و درايت آن ديار است. اخيراً آمريكايى ها روى ساخت نيروگاه هسته اى در ويتنام كار مى كنند. و البته من فكر مى كنم موقعيت عالى و شرايط ما براى مذاكره از موضع برابر قابل مقايسه با اين كشورها نيست.
•اوج اين موقعيت برابر براى مذاكره با آمريكا در چه مقطعى بوده است؟
به نظر من اين شرايط و مقطع هنوز باقى است. ممكن است لطماتى خورده باشد اما عمده عوامل ايجادكننده اين موقعيت همچنان باقى هستند.شرايطى كه ايران در منطقه پيدا كرده است كاملاً استثنايى است. كشور ما پانزده همسايه آبى و خاكى دارد. يعنى همسايگان خليج فارس، چهار همسايه در غرب و شرق و چهار همسايه در شمال، دو كشور در خشكى و دو كشور در مجاورت درياى خزر. داشتن پانزده همسايه شرايط خيلى خاصى را براى كشور ايجاد مى كند. كشورهاى پرهمسايه در دنيا فقط چين و روسيه هستند و بقيه كشورها همسايه هاى خيلى كمتر از ايران دارند. اين براى ايران هم فرصت است، هم تهديد. اما مسئله مهم اين است كه ايران به رغم داشتن چنين موقعيت حساسى، در شرايط فعلى هيچ بحران و تنش نگران كننده اى با هيچ يك از همسايگانش ندارد و شرايطى پيش آمده كه در افغانستان دوستان ايران حاكم هستند. در عراق براى اولين بار در تاريخ اين كشور بهترين دوستان ايرانيان حاكم شده اند. اين كه كدام فرد يا گروه حاكم باشد، چندان مهم نيست. همه گروه هايى كه چشم اندازى در مورد حاكميتشان در عراق وجود دارد، بهترين دوستان ما هستند و روابط خوبى با كشور ما داشته اند و دارند. يعنى نه تنها شرايط امروز در عراق و افغانستان براى ايران خيلى مناسب شده است بلكه تصويرى كه از آينده حاكميت در اين دو كشور پيش رو است، تصويرى اميد بخش از روابط دوستانه با آنها است. اتحاد شوروى فروپاشيده، به جاى اتحاد شوروى ابرقدرت يا روسيه ابرقدرت قبل از آن، مجموعه اى از كشورها در شمال كشور ايران به استقلال رسيده اند كه نه تنها تهديد نيستند بلكه مى توانند دوستان خوبى براى ايران باشند و هستند. بنابراين، اين شرايط جغرافيايى خاص كشور ما و اين شرايط ويژه با هر زمان ديگرى در گذشته تاريخى و جغرافيايى ما در دوران معاصر متفاوت است. در اطراف كشور ما تعداد قابل توجهى از مهمترين نقاط بحرانى جهان قرار دارد؛ افغانستان، عراق، كشمير و بحران هند و پاكستان، قره باغ و بحران ميان ارمنستان و آذربايجان و بحران هاى ديگر منطقه قفقاز، قبرس و بحران تركيه و بحران خاورميانه كه جبهه نبرد آن در فاصله اندكى از ايران قراردارد. اما نكته مهم ثبات، آرامش، امنيت و اقتدار كشور در ميان اين بحران ها و تحركات منطقه اى است و اين ثبات شرايطى را براى ما ايجاد مى كند كه مى توانيم بازيگر مهم و تعيين كننده اى باشيم. يعنى اين فرصت براى جمهورى اسلامى ايران به عنوان باثبات ترين و موثرترين كشور منطقه همچنان باقى است.
•آقاى امين زاده فكر مى كنيد زمان آن رسيده باشد كه نتايج مذاكرات ايران و آمريكا بر سر جنگ عراق و افغانستان بازگو شود؛ همان مذاكراتى كه در ژنو شكل گرفت و ادامه پيدا نكرد؟
آن مذاكرات ابعاد پنهانى نداشت و در همان زمان كم و بيش در رسانه ها مطرح شد. عمده بحث ها درباره مسائل افغانستان بود، البته به عقيده من اين گفت وگو ها تاثير عميق خودش را بر مسائل عراق هم گذاشت. هرچند اين گفت وگوها به دلايلى قطع شد و درباره عراق به شكل افغانستان ادامه پيدا نكرد. اما در همين حد محدود تاثير عميقى بر نقش ما در تحولات افغانستان و عراق و سرنوشت دوستان ما در اين دو كشور گذاشت.
