تبليغاتX
iranian

iranian

فرهنگ سیاست حقوق تاریخ دیپلماسی و دوستی

حجت‌‏الاسلام و المسلمين مهدي کروبي، دبيرکل حزب اعتماد ملي در نامه‌‏اي به سرلشگر فيروزآبادي، رئيس ستاد کل نيروهاي مسلح نسبت به سخنان اخير وي واکنش نشان داد.

به گزارش "ايلنا"، کروبي در اين نامه با ذکر وصاياي بنيانگذار کبير انقلاب و توصيه‌‏هاي اکيد مقام معظم رهبري درباره عدم دخالت نظاميان در انتخابات، از وي خواست تا از بيان سخناني که شائبه حضور نظاميان در انتخابات را تقويت مي‌‏کند، جلوگيري کند.
متن کامل نامه دبيرکل حزب اعتمادملي به رئيس ستاد کل نيروهاي مسلح به اين شرح است:
سردار سرلشگر بسيجي جناب آقاي دکتر سيد حسن فيروزآبادي
رياست ستاد کل نيروهاي مسلح
با سلام
مطالب جنابعالي را در روزنامه‌‏ها خواندم. قاعدتاً شما هم با من هم عقيده هستيد که اگر کسي تنها به منافع شخصي و حزبي خود بيانديشد نبايستي از انعکاس ديدگاه‌‏هاي شما ناراحت باشد زيرا قطعاً اين سخنان بر ميزان آراي رقباي دولت فعلي خواهد افزود. اما چه کنم که تعهد به حيثيت نظام به اين حقير اجازه نمي‌‏دهد که تنها به منافع شخصي و حزبي بيانديشيم و شاهد خدشه به جايگاهي باشم که بايستي بسيار محترم باقي بماند.
آقاي فيروزآبادي
در ماه‌‏هاي گذشته که سخنان برخي فرماندهان نظامي و موضع‌‏گيري صريح بعضي از آنان نسبت به جريان‌‏هاي سياسي کشور را مي‌‏شنيدم و مي‌‏خواندم با خود فکر مي‌‏کردم که اگر اين روند متوقف نشود شکايت از اين قانون شکنان را نزد جنابعالي بياورم که امين رهبري معظم و فرماندهي کل قوا هستيد اما امروز که شما "رياست ستاد نظاميان دخالت کننده در انتخابات" را به عهده گرفته‌‏ايد، شکايت به کجا برم؟
تصور من و دوستانم بر اين بود که شما و ساير کساني که همواره بر تبعيت بي‌‏چون و چرا از رهبري تاکيد مي‌‏کنيد بيش از ديگران توصيه‌‏هاي ايشان براي عدم تخريب در انتخابات را مورد توجه قرار خواهيد داد. به‌‏خصوص با توجه به شرايط حساس فعلي که حضور بانشاط همه نحله‌‏هاي فکري و سياسي در انتخابات و تشويق عمومي براي مشارکت حداکثري مردم در انتخابات بايستي دغدغه همگاني باشد. تصور مي‌‏کردم مدعيان پيروي از رهبري و داعيه‌‏داران دلسوزي براي نظام، بيش از ديگران مراقبت خواهند کرد که رفتارهاي حذفي به حداقل برسد، اما ظاهراً تصور اينجانب از برخي وفاداري‌‏ها و پايبندي‌‏ها دقيق نبود.
جناب آقاي فيروزآبادي؛ شما به گونه‌‏اي سخن گفته‌‏ايد که قرار است انتصابي صورت گيرد و مردم فهيم ايران، نقشي در تعيين رئيس‌‏جمهور ندارند و يا آنکه اکثريت مردم قادر به تشخيص واقعيت‌‏ها نيستند و ارائه رهنمودهاي حضرتعالي براي تشخيص "رئيس‌‏جمهور مناسب" ضروري است، اما حال که خود را متخصص تشخيص تناسب‌‏ها مي‌‏دانيد اجازه دهيد از باب هم‌‏فکري، نمونه‌‏هاي ديگري از عدم تناسب‌‏ها را نيز به شما يادآوري کنم.
حضرتعالي از عدم تناسب افراد "مسن" براي حضور در جايگاه رياست جمهوري سخن گفته‌‏ايد. شايد حق با شما باشد، اما به نظر شما "پيرجسمي" زيان بيشتري براي اين جايگاه رفيع دارد يا "پيرحافظه‌‏گي"؟ آيا نديده‌‏ايد و نشنيده‌‏ايد که عده‌‏اي به سرعت، وعده‌‏هاي قطعي خود در انتخابات گذشته را فراموش کردند و حتي آنها را تکذيب کردند؟ آيا به نظر شما، تنها استانداردهاي لازم‌‏الاجرا در احراز بعضي مسئوليت‌‏ها، محدوده سني مي‌‏باشد که رعايت آن، تنها راه پيروزي کانديداي مورد نظر جنابعالي است؟ آيا ظواهر و بعضي سخنان حضرتعالي، مطابق استانداردهاي ضروري براي احراز يکي از عالي‌‏ترين جايگاه‌‏هاي نظامي کشور -از جمله بي‌‏طرفي در مسائل سياسي و چابکي و تحرک- مي‌‏باشد؟
جناب آقاي فيروزآبادي
حضرتعالي در سخنراني اخير خود نکاتي را از دوران مبارزات و همراهي با کمونيست‌‏ها و دارندگان مرام‌‏هايي غير از مسلماني بيان کرده‌‏ايد، پس مشخص مي‌‏شود که بحمدالله حافظه شما فعال است و خداوند بزرگ شما را در يادآوري گذشته‌‏هاي دور يادآوري مي‌‏کند. پس چگونه است که سخنان شفاف و حکيمانه بنيانگذار فرزانه انقلاب که جايگاه همه ما و شما مديون تدابير اوست - در خصوص عدم دخالت نظاميان در بحث‌‏هاي سياسي را فراموش نموده‌‏ايد؟ شما اگر بخواهيد، قطعاً به ده‌‏ها نمونه از توصيه‌‏هاي اکيد حضرت امام(ره) دسترسي داريد. اما براي آن که مخاطبان سخنان شما راه را گم نکنند چند نمونه از آنها را يادآوري مي‌‏کنم:
1- «اصل وارد شدن در حزب براي ارتش و سپاه پاسداران جايز نيست. به فساد مي‌‏کشد اينها را. گروه فاسد که انشاءالله وارد نمي‌‏شويد. گروه‌‏هاي بسيار خوب هم وارد نشويد» [پايان فرمايش امام]
شايد بگوييد ما در هيچ حزبي وارد نشده‌‏ايم. اما آيا هيچ کار حزبي بالاتر از آن نيست که رئيس‌‏جمهور آينده را تعيين و براي ورود بعضي افراد به انتخابات، شرط و شروط تعيين کنيد؟ مگر کشور، قانون ندارد که شما از شرايط سني انتخاب‌‏شوندگان سخن مي‌‏گوييد و چهار ماه قبل از انتخابات، به صورت قاطع از اشتباه بودن تلقي کساني سخن مي‌‏گوييد که گمان مي‌‏کنند دوره يک رئيس‌‏جمهور به پايان رسيده است؟
2- براي سپاهي‌‏ها جايز نيست که وارد بشوند به دسته‌‏بندي و آن طرفدار آن يکي، آن يکي طرفدار آن يکي، به شما چه ربطي دارد که در مجلس چه مي‌‏گذرد؟ در امر انتخابات مجلس باز هم به من اطلاع دادند که بين سپاهي‌‏ها باز صحبت است. خوب انتخابات در محل خودش وارد مي‌‏شود. به سپاه چه کار دارد که آنها هم اختلاف پيدا کنند؟ براي سپاه جايز نيست. براي ارتش جايز نيست. سپاهي را از آن تعهدي که دارد و از آن مطلبي که به عهده اوست باز مي‌‏دارد و همين طور ارتش را ... ما بايد فکر کنيم که اين مطلبي که مي‌‏خواهيم بگوييم آيا به صلاح کشورمان هست؟» [پايان فرمايش امام]

جناب آقاي فيروزآبادي!
در خاتمه به شما يادآوري مي‌‏کنم که يکي از تبليغات هميشگي دشمنان در خارج و نگراني‌‏هاي بعضي از مردم در داخل، احتمال دخالت عناصر با نفوذ در روند انتخابات است. آيا گمان نمي‌‏کنيد که سخنان اخير شما و موارد مشابه آن، هم خوراک کافي براي دشمنان درست مي‌‏کند و هم بعضي از آحاد مردم را از تأثيرگذاري رأي خود نااميد مي‌‏کند؟

اميدوارم همه ما بيش از آن که براساس حب و بغض‌‏ها سخن بگوييم به کلام امام بيانديشيم که «آيا اين مطلبي که مي‌‏خواهيم بگوييم به صلاح کشورمان است؟»
براي شما توفيق آرزو مي‌‏کنم.
مهدي کروبي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 16:32  توسط رضا  | 

 

سرگه بارسقيان :

قلم صدرنشينان بارها خط دو حاشيه را پيموده؛ گاه خبطي را نكوهيده، گاه ربطي را ستوده است. يا خاتمي مي‌شود و سر نامه مي‌گشايد بر مخاطباني به وسعت يك ملت و «نامه‌اي براي فردا»را به ثبت مي‌رساند و يا احمدي‌نژاد مي‌شود و نامه مي‌نگارد براي اهل غير و نامه مي‌گيرد از سر خير. قلم حاشيه‌نشينان از كاشانه سرد مي‌آيد و از غاشيه درد مي‌گويد. يا عبدالكريم سروش مي‌شود كه دغدغه‌هاي روشنفكرانه‌اش را قلمي مي‌كند و شكوه مي‌گويد از آنچه بر وي و همگنانش مي‌رود و گاه ‌هاشمي رفسنجاني و آيت‌الله يزدي را به خطاب مي‌خواند: «براي ماندن به دنيا نيامده‌ام و تنها كاري كه مي‌كنم تجديد وصيت‌نامه خويش است.»  و گاه خاتمي را به عتاب مي‌راند كه: «خاتمي مي‌روي و از مژگانت خون خلق مي‌ريزد.» و در اين قافله قلم‌به‌دستان نامه‌نگار يكي همچون شيخ چپ‌مدار، 18 سالي نامه مي‌نويسد تا نشان دهد: «من مسئوليتم و احساسم اين است كه بايد به عنوان يك سرباز كوچك انقلاب نامه بدهم و كارم را انجام دهم.» روايت نامه‌هاي شيخ مهدي كروبي حكايت سخن گفتن با صدرنشيناني است كه  شكايت‌هاي داعيه‌داران حاشيه‌نشين را بر سر همان خط و ربط خويش خوانند و تذكارهاي دردمندان را بر خبط خود دانند....

http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-454.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 15:29  توسط رضا  | 

به گزارش خبرنگار بازتاب، متن نامه حضرت امام خميني (ره)كه شب گذشته به خبرگزاري ها نمابر شده، به شرح زير است:

بسم الله الرحمن الرحيم
با ياري خداوند متعال و با سلام و صلوات به انبياء بزرگوار الهي و ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين حال كه مسئولان نظامي ما اعم از ارتش و سپاه كه خبرگان جنگ مي‌باشند، صريحاً اعتراف مي‌كنند كه ارتش اسلام به اين زودي‌ها هيچ پيروزي به دست نخواهند آورد و نظر به اين كه مسئولان دلسوز نظامي و سياسي نظام جمهوري اسلامي از اين پس جنگ را به هيچ وجه به صلاح كشور نمي‌دانند و با قاطعيت مي‌گويند كه يك دهم سلاحهايي را كه استكبار شرق و غرب در اختيار صدام گذارده‌اند به هيچ وجه و با هيچ قيمتي نمي‌شود در جهان تهيه كرد و با توجه به نامه تكان دهنده فرمانده سپاه پاسداران كه يكي از ده‌ها گزارش نظامي سياسي است كه بعد از شكست‌هاي اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشيني فرمانده كل نيروهاي مسلح،فرمانده سپاه يكي از معدود فرماندهاني است كه در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ مي‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاحهاي شيميايي و نبود وسائل خنثي كننده آن، اينجانب با آتش بس موافقت مي‌نمايم و براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتي از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ 2/4/67 نگاشته است اشاره مي‌شود،

فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزي نداريم، ممكن است در صورت داشتن وسائلي كه در طول پنج سال به دست مي‌آوريم قدرت عمليات انهدامي و يا مقابله به مثل را داشته‌ باشيم و بعد از پايان سال 71 اگر ما داراي 350 تيپ پياده و 2500 تانك و 3000 توپ و 300هواپيماي جنگي و 300 هليكوپتر ...كه از ضرورتهاي جنگ در آن موقع است - داشته باشيم مي‌توان گفت به اميد خدا بتوانيم عمليات آفندي داشته باشيم. وي مي‌گويد قابل ذكر است كه بايد توسعه نيروي سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نيم افزايش پيدا كند، او آورده است البته آمريكا را هم بايد از خليج فارس بيرون كنيم والا موفق نخواهيم بود.

اين فرمانده مهمترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امكانات دانسته است و آورده است كه بعيد به نظر مي‌رسد دولت و ستاد فرماندهي كل قوا بتوانند به تعهد عمل كنند. البته با ذكر اين مطالب مي‌گويد بايد باز هم جنگيد كه اين ديگر شعاري بيش نيست. آقاي نخست وزير از قول وزراي اقتصاد و بودجه وضع مالي نظام را زير صفر اعلام كرده‌اند، مسئولان جنگ مي‌گويند تنها سلاحهائي را كه در شكستهاي اخير از دست داده‌ايم به اندازه تمام بودجه‌اي‌ است كه براي سپاه و ارتش در سال جاري در نظر گرفته شده بود. مسئولان سياسي مي‌گويند از آنجا كه مردم فهميده‌اند پيروزي سريعي به دست نمي‌آيد شوق رفتن به جبهه در آنها كم شده است.

شما عزيزان از هر كس بهتر مي‌دانيد كه اين تصميم براي من چون زهر كشنده است ولي راضي به رضاي خداوند متعال هستم و براي صيانت از دين او و حفاظت از جمهوري اسلامي اگر آبروئي داشته باشم خرج مي‌كنم، خداوندا ما براي دين تو قيام كرديم و براي دين تو جنگيديم و براي حفظ دين تو آتش بس را قبول مي‌كنيم.

خداوندا تو خود شاهدي كه ما لحظه‌اي با آمريكا و شوروي و تمام قدرتهاي جهان سرسازش نداريم و سازش با ابرقدرتها و قدرتها را پشت كردن به اصول اسلامي خود مي‌دانيم خداوندا در جهان شرك و كفر و نفاق در جهان پول و قدرت و حيله و دوروئي ما غريبيم، تو خود ياريمان كن. خداوندا در هميشه تاريخ وقتي انبياء و اوليا و علماء تصميم گرفته اند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را در هم آميزند و جامعه‌اي دور از فساد و تباهي تشكيل دهند با مخالفتهاي ابوجهل‌ها و ابوسفيان‌‌هاي زمان خود مواجه شده‌اند.

خداوندا، ما فرزندان اسلام و انقلابمان را براي رضاي تو قرباني كرديم غير از تو هيچكس را نداريم ما را براي اجراي فرامين و قوانين خود ياري فرما، خداوند از تو مي‌‌خواهم تا هر چه زودتر شهادت را نصيبم فرمائي. گفتم جلسه‌اي تشكيل گردد آتش بس را به مردم تفهيم نمايند. مواظف باشيد ممكن است افراد داغ و تند با شعارهاي انقلابي شما را از آنچه صلاح اسلام است دور كنند، صريحا مي‌گويم بايد تمام همتتان در توجيه اين كار باشد. قدمي انحرافي حرام است و موجب عكس العمل مي‌شود. شما مي‌دانيد كه مسئولان رده بالاي نظام با چشمي خونبار و قلبي مالامال از عشق به اسلام و ميهن اسلامي‌مان چنين تصميمي گرفته‌اند خدا را در نظر بگيريد و هر چه اتفاق مي‌افتد از دوست بدانيد، و السلام علينا و علي عباد الله الصالحين.


روح‌الله الموسوي الخميني
شنبه 25/تير/67

http://www.baztab.ir/news/49451.php

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 15:42  توسط رضا  | 


 
احسان تقدسی
 
حزب
دهمین كنگره «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران» امروز برگزار می شود.سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در فروردین ماه ۱۳۵۸ در دانشگاه تهران با سخنرانی رئیس جمهور وقت ایران، جلیل ضرابی و هانی الحسن سفیر وقت فلسطین در تهران اعلام موجودیت كرد. اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را در زمان تشكیل هفت گروهی تشكیل می دادند كه پیش از انقلاب مسیر مبارزه مسلحانه علیه حكومت شاه را در پیش گرفته بودند. محمد سلامتی دبیركل سازمان در مورد گروه های تشكیل دهنده سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی این طور می گوید:
۱ امت واحده: كه از نیرو های داخل زندان همچون محمد سلامتی، بهزاد نبوی، محسن آرمین و پرویز قدیانی تشكیل شده بود.
۲ گروه منصورون ارتش انقلابی خلق ایران: كه شاخص ترین چهره های آنها را می توان محسن رضایی، محمد باقر ذوالقدر، شهید علم الهدی و عبدالله زاده نام برد.
۳ گروه توحیدی بدر: كه شاخص آنها حسین فدایی دبیركل جمعیت ایثار گران كه احمدی نژاد هم عضو شورای مركزی آنان است، علی عسگری و احمد توكلی می باشند.
۴ گروه فلاح: كه شاخص ترین آنها مرتضی الویری است.
۵ گروه فلق: كه مشهور ترین آنها چهره هایی چون حسین منتظر قائم، حسن واعظی، سید مصطفی تاج زاده، بهروز باكویی و طیرانی بودند.
۶ گروه صف: كه شاخص آنها محمد عطریانفر، محمد بروجردی، حسین صادقی و اكبر براتی بودند.
۷ گروه موحدین: كه شاخص آنها محمد رضوی و حسین شیخ عطار بودند محمد سلامتی مصاحبه با صبح امروز ۱۶۱۷۸. ناگفته نماند در تاسیس سازمان افراد دیگری همچون سعید حجاریان، هاشم آقاجری، محسن رفیق دوست، محسن سازگارا، فیض الله عرب سرخی، خسرو تهرانی، فریدون وردی نژاد و عباس دوزدوزانی نیز حضور داشتند.
اما چه شد كه این هفت گروه نام مجاهدین انقلاب اسلامی را برخود نهادند
به نظر می رسد دلیل اصلی انتخاب این نام برای سازمان انعكاس تضاد آن با سازمان مجاهدین خلق بود. محسن رضایی در این باره می گوید: «ما آمدیم به عنوان بازوی مخفی انقلاب، سازمانی را متشكل از هفت گروه مبارز اسلامی درست كردیم كه در حقیقت یك حزب بود و برای اینكه نقطه مقابل منافقین بایستیم اسممان را هم گذاشتیم «سازمان مجاهدین انقلاب.» محسن رضایی، مصاحبه با كیهان، تهران ۱۹۱۱۷۸
اكثر اعضای هسته اولیه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در نهادهایی چون سپاه پاسداران، كمیته، اطلاعات نخست وزیری، اطلاعات سپاه و بخشی نیز در اطلاعات ارتش ركن ۲ حضور داشتند. اعضای هفت گروه مبارز علیه رژیم استبدادی شاه به زندگی مخفی و چریكی عادت كرده بودند. آنها اگرچه علنا اعلام موجودیت كردند ولی ۲۵ سال طول كشید تا از كار تشكیلاتی غیر علنی دست كشیده و رسما اعلام كنند قصد عضو گیری دارند.
در هنگام تشكیل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بحث حضور یك چهره شاخص روحانی در این سازمان به دلیل اطمینان از به انحراف كشیده نشدن آن مطرح شد. اعضای این سازمان از بنیانگذار جمهوری اسلامی درخواست تعیین یك نماینده ویژه را كردند كه امامره نیز آیت الله راستی كاشانی را معرفی كردند البته جناح چپ سازمان از آغاز در پی طرح چهره هایی چون شهید مطهری برای این جایگاه بود.عامل پیوند دهنده هفت گروه تشكیل دهنده سازمان تنها مبارزه علیه رژیم شاه بود. كنار هم قرار گرفتن گروه هایی كه دیدگاه های بعضا متضادی نسبت به مسائل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی داشتند در كنار یكدیگر آرام آرام سبب بروز اختلافاتی در این سازمان شد. این تضادها پس از حذف گروه های معاند و مخالف نظام از صحنه سیاسی كشور نمود بیشتری یافت.
آشكار شدن اختلافات فكری در اعضای كادر رهبری سازمان كه چهره هایی چون بهزاد نبوی، محسن رضایی، حسن واعظی، محمد باقر ذوالقدر، مرتضی الویری، محمد سلامتی و شهید محمد بروجردی از مشهور ترین چهره های آن بودند، موجب تقسیم سازمان به سه جناح راست، چپ و میانه شد.
سرانجام ۳۷ نفر از اعضای سازمان كه بیشتر عضو جناح چپ آن بودند از عضویت در آن استعفا دادند. خروج این افراد كه بعضا در نهادهای نظامی انقلاب نیز حضور داشتند پس از فتوای امامره مبنی بر اینكه شاغلان در نیروهای مسلح نمی توانند عضو سازمان یا حزب باشند، شدت گرفت. بدین ترتیب فعالیت های سازمان به شدت كاهش یافت تا آنكه با انصراف آیت الله راستی كاشانی از سمت نمایندگی امام در سال ۱۳۶۵، سازمان منحل شد.
با نگاهی گذرا به عرصه سیاسی كشور در حال حاضر درمی یابیم كه بیشترین رقابت های سیاسی میان طیف راست و چپ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی مشاهده می شود و این در حالی است كه تمامی آنها در بدو تشكیل سازمان تحت یك نام مشترك فعالیت می كردند. جناح چپ سازمان مرحله دوم فعالیت خود را در سال ۱۳۷۰ با سه عضو موسس یعنی محمد سلامتی، حسین صادقی و محسن آرمین با نام «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران» آغاز كرد و از وزارت كشور نیز مجوز گرفت.
اعضای سازمان در سال ۱۳۷۰ پس از رد صلاحیت در انتخابات مجلس چهارم و پنجم به حاشیه رانده شدند ولی در جریان دوم خرداد مجددا وارد عرصه سیاسی كشور شدند. تقسیم بندی جناح های سیاسی درون نظام به راست سنتی، راست مدرن، چپ مدرن و چپ سنتی از ابتكارات «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران» است. این سازمان از بدو تشكیل ۱۰ كنگره برگزار كرده است.سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران اگرچه در تقسیم بندی احزاب سیاسی كشور در طیف چپ نظام قرار می گیرد اما با این حال همواره مرزبندی خود را با مجمع روحانیون مبارز و یا حتی حزب مشاركت به عنوان عمده ترین متحد سیاسی خود حفظ كرده است.
كنگره دهم در حالی برگزار می شود كه تعیین اعضای شورای مركزی و شورای سیاسی سازمان محور اصلی كنگره دهم است. لازم به ذكر است تعیین دبیركل جدید و یا ابقای دبیركل فعلی پس از انتخاب اعضای شورای مركزی صورت خواهد گرفت. سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی همواره تنها راه اصلاح نظام سیاسی را حركت گام به گام و استفاده از ظرفیت های دموكراتیك قانونی و به ویژه راهكار انتخابات آزاد و قانونی دانسته و بر این خط مشی اصرار دارد.
برگزاری كنگره را نماد تحرك و پویایی هر سازمان و حزب سیاسی می دانند. برگزاری كنگره امروز سازمان مجاهدین و حزب مشاركت در هفته گذشته نشان از آن دارد كه احزاب اصلاح طلب به رغم ساختار سیاسی موجود كشور كه بر تحزب استوار نیست، بیش از گذشته بر تحزب و فعالیت قانونی تشكیلاتی تاكید دارند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 11:6  توسط رضا  | 


نامه دفتر هاشمي به طلاب سراسر كشور

بسم‌الله الرحمن الرحيم

مدتي است كه شنيده مي‌شود برخي از طلبه‌هاي جوان حوزه‌هاي علميه در مورد برخي از سخنان و عملكردهاي آيت‌الله هاشمي گله دارند و اخيراً نيز گلايه‌هاي آنان تحت عنوان «رنجنامه» در يكي از هفته‌نامه‌هاي تازه تأسيس شهرستاني منتشر شد. بر آن شديم تا مثل دو سه سال پيش كه با دانشجويان سخني از سر صميميت گفتيم و نوشتيم، با اينان نيز درد دل كنيم.

فرزندان جوان حوزه‌هاي علميه و برادران عزيز طلبه!
سوالات شما را در آن نشريه ديديم و خوانديم و متأسف شديم. نه از اين جهت كه چرا سوال مي‌كنيد، بلكه از اين جهت كه گلايه كرده‌ايد چرا به سئوالات پاسخ نمي‌دهند. در صورتي كه خود آيت‌الله هاشمي رفسنجاني چندي پيش در ديدار با جمعي از وعاظ و طلبه‌هاي حوزه‌هاي علميه، از نبود نقادي‌هاي كارساز در حوزه‌ها گلايه كرد و گفت: «متأسفانه بعد از انقلاب گروهي با ايجاد فضاي بسته در حوزه‌ها، جرأت نقد و ابراز نظر را از طلبه‌ها گرفته‌اند.» بعيد است بدين زودي فراموش كرده باشيد كه چندي پيش در زيرزمين مدرسه فيضيه يك جلسه بسيار باز همراه با پرسش و پاسخ‌هاي بسيار داشتيد. اتفاقاً در آن جلسه درباره خيلي از شبهاتي كه در اين به اصطلاح رنجنامه آمده، پاسخ داده بود. متأسفانه گويا بعضي‌ها تصميم گرفته‌اند اصلاً جواب‌هاي ايشان، دفتر ايشان و ديگران را نشنوند و فقط بپرسند. تأسف بيشتر از اين رنج‌نامه توضيحاتي بود كه در حواشي سوالات مطرح شده بود:

الف) ولايت فقيه:
جاي تأسف است كه از اين كلام امام (ره) برآشفته شده‌ايد كه ايشان مشروعيت را به مردم مي‌دادند و براي توجيه اين برآشفتگي، به سخنان آن پير روشن ضمير استناد كرده‌ايد.
به گواه تاريخ آيت‌الله هاشمي رفسنجاني از سال 1332 با امام راحل (ره) همراه بود. خود ايشان در اين باره مي‌گويد: در نخستين سالهاي اقامت در قم، تقدير اين گونه برايم رقم خورد كه در همسايگي ايشان باشم و علاوه بر كسب فيض از محضر ايشان در درس و جلسات ، در مسير از منزل تا كلاس و بالعكس نيز شرف همراهي با ايشان را داشته باشم و بسياري از تفكرات زندگي من ملهم از گفتار و رفتار ايشان است. من به چشم خود مي‌ديدم كه ايشان بر خلاف برخي از آقايان، در بيروني قالي فرش مي‌كنند و از همانجا فهميدم كه نبايد در برخورد با مردم رياكار بود. بعدها كه مبارزات شروع شد، بارها از ايشان شنيدم كه فقط بايد به مردم اتكا كرد و حتي چندين بار كه برخي افراد خواهان ترور بودند، ايشان مؤكداً بر مردم تاكيد مي‌كردند.

پس گفتن اين جمله كه «هاشمي‌رفسنجاني از گفتار و كردار امام(ره) بي‌اطلاع هستند و يا از آن دوري مي‌كنند» در روزگار ما كه اطلاع‌رساني به همه جا رسيده، طنزي متناقض است كه «آفتاب آمد دليل آفتاب» شايد در فضايي كه هستيد، نتوانستيد انديشه‌هاي هاشمي‌رفسنجاني را تحليل كنيد، ولي دسترسي به آثار امام(ره) آن قدر مشكل نبود كه تورقي نفرماييد. واقعاً تا به حال آثار امام را نديده‌ايد و نخوانده‌ايد كه چه قدر به مردم تكيه دارند؟! جهت مزيد اطلاع، مواردي از سخنان امام(ره) را با هم مرور مي‌كنيم.

1- شما هم مسير همين ملت را طي كنيد و با ملت باشيد، حساب خودتان را از ملت جدا نكنيد... بايد دنبال ملت باشيد. بايد هوادار ملت باشيد. (صحيفه امام، جلد 10، صص 58 و 59)
2- خيال نكنند كه اين ملت نمي‌فهمد چيزي. نخير، ملت بهتر از ماها مي‌فهمد. (صحيفه امام، جلد 10، ص 322)

آيت‌الله هاشمي رفسنجاني بارها گفته‌اند كه نبايد براي ولي فقيه شخصيتي متافيزيكي متصور شد و براين حرف خرده گرفته‌ايد، امّا به اين سخنان امام بزرگوار(ره) توجه كنيد:
1- اسلام دين قانون است. پيغمبر هم خلاف قانون نمي‌توانست بكند. ... خدا به پيغمبر مي‌گويد كه اگر يك حرف خلافي بزني، رگ وتينت(گردنت) [اشاره به آيات 44 تا 46 سوره الحاقه] را قطع مي‌كنيم. حكم قانون است. غير از قانون الهي كسي حكومت ندارد. براي هيچ كس حكومت نيست، نه فقيه و نه غير فقيه، همه تحت قانون عمل مي‌كنند. (صحيفه امام، جلد 10، ص 353)

2- لايت فقيه اثر مترقي بار است... يك نفر آدم كه همه جهات اخلاقيش، ديانتش و ملي بودنش و علم و عملش ثابت است پيش ملت و خود ملت اين را تعيين مي‌كنند. (صحيفه امام، جلد 10، ص 526 - 525)

3- وقتي چند تن از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي در سال 1364 در تعريف و تمجيدهاي خويش از امام (ره)، ولايت فقيه را با ولايت پيغمبر (ص) و امامان معصوم برابر مي‌دانستد، امام در پيامي درباره حدود اختيارات ولايت فقيه گفتند: «با تشكر وافر از نمايندگان محترم مجلس شوراي اسلامي، چون گفتار آقايان پخش مي‌شود و ممكن است سوء تفاهمي بين مردم حاصل شود، لازم است عرض كنم آيات و رواياتي وارد شده است كه مخصوص به معصومين (عليهم السلام) است، و فقها و علماي بزرگ اسلامي هم در آنها شركت ندارند، تا چه رسد به مثل اينجانب. هر چند فقهاي جامع الشرايط از طرف معصومين، نيابت در تمام امور شرعي و سياسي و اجتماعي دارند و تولي امور در غيبت كبرا موكول به آنان است، لكن اين امر غير ولايت كبرا است كه مخصوص به معصوم است. تقاضاي اينجانب آن است كه در صحبتهايي كه مي‌شود و پخش مي‌گردد ابهامي نباشد، و مرزها از هم جدا باشد.» (صحيفه امام، جلد 19، ص 403)

ب) شوراي رهبري:
اولاً آنچه را كه آيت‌الله هاشمي رفسنجاني از مدتها پيش و براي اولين بار در جمع علما، فضلا و طلاب حوزه علميه مشهد و بعدها در حوزه علميه قم مطرح كرد، شوراي فتوا بود و نه شوراي رهبري. ثانياً چون اين موضوع را به شكل وارونه و از طريق رنجنامه در نشريات منتشر كرديد، بايد توضيح داد تا شبهه‌اي كه در اذهان شما ايجاد شده، فراگيرتر نشود:

از كجا چنين برداشت اشتباهي براي شما ايجاد شده كه تاكيد بر شوراي رهبري، در جهت تضعيف رهبري است؟ كاش يك بار از سر تأمل مصاحبه مفصّل ايشان با روزنامه كيهان را مي‌خوانديدكه در آنجا روند مباحث رهبري فردي و شورايي در مجلس خبرگان رهبري توضيح داده شده كه در جلسات خبرگان، آن هم در روزگاري كه جامعه در تب فقدان امام امت خويش مي‌سوخت، آيت الله خامنه‌اي در مقابل كساني كه بر رهبري فردي تأكيد ‌مي‌كردند، از شوراي رهبري حمايت ‌كردند و خوبتر اين است كه بدانيد وقتي قرار بر اين شد كه شوراي رهبري متشكل از سه نفر باشد، آيت الله خامنه‌اي مصرانه از حضور در شورا خودداري مي‌كردند و در همان جلسه وقتي گروهي شوراي متشكل از پنج نفر يعني آيت آلله مشكيني، آيت‌الله موسوي اردبيلي، آيت‌الله خامنه‌اي، مرحوم حاج احمدآقا و آيت‌‌الله هاشمي‌رفسنجاني را مطرح كردند، آقاي هاشمي هم عدم موافقت خويش را اعلام كردند. در رأي گيري، ابتدا رهبري فردي رأي آورد و پس از آن آيت‌الله خامنه‌اي انتخاب شدند. غير از اين، امام راحل كه رهبري بي‌بديل در همه اعصار اسلامي بعد از غيبت هستند، نه تنها مانند شما از اين لفظ برآشفته نمي‌شدند، بلكه در هر پيامي كه به خبرگان مي‌دادند، عبارت «رهبر يا شوراي رهبري» را يكجا بكار مي‌بردند (صحيفه امام، جلد 18، ص 6،3 و 19) اصولاً خبرگان اول بودند كه شوراي رهبري را در قانون اساسي گنجاندند و علما و مراجع قم و نيز شخص امام آن را تاييد كردند. گرچه امام راحل در اواخر عمرشان فرموده‌اند كه رهبري فردي را بر شورا ترجيح مي‌دهم.

ج)شايعات مربوط به مسائل اقتصادي:
سابقه اوج اين تهمت‌ها به دو سال اول پيروزي انقلاب برمي‌گردد. گروهك‌هاي ضدانقلاب كه آقاي هاشمي‌رفسنجاني را سد راه خودشان مي‌ديدند، متوسل به اين تهمت شدند و به هريك از افراد موثر خط امام تهمت‌هايي زدند و براي آقاي هاشمي اين تهمت را انتخاب كردند. اوايل پيروزي انقلاب كه آقاي هاشمي رفسنجاني به تبريز رفته بود، در دانشگاه پلاكاردهايي با مضامين «هاشمي با فلان مقدار سرمايه آمده» نصب كرده بودند. ريشه اين تفكر به سال‌ها قبل از انقلاب برمي‌گردد كه كمك‌هاي به مبارزين انقلاب، از طريق ايشان تقسيم مي‌شد و پس از مشخص شدن انحراف منافقين، كمك‌ها را قطع كرد و آنها كه شروع به شايعه‌پراكني كردند، آنقدر موفق شدند كه نيروهاي متدين هم علي‌رغم پاسخ‌هاي مكرر و حتّي اعلام رسمي رئيس قوه قضائيه وقت، آيت‌الله يزدي، همچنان آن حرفها را مي‌زنند.

خود آيت‌الله هاشمي رفسنجاني درباره زندگي خانوادگي و فرزندان مي‌گويد: «پدر من در روستايي كه زندگي مي‌كرديم، كشاورز بود و زندگي نسبتاً معمولي داشت. من همين رويه را حفظ كردم. هرچه هزينه من بيشتر مي‌شد، كاسبي و كار مي‌كردم كه بتوانم كفاف و عفاف داشته باشم. تفاوتي با بعضي از طلبه‌ها داشتم و آن اينكه، من با ريا، تظاهر و زهد فروشي ذاتاً مخالف و متنفر هستم. آنچه را كه هستم، نشان مي‌دهم.
بعضي‌ها را مي‌شناسم كه آنچه را كه واقعيتشان هست، نشان نمي‌دهند. زهد فروشي را بد و گناه مي‌دانم و آن را اسلامي نمي‌دانم. آنچه كه هستم، شفاف است. قبل از انقلاب اين گونه نبود كه دستمان باز باشد، اواخر كه ممنوع‌المنبر شدم، كاسبي مي‌كردم و در كار زمين و ساختمان بودم و با درآمدي كه كسب مي‌كردم، وضع بهتري داشتم. ولي زندگي من همان بود. تغييري در زندگي ندادم. امروز بعد از اينكه 27 سال از انقلاب اسلامي گذشته و سه دوره رئيس مجلس و دو دوره رئيس جمهور بودم، برخي به غلط تصور مي‌كنند، دست من در همه كشور باز است، ولي زندگي شخصي و خانوادگي من در همان سطحي است كه از قم شروع كردم و مي‌خواستم داشته باشم. زماني نتوانستم و زماني هم كه توانستم، همان سطح را حفظ كردم . با اسراف و تبذير به همان نسبت مخالف هستم و گناه مي‌دانم كه با زهد‌فروشي و رياكاري، نعمت‌هاي خداوند را در حد نياز دارم و اهل رياضت هم نيستم.

البته بايد بگويم قبل از انقلاب اسلامي و دوران مبارزات، مقداري زمين با قيمت متري يك يا دو تومان در بيرون شهر قم خريدم. اينها را كم‌كم خيابان‌بندي كردم و بعد گران‌تر شد و يك مقدار را فروختم و آن را آباد كردم. چند سال هم در زندان بودم و اينها يك مقدار مصرف شد. وقتي كه از زندان آزاد شدم، مقداري را مجاني به طلبه‌هاي نيازمند دادم. عدهّ زيادي از طلبه‌ها از اين زمين‌ها گرفتند. به هر فرزندم پنج قطعه دويست يا سيصدمتري دادم كه براي خودشان استفاده كنند. بچه‌ها هم كم كم فروختند و هزينه زندگي و ساخت منزل كردند. ولي سطح معاش را نگه داشتيم.

شايد درباره زهد فروشي كه گفتم، مصداق بخواهيد، ولي نمي‌خواهم روي افراد حرف بزنم. سطح زندگي امثال ما تقريباً مثل هم بود. دوستاني كه با هم مبارزه مي‌كرديم، خانه‌ها، رفت و آمدها، لباس و هرچه داشتيم، شبيه هم بود. زهد فروش به آنهايي مي‌گويم كه امكانات دارند و مخفي مي‌كنند و خودشان مي‌توانند در سطح متوسط حضور داشته باشند و از لحاظ تظاهر اينها را در سطح پايين نشان مي‌دهند. من اينها را قبول ندارم و مي‌گويم اينها زهدفروشي است. به قصد اينكه خودشان را به گونه ديگري نشان بدهند، امكانات خود را به قول شما پنهان مي كنند. حالا بعضي‌ها ندارند و اگر نداشته باشند، ديگر زهدفروشي نيست و بعضي‌ها نمي‌خواهند داشته باشند كه آن زهد است و نه زهد فروشي.

به هر حال زندگي شخصي مرا آنهايي كه مي‌بينند، مي‌دانند و آن روز كه انقلاب شد، در خانه‌اي در دزاشيب بودم كه حدود هشتصد متر بود. الان دريك خانه اجاره‌اي زندگي مي‌كنم كه خيلي كمتر از آن است. امكانات همانهايي است كه آن موقع بود. آن موقع بخاطر اينكه 5 بچه داشتيم و من هم معمولاً در زندان بودم، خدمتكار داشتيم. الان همسرم كارهاي خانگي را خودش انجام مي‌دهد. البته من هم مي‌پسندم كه اين گونه باشد. اينها از تنگ‌دستي نيست. خيلي از خانمهاي با شرايط زندگي خوب هم چنين كارهايي مي‌كنند. فكر مي‌كنم شيوه اسلامي اين است.
طبق قانون اساسي، رئيس جمهور وقتي شروع به كار مي‌كند و وقتي دوره‌اش به اتمام مي‌رسد، بايد ليست دارايي‌هاي خود، فرزندان و همسرش را به قوه قضاييه بدهد. من همين كار را در هر دو دوره كردم. آيت‌الله يزدي آخرين بار بررسي كردند و ديدند كم شده است. رسماً هم اعلان كردند.

در مورد فرزندانم هم بگويم كه هيچ يك از بچه‌هاي ما كار اقتصادي به آن معنا، جز ادامه كشاورزي ندارند. همان كشاورزي كه ما در قم و رفسنجان داشتيم و با زمين‌ها كار مي‌كنند. بخشي از زندگي را از آنجا و بخشي را هم از حقوق خودشان اداره مي‌كنند.
فائزه كه مدتي نماينده مردم تهران در مجلس بود، مدتها مسئول ورزش بانوان كشور بود و نبايد با ورزش كردن بانوان مخالف باشيد. فاطمه هم سالها مسئول بنياد رسيدگي به امور بيماريهاي خاص مي‌باشد و هيچكدام حقوقي نمي‌گرفتند و نمي‌گيرند. تمام وقت كار مي‌كنند. ياسر در مركز تحقيقات استراتژيك به من كمك مي‌كند. مهدي در جواني با جهاد كار مي‌كرد و برايش جاذبه داشت. مدتي در سازمان بهينه‌سازي مصرف سوخت بود و در حال حاضر مسؤول دفتر من در هيأت امناي دانشگاه آزاد اسلامي است. او قبلاً كار بسيار مهمي را شروع كرده بود كه جزو افتخارات ايشان مي‌دانم. تكنولوژي اين سكوهايي را كه مي‌بينيد در دريا نصب مي‌شود، ديگران اصلاً قبول نداشتند كه اين كار را مي‌توان كرد. الآن سكوهاي هفت هزار تني مي‌سازند. تكنولوژي لوله زير دريا را او آورد.
محسن هم در زمان دفاع مقدس به دليل نياز كشور مقطع دكتري خود را در كانادا نيمه‌كاره رها كرد و در صنايع موشكي سپاه مشغول به كار شد و اكنون مديرعامل مترو است.

پسران من همه به جبهه رفتند. همين مهدي مجروح شيميايي است و ياسر مدت‌ها در جبهه چومان مصطفي در خط مقدم بود. قبلاً هم گفتم كساني كه مي‌خواهند بيشتر تحقيق كنند، مي‌توانند پرونده‌هايشان را از فرماندهان لشكر 27 محمد رسول‌الله(ص) و لشكر 10 سيدالشهداء بپرسند.
شايعه مي‌كنند كه مثلاً در كيش يا فلان‌جا، فلان برج متعلق به ماست و يا شما ادعا كرده‌ايد خانواده هاشمي در مجموعه صنايع خودروسازي، بانك پارسيان، بنياد مولي‌الموحدين، شركت خودروسازي دوو و ... نفوذ دارند و در پشت اين قضايا هستند. حتّي ‌مي‌گويند بر مناطق آزاد سيطره دارند.

بنده ضمن تكذيب چنين شايعاتي كه ريشة آنرا عوامل ضد انقلاب و منافقين مي‌دانم، همانگونه كه يكبار در جمع طلاب عزيز در شهر مقدس قم اعلام كردم، براي چندمين‌بار اعلام مي‌كنم هركس مدركي براي اثبات اين ادعاها و يا هر جاي ديگر دارد، ارائه كند، آن را به خود او خواهيم بخشيد و براي خودش بردارد.»
البته جان كلام را هاشمي‌رفسنجاني در مناسبتي اينگونه گفته بود كه «از شهيد بهشتي پرسيدم: با اين همه تهمت‌ها چه مي‌كني؟ گفت: آسياب به نوبت». حالا كار به جايي رسيده كه در هفته‌ نامه‌اي ديگر مي‌نويسند: «هاشمي از منافقين حمايت مي‌كرد!!» اگر اين گونه پيش برود، پيش‌بيني دكتر بهشتي تكميل مي‌شود.

البته در اين تهمت‌ها و شايعات درباره آقاي هاشمي‌رفسنجاني، مسئولان سازمانها و يا مراكزي كه منسوب به هاشمي‌رفسنجاني نيستند، مقصّرند.
چرا يكبار شركت هواپيمايي ماهان، بانك پارسيان، بنياد مولي‌الموحدين، كرمان خودرو و ... با مردم شفاف صحبت نمي‌كنند كه چيستند و سهامداران آنها كيستند؟ اگر‌چه خيلي دير شده، اما به مصداق مثل معروف «ماهي را هر وقت از آب بگيريد، تازه است» خوب است كه اين مؤسسات مالي و توليدي، ذرّه‌اي از نقدينگي خود را صرف شفاف‌سازي و نشان دادن وضعيت مالكيت خويش به مردم نمايند.

طلبه‌هاي عزيز!
بياييد خطاب شبنامه‌هاي خويش را عوض كنيد. يكبار به سازمان بازرسي كل كشور و نهادها، سازمانها و ارگانهاي مربوطه بنويسيد كه چرا در بيان سرمايه‌هاي خاندان هاشمي كوتاهي مي‌كنيد؟ شايد از اين طريق آنان را قانع كنيد كه يافته‌هاي خويش را در بارها بازرسي از سرمايه‌هاي هاشمي و خانواده ايشان حداقل براي يكبار هم كه شده بگويند؟ مطمئناً عدم اعلام نتايج بازرسي‌هاي مكرّر توسط اين سازمانها در ايجاد چنين ذهنيت‌هاي اشتباهي‌ بي‌تأثير نبوده است.
طلبه‌هاي جوان و آينده سازان حوزه دين و فرهنگ؛
بگذاريد صريح بگوييم كه در پيش و پس مسير تفكرات شما، تارهايي از افراط و تفريط تنيده‌اند و مي‌خواهند جريان معتدل جامعه را كه نماد و مصداق اتمّ آن «آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني» است، مشوه و بدجلوه دهند. به اين تناقض آشكار توجه كنيد تا متوجه عمق توطئه شيطنت‌آميز خط افراط و تفريط شويد.

1- مخالفان جنگ تحميلي عراق عليه ايران مي‌گويند: هاشمي‌رفسنجاني نمي‌گذاشت جنگ تمام شود تا اين همه خسارات مادي و معنوي به كشور وارد نشود.
2- مخالفان پايان جنگ تحميلي عراق عليه ايران مي‌گويند: هاشمي‌رفسنجاني بود كه جنگ را تمام كرد و در باغ شهادت را به روي مشتاقان بي‌شمار بست.

د‌) برابري حقوق زن و مرد:
به تلخي‌هاي انتخابات نهم رياست جمهوري اشاره كرديد و گفتيد: ارزش‌ها و آرمان‌هاي نظام اسلامي به حراج رفت. اتفاقاً در اين زمينه «جانا سخن از زبان ما مي‌گوييد» چه كساني بر ارزش‌هاي انقلاب اسلامي در مصاحبه‌هاي زنده تلويزيوني چوب حراج مي‌زدند؟ چه كساني براي تبليغات نداشته‌هاي خويش مجبور بودند به تخريب 16 سال عملكرد نظام اسلامي بپردازند؟ آن را بهانه كرديد و تفاوت ديه زن و مرد را پيش كشيديد و گفتيد: «چرا هاشمي رفسنجاني گفت: بايد قانون مدني كه ده‌ها سال پيش نوشته شده، بررسي و اصلاح شود؟» جاي تعجب است كه شما تفاوت قانون شرعي و مدني را نمي‌دانيد؟ قانون مدني ايران سال‌ها پيش از انقلاب اسلامي نوشته شده و هنوز به آن استناد مي‌شود. جهت اطلاع شما بگوييم كه رهبري معظم انقلاب هم يك بار دستور بررسي ريشه‌اي اين قانون را صادر كردند. آنچه در آن مصاحبه از ايشان پرسيدند و ايشان جواب دادند، حقوق زنان در جامعه اسلامي بود و نه برابري ديه زن ومرد. حتي سخني از سبّ نبي نبود. كدام مسلمان مي‌تواند سب نبي را ببخشد؟ مگر مي‌توان با احكام مسلّم اسلامي برخوردهاي روزمره داشت؟

طلبه‌هاي عزيز!
كمي حوصله به خرج دهيد تا نگاه اسلام و انقلاب اسلامي به زنان را از زاويه قرآن، قانون اساسي و امام خميني(ره) بررسي كنيم. آيت‌الله هاشمي رفسنجاني درباره جايگاه زن در اسلام در يكي از مصاحبه‌ها گفت:« اگر بخواهيم درباره تساوي زن و مرد به مطالب كساني كه تفسير قرآن را به عهده گرفتند و توضيحاتى كه در روايات نقل شده، بپردازيم، فكر مي‌كنم، بايد در قرآن به تساوى زن و مرد از ابعاد مورد نظر بحث‌هاى اجتماعى و كلامى بپردازيم و قبول كنيم كه هر دو، انسان كامل و داراى حقوق مساوى هستند و در برخى احكام ويژه به خاطر شرايط اجتماعى كه در خانواده و جامعه هست و ناظر به‌امكاناتى است كه در وجودشان براى پذيرش تكليف و انجام وظيفه هست، تفاوت‌هايى ديده مي‌شود. قرآن وقتى به تاريخ هم نگاه مي‌كند، انسان‏هايى را به عنوان قلّه‌هاي فضيلت مطرح مي‌كند. اكثر آنها از طبقه مردان هستند، ولى از طبقه زنان هم مثل حضرت مريم، همسر فرعون و شخصيت‌هاى ديگر مطرح مي‌شوند كه از لحاظ انسانى، قرب به خدا و فضايل انسانى موقعيت بسيار بالايى برايشان قائل است.

فكر مي‌كنم قرآن زن و مرد را دو بخش تكميل كننده جامعه بشرى تلقى مي‌كند. ممكن است گاهى فكر كنيم كه نقش مرد در جامعه بيشتر است. در مجموع چنين برداشتي از قرآن مي‌شود. در ابعادى به تربيت و رشد انسان‏ها و بالاخره موقعيت مادرى برمي‌گردد كه در آنجا هم نقش ويژه‌اى به زن مي‌دهد. در قرآن هم متعادل عمل شده‌است. آيه «و لهنّ مثل الّذى عليهنّ» (سوره بقره، آيه 228) تعبير قابل توجهى است. اگر اين مفهوم را به عنوان يك اصل قطعى و مسلّم بگيريم، آن وقت بايد بگوييم احكامى كه در اسلام هست، بايد از اين نوع و بين آنها توازن باشد. يعنى به‌اندازه آنچه كه انسان احساس مي‌كند براى مردها امتياز قائل شده، در مقابل براى خانم‌ها هم امتياز قائل شد. اگر بتوانيم استثنايى در اين جمله پيدا بكنيم آن وقت بايد جمله و اين آيه را تخصيص كنيم.

البته آيه در دنباله خود، تخصيص را دارد: «و للرجال عليهن درجه.» يعنى ضمن اينكه اينها حقوق مساوى دارند، در يك سرى مسائل، موقعيت مردها، روشن‌تر و فائق به نظر مي‌آيد. بايد جايى هم باشد كه نقش بانوان فائق به نظر بيايد، والاّ اين جمله، جمله قبلى را نفى مي‌كند. در قرآن مي‌توانيم واقعاً مفهوم عدالت و اعتدال را بفهميم، نه از آن بُعدى كه بخواهيم در همه چيزها يكى باشند. اين تساوى در هيچ بخشى از اجتماع نيست. در بخش‌هاى مختلف مردها هم اين تساوي نيست. تفاوت‌هايى به وجود مي‌آيد.
ترديدي نيست كه از بعضي جهات جسمي و رواني، ساختار وجود زن و مرد تفاوت دارد. ولي اين تفاوت مي‌تواند براي هر طرف امتيازي باشد و براساس آن در تقسيم كار بايد هر بخش در پذيرفتن مسؤوليت ويژگي داشته باشد كه دارند.

در مورد تفاوت زن و مرد از قديم، فرهنگى ميان بشر بوده و كم كم تلطيف شد. زماني اصلاً زن را انسان نمي‌دانستند، زماني هم انسان ناقص مي‌دانستند. بعدها كه شرايط بهترى هم پيش آمده، زن بودن افتخار نبود و مرد بودن افتخار بوده ‌است. خيلى اشكالات در جامعه بود. اسلام توانسته مقداري اين فرهنگ را اصلاح كند، ولى مي‌بينيم حتى در محيط اسلامى اين فرهنگ پاك نشده و رسوباتش همچنان وجود دارد.
آيات ديگر هم نشان مي‌دهد كه زن و مرد، هر چيزى كه دارند، مال خودشان است: «مَن عمل صالحاً مِن ذكر و انثى».

البته يك واقعيت تاريخي هم وجود دارد كه محدوديت‏هايي را به جامعه ما تحميل مي‌كند. يكي از آنها اين است كه زنان جامعه سابقه نيرومند حضور در امور اجتماعي و مديريتي را ندارند و بايد مدتي به تدريج حضور عملي در كارها و مديريت‌ها داشته باشند تا رسوبات ذهني را پاك كنند و صلاحيت خودشان را ثابت نمايند. واقعيت ديگر اين است كه مطالعه جامع روان‌شناسي و جامعه‌شناسي روي تفاوت‌هاي واقعي زنان و مردان به منظور شناخت صلاحيت و متناسب‌ با كارها انجام نشده و بايد اين بررسي‌هاي عملي انجام شود.»

مطمئنيم شما طلبه‌هاي منتقد، به قانون اساسي پايبند هستيد. حال با هم به جايگاه زن در اين قانون مي‌پردازيم: بند 14 اصل سوم قانون اساسي، يكي از وظايف دولت جمهوري اسلامي ايران را چنين مقرر مي‌دارد: «تأمين حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ايجاد امنيت قضايي عادلانه براي همه و تساوي عموم در برابر قانون» طبق اين بند از اصل سوم قانون اساسي، تفاوتي بين زن و مردم درجهت تأمين حقوق همه جانبه آنها وجود ندارد و دولت موظف است حقوق همه جانبه زنان را نيز همانند مردان تأمين كند.
اصل 20 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مقرر مي‌دارد: «همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلامي برخوردارند.» براساس اين اصل قانون اساسي نيز اولاً زنان و مردان به طور يكسان در حمايت قانون قرار دارند و هيچ يك بر ديگري برتري ندارد. ثانياً زنان و مردان از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي – البته با رعايت موازين اسلامي – برخوردار مي‌باشند و در اين زمينه‌ها نيز هيچ كدام برتري خاصي ندارند.

اصل 21 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران چنين مقرر مي‌دارد: «دولت موظف است حقوق زن را در تمام جهات با رعايت موازين اسلامي تضمين نمايد و امور زير را انجام دهد: 1- ايجاد زمينه‌هاي مساعد براي شخصيت زن و احياي حقوق مادي و معنوي او 2- حمايت مادران، بالخصوص در دوران بارداري و حضانت فرزند و حمايت از كودكان بي‌سرپرست 3- ايجاد دادگاه صالح براي حفظ كيان و بقاي خانواده 4- ايجاد بيمه خاص بيو‌گان و زنان سالخورده وبي‌سرپرست 5- اعطاي قيموميت فرزندان به مادران شايسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولي شرعي.»
طبق اين اصل، دولت اسلامي به معني اعم آن يعني حكومت و نظام اسلامي كه شامل همه قواي كشور مي‌باشد، موظف است در جهت تضمين حقوق زن در تمامي جهات با رعايت موازين اسلامي، پنج اقدام اساسي مندرج در اصل فوق را انجام دهد.

و امّا باهم مرور مي‌كنيم كه نگاه امام(ره) به زنان و تساوي حقوق مردان و زنان چگونه است:
1- از ]نظر[ حقوق انساني، تفاوتي بين زن و مرد نيست. زيرا هر دو انسانند و زن حق دخالت در سرنوشت خويش را همچون مرد دارد. (صحيفه نور، جلد 2، ص 49)

2- در اسلام زن، در همه شئون همان‌طور كه مرد در همه شئون دخالت دارد، دخالت مي‌كند. (صحيفه نور، جلد 5، ص 153)
3- در نظام اسلامي، زن همان حقوقي را دارد كه مرد دارد... در تمام جهاتي كه مرد حق دارد، زن هم حق دارد. (صحيفه نور، جلد 4، ص 33 و 34)

هـ) مركز تحقيقات استراتژيك:
معلوم نيست آنچه باعث عصبانيت شما شده، عنوان و اسم مركز تحقيقات استراتژيك است يا افرادي كه در آن سمت و مسؤوليت دارند؟ اولاً مركز تحقيقات؛ عنوان عام محل تحقيق و پژوهش بسياري از نهادها، ارگان‌ها، سازمان‌ها و وزارت‌خانه‌هاست و رياست جمهوري و مجمع تشخيص مصلحت نظام نيز از آن مستثني نيستند و مجلس نيز جاي شبيه به اين با نام «مركز پژوهش‌ها» دارد. مطمئناً خيلي خوب مي‌دانيد كه تصميمات كلان كشور نياز به كارهاي كارشناسي دارد و مركز تحقيقات استراتژيك بازوي توانمند هم‌فكري كميسيون‌هاي مجمع مي‌باشد. درخصوص افرادش هم معلوم نشد به حضور چه كساني اعتراض داريد. رياست آنجا را نماينده ولي‌فقيه در عالي‌ترين شوراي كشور، يعني شوراي عالي امنيت ملي برعهده دارد و معاونت‌هاي مختلف آن‌ها را وزراي سابق دولت‌هاي پس از انقلاب اسلامي دارند. وجود افرادي چون آقاي يونسي، وزير اطلاعات سابق در معاونت فقه وحقوق و آقاياني چون ميرسليم، علي‌محمد بشارتي و ... چه منافاتي با اهداف انقلاب اسلامي دارد؟! مسؤوليت آقاي خاتمي در آن مركز هم با مشورت مقام معظم رهبري بوده است. درخصوص مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري هم دچار اشتباه شده‌ايد. اولاً عضويت بسياري از افرادي كه نام برديد، كذب محض است و آنان هيچ‌گونه مسئوليتي در مركز ندارند. ثانياً افرادي كه نام برديد، در آن دوره خيلي افراطي‌تر از جريان‌هاي فعلي مخالف سياست‌هاي دولت آيت‌الله هاشمي رفسنجاني بودند و ثالثاً اگر بعضي‌ها در آنجا نبودند، در هركجاي ديگر حتي مثلاً در كتابخانه ملي هم مي‌توانستند جمع شوند. انتظار اين بود كه اگر انتقادي داريد، به اقدامات و فعاليت‌هاي مركز تحقيقات باشد، نه اين كه چه افرادي در آنجا هستند. هرچند كه در ذكر اسامي نيز اشتباه كرده‌ايد.

درخصوص مجمع تشخيص مصلحت نظام، طلبه عزيز ديگري در يكي از نشريات مدعي شده: «چرا مجمع براساس تفويض رهبري معظم انقلاب براي نظارت بر حُسن اجراي سياست‌هاي كلي نظام جلو بي‌عدالتي‌ها را نگرفته است؟»
براي اين بخش، از روابط عمومي مجمع تشخيص مصلحت نظام استعلام كرديم و نوشتند: «اگر مجمع بخواهد با اذن رهبري انحراف برنامه‌ها از سياست‌هاي كلي و سند چشم‌انداز 20 ساله را كه در كميسيون نظارت مجمع با آن برخورد كرده‌، در جامعه منعكس كند، متهم مي‌شود كه چوب لاي چرخ دولت گذاشته و اگر اعلام نكند، متهم به سكوت در قبال بي‌عدالتي‌ها مي‌شود. سربسته بگوييم فعلاً بنا به مصالحي قصد بازگو كردن برخي انحرافات را با اذن رهبري معظم انقلاب نداريم. شايد زماني اين كار انجام شود.

مجمع تشخيص براساس قانون اساسي سه مسئوليت عمده و مهم دارد:
1- رفع اختلاف ميان مجلس شوراي اسلامي و شوراي نگهبان كه تاكنون بن‌بست شكني‌هاي زيادي در روند اجرايي كشور توسط مجمع از همين ناحيه شده است.

2- مشورت به رهبري معظم انقلاب در مورد تدوين سياست‌هاي كلي نظام كه اين كار نيز تاكنون به خوبي در مجمع انجام شده و سياست‌هاي كلي تدوين و جهت تأييد نهايي تقديم رهبري شده و ايشان نيز آنان را براي اجرا به سران سه قوه ابلاغ كرده‌اند كه نمونه اخير آن ابلاغ سياست‌هاي كلي اصل 44 قانون اساسي است.

3- رسيدگي به اموري كه توسط رهبري معظم انقلاب به عنوان معضل به مجمع ارجاع مي‌شود و مجمع براي رفع آن موضوع تصميم‌گيري مي‌كند.

مجمع تاكنون براي رفع مشكلات دولت و تنگناهاي قانوني آن گام‌هاي مؤثر و مفيدي برداشته و در مواقع حساس رفع مشكل كرده است. به عنوان نمونه قانون جلب سرمايه‌هاي خارجي (فاينانس) كه در دولت جديد به يك مشكل اساسي تبديل شده بود، در مجمع تشخيص با نظرخواهي از خود دولت و به نفع برنامه‌هاي آن حل و فصل شد. پس اتهام عدم همكاري با دولت، دروغ بزرگي است كه نشأت گرفته از افكار دشمنان نظام اسلامي است. البته راه نقّادي و اعلام نقاط ضعف براي اصلاح امور و براساس حفظ مصالح و منافع نظام را نبايد به حساب كارشكني و عدم حمايت گذاشت.»
به هر حال آنچه در اين مقال با شما در ميان گذاشتيم، بخش كوتاهي از شرح مفصلي است كه با عنوان رنجنامه پخش كرديد. اما همين رنجنامه شما فرصتي شد تا با بسياري از طلبه‌ها و حوزوي‌هاي ديگر سخن گوييم.

اميدواريم خداوند عاقبت همه ما را در دنيا و آخرت ختم به خير گرداند.

محسن هاشمي

http://www.baztab.ir/news/44397.php
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:36  توسط رضا  | 

حجت‌الاسلام ‌والمسلمين سيد محمد خاتمي، رييس‌جمهور سابق كشورمان، در شب ميلاد حضرت اميرالمومنين علي‌(ع) و روز خبرنگار(دوشنبه شب گذشته) در محل خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، حاضر شد و در فضايي صميمانه به گفت‌وگويي چند ساعته با مديران و خبرنگاران ايسنا پرداخت. در پايان اين برنامه نماز مغرب و عشا به امامت وي برگزار شد.


براي اصلاحات تعريف درستي نكرديم

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)،حجت‌الاسلام والمسلمين سيد محمد خاتمي در اين مراسم پس از تبريك ايام ولادت حضرت مولي‌الموحدين علي‌بن ابي‌طالب(ع)، آغاز بيست و هفتمين سال فعاليت نهاد انقلابي جهاد دانشگاهي و نيز روز خبرنگار، در پاسخ به سوالاتي در ارزيابي نسبت به وضعيت جريان اصلاحات كه وي به عنوان پرچمدار آن مطرح مي‌شود به طرح اين سوال كه ما اصلاحات را چه چيزي مي‌دانيم؟ پرداخت و گفت: «يكي از مشكلات امروز و ديروز ما اين بود كه براي اصلاحات تعريف درستي نكرديم و هركسي از ظن خود يار اصلاحات شد. من در دو- سه سخنراني كه بعد از فراغت از رياست جمهوري داشتم هم‌چنين يكي دو سال آخر فعاليتم در رياست جمهوري سعي كردم از تبار اصلاحات صحبت كنم. البته به آن صورت كه مورد نظر من است، نمي‌گويم آن‌چه مي‌گويم درست است.»

وي ادامه داد:« اصلاحاتي كه مورد نظر من بود راهي است كه معتقدم اگر درست ادامه پيدا مي‌كرد نتايج بهتري داشت و اين درست شبيه آن چيزي است كه در مشروطيت اتفاق افتاد. نهضت مشروطه خواستار يك تحول بنيادي در جامعه بود زيرا درك كرده بود جامعه درحال تحول است و مي‌خواست آن را بشناسد جهت داده و هدايت كرده و به نهادي پويا تبديل كند، اما مورد جفا قرار گرفت و نخبگان و سياستمداران ما نخواستند نسبت به آن اهتمام كنند.»


اصلاحات را بايد تبارشناسي كنيم

رييس مركز بين المللي گفت‌وگوي تمدنها جريانهاي منتهي به مشروطيت و خواست‌هاي مطرح شده در قالب اين نهضت را ازجنس اصلاحاتي كه مورد توجهش بود معرفي كرد و گفت:« هنوز نيز معتقدم اين اصلاحات را بايد تبارشناسي كنيم.»

وي ادامه داد:« در برخوردي كه ايران با دنيا داشت و آن‌چه كه در عمق وجود مردم ايران پيدا شد فكر مي‌كنم يک احساس عمومي در جامعه‌ي ما وجود داشت. يعني جامعه از سه خلاء رنج مي‌برد و مي‌خواست آن را برطرف كند. لذا جهت‌گيري اصلاحات اساسي در زمينه‌ي رفع اين سه مشكل اساسي بود.»

خاتمي از فقدان آزادي به عنوان يكي از اين سه خلاء نام برد و افزود:« واقعا آزادي در كشور ما وجود نداشت و مردم ما روز به روز آگاه‌تر مي‌شدند. البته در كنار فقدان آزادي وجود وابستگي در كشور و عقب‌ماندگي نيز مردم را رنج مي‌داد و در واقع مقابله با اين سه خلاء روح حركت اصلاحي بود كه از دويست سال قبل در كشور ما جوانه زده بود و در انقلاب مشروطه فراگير ‌شد.»

رييس جمهور سابق كشورمان در ادامه با بيان اين‌كه براي حل مشكل راه‌حل‌هاي گوناگوني عرضه مي‌شد، اظهارداشت:« يكي سنت را عامل اين بدبختي‌ها مي‌دانست و ديگري بر عادتهاي ذهني و هنجارهاي رايج به عنوان سنت پا مي فشرد و معتقد بود بايد سخت به آن بچسبيم و با هرچه كه مغاير و مخالف آن است برخورد كنيم اما اصلاحات راه ميانه‌ي اين دو بود و مي‌گفت درعين حال كه بايد پايبند به سنت باشيم نمي‌توانيم چشم خود را به تحولات دنياي امروز ببنديم واز راه حل‌هايي كه مقتضاي تجربه‌ي بشري است چشم بپوشيم.»


اصلاحات و هماهنگي تحول با سنت‌

وي در ادامه با طرح اين سوال كه در اصلاحات چه كار كنيم كه تحول ما با سنت‌مان هماهنگ باشد، افزود:« در اصلاحات تلاش شد تا تعريفي از تحولات، واقعيت‌ها و الويت‌ها به عمل آيد و اين شجاعت هم وجود داشت كه مي‌گفت بايد سنت‌ را نوسازي کرد؛چرا که سنت هم امر بشري است گرچه ريشه و پايه درماوراء داشته باشد.»


بدون تکيه بر سنت تحول اساسي و پايدار ميسر نيست

رييس مركز بين الملي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدنها ادامه داد: «اصلاحات به اين نكته توجه داشت كه بدون تکيه بر سنت، تحول اساسي و پايدار ميسر نيست در عين حال با مطلق کردن و مقدس کردن عادتهاي ذهني و هنجاري به جا مانده از گذشته نمي‌توانيم شاهد تحول در جامعه باشيم و بدون تکيه سنت هم تحول اساسي نخواهد بود بلكه ويرانگري خواهد بود؛ زيرا هيچ جامعه‌اي تحول پيدا نكرد مگر آن‌كه به نحوي بر مبناي سنت كه پايه‌ي هويت اوست ايستاد و به جلو حرکت کرد و وفاداري به سنت در عين اعتقاد به نوسازي سنت و پذيرش تحول در عرصه‌هاي اجتماعي و اقتصادي كشور مبناي اصلاحات است.»


تفكر اصيل اصلاحي امروز هم غريب است

وي اظهار داشت: «فكر مي‌كنم با وجود همه بحث‌هايي كه اين روزها انجام مي‌شود آن تفكر اصيل اصلاحي كه در قبل از مشروطيت وجود داشت و بعد از مشروطيت غريب ماند، امروز هم غريب است؛گرچه بحمدالله بيداري اميدوار کننده اي هم در سطح نخبگان و هم جامعه مشاهده مي کنيم.»

خاتمي تصريح كرد:«هنوز فضاي سنگيني كه در دوران مشروطيت وجود داشت و بر مبناي آن از يك طرف روشنفكران دور از دين و از سمتي ديگر سنت‌پرستان مخالف تحول فشار مي‌آوردند تا بزرگ‌ترين متفكر تحول اجتماعي تاريخ ما مرحوم نائيني مجبور شود كه بگويد كتاب‌هايش را جمع كرده و در دجله بريزند، وجود دارد.»


جلوگيري از نشر کتاب اقتصاد شهيد مطهري

وي در پاسخ به سوالي درباره جلوگيري از نشر کتاب اقتصاد شهيد مطهري در سالهاي قبل گفت:« در زمان حضور من در وزارت ارشاد ، كتاب مباني اقتصاد اسلامي مطهري جمع‌آوري شد، اين كتاب مجموعه‌اي از يادداشت‌هاي مرحوم شهيد مطهري بود كه البته به معني نظر نهايي ايشان نبود و نظرات تندي را در بر مي‌گرفت که مي توان درباره آن چون و چرا کرد.»

وي در توضيح مطلب افزود:« متفکران مسلمان ، در بعد مباني عقيدتي ،فلسفي ضد ماركسيست بودند، بعد از شهريور 1320 در قم و به‌خصوص توسط علامه بزرگ طباطبايي و بعدها توسط شهيد مطهري و همچنين در كشورهايي نظير عراق در بعد تئوريك ماركسيست به شدت رد شد اما با كمال تاسف به خاطر جوزدگي و احساس يك نوع خود کم بيني در عرصه‌ي اجتماعي و اقتصادي شاهد چپ‌زدگي بوديم و اين مساله در قانون اساسي ما هم تجلي پيدا كرد.»

خاتمي ادامه داد: «البته عدم نشر کتاب که با تمايل حضرت امام(ره) صورت گرفت ونشانه فشار نيروهايي بود که هيچ حرف نويي را بر نمي تابيدند و امام هم نمي خواستند که در آن شرايط سخت جنگ و ترور ، مشکل و تنش تازه اي پيش آيد و صلاح ديدند که فعلا کتاب مسکوت بماند که بحمدا... بعد آن کتاب گرچه نه در حد وسيع ولي در حد قابل قبولي در دسترس قرار گرفت. آنچه رخ داد با موافقت و همراهي ناشر محترم انجام شد و متاسفم که آن استثناء آن روز ممکن است به قاعده در کشور مبدل شود.»


اغلب نخبگان ايراني درطول تاريخ روش ميانه را در پيش نگرفته‌اند

رييس جمهور سابق كشورمان در ادامه با اظهار تاسف نسبت به وضعيت بسياري از نخبگان ايراني در طول تاريخ كه هميشه بين صفر و صد يکي را انتخاب كرده‌اند و هيچ‌گاه روش ميانه را در پيش نگرفته‌اند، گفت:« بعد از فروپاشي حكومت كمونيستي شوروي نيز بسياري از كساني كه در بينش اجتماعي خود چپ بودند چنان به دامن ليبراليسم افتادند كه جاي تعجب دارد كه چگونه ظرف دو- سه سال اين همه تحول جايگاه اتفاق افتاده است.»

وي با بيان اين‌كه اين اشكال به عقيده‌ي من در برخي از آثار شهيد مطهري هم با وجود بي نظير بودن اين آثار از ابعاد فلسفي و اجتماعي و ديني وجود دارد به جريان انتشار كتاب اصول مباني اقتصاد شهيد مطهري اشاره كرد و افزود:« بعد از انتشار اين كتاب فشارهاي بخش‌هاي سنتي جامعه روي حضرت امام(ره) سبب شد ايشان از ما بخواهند اين كتاب جمع‌آوري شود و اين را حضرت امام(ره) مي‌خواست كه احساس مي‌كرد در آن موقع جنگ و حساسيت‌هاي آن به قدري بالاست كه نبايد تنشي در بين علما و بزرگان وجود داشته باشد.»

رييس‌جمهور سابق كشورمان هم‌چنين با اشاره به درد دل‌هاي امام(ره) بخصوص در حوالي سال هاي 65و 66 كه بر مبناي آن فرمودند "خون دلي كه پدر پير شما از مقدس‌مآبان مرتجع خورد بيش از رژيم شاه بود"، گفت:« امام(ره) براي مصلحت نظام كه در مقابل هيچ چيز تقيه نكرد و بزرگ‌ترين قدرت خود را در مقابل شاه و آمريکا نشان داد در مقابل جريان ريشه‌داري كه حسن نيت هم داشتند اما دور از زمان بودند تقيه كردند زيرااحساس مي‌كردند اين تنش‌ها ، تنش‌هايي است كه ممکن است به اصل حرکت و اصل انقلاب لطمه بزند.»

وي ادامه داد:« معتقدم اصلاحات مشكلات فراواني داشته و از دو لبه‌ي قيچي كه وجود داشت تحت فشار بود؛ زيرا از يك طرف مورد حمله قرار مي‌گرفت كه چرا به دين و پايه‌هاي آن وهويتش وفادار است و از سوي ديگر مورد اعتراض قرار مي‌گرفت كه چرا مي‌خواهد نوآوري كرده و تحول ايجاد كند.»


اشتباه است اگر کساني تصور کنند که منشا تحولاتند

وي تصريح کرد:« اشتباه است اگر کساني تصور کنند که منشا تحولاتند زيرا تحول يک پديده اجتماعي است که ايجاد مي شود اما، اگر آن را بفهميم و با تحول همگام شويم مي‌توانيم آن را هدايت كنيم تا نيايد به صورت سيل همه چيز را ببرد.»

وي يادآور شد: «اصلا اين خيالي باطل است كه تصور كنيم با يك كتاب نوشتن و حرف زدن جامعه تحول پيدا مي‌كند يا نمي‌كند؛ زيرا جامعه تحولش را پيدا مي‌كند. امروز فرزندان ما غير از گذشتگان هستند و بخشي از مشكلاتي كه در جامعه ما وجود دارد به خاطر همان تضاد و تناقضاتي استت كه بين گذشته و آينده و گذشته و حال وجود دارد.»


اصلاحات انديشه‌اي براي پذيرش تحول است

خاتمي با بيان اين‌كه جامعه‌ي ما وجود دارد و اين تحولات ايجاد شده ،تصريح كرد: «اصلاحات انديشه‌اي براي پذيرش تحول است در عين آن‌كه از ريشه‌ها و سنت و اصول خود دور نيافتيم اما براي حفظ آن اصول و سنت‌ها بايد در آنها نوسازي و نوآوري انجام دهيم.»

وي يادآور شد: «زماني كه آيت‌الله نائيني و آيت‌الله شيخ محمدكاظم خراساني دوران امام زمان و معصوم را جدا مي‌كنند و مي‌گويند ما در غيبت معصوم هستيم و حكومت ايده‌آلي كه مورد نظر خداست بدون محوريت معصوم تحقق پيدا نمي‌كند مي‌خواستند تصويري از جامعه مدني سازگار با دين را ارائه کنند که اگر آن راه و انديشه ادامه مي يافت منشا تحولات بزرگي در جامعه مي شد که در فکر و فقه ما نيز اثر مي گذاشت و تفکيک حکومت عادلانه از غير عادلانه و جامعه اي رشد يافته و مردمي صاحب حق در تعيين سرنوشت هم مي توانستيم به مستلزمات جامعه مدني برسيم و هم از دين و دين داري پاسداري کنيم..»

رييس مركز بين المللي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدنها با اشاره به مفاهيمي نظير ملت، مهار شدن حكومت و برخاسته از اراده‌ي ملت بودن حكومت كه در انقلاب مشروطه بيان شد، اظهار داشت:« اين موارد موضوعات عجيب و غريبي را در بر مي‌گرفت كه با گفتن آن فقه اجتماعي و سيستم بينشي جامعه عوض مي‌شد گرچه امروز اين موارد تا حد زيادي به بركت انقلاب اسلامي حل شده اما بايد توجه كنيم كه هزينه‌هاي زيادي نيز براي آنها پرداخت شده است و هنوز هم مشکلات بزرگي داريم »

وي در ادامه مخالفت‌هاي بزرگان درمورد لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي در مورد قسم خوردن با كتاب آسماني و اين‌كه زنان فقط حق راي دادن را دارند يادآور شد و گفت: «امروز در جامعه‌ي ما به واسطه‌ي تلاش‌هاي انجام شده ديگر كفر نيست بگوييم زن مي‌تواند رييس‌جمهور شود و در مديريت هاي عالي جامعه حضور داشته باشد گرچه نظر رايج اين نيست اما زنان در عرصه‌هاي مختلف حضور دارند و اين مرهون تلاش‌هاي امام(ره) و نشانه تحول جامعه است.»