•مذاكرات بر سر افغانستان چندجانبه بود؟
مذاكرات فراگيرتر سازمان ملل در مورد افغانستان مذاكرات معروف به شش به علاوه دو، يك مذاكره هشت جانبه و با سازمان ملل ۹ جانبه بود. اعضاى اين مذاكرات همسايگان افغانستان يعنى ايران، پاكستان، چين، تاجيكستان، ازبكستان و تركمنستان به اضافه روسيه و آمريكا بودند. نماينده دبيركل سازمان ملل در امور افغانستان هم هماهنگ كننده بود. اين مذاكرات چندين بار در سطح وزراى خارجه، معاونين وزراى خارجه و سفراى كشورها در نيويورك يا كشورهاى عضو برگزار شد. مذاكرات ژنو در ذيل اين ساختار به ابتكار آقاى وندرل نماينده وقت دبيركل سازمان ملل شكل گرفت و در واقع پنج جانبه بود. ايران، آمريكا، دو كشور اروپايى و سازمان ملل. انگيزه اوليه اين گفت وگو بحث درباره گروه هاى افغانى خارج از افغانستان بود كه علاقه مند بودند با مجموعه اى از كشورها ارتباط داشته باشند. به پيشنهاد سازمان ملل كشورهاى فعال و نزديك به اين گروه ها طى نشست ها و مذاكراتى درباره تقاضاها و مسائل اين گروه ها با هم صحبت كردند. بنابراين دو كشور اروپايى يعنى آلمان و ايتاليا كه بيشترين گروه هاى افغانى در اروپا، در اين كشورها متمركز بودند به علاوه آمريكا و ايران و سازمان ملل جلسه اى تشكيل دادند كه در اين جلسه درباره مسائل مختلف و تحولات افغانستان و كمك سياسى به گروه هاى افغانى گفت وگو شد.
•اين اجلاس فقط در ژنو برگزار مى شد؟
بله، غالباً جلسه در ژنو برگزار مى شد.
•چقدر موثر بود؟
جلسه بسيار موثرى بود و به خصوص اين تركيب بعد از ۱۱ سپتامبر نقش كليدى در تحولات افغانستان پيدا كرد.
•يعنى اين مذاكرات پيش از حادثه ۱۱ سپتامبر هم برگزار مى شد؟
اين مذاكرات مربوط به دوره طالبان بود. زمانى كه همه ما با همه گروه هاى فعال ضدطالبان ارتباط داشتيم و آنها را حمايت مى كرديم.
•پس اين جلسات به قبل از دوره رياست جمهورى آقاى خاتمى برمى گردد؟
خير. مربوط به همين دوره است. فكر مى كنم اولين جلسات آن مربوط به سال ۱۳۷۹ بود.
•به بعد از حمله طالبان به كنسولگرى ايران مربوط مى شود؟
بله. در واقع با اوج گرفتن بحران بين ما و دولت طالبان. در پى حمله طالبان به كنسولگرى ما، به پيشنهاد سازمان ملل اين مذاكرات انجام شد. البته قبل از اين دوران هم ما با گروه هاى مجاهد در كشور افغانستان در ارتباط بوديم و به آنها كمك مى كرديم. اين گروه ها غالباً در داخل افغانستان مستقر و در حال جنگ و مقاومت بودند اما بعد از آن سازمان ملل اعلام كرد كه گروه هاى افغان خارج از افغانستان هم فعاليت هايى دارند و به پيشنهاد نماينده دبيركل سازمان ملل كشورهايى كه با اين گروه ها در ارتباط بودند، در جلسه اى درباره مسائل افغانستان و چگونگى كمك به اين گروه ها به گفت وگو نشستند. اين منشاء اين گفت وگوها بود.
ادامه مطلب
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، روزنامه «واشنگتنتايمز» در گزارشي نوشت: در مهد تمدن غرب، گهوارهها همه خالي هستند؛ از آتلانتيك تا مناطق ناحيه اورال، در جوامعي با اقتصاد قوي و ضعيف تا كشورهاي پروتستان و كاتوليك، كشورهاي اروپايي شاهد كاهش و سقوط پيشبينينشده نرخ زادوولد هستند.
تحليلگران اجتماعي هشدار دادهاند كه اين پديده بر رشد اقتصاد، برنامههاي رفاهي ـ اجتماعي، الگوي مهاجرت و توانايي اروپا در حفظ قدرت خويش به عنوان يك وزنه در حيطههاي مختلف فرهنگي، ديپلماتيك و نظامي در قرن 21، اثرگذار خواهد بود.