وي با بيان اين‌كه اصلاحات واقعي كه همان اصلاح در اجتماع ،حكومت و روابط اجتماعي را در بر مي‌گرفت در آثار بزرگان و رهبران مشروطه مشاهده مي‌شود، گفت:« متاسفانه اين رهبران هم از دست مقدس‌مآبان و مرتجعان و هم روشنفكران مخالف دين كوبيده شدند و در نتيجه رضا خان آمد و استبداد را حاكم كرد.»


مبدأ هويت ما انقلاب اسلامي است

خاتمي در ادامه با تاكيد بر اين‌كه ما بايد ريشه‌ي اصلاحات را پيدا كنيم، اضافه كرد: «من معتقد بودم كه ما يك مبدأ هويت داريم كه انقلاب اسلامي است و اين انقلاب اسلامي حاصلي دارد به نام جمهوري اسلامي كه خيلي گران به دست ما رسيده و مردمي‌ترين حركت است كه بعد از گذشت يك سال از پيروزي انقلاب تمام نهادهاي رسمي‌ بر اساس قانون اساسي و راي مردم تشكيل شد.»

وي با يادآوري اين‌كه در نظام جمهوري اسلامي، حضرت امام (ره) با اينکه مورد قبول مردم بود عنوان رهبري و اختيارات خود را به قانون اساسي سپرد تا مردم رسما هم راي بدهند و با راي بيش از 98 درصدي مردم رهبريشان تصويب شد، افزود:« ما نمي‌توانيم و نبايد اين نظام را به هم بزنيم آن هم به هوي و هوس كه انساني در سر مي‌پرواند من بارها گفته ام زمزمه گذر و عبور ازقانون اساسي بسيار خطرناک است. درست است که ايرادات و مشكلات وجود دارد اما با بوالهوسي و توهمات نمي شود از يک حرکت عظيم مردمي گذر کرد و جامعه را به ناکجا آباد هدايت نمود.»


اصلاحات مي‌گفت نظام، مبناي كار ما و انقلاب اسلامي مبناي هويت ماست

خاتمي هم‌چنين يادآور شد:« برخي فكر مي‌كنند اگر جمهوري اسلامي برود يك نظام دموكراتيك خيلي شسته و رفته به آنها مي‌دهند، آنها همه چيز را از شما خواهند گرفت اما اصلاحات مي‌گفت نظام مبناي كار ما و انقلاب اسلامي مبناي هويت ماست. معتقديم درون اين نظام طبعا اشكالاتي وجود دارد كه بايد اصلاح شود.»


شعارهاي اصلاحات تبديل به گفتمان نشدند

وي با بيان اين‌كه يكي از مشكلات ما در مورد اصلاحات اين بود كه شعارها تبديل به گفتمان نشدند، افزود:« معتقدم عمق وجود جامعه ما اين اصلاحات را مي‌خواست اما تبديل به گفتمان شدن اين است كه تمام نظريات ديگر را تحت‌الشعاع قراردهد و مبناي همه‌ي نظامات جامعه قرار گيرد اما اين كار انجام نشد، گرچه دست آوردهايي نيز داشت.»

وي تصريح كرد:« در همه‌ي دنيا براي حكومت كردن ابتدا برنامه‌ها و شعارهايشان را ارايه مي‌دهند و اگر راي آوردند همه تشكيلات در خدمت عملي كردن اين شعارها قرار مي‌گيرد اما در ايران يكي از مشكلات اين است كه رييس‌جمهور با شعارهايي روي كار مي‌آيد اما هزار اشكال بوروكراتيك، سياست‌گذاري، اداري و صف‌بندي‌هاي اجتماعي در مقابل پياده شدن نظراتش قرار مي‌گيرد.»


براي اصلاح انتخابات نبايد به روش‌هاي خلاف روح قانون اساسي و ناقض حقوق مردم متوسل شد

وي با طرح اين سوال كه چرا بايد در كشور ما لايحه‌اي بدهند و در مورد انتخابات رياست جمهوري بخواهند ابرو را درست كنند اما چشم را هم كور كنند؟، افزود:« چرا بايد افرادي كه به صورت خاصي در جايي قرار گرفته‌اند اگر تاييد كردند فرد مي‌تواند كانديداي رياست جمهوري شود و اگر تاييد نكردند و نتوانست آنان را قانع كند كه او را تاييد كنند او حق ندارد كه در انتخابات شركت كند؟»

رييس جمهور سابق کشورمان گفت كه« ما حق نداريم حق مسلم قانوني را از افراد جامعه سلب کنيم.» و افزود:« در مساله‌ي انتخابات از الگوهاي دنيا استفاده كنيد و از تشكيل احزاب سالم و در چارچوب حمايت کنيد و اگر احزابي را كه حد نصاب طرفداران را دارند نامزدهايي را معرفي کردند بيايند و رقابت کنند.»

وي با بيان اين‌كه قبول ندارم كه براي انتخابات رياست جمهوري سه - چهار هزار نفر ثبت نام كنند،گفت :«واقعا گزينش کساني که شرايط را دارند از ميان اين سه - چهار هزار نفر کار دشواري است، ولي راه حل آن نيست که به شيوه اي متمسک شويم که هم خلاف روح قانون اساسي است و هم ناقض حقوق مسلم افراد و جامعه است.»


بسياري از امكانات در اختيار كساني كه با راي مردم مسووليت پيدا مي‌كردند، نبود

وي درادامه با تاييد بر اين‌كه در اصلاحات ابهام وجود داشت، تصريح كرد:« بر اين اساس هر فردي بر اساس سليقه‌ي خود به ارايه‌ي تعريف از اصلاحات پرداخت. عده‌اي از متدينين عنوان كردند اصلاحات آمده تا دين مردم را از بين ببرد. هم‌چنان كه کساني معتقد بودند اصلاحات آمده تا آشوب اجتماعي را ايجاد كند و همين موارد بهانه به دستشان مي‌داد تا با اصلاحات برخورد كنند.»

وي با تاكيد بر اين‌كه معتقدم اصلاحات در 150 سال گذشته ريشه داشت، افزود:« اين اصلاحات معتقد بود جامعه خواهان تحول متناسب با زمان است. علاوه بر اين تحول بايد با بنيان هويت جامعه كه دين است همخوان باشد كه در اين مسير نيز بايد شهامت اين را داشته باشيم كه عادت‌هايي كه به نام دين رنگ تقدس گرفته اند البته با معيار و ضابطه و منطق تغيير کند.»

خاتمي در ادامه با بيان اين‌كه تحولات در جامعه‌ي ما بايد از پايين به بالا شكل بگيرد، اظهار داشت: «اين تحولات را بايد كساني انجام دهند كه امكانات در اختيارشان باشد اما بسياري از اين امكانات در اختيار کسانيکه با راي مردم مسووليت پيدا مي کردند نبود.»


بايد براي سيل خروشان جوانان پشت دانشگاه ظرفيت سازي كنيم

وي دربخش ديگري از اظهاراتش در پاسخ به سووالي كه از ارزيابي وي از وضعيت دانشگاهها سووال مي‌كرد با بيان اين‌كه ظرفيت دانشگاه‌هاي ما هنوز هم با استانداردهاي جهاني فاصله دارد، افزود:« سالي كه انقلاب شد ما 150 هزار دانشجو داشتيم و سالي كه من بر سر كار آمدم 750 هزار دانشجو در كشور وجود داشت و سالي كه مسووليت را ترك كردم تعداد دانشجويان كشور 2 ميليون و 200 هزار نفر بود اما آيا اين تعداد دانشجو براي جامعه‌اي كه 70 درصد آن سن كمتر از 35 سال دارند كافي است؟»

وي ادامه داد: «البته قبول دارم در دانشگاه‌ها ما آموزش براي زندگي نمي‌دهيم. به همين دليل فارغ‌التحصيلان ما وقتي وارد جامعه مي‌شوند توقعشان زياد است اما كارآيي زيادي براي جامعه ندارند. لذا ما بايد بين دانشگاه،جامعه، محيط صنعت و كار ارتباط برقرار كنيم.يعني کميت و کيفيت را با هم در نظر بگيريم.»

خاتمي با اشاره به تاكيدي كه در دوره‌ي وي درخصوص انجام كار پژوهشي توسط بخش‌هاي مختلف انجام گرفت، گفت:« ما تاكيد داشتيم كه اين مسووليت به بخش‌هاي مختلف واگذار شود علاوه بر اين نيز ترتيبي اتخاذ كرديم تا دانشجويان كشور در بخش‌هاي مختلف صنعتي و كشاورزي و مديريتي مشغول كار شوند. ما مي‌خواستيم اين ارتباط را ايجاد كنيم تا دانشجويان ما بعد از ورود به عرصه‌ي اجتماعي فعال باشند. البته جامعه‌ي ما نيز بايد بپذيرد كه علم مبناي كارش باشد.»

وي در ادامه با بيان اين‌كه چه اشكالي دارد همزمان با افزايش ظرفيت دانشگاه‌ها بودجه‌ي مراكز تحقيقاتي‌مان را نيز افزايش دهيم، افزود:« تعداد استاديار دانشيار و استاد دوره‌ي هشت ساله را با دوره‌هاي قبل مقايسه كنيم مي‌بينيم كه اين ترکيب هيات علمي کاملا بنفع تخصص هاي بالاتر تغيير کرده است پس افزايش کمي با ارتقا کيفي منافات ندارد. لذا معتقدم بايد براي اين سيل خروشان جواناني كه پشت در دانشگاه‌ها حضور دارند ظرفيت‌سازي كنيم و در عين حال براي اين افراد ايجاد زمينه كنيم تا كارآمد و كارآزموده باشند و بعد از فارغ‌التحصيلي تنها متوقع نباشند بلكه كارآمد و كارآزموده هم باشند.»


تلاش دولت من کاهش اتکاء به نفت بود ولي متاسفم که اين جريان امروز روند معکوس پيدا کرده است

وي در ادامه به ويژگي‌هاي كشورهاي جهان سوم اشاره كرد و گفت: «در اين كشورها به خاطر فعال نبودن بخش خصوصي و فراهم نبودن امكانات براي فعاليت‌هاي مستقل يك نوع وابستگي به حكومت در همه‌ي اجزاي آن وجود دارد كه حتي عرصه‌ي اقتصادي را نيز در بر مي‌گيرد و تا زماني كه منبع لايزال و آساني چون نفت در اختيار حكومت‌ها باشد اين حكومت احساس نيازي به مردم نخواهد كرد و زمينه‌سازي براي رشد بخش‌هاي مستقل و آزاد در زمينه‌هاي اقتصادي وفرهنگي و اطلاع‌رساني نخواهد داشت و به‌همين دليل از جمله کارهاي قابل توجه دولت من تلاش براي کاهش اتکاء به نفت در بودجه دولتي بود که تاسيس حساب ذخيره ارزي بهمين منظور بود ولي فکر مي کنم و متاسفم که اين جريان امروز روند معکوس پيدا کرده است.»


بخش‌هاي خبري هم زبان و هم چشم و گوش ملت هستند

وي افزود:«از جمله مشکلات ديگر اينکه در زمينه‌ي اطلاع‌رساني، سرمايه‌گذاري براي بخش هاي آزاد و مستقل دشوار است؛ زيرا احساس مي‌كنند اگر خبر آزاد باشد و در مسير خاصي قرار نگيرد موجب تضعيف حكومت خواهد شد و اين درست نيست زيرا بخش‌هاي خبري هم زبان و هم چشم و گوش ملت است و رسانه‌هايي كه معتقد به نظام هستند فعاليت‌شان موجب تقويت نظام مي‌شود.»

وي با بيان اين‌كه همه‌ي ما افرادي هستيم كه بايد همواره بر ما نظارت انجام شود، گفت: «جامعه‌ي ما به لحاظ تاريخي جامعه‌اي ديكتاتورزده است. اگر هم اين‌طور نباشد باز هم امكان سقوط ما به وادي ديكتاتوري وجود دارد.»

وي تاكيد كرد: «فكر نكنيم با اعمال زور و با ساكت كردن بخش‌هايي كه نمي‌پسنديم و از بين بردن فضا براي جلوگيري از صداهاي متفاوت اساس كار را محكم‌تر كرده‌ايم.»

وي از انتخابات به عنوان يكي از مباني حضور در عرصه نام برد و گفت: «اگر اين مسير بسته شود و نگذارند جز يك سليقه بيايد و اين احساس ايجاد شود كه فضايي براي آمدن افرادي كه سليقه‌هاي مختلف دارند وجود ندارد افراد اصيل انقلابي با وجود اين‌كه فضايي براي حضور ندارند پشت به نظام نخواهند كرد. اما راه براي كساني باز مي‌شود كه نسبت به اصل نظام ترديد ايجاد مي‌كنند.»


احساس نكنيم اگر افراد دلسوز و خبرگزاري‌ها و رسانه هاي نتوانستند حرف بزنند حكومت تقويت مي‌شود

وي يادآور شد:« احساس نكنيم اگر افراد دلسوز حرف نزدند و خبرگزاري‌ها و رسانه هاي ما نتوانستند حرف بزنند نظام و حكومت تقويت مي‌شود. بايد توجه داشته باشيم در اين شرايط زمينه براي رشد نيروهايي فراهم مي‌شود كه نقد نمي‌كنند بلكه هميشه به فكر براندازي هستند.»

وي با يادآوري ويژگي‌هاي اكثر كشورهاي جهان سوم كه در آن حاكمان تمايل دارند همه امكانات دراختيار قدرت آنها قرار گيرد،افزود:« دراين كشورها متاسفانه تشكيلات مستقلي كه مي‌خواهند هم آزاد باشند و هم به تعهداتشان عمل كنند امكانات كمي در اختيار دارند كه ايسنا هم ازجمله آنهاست اما بايد به سويي برويم كه اتكاي خود را به دولت و حكومت به گونه‌اي شود كه اگر كمكي انجام شد تشكر كنيم و اگر چنين كمكي دريافت نشد بتوانيم سر پاي خودمان بايستيم.»


سياست‌هاي آمريكا سبب گسترش تروريسم است


رييس‌جمهور سابق كشورمان در بخش ديگري از اظهاراتش در ارزيابي نسبت به اوضاع خاورميانه يادآور شد:« آمريكا به طور كلي خود را پدربزرگ جهان مي‌داند و اروپا نيز با وجود آن‌كه برخي از كشورهاي آن از سلطه‌ي آمريكا ناراضي هستند در مقابل اين كشور احساس حقارت مي‌كنند؛ زيرا در مقياس‌هاي مادي، امكانات آمريكا قابل قياس با ديگر كشورها نيست.»

وي ادامه داد:« در جنگ جهاني دوم نيز آمريكا احساس مي‌كند وجود او اروپا را از فاشيسم و نازيسم نجات داد و اروپا را وامدارخود مي داند خاورميانه نيز در اين ميان نقطه‌اي است كه آمريكا نمي‌تواند از آن بگذرد.»

وي با استناد به سخنراني 27 مي بوش در يك دانشگاه نظامي اظهار داشت: «اين سخنراني مشخص مي‌كند كه تكليف آنها با پرونده‌ي هسته‌يي ما، خاورميانه، حزب‌الله، حماس و همه حكومت‌هاي مستقل چگونه است.»

وي افزود: «بوش در اين سخنراني مي‌گويد جنگ سرد جديد آغاز شده است. در دوران ترومن جنگ سرد براي حمايت از اروپا و جهان آزاد در مقابل توتاليتاريانيسم، ماركسيسم و كمونيسم بود. امروز كمونيسمي در دنيا نيست اما آنها مدعي دوراني در جنگ با ابعاد وسيع‌تري هستند و مدعي اند با نظام هاي ايدئولوژيک و اقتدارگراي حامي تروريسم جنگ دارند درحاليکه خود ايدئولوژيک ترين حکومت ها را دارند و نيز منشا تنش و نا امني در سراسر جهان هستند.»

خاتمي ادامه داد:« درست است كه آمريكا عليه تروريسم اعلام جنگ كرد اما اين تروريسم حاصل كار خودشان است يا سياست هايشان سبب تشديد و گسترش تروريسم است. او نقطه محوري جنگ خود را خاورميانه معرفي مي کند.»

خاتمي خاطرنشان كرد:«آمريكا مي‌گويد در اين کشورها دموکراسي حاکم شود، اما خودشان هم مي‌دانند كه دروغ مي‌گويند.آنان معتقد به مبارزه با تروريسم نيستند بلكه نگران آنند كه كشورهاي ديگر تئوري آمريكا را كه آن را مبارزه با تروريسم معرفي مي‌كند قبول ندارند.»


دنياي اسلام بايد تجربه‌ي دموكراسي با قرائت امام(ره) را مورد توجه قرار دهد

وي يادآور شد: «بوش در اين سخنراني بارها اعلام كرده‌است که ايران بزرگ‌ ترين دشمن ماست. بنابراين در خاورميانه به اصطلاح بزرگ ، آمريكا حتما مي‌خواهد ايران مستقل ، در آن نباشد.»

وي تاكيد كرد: «به عقيده‌ي من ايران در ميان كشورهاي خاورميانه در تجربه دموکراسي از ديگران جدي تر است و اتفاقا اين تجربه‌ي دموكراسي متكي بر ايمان مردم است. لذا اگر دنياي اسلام بخواهد تجربه‌ي دموكراسي انجام شود بايد تجربه‌ي دموكراسي را با قرائت امام (ره) مورد توجه قرار دهد.»

وي با تاكيد بر اين‌كه خاورميانه بايد تحول داشته باشد، افزود:« ما نيز به خاورميانه بزرگ اعتقاد داريم اما خاورميانه‌اي كه براساس هويت خود از حكومت‌هاي خودكامه رها شود مردم حاكم بر سرنوشت خود شوند و زمينه‌ي رشد علمي اقتصادي و فني در اين كشورها فراهم شود و از امكانات خود استفاده كنند و اين خاورميانه با خاورميانه بوش فاصله‌ي 180 درجه‌اي دارد.»


افتخار فن آوري هسته‌يي مال دولت من است

وي در ادامه با بيان اين‌كه اين نگاهي كه آمريكا نسبت به خاورميانه دارد باعث مي‌شود آنها با ايران مخالف باشند به جريان ديدارش با يکي از مقامات سابق آلمان در آستانه تغيير صدراعظمي،اشاره کرد و گفت:« به او گفتم درقضيه پرونده هسته اي ايران يك اصل اين است كه ما فن آوري هسته‌يي را مي‌خواهيم و روي پاي خودمان هم هستيم و افتخارش هم مال دولت من است اين يك خواست ملي است مورد تاييد رهبري است و ملت ما نيز آن را مي‌خواهد و ما نيز از آن نمي‌گذريم شما نيز سياست‌هاي خود را بر مبناي اين اصل تنظيم كنيد.»


سياست استراتژيك ما حسن رابطه با اروپاست

خاتمي افزود:« من به او گفتم سياست ديگر استراتژيك ما حسن رابطه با اروپاست؛ زيرا با آمريكا اختلاف داريم. اختلافي كه فعلا هم حل نمي‌شود. البته اين سياستي است كه آن را به عنوان رييس‌جمهور نمي‌گويم همين‌طور به عنوان فردي كه رييس‌جمهور بوده بلكه آن را به عنوان سياست‌هاي كلي نظام مطرح مي‌كنم و اين سياستي است كه با رفتن يک رييس‌جمهور و آمدن رييس‌جمهور جديد تغيير نمي‌كند.»

وي در ادامه گفت:« از او سوال كردم اما شما چه نقشي در تحولات داريد؟ عراق و افغانستان را آمريكا تصرف كرد. شما هيچ پايگاهي در اين دو كشور و نيز ديگر کشورها نداريد، حتي در جريان خاورميانه و رابطه اسراييل و اعراب و سرنوشت فلسطيني ها آمريکا اجازه مداخله به شما نمي دهد، اما ايران بدون آن‌كه سرمايه‌گذاري نظامي، سياسي و اقتصادي كرده باشد با تكيه بر نفوذ و مکانت معنوي و سابقه اش جايگاه بسيار والايي در منطقه دارد در عراق وقتي انتخابات برگزار مي‌شود كساني كه جزو دوستان ما هستند راي مي‌آورند همچنين در افغانستان و پايگاه معنوي ما در لبنان هم روشن است.»

وي افزود:«و به او گفتم كه گمان نكنيد حزب‌الله ابزار دست ايران است يا براي نفوذ بر آن برنا مه ريزي خاصي داريم . بلکه ايران داراي چنان موقعيتي است که خود به خود موثرترين کشور منطقه است و شما اگر بخواهيد در منطقه حضور داشته باشيد از راه ايران مستقل و مقتدر است که ما هم استقبال مي کنيم، ولي با حفظ عزت و حقوق خود . بياييد و سياست واقع بينانه داشته باشيد از جمله در مساله هسته اي حق مسلم ايران را محترم بدانيد و بر اساس مذاکره منطقي و بدون فشار ديگران به پيش برويم و حال هم تاکيد مي کنم که عين پافشاري بر حقوق و عزت ملت خود بايد بکوشيم بدون استقبال از بحران به سوي حل عادلانه مساله حرکت کنيم.»


بهترين راهي كه در مساله هسته‌يي طي شد راهي بود كه ما طي کرديم

خاتمي تصريح کرد: «مساله‌ي اتمي فراز و نشيب‌هاي بزرگي داشت و من هنوز نيز معتقدم بهترين راهي كه طي شد راهي بود كه ما طي کرديم گرچه مسوولان ذيربط امروز نيز با حسن نيت و تدبير تلاش مي کنند و اميدوارم موفق باشند.»


بايد مقاومت حزب ا... و حمايت ملت لبنان از مقاومت را ستود

وي افزود: «در مورد حوادث لبنان اشتباه است اگر خيال کنيم که اسراييل به خاطر دو گروگانش به اين عمليات دست زد. براي اين کار برنامه‌ اي داشت که روي آن کار کرده بود و همانطور که جناب آقاي حسن نصرا... گفت طي ماه هاي آينده آنها قصد انجام چنين عملياتي داشتند و هدفشان از پا انداختن حزب‌الله در مرحله‌ي اول و بعد جلوگيري از نفوذ هركسي كه نمي‌پسندد، در لبنان بود تا از آن‌جا به اسراييل امنيت بدهند و به طرح‌هاي خطرناک بعدي خود جامه عمل بپوشاند.»

وي با اشاره به وضعيت اسراييل در مواجهه با حزب‌الله در لبنان گفت: «تا كنون آمريكا واسراييل در لبنان به هدف هايي كه مي‌خواستند نرسيدند و واقعا بايد مقاومت حزب ا... و حمايت ملت لبنان از مقاومت را ستود. درخصوص ديپلماسي و پرونده‌ي هسته‌يي ايران نيز آنان نقطه ضعف‌هايي دارند كه ديپلمات‌هاي ما كه انصافا زحمت مي‌كشند ، اميدوارم بتوانند با استفاده از آن در مسيري که مصلحت ملت ما است حرکت کنند.»


در دنياي مدرن پرداختن افراطي به جسم و جهان ماده انسان را از اقليم روح غافل كرده است

وي هم‌چنين دربخش ديگري از اظهاراتش درمورد پديده‌ي عرفان نيز با يادآوري اين‌كه امروز عرفان از دو جهت مورد توجه قرار گرفته و در دنياي مدرن پرداختن افراطي به جسم و جهان ماده انسان را از اقليم روح غافل كرده و امروز بخود آمدن غربي را مي بينيم که براي پر کردن اين خلا حتي به امور خرافي هم رو مي آورد»

وي با بيان اين‌كه عرفان پرداختن به دنياي روح است، يادآور شد:« امروز دنياي مادي متوجه شده اين اقليم را ندارد. اما در دنياي مذهبي و جوامع ديني نيز متاسفانه ظاهرپرستي آنان را از محتواي ديني و اقليم روح دور کرده است.»

وي افزود: «پرداختن افراطي به جسم و پيكر و مقدس شدن صورت و ظاهر سبب تضعيف روح مي شود ، عرفان هم براي رهايي از قشري‌گرايي و صورت پرستي و هم براي دنياي ماده زده امروز مهم و لازم است. لذا يكي از حوزه‌هايي كه ما در بحث گفت و گوي تمدن‌ها مي‌توانيم در زمينه‌اش صحبت كنيم عرفان و بخصوص بصورتي است که در حکمت معنوي مسلمانان مورد توجه بوده است.»

وي با انتقاد از افراطي كه در اثر حكومت مستبدان ومتشرعان ظاهرپرست بر عرفان تحميل ‌شد، گفت:« متاسفانه در جهان اسلام هم نوعي عرفان افراطي پيدا شد که مدعيان آن پرداختن به روح را پشت پا زدن به دنيا و ترك کامل آن مي دانستند.»

وي با طرح اين سوال كه چه‌كار كنيم كه در عين حضور متن جامعه و تحولات،جايگاه روح را حفظ و سهم آنرا ادا كنيم، افزود:« سرنوشت جامعه‌ي اسلامي در گرو ايجاد يك تعادل ميان علم، دانش، فكر و عقل و نكوداشت جايگاه جان و معني است.آنگونه که در سابقه عرفاني ديني و معنوي ما وجود دارد.»

وي افزود:« به عقيده‌ي من اگر بتوانيم اين مسير را طي كنيم جلوي خشونت‌كنندگان و ناامن‌كنندگان دنيا گرفته مي‌شود و هم غرب سودمي‌كند و هم شرق.»

سيد محمد خاتمي پيش از طرح پرسشهاي خبرنگاران و پاسخگويي به آنها، طي سخناني با تبريك ايام ولادت حضرت اميرالمومنين علي (ع) و روز خبرنگار گفت:« همه‌ي ما انتظار عيدي داريم و طبيعي است كه عيدي كه به ما داده مي‌شود معنويست. من امسال در شب تولد حضرت اميرالمومنين عيدي بزرگي دريافت كردم و آن ديدن چهره‌هاي منور شما جوانان عزيزي كه در يكي از حساس‌ترين عرصه‌هاي حيات اجتماعي كشور فعاليت مي‌كنيد، است.»

وي ايسنا را مجموعه‌اي مبارك خواند و افزود:« خدا را شكر مي‌كنم كه اين توفيق را پيدا كردم تا در شب تولد حضرت اميرالمومنين علي (ع) ميهمان شما عزيزان باشم. من براي همه‌ي اهل مطبوعات و بخصوص براي شما كه خيلي دوستتان دارم دلم تنگ مي‌شود.»

وي افزود:« اگر از من سوال كنند از اموري كه در دوران مسئوليتت بود چندتا را نام ببر چه آنهايي كه خود من و دولت من منشاء آن بوده و چه آنهايي كه در دوران دولت من رخ داده يقينا يكي از مواردي كه به آن افتخار مي‌كنم و براي من خاطره‌انگيز است، پيدايش پديده‌ي جديدي به نام خبرگزاري دانشجويان ايران است.»

وي افزود:« من در اين زمينه نقشي نداشتم، تدبير و ابتكار جمعي از عزيزان با همت و متعهد و روشن براي پيدا كردن فرداي تازه‌اي جهت خدمت در جامعه‌اي كه به خدمت نياز دارد، خبرگزاري را ايجاد كرد.»

وي همچنين ايسنا را از بركات وجود جهاد دانشگاهي كه بيست و ششمين سالگرد تاسيسش را پشت‌سر مي‌گذارد دانست و گفت:« خدا را شكر مي‌كنيم كه جامعه‌ي دانشجوي ما در اين عرصه يعني ابتدا بصورت جهاد دانشگاهي و بعد بخش‌ها و شاخه‌هايي كه از اين درخت برآمد، شايستگي نسل جوان را نشان داد و اين همه نشان از بجا بودن و موفق بودن پديده‌اي دارد كه در انقلاب و متن جامعه‌ي دانشگاهي ما جوانه زد و رشد پيدا كرد و با وجود سختي‌ها و طوفانهاي مختلف مادي و معنوي خود را توانست حفظ كند و در عرصه‌هاي گوناگون علمي، اجتماعي، فكري، پژوهشي و آموزشي و روابط اجتماعي و توجيه زندگي جوان كه هم مي‌خواهد متعهد باشد و هم آزاد باشد در جامعه نقشي كه اين مجموعه داشته و بخش‌هاي مختلف آن داشته نقش افتخارآميزي است.

براين اساس نام و ياد همه كساني كه در اين زمينه زحمت كشيده‌اند را گرامي ميدارم و در همين جا از همه‌ي شهيدان اين عرصه چه جهاد دانشگاهي و چه بعد از آن بخصوص شهداي عزيز ايسنا درود مي‌فرستيم.

و نيز همه‌ي شما كه شهداي زنده هستيد جان بر كف براي خدمت‌گذاري به انقلاب، اسلام، كشور و مردم تلاش مي‌كنيد و با كمترين توقع بيشترين كارآمدي را داشتيد.»

وي افزود:« امروز ايسنا يك موسسه‌ي ضعيف و كوچكي كه بايد زير بالش را گرفت و آنرا نگاه داشت نيست. يك پديده‌اي كاملا نيرومند است.»

خاتمي خطاب به پرسنل ايسنا گفت:« اگر شما كار خودتان را با كار سازمانهاي مشابه در دنيا و حتي سازمان مشابه در خود ايران مقايسه كنيد، مي‌بينيد كه امكانات شما تقريبا در حد صفر است. اما به خاطر همان ابتكار و همت، ايسنا نه تنها از سازمان‌هاي خبري معتبر كشور، بلكه در سراسر دنياست و سرعت عمل و ابتكار باعث شده كه ايسنا يكي از منابع خبري مهم باشد.»

وي اظهارداشت:« من روز به روز شاهد رشد و نمو معنوي و مادي اين تشكيلات بودم، البته مادي منظورم افزايش امكانات نبوده بلكه توليدات اين خبرگزاري بيشتر شده هر چند كه از نظر معنوي نيز قوي‌تر شده است.»

وي تاكيد كرد:« امروز ايسنا مجموعه‌اي كاردان، حرفه‌اي، مبتكر و آزاد و درعين حال متعهد است و اين غنيمتي بزرگ است و به همه‌ي شما تبريك گفته و آرزوي موفقيت برايتان مي‌كنم، همچنان كه در عرصه‌هاي حساس و هم در لحظه‌هاي عادي ايسنا توانسته كارهاي بزرگي انجام داده و اميدوارم با توفيقات بيشتر بتوانيد كارهايتان را انجام دهيد.»

http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=549&p=1
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 15:42  توسط رضا  | 

 

بمناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

انالله وانّااليه راجعون

 

شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.

هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.

و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.

من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.

اول تيرماه شصت

روح ‏الله ‏الموسوي‏ الخميني

http://www.chamran.org/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 16:45  توسط رضا  | 

... اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو ?اکسير صفت? غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ ?بنت جبيل? رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم ?تل مسعود? در ميان جنگندگان ?امل? گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن ?کوير? تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.
راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو ?ابوذر غفاري? را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق ?ابن کعب? مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان ?زر و زور و تزوير? برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، ?روشنفکر? مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... ?شهيد? کرد... .

http://www.noandish.com/com.php?id=3689

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 16:43  توسط رضا  | 

شرق-عباس عبدى:ابتدا خيال ورزشى نويسان محترم را راحت كنم كه قصد نوشتن تحليل ورزشى ندارم كه نه صلاحيت آن را دارم و نه علاقه اى و اكنون هم كه بهار ورزشى نويسان است بايد عدم دخالت در حوزه آنان را محترم شمرد. ولى پرداختن به سياست با استفاده از فوتبال امرى غيرمنتظره نيست و چه خوب بود كه فوتبال نويسان هم در بهار سياست يعنى انتخابات، وقايع آن را با قواعد و مقررات فوتبال ارزيابى مى كردند، و قطعاً چنين امرى اقدامى مورد توجه و خواندنى بود.
زنده باد فوتبال؛ چرا كه بيش و پيش از هر چيز واقعيت سياست جامعه ايران و حتى واقعيت هاى غيرسياسى ما را به خوبى نشان مى دهد، قبلاً در همين روزنامه آقاى دكتر فكوهى و آقاى دكتر مولايى دو مطلب خواندنى در اين زمينه نوشته اند، و شايد ديگران هم چنين كرده اند و بنده اطلاعى ندارم، اما هر چه بنويسيم احتمالاً باز هم جاى نوشتن دارد، هر چند به خوبى قبلى ها ننويسيم.
فوتبال و سياست در ايران داراى وجوه مشابه و متفاوتى هستند و از روى اين وجوه مى توان سياست را در ايران بهتر شناخت.
۱ - در فوتبال هر چه بكاريم در اولين فرصت و با وضوح و شفافيت درو مى كنيم و البته در سياست و اقتصاد هم همين طور. اما در فوتبال محصول را نمى توان انكار كرد، ولى در سياست مى توان، زيرا نتيجه بازى فوتبال در رقابتى قانونمند و در نگاه عام شكل مى گيرد و داورى مستقل و خارج از ما آن را قضاوت و حكم صادر مى كند، اما در سياست اين گونه نيست و در اين وضعيت باخت و شكست معنى ندارد و هميشه يكى از دو حالت پيروزى و پيروزى در انتظار است. وقتى كه در سياست مى توان نتيجه انتخابات را وارونه تعبير و تفسير كرد و حتى افراد به ظاهر منطقى نيز شكست را پيروزى خود معرفى كنند، از افراد غيرمنطقى ديگر چه انتظارى داريم. و اگر هم به دليلى در سياست شكست معنى پيدا كند، در تحليل آن آنقدر زمين و زمان و دست هاى پيدا و نهان به هم بافته مى شود كه روى اجاق از اين همه توجيه سفيد مى شود.
۲ - پيروزى در ايران هزار پدر و مادر دارد و براى شكست دريغ از يك نامادرى و ناپدرى يا حتى دايه. اگر تيم پيروز شد، صدها و هزاران پيام تبريك از چپ و راست، بالا و پايين نثار مى شود كه به معناى ديگر اين پيروزى ها را به نام خود نوشتن است، ده ها نشست و جايزه ريز و درشت با آب و تاب تقديم مى شود و چه بسيار آدم هايى كه خود را عهده دار اين پيروزى ها معرفى مى كنند و اما اگر شاهد شكست باشيم، اين بار به جاى هزار پدر و مادر، هزار بازپرس و بازجو ميدان دار قضيه مى شوند و اتفاقاً اكثر كسانى كه در هنگام پيروزى، طلبكار مى شدند، در صورت شكست هم مدعى درجه اول مى شوند. به بيان حقوقى بايد گفت كه اين اصل بديهى حقوق كه «هر كس غنيمت مى برد، غرامت مى پردازد» در ايران حاكم نيست و به قول معروف در اين جا جام مى و خون دل هر يك به كسى دادند، عده اى هميشه غنايم را تقسيم مى كنند و عده اى غرايم را.
۳ - وجه تشابه ديگر فوتبال و سياست اين است كه در هر دو مورد براى ناكامى ها جار و جنجال زيادى صورت مى گيرد، البته در هر دو مورد نيز اين جار و جنجال ها لزوماً عليه مسئولان ناكامى نيست، چه بسا مسئولان ناكامى نيز جار و جنجال كنند، گرچه اين فضاسازى ها خيلى شديد است، اما به سرعت فروكش مى كند و به طاق نسيان كوبيده مى شود و در مواردى هم كه براى اثبات جديت امر كميته اى تشكيل مى شود، گزارش آن يا درنمى آيد يا برحسب مصالح خفيّه چنان مثله مى شود كه خواننده نمى فهمد چه كسى و چه عواملى موجب شكست بوده است و حتى بر فرض محال چنين نتيجه اى هم حاصل شود هيچ درسى براى برنامه هاى آينده از آن گرفته نمى شود.
۴ - در هر دو مورد فوتبال و سياست يا بايد تكريم و تمجيد كرد يا تخريب، قبل از باخت انتقاد تحمل نمى شود، بايد يار دوازدهم بود و بازيگران را كمك كار، تا مبادا خداى نكرده روحيه لطيف افراد ضربه اى ببيند، حتى اگر روشن باشد كه راه خطايى در پيش است، پس از شكست و ناكامى هم كه ديگر جاى انتقاد باقى نمى ماند زيرا نتيجه اظهر من الشمس است كه نيازمند نقد و ارزيابى باشد و طبعاً كارى جز تخريب و حمله و... نمى ماند، حتى اگر لازم شد مغازه افراد را هم تخريب مى كنند چه رسد به خودش!
۵ - در فوتبال و سياست عقب نشينى از تصميمات جايى ندارد، مگر آن كه فشارها خيلى زياد شود. گرچه بنده خدا برانكو ايرانى نبود ولى چند سالى زندگى با ما اگر او را «هم بو» نكرده بود، «هم خو» كرد، شايد هم از اول يك «هم خو» مثل خودمان پيدا كرده بوديم، به همين دليل در چيدن مهره ها چنان عمل كرد كه گويى به تكليف شرعى عمل مى كرد و مسئول نتيجه اش نبود، وقتى هم كه فشارها زياد شد، ظاهراً عقب نشست تا بعداً فرصت پيدا كند و نشان دهد كه مرغ همچنان يك پا دارد.
۶ - قبل از شروع رقابت در سياست و فوتبال، افرادى «اراده گرا» هستيم، يعنى معتقديم كه؛ «اگر بخواهيم»، «مى شود»، در فوتبال بايد يك پاى فينال بود و پرتقال را پوست كند (البته پرتغال پوست كندنى نيست)، اما وقتى مى بازيم ياد باخت ژاپن و آمريكا مى افتيم و يك نفر هم نيست كه بگويد عموجان، مگر قبل از بازى ها بضاعت خود را نمى دانستيد كه حالا چنين مى گوييد؟ اما تفاوت سياست و فوتبال در اين است كه سياست نيازى به اين توجيهات ندارد، اصولاً آمريكا و ژاپن چه محلى از اعراب دارند كه بخواهيم خود را با آنان مقايسه كنيم، به همين دليل هميشه باهوش ترين، كوشاترين و يك دوجين «ترين»هاى ديگر نثار مردم مى كنيم و صدالبته كه نثاركنندگان كه افراد بالادستى اين مردم با «ترين»ها هستند جاى خود را در اين تعريف و تمجيدها پيدا مى كنند و اگر اين صفات تفضيلى در فوتبال با مشكل مواجه شود، در سياست هيچ گاه با مشكل و ابهام و سئوال مواجه نخواهد شد.
۷ - فوتبال و سياست تفاوت هاى ديگرى هم دارند، يكى اين كه در اين جا سياست و اقتصاد ديم داريم ولى فوتبال ديم به كار نمى آيد، البته كه سياست و اقتصاد ديم هم به كار نمى آيد، ولى دو عامل موجب عدم بروز اين ناكارآمدى مى شود، يكى پول نفت است كه با آن مى توان جنس را وارد كرد به جاى محصول ديم عرضه داشت و سر و ته قضيه را هم آورد و ديگر اين كه مسابقات فوتبال طبق قواعد بى طرفانه بين المللى و در زمين غيرخودى جريان دارد، و از اين رو فوتبال ديم فورى به بن بست مى رسد، ولى سياست ديم نيازمند زمان است كه بن بست آن مشهود يا اجازه علنى شدنش داده شود.
۸ - فوتبال و سياست در ايران ساختار تصميم گيرى مشابهى دارند. صندلى كنار زمين ايران را با برزيل مقايسه كنيد، در اولى تصميم گير يك نفر است كه على الاصول مشاورش هم نسبت به تصميمات او شاكى است، اما در دومى پيرمردى را مى بينيد كه قلم و كاغذ دستش است و به مربى برزيل كمك مى كند، پيرمردى كه افتخارات بيشترى حتى از مربى كنونى برزيل دارد، توضيح مشابهت اين فرآيند در سياست ايران مشكل ساز است، خودتان مواردش را بيابيد و زحمت نويسنده را كم كنيد. اما به طور خلاصه بايد گفت كه هر مربى اى كه روى نيمكت سياست بنشيند، اول بايد نيمكت را با هفت آب شست و شوى دهد تا از آثار پيشينيان پاك شود و الى آخر.
۹ - در فوتبال ما هم افراد با ميل و اراده خود توسن قدرت را رها نمى كنند و از آن نزول اجلال نمى فرمايند، تا آن كه اين اسب كه ظاهراً آرام مى نمود چموش شود و سوار را با سر به زمين بكوبد، اين هم تشابه ديگر، تعيين مواردش با خود شما!
۱۰ - وضعيت مديريت كلان در فوتبال ما، كشمكش ميان دو نهاد مرتبط با موضوع تا حد نهايت است. همه در عين حال كه آماده مچ گيرى از طرف مقابل هستند، آماده سوار شدن بر موج پيروزى هم هستند. (آخرين بازى هاى دوستانه در استاديوم آزادى را فراموش نكنيد)، تيول دارى به معناى دقيق. نيازى به ذكر موارد مشابهت با سياست نيست، چون اصولاً اين عارضه از سياست به ورزش سرايت كرده است و از فرط وضوح بى نياز از توضيح است. هياتى بودن مديريت نيز ويژگى هر دوست، نكته جالب اين است كه وقتى در رقابتى ترين فعاليت ها يعنى ورزش و فوتبال كه نيازمند برنامه ريزى دقيق است (به دليل وضوح نتايج پس از مسابقه) تا اين حد هياتى برخورد مى شود، شما خودتان مى توانيد حدس بزنيد كه در زمينه هاى غيررقابتى و غيرمشهود در ايران مثل سياست و اقتصاد چگونه برخورد مى شود؟ ضمناً فراموش نكنيم اگر براى موفقيت در ورزش و فوتبال ۱۰ درجه هوش و برنامه ريزى مورد لزوم باشد، براى موضوعى مثل سياست و اقتصاد ۱۰۰ درجه هم كفايت نمى كند. خدا به پول نفت بركت دهد كه جايگزين اين موارد مى شود، ضمناً خدا بركت به اين پول بدهد كه يك ست كامل هديه هم از سوى تيم ايران در ابتداى بازى به ديگران هديه مى شد!! اين هم فرق ديگر ما با كشورهاى فقير مثل ژاپن و آلمان.
۱۱ - پس از هر شكست در فوتبال و سياست عده اى بحق يا ناحق مدعى مى شوند كه مسائل پشت پرده زيادى است و آنها را افشا خواهند كرد و در نهايت هم افشا نمى شود، زيرا يا نيست و يا اگر هست حتماً به دليلى پشت پرده بوده كه كسى افشا نكند و افراد مدعى افشا در حد و حدودى نيستند كه چنين كارى را انجام دهند. موارد ديگرى هم براى نوشتن بود فكر مى كنم كه همين ها فعلاً كافى است، بنابراين دوباره به شعار اول خود بازگرديم كه «زنده باد فوتبال» كه هيچ چيزى مثل آن نمى تواند واقعيت هاى غيرقابل طرح جامعه ايران را بيان و آشكار كند.

http://www.emrouz.info/archives/2006/07/00427_3.php
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 10:28  توسط رضا  | 

 
محمدرضا سردارى
چندى پيش با حكم مقام معظم رهبرى شوراى پنج نفره راهبردى روابط خارجى تشكيل شد. اين شورا كه سه وزير دولت خاتمى در آن عضويت دارند در آستانه تصميم گيرى نظام درخصوص پذيرش يا رد پيشنهاد اروپا بحث هاى مختلفى را نزد كارشناسان و آگاهان به مسائل سياسى ايجاد كرده است. بحث هايى از اين رو كه جايگاه اين شورا كجا است؟ چه شرح وظايفى دارد؟ و قرار است چه مسائلى را بررسى كند و در نهايت آيا بررسى مسائل هسته اى نيز مشمول وظايف شورا خواهد شد؟
• ۱ - ضرورت تاسيس شورا
پيش از آنكه به پرسش هاى مطرح شده بپردازيم جا دارد تا در ابتدا به ضرورت تاسيس اين شورا بپردازيم. در كشور ما نهادهاى مختلفى در تعيين سمت و سوى سياست خارجى كشور نقش دارند كه هر يك به سهم خويش و براساس توانايى هاى خود در ساخت قدرت اعمال نظر مى كنند. مجلس به عنوان نهاد قانونگذارى، مجمع تشخيص مصلحت نظام به عنوان تعيين كننده سياست هاى كلى نظام، وزارت امور خارجه به عنوان مجرى و تصميم گير در مسائل ديپلماسى و بالاخره شوراى عالى امنيت ملى به عنوان عالى ترين نهاد تصميم گير در زمينه مسائل استراتژيك از جمله نهادهاى رسمى تصميم ساز در سياست خارجى هستند اما آيا اين نهادها براى تصميم گيرى در زمينه مسائل خارجى كافى نبوده اند؟ در يك بررسى واقع بينانه از نقش اين نهادها در تصميم سازى هاى خارجى مى توان گفت كه در دولت جديد نقش دو نهاد مجلس و مجمع تشخيص مصلحت در تعيين خط مشى هاى كلان مربوط به سياست خارجى كمرنگ شده است و تصميم گيرى بيشتر در وزارت خارجه و دولت و شوراى عالى امنيت ملى متمركز است. در چنين شرايطى به نظر مى رسد فلسفه وجودى شوراى راهبردى روابط خارجى چيزى جز يك نقش مشورتى نباشد و قرار نيست يك نهاد تصميم گير باشد.
• ۲ - شوراى راهبردى و مسئله هسته اى
در اين رابطه دو فرضيه بيش از فرضيات ديگر مطرح شده است. فرضيه نخست اشاره بر سياست پذيرش پيشنهاد اروپا دارد اما از آنجايى كه هيچ يك از دو نهاد تصميم ساز در سياست خارجى آمادگى رويارويى با اين سياست جديد را ندارند نهاد جديدى ايجاد شده تا ضمن بررسى ابعاد و تبعات پذيرش اين پيشنهاد بيانگر موضع و يا سخنگوى نظام باشد.اما برخى ديگر از آگاهان از آن سوى ديگر به قضيه نگاه مى كنند. آنان معتقدند سياست نظام همچنان تاكيد بر صيانت از حق ايران بر غنى سازى اورانيوم است و قرار نيست اين سياست تغيير كند. از اين رو نظام تلاش كرده تا با تاسيس يك نهاد جديد و به كارگيرى اعضاى دولت گذشته زمينه وحدت ملى را در مقابل هجمه جديد كشورهاى غربى به برنامه  هسته اى ايران ايجاد كند.
• ۳- شوراى راهبردى و مذاكره با آمريكا
بحث مذاكره با آمريكا نيز از موضوعاتى است كه دولت فعلى و شورا تلاش بسيارى به خرج داده اند تا آن را به نحوى فيصله دهند. در طول يك سال گذشته هنجارشكنى هاى بسيارى از سوى دولت جديد براى يافتن روزنه اى براى گفت وگوى مستقيم با آمريكا صورت گرفته است اما تاكنون به دلايل مختلفى نتيجه بخش نبوده است. از جمله اين تلاش ها پذيرش درخواست آمريكا براى مذاكره محدود بر سر عراق و ارسال نامه اى سرگشاده از سوى محمود احمدى نژاد رئيس جمهور به جورج بوش رئيس جمهور آمريكا بود از اين رو شايد شوراى جديد بتواند در اين حوزه نيز راهگشايى كند. حضور ديپلمات هاى بلندپايه منسوب به هاشمى رفسنجانى و خاتمى كه هر يك در زمان خويش تلاش هايى براى بهبود مناسبات ايران و آمريكا صورت داده اند در شرايطى كه نظام در آستانه يك تصميم گيرى حياتى بر سر تعيين تكليف با مسئله آمريكا قرار گرفته است، مى تواند كمك بزرگى به دستگاه ديپلماسى كشور باشد.
• ۴- نگاه متفاوت اصولگرايان به شوراى راهبردى
تاسيس شوراى راهبردى واكنش هاى مختلفى را نزد اصولگرايان به دنبال داشته است. اصولگرايان حاكم بر مجلس كوشيده اند تا جايگاه اين شورا را بسيار بالا تعريف كنند. علاءالدين بروجردى رئيس كميسيون امنيت ملى مجلس معتقد است تصميم رهبرى در ايجاد چنين نهادى در سياست خارجى بسيار بجا بوده و اين شورا خلايى را پر كرده كه در گذشته وجود داشته است. باهنر نايب رئيس مجلس نيز تاسيس چنين نهادى را با شرايط كنونى مرتبط دانسته و آن را اقدامى مفيد و موثر ارزيابى كرده اما استقبال از اين شورا در ميان تصميم گيران شوراى امنيت ملى و همچنين دولت كمى كمرنگ است. الهام سخنگوى دولت نيز تاكيد دارد كه وظيفه اين شورا اتخاذ تصميمات اجرايى نيست. همان طور كه پيشتر نيز ذكر شد دولت و شوراى عالى امنيت ملى علاقه اى ندارند تا در حوزه تصميم گيرى خويش نهادهاى ديگرى نيز حضور داشته باشند و از اين رو است كه تلاش مى كنند شأنى بيشتر از يك كاركرد پژوهشى و كارشناسى براى اين شورا قائل نشوند اما مجلس و مجمع تشخيص كه اندكى از مباحث راهبردى دور مانده اند وجود چنين شورايى را در واقع برقرارى موازنه اى ميان دولت و شوراى امنيت با خود مى دانند.
• ۵ - شوراى راهبردى از زبان اعضا
از ميان اعضاى شوراى راهبردى تنها كمال خرازى كه به رياست اين شورا نيز منصوب شده است اظهارنظرى كوتاه داشته است. خرازى كه پيشتر نماينده دائم ايران در سازمان ملل متحد و ۸ سال وزير خارجه دولت محمد خاتمى بود معتقد است اين شورا براى جبران يك كمبود در حلقه سياستگزارى روابط خارجى تاسيس شده است. در واقع خرازى نيز همانند مجلسيون سعى كرده تا جايگاه اين شورا را ارتقا بخشد. از ميان ساير اعضا يعنى على اكبر ولايتى كه ۱۶ سال وزير خارجه ايران بود، شمخانى وزير دفاع خاتمى، محمد شريعتمدارى وزير بازرگانى دولت خاتمى و طارمى اظهارنظرى ديده نشده است اما مى توان پيش بينى كرد كه اين افراد نيز نمى توانند موضعى متفاوت با خرازى داشته باشند. اكنون پرسش اينجا است كه تركيب مذكور تا چه اندازه مى تواند در حل مشكلات ديپلماتيك راهگشا باشد. آيا ميان اعضاى اين شورا يك هم نظرى واحد در زمينه مسائل كلان خارجى وجود دارد؟ البته اين هم نظرى بستگى به سياست هايى دارد كه اين شورا در كلان موضوع دنبال خواهد كرد. اگر شورا به دنبال سياستى انبساطى باشد به نظر مى رسد كار دشوارى پيش روى شورا باشد. زيرا مواضع اين اعضا براساس آنچه كه از گفته هاى اخير آنها استنباط مى شود چندان با رويه انبساطى منطبق نيست و به نظر مى رسد براى هماهنگى بيشتر بين آنها زمان لازم است. اما اگر جهت سياست ها رو به انقباض باشد وضعيت قدرى متفاوت است. در اين شرايط نياز به هماهنگى كمتر در ملاحظات قرار مى گيرد و تصميم گيرى براى شورا در اين شرايط به مراتب آسان تر است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 10:17  توسط رضا  | 

 

گذار امام خمينى از مرجعيت به ولايت فقيه
شرق-محمد قوچانى:• مقدمه، تاريخچه و فرضيه
تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى ايران نهاد مرجعيت مهمترين نهاد روحانيت شيعه بود. اما با استقرار امام خمينى به عنوان رهبر جمهورى اسلامى ايران و موقعيت همزمان و موازى ايشان به عنوان مصداق مرجعيت تقليد و ولايت فقيه، فقه سياسى شيعه با مسئله تازه اى مواجه شد كه در تاريخ آن بى نظير بود. صورت مسئله چنين بود كه پيدايش نهاد مرجعيت به شيوه مدرن آن (متمركز و مقتدر) محصول زوال تدريجى نهاد سلطنت در پايان عصر صفويه بود. برخلاف تصور كسانى كه ورود ايران به عصر جديد و دوره مدرنيته را از مشروطه فرض مى كنند، ريشه هاى تجدد ايرانى را بايد به سقوط اصفهان بازگرداند. يعنى همان گونه كه سقوط دولت ساسانيان پايان «ايران باستان» بود، سقوط دولت صفويان نيز پايان «ايران ميانه» شد و از آن پس همزمان با انقلاب هاى سياسى و فكرى در اروپا تحولات سياسى و فكرى در ايران نيز آغاز شد و نشانه هاى مدرنيته از ظهور دولت هاى بناپارتى (حكومت نادرشاه افشار) تا وقوع انقلاب هاى سياسى (انقلاب مشروطه) در ايران نيز نمودار شد. يكى از اين نشانه ها كه معمولاً مغفول واقع مى شود و به بهانه محتواى سنتى آن، موقعيت مدرنش فراموش مى شود، تحول در نهاد روحانيت شيعه است. روحانيت شيعه تا قبل از استقرار دولت قاجاريه به لحاظ سياسى نهادى حكومتى و به لحاظ فكرى نهادى سنتى بود. در واقع عالى ترين مقام مذهبى كشور «شيخ الاسلام» نام داشت كه از سوى پادشاه تعيين مى شد و گرچه شاه طهماسب صفوى خود را نايب محقق كركى مى خواند اما پس از پايان دوره اول اقتدار صفويه و سپس آغاز دوره جديدى در اين سلسله با سلطنت شاه عباس اين پادشاهان بودند كه «شيخ الاسلام»ها را منصوب مى كردند. از نظر فكرى نيز با سقوط اصفهان و زوال صفويه به تدريج علماى اصولى شيعه بر علماى اخبارى چيره شدند و عقل گرايى در فقه شيعه جايگزين اخبارى گرى شد. عصر صفويه عصر اخبارى گرى بود. علماى بزرگ شيعه در اصفهان پيرو نص و نقل بودند و چندان به عقل و تاويل و تفسير بها نمى دادند. نفوذ قابل ملاحظه صوفيه در دربار صفويه و تاويل گرايى آنان و نضج و رشد فيلسوفانى مانند ملاصدرا مجموعه عواملى بود كه فقها را از تاويل صوفيانه و تفسير فيلسوفانه پرهيز مى داد و افرادى مانند علامه محمدباقر مجلسى را به تدوين دايره المعارف احاديث و روايات وامى داشت. اما با زوال صفويه، اخباريه هم فرو خفت و اصوليه شكل گرفت. وحيد بهبهانى استاد اعظم اين فقها بود كه عقلانيت را در فقه شيعه احيا كرد و از آن پس عصر جديد روحانيت شيعه آغاز شد. گذار روحانيت شيعه از نص گرايى به عقل گرايى تنها گذارى معرفتى نبود. در حوزه قدرت نيز اين نهاد از صورتى حكومتى شكلى مدنى به خود گرفت. با زوال حكومت، مقام شيخ الاسلامى نيز از بين رفت و آن تفكيكى كه ميان حوزه و حكومت، شيخ و شاه وجود داشت و نوعى جداسازى نهادى ميان دين و دولت را موجب مى شد دگرگون شد. فقهاى عصر جديد نه تنها از حكما نمى هراسيدند بلكه رجعتى به آراى فيلسوفان اسلامى كردند تا به مدد فلسفه و حكمت اسلامى علم اصول را رونق بخشند. بيراه نيست اگر همان گونه كه آغاز عصر روشنگرى در اروپا را با نگارش رساله هاى فلسفه حقوق توسط كانت مى دانيم، آغاز عصر جديد در ايران را فراتر از تدوين قانون اساسى و قانون مدنى در عصر مشروطه به دوره اى بازگردانيم كه در آن فقهاى شيعه به فربه كردن اصول فقه يا فلسفه فقه پرداختند و سپس رساله هاى عمليه نوشتند و در آن از حقوق و تكاليف فردى و اجتماعى مومنان سخن گفتند. در چنين مسيرى است كه به تدريج نهاد مرجعيت متولد مى شود. در ايران ميانه (از سقوط ساسانيان تا سقوط صفويان) ديندارى امرى كاملاً فردى بود. تا زمانى كه اكثريت ايرانيان از اهل سنت بودند نهاد روحانيت به معناى شيعى آن معنايى نداشت و اصولاً هيچ نظام منسجم آموزش دينى در ايران يافت نمى شد. با استقرار صفويه و اكثريت يافتن شيعه نيز روحانيان و فقها بيش از آنكه در پى تدبير ديندارى عامه مردم باشند سعى مى كردند اعمال حكومت را دينى كنند و براى اداره كشور حكم و قانون طراحى كنند اما ايران جديد (از سقوط صفويه تا ظهور مشروطه) وارث نظام آموزشى و حوزوى مشخصى بود كه در عصر نادرشاه و كريم خان از مصدر حكومت به تدريج دور شد و چسبندگى آن به حكومت و سلطنت از بين رفت و حتى نادر سعى كرد ميان مذهب اهل سنت و اهل بيت موضعى ظاهراً بى طرفانه بگيرد. در اينجا بود كه فقهاى شيعه تصميم گرفتند يا در موقعيتى قرار گرفتند كه ناگزير از ايجاد نهادى موازى در برابر حكومت و سلطنت شدند. هوشمندى آقامحمدخان قاجار در احترام گذاشتن به فقها و تلاش فتحعلى شاه قاجار براى تكرار تجربه شاه طهماسب صفوى در نيابت سلطنت از جانب فقها هم نتوانست از فرآيند استقلال نهاد روحانيت و استقرار نهاد مرجعيت جلوگيرى كند. ظهور شيخ مرتضى انصارى به عنوان اولين مرجع عام شيعه و سپس پيدايش مراجعى مانند ميرزاى شيرازى، آخوند خراسانى، سيدابوالحسن اصفهانى و آيت الله بروجردى نهاد سلطنت را با رقيبى جدى و مقتدر يعنى نهاد مرجعيت مواجه كرد كه هر از گاهى قدرت آن را محدود مى كرد. مراجع تقليد شيعه در عصر قاجاريه و مشروطه شيخ الاسلام هاى عصر صفويه نبودند كه بازوى دينى پادشاه محسوب شوند. در واقع گاه آنان گمان مى كردند شاه بازوى اجرايى ايشان است و به همين دليل بود كه تئورى نيابت در اين دوره رونق داشته باشد و همان گونه كه در اروپا، پاپ تاج شارلمانى يا ناپلئون را بر سر آنان مى نهاد در ايران نيز فقيه به شاه طهماسب يا فتحعلى شاه اجازه سلطنت مى داد و گاه همچون ميرزاى شيرازى حكم به تحريم احكام شاه مى داد يا آخوند خراسانى جواز شرعى استقرار حكومت مشروطه را صادر مى كرد و آخرين اين مراجع آيت الله بروجردى بود كه به موازات سلطنت، حكومت را كنترل مى كرد. طى دويست سال تاريخ ايران جديد بر بستر جغرافياى واحدى به نام ممالك محروسه ايران دو پادشاه دينى و دنيوى حكمرانى مى كرد كه يكى حكومت و ديگرى جامعه را در اختيار داشت. شاه حاكم دنيا و فقيه حاكم دين مردم بود. ايران نيز از زمان صفويه از نظام ملوك الطوايفى خارج و به مملكت واحدى تبديل شده بود كه به تدريج گسترش وسايل ارتباط جمعى بر اقتدار مركزى آن مى افزود. اگر در گذشته هر ايالتى فرمانروايى داشت و هر روستايى آخوندى، با اتحاد ايالات و احياى مرز هاى ايرانشهر كشور نه فقط شاه كه فقيه واحدى يافت كه به موازات شاه، حكمرانى مى كرد. فقيه رئيس حوزه علميه و رئيس مذهب بود. گاه پايتخت شيعه سامرا (در عهد ميرزا ى شيرازى) و گاه نجف (در عهد آخوند خراسانى) و گاه قم (در عهد آيت الله بروجردى) بود. اما با ظهور امام خمينى مرجعيت شيعه در معرض عصرى نو قرار گرفت. عصرى كه در آن مرجعيت به ولايت فقيه تبديل شد.
امام تا پيش از رسيدن به امامت سياسى و رهبرى دينى سه مرحله را پشت سر گذاشت كه با سه عنوان و لقب از يكديگر متمايز مى شود:
• اول: حاج آقا روح الله
مى دانيم كه مرحوم امام افزون بر هوش سياسى از دانش فقهى گسترده اى بهره مند بود. گرچه به درستى گفته اند كه مزاج شخصى امام فلسفى و عرفانى بوده، اما دورانديشى سياسى و اجتماعى آن مرحوم مانع از عدم توجه ايشان به علم فقه نشد. امام در آغاز مدرس فلسفه و اخلاق بود. ابن عربى در عرفان و ملاصدرا در فلسفه دو محبوب او بودند و شايد اگر نظام آموزشى حاكم بر حوزه نبود امام همچنان در سير و سلوك فلسفى و عرفانى خود باقى مى ماند. علايق غيرفقهى امام خمينى و دانش و هوش سرشار وى در آن معارف به گونه اى بود كه مرحوم مرتضى حائرى (فرزند موسس حوزه علميه قم) از تغيير مسير امام از فلسفه به فقه ابراز تاسف كرده و گفته گاه شرح او بر ملاصدرا چنان قوى بود كه ملاتر از ملاصدرا مى نمود! فرزند ديگر موسس حوزه علميه قم مرحوم مهدى حائرى از روزگارى سخن مى گويد كه در آمريكا مقيم بود و دريافت براى حل معضلى فلسفى چاره اى جز رجوع به امام خمينى ندارد و امام در تبعيد بود! با وجود اين امام خمينى برخلاف علامه طباطبايى ترجيح داد كه از تضحيه خود (تعبيرى كه آيت الله خويى درباره اصرار علامه طباطبايى بر فلسفه و پرهيز ايشان از تحصيل و تدريس فقه به كار برد) بپرهيزد و ضمن حفظ علايق فلسفى و عرفانى خويش (كه تا پايان عمر باقى ماند) به فقيهى تمام عيار تبديل شود و شايسته مقام مرجعيت شناخته شود. پيش از اين البته امام خمينى (آن زمان كه هنوز به نام حاج آقا روح الله شناخته مى شد) نقش برجسته اى در احياى مرجعيت عامه و استقرار و استقلال آن ايفا كرد. به روايت كليه اسناد و خاطرات تاريخى از جمله موثرترين افراد در هجرت آيت الله بروجردى به قم و استقرار مرجعيت عامه ايشان پس از عصر آيات ثلاث، امام خمينى بودند. در يكى از منابع در اين باره آمده است: «آقاى خمينى و ديگران هم پيش ايشان (آيت الله بروجردى) رفتند و براى آمدن به قم از ايشان دعوت كرده بودند و بالاخره ايشان را راضى كرده بودند كه بعد از بهبود كسالتشان (در دوره نقاهت در تهران) به قم بيايند... من يادم هست قبلش به آقاى خمينى مى گفتيم كه از آقاى بروجردى بخواهيد به قم بيايند و ايشان گفتند مى ترسيم سه آقا (مراجع وقت قم آقايان حجت، خوانسارى و صدر) چهارتا بشوند... ولى بعد كه آقاى بروجردى به قم آمده بود روزى ايشان فرمودند آقاى بروجردى بيست سال دير به قم آمد. درس ايشان جورى است كه طلبه ها غيرمستقيم بدون اينكه بفهمند مى بينند كه مجتهد شده اند.» (آيت الله منتظرى: ۱۱۱) در همين منبع ذكر شده است كه وقتى همشهريان آيت الله بروجردى خواستار بازگشت آيت الله به لرستان شدند مرحوم امام از جمله كسانى بود كه به آنها جواب داد: «به آنها مى گفتند بابا آخر آقاى بروجردى در قم كه باشد آقاى ايران است. بروجرد كه بيايد آقاى بروجرد است.» (همان: ۱۱۲) و هنگامى كه شهريه آيت الله بروجردى به حد كفايت نرسيد و زندگى طلبه ها سخت شد «آقاى خمينى و ديگران به ايشان دلدارى مى دادند و مى گفتند آقا، طلبه ها كه شما را براى پول نمى خواهند شما را براى درس مى خواهند.» (همان: ۱۱۳) تلاش امام خمينى براى تثبيت مرجعيت آيت الله بروجردى به حدى بود كه در سال ۱۳۲۷ يا ۱۳۲۸ (ترديد از موسسه تنظيم و نشر آثار امام است) در نامه اى به شيخ محمدتقى فلسفى سعى مى كنند مشكل شهريه آيت الله بروجردى را حل كنند: «ايشان حاضر نيستند آن طور كه مرحوم آيت الله اصفهانى و مرحوم آيت الله قمى قدس سرهما به تجار و بازرگانان مراجعه مى كردند و شرح احتياج حوزه هاى علميه را مى دادند اقدام در اين امر كنند و از طرفى كسى كه دلسوز به حال ايشان و حوزه هاى علميه باشد كمتر يافت مى شود. اين امور دست به هم داده است و موجب شده است كه اين سنگر را نيز خداى نخواسته از دست بدهيم. اكنون معظم له از چند ماه به اين طرف مبالغى مقروض شده اند چه براى نان نجف و سامره و چه براى شهريه قم و اصفهان و گاهى مشهد و جاهاى ديگر و بالجمله مخارج مرحوم سيد رحمت الله مع الاضافه على الظاهر به گردن ايشان آمده و همان توقعات هست و وجوه براى ايشان نمى رسد و حيف و ميل مى شود. البته مى دانيد كانون وجوه تهران است و تهران را از قرارى كه بعضى مى گفتند درصد هشتاد از وجوه كليه ايران مربوط به آن است و جنابعالى را عموم طبقات مى شناسند و زبان گوياى شما در نوع موثر است لكن صرف منبر فايده ندارد. اين مطالب يك مجمع مخصوص لازم دارد كه از تجار محترم خيرخواه و با كمك و مساعدت امثال آقاى حاج ميرزا علينقى كاشانى و آقاى شالچى و آقاى خسروشاهى و آقاى بازرگان و آقاى مصطفوى و هر كه صلاح مى دانيد مطلب را به طور وافى تذكر دهيد بلكه بتوانند اولاً قروض ايشان را به فوريت ادا كنند و ثانياً به طور اساسى يك تعهدى بكنند كه مرتباً در هر ماه هر كسى به مقدار مقدور مساعدت كند.» (صحيفه امام، ج ،۱ ص ۲۴) اين چهره از امام كه ما مى شناسيم حاج آقا روح الله خمينى است. مدرس عالى حوزه علميه قم كه عصرهاى پنجشنبه و جمعه در مدرسه فيضيه درس اخلاق مى گفت. «در درس اخلاق ايشان عرفان هم زياد بود. چيزهايى از كلمات خواجه عبدالله انصارى مى گفتند. بيان ايشان بسيار پرجاذبه و خوب بود. از توبه و انابه و معاد و مطالبى را مى فرمود تا جايى كه بسيارى از افراد گريه مى كردند... ايشان درس فلسفه داشت. منظومه و اسفار مى گفتند و درس فقه و اصول نداشتند.» (آيت الله منتظرى: ۹۱-۹۰) گرچه امام خمينى بعداً درس فقه و اصول هم دادند اما در مقام حاج آقا روح الله (كه چهره غالب ايشان تا زمان فوت آيت الله بروجردى بود) بيشتر به مدرس فلسفه و عرفان و اخلاق مشهور بودند تا جايى كه: «در مقابل بعضى با فلسفه و اين جور مباحث مخالف بودند حتى گاهى فلاسفه را كافر مى دانستند. من آن آقايى را كه گفته بود ظرف حاج آقا مصطفى را آب بكشند مى شناسم بعد هم گفته بود خب مادرش كه فيلسوف نيست و ان شاءالله فرزند تابع اشرف ابوين است...
اتفاقاً مرحوم امام هم از او خوشش مى آمد و مى فرمود من از اين آقا خوشم مى آيد چون از روى عقيده اش حرف مى زند. فرد حقه بازى نيست.» (همان: ۱۹۸-۱۹۷) همين مواضع سبب شد امام به تدريج از فلسفه به فقه نزديك شود.
آيت الله محمد يزدى از ديگر شاگردان امام خمينى درباره فرجام درس فلسفه امام مى گويد: «وقتى ما در دروس فقه و اصول ايشان شركت مى جستيم ايشان از فلسفه كناره گيرى كرده بودند. ظاهراً دوستان ايشان تذكر داده بودند كه اهتمام شما به فلسفه باعث مى شود در قم به عنوان فيلسوف مطرح شويد و اين امر سبب مى شود كه ديگر در فقه نتوانيد به مقامى كه شايسته شما است دست يابيد و يك فقيه معروف كارهاى بيشترى از دستش برمى آيد تا يك فيلسوف مطرح. امام هم اين رهنمود را به كار بسته بودند و به مباحث فلسفى نزديك نمى شدند.» (آيت الله يزدى: ۴۶)
حاج آقا روح الله در دوره حيات آيت الله بروجردى البته سعى بسيار داشت دستگاه مرجعيت و فقاهت را تقويت كند. به جز تلاش براى اقامت مرحوم بروجردى در قم و سعى در تثبيت شهريه ايشان، جايگاه حاج آقا روح الله در دفتر آيت الله بروجردى چنان رفيع بود كه از ايشان به عنوان وزير خارجه نهاد مرجعيت ياد مى شد. آيت الله بروجردى در رابطه با حكومت وقت دو سفير و وزير داشت. اول شيخ محمدتقى فلسفى و دوم حاج آقا روح الله خمينى. جايگاه امام البته از مرحوم فلسفى بالاتر بود و فراتر از سفير و وزير در مقام مشاور ارشد مرجع تقليد شناخته مى شد و از نامه امام به مرحوم فلسفى ارشديت ايشان مشخص است. در عين حال جايگاه هر دو نفر نشان مى دهد نهاد مرجعيت همچون حكومت سازمانى مشخص داشته و بر اساس نظام سلسله مراتبى اداره مى شده است. اگر سلطنت از وجود «دربار» بهره مى برده در نهاد مرجعيت بيت علما و مراجع تقليد نقش «درگاه» را ايفا مى كرد و اگر سلطنت داراى سفيران و وزيران و مشاورانى بوده مرجعيت به عنوان بديل سلطنت نيز از چنين معتمدانى بهره مند بوده است. در اين باره جايگاه مرحوم فلسفى در بيت آيت الله بروجردى جالب توجه است. پيش از اين اشاره كرديم مرحوم امام طى نامه اى به مرحوم فلسفى خواستار تلاش وى براى تامين شهريه آيت الله بروجردى مى شود. فرجام كار را از زبان فلسفى بخوانيم: «چون موضوع مربوط به آيت الله بروجردى بود فكر كردم بهتر است خودم ايشان را ببينم و بپرسم كه اجازه مى دهند چنين اقدامى بكنم؟ به قم رفتم و در اتاقى كه فقط ما دو نفر بوديم گفتم آقايان چنين نامه هايى نوشته اند آيا اجازه مى دهيد من اين كار را انجام بدهم. ايشان صريحاً گفتند نه سپس با همان متانت فرمودند خداوند هرگز مرا از عنايت خود محروم نفرموده است. من به خدا حسن ظن بسيار دارم. اين مطلب مالى را با آقايان تجار در ميان گذاردن و از آنها كمك خواستن با حسن ظنى كه من دارم ناسازگار است. اگر پولى به نام وجوه رسيد به طلاب مى دهم و اگر نرسيد از كسى تقاضا نمى كنم. من گفتم اگر آنها اين وجه را به طور رايگان ندهند آيا شما اجازه مى دهيد به عنوان قرض الحسنه از آنها بگيريم؟ زيرا آنچه آقاى خمينى نوشته اند اين است كه اين تجار متمكن پولى بدهند كه شما شهريه طلاب را بدهيد تا وجوهى برسد. فرمودند خير قرض الحسنه هم نمى گيرم هر طور كه خدا بخواهد همان مى شود.» (حجت الاسلام فلسفى: ۱۷۷) در واقع نهاد مرجعيت مانند نهاد سلطنت داراى سلسله مراتبى بود كه آن مرجعيت به جاى سلطنت، بيت به جاى دربار و خمس و زكات به جاى ماليات قلمداد مى شد. در چنين نظمى مرجع تقليد در استقلال كامل به سلطنت و حكومت پيام مى دهد. فلسفى مى نويسد: «در اواخر سال ۱۳۲۵ شمسى مرحوم آيت الله بروجردى به من پيام دادند كه شاه را ملاقات كنم و بگويم همان طور كه در روزنامه ها نوشته اند چون زمينه اجراى لايحه اجبارى كردن تعليمات ابتدايى فراهم شده است تعاليم دينى را هم در كنار تعليمات ابتدايى بگنجانند.» (همان: ۱۸۱) فلسفى چند بار ديگر نيز با محمدرضا پهلوى ديدار كرد. آيت الله بروجردى در سطحى ديگر نيز سفيرى عالى تر به سوى شاه مى فرستاد و آن شخص امام بود. آيت الله يزدى مى نويسد: «حضرت امام ابراز آمادگى كرده بودند كه با شاه ملاقات كنند و با صلاحديد مرحوم آقاى بروجردى اين ملاقات معروف صورت پذيرفت و حضرت امام شاه را در مقابل يك عمل انجام شده قرار دادند.» (آيت الله يزدى: ۱۴۴) از تنها ملاقات امام و شاه گزارش كاملى در دست نيست اما استقلال عمل نهاد مرجعيت در مواجهه برابر با نظام سلطنت جالب توجه است. يكى از معدود گزارش هاى موجود از محتواى ديدار شاه و امام از آن آيت الله محمد يزدى است: «از مجموعه صحبت هايى كه در آن زمان مطرح بود حتى در خلال ديدارهاى حضرت امام و مرحوم آيت الله بروجردى و يا ملاقات امام با شاه برنمى آيد كه روحانيت مى تواند يا مى خواهد كه حكومت را در دست بگيرد.» (آيت الله يزدى: ۱۶۸) روابط امام خمينى و آيت الله بروجردى البته در سال هاى بعد به سردى گراييد اما با وجود اين حاج آقا روح الله هرگز تا پايان عمر آيت الله بروجردى در برابر آن مرحوم نايستاد و ترجيح داد وجوه علمى و فقهى خويش را تقويت كند. در فاصله سال هايى كه امام به حاج آقا روح الله مشهور بودند مهمترين كتاب ايشان كشف الاسرار است كه در آن ايده آل هاى سياسى امام توضيح داده شده است. از جمله درباره روحانيت، امام نوشته اند: «براى به كار انداختن چرخ هاى دين اين كارمندان (روحانيان) لازمند. همه مى دانند كه اگر اينها يك حزب جداگانه نباشند كه در نظر توده با اهميت و بزرگى نام آنها برده شود حرف آنها هم بى اثر مى شود.» (كشف الاسرار: ۲۰۵) امام در ادامه منظور خود را روشن تر مى نويسد: «اگر ما بخواهيم ديندارى را ميان مردم رواج دهيم و با آن خدمت هاى خيلى برجسته هم به مردم و هم به كشور بكنيم بايد بگوييم حزب روحانى يك حزب جداگانه باشد.» (همان: ۲۰۶) در همين كتاب حاج آقا روح الله طرحى از تشكيل يك مجلس روحانى را ارائه مى كند و با اشاره به ساختار مجلس موسسان كه «يكى را به سلطنت انتخاب مى كند» و مجلس شورا كه كشور را اداره مى كند، مى پرسد: «اگر يك همچو مجلس از مجتهدين ديندار كه هم احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند... به كجاى نظام مملكت برخورد مى كند و همين طور اگر مجلس شوراى اين مملكت از فقهاى ديندار تشكيل شود يا به نظارت آنها باشد چنانچه قانون هم همين را مى گويد به كجاى عالم برخورد مى كند.» (همان: ۱۸۵)
• دوم: آيت الله خمينى
با چنين ايده آل هايى حاج آقا روح الله پس از فوت آيت الله بروجردى در معرض مرجعيت قرار مى گيرد و از سال ۱۳۴۰ بيشتر به عنوان آيت الله خمينى شناخته مى شود. لقب آيت الله براى امام در اين زمان از آن رو بود كه بر ابعاد فقهى و اصولى ايشان در برابر ابعاد فلسفى و عرفانى تاكيد شود. البته حاج آقا روح الله براى مرجعيت هيچ ميلى در دل نداشت و با وجود ديدگاه دورانديشانه سياسى (كه از زمان نگارش كشف الاسرار در ذهن ايشان جوانه زده بود) همچون ديگر مراجع تقليد ترجيح مى داد به روش سنتى انتخاب مرجع به اين جايگاه برسند در غير اين صورت ادعايى نداشتند. در واقع يكى از وجوه تمايز مرجعيت و سلطنت در ايران مدرن شيوه استقرار اين دو نهاد بود. شاهان ايران باستان و ايران ميانه بر اثر قهر و غلبه ايلى بر ايل ديگر به قدرت مى رسيدند و قدرت آنان در جنگاورى يا ميراث آنها از جنگاورى موسس سلسله شاهى بود اما مراجع تقليد براساس ميزان رجوع مردم و شمار طلاب و پرداخت وجوهات از سوى تجار تعيين مى شدند. گرچه دو پادشاه در اقليمى نگنجند اما دو فقيه در گليمى بخسبند. بدين معنا كه از زمان استقرار دولت صفويه در ايران جز در مقطع انتقال قدرت از نوادگان نادر و كريم خان زند به آقامحمدخان قاجار هيچ گاه دو پادشاه بر ايران حكمرانى نكردند اما در اعصار متعدد فقهايى بودند كه همزمان مقام مرجعيت را در اختيار داشتند كه آيات ثلاث (آقايان صدر، حجت و خوانسارى پس از فوت آيت الله حائرى در قم) مشهورترين آنها بودند. اين اتفاق پس از فوت آيت الله بروجردى نيز تكرار شد و آيات ثلاث جديد شكل گرفتند: «بعد از ارتحال آيت الله بروجردى حوزه با مشكل مواجه بود. يكى اينكه شهريه طلاب از سوى چه مرجع و مركزى تامين شود و ديگر اينكه طلبه ها به كدام اساتيد مراجعه كنند؟ بعد از اينكه مسئله شهريه را دو تن از بزرگان يعنى آيت الله گلپايگانى و آقاى شريعتمدارى به عهده گرفتند امام اظهار رضايت كردند و فرمودند اقدام آقايان باعث شد كه حوزه از متلاشى شدن محفوظ بماند. در خصوص تدريس هم در واقع حضرت امام عهده دار امر شدند و درس ايشان طلبه ها را بى نياز كرد.» (آيت الله يزدى: ۱۵۹)
امام در اين دوره بيشتر به تدريس فقه و اصول همت گماشته و در جايگاه آيت اللهى مقامى رفيع از آن خود كردند. اما باز هم در پى مرجعيت نبودند و حتى «حضرت امام خودشان ابراز مخالفت مى كردند كه كسى بخواهد براى مرجعيت ايشان تلاش كند و گاه با افراد در اين خصوص برخورد مى كردند و مى فرمودند به درس تان برسيد چه كار به اين كارها داريد.» (يزدى: ۲۹۱)
منابع ديگر نيز بر بى رغبتى امام نسبت به اخذ مقام مرجعيت تاكيد كرده اند. از جمله حاج محمد شانه چى از بازاريان و ملى گرايان مشهور آن زمان مى گويد: «ما رفتيم منزل حاج آقا روح الله منتظر مانديم كه آمدند. بعد كه آمدند خوب طبق رويه اى كه داشتند سرشان را به پايين انداختند و به كسى نگاه نكردند جواب سلامى دادند و رفتند به اندرون. بعد چند دقيقه اى فاصله شد و آمدند و نشستند و مراجعينى كه آنجا بودند رفتند حرف هايشان را گفتند و آمدند و بعد ما بوديم كه رفتيم پيش آقاى خمينى و گفتيم كه ما از طرف جبهه ملى آمديم براى تعيين مرجع و آمديم خدمت شما. گفتند خيلى خب ولى خيلى با ما سرد گرفتند. خيلى سرد و حتى رساله اى هم از ايشان خواستيم گفتند من رساله ندارم. رساله را بايد از كتابفروشى ها بخريد. حتى يك رساله هم ندادند. در صورتى كه ساير مراجعى كه مى رفتيم رساله مى دادند ناهار هم مى دادند پول هم مى دادند و همه چيز مى دادند. من با خودم گفتم كه حالا اگر ما نمى توانيم بفهميم كه چه اندازه اينها علم دارند چون بايد با آنها معاشرت كنيم تا ببينيم چقدر علم دارند ولى از نظر تقوا اين سيد از ديگران با تقواتر است.»
(به نقل از حاج محمد شانه چى انقلاب ايران به روايت بى بى سى، ص۱۱)
آيت الله خمينى براى انتشار رساله علميه نيز سخت گيرى مى كرد.
آيت الله يزدى در اين باره مى نويسد:
وقتى پيشنهاد انتشار رساله عمليه حضرت امام مطرح شد ايشان نپذيرفتند به ناچار بنده و تنى چند از شاگردان حضرت امام تصميم گرفتيم كه حاشيه حضرت امام بر وسيله النجاه مرحوم آقاى سيدابوالحسن اصفهانى را به فارسى ترجمه كنيم و به عنوان رساله فارسى در اختيار مقلدين ايشان قرار دهيم... حضرت امام نهايتاً اصل كار را قبول كرده بودند ولى ظاهراً با نشر و توزيع آن به صورت مجانى مخالفت كرده و فرموده بودند هركس كه مايل است بايد برود و بخرد. (آيت الله يزدى۲۹۲)
با وجود اين شرايط سياسى و اجتماعى و فعاليت هاى انقلابى آيت الله خمينى سبب شد شاگردان وى مصمم به ترويج مرجعيت آيت الله خمينى شوند. پس از حوادث ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ مدرسين حوزه علميه قم از فرط نگرانى براى جان آيت الله خمينى و از آنجا كه تنها در صورت اثبات مرجعيت امام امكان اقدام رژيم عليه جان ايشان منتفى بود دو اعلاميه در تاييد مرجعيت امام منتشر شد: «چون صحبت بود كه مى خواهند آيت الله خمينى را محاكمه كنند لذا... آقاى شريعتمدارى، آقاى ميلانى، آقاى مرعشى نجفى و آقاى حاج شيخ محمدتقى آملى... چيز نوشتند و آيت الله خمينى را به عنوان مرجع معرفى كردند تا از اعدام ايشان پيشگيرى كنند... آيت الله گلپايگانى در قم بودند و به تهران نيامدند آيت الله خوانسارى هم چيزى در آن وقت امضا نمى كردند.»(آيت الله منتظرى: ۲۳۶)