طبق برآوردهاي سازمان ملل در سال 1900، 7/24 درصد جمعيت كره زمين، اروپايي هستند و هماكنون سهم جمعيت اروپاييان، كمي بيش از 10 درصد است. تا سال 2025 با تعداد ميانگين زنان، كشورهاي عضو اتحاديه اروپا به ميزان 48/1 درصد صاحب فرزند ميشوند كه اين امر نشان ميدهد، نرخ جمعيتي اروپاييان نسبت به افراد ديگر دنيا، يك نفر از 140 نفر خواهد بود كه حدود 7 درصد كل جهان ميشود. كمبود تعداد نوزادان به همراه زياد شدن مدت طول عمر بزرگسالان امروز جامعه اروپا، شواهد اساسي بهبود زندگيها، استانداردهاي زندگي و روابط بين نسلهاست؛ اين نتايج، از سوي كميسيون اروپا و بنا بر تغييرات جمعيت شناختي، گزارش شده است.
كمتر شدن تعداد افراد شاغل جوان در اروپا ـ كه با افزايش تعداد افراد بازنشسته همراه است ـ نگرانيهاي بسياري را از بابت نامعلوم بودن سرنوشت سيستمهاي حمايت اجتماعي و رفاهي در سراسر قاره اروپا پديد آورده است.
يك بعد آشكار اين مسئله جمعيتشناختي در شهرهاي فرانسه آشكار شد كه در آنجا، آشوبها از رديف جمعيتي جواني آغاز شد كه پسران بيكار خانوادههاي مهاجري بودند كه از غرب و شمال آفريقا به فرانسه آمده بودند. تعداد زيادي از مهاجران مسلمان در سراسر اروپا به سمت فرانسه كشيده شدند كه مقياس بالاي مهاجرت از جمعيتهاي قبلي مثل الجزاير، به اين تعداد افزوده شد و شش ميليون جمعيت مسلمان اروپا، 10 درصد كل جمعيت اين كشور را از آن خود كرد.
«مايكل والوس»، تحليلگر سابق وزارت خارجه آمريكا كه هماكنون با سازمان تحليل رفاه اجتماعي در آكادمي فيزيك كاربردي «جان هاپكينز» همكاري ميكند، معتقد است كه نسل جديد عرب در اروپا، هماكنون در سن نوجواني هستند و به زودي جوانان بيست سالهاي خواهند شد كه تأثير بيشماري بر جامعه اروپا خواهند گذارد.
با اين تعداد جمعيت بومي اروپا ـ كه به حد كافي بچهدار نميشوند تا سطوح جمعيتي فعلي را حفظ كنند ـ موج رو به گسترش نسل جديد عربها ـ كه با افزايش مهاجرتهاي غيرقانوني همراه شده است ـ سهم مسلمانان را از جمعيت كشورهايي چون فرانسه، اسپانيا و ايتاليا افزايش ميدهد و يكسوم جمعيت اين كشورها را به خود اختصاص خواهد داد.
والوس در آخرين تحليل خود گفته است: در آغاز يك دوره چهل ساله در سال 2010، اگر تعداد مسلمانان به همين نسبت 20 تا 25 درصد كل جمعيت اروپا باقي بماند، تعداد افراد بزرگسال شاغل به 40 درصد يا بيشتر ميرسد و فاصله زماني بين 2010 تا 2050، ميتواند براي تغيير ماهيت تمدن اروپا كافي باشد. انگيزههاي شورشيان فرانسوي، مسائل اقتصادي، مذهبي و اجتماعي بوده است كه هنوز هم موضوع داغ بحثهاست؛ برخي بر اين باورند كه تعصبهاي اسلامي عامل اين ناآراميها بوده است.
ميزان زادوولد نسل اول مهاجران مسلمان در فرانسه، سه برابر فرانسويالاصلها بوده است كه اين الگو در ديگر كشورهاي اروپايي با تعداد بسيار بالايي از جمعيت مهاجراني كه از آفريقا و خاورميانه به اروپا ميآيند، تكرار شده است.
«برنارد لوئيس»، پژوهشگر و كارشناس آمريكايي كه در مورد اسلام تحقيق ميكند، ميگويد: با روند كنوني تا آخر قرن 21، اروپا از اكثريت جمعيت مسلمانان برخوردار خواهد شد، اما ديگر تحليلگران بر اين باورند كه تاريخچه جمعيتشناختي، نشان ميدهد روي

دوبی از نگاه دوربين - بخش اول