از آقا روح الله تا امام خمينى



12نفر از مدرسين حوزه علميه قم نيز اعلاميه اى در تاييد مرجعيت امام خمينى نوشتند كه اين نامه ها از دو جهت اهميت داشت:
اول- جايگاه نهاد مرجعيت، حرمت و اهميت آن را در برابر نظام سلطنت نشان مى داد بدين ترتيب كه مانع از محاكمه مرجع تقليد شيعه مى شد.
دوم- براى اولين بار گروهى از مراجع تقليد مرجعيت فقيهى ديگر را به صورت سند مكتوب تاييد مى كردند كه اين نكته نشانگر اولين تغييرى بود كه وجود امام خمينى در نهاد مرجعيت سبب ساز آن شده بود. پيش از اين نيز آيت الله خمينى سعى كرده بود نظام حوزه هاى علميه را دگرگون كند و در آن تحولى به وجود آورد. تشكيل جلسه ۱۱نفره تحت عنوان اصلاح برنامه هاى حوزه مركب از آقايان ربانى شيرازى، آذرى قمى، مشكينى، امينى، قدوسى، منتظرى، هاشمى رفسنجانى، خامنه اى، مصباح يزدى، حيدرى نهاوندى و مهدى حائرى تهرانى كه همگى متاثر از امام بودند از اولين اقدامات طيف نزديك به آيت الله خمينى براى اصلاح حوزه بود. گفته مى شود همين برنامه ها از جمله دلايلى بود كه ميان امام خمينى و آيت الله بروجردى اختلاف انگيز شد. امام خمينى البته فرصت چندانى نيافت كه حتى پس از فوت آيت الله بروجردى برنامه هاى اصلاحى موردنظر خود را در قم دنبال كند ولى تبعيد ايشان به نجف دوره جديدى از شأن ايشان در مقام مرجعيت به عنوان آيت الله خمينى را شكل داد. حوزه علميه نجف به عنوان مشهورترين حوزه شيعه حتى پس از ارتقاى جايگاه قم عالى ترين موقعيت هاى علمى را در اختيار امام خمينى قرار داد. در همين جا بود كه ايشان درس هاى ولايت فقيه را ارائه كردند و نه به عنوان يك مبارز سياسى و رجل انقلابى كه همانند مرجعى جامع و فقيهى كامل، فلسفه سياسى موردنظر خويش را تبيين كرد.
امام در رساله ولايت فقيه بيش از همه منتقد كسانى است كه شئون سياسى روحانيت را ناديده مى گيرند: «آخوندهايى كه اصلاً به فكر معرفى نظريات و نظامات و جهان بينى اسلام نيستند.»
(ولايت فقيه: ۱۲)
و فصل پايانى رساله خود: «برنامه مبارزه براى تشكيل حكومت اسلامى» را به اصلاح حوزه هاى روحانيت اختصاص مى دهند و از اصلاح مقدس نماها و تصفيه حوزه ها سخن مى گويند. امام در ادامه پروژه ناتمام خويش براى اصلاح حوزه هاى علميه از «قضيه ورود علما در دستگاه ضلمه و سلاطين» (همان: ۱۴۶) انتقاد كرده و مى نويسند: «يك نفر فقيه اگر وارد دستگاه ظلمه شد مثل اين است كه يك امت وارد شده باشد.» (همان) ايشان در گفتارى كه از عهد صفويه تا آن زمان بى نظير است از «آخوندهاى دربارى» انتقاد مى كند و مى نويسند: «اشكال سر آنها است كه عمامه بر سر گذاشته و چهار كلمه هم اينجا يا جاى ديگر خوانده يا نخوانده و براى شكم يا بسط رياست به اين دستگاه ها پيوسته اند با اينها چه كنيم؟ اينها از فقهاى اسلام نيستند... بايد جوان هاى ما عمامه اينها را بردارند. عمامه اين آخوندهايى كه به نام فقهاى اسلام به اسم علماى اسلام اينطور مفسده در جامعه مسلمين ايجاد مى كنند بايد برداشته شود.» (همان: ۱۴۸) امام خمينى با اين گفتار نه فقط بناى چندصدساله اى كه نظام سلطنت در ايران جديد (از عصر صفويه تا مشروطه) ساخته بود و براساس آن شاه را نايب فقيه مى خواند فروريخت بلكه نهاد روحانيت - مرجعيت را نيز كه همپاى حكومت آمده بود وارد مرحله اى تازه از حيات سياسى و اجتماعى كرد. امام خمينى در ولايت فقيه خاطره اى مهم را روايت مى كند: «روزى مرحوم آقاى بروجردى، مرحوم آقاى حجت، مرحوم آقاى صدر، مرحوم آقاى خوانسارى رضوان الله عليهم براى مذاكره در يك امر سياسى در منزل ما جمع شده بودند. به آنان عرض كردم كه شما قبل از هر كار تكليف مقدس نماها را روشن كنيد. با وجود آنها مثل اين است كه دشمن به شما حمله كرده و يك نفر هم محكم دست هاى شما را گرفته باشد اينهايى كه اسمشان مقدسين است نه مقدس واقعى و متوجه مقاصد و مصالح نيستند دست هاى شما را بسته اند و اگر بخواهيد كارى انجام بدهيد حكومتى را بگيريد مجلسى را قبضه كنيد كه نگذاريد اين مفاسد واقع شود آنها شما را در جامعه ضايع مى كنند شما بايد قبل از هرچيزى فكرى براى آنها بكنيد.» (همان: ۱۴۴)
آيت الله خمينى اما در هنگام گفتن درس هاى ولايت فقيه در نجف دست هايش را باز كرده بود و مستقل از آنچه نهاد رسمى روحانيت يا نظام حاكم سلطنت مى پسنديد به ايده آل هاى سياسى خود در «كشف الاسرار» و «ولايت فقيه» فكر مى كرد. حاج آقا روح الله كه مدرس فلسفه و عرفان بود و آيت الله خمينى كه مرجع فقه و اصول شده بود ديگر در لباس مدرسان و مراجع قم نمى گنجيد. لباس روحانيت و مرجعيت براى ايشان كوتاه شده بود و قم و نجف عطش سياست ورزى او را سيراب نمى كرد. در اينجا بود كه آيت الله خمينى به امام خمينى تبديل شد. دوران مرجعيت محض امام و بسنده كردن ايشان به بحث و درس خيلى زود به پايان رسيد و با ورود امام به پاريس و سپس تهران، امام تولدى دوباره يافت.
• سوم: امام خمينى
استفاده از تعبير«امام» براى آيت الله خمينى گذشته از دلالت هاى سياسى نشان از تغيير گفتمان هاى فكرى جامعه ايران دارد. نظام سلطنت و نهاد مرجعيت از عصر صفويه تا پايان مشروطه در مجموع گفتمانى را در ايران مى سازند كه جايگزين نهاد امامت در انديشه شيعه است. در واقع شيعيان در غيبت معصوم و در پايان تاريخ امامت آشكار در پى آن شدند كه نظامى سياسى طراحى كنند كه فقدان امام حاضر را جبران كند. شاهان قادر به چنين كارى نبودند و به دليل جايگاه قهر و غلبه در جعل نظام سلطنت امكان استقرار آنان بر جاى امامان وجود نداشت. فقها نيز به دليل فقدان قدرت و قوت مادى امكان استقرار حكومت را نداشتند. بر مبناى توافقى تاريخى سلطنت و مرجعيت همراه با هم حكومت را تشكيل مى دادند. حكومتى كه از يك سو قدرت داشت و از سوى ديگر شرعيت و اين دو مشروعيت آن را ايجاد مى كرد. در عصر مشروطه راى و نظر مردم جايگزين قهر و غلبه شاهان شد اما حتى نظام سياسى مشروطه زمانى مشروعه مى شد كه علما و فقها از آن حمايت كنند. امام خمينى به عنوان حكيم و فقيهى جامع اين نظريه را باطل كرد و به انتقاد همزمان از نهاد سلطنت و نهاد روحانيت پرداخت. در هيچ جاى رساله ولايت فقيه اشاره اى به سازمان مرجعيت وجود ندارد اما نقدهاى مرحوم امام به مرحوم بروجردى، تلاش ايشان براى اصلاح حوزه و اهتمام و صراحت برخى شاگردان امام (مانند مرحوم مطهرى) براى اصلاح حوزه ها نشانگر دغدغه مرحوم امام براى اصلاح سازمان حوزه است. درباره سلطنت نيز امام مشهورترين فقهاى عصر ما است كه رسماً حكم به بطلان آن دادند: «سلطنت و ولايت عهدى همان طرز حكومت شوم و باطلى است كه حضرت سيد الشهدا(ع) براى جلوگيرى از برقرارى آن قيام فرمود و شهيد شد... اسلام سلطنت و ولايت عهدى ندارد.» (ولايت فقيه: ۱۴) امام به درستى متوجه صيرورت حكومت پادشاهى بود و به زيركى با استفاده از دعاوى مشروطه خواهانه (تاكيد بر قانون) و جمهوريخواهانه (تاكيد بر مردم) بدون آنكه الزاماً حكومت جمهورى يا مشروطه را تائيد كند مى نويسد: «حكومت اسلام سلطنتى هم نيست تا چه رسد به شاهنشاهى و امپراتورى. در اين نوع حكومت ها حكام بر جان و مال مردم مسلط هستند و خودسرانه در آن دخل و تصرف مى كنند.» (همان: ۴۶)
مشى امام خمينى البته در تاسيس حكومت اسلامى در سال هاى بعد تغييراتى در اجرا يافت و از جمله نظر ايشان براى جايگزينى «مجلس برنامه ريزى» به جاى «مجلس قانونگذارى» (ولايت فقيه: ۴۴) يا نفى حكومت «جمهورى» به صورت استقرار «جمهورى اسلامى» يا «مجلس شوراى اسلامى» تغيير و تحول يافت. اما جوهر ديدگاه امام براى تغيير نظام سلطنت و نيز تحول نهاد مرجعيت هيچ تغييرى نكرد. توصيف آيت الله خمينى به امام عملاً بازتوليد نظريه امامت پس از انقراض سلطنت بود. پس از انقلاب اما سعى اصلى امام مصروف بازسازى نهاد مرجعيت شد. امام خمينى پس از پيروزى انقلاب اسلامى و استقرار كوتاه مدت در تهران راهى قم شد تا همچنان در مقام آيت الله خمينى به ايفاى نقش مرجعيت دينى بپردازند. مرجعيتى كه البته شأن سياسى هم داشت و گرچه از دخالت در امور اجرايى پرهيز مى كرد اما سياستگزارى نظام حكومتى را برعهده داشت. بر همين اساس بود كه امام اولين پيش نويس تنظيم شده براى قانون اساسى (توسط دكتر حسن حبيبى) را امضا كرد بدون آن كه الزاماً جايگاهى براى ولى فقيه در آن پيش بينى شده باشد. اين البته بدين معنا نيست كه امام از نظريه ولايت فقيه عدول كرده بودند چرا كه در حكم انتصاب رئيس دولت موقت امام به جايگاه شرعى خود در نصب مهندس بازرگان اشاره مى كنند همان طور كه در سخنرانى بهشت زهرا به پشتوانه مردمى خويش اشاره مى كنند. اما تاييد اجمالى امام از قانون اساسى و اقامت ايشان در قم و بازنگشتن به تهران جز به هنگام بيمارى قلب و مشاهده درخواست هاى مكرر براى اقامت در پايتخت همگى نشان مى دهد كه امام قصد داشتند پس از انقراض سلطنت همت خود را مصروف اصلاح روحانيت كنند و قم مناسب ترين جايگاه براى اين كار بود. اما مشكلاتى در اثر عملكرد موازى دولت موقت و شوراى انقلاب به وجود آمد و بحران هاى نظام تازه تاسيس، امام را به عنوان موسس جمهورى اسلامى ناگزير از حضور در تهران و به تبع آن اعمال نفوذ بيشتر در حكومت مى كرد. امام در اين تجربه تازه البته سعى وافرى داشتند از دخالت در جزئيات بپرهيزند و حتى تا مدت ها مانع از حضور روحانيان شايسته اى مانند آيت الله بهشتى در امور اجرايى مى شدند. روايت شده است كه آن مرحوم با تعيين شرط اجتهاد براى تصدى وزارت اطلاعات مخالف بود و هنگامى كه مصوبه مجلس به اطلاع ايشان رسيد گرچه بنا نداشتند با مصوبه پارلمان مخالفت كنند اما از اينكه روحانيت درگير امر اطلاعاتى و امنيتى شوند ابراز نارضايتى مى كردند. به موازات بازسازى نهاد حكومت و استقرار جمهوريت به جاى سلطنت، امام خمينى سعى اساسى خود را در آخرين دهه حيات مصروف اصلاح حوزه هاى علميه كرد. در يكى از مشهورترين نامه هاى امام، ايشان خطاب به محمدعلى انصارى مى نويسند: «در حكومت اسلامى هميشه بايد باب اجتهاد باز باشد.... اجتهاد مصطلح در حوزه ها كافى نمى باشد بلكه يك فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه ها هم باشد ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخيص دهد و يا نتواند افراد صالح و مفيد را از افراد ناصالح تشخيص دهد و به طور كلى در زمينه اجتماعى و سياسى فاقد بينش صحيح و قدرت تصميم گيرى باشد اين فرد در مسائل اجتماعى و حكومتى مجتهد نيست.» (صحيفه امام، جلد ،۲۱ صفحه ۱۷۸-۱۷۷)
بنا به همين منطق بود كه مرحوم امام در بازنگرى قانون اساسى شرط مرجعيت را از شرايط رهبرى جمهورى اسلامى حذف كرد و اجتهاد را براى تصدى مقام ولايت فقيه كافى دانستند. جدايى مرجعيت از رهبرى و نه لزوم ادغام آنها آخرين ابتكارى بود كه امام به آن دست زد و با افزايش اختيارات اجرايى و حكومتى رهبرى عملاً اين مقام را در جايگاه «رئيس كشور» به جاى «رئيس مذهب» تثبيت كرد و حتى مقام رهبرى پس از امام بر اين تفكيك تاكيد كردند. در واقع امام خمينى ترجيح مى داد مجتهدانى فراتر از اجتهاد مصطلح بر جايگاه رهبرى قرار گيرند تا مراجعى كه در عين تقوا و علم به اجتهاد مصطلح بسنده كنند. گرچه فرجام عملى اين اقدام تفكيك رياست كشور از رياست مذهب بود. اين درحالى بود كه در عصر رهبرى و مرجعيت همزمان امام نيز ايشان سعى مى كردند امور حوزه را به مراجع تقليد بسپارند. سنتى كه پس از امام نيز تداوم يافت و جانشين امام خمينى نيز با وجود حفظ جايگاه و پايگاه دينى خود امور حوزه هاى علميه را به مراجع تقليد واگذار كردند.
امام نيز در همه سال هاى اقامت در تهران هرگز در امور حوزه علميه قم دخالت نكرد و عملاً امور حوزه را به آيت الله گلپايگانى محول كردند. اما هرازگاهى با عباراتى مانند عبارات فوق ايده آل فكرى خود را براى اصلاح حوزه و دگرگونى در نظام مرجعيت نشان مى دادند. آيت الله خمينى در جايگاه امام بخشى از اين تلاش براى تغيير فقه سنتى به فقه پويا را با احكام حكومتى بر دوش مى گرفتند و آن گونه كه پاره اى محققان و نظريه پردازان (مانند سعيد حجاريان در مقاله فقيه دوران گذار) نشان داده اند فقه سياسى شيعه را در معرض مكتب تازه اى به نام «فقه المصلحه» قرار دادند.
•••
امام خمينى در طول حيات خود توانست نه فقط نظام سياسى حاكم بر ايران را تغيير دهد بلكه نظريه سياسى حاكم بر محافل فكرى را نيز دگرگون كرد. ظهور امام خمينى پايان حيات نظريه سلطنت شيعى (آميزش سلطنت و مرجعيت) بود.از آن پس امام خمينى دو هدف را در پيش گرفت. جايگزينى جمهوريت به جاى سلطنت و ارتقاى مفهوم مرجعيت تقليد از طريق استقرار ولايت فقيه.آنچه به امام اجازه اين دگرگونى عظيم گفتمانى و فكرى را داد وجوهى بود كه در هر يك از تعابير متفاوت به كار رفته درباره او نهفته است. آن كسى كه از حاج آقا روح الله ياد مى كند جايگاه فلسفى، اخلاقى و عرفانى آن مرحوم را در نظر دارد، آن كسى كه از آيت الله خمينى سخن مى گويد موقعيت فقهى و اصولى ايشان را به ياد مى آورد و آنكه از امامت خمينى سخن مى گويد گستره سياسى و اجتماعى وى را متذكر مى شود. اين هر سه اما تنها بخشى از موقعيت آيت الله امام حاج آقا روح الله خمينى را نشان مى دهد. مردى كه ظهورش پايان يك تاريخ ۴۰۰ ساله بود.
* اين مقاله براى مجله «حضور» نشريه موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى نوشته شده است و در يادنامه شرق نيز به چاپ مى رسد.
http://www.emrouz.info/archives/2006/06/00399_7.php

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 15:56  توسط رضا  | 

مسعود بهنود

در عالم‌ واقع‌ در نقشه‌اي‌ كه‌ گربه‌ عزيز ايران‌ در وسط‌ آن‌ آرميده‌، در بيست‌ سال‌ گذشته‌ تغييرات‌ اساسي‌ گرفته‌ است‌. از فروپاشي‌ آخرين‌ ابرقدرتي‌ كه‌ همسايه‌ ايران‌ بود تا تحولات‌ اخير بعد از آمدن‌ نيروهاي‌ خارجي‌ به‌ شرق‌ و غرب‌ ايران‌.
آن‌ شب‌ مرداد ماه‌  كه‌ با شكست‌ كودتاي‌ نيم‌ بند نظامي‌ در شوروي‌ سابق‌، فروپاشي‌ بلوك‌ شرق‌ قطعي‌ شد، در مصاحبه‌اي‌ گفتم‌ امشب‌ براي‌ اولين‌ بار در تاريخ‌ پانصد ساله‌، ما مي‌خوابيم‌ بي‌ آن‌كه‌ با ابرقدرتي‌ بزرگ‌تر از خود همسايه‌ باشيم‌.
اشاره‌ به‌ اين‌ بود كه‌ حتي‌ تا دهه‌ اول‌ قرن‌ بيستم‌ هم‌ ايران‌ ما با سه‌ ابرقدرت‌ زمان‌ همسايه‌ بود، عثماني‌، روس‌ و انگليس‌. تا قرن‌ بيستم‌ پايان‌ گيرد همه‌ مضمحل‌ شدند يا رفتند از منطقه‌اي‌ كه‌ بريتانيا بخش‌هايي‌ از آن‌ ]شبه‌ قاره‌ هند[  را پاره‌اي‌ از  خاك‌ خود كرده‌ بود. همه‌ تكه‌ تكه‌ شدند و ايران‌ كه‌ در قرن‌ نوزدهم‌ كوچك‌ترين‌ تكه‌ منطقه‌ بود، در همان‌ اندازه‌ خود ماند و در پايان‌ قرن‌ بيستم‌  بزرگ‌ترين‌  شد و همواره‌ چشمان‌ كسي‌ به‌ اين‌ لقمه‌ و در پي‌ تكه‌ كردنش‌، تا براي‌ بلعيدن‌ آسان‌تر شود. خوابي‌ كه‌ با بودن‌ رجال‌ ميهن‌پرست‌ ايراني‌ - كه‌ معمولا قدرشان‌ را هم‌ نمي‌دانيم‌ -  و جنگ‌ مدام‌ آنان‌ با شاهان‌ فاسد و قدرت‌هاي‌ طماع‌ خارجي‌، تعبير نشد. دو باري‌ حتي‌ در مجامع‌ جهاني‌ روي‌ كاغذ آمد. اما گربه‌ ما  همان‌ گونه‌ ماند كه‌ بود سرش‌ در آذربايجان‌ و دلش‌ در تهران‌ پاهايش‌ در آب‌هاي‌ خليج‌ فارس‌ و بحر عمان‌.
اما همان‌ شب‌ كه‌ مژده‌ دادم‌ كه‌ ديگر بي‌ترس‌ از همسايه‌ ابرقدرت‌ مي‌خسبيم‌، اين‌ را هم‌ گفتم‌ كه‌ اگر اين‌ شرايط‌ جديد را خوب‌ درك‌ نكنيم‌ و نشناسيم‌ بايد نگران‌ بود كه‌ از اين‌ حكايت‌ سودي‌ نصيبمان‌ نشود. چرا كه‌ ما ايراني‌ها به‌ شهادت‌ تاريخ‌ معاصر، كلنجار با قدرت‌هاي‌ زمانه‌  را آموخته‌ بوديم‌ و بازي‌ در منطقه‌ تعادل‌ بين‌ ابرقدرت‌ها را معلوم‌ شد كه‌ خوب‌ مي‌دانيم‌ اما شرايط‌ تازه‌،  سياستي‌  ديگر مي‌طلبد. با همسايگاني‌ كه‌ كوچك‌ترند، حساس‌ترند، نگران‌ترند، بايد هم‌  مراعاتشان‌ كرد و با مرزنشينان‌ ما همزبانند.
تا وقتي‌ ابرقدرت‌ها بودند، مردم‌ زجركشيده‌ از ترس‌ استالين‌ و از ظلم‌ انگليسي‌ها در بين‌النهرين‌ و شبه‌ قاره‌ هند به‌ ايران‌ پناه‌ مي‌آوردند اما اينك‌ اين‌ تكه‌ پاره‌هايي‌ كه‌ از ابرقدرت‌ها به‌ جا مانده‌اند هر كدام‌ سازي‌ جدا مي‌زنند به‌ آهنگي‌ آشنا براي‌ مرزنشينان‌، از سوي‌ ديگر وضعيت‌ اقتصادي‌ اكثرشان‌ هم‌ به‌ گونه‌ اي‌ كه‌ قند در دل‌ ها آب‌ مي‌كند، تازه‌ بر اين‌ها بايد دموكراسي‌ را هم‌ افزود كه‌ وقتي‌ انفجارها و ترورها پايان‌ گيرد لابد براي‌ منطقه‌ باقي‌ خواهد ماند.
مثال‌ اول‌  آه‌ حسرتي‌ است‌ كه‌ با ديدن‌ آسمانخراش‌ها و پيشرفت‌هاي‌ مادي‌ سرزمين‌ بي‌نفت‌ و كوچكي‌ مانند دبي‌ از سينه‌ ايراني‌ها  بر مي‌آيد. همان‌جا  كه‌ با همه‌ كوچكي‌، امن‌ و ضمانش‌ باعث‌ شده‌ كه‌ چند برابر ما از راه‌ صادرات‌ دوباره‌ درآمد داشته‌ باشد، هر سال‌ ميلياردها دلار از راه‌ تجارت‌ ايران‌ درآمد دارد و  خوش‌ جايگاهي‌ براي‌ جلب‌ مغزها و استادان‌ و بازرگانان‌ و سرمايه‌هاي‌ ايراني‌ شده‌ است‌.
مثال‌ دوم‌ اين‌ دموكراسي‌ است‌ كه‌ در سرزمين‌ خشك‌ و عقب‌ افتاده‌اي‌ در شرق‌ ايران‌ رخ‌ نموده‌  و به‌ نظرمي‌رسد تا نهادي‌ نشود لشكرهاي‌ خارجي‌ تركش‌ نمي‌كنند.
همان‌جا كه‌ رئيسش‌ با راي‌ مستقيم‌ مردم‌ انتخاب‌ شده‌ و هفته‌ گذشته‌ در تهران‌ هم‌ از مقامات‌ ايراني‌ خواست‌ كه‌ افغان‌ ها را با تاني‌ مرخا كنند و هم‌ از بازرگانان‌ ايراني‌ خواست‌ كه‌ به‌ كشوري‌ با  اقتصاد  آزاد، بي‌فساد و با سرعت‌ در كارهاي‌ اداري‌ براي‌ سرمايه‌گذاري‌ رو كنند. هنوز هم‌ چيزي‌ نشده‌ سرمايه‌داران‌ ايراني‌ كارخانه‌ پودرهاي‌ شوينده‌ دارند در آن‌ جا علم‌ مي‌كنند كه‌ به‌ ظاهر اگر هم‌ جان‌ آدمي‌ در امان‌ نباشد سرمايه‌ امن‌ترست‌. به‌ قول‌ كرزاي‌ در تهران‌، جايي‌ كه‌ به‌ جاي‌ دو سه‌ سال‌ در عرض‌ چند ساعت‌ موافقت‌ اصولي‌ داده‌ مي‌شود.   
مثال‌هاي‌ ديگر يا  اين‌ تلاطمي‌ كه‌ تا به‌ چشم‌ مي‌آيد در غرب‌ ايران‌ در جريان‌ خواهد بود و نقش‌ و سهمي‌ كه‌ شيعيان‌ و كردها در آن‌ يافته‌اند. اين‌  مافيابازي‌ كه‌ در شمال‌ كشورمان‌ حاكم‌ شده‌ كه‌ همزمانش‌ به‌ طفيل‌ ؤروتي‌ كه‌ در دلشان‌ هست‌ - و  خود نمي‌توانند از آن‌ بهره‌ گيرند -  شركت‌هاي‌ چندمليتي‌ ميهمانشان‌ شده‌اند كه‌ معمولا در تدارك‌ امن‌ و امان‌ خود، در مسائل‌  جامعه‌ ميزبان‌ هم‌ مداخله‌ مي‌كنند.
اينها همه‌ ما را وامي‌ دارد تا  به‌ سامانه‌ رفتار با خودمان‌ توجه‌ بيشتر كنيم‌. اين‌ مديران‌ اعزامي‌ با مردم‌ مناطق‌ دور چه‌ مي‌كنند كه‌ آنها چنين‌ خشمگينند كه‌ به‌ نسيمي‌ به‌ حركت‌ مي‌افتند. ديگر ايجاب‌ نمي‌كند كشور را چنان‌ بي‌ در و پيكر جلوه‌ دادن‌ كه‌ هر اتفاقي‌ را به‌ جايي‌ ديگر منتسب‌ كردن‌.  اين‌ همه‌ در زدن‌ اتهام‌ وابستگي‌ به‌ بيگانگان‌  گشاده‌ دست‌ نباشيم‌، در ذهن‌ كارگزاران‌ فرودست‌ نكاريم‌ كه‌ هر كس‌ را به‌ اعتراض‌ و انتقاد ديدند او را جاسوس‌ خارجي‌ بپندارند. وقتي‌ با بشقاب‌هاي‌ كوچك‌ و قابل‌ نهان‌ كردن‌ صدا و تصويرهاي‌ همسايه‌ در مناطق‌ مرزي‌ به‌ آساني‌  ديده‌ و شنيده‌ مي‌شود، با زبان‌ قومي‌ آنان‌. وقتي‌ در آن‌ جعبه‌ها نشان‌ داده‌ مي‌شود كه‌ همسايه‌ منع‌ و بند ندارد و وقتي‌ مرغ‌ همسايه‌ غازست‌، چاره‌ جز تقويت‌ همبستگي‌ ملي‌ نمي‌گذارد.
حوادؤي‌ كه‌ هفته‌ گذشته‌ رخ‌ نمود با همه‌ ناگواري‌ اين‌ خبر داشت‌ كه‌ در سر ايران‌، آذربايجان‌ رخ‌ داد. محكم‌ترين‌ بند ستون‌ فقرات‌ آن‌ گربه‌.  از قضا امن‌تر و آبادتر جاي‌ مجموعه‌ مرزنشينان‌ ايران‌. آذري‌ زبان‌ها  به‌ تعداد بيشترند  از هر قوم‌ ديگر در زير اين‌ لحاف‌ چهل‌ تكه‌. كافي‌ است‌ در نظر آوريم‌ كه‌ تهران‌ بزرگ‌ترين‌ شهر آذري‌ زبان‌ها در همه‌ جهان‌ است‌. همين‌ روزها كه‌ صدمين‌ سال‌ قانونگذاري‌ و مشروطيت‌ ايران‌ جشن‌ گرفته‌ مي‌شود، تاريخ‌ را از هر سر بخوانيم‌ تبريز سر حادؤه‌ است‌. كسي‌ از آنان‌ ايراني‌تر نيست‌. با وجود و حضور آنان‌ كساني‌ كه‌ دل‌ به‌ حادؤه‌ اخير بسته‌ بودند از ابتدا پيدا بود كه‌ آب‌ در هاون‌ مي‌كوبند.   
 چنين‌ نيست‌ كه‌ آذربايجاني‌ به‌ يك‌ شوخي‌ زشت‌ چنان‌ كند كه‌ ايران‌ دشمن‌ شاد شود و چنين‌ نيست‌ كه‌ آذربايجاني‌ سختي‌ نديده‌ باشد و زودرنج‌. دردي‌ در دل‌  مردم‌  هست‌ كه‌ بايد شنيد. اگر چيزي‌ را بايد چاره‌ كرد سامانه‌ وحدت‌ كشورست‌. مردم‌ به‌ يك‌ كلام‌ از دولت‌ خود خدمت‌ مي‌جويند، راحت‌ و رفاه‌ مي‌خواهند. ماشين‌هاي‌ كوكي‌ نيستند كه‌ با زندگي‌ آنها بتوان‌ مديريت‌ آموخت‌، براي‌  خريدن‌ راي‌  آنها  بيت‌المال‌ را حراج‌ كرد و فرصت‌ توسعه‌ را از آنها گرفت‌.
روزنامه‌ نگار

انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 10:34  توسط رضا  | 

صندوق بين‌المللي پول در آخرين گزارش خود پيش‌بيني كرد، مجموع درآمدهاي حاصل از فروش نفت و گاز در سال جاري به 51/55 ميليارد دلار مي‌رسد.

به گزارش فارس به نقل از صندوق بين‌المللي پول مجموع درآمدهاي صادراتي ايران اعم از صادرات نفتي و غيرنفتي در سال 2006 به 25/65 ميليارد دلار خواهد رسيد. اين رقم نسبت به سال قبل از آن بيش از 12 درصد افزايش خواهد داشت.

اين گزارش افزود: صادرات غيرنفتي ايران درسال 2006 با افزايش 10 درصدي نسبت به سال قبل از آن به 8/9 ميليارد دلار برسد.

بر اساس اين گزارش، مجموع درآمدهاي حاصل از فروش نفت و گاز در اين سال به 51/55 ميليارد دلار مي‌رسد. اين رقم در سال 1384 به 39/49 ميليارد دلار رسيده بود.

بر اساس پيش بيني صندوق بين‌المللي پول درآمدهاي حاصل از صادرات نفت خام در سال 1385 به 71/49 ميليارد دلار ، درآمد حاصل از فروش فرآورده‌هاي نفتي به 13/4 ميليارد دلار، و درآمدهاي حاصل از فروش گاز طبيعي و ساير به 67/1 ميليارد دلار خواهد رسيد.

بر اساس اين گزارش صادرات غيرنفتي ايران در سال 1385 نيز به 73/9 ميليارد دلار مي‌رسد كه اين رقم نسبت به سال قبل از آن معادل 10 درصد افزايش خواهد داشت.
مجموع صادرات غيرنفتي ايران در سال 1384، 72/8 ميليارد دلار اعلام شده بود.

http://www.baztab.ir/news/38406.php

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 18:57  توسط رضا  | 



صندوق بين‌المللي پول خواستار اصلاحات ساختاري،كنترل تورم، اتخاذ سياست‌هاي انقباضي،كاهش هزينه‌هاي دولت، كاهش يارانه‌ها، حفظ استقلال بانك مركزي، اتخاذ سياست‌ ارزي شناور، تقويت نظام بانكي، توسعه بانكهاي خصوصي و رفع محدوديت‌ درمورد نرخ مبادله ريال در برابر ديگر ارزها در ايران شد.

به گزارش فارس، صندوق بين‌المللي پول در طي گزارشي به بررسي وضعيت اقتصادي ايران در چند سال اخير و ارائه راهكارها براي آينده پرداخته است.آن چه ارائه مي‌شود مشروح اين گزارش است كه با نام «گزارش مشاوره ماده چهار» منتشر شده است.

الف:كليات
1ـ قيمت‌هاي بالاي نفت خام و انجام اصلاحات اقتصادي دو پديده مهمي بوده است كه در طي چند سال گذشته اقتصاد ايران آن را تجربه كرده است. در طي سال‌هاي 2000 تا 2003 اصلاحات مهمي در عرصه اقتصاد ايران انجام گرفت كه تثبيت نرخ ارز، كاهش محدوديت‌هاي مربوط به مبادله ارز و كاهش تعرفه‌هاي وارداتي، تصويب قوانين جديد در مورد سرمايه‌گذاري مستقيم خارجي، اصلاحات مالياتي و صدور مجوز براي تاسيس بانك‌ها و بيمه‌هاي خصوصي از جمله اين اصلاحات بوده است. اين اصلاحات با باز كردن اقتصاد ايران و برداشتن برخي از موانع بر سر راه تجارت و سرمايه‌گذاري امكان رونق اقتصادي ايران را در دراز مدت پديد آورده‌اند و در حال حاضر نتايج حاصل از اين اصلاحات نمايان شده است. در برنامه سوم توسعه رشد توليد ناخالص داخلي ايران به 5/5 درصد رسيد و بيكاري تا حد زيادي كاهش پيدا كرد. به هر ترتيب اصلاحات مذكور به همراه افزايش قيمت نفت و افزايش هزينه‌هاي دولت وضعيت اقتصادي پررونقي را در برنامه سوم توسعه پديد آوردند.

2ـ علي‌رغم موفقيت اقتصادي ايران در سال‌هاي اخير كماكان چالش‌هاي بسياري اقتصاد اين كشور را تهديد مي‌كند. بيكاري همچنان در ايران بالا است و با توجه به جوان بودن جمعيت ايران پيش‌بيني مي‌شود در سال‌هاي آتي فشاري فزاينده بر بازار كار وارد شود. دولت براي كاهش مشكل بيكاري اقدام به اتخاذ سياست‌هاي انبساطي نموده است . اين سياست‌ها اگرچه مي‌تواند مشكل بيكاري را تعديل كند اما آثار تورمي بسياري به بار مي‌آورد. در نتيجه اين سياست‌ها تورم به 13 درصد رسيده است. بخش غير نفتي تنها 15 درصد از كل صادرات ايران را تشكيل مي‌دهد و اقتصاد ايران همچنان به نفت وابسته است. بنابراين دولت ايران در اتخاذ سياست‌هاي كلان اقتصادي همواره با يك دو راهي مواجه بوده است و آن توجه به اشتغال و رشد اقتصادي با حفظ ثبات شاخص‌هاي كلان اقتصادي است.
كنترل شديد دولت بر قيمت‌ها، نرخ سود بانكي، ارائه يارانه‌هاي گسترده و برقراري قوانين سختگيرانه بر بازار كار همه آثار منفي بر رشد اقتصادي و اشتغال دارد.

3- در طي دو سال گذشته فضاي سياسي ايران تحولات عمده‌اي را شاهد بوده است. در فوريه 2004 محافظه‌كاران اكثريت پارلمان را در دست گرفتند و در ژوئن 2005 نيز قوه مجريه در اختيار آنها قرار گرفت. در عين حال پارلمان نشان داده است در مواردي با رئيس جمهور اختلاف نظر دارد. انتخاب كابينه و برخي از پروژه‌هاي مالي و اقتصادي از جمله مواردي بوده است كه اين دو با هم اختلاف نظر داشته‌اند.

4- دولت جديد ايران در طي عملكرد هشت ماهه‌اش وفاداري خود به اصلاحات اقتصادي مندرج در برنامه چهارم توسعه و چشم‌انداز 20 ساله را نشان داده است.مقامات اقتصادي ايران تاكيد كرده‌اند سياست‌هاي اقتصادي آن‌ها در راستاي اهداف برنامه چهارم توسعه از جمله بحث خصوصي‌سازي، اصلاحات مالي و نظام پرداخت يارانه‌ها است.در عين حال دولت ايران علاوه بر اهداف مندرج در برنامه چهارم توسعه اهداف تازه‌اي مثل عدالت اجتماعي، حذف فساد و كاهش نابرابري‌هاي اقتصادي در مناطق مختلف را دنبال خواهد نمود.

ب: مقايسه سال‌هاي 1383 و 1384
5- پس از ركود موقت اقتصاد ايران در سال 1383، اقتصاد ايران در سال 1384 روندي رو به رشد را طي كرد. شرايط اقتصادي بين‌المللي به همراه سياست‌هاي انبساطي عامل اين رشد بوده است. كشاورزي ايران در سال 1383 در اثر شرايط بد آب و هوايي و عدم توجه به زيرساخت‌ها عملكرد خوبي نداشت و به طور كلي رشد توليد ناخالص داخلي واقعي ايران در اين سال به 8/4 درصد كاهش يافت. اما اطلاعات اوليه از نيمه اول سال 1384، رشد قابل توجه در بخش غير نفتي ايران در اين سال را نشان مي‌دهد. اين در حالي است كه بخش صنعت نفت و گاز در اين مدت از نظر ظرفيت توليد با محدوديت مواجه شد. به طور كلي در اثر افزايش تقاضا براي كالاهاي ايراني (از جمله نفت) و افزايش مصرف و سرمايه‌گذاري در داخل رشد اقتصادي ايران در سال 1384 به شش درصد مي رسد.

6- نرخ بيكاري در ايران در حدود 10 درصد قرار گرفته است.در سال 1383 بازار كار وضعيت بالنده‌اي را شاهد بود. نرخ بيكاري در اين سال به كمترين ميزان در طي هشت سال قبل از آن رسيد (5/10 ردصد)، اما در سال 1384 علي‌رغم رشد بيشتر اقتصاد ايران، ميزان افزايش فرصت‌هاي شغلي با تعداد افرادي كه جديدا وارد بازار كار شدند برابر نبوده است. در نتيجه اين امر نرخ بيكاري در سال 1384 به 11 درصد خواهد رسيد. لازم به ذكر است هر سال 700 هزار نيروي كار جديد وارد بازار كار ايران مي‌شوند.

7- تورم نيز همچنان در سطح بالايي قرار داد. در نتيجه افزايش هزينه‌هاي دولت و رشد نقدينگي، سياست‌هاي دولت براي مهار تورم در سال 1383 موفقيت چنداني نداشت. نرخ تورم در سال 1383 به 15 درصد رسيد. اما با اجراي طرح تثبيت قيمت‌ها بر روي برخي از كالاها و خدمات به همراه اتخاذ برخي سياست‌ها در مورد نرخ مبادله ارز، نرخ تورم در سال 1384به 13 درصد كاهش خواهد يافت.البته با توجه به سياست‌هاي كنوني دولت مي‌توان گفت اين روند دوباره معكوس خواهد شد.

8- حجم عمده‌اي از درآمدهاي نفتي ايران توسط دولت هزينه شده است. افزايش قيمت نفت درآمدهاي دولت در سال 1383 را به ميزان 25/2 درصد جي‌دي‌پي افزايش داد و اين رقم براي سال 1384 به 75/2 درصد جي‌دي‌پي مي رسد. به موازات افزايش درآمد‌ها ، دولت ايران بر ميزان هزينه‌هاي خود افزوده است. با اتخاذ اقدامات مالي نامنظم و حساب‌ نشده كسري مالي بخش غير نفتي در سال 1383 به 5/19 درصد جي‌دي‌پي رسيد. اين رقم بالاترين رقم در طي 9 سال گذشته بوده است. افزايش بي‌رويه هزينه‌هاي دولت به ويژه در بخش يارانه‌ها در سال 1384 نيز ادامه پيدا كرده است. با توجه به افزايش درآمدهاي نفتي انتظار مي‌رود تراز مالي دولت معادل 25/4 درصد جي‌دي‌پي در سال 1384 افزايش يابد اما در عين حال كسري تراز بخش غيرنفتي به 5/17 درصد جي‌دي‌پي برسد.

9- وضعيت دارايي‌هاي خارجي ايران در طي دو سال گذشته افزايش قابل توجهي داشته است. با افزايش 35 درصدي ارزش صادرات نفتي ايران در سال 1383 مازاد حساب‌هاي جاري ايران در اين سال به 5/2 درصد جي‌دي‌پي افزايش پيدا كرد. صادرات غير نفتي نيز در اين سال افزايش پيدا كرد. در سال 1384 نيز ارزش صادرات نفتي و غيرنفتي ايران افزايش يافته است. در نتيجه آن مازاد حساب‌هاي جاري ايران در اين سال به 5/6 درصد جي‌دي‌پي و ذخاير ارزي ايران به 4/47 ميليارد دلار خواهد رسيد. ديون خارجي ايران نيز در سال 1383 افزايش داشت و به 25/10 درصد جي‌دي‌پي رسيد. اما اين رقم در سال 1384 و در اثر سياست‌هاي جديد دولت روبه كاهش گذاشته است.

10-با اتخاذ سياست نرخ‌ ارز شناور و البته كنترل شده پول ملي ايران در طي دو سال اخير تقويت شده است . بانك مركزي با هدف مقابله با آثار منفي تورم و حفظ قدرت‌ رقابت پذيري بخش غيرنفتي، سياست كاهش تدريجي ارزش اسمي پول ملي را اتخاذ كرده است. در سال 1383 علي‌رغم افزايش قيمت نفت نرخ مبادله اسمي ريال 25/11 درصد كاهش يافت و در نتيجه نرخ برابري واقعي آن بدون تغيير باقي ماند. درسال بعد با مساعد بودن شرايط بين‌المللي و تداوم سياست‌هاي انبساطي بانك مركزي اجازه داده شد تا ارزش اسمي ريال افزايش پيدا كند. نرخ مبادله اسمي ريال در اين سال 5/9 درصد افزايش يافته كه اين امر به همراه نرخ تورم باعث افزايش 5/12 درصدي نرخ واقعي شده است.

11-سياست‌هاي پولي دولت ايران نيز با توجه به شرايط اقتصادي اتخاذ شده است. به موازات افزايش درآمدهاي نفتي تلاش بانك مركزي براي خريد ارزهاي خارجي افزايش يافته است . سياست‌هاي خاص پولي در سال 1383 باعث شد تا رشد اعتبارات بانكي در اين سال به 38 درصد و رشد نقدينگي به 30 درصد برسد.با تداوم سياست‌هاي انبساطي در سال 1384 دستيابي به تسهيلات تجاري حساب نشده محدود شده و ارزش پول ملي افزايش يافته است. در اين سال استقلال بانك مركزي با چالش مواجه شد چرا كه اختيار انتشار اوراق مشاركت از شوراي پول و اعتبار به پارلمان انتقال داده شد. به علاوه نرخ سود اين اوراق از 17 درصد به 5/15 درصد كاهش پيدا كرد. در نتيجه در اين سال ابزار مهمي مثل اوراق مشاركت نتوانست نقش مفيدي در كاهش نقدينگي ايفا كند.در نتيجه اين امر سياست‌هاي دولت در زمينه كنترل نقدينگي در اين سال محقق نشد و رشد نقدينگي در اين سال به 5/31 درصد رسيده است.

12- آثار منفي بي‌ثباتي سياسي بر بازارهاي مالي از ديگر مشخصات دو سال 1383 و 1384 بوده است. بورس تهران با تجربه كردن دوران رشد فزاينده خود در سالهاي قبل در سال 1384 با 20 درصد افت ارزش مواجه شد. فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران و روي كارآمدن يك دولت تندرو عامل اين افت شاخص بوده است.

13-پيشرفت در زمينه انجام اصلاحات ساختاري غيريكنواخت بوده است. اصلاحات در بخش مالي ادامه پيدا كرده است . نرخ‌هاي سود بانكي وسپرده‌گذاري‌هاي لازم براي اخذ وام يكپارچه شده است. دو بانك خصوصي و سه موسسه مالي مجوز فعاليت گرفته‌اند . قانون بازار سرمايه جديدي در پارلمان به تصويب رسيده است و بحث در مورد تهيه لايحه‌اي درمورد افزايش كنترل بر بانك‌هاي دولتي ادامه دارد. همچنين بحث‌هايي در مورد افزايش استقلال بانك مركزي درجريان است. بعلاوه اصل 44 قانون اساسي با هدف فراهم‌ آوردن زمينه‌ سرمايه‌گذاري‌هاي خارجي و خصوصي سازي بخش‌هاي مالي و غيرمالي در ايران اصلاح شده است.درعين حال در مورد يارانه‌هاي بخش انرژي هنوز هيچ اصلاحاتي انجام نگرفته است.

ج- اقدامات پيشنهادي
صندوق بين‌المللي پول در پايان گزارش خود و با توجه به شرايط حاكم بر اقتصاد ايران اقدامات زير را براي حل مشكلات اقتصادي ايران پيشنهاد كرده است:
14- ثبات بخشيدن به شاخص‌هاي كلان اقتصادي دركنار انجام اصلاحات ساختاري مي‌بايست يكي از اولويت‌هاي دولت در بخش اقتصاد باشد.به ويژه لازم است به كنترل تورم توجه شده و سياست‌هايي در اين زمينه اتخاذ شود.انجام اصلاحات ساختاري ايران را به سمت اقتصاد بازار سوق خواهد داد، ظرفيت‌هاي بالقوه اقتصاد ايران را بالفعل مي‌نمايد و ميزان اعتماد به سياست‌هاي اقتصادي دولت در آينده را افزايش مي‌دهد .

15- كنارگذاشتن سياست‌هاي انبساطي و تلاش درجهت كنترل نقدينگي يكي ديگر از ضروريات اقتصادي در شرايط فعلي است. براي كنترل تورم لازم است حجم نقدينگي درداخل كشور كاهش پيدا كند. اگر چه اتخاذ سياست‌هاي انبساطي دركوتاه مدت باعث افزايش رشد اقتصادي و افزايش فرصت‌هاي شغلي شده است اما به موازات آن تورم افزايش يافته و پيش‌بيني مي‌شود در درازمدت افزايش بيش از پيش تورم كاهش رشد اقتصادي و افزايش بيكاري را به دنبال بياورد. بعلاوه تلاش‌هاي انجام گرفته براي به حداقل رساندن اثرات سوء ناشي از سياست‌هاي انبساطي مثل افزايش نرخ مبادله ارز، باعث پيچيده تر شدن اين مشكل شده است.

16- كاهش هزينه‌هاي دولت يكي ديگر از توصيه‌هاي صندوق به دولت ايران است . در حالي كسري تراز بخش غيرنفتي درسال 1384 كاهش پيدا كرده است مي‌بايست تلاش‌هاي بيشتري در اين زمينه انجام شود و درجهت كنترل نقدينگي اقدام شود. به ويژه بايداقدامات مجدانه‌اي در جهت كاهش يارانه‌ها از جمله يارانه‌هاي انرژي انجام شود . اين عمل اعتبارات لازم براي توسعه زيرساخت‌ها و ارايه خدمات اجتماعي را دراختيار دولت قرار مي‌دهد .

17- لازم است استقلال بانك مركزي حفظ شود ونهادهاي مختلف از دست اندازي به حوزه‌هاي فعاليتي اين بانك خودداري كنند. بررسي قوانين وسياست‌هاي مربوط به بانك مركزي نشان داده است كه اين بانك توانايي مقابله با مشكلات اقتصادي از جمله مهار تورم وتثبيت قيمت‌ها را دارا مي‌باشد . اين بانك بايد از اختيارات كامل براي انتشار اوراق مشاركت و تصميم‌گيري در زمينه نرخ‌هاي سود بانكي و موضوعات مهمي از اين قبيل برخوردار باشد.

18- اگرچه اتخاذ سياست‌ ارز شناور به صورت كنترل شده در ثبات بخشيدن به بازار ارز موثر بوده است اتخاذ سياست‌هاي منعطف‌تر در اين زمينه مي‌تواند به كنترل تورم كمك كند. درحالي كه افزايش نرخ اسمي ارز گام مثبتي است ،انعطاف پذيري بيشتر دراين زمينه به كاهش تورم كمك مي‌كند. به ويژه اگر قيمت نفت در حد بالا باقي بماند واجراي سياست‌هاي انبساطي ادامه پيدا كند.

19- تقويت نظام بانكي و رفع نقايص آن يكي ديگر از توصيه‌هاي صندوق است.افزايش فزاينده اعطاي وام‌هاي غيرسازنده يكي از نگراني‌ها در موردنظام بانكي است. اين نوع وام‌ها سلامت بازارهاي مالي را بر هم مي‌زند. مقامات اقتصادي بايد به طور مستمر چگونگي اعطاي اعتبارات بانكي را مورد بررسي و بازبيني قرار دهند تا از افزايش كنترل نشده اعطاي اعتبارات اجتناب شود. بعلاوه دولت بايد درجهت ارتقاء عملكرد بانك‌ها تلاش كنند، سرمايه‌هاي آن‌ها را از نو توزيع كنند و اجازه دهد بانك‌هاي خصوصي بيشتري وارد صحنه شوند. همچنين با انجام اصلاحاتي بايد به نيروهاي بازار اجازه داده شود نقش مهم‌تري در تعيين فاكتورهاي بازار ايفا كنند. تقويت نظارت بر بانك‌ها و بيمه‌ها ازديگر نيازهاي كنوني اقتصاد ايران است.

20- برنامه‌هاي مربوط به اصلاحات ساختاري بايد مورد بازبيني قرار گرفته درجهت بهبود محيط تجاري و تسريع روند ايجاد فرصت‌هاي شغلي تغيير داده شود.انجام اصلاحات بنيادي براي كاهش سلطه دولت بر اقتصاد، از ميان بردن يارانه‌هاي سنگين ،‌كاهش تعداد شركت‌هاي دولتي و رفع مشكلات مربوط به بازار كار لازم است . خصوصي كردن بانك‌هاي دولتي يكي از مهم‌ترين اقدامات براي انجام اصلاحات مالي و ساختاري است.
21- محدوديت‌هاي اعمال شده درمورد نرخ مبادله ريال در برابر ارزهاي ديگر بايد رفع شود.دولت ايران در نظر دارد تا يك سال آينده اين محدوديت‌ها را به طور كامل از ميان بردارد.

http://www.baztab.ir/news/38296.php
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 12:37  توسط رضا  | 


محمدعلي ابطحي

مسئله انتخابات خبرگان به دليل بافت روحاني مجمع روحانيون مبارز طبعاً از اهميت بالايي برخوردار است. در دور گذشته نيز آقاي خاتمي كه رئيس جمهور بود خيلي اصرار داشت به هر شكل ممكن افراد حائز شرايط كانديدا شوند. اما وقتي موج رد صلاحيت‌هاي گسترده توسط شوراي نگهبان كه در نهايت به رد صلاحيت آيت‌الله موسوي خوئيني كه امام رسماً اجتهاد ايشان را اعلام كرده بودند رسيد باعث شد تا مجمع روحانيون مبارز از كانديداهايش بخواهد انصراف دهند و در انتخابات شركت نكنند.

اين بار و براي انتخابات دور آينده مجلس خبرگان از قبل از انتخابات رياست جمهوري و زماني كه هنوز آقاي كروبي دبير كل مجمع روحانيون مبارز بود،به طور پراكنده بحث اهميت مجلس خبرگان در مجمع مورد توجه قرار گرفت. دو اشكال اساسي ذهن اكثريت اعضاي مجمع را به خود مشغول كرده بود. يكي مرجع تشخيص صلاحيت‌ها بود كه از يك سو شوراي نگهبان بي‌طرفي خود را در انتخابات‌‌هاي مختلف و به خصوص انتخابات مجلس هفتم به اعتقاد آنان خدشه‌دار كرده بود و از سوي ديگر شوراي نگهبان خود هم كانديدا بود و هم مرجع تعيين صلاحيت. ضمن آنكه شوراي نگهبان منتخب رهبري بودند و مي‌خواستند صلاحيت كساني را كه مي‌خواهند رهبر انتخاب كنند و نظارت بر عملكرد وي را داشته باشند تاييد نمايند. اين‌ها اشكالات حقوقي بود.

يك اشكال مبنايي ديگر هم مطرح بود: رهبر فقط ولي فقيه نيست كه تنها مجتهدان در مجلس خبرگان عضو باشند. وظايف ديگري هم دارد.فرماندهي كل قوا ، رياست صدا و سيما، هماهنگي قوا، تعيين سياست‌هاي كلي نظام. خبرگان بايد صلاحيت اين را داشته باشند كه رهبري را انتخاب نمايند تا اين خصوصيات را نيز داشته باشد. طبعاً وجود غير مجتهدان نيز ضروري بود. در مجمع در اين مورد خيلي بحث شد. اما علي رغم اين كه چنين نشده دوباره بحث خبرگان در چند جلسه دو سه ماهه اخير به تفصيل مطرح شد. بعضي‌ها در شرايط فعلي با اصل شركت در انتخابات مخالف بودند. معتقد بودند كه مثل سريال‌هاي تجربه شده گذشته در عمل سياست حذف همه نيرو‌هايي كه هم سو با انديشه‌هاي مجمع باشندعملي مي‌شود. در مقابل اكثريت مجمع معتقد بودند كه با توجه به اهميت جايگاه مجلس خبرگان، شركت در ان و امكان نظارت بر نهادهاي تحت نظر رهبري و تنظيم قانوني بسياري از مسائل از اهميت ويژه اي برخورداراست كه نمي تواند مانع از شركت در انتخابات باشد. البته طبعاً در نهايت عملكرد دست اندركاران تشخيص صلاحيت‌ها مي‌تواند تاثير كلي در اين مسئله نيز داشته باشد. در ابتدا نياز بود كه از سراسر كشور افرادي كه امكان كانديدا شدن دارند شناسايي شوند. مجمع محققين مدرسين قم نيز كه از تشكيلات روحاني هم سو هستند افرادي را شناسايي كرده بودند.

يكي دو جلسه هماهنگي با آن‌ها توسط آقاي موسوي خوئيني و بعضي دوستان برگزار شد. در جلسه دو هفته قبل مجمع نيز كميته سه نفره‌اي كه ارتباطات بيشتري با حوزه دارند انتخاب شدند تا ليست اوليه اي انتخاب كنند ، ديشب جلسه شوراي مركزي مجمع روحانيون مبارز بود. در اين جلسه گزارشي از جلسه اي كه دو سه روز قبل با مجمع مدرسين تشكيل شد و در آن اين اعضا و آقاي خوئيني و جمع ديگري از اعضاي مجمع روحانيون مبارز در آن شركت داشتند ارائه شد. قرار شده بود كه افراد منتخب مجمع روحانيون با كميته مجمع مدرسين ليست افراد پيشنهادي از سراسر كشور را بررسي و در فرصت كوتاهي به جلسه ارائه كنند. البته حزب اعتماد ملي هم مكمل اين دو جريان است كه قرار شد در ارائه اين هماهنگي‌ها و قبل از هر اقدامي يكي از مسئولان عالي رتبه مجمع در اين هفته با آقاي كروبي ديدار كند تا نهايتاً ليست افراد پيشنهادي اين سه تشكل با مشورت اين سه گروه مشخص شود تا اگر خدا بخواهد ليست مشترك ارائه گردد. حزب اعتماد ملي به خاطر آن كه رهبري آن را آقاي كروبي دارد و ايشان از آشناترين افراد كشور به حوزه، روحانيت و بافت سياسي كشور هستند نقش مهمي را در انتخابات خبرگان بر عهده دارند.

البته گروه‌هاي هم سو نيز اعلام كرده اند كه در مجلس خبرگان نقش پيشتازي براي گروه‌هاي روحاني، به خصوص مجمع روحانيون قائل هستند كه اين نيز گام مثبتي است.

بر اساس مباني عقلاني نيز گمان مي‌رود دست اندركاران تشخيص صلاحيت‌ها و برگزاركنندگان انتخابات براي تقويت مجلس خبرگان كه در نتيجه به تقويت جايگاه رهبري مي‌انجامد زمينه حضور را فراهم كنند. ما بر اين اساس هم چنان اعتقاد داريم بر اساس وظيفه انقلابي و اسلامي تلاش كنيم، تا دست‌اندركاران چه بخواهند و در نهايت چه شود؟

http://www.baztab.ir/news/37936.php
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 11:50  توسط رضا  | 

پيش‌بينی اكونوميست

ايسنا - واحد اطلاعات اكونوميست در تازه‌ترين گزارش خود تخمين زد كه نرخ تورم ايران در سال مالی گذشته به ٥/١٣درصد رسيده باشد.
در گزارش ماه فوريه واحد اطلاعات اكونوميست با عنوان «٢٠٠٦ Country Forecast» آمده است: نرخ تورم ايران در سال ٨٤ نسبت به نرخ تورم ٨/١٤درصدی در سال ٨٣ كمتر است و عمده دليل آن تصميم دولت برای تثبيت قيمت كالاهای يارانه‌‌ای است كه می‌تواند شامل سبد تورمی باشد يا مانند بنزين تاثير بسيار زيادی بر ديگر كالاها و خدمات داشته باشد.
اكونوميست انتظار دارد كه قيمت دست‌كم برخی كالاهای يارانه‌ای در سال مالی ٢٠٠٦ افزايش پيدا كند كه نشان‌دهنده تاثيرات مخرب تثبيت قيمت‌ها بر فاينانس‌های دولتی در درازمدت است، بنابراين پيش‌بينی می‌شود كه نرخ تورم ايران در سال مالی ٢٠٠٦ به ٨/١٥درصد افزايش يابد.
ابزارهای سياست‌های مالی محدود وظيفه بانك مركزی در مبارزه با تورم را مشكل كرده است و‌ آن را به ميزان زيادی به بحث در‌خصوص محدود كردن رشد هزينه‌های دولت وابسته كرده است.
انتظار می‌رود در سال مالی ٢٠٠٧ نرخ تورم ايران به ٤/١٥درصد كاهش يابد و رشد تقاضاهای داخلی نيز كاهش يابد.
دومين نرخ بالای تورم در خاورميانه به ايران اختصاص يافت
نشريه اقتصادی ميد اعلام كرد: ايران از لحاظ نرخ بالای تورم در سال ٢٠٠٥ در سطح كشورهای خاورميانه پس از عراق در رتبه دوم قرار گرفت.
به گزارش مهر نرخ تورم در ايران در سال ٢٠٠٥ به ٦/١٤درصد رسيد كه پس از نرخ تورم ٢٠درصدی عراق،‌ دومين نرخ بالای تورم در سطح خاورميانه محسوب می‌شود.
بر اساس اين گزارش، ميانگين نرخ تورم در سطح كشورهای منطقه خاورميانه در سال ٢٠٠٥ برابر با ٨/٥درصد بود كه عراق با ٢٠‌درصد بالاترين و عربستان با ٤/٠درصد پايين‌ترين نرخ را در منطقه داشته‌اند.
نشريه ميد همچنين نرخ تورم الجزاير را ١/٣‌درصد، بحرين ٥، مصر ٥، فلسطين ٣، اردن ٤/٣، كويت ٥/٣، لبنان ٢، ليبی ٨/١، ‌مراكش ٢، عمان ٦/١، قطر ٨، سوريه ١٠، تونس ٩/٢، امارات ٧/٤، و يمن ٥/١٤‌درصد اعلام كرده است.بنابر اعلام ميد، توليد ناخالص داخلی ايران در سال ٢٠٠٥ با ٥‌درصد رشد واقعی و ٢١‌درصد رشد اسمی به ١٢٦ميليارد دلار رسيد. رشد اسمی توليد ناخالص داخلی ايران در سال ٢٠٠٦ نيز ١٩‌درصد و در سال ٢٠٠٧ حدود ٨‌درصد تخمين زده می‌شود.
نشريه ميد همچنين كسری بودجه ايران در سال ٢٠٠٥ را ٥/٥ميليارد دلار و سرانه توليد ناخالص داخلی را يك‌هزار و ٧٥٠دلار برآورد كرده است.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/7782/
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 15:2  توسط رضا  | 


 
سعيد حجاريان
 
لابد كتاب «قلعه حيوانات» اثر جورج اورول را خوانده ايد يا فيلم كارتونى آن را ديده ايد. در آنجا حيوانات از دست ارباب بى رحم سر به شورش برمى دارند و او را از مزرعه فرارى مى دهند و يك كلنى سوسياليستى تشكيل مى دهند. اما اين هم دواى درد آنها نمى شود و در آنجا با آنكه همه برابرند، عده اى «برابرتر» مى شوند و امتيازات ويژه اى را براى خود اختصاص مى دهند تا بالاخره اين كلنى، از هم مى پاشد و دوباره اربابى بى رحم به مزرعه برمى گردد. اورول در اين اثر خود، ذهن آنارشيست خود را به نمايش مى گذارد و نشان مى دهد كه هر دولتى _ چه سرمايه دارى و چه سوسياليستى _ بى رحم است و باعث استثمار مى  شود و تضمناً خواننده را به اين نتيجه مى رساند كه «تفرد» و «بى دولتى» (آنارشيسم) بهترين شيوه زندگى سياسى است. در جامعه ما، به خصوص بعد از مشروطيت ديدگاه هاى آنارشيستى رواج پيدا كرده است و در ادبيات صدر مشروطه، در كنار فرقه منحوسه «نهيليه»، نشستند. مثلاً «ميرزارضا كرمانى» قاتل ناصرالدين شاه، در بازجويى هايش متهم به آنارشيسم شده است. آنارشيست هاى گرجى، ارمنى و روس كه رابطه قديمى با ايرانيان برقرار كرده بودند، اين انديشه را در ميان جوانان پرشور ايرانى رواج دادند و آراى «كروپ تيكين»، «بوخارين» و «باكونين» را ترويج كردند. اين آرا در بسيط ترين حالت، مشتمل بود بر «مخالفت با هر نظام سياسى مستقر و هرگونه حزب سازمان يافته و پارلمان» و در افراطى ترين حالت، «ضديت با هر نوع سازمان بوروكراتيك دولتى و غيردولتى و حتى آموزشى». به قول «باكونين» يكى از آنارشيست ها، «در ميان علوم، فقط شيمى به درد مى خورد. آن هم براى ساختن بمب! و بقيه علوم را بايد دور ريخت.» پس، اولين هدف براى آنارشيست ها، فضاى سياسى (Polity) بود.
180003.jpg
محو Polity يعنى دولت، احزاب سياسى و پارلمان برايشان اولويت داشت. عده اى ديگر از آنها، يعنى «آناركو سنديكاليست ها» فقط با احزاب مخالف بودند و معتقد بودند كه بايد از منافع بى واسطه كارگران در مقابل دولت نمايندگى كرد. يعنى، وارد سياست نشد و فقط صنف كارگران را از طريق سنديكاها و «فقط سنديكاها»، نمايندگى كرد. آنان مخالف بودند كه احزابى پيدا شوند و با «آرتى كوله» كردن (تجميع) منافع سنديكاهاى مختلف، به صورت سياسى در مقابل دولت قد علم كنند و مستقيماً در فرآيندهاى تصميم  گيرى دولت و پارلمان شركت داشته باشند. اين ديدگاه همان طور كه گفته شد، در ايران نيز بازتاب يافت و شايد احزابى مانند «اجتماعيون» كه ترجمه طابق النعل بالنعل «سوسياليست ها» بودند، بيش از آنكه دموكرات باشند، آنارشيست بودند. بسيارى از ترورهاى زمان قاجار را آنها سازمان دادند. رگه هايى از ديدگاه آنارشيستى در نهضت جنگل - به خصوص آنجا كه پيوندى با روس ها برقرار شد _ ديده مى شود. عناصرى مثل «احسان  الله خان»، «حيدرخان عامقلى» و «خالو قربان» تفكر آنارشيست خود را در زرورقى از دموكراسى پوشانده بودند. متاسفانه اين جريان در جنبش چريكى نيز تداوم يافت و عنصر دموكراسى به شدت در اين جنبش غايب يا كمياب بود. اين مقدمات را گفتم كه به شرايط حاضر بپردازم. آيا در شرايط كنونى نيز، جنبش دموكراسى خواهى در ايران، تا چه حد از آفات آنارشيسم و آناركو سنديكاليسم رنج مى برد؟ به نظر من، تا اين مسئله پى كاوى نشود، به علت درآميختگى ظاهرى اين جنبش ها با يكديگر، ممكن است براى چندمين بار ضرباتى از اين ناحيه متوجه توسعه و نوسازى سياسى در ايران شود.
آنارشيسم: صرف هياهو و جنجال و مخالف خوانى با دولت، با اين ادعا كه قصد نقد دولت را داريم، كسى را در جرگه دموكراسى  خواهان قرار نمى دهد. بسيار ديده ايد كه افرادى لبه تند انتقادهاى خود را متوجه هر دولتى كرده اند. چه اين دولت از اصلاح طلبان باشد، چه از تمامت خواهان باشد، چه گرايش هاى پراگماتيستى داشته باشد و چه اصولگرا باشد، براى آنها فرقى ندارد. آنان اساساً با نفس دولت مخالفند و آن را مزاحمى در مقابل مردم (بخوانيد «منيت خود» ) مى دانند. اتفاقاً با دولتى كه اندكى فضا را بازتر مى كند، خصومت بيشترى مى ورزند. آنان فاقد پايگاه هايى براى نقد دولت هستند. اگر ماركس يا وبر دولت را نقد مى كنند، با پشتوانه عظيمى از اندوخته هاى علمى اين كار را كرده اند. وانگهى، انحلال دولت را به آينده اى دور يعنى هنگامى كه كليه وظايف دولت به مردم منتقل شده باشد، حواله مى دهند. و اما آنارشيست هاى وطنى ما، اينجا و اكنون به دنبال انحلال دولت هستند و در مقابل اينكه كدام سازمان بايد كاركرد دولت را بر عهده بگيرد، ساكتند. اگر نئوليبرال ها مانند «نوزيك» و «هايك» معتقدند كه دولت بايد به حداقل ممكن اكتفا كند و كاملاً «دسانتراليزه» شود و به شدت به سمت حداقل تمركزگرايى حركت كند و كار مردم را به مردم بسپارد تا «نظم خودجوش بازار» به صورت خود تنظيم كننده جامعه را هدايت كند، اما اين به اصطلاح دموكرات هاى وطنى، اساساً كارى به اقتصاد ندارند و اصلاً از زاويه اقتصادى به جامعه نمى نگرند تا نقش دولت را در آن هر چه كم رنگ تر ببينند.
آناركو سنديكاليست ها: اين دسته كه در اروپا هم فعال بودند و هم هستند، هميشه با احزاب مناقشه و مجادله داشته اند. چنان كه گفته شد معتقدند كه با دولت هاى سرمايه دارى كه مدافع منافع كارفرمايان هستند، مى توانند با چانه زنى كار خود را بهتر پيش ببرند. آنها طرفدار «دولت كورپوراتيست» هستند كه از سه جزء تشكيل شده است: نماينده كارگران (كه روساى سنديكاها باشند)، نماينده اتحاديه هاى كارفرمايى و نماينده دولت با يكديگر مى نشينند و درباره حداقل دستمزد، شرايط كار و ساعات كار و ساير امور صنفى به توافق مى رسند و حزبى هم لازم ندارند. چرا كه از نظر آنان، احزاب به دنبال منافع خاص خود هستند. لذا، در ديدگاه آنان وجود احزاب با منافع كارگران تعارض دارد. چون آنها در اين شركت سهامى، سهم كارگران را نصيب خود مى كنند. چون احزاب تمايل دارند كه پايگاه خود را گسترش دهند و گسترش پايگاه حزبى عمدتاً بر فراز اتحاديه ها، سنديكاها و شوراها بنا شده است. اعم از اتحاديه كارگرى، دانش آموزى، دانشجويى، زنان، كشاورزان، معلمان و متخصصان. احزاب از يك سو تمايل دارند مطالبات صنفى اقشار مختلف را به سطح سياسى فرارويانند تا به صورت اهرم هاى موثرى در مقابل دولت عرض اندام كنند و در Polity به عنوان رقيب با احزاب دولتى به چالش برخيزند و استفاده سياسى كنند. به قول ماركس، تا طبقه كارگر، حزبى از خود و ايدئولوژى از خود نداشته باشد و خودآگاهى نداشته باشد، طبقه اى «براى خود» نخواهد بود و نمى تواند در مبارزه سياسى با سرمايه دارى شركت كند. اما در ايران ما و در وضع كنونى، گرايش شديدى وجود دارد كه توصيه مى كند «بايد به ميان اجتماع رفت» و «كار حزبى نكرد» و عده اى به صورت «مانع» بين اتحاديه هاى مختلف و احزاب قرار گرفته اند و مانند «ديوار حائل» اسرائيل عمل مى كنند! كه مبادا احزاب بتوانند در ميان صنوف و اتحاديه هاى مختلف پايگاه پيدا كنند و فردى از ميان اتحاديه ها به احزاب نقل مكان كند و تعاملى برقرار شود. اين امر حتى در ميان قوميت ها وجود دارد. دولت هم از اين ديوار حائل استقبال مى كند. اين ديوارها يا اين آناركوسنديكاليست ها خود را مسلح به بعضى تئورى  هاى ضدهژمونى هم كرده اند و از امثال گرامشى و فوكو و بعضى پست مدرن ها هم چيزهايى را وام گرفته اند تا بلكه كار خود را توجيه نمايند. اما اين توجيهات هم در عمل و هم در نظر فايده اى ندارد. چون در عمل احزاب ارتباط خود را به رغم ميل ديوارها با پايگاه هاى خود برقرار مى كنند؛ به علت سياسى بودن جامعه و دلايل بسيار ديگرى كه بحث درباره آن جاى ديگرى مى طلبد. تعابير ضدهژمونى متعلق به جوامع و زمانه اى بوده است كه ارتباطى با جامعه ما ندارد. مثلاً اگر گرامشى در «يادداشت هاى زندان» خود با فاشيسم مبارزه مى كند و در سفر به شوروى، به سبك كار بلشويك ها مخالفت مى كند كه هر دو تجربه اساساً ربطى به ايران ندارد. يا مثلاً فوكو اصولاً بحث از نظريه هژمونى مى كند و اينكه چگونه قدرت در سطح ميكرو پخش است و مى توان با بسيج توده اى اين قدرت پخش در توده ها را به صورت هژمونى غالب درآورد. او به دنبال تئورى خاص خود بود. او به دنبال هژمونى است و بحث او ربطى به شرايط خاص ايران كنونى ندارد.
نتيجه گيرى:به هر تقدير، براى تشخيص دموكراسى از آنارشيسم بايد دقت كرد كسى كه مى خواهد دولت را تغيير دهد يا كوچك كند، به جاى آن چه آلترناتيوى دارد. آنارشيست ها جز بمب، جز نفرت، جز ستيزقومى، جز تنش در روابط خارجى چيزى جاى دولت نمى گذارند. اما دموكراسى خواهان به جاى دولت «دمو» (مردم) را مى گذارند كه بنيادش بر سازش، پر كردن شكاف دولت- ملت، از بين بردن شكاف قومى و تنش زدايى در روابط خارجى است. بايد دقت كرد كه هر كس با قدرت مستقر مخالفت ورزيد، نتواند خود را دموكرات بخواند. اگر شاخص هاى دقيقى داشته باشيم و بر مبناى آنها رفتار و گفتار مدعيان دموكراسى را قضاوت كنيم، آنگاه خواهيم توانست كه «دموكرات هاى تقلبى» را در بوته نقد بسنجيم و غربال كنيم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 21:15  توسط رضا  | 

در خطاب به خاتم رسولان
غزل واره پايان ديوان نبوت
سروده اى از دكترعبدالكريم سروش
181800.jpg
خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى
بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى
ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود
تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى
شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى
چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى
نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست
از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آرى
به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم
كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى
اى غزلواره پايانى ديوان نبوت
حجت بالغه شاعرى حضرت بارى
دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى
رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى
كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى
مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى
آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى
يوسفستان جمالى هنرستان خيالى
شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى
روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى
نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى
همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى
به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى
توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى
ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى
پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى
بال در بال ملائك به تماشاى رسولان
طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى
به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى
بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى
ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى
در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى
تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت
سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى
به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد
كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...
اسفند ۸۴
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 19:55  توسط رضا  | 

 
عليرضا اشراقى
زلزله اگر تن داشت، انگشت به دهان بود. گيج مى شد كه ما كيستيم. گنگ و گول نشسته ايم. از هيبت هيولايى اش باكى مان نيست. خم به ابرو نمى آوريم. كك مان نمى گزد؛ ما كه در تهران زندگى مى كنيم. مگر نه اين كه صد و اندى سال است كه در انتظار زلزله ايم. مگر نه اين كه اجل معلقى است كه آمدن اش حتمى است. الساعه لآتيه. مگر نه اين كه عمق فاجعه را بارها با خط كش اندازه گرفته ايم. ديده ايم. بيخ گوش مان ديده ايم. مگر نمى دانيم چه بر سر تهران مى آيد. مگر بالاى توچال و نياوران و لويزان نرفته ايم. از بام تهران، اين شهر سياه آخرالزمانى را رصد كرده ايم. بال هاى خيال مان كه بسته نيست. به يك چشم بستن مى توان ديد؛ تهران پس از زلزله را. آنچه در وهم نمى آيد. اما ما از تهران نمى رويم. همين جا خوشيم. ديگر عادت مان شده است. به زندگى با كابوس خو كرده ايم. شگفت انگيز نيست؟ مى دانيم چه بر سرمان مى آيد و بى خيال نشسته ايم. عطسه كه مى كنيم، نشانه درنگ است. آهنگ سفر كرده ايم. پيرزنى خواب نما مى شود و برايمان بد مى بيند. از سفر منصرف مى شويم. در ايهام و ابهام فال حافظ يا در تاريك و روشن فنجان قهوه اى سرنوشت را مى جوييم. دريغ از آنكه گوشه چشمى هم به حضور سنگين نشانه ها داشته باشيم. نشانه هاى فاجعه اى كه زلزله برايمان به ارمغان مى آورد. دريغ. اگر بيگانه اى بگويد، ناشناسى هشدار دهد، كه بمبى اندرون خانه هست؛ آشفته مى شويم و بى درنگ قصد فرار مى كنيم. مى دانيم كه زلزله مى آيد و باز هم از تهران نمى رويم. مى دانيم و دست كم زير خيمه نمى رويم، اوبه نمى سازيم و مدام خود را زنده به گور مى كنيم. اذان گويى بانگ مى گفت و مى دويد. پرسيدند كه چرا مى دوى گفت، مى گويند كه آوازم از دور خوش است؛ مى دوم تا آواز خود از دور بشنوم. آواز تلخ زلزله نيز از دور خوش است. ما هم مى دويم. زلزله در رودبار گلستان مى آيد يا در بم كرمان. در دورود لرستان مى آيد يا در طبس خراسان. هر بار كه مى آيد؛ يادمان مى افتد كه فردا نوبت تهران ماست. دو سه روزى من و من مى كنيم و آخر سر به سرودن شعر و سپردن پتو اكتفا مى كنيم. زلزله كه به پايان مى رسد، گوركن ها كه كارشان كساد شد، دوباره يك مشت عمله و بنا ماله به دست مى گيرند و كمچه مى كشند. فارغ از ساختن قبر، آماده ساختمان هاى يك بار مصرف مى شوند. كه عباس معروفى مى گفت، مى سازند كه آدم ها براى يك بار به مصرف زلزله برسند. دوباره تيرآهن چهارده مى رود در آرماتور بيست. آجرها به پرواز درمى آيند. انگار دارند براى سنگسار كردن زندگى جاى مناسب خود را مى يابند؛ تا آدم ها را له كنند. با سيمان و گچ سنگين مى شوند كه به تكانى فرو ريزند. اين خانه ها از گور ناپايدارترند. سقف خيال انگيز خانه هامان هوار مى شود بر سرمان. ديوارهاى محافظ اش بر ما فرو مى ريزد. ميز و صندلى و چراغ و كتاب، مى شود شمشير و نيزه و گلوله و توپ. لوله هاى آب حيات، هستى ما را با خود مى برد. سايه سار درخت، مى شود تبر و قاتل جان مان.
ولتر بود كه مى  گفت، زندگى همچون بازى قمار است. ما روى ولتر را سپيد كرده ايم و روى دست زندگى بلند شده ايم. قماربازان قهارى هستيم. رولت روسى بازى مى كنيم. عجب دل و جراتى داريم. خانه هامان را بلندمرتبه مى سازيم و بالاتر از هر بلندبالايى. مى رويم شمال تهران تا بالاتر هم باشيم. پول بيشترى هم مى دهيم. ولنجك، نياوران، زعفرانيه، تجريش، الهيه، فرمانيه، اقدسيه يا اين ورتر ونك و ميرداماد و جردن و امانيه و سعادت آباد و شهرك غرب. هرجا كه به گسل نزديك تر باشد؛ گران تر است. خوش نشينى هامان را هم مى بريم به اوشان و فشم و لواسان و ميگون و شمشك؛ كه همه بر روى گسل اند. تنها پل معلق تهران ما، پل پارك وى، روى گسل است. برج سر به فلك كشيده ميلاد همسايه گسل است. ساختمان بانك مركزى بسيار زيبا است و نزديك دو گسل. وزارت راه مان بر سر دوراهى گسل ها است. زير ساختمان اسناد ملى، گسل سيدخندان خفته است و از اين دست نمونه ها بسيار. طنز ظريفش آنجا است كه جوانان مان در مسابقات بتن در آمريكا اول مى شوند. بتنى مى سازند كه بنا را سفت تر كند. اما چراغ ما به خانه حرام است. خانه هايى كه از پاى بست ويرانند.
مگر تهران بر گسل هاى زلزله قرار ندارد. چرا اين همه سست مى سازند. چرا مى سازند. برايمان دفترچه راهنماى عملى زنده ماندن در زلزله مى گذارند و مى روند با خيال راحت. ما چه خوش خياليم كه روى اين پايه   هاى سست و زير سقف هاى سنگين شب را به روز مى دوزيم، بى خواندن همان دفترچه هم. چرا؟ چون اهل تفويض ايم. واگذار مى كنيم سرنوشت خود را. حافظ مان مى گويد، رضا به داده مى دهيم و از جبين گره مى گشاييم. سر در برابر مشيت كج مى كنيم و كار خود را حواله به تقدير مى دهيم. زير شمشير قضا و قدر روزگار سپرى مى كنيم. اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى؛ نبرد رگى تا نخواهد خداى. هرچه باشد، نياكان مان كشاورز بوده اند. مى كاشتند و خوش مى نشستند و سر به آسمان مى سپردند تا داس مه نو رسد و هنگام درو شود. با هول زندگى كنار مى آمدند و برنامه نمى ريختند. طرح نو نمى انداختند. اهل سخت شكافتن جهان نبودند. شتابى نداشتند. هرچه باشد، مى شود. تا ببينيم چه خواهد شد. هرچه پيش آيد، خوش آيد. پس در تهران مى مانيم. چون ايرانى هستيم. جاى هولناكى گرفتاريم. اما گرفتار شدن خود را نمى بينيم. مى دانيم و نمى بينيم. مى بينيم و فراموش مى كنيم. هر آن به يادش مى آريم و از ياد مى بريم. فقط پرگويى مى كنيم. وراجى و حرافى. اين ويژگى زيستن در تهران است. آخر زيستن در اين شهر، با آسمانى تيره، برجى كج و دماوندى كثيف، فراموش كردن آن است. پس ما همچنان در تهران مى مانيم. در خانه مى مانيم. در انتظار زلزله مى مانيم. سفر به نظاره اين تكرار ملال انگيز محتوم بى سرانجام مى كنيم. سفر به نظاره اين سير سرد سياه بى اميد بى فرجام. سفر به نظاره اين چرخ گردنده ناچار.
http://www.sharghnewspaper.ir/850114/html/index.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 11:46  توسط رضا  | 

 

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می​طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه​ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

http://mazrooei.ir/
+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 20:54  توسط رضا  | 

مهاجرانی:

بهار را به همه‌ی دوستان و خوانندگان مکتوب تبریک می‌گویم. نوروز از زمره میراث‌های شگفت‌انگیز ذوق و دانش و دانایی ایرانیان است؛ که دقیق‌ترین تقویم را دارا هستند. دانشمند بزرگ مرحوم احمد بیرشک در کار ماندگارش درباره‌ی تقویم ایرانی به روشنی نشان داده است که نوروز با چه دقت افسانه‌ای تنظیم شده است. میراثی که ریشه در اسطوره‌های ایرانی دارد.
شادمان و سربلند باشید.

http://mohajerani.maktoub.ir/

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 20:40  توسط رضا  | 

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی

آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند...

 
است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است....

 
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه

یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز....

 
صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .

http://www.aftabnews.ir/vdca6in49onyy.html

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 20:18  توسط رضا  | 

اظهارات ضد اسرائيلی رئيس‌جمهور ایران با واکنش های وسیع جهانی مواجه شد. اما آنچه کمتر به آن پرداخته شد، برداشت و عکس‌العمل ۲۵ هزار یهودی است که در خود ایران زندگی می‌کنند.

راديو آلمان در گزارش جالبي، ضمن گفت‌وگو با تعدادي از كليميان ساكن ايران، اطلاعات قابل توجهي از تعداد و مواضع اين گروه از ايرانيان، ارائه داده است: «هارون یشایایی» نماینده جامعه کلیمیان تهران که دارای ۱۷ هزار نفر عضو است، نامه سرگشاده‌ای خطاب به احمدی نژاد نوشت و در آن با احتیاط کوشید میان صهیونیسم و یهودی ستیزی تمایز قایل شود. یشایایی می‌گوید ما ایرانی هستیم و یهودیان از ۲۷۰۰ سال قبل در این سرزمین زیسته و به این خاک پایبند شده‌اند. بايد گفت غالب كليمى‌هاى ساكن ايران از سبک زندگی خود با داشتن حقوقى چون مدرسه و کنیسه مربوط به خود ناراضی نیستند و عملا شکایتی از تبعیض رسمی نسبت به خود از آنها شنیده نمی‌شود.

اسم کسی که خبرنگار راديو آلمان با او برخورد داشت، در اصل «موسی سعیدیان» است اما روی کارت ویزیت او تنها نوشته شده «موسی بابا». موسی هفتاد ساله و اهل اصفهان است و در خیابان فردوسی در قلب تهران و در نردیکی سفارت آلمان کار می‌کند. موسی كه یک مغازه عتیقه فروشی دارد، می‌گوید: من کلیمی هستم و ساکن تهران. اینجا ما مورد احترام هستیم و با سایرین در صلح و صفا زندگی می‌کنیم. البته از انقلاب به بعد وضع تغییر کرده است.

با اين همه به رغم اين‌كه اسرائيل از سوى ايران به رسميت شناخته نمى‌شود و احمدى نژاد رييس جمهور هم مدام بر تنور كارزار ضد اسرائيلى می‌دمد، يهوديان ايرانى از سوى جمهورى اسلامى بعنوان اقليت مذهبى رسمى و داراى حقوق مطرح هستند. طبق اصل سيزدهم قانون اساسى ايران ، مسيحيان و زرتشتيان نسبت به تربيت و فرهنگ مذهبى خود داراى حقوق هستند و آزادند تا فرايض دينى خود را بجاى آورند.

يهوديان نيز مانند ساير اديان به رسميت شناخته شده در ايران، داراى نماينده در مجلس قانونگذارى هستند. موسى بابا دراين مورد می‌گويد: علت اينست كه ما يهودى هستيم نه صهيونيست! موسى‌بابا از زندگى روزمره كليميان ايران می‌گويد: «ما حدود ۲۰كنيسه در ايران داريم و می‌توانيم بدون بروز مشكلى، در آنها به فرايض مذهبى‌مان بپردازيم. ما در همه جا از جمله اصفهان، گورستان متعلق به خود را داريم. در همين گورستان اصفهان، اخيرا سنگى كشف شده كه حدود ۳۰۰۰ سال قدمت دارد».

بايد گفت در سرزمين كنونى ايران، يهوديان از نظر تاريخى هزار سال زودتر از مسلمان‌ها حضور داشته‌اند. به اين ترتيب كه وقتى امپراطورى فارس به بين النهرين و بابل در ۵۳۹ سال قبل از ميلاد مسيح حمله كرد، بخشى از عبرانى‌هاى اسير شده در اين جنگ به فلسطين امروزى برگشتند اما گروه قابل توجهى ازآنها در خاك امپراطورى فارس ماندگارشدند.

خاستگاه اصلى كليميان ايرانى در همدان واقع در شمال غربى ايران است. اين عده توسط مردخاى و استر به اين ناحيه آورده شدند. مقبره اين دو در همدان كه شهرى است با ۵۰۰ هزار جمعيت، از جمله اماكنى است كه می‌توان به بازديد آن رفت. با اين همه بايد گفت كه جامعه كليميان همدان پيوسته كوچكتر از قبل مى شود. يك كليمى ساكن همدان می‌گويد: اكثر ما مهاجرت كرده‌ايم. خيلى از كليمى‌ها به آمريكا يا اروپا رفته‌اند يا به شهرهاى بزرگتر مثل تهران و شيراز و اصفهان رفته‌اند. الان در همدان تنها ده خانواده كليمى وجود دارند و در كل ايران ۲۵۰۰۰ نفر كليمى داريم. در حاليكه قبلا اين عده تنها در همدان ۶۰ هزار نفر بودند.ت

عداد كليمى‌ها تنها در همدان نيست كه كمتر و كمتر می‌شود بلكه دركل ايران، اين تعداد پيوسته كاهش مى‌يابد. آنها اول انقلاب هفتاد هزار نفر بودند و الان ۲۵۰۰۰ نفر. آيا ممكن است روزى اصلا هيچ كليمی در ايران نباشد؟

اين كليمى همدانى می‌گويد: نميشه اينو گفت. ما راضى هستيم و اينجا زندگى مون خوبه. مشكل اينه كه نسل مون افزايش پيدا نمی‌كنه!

واقعيت اين‌ است كه براى برخى از كليمى‌ها اوضاع و زندگى در شرق، معمولا به مراتب بهتر از كار و زندگى در كشورهاى ديگراست. راديو آلمان ادعا مي‌كند: به عنوان مثال اسرائيلى‌هايى بودند كه در زمان جنگ ايران و عراق، به ايران اسلحه مى‌آوردند. دشمن مشترك هر دو طرف درآن دوران، صدام حسين بود و اين همكارى بر اساس مثل معروف «دشمن دشمن من، دوست من است» انجام می‌شد. ضمنا كليمى‌هاى ايرانى يك امكان ويژه نيز دارند و آن اجازه سفر به اسرائيل است.
موسى بابا می‌گويد: البته در هشت سال دوران جنگ با عراق چنين اجازه‌اى نبود. اما الان می‌توانيم بدون مشكل به اسرائيل برويم و برگرديم. در ضمن رييس جمهور قبلى محمد خاتمى خيلى كارها به سود ما كليميان انجام داد.

يك نمونه جالب در اين زمينه به مراسم عزادارى پاپ ژان پل دوم برمی‌گردد كه در آن خاتمى، رئيس‌جمهور وقت ايران نيز حضور داشت و گفته شد كه با موشه كاتساو رييس جمهور اسرائيل مواجه گشت. موشه كاتساو ايرانى‌الاصل است و مثل آقاى خاتمى، يزدى. اما تبليغات جنجالى كه بر سر اين ديدار كه صحت و سقم آن معلوم نبود، بسيار وسيع و فراگير شد.

http://www.baztab.ir/news/36768.php

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 19:52  توسط رضا  | 

 

حجت الاسلام والمسلمين دکترسيد محمد خاتمي،‌ در پيامي به مناسبت عيد نوروز و فرارسيدن بهار طبيعت تصريح كرده است: امروز نيز ايراني مي‌تواند و بايد با نام خدا و براي آزادي و پيشرفت و عدالت، بار ديگر با تاريكي، بيداد و فزون خواهي و خشونت و واپس گرايي در افتد. و چنين باد!

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانتشجويان ايران (ايسنا) متن كامل پيام سيد محمد خاتمي، رييس جمهور سابق ايران بدين شرح است:

«بسم الله الرحمن الرحيم

بهار فصل رويش است و باليدن و شادابي و شكوه و ترنم آبشار و عطر شكوفه و جلوه‌گاه زندگاني، كه تا در قامت بلند انسان تجلي يابد؛ جهان آفريده شده است.

بهار فصل ايمان به مهرباني و كفر به نفرت و مرگ و ويراني است. و اينك بهاري ديگر از راه مي‌رسد؛ در حالي كه نبوغ ايراني را در تعيين روز اول آن با نام بلند نوروز كه عين اعتدال است؛ به نشانه آغاز سال مي‌بينيم.

در اين بهار پرطراوت، بر گلبرگ گونه كودكان ايراني بوسه مي‌زنم و دستو بازوي جوانان پرنشاط و نگران، ولي اميدوار ايراني را مي‌فشارم و به هر ايراني در همه جا درود مي‌فرستم.

ايران عزيز، بهار و پاييز فراوان ديده است؛ چنانكه همه آفرينش! ولي بهار اميد هيچگاه در دل ما به پاييز نرسيده است.

جان گرم ايراني كه روزگاري تمدني بزرگ آفريد، در پرتو آفتاب درخشان اسلام تابناك‌تر شد و چون چلچراغي در رواق انديشه و فرهنگ بشري درخشيد. و شگفتا كه ايراني، اسلام را به گونه‌اي پذيرا شد كه با روان بلند او سازگارتر است. او اسلام خرد و مهر و زيبايي را در چهره خاندان پيامبر- كه درود خدا بر آنان باد- يافت كه با همه مظلوميت، همواره جانب ستم ديدگان تاريخ را گرفتند و سرود داد و آزادگي و خردورزي را در گنبد گيتي نواختند. در اين ارادتمندي سني و شيعه، فارس و كرد و لر و بلوچ و ديگر اقوام ايراني همراهند و بالاتر، كدام كليمي و زرتشتي و مسيحي ايراني را سراغ داريد كه بر آستان علي و حسين (ع) سر تعظيم فرود نياورد؟

ايراني در كوره جان جهان افروز خود حتي توانسته است خشونت برهنه مهاجمان سنگدل را آب كند و آن را در خدمت زيبايي، ادب و هنر و انديشه فاخر خود بگيرد.

امروز نيز ايراني مي‌تواند و بايد با نام خدا و براي آزادي و پيشرفت و عدالت، بار ديگر با تاريكي، بيداد و فزون خواهي و خشونت و واپس گرايي در افتد. و چنين باد!

همه روزتان نوروز و نوروزتان جهان افروز باد.

سيدمحمد خاتمي

29/12/1384»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 23:47  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

 

امشب چهارشنبه سوری است. رسم دیرینی که ایرانیان در طول سال ها با آتش بازی و رسومی مثل قاشق زنی و پریدن از روی آتش آن را حفظ کرده اند. چند سالی است که بر این سنت های لطیف ایرانی، انفجار و نارنجک و مواد محترقه هم اضافه شده و آنقدر فراگیر، که لطافت و صمیمیت این سنت تاریخی را تحت الشعاع قرار داده است.

حالا که شب چهارشنبه سوری از یک ماه قبل آغاز می شود و می رود تا کم کم سنت دیرین ایرانی در هیاهوی انفجار ها از بین برود، شاید مخالفت های بی دلیلی که برگزاری این مراسم را در هر شکل منع می کنند، به همین بهانه ی افراط در انفجارها باشند.

بخشی هم از پاسداشت سنت ها منوط به این است که نگذاریم در اثر هیجانات متفاوت اصالت تاریخی آن از بین برود. در حقیقت دو خطر چهار شنبه سوری را تهدید می کند یکی خطرات جانی در اثر انفجار و یکی خطر از بین رفتن این سنت تاریخی.

امشب بر اساس این سنت، شب گرفتن سرخی ها به عنوان سمبل نشاط و شادی است و شب وانهادن زردی های سستی و غم.

هموطنان به این سنت ها اهمیت می دهند. کاش ایرانیان خارج از کشور که معمولاً در مناسبت مراسم ایرانی مشکل بیشتری دارند نیز بتوانند حافظ این سنت ها باشند.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 20:21  توسط رضا  | 

 

ايسنا:مراسم يازدهمين سالگرد ارتحال يادگار حضرت امام، حاج احمدآقا خميني، با حضور رهبري، مقامات لشكري و كشوري، مردم قدرشناس و بيت معزز امام راحل در مرقد حضرت امام برگزار شد.

هاشمي رفسنجاني در اين مراسم با اشاره به پرونده هسته‌يي ايران گفت: ما در وضع جديدي هستيم كه آمريكا و ايادي آن براي ما به وجود آورده‌اند. البته مواجهه با آمريكا براي ما موضوع جديدي نيست. در طول انقلاب و سال‌هاي پيش از آن نيز بار‌ها رويارويي با آمريكا را تجربه كرده‌ايم. حتي در زمان جنگ كه صدام از جنگ با ايران عاجز شده بود، آمريكا خود مستقيما وارد جنگ در خليج فارس شد.

وي با بيان اين‌كه جنگ رواني آمريكا را نيز بارها پيش از اين در طول سال‌هاي پس از انقلاب تجربه‌ كرده‌ايم، گفت: اكنون با اين ادعاي آنها روبه‌رو شده‌ايم كه ايراني‌ها قصد دسترسي به سلاح هسته‌اي را دارند و انصافا بدترين نوع برخورد با كشور‌ها در مسائل جهاني، ايراد اتهام به ملت‌هاست.

هاشمي با بيان اين‌كه آمريكا مدعي است كه ايران درصدد دستيابي به سلاح هسته‌اي است، افزود: شايد بتوانند دل ديگران را با اين ادعاهاي كذب خالي‌ كنند و آنها را جذب اردوگاه آمريكا كنند، اما با ايران نمي‌توانند اين كار را بكنند.

رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در ادامه با اشاره به اين‌كه اولين برخورد ما با آمريكايي‌ها در قضيه‌ي كاپيتولاسيون بود و عكس‌العمل آنها در مقابل اعتراض مردم و حضرت امام، تبعيد امام بود، اظهار داشت: اما نقش امام در تبعيد هم به مبارزات مردم گرمي مي‌داد. پس از انقلاب نيز آمريكا از طريق حمايت گروه‌هاي چريكي و منافقان، هم‌چنين تحريك قوميت‌ها سعي در براندازي نظام جمهوري اسلامي داشت كه موفق نشد.

وي در ادامه اسلام را از دلايل پيروزي ملت ايران در مقابل توطئه‌هاي مداوم آمريكا خواند و با بيان اين‌كه اين دين در قلب همه‌ي ما جايگاه ويژه‌اي دارد، افزود: امام از سر هوشياري و تيزبيني روي اين نقطه‌ي حساس دست گذاشتند و اجازه ندادند كه اين انقلاب صفتي جز اسلامي بودن داشته باشد. ايشان هر كاري را در مورد انقلاب وظيفه‌ي ديني خود و مردم مي‌دانستند. نكته‌ي اساسي مبارزات مردم در زمان انقلاب و در حال حاضر همين مساله‌ي اسلام است كه دغدغه‌ي اكثريت قاطع ملت ماست.

هاشمي خاطرنشان كرد: مساله‌ي دوم كه ما بايد بسيار روي آن تكيه كنيم، مردم هستند. اظهارات امام در مورد مردم فراموش‌شدني نيست. ايشان موضوع مردم را هم در بحث‌هاي خاص و هم در سخنراني‌هاي عمومي خود به وضوح مطرح مي‌كردند. ايشان معتقد بودند كه اگر مردم به صورت عام به صحنه نيايند، پيروزي انقلاب ممكن نخواهد شد و اگر اين مردم به صحنه بيايند، هيچ قدرتي نخواهد توانست آنها را بشكند. امام تكيه بر راي اكثريت قاطع مردم را در آن زمان به ما ياد دادند. متكي كردن پيروزي يا شكست انقلاب، به بودن يا نبودن مردم در صحنه‌ي مبارزات بايد از تدابير حضرت امام به حساب بيايد كه بسيار هم موفق بود. اين تصميم امام الان كه بسياري بحث دموكراسي و حاكميت مردم را به ميان مي‌آورند، براي ما روشن مي‌شود. امام به مردم ايمان داشت؛ يعني اين نظر اسلام است. نظري كه در قرآن نيز به آن اشاره شده است و من قاطعانه عرض مي‌كنم امام بحث مردم را به دليل مسائل سياسي مطرح نمي‌كردند؛ بلكه به اين قضيه اعتقاد داشتند؛ از اين رو دشمنان ما نمي‌توانند نظام ما را به مردمي نبودن متهم كنند.

وي هم‌چنين گفت: تمامي انتخابات ما و تصميمات اساسي نظام و تاييد قانون اساسي در طول اين سال‌ها به عهده‌ي مردم بوده است و در واقع حق آنها نيز همين بوده است كه امام آن را جاودانه كرد و امروز نيز اين افتخار با ماست؛ ولي متاسفانه ديگران با خامي بعضي از افراد مي‌خواهند اين افتخار بزرگ را از تاريخ ما حذف و حكومت ما را به صورت حكومت تحميلي به دنيا معرفي كنند. اين ناداني است، اين انحراف از مسير اصلي است. حتي مي‌توان گفت كه مي‌تواند يك خطر براي انقلاب ، اسلام و نظام باشد. اين مسائل جزء بديهيات است كه همه‌ي شما به دليل حضور مداوم در صحنه به آن واقف هستيد. زماني كه ما در حال جنگ بوديم هيچ كدام از نيرو‌هاي دفاعي ما آماده نبودند، اگر مردم نمي‌آمدند و ميدان را پشتيباني نمي‌كردند، نمي‌توانستيم 8 سال مقاومت كنيم و در نهايت دشمن براي امضاي قرارداد صلح به ما التماس كند.

هاشمي رفسنجاني با اشاره به اين‌كه همه‌ي اين دستاورد‌ها حاصل انقلاب ماست، گفت: كدام يك از انقلاب‌هاي دنيا اين ويژگي‌ها را دارند. گفتن اين حرف‌ها تنها براي يادآوري به نسل سوم انقلاب است؛ وگرنه نسل اول و دوم خود به صورت مستقيم در مبارزات حضور داشتند.

رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام ادامه داد: نكته‌ي سومي كه امام روي آن تاكيد كردند و امروز دواي درد ماست، بحث اتحاد بود. امام در اكثر سخنراني‌هاي خود مي‌فرمودند اگر شما با هم متحد باشيد، هيچ كس شما را زمين نخواهد زد و اگر اين اتحاد را از دست بدهيد، خود زمين خواهيد خورد. اين نصيحت امام هميشه محترم بوده و هنوز هم هست. ملت ما نبايد اين نكات مهم را فراموش كند. اگر ما با اين سه نكته يعني اسلام، مردم و اتحاد در صحنه باشيم و اجازه ندهيم كه انحرافات فكري در اسلام ناب و مترقي، همان‌گونه كه امام تصوير كردند و همان‌گونه كه ايشان آموزش دادند، وارد شود، اسلام خود نجات‌بخش است، ولي اگر با اسلام به صورت سليقه‌اي برخورد كنيم براي ما خطر وجود دارد. اگر كساني كه سال‌ها قبل به واسطه‌ي اسلامي كه به آن اعتقاد دارند، مبارزه را حرام مي‌دانستند، امروز بخواهند اسلام را براي مردم ما معرفي كنند، مردم آن را نخواهند پذيرفت؛ به‌خصوص كه امروز توده‌ي مردم آگاه و داراي دانش فراوان هستند.

وي در ادامه با تاكيد بر نقش مردم در اداره‌ي نظام گفت: نبايد نقش مردم را كمرنگ كرد و نبايد آنها را درجه‌ي دوم ديد. بايد با نقش مردم به عنوان صاحبان انقلاب و كساني كه خدا، قرآن، پيامبر و ائمه‌ي ما آن را خواستند، برخورد كرد. آنها خواسته‌اند كه مردم در سرنوشت خود ذي‌نظر باشند. نه تنها در ايران بلكه در ساير كشور‌ها هم همين گونه است. در عراق، فلسطين و مصر آن‌چه پيروز است، جبهه‌ي اسلام است.

 http://www.emrouz.info/archives/2006/03/02411_5.php

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 14:29  توسط رضا  | 

 

سرمایه-كيوان مهرگان:سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ايران از احزاب ريشه‌دار ايران است كه در عمر 27 سالهء جمهوري اسلامي دو بار به طور مؤثر در سپهر قدرت حضور داشته است. دور اول به حضور «چريك‌هاي جوان» در قدرت به آغاز حكومت كوتاه شهيد رجايي و سپس دو دورهء نخست‌وزيري ميرحسين موسوي برمي‌گردد. به دنبال تغيير و تحولات سال 1368 اين گروه قدرت را تا سال 76 واگذاشت و با آغاز موج اصلاح‌طلبي بسياري از چهره‌هاي متنفذ اين حزب كه در ادبيات سياسي ايران به «چپ اسلامي» مشهورند به مجلس و دولت اصلاحات راه يافتند.بهزاد نبوي، از سياسي‌ترين چهره‌هاي اقتصادي اين سازمان سياسي است كه هم سابقهء وزارت دارد و هم تجربهء وكالت. در كنار اين دو، مدتي رييس هيات مديرهء شركت نفتي پتروپارس وابسته به وزارت نفت بود. اين سوابق از او يك منبع براي آگاهي از نظرات و مواضع اين حزب در حوزهء مسايل اقتصاد سياسي نفت ساخته است.چريك پير در ميانه‌هاي دههء 60 عمر خود با اين تحليل كه «نفت» و «دولت نفتي» پايهء «استبداد سياسي» است مخالف است. نبوي با ذكر تاريخچه‌اي از علل عقب افتادن اجراي تز اقتصاد بدون نفت بر عقيده خود مبني بر عدم ارتباط استبداد حاكمان با نفت پاي مي‌فشارد.

بحث دربارهء‌نفت و ارتباط آن با دموكراسي‌خواهي و نقشي كه در عقيم گذاشتن نهضت‌هاي دموكراسي‌خواهانه ايران تا قبل از انقلاب داشته، از پرمناقشه‌ترين بحث‌ها در نيم قرن گذشته بوده است. نفت و ارتباط آن با دموكراسي در تحليل‌هاي سازمان چه جايگاهي دارد؟

اولائ بنده سخنگوي سازمان نيستم، ثانيائ اين بحث به اين صورت تاكنون در سازمان مطرح نشده است. بنابراين آن‌چه در اين مصاحبه مطرح مي‌كنم نظر شخصي بنده است. اين تفكر، نظر خيلي از تحليل‌گران و كساني كه دربارهء اقتصاد ايران بحث كرده‌اند، است. اين افراد نفت را عامل بدبختي معرفي كرده‌اند. اين تحليل شايد از برخي جهات درست باشد ولي واقعيت اين است كه «نفت» يك ثروت خدادادي است، ما نبايد به اين نعمت به عنوان نقمت نگاه كنيم. من براي اين كه بحث نفت و دموكراسي را دقيق‌‌تر كالبدشكافي كنم به زمينه‌هاي پيدايش اين بحث از آغاز تا امروز مي‌پردازم.

بحث نقش نفت در استقلال و دموكراسي از زمان ملي شدن صنعت نفت به بعد مطرح شد. در آن دوران بسياري از تحليل‌گران نفت را عامل وابستگي دانسته و ملي شدن آن را تلاش در جهت قطع وابستگي و بازگشت استقلال تلقي كردند. وقتي نفت در سال 1329 ملي شد و دولت مرحوم مصدق روي كار آمد انگلستان مانع از صدور نفت ايران شد و كشور را محاصرهء اقتصادي كرد. در طول دو سال و چهار ماهي كه دكتر مصدق نخست‌وزير بود، تنها دو نفت‌كش ايتاليايي و ژاپني هر كدام به ظرفيت 18 هزار تن در آبادان و مناطق نفتي جنوب بارگيري كردند.ناوگان انگليس در درياهاي آزاد به عنوان اين كه اين نفت متعلق به شركت بريتيش پتروليوم انگليس است، بنابراين شما (ايرانيان) حق برداشت نداريد و ملي شدن نفت غيرقانوني است، كشتيها را توقيف كردند. بر اثر اين واقعه ما طي دو سال و چهار ماه حكومت دكتر مصدق با مشكلات زيادي روبه‌رو شديم. آن روزها كل درآمد ارزي كشور 200 ميليون دلار بود كه از اين مبلغ حدود 130 ميليون دلار از محل فروش نفت بود و بقيه از محل صادرات غيرنفتي تامين مي‌شد. وقتي 130 ميليون دلار حذف شد درآمدهاي ارزي كاهش يافت. در اثر فشاري كه از اين ناحيه به دولت و كشور وارد آمد، مرحوم مصدق با تلاش گسترده‌اي كه كرد توانست در آن دو سال و چهارماه نخست‌وزيري خود ميزان صادرات غيرنفتي ما را از حدود 70 ميليون دلار به بيش از 90 ميليون دلار برساند كه اين كار مهمي بود، آن موقع افزايش 20 تا 30 ميليون دلار صادرات غيرنفتي كار ساده‌اي نبود. از همان زمان بود كه دكتر مصدق‌تز «اقتصاد بدون نفت» را مطرح كرد اين تز به اين معنا بود كه نفت يك ثروت خدادادي است و بايد صرف تامين يك ثروت و سرمايه ديگر بشود و صرف هزينه‌هاي جاري كشور نشود. هرچند در آن موقع هم اگر مصدق مي‌توانست به اين درآمد دست يابد نمي‌توانست اين تز را اجرا كند.

چرا؟

ما قبل از مصدق 200 ميليون دلار درآمد ارزي داشتيم. علي‌رغم تمام تلاش‌هايي كه آن مرحوم كرد اين 200 ميليون دلار بعد از قطع صدور نفت به 75 ميليون دلار رسيد. با تمام تلاشي كه بعد از قطع صدور نفت انجام شد ميزان درآمد ارزي كشور به 75 ميليون دلار رسيد، مصدق اين‌را به 95 ميليون دلار رساند. يعني از 50 درصد قبل از ملي شدن كمتر. اين تز در زمان خود مصدق هيچ وقت اجرا نشد. به خاطر اين‌كه درآمد نفتي به دست نيامد كه صرف ساخت زيربناها شود. البته مصدق از همان درآمدهاي محدود نيز كارهاي عمراني كوچكي كرد اما نتوانست به درآمد نفت دست يابد و بعد از ملي شدن نفت وضع كشور بحراني‌تر و بدتر شد البته در پيدايش زمينهء كودتاي 28 مرداد شايد اين عامل نيز مؤثر بود و مانند دوران خاتمي كه دوبار با راي 20 و 22 ميليوني سركار آمده بود، ديدند، آنچه فكر كردند و آنچه بايد دولت اصلاحات و حركت‌هاي اصلاحي به آن‌ها عرضه كند نتوانسته و نااميد شدند در مرداد 32 هم مردم نااميد شدند.

اما اين دو دوران علي‌رغم شباهت‌هايي كه ممكن است داشته باشند تفاوت‌هاي زيادي دارند، ما در زمان خاتمي محدوديت‌هاي زمان مصدق را نداشتيم.

در دورهء‌خاتمي مردم از نظر مسايل سياسي نااميد شدند. در زمان مصدق به خاطر مسايل اقتصادي بود كه مردم از مصدق و نهضت ملي مايوس شدند. در زمان مصدق بحث بردن درآمد نفت سر سفره‌هاي مردم را شاه و دربار شعارش را مي‌دادند. به خاطر اين‌كه مصدق را در افكار عمومي تخريب كنند، شايع مي‌كردند نفت ملي شود روزي يك پيت نفت به هر خانواده مي‌دهند، يا مي‌گفتند تا به حال نفت ما را انگليسي‌ها مي‌بردند حالا ديگر به دست خودتان مي‌رسد و مسايلي نظير اين.

مردمي كه از خاتمي نااميد شدند به خاطر اين نبود كه نان و گوشت به آن‌ها نرسيده بود، به خاطر اين بود كه شعارهاي اصلاحات مثل حاكميت قانون، آزادي و مردم‌سالاري، تثبيت و نهادينه نشد.

فعلائ از اين بحث مي‌گذريم، خب در زمان مصدق به دليل عدم تامين درآمد نفت تز اقتصاد منهاي نفت اجرا نشد. در زمان شاه كه درآمد ارزي كشور بيشتر شد. آن موقع چرا اين تز زمينهء اجرا نيافت؟

بعد از كودتاي 28 مرداد، حاكميت وابسته بود و قصد نداشت اين تز را تحقق ببخشد، به همين دليل نفت را به كنسرسيومي كه اكثريت سهام آن در اختيار انگليسي‌ها بود، سپرد و وابستگي بودجهء جاري به نفت كماكان ادامه پيدا كرد. البته تا سال 1350 درآمد ايران از هر بشكه نفت كمتر از يك دلار بود، از سال 1350 تقريبائ درآمد نفت سير صعودي پيدا كرد. در طي 334 سال از يك دلار به سه دلار و بعد 12 دلار و در دوران انقلاب به حدود 36637 دلار رسيد. حتي بعد از انقلاب تك محموله تا 45 دلار به فروش مي‌رسيد. اين افزايش قيمت‌‌ها وابستگي ما را به نفت بيشتر كرد. تا قبل از اين شرايط مثلائ در دههء 50 درآمد ارزي ايران حدود دو ميليارد دلار بود كه از اين ميزان حدود 700 ميليون دلار صادرات غيرنفتي بود. حدود 1133114 هم صادرات نفت بود.

بعد از دو سه سال افزايش درآمد نفت، موازنهء كالاي نفتي و غيرنفتي كاملائ به هم خورد. به گونه‌اي كه درآمد ارزي ما به بالاي 20 ميليارد دلار رسيد و صادرات غيرنفتي ما فقط 4000500 ميليون دلار بود. بعد كه درآمد نفتي ما بالا رفت اين نسبت اساسائ تغيير كرد. يعني نسبت يك‌سوم صادرات غيرنفتي به نفت به حدود يك‌چهلم رسيد و وابستگي كشور به نفت به مراتب تشديد شد و همين تشديد وابستگي مبناي تحليل‌هاي منفي در مورد نقش نفت شد. نتيجهء اين درآمد در تغذيهء رايگان، پول‌هاي فراوان خرج كردن، افزايش حقوق‌ها و به اميد روزي كه هر ايراني يك پيكان داشته باشد و... شد. شعار آوردن درآمد نفت سر سفره‌هاي مردم را سال 54-55 رژيم شاه اجرا كرد. آن‌قدر در مدارس به بچه‌ها شير پاكتي داده مي‌شد كه با آن‌ها فوتبال بازي مي‌كردند. اين‌قدر حقوق‌ها را بالا برده بودند كه هر خانواده‌اي راحت مي‌توانست دوتا اتومبيل داشته باشد همين‌طوري تحت عنوان مواد انقلاب سفيد شاه و ملت درآمد نفت را بذل و بخشش مي‌كردند. در كنار اين موارد به شركت آب انگليس در جاهاي مختلف سهام مي‌خريدند، همين سياست‌ها سبب شد كه به‌طور كامل ‌تز اقتصاد بدون نفت فراموش شود.

انقلاب كه پيروز شد در اولين قدم خواسته يا نخواسته صادرات نفت را كاهش داديم. البته به نظر من اين اشتباه بود.

اين‌كه صادرات نفت را كاهش داديد؟

بله! ما فكر مي‌كرديم شش ميليون بشكه نفت صادر كردن بد است و با اين كار ذخايرمان از بين مي‌رود و آيندگانمان بدون نفت مي‌مانند.

اشكال اين كار چه بود؟

اشكال اين بود كه حبس ثروت يك كشور براي روز مبادا صحيح نيست. ثروت را بايد به سرمايهء توليدي و زيربنايي تبديل مي‌كرد، بلكه اگر شش ميليون بشكه مي‌فروختيم و درآمد آن را صرف شير پاكتي مي‌كرديم اشكال داشت; ولي صدور هر چه بيشتر نفت براي سرمايه‌گذاري و ايجاد جهش اقتصادي بسيار خوب است. يعني درآمد نفتي را در بودجه24 ميليارد دلار ديديم كه البته مورد مخالفت بسياري صاحبان ديدگاه صيانت از ذخاير نفتي قرار گرفت. ما معتقد بوديم اين مبلغ بايد صرف سرمايه‌گذاري شود. ما معتقد بوديم صيانت از نفت به اين معنا نيست كه بگذاريم نفت ته چاه بماند، چون شايد 20 سال ديگر يك انرژي جديد كشف شود و اصلائ نفت ارزش استفاده نداشته باشد. دليلي ندارد نفت را ذخيره‌سازي كنيم ما بايد نفتمان را هرچه زودتر تبديل به زيرساخت‌ها و زيربناهاي كشور كنيم. به رغم اين‌كه كشور در شرايط جنگي بود. دولت موسوي تا سال 64 خيلي خوب عمل كرد. ما بالاترين رقم توليد ناخالص داخلي را در سال 63 داشتيم. حجم سرمايه‌گذاري نسبت به توليد ناخالص داخلي بيشتر از قبل انقلاب شده بود. از اواخر سال 64 قيمت نفت حتي به پنج دلار براي هر بشكه سقوط كرد. فروش نفت هم به دليل جنگ نفتكش‌ها و بمباران پايانه‌هاي نفتي در خليج‌فارس كاملائ محدود شد. يعني هم مقدار صادرات نفت كاهش يافت و هم قيمت نفت سقوط كرد. به‌طوري كه در فاصلهء زماني سال 65 تا 67 قيمت هر بشكه نفت 557 دلار بود. نتيجهء اين تحولات اين شد كه در سال 65 درآمد ارزي كشور از حدود شش-‌هفت ميليارد دلار تجاوز نكرد. كه از اين مقدار سه ميليارد دلار مستقيم هزينهء جنگ مي‌شد و سه ميليارد دلار صرف واردات كالاهاي اساسي مي‌شد و فقط يك ميليارد دلار براي سرمايه‌گذاري و صنعت و بخش‌هاي ديگر مي‌ماند. از طرف ديگر وقتي سهم‌مان در اوپك كم شده و كشورهاي ديگر جاي ما را گرفته‌اند و تاثيرگذاري‌مان در اوپك كم مي‌شود. امروز اگر دو ميليون بشكه را از بازار خارج كنيد اثر قابل توجهي ندارد ولي اگر شش ميليون بشكه نفت بود تاثيرگذاري‌اش بر فعل و انفعالات بازار نفت بسيار زياد بود.

علت اين سقوط ناگهاني قيمت نفت چه بود؟

نمي‌دانم!

فقط نفت ايران سقوط كرد؟

خير! قيمت نفت جهان دچار اين وضعيت شد و تا پنج دلار رسيد. در همان سال‌ها جناح راست مشكلات اقتصادي را به گردن چپ‌ها انداختند.

در اين دوران هم امكان تحقق يافتن تز «اقتصاد بدون نفت» فراهم نشد.

بعد از جنگ چه مشكلي وجود داشت؟

در دوران بازسازي بعد از جنگ بخشي از درآمد نفت، صرف بازسازي جنگ شد البته نه آن‌گونه كه همهء درآمد صرف آن شود. بالا نرفتن درآمد، پايين بودن ميزان صادرات نفت (حدود دو ميليون بشكه) بازسازي بعد از جنگ، تعطيلي واحدهاي توليدي در اثر سال‌هاي بحراني 65 تا 67 كه همه واحدها متوقف شده بود همه دست‌به‌دست هم دادند كه باز امكان اجرا شدن تز مورد بحثمان به‌طور كامل انجام نشود.

در زمان آقاي خاتمي اولين بار بود كه بعد از ملي شدن صنعت نفت، تز اقتصاد بدون نفت به شكل ناقص با پيش‌بيني حساب ذخيرهء ارزي در برنامهء پنج سالهء سوم شكل گرفت. در واقع از سال 1329 تا سال 1379، 50 سال طول كشيد تا زمينه‌هاي اجرايي تز اقتصاد نفت مهيا شود.‌با تاسيس حساب ذخيرهء ارزي مازاد درآمد نفتي كشور در آن‌جا ذخيره شد تا صرف سرمايه‌گذاري شود.

اما در همين زمان به طرق مختلف از اين حساب برداشت مي‌شد؟

بله! متاسفانه در برخي موارد اين برداشت‌ها صورت گرفت. در مجلس ششم به اين حساب هجمه‌هايي شد و در آخرين سال دولت خاتمي مجلس هفتم نيز خيلي از آن برداشت كردند. متاسفانه در تبليغات انتخاباتي دور نهم رياست جمهوري نيز اعلام شد كه ديگر سرمايه‌گذاري بس است. فراموش كرديم نسبت به مالزي، تركيه، كره و كشورهاي آمريكاي جنوبي، تايوان، سنگاپور، هنگ‌كنگ و چين در چه مرحله‌اي هستيم و رهنمود داده شد كه سرمايه‌گذاري بس است و مردم بايد درآمد نفت را سر سفره‌هايشان احساس كنند.

شعار آ وردن نفت به سر سفره هاي مردم خوراك تبليغات انتخاباتي نامزدهاي جناح راست در انتخابات شد غافل از آن‌كه همين شعار ضربهء بزرگي به اقتصاد كشور وارد مي‌كند. آوردن نفت سر سفره‌هاي مردم يعني هم خواندن فاتحهء حساب ذخيرهء ارزي و هم خواندن فاتحهء تز اقتصاد بدون نفت.

پس شما با اين تحليل موافقيد كه دولت بايد درآمد عمومي كشور را از محل ماليات‌ها و صادرات غيرنفتي محقق كند چون اين مساله منجر به اين مي‌شود كه حاكميت هميشه وابسته به مردم بماند، به نظارت عمومي تن بدهد و براي خرج كردن يك ريال هم به مردم حساب پس بدهد، طبعائ در چنين فضايي هست كه احزاب شكل مي‌گيرند نقش نظارتي خود را ايفا كنند. اما در فضايي غير از اين هر حزبي كه شكل مي‌گيرد متهم به استفاده از رانت نفتي مي‌شود مثال عيني اين مساله خود شما هستيد كه مدتي رييس هيات مديرهء شركت پتروپارس بوديد و از سوي رسانه‌هاي جناح راست همواره متهم مي‌شديد. پرسش اين است دولتي اقتدارگرا كه به نظارت عمومي چندان اعتقاد ندارد، وقعي به آزادي عمومي نمي‌دهد و يك درآمد نفتي هنگفت در اختيار دارد، چگونه مي‌تواند دموكراتيك باشد. اساسائ با وجود دولت‌هاي نفتي تحقق يك حكومت مردمسالار امكان‌پذير هست؟

شما خودتان جوهرپاشي مي‌كنيد. مثلائ مي‌گوييد طرف مقابل شما را به استفاده از رانت نفت متهم مي‌كند چون شما در هيات مديرهء پتروپارس بوديد، اين خودش نوعي جوهرپاشي است. ماجراي پتروپارس را براي اين درست كردند كه نمي‌خواستند كشور در صنعت نفت و گاز به خودكفايي برسد. بزرگ‌ترين افتخار زندگي اجرايي من رياست هيات مديرهء پتروپارس است. من نرفتم آن‌جا دزدي كنم يا رانت نفت بخورم. نرفتم از منافعي استفاده كنم. رفتم كه به كشور خدمت كنم. آن كاري كه من در پتروپارس كردم افتخار دوران كار اجرايي من است. بعد از اين‌كه من از آن‌جا استعفا دادم همان روزنامه اي كه تمام كاريكاتورهايش «پتروگيت» و امثالهم بود، وقتي فاز يك پارس‌جنوبي افتتاح شد كه پيمانكارش شركت پتروپارس بود به عنوان يك «افتخار ملي» از آن نام برد.

در آن پروژه كه از آن به عنوان لانهء فساد ياد مي‌شد، دنبال اين بودند كه ما نتوانيم آن كار را به نتيجه برسانيم. البته مسايل ديگري هم هست ... انگار آنجا يك شركت خصوصي بود كه من هر چقدر پول مي‌خواهم، مي‌توانم بگيرم.

بنده رييس هيات مديرهء آن‌جا بودم. يك كارمند دولت بودم و حقوق كارمندي دولت هم مي‌گرفتم. البته ما هيچ‌كس را متهم نمي‌كنيم. قوهء قضاييه بايد به اين كارها رسيدگي كند.

اما در پاسخ به پرسش اصلي اين‌كه مي‌گوييد وجود نفت مانع دموكراسي مي‌شود همان‌طور كه در مقدمه عرض شد از نظر تئوريك درست است، بله! ممكن است دولتي كه متكي به يك ثروت ملي شد (نفت، گاز و معادن ديگر...) چون ثروت و در نتيجه اقتدارش را بيشتر مي‌كند زمينهء استبداد و ديكتاتوري بيشتري پيدا مي‌كند. ولي الزامائ هر دولتي كه متكي به يك ثروت ملي بود، استبدادي نيست و هر دولت استبدادي نيز لازم نيست متكي به يك ثروت ملي باشد. خيلي از حكومت‌ها درآمد نفتي ندارند يا نداشته‌اند اما استبدادي بوده‌اند. در ادوار گذشته بسياري از دولت‌هاي آمريكاي لاتين، استبدادي بودند، كرهء‌جنوبي در يك دوره‌اي رژيم استبدادي داشت در كرهء شمالي به يك شكل ديگري و به قول خودشان ديكتاتوري پرولتاريا حاكم است. چين كشوري است كه به لحاظ سياسي، آزادي و دموكراسي به آن مفهوم در آن وجود ندارد، بسياري از كشورها همين‌طورند كه درآمد نفتي ندارند ولي استبداد حاكم است. من از وضع اكوادور و نيجريه اطلاعي ندارم، مي‌خواهم اين را بگويم كه نمي‌توان نفت را عامل بدبختي و بيچارگي ملت‌ها دانست.

اما دولت‌ها خيلي راحت از اين درآمد سوءاستفاده مي‌كنند؟

بله! ممكن است سوءاستفاده كنند. حتي اگر دولت دموكراتيك هم نفت داشته باشد، بايد حساب پس بدهد. فقط حساب ماليات را كه نبايد پس بدهد. در اين‌باره بحث دموكراسي و ديكتاتوري هم شايد مطرح نباشد. بحث بزرگ شدن فعاليت‌هاي اقتصادي دولت مطرح است. چون فعاليت‌هاي اقتصادي كه بزرگ شوند عملائ قدرت دولت بالا مي‌رود و از اين زاويه زمينهء استبداد فراهم مي‌شود. به هر حال فرض كنيم اين نظريه كاملائ صحيح باشد. خب چه بايد كرد؟ نفتمان را در دريا بريزيم يا در چاه‌ها را ببنديم كه دولتمان استبداد را حاكم نكند!

از زمان انقلاب مشروطه به بعد هر حركت اجتماعي كه ميل به دموكراسي داشته، سركوب شده و يكي از عللش هم نفت بوده است؟

استدلال شما حداقل براي آن صحيح نيست. چهار، پنج سال پس از عقد قرارداد دارسي، انقلاب مشروطه به عنوان اولين انقلاب دموكراتيك در منطقه به پيروزي رسيد. كودتاي 1299 رضاشاه هم به اتكاي درآمد نفت نبود، آن موقع ما هنوز درآمد نفتي نداشتيم، نفت نقشي در اقتصاد ما نداشت.

اما انگليس به عنوان يك منبع استراتژيك به آن نگاه مي‌كرد و علت به قدرت رسيدن رضاخان ايجاد يك دولت مركزي قدرتمند براي صيانت از چاه‌هاي نفت جنوب بود؟

براي انگليس منبع درآمد بود، نه براي ايران. استبداد رژيم پهلوي در ايران معلول وجود نفت نبود، معلول سلطهء انگليس بر ايران بود. آن سلطه هم به خاطر نفت نبود. انگليس و روسيه در ايران حدود 100 سال قدرت صاحب نفوذ بودند. انگليس در غياب روس‌ها كه درگير مسايل انقلاب اكتبر 1917 خودشان بودند و نمي‌توانستند به مسايل ايران بپردازند، اما انگليس اول با قرارداد 1919 وثوق‌الدوله آمد كه به شكل قانوني و قراردادي ايران را تحت سلطهء خود درآورد. ولي آزادي‌خواهان مخالفت كردند. قيام ميرزا كوچك خان، قيام خياباني، قيام كلنل محمدتقي خان پسيان و امثالهم و وجود دموكراسي در داخل كشور سبب شد قرارداد 1919 به نتيجه نرسد. رفت سراغ كودتاي 1299 كه رضاخان و سيدضياءالدين طباطبايي شدند عوامل كودتا. يكي شد مسؤول نظامي كودتا، يكي شد مسؤول سياسي كودتا، ربطي هم به نفت نداشت. هنوز نفت قدرتي به دولت‌ها نداده بود و صادراتش نسبت به توليد ملي كشور خيلي محدود بود.

شما از بعد اتفاقات داخلي به كودتا نگاه مي‌كنيد.

مي‌خواهم بگويم اين تحليل شما در همه جا مصداق ندارد. ما استبدادي داشتيم پيش از اين‌كه كشورمان قدرت نفتي بزرگ شود. كشورهايي هم هستند كه نفت نداشته‌اند ولي استبداد دارند.

پرسشم را مجددائ تكرار مي‌كنم با جامعهاي متكي به درآمد نفتي كه هيچ اعتقادي به آزادي‌هاي سياسي ندارد و هميشه رقباي بخش خصوصي را از بازار بيرون مي‌كند و دنبال ماليات هم نيست، ما چگونه مي‌توانيم به يك دولت دموكراتيك برسيم؟

نفت اصلائ آن نقش تعيين‌كنندگي در سرنوشت دموكراسي ما را ندارد و اساسائ تحليل‌هاي شما را قبول ندارم، شما مي‌گوييد شاه بعد از سال 42 كه دولت بحراني‌ترين شرايط اقتصادي را داشت و يك دولت ورشكسته بود استبداد خشن‌تري را حاكم كرد.

شاه ابزار حكومت استبدادي را داشت؟

و بر عكس وقتي درآمد نفتي در سال به بالاترين مقدار خود رسيد، در كشور ما آزادي داده شد و سياست حقوق بشر كارتر در ايران پياده شد و دولت ايران مجبور شد آزادي بدهد. نه آن استبداد به خاطر نفت بود و نه اين آزادي به خاطر بي‌نفتي.اوج صدور نفت ما پنج شش ميليون بشكه در سال 56 بود. درست همان موقع بيشترين آزادي‌ها در كشور ما بود. البته مي‌تواند زمينه‌اي باشد ولي الزامائ اين‌گونه نيست. اكنون هم حاكميت اقتدارگرايان در كشور به خاطر بالا رفتن درآمد نفت نيست.
http://www.emrouz.info/archives/2006/03/02393.php

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 19:11  توسط رضا  | 


پس از سخنرانى دو ميزبان، نوبت به «مصطفى ملكيان» پژوهشگر و نظريه پرداز روشنفكرى دينى رسيد تا سخنانش را با آيه اى از قرآن شروع كند كه در آن «خدا از مسلمانان مى خواهد آرمان ها و مطلوبات ديگران را دشنام نگويند، تا در مقابل، آنان هم حق ناشناسى نكنند و خداوند را دشنام ندهند.» وى در ادامه گفت كه آنچه در روزگار كنونى در كشورهاى اسلامى و ازجمله ايران ديده مى شود، دو پديده است كه با هم پيوستگى هايى دارند: «پديده توسل به خشونت براى دفاع از مقدسات» و «پديده توسل به مقدسات براى دفاع از خشونت». ملكيان بر اين مبنا گفت كه «اين مطلب جاى بحث دارد كه چطور قداست و خشونت با هم چنين پيوند وثيقى يافته اند» كه البته بحث درباره آن را به مجالس ديگر موكول ساخت. اين پژوهشگر دين در عين حال گفت كه دو مدعا درباره كاريكاتورها و واكنش ها به اين قضيه دارد. «اول آنكه، توهين به پيامبر اسلام به لحاظ اخلاقى بسيار غلط، زشت و غير قابل دفاع است و فرقى نمى كند مبناى اخلاقى ما در اينجا كدام تئورى اخلاقى باشد. دوم آنكه، واكنش مسلمانان به توهين ها در آنجا كه خشونت به آن راه يافته، قابل دفاع نيست و نه مورد تائيد اخلاقى عقلانى است و نه اخلاق نقلى اسلامى.» وى در ادامه بحث خود موضوع «قداست» را باز كرد تا اگر مجالى براى بحث نسبت خشونت و قداست نداشته، دست كم موضوع قداست را شكافته باشد. ملكيان در اين قسمت گفت: «هيچ مفهومى چون «قداست» نمى تواند بيانگر و معرف مسئله «دين» باشد. چرا كه بسيارى از اديان (چه اديان ابتدايى در استراليا و آفريقا و آمريكاى لاتين و چه اديان مدرنى چون بودا) هستند كه در آنها مفهوم خدا وجود ندارد، اما دينى را نمى توان يافت كه در آن مفهوم قداست وجود نداشته باشد.» وى سپس دو نوع تقدس را در جهان بينى هاى دينى معرفى كرد و توضيح داد: «دسته اول، تقدس درون دينى است كه از دينى به دين ديگر، از مذهبى به مذهب ديگر و از فرقه اى به فرقه ديگر تفاوت دارد و به اشخاص، مكان ها، زمان ها و چيزهاى خاصى تعلق مى گيرد. دسته دوم، قداست بيرون دينى است كه نه به اشخاص و مكان ها و زمان ها كه به آرمان هايى تعلق مى گيرد كه در نفس خود داراى قداست هستند. همچون عدالت، آزادى، حقيقت و عشق.»ملكيان سپس به پاسخ گفتن اين پرسش پرداخت كه: «وقتى به يك امر مقدس توهين مى شود، چه رخ داده است و مكانيسم اين توهين چيست؟» او در تبيين پرسش خود، پرسشى ديگر طرح كرد: «پيامبر اسلام الان كجاست كه به او توهين شده است؟» در پاسخ به اين مطلب بود كه ملكيان مدعاى خويش بازگفت: «پيامبر اكنون در جهانى زندگى مى كند كه در آنجا از تاثيرات اين جهانى مصون است و از توهين ها آزار نمى بيند.» بر مبناى اين پرسش، سخنران پرسشى ديگر طرح كرد: «پس از چه روست كه به توهين كنندگان واكنش نشان مى دهيم؟» پاسخ ملكيان چنين بود: «ما از آن رو چنين مى كنيم كه يك ميليارد انسان از اين توهين رنج ديده اند و هيچ مجوز اخلاقى هم وجود ندارد كه به هيچ انسانى درد و رنج غيرضرور برسانيم. به تعبير ديگر، ما مى دانيم كه پيامبر از توهين ها آزارى نمى بيند، اما از درد و رنج بى دليل انسان ها ناراضى هستيم.» وى در عين حال يادآور شد كه:
۱ _ درد و رنج غيرضرور به هر انسانى قبيح است و نه كميت انسان هايى كه درد و رنج مى بينند و نه كيفيت كسانى كه اين درد و رنج نصيبشان مى شود، اهميتى ندارد و مهم نيست فردى كه به او توهين شده روحانى و روشنفكر است يا يك فرد عامى.
۲ _ هر وقت از مقدسات درون دينى دفاع مى شود، بايد دفاع به نوعى باشد كه به مقدسات فرادينى اهانت نشود. مثلاً من در دفاع از پيامبر نمى توانم به گونه اى عمل كنم كه عدالت يا عشق به انسان ها را زير پا بگذارم. در حالى كه متاسفانه زمانى چنان افراد در قالب هاى دينى پيش مى روند كه مقدسات جهانى را زير پا مى گذارند.
۳ _ تاريخ و روانشناسى اجتماعى نشان داده كه خشونت با خشونت قابل توقف نيست. چرا كه اگر در برابر خشونت دست به خشونت بزنيم، خشونت را افزوده ايم.
۴ _ پيامبر به عنوان يكى از مقدسات مسلمانان بايد الگوى آنان باشد. از اين خاطر بايد پرسيد كه آيا در واكنش ها به توهين اخير، از اين الگو تبعيت شده است؟
۵ _ بهترين راه براى اثبات آنكه پيامبر اسلام اهل خشونت نيست، آن است كه خودمان به عنوان مسلمان اهل خشونت باشيم. به عبارت ديگر، خشونت علاوه بر آنكه «حق» نيست، «مصلحت» هم نيست. در واقع، نكته قابل تامل آن است كه مخالف من ادعايى كند و من با رفتار خود، ادعاى او را اثبات كنم.
۶ _ مردم كشورهاى اسلامى بايد توجه داشته باشند كه دولت ها به نام آنها چه كرده اند كه اينگونه به پيامبرشان توهين روا داشته مى شود.
http://www.sharghnewspaper.ir/841206/html/index.htm
+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 13:29  توسط رضا  | 

 

بهمن كشاورز در گفت‌‏وگو با خبرنگار "ايلنا" در پاسخ به اين سوال كه آيا افراد غيرمجتهد طبق قانون مي‌‏توانند به عضويت در مجلس خبرگان رهبري درآيند، گفت: به موجب اصل پنجم قانون اساسي، ولايت امر بر عهده فقيه عادل، با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است كه طبق اصل 107 عهده‌‏دار آن مي‌‏شود و به موجب اين اصل تعيين رهبر بر عهده خبرگان منتخب مردم است.
وي افزود: خبرگان رهبري درباره همه فقهاي واجد شرايط مذكور در اصل پنجم و يكصد و نهم، بررسي و مشورت مي‌‏كنند، هرگاه يكي از آنان را اعلم به احكام و موضوعات فقهي يا مسايل سياسي و اجتماعي يا داراي مقبوليت عامه يا واجد برجستگي خاص در يكي از صفات مذكور در اصل 109 تشخيص دهند، او را به رهبري انتخاب مي‌‏كنند، در غير اين صورت يكي از آنان به عنوان رهبر انتخاب و تعيين مي‌‏‏شود.
كشاورز تصريح كرد: در اصل 108 قانون اساسي كه به تعيين تعداد و شرايط خبرگان و كيفيت انتخاب آنان و آيين‌‏نامه داخلي جلسات آنان اشاره دارد، چيزي كه از آن لزوم مجتهد بودن خبرگان رهبري استنباط شود، ديده نمي‌‏شود، حتي از اصل مذكور لزوم فقيه بودن اين خبرگان نيز استنباط نمي‌‏شود.
رييس سابق كانون وكلاي دادگستري مركز ادامه داد: در تأييد اين برداشت مي‌‏توان به اصل 109 قانون اساسي اشاره كرد كه ضمن برشمردن شرايط رهبري صرفا در بند يك به صلاحيت علمي لازم براي استفتاء در ابواب مختلف فقه اشاره مي‌‏كند و در بندهاي دو و سه عدالت و تقواي لازم براي رهبري امت اسلام و بينش صحيح سياسي و اجتماعي، تدبير، شجاعت، مديريت و قدرت كافي براي رهبري را از شرايط و صفات رهبر قرار داده و در قسمت اخير اصل نيز مي‌‏خوانيم كه در صورت تعدد واجدين شرايط فوق، شخصي كه داراي بينش فقهي و سياسي قوي‌‏تري باشد، مقدم است.
وي اظهار داشت: حال اگر به قسمت اول اصل 107 قانون اساسي مراجعه كنيم به اين نتيجه مي‌‏رسيم كه فقاهت در حد اجتهاد از شروط رهبري است نه نماينده مجلس خبرگان رهبري، زيرا مثلاً براي تشخيص بينش سياسي قوي‌‏تر موضوع قسمت اخير اصل 109، بديهي است كساني كه متخصص علوم سياسي باشند، اولي هستند يا براي تشخيص مدير، مدبر، شجاع و قدرتمند بودن، قشرهاي مختلف جامعه مي‌‏‏توانند در مورد اين صفات صاحب‌‏نظر باشند.
كشاورز افزود: ممكن است از نظر وضع‌‏كنندگان قانون آيين‌‏نامه مربوط به تشكيل مجلس خبرگان رهبري، بنا به مصالحي، فقيه و مجتهد بودن شروط لازم نمايندگي باشد كه اگر چنين باشد از آن گريز و گزيري نيست اما مطمئناً اگر اعضاي همين مجلس با تغيير ضوابط و نظر به اطلاق لفظ خبره و خبريت با تغيير قانون به شكلي راه ورود ساير خبرگان را نيز به اين مجلس باز كنند، مطمئناً اقدام ايشان مغاير و مخالف قانون اساسي نيست.
اين حقوقدان و مدرس دانشگاه در توضيح خود از واژه خبره، گفت: كلمه خبره به معناي كارشناس است، با توجه به مواردي كه در اصول 107 و 109 به عنوان شرايط رهبري برشمرده شده، احراز هر يك از اين شرايط مي‌‏تواند كارشناس ويژه خود را داشته باشد. به عبارت ديگر در احكام و موضوعات فقهي علماي اعلام و فقها، در مسايل سياسي متخصصين علوم سياسي، در مسايل اجتماعي جامعه‌‏شناسان و متخصصين روانشناسي جمعي مي‌‏توانند خبره و كارشناس باشند و براي احراز مقبوليت عامه يا وجود برجستگي خاص در يكي از صفات سابق‌‏الذكر نيز حسب مورد مي‌‏توان كارشناساني را نظير كارشناسان امور آمور و فن‌‏آوري اطلاعات و امثال اينها را مدنظر قرار داد.
http://www.emrouz.info/archives/2006/02/02134_107_108_1.php

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 20:44  توسط رضا  | 

 

صادق طباطبايي نامي آشنا براي كساني است كه به تاريخ انقلاب مي‌پردازند. او به دليل نسبت خويشاوندي با حضرت امام خميني (ره) لحظات زيادي را همراه ايشان در نوفل لوشاتو و ايران بوده است. با تشكيل دولت موقت،‌ طباطبايي مسووليت سخنگويي دولت را عهده‌دار شد و پس از آن ديگر مسووليت اجرايي نداشت. او در گفت‌وگو با خبرگزاري دانشجويان ايران به تشريح اوضاع ايران قبل و بعد از انقلاب و همچنين نقش تشكل‌هاي دانشجويي در پيروزي انقلاب اسلامي ايران پرداخته است.


****

دكتر صادق طباطبايي در گفت‌وگو با خبرنگار تاريخ سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به بررسي تحليل‌هاي مختلف از انقلاب اسلامي پرداخت.

وي در ابتدا با اشاره به استدلال برخي از افراد كه انقلاب اسلامي را خواسته نظام غرب و بخصوص در راستاي منافع ايالات متحده آمريکامي‌دانند! با خيالپردازانه دانستن اين نظر توضيح داد: «استدلال اين دسته چنين است كه شاه در ابتدا تحت تسلط غربيان بود، ولي وقتي در دهه 70 با افزايش قيمت نفت مواجه مي‌شود بلندپروازي‌هايي را آغاز مي‌کند. بخصوص زماني که نقش ژاندارمي منطقه خليج فارس بر عهده‌اش گذارده مي‌شود تصميم مي‌گيرد به خود و منافع ايران بينديشد. از اين زمان است كه کارهايش ديگر مورد پذيرش غربي‌ها نبود؛ از اين رو منافع غرب ايجاب مي‌كرد كه حمايت خود را از رژيم شاه قطع كند.»

وي افزود: «اين گروه معتقدند با افزايش قيمت نفت و پولي كه از اين طريق عايد حكومت پهلوي مي‌شد، كشور در مسير رشد و توليد و توسعه حركت مي‌كرد، لذا ميل گسترش دايره نفوذ شاه از مرزها تجاوز كرده بود و رفته رفته برنامه‌هاي توسعه و پيشرفتش باغربي‌ها در تعارض قرار گرفت و آنها نيز كه او را از پيش به سلاح‌هاي مدرن پيشرفته مجهز كرده بودند به فكر مقابله با او مي‌افتند. از طرف ديگر با توجه به اينكه مردم ايران هم عصباني بودند (معلوم نيست از چه !)، زمينه‌هايي را فراهم مي‌كنند كه حركات مردمي شكل بگيرد و به نهضت امام (ره) منجر مي‌شود.»

طباطبايي با ناصحيح خواندن اين تحليل، ادامه داد: «در اين تحليل، ساده‌انگاري و كم‌اطلاعي از حوادث و در عين حال بزرگ‌بيني و بزرگ‌نمايي بيگانه وجود دارد. اين عده شرايط داخلي و خارجي ايران را ناديده گرفته‌اند و به وضعيت اقتصادي و اجتماعي مردم و رشد و خودآگاهي و شعور سياسي آنها در آن زمان توجه ندارند.»

وي با اشاره به اوضاع بين‌المللي در آن ايام، گفت: «در آن زمان در منطقه خاورميانه با بحران شديد در روابط اعراب و اسراييل مواجه بوديم. در يمن و منطقه ظفار در خليج فارس و مساله افغانستان و نيز بحران‌هاي سياسي در شمال آفريقا، گسترش حوزه نفوذ اتحاد جماهير شوروي، خاصه در ميان اعراب که در تعارض با سياست ايالات متحده در مورد اسراييل قرار داشت همه و همه منافع غرب را تهديد مي‌کرد. حضور همه‌جانبه آمريکائيان در ايران، از سرمايه‌گذاريهاي بزرگ شرکت‌هاي چند مليتي وابسته به غرب گرفته تا حضور پر قدرت بيش از پنجاه هزار مستشار نظامي آمريکا در ايران و نيز دخالت مأموران سيا و موساد در امور داخلي کشور، از فعاليت ايستگاههاي فوق مدرن راداري و استراق سمع آمريکا در جنگل‌هاي سياهکل که تمامي خاک روسيه را در پوشش جاسوسي و اطلاعاتي خود قرار داده بود و با مرکزيت پيمان نظامي ناتو مرتبط بود گرفته تا حضور نظامي در خليج فارس تحت اشراف نظاميان آمريکا که تا شمال آفريقا را پوشش اطلاعاتي و جاسوسي مي‌داد، همه اينها قسمت‌هايي از حاکميت آمريکا و منافع غرب در ايران و دربار پهلوي بود. معلوم نيست کجاي اين سياست‌هاي شاه با منافع ملي ما مرتبط بود و منافع غرب را تهديد مي‌کرد که آنها به فکر تعويض او بيفتند. توصيه مي‌کنم به نامه‌هاي سرگشاده‌اي که در سالهاي 54 و 55 به شاه نوشته شده بود، بخصوص نامه روشنگر علي‌اصغر حاج سيد جوادي به شاه، تحت عنوان " افضل الجهاد " مراجعه کنيد تا از شرايط داخلي و خارجي کشور و نيز نتايج برنامه‌هاي به اصطلاح "بلند پروازي‌هاي" شاه با خبر شويد.»

وي ادامه داد: «در زمينه‌هاي بين‌الملل نيز تحولات گسترده‌اي در جريان بود. چين کمونيست با هدايت و رهبري مائو تسه تونگ انقلاب عظيمي را با موفقيت به سرانجام رسانده و 12 هزار ميليون انسان را از گرسنگي و اسارت رهائي بخشيده بود. در سرزمين‌هاي آمريکاي لاتين يا به اصطلاح آن روز در کشورهاي طوفاني، جنبش‌هاي آزادي‌بخش تحت لواي انديشه‌هاي مارکسيسم لنينيسم و پرچم سرخ مائو رو به رشد بود. در آفريقا، انقلاب رهايي‌بخش الجزيره پيروزي خود را بر استعمارگران فرانسوي جشن گرفته بود. در سودان، در تونس و در مراکش و در صحرا قيام‌هاي مردمي، غربيان را به مقابله کشانده بود. در جنوب شرقي آسيا مبارزات دلاورانه چريک‌هاي ويتنام عرصه را بر اشغالگران ومتجاوزان آمريکايي به شدت تنگ کرده بود. در يک کلام اوضاع بين‌المللي با شروع حرکت‌هاي آزادي‌طلبانه و موفقيت‌هاي کم وبيش بزرگ و رهائي‌بخش بسيار متلاطم و نا آرام بود.»

طباطبايي اضافه كرد: «اين همه اوضاع و احوال و شرايط و درگير بودن دو قدرت بزرگ شرق و غرب در چالش‌هاي جهاني، محيط‌هاي آکادميک و دانشجويي و مبارزاتي و مردمي کشور ما را تحت تاثير قرار داده بود.»

سخنگوي دولت موقت به بررسي اوضاع داخلي كشور در ايام پيش از انقلاب اشاره كرد و افزود: «موج ترور و خفقان و وضعيت بد اقتصادي در آن زمان به شدت مردم را آزار مي‌داد. البته در اواخر عمر رژيم، به واسطه‌ افزايش قيمت نفت قشر متوسط شهري وضعيت بهتري پيدا كرد، اما اكثريت جامعه در گرسنگي و فقربه سر مي‌برد. به لحاظ سياسي، شاه يكه‌تاز ميدان بود و هر گونه مخالفتي را سركوب مي‌كرد.»

وي گفت: «كيست كه نداند از لحظه پيروزي انقلاب، جهان غرب با تمام توان به كارشكني و تخريب و دخالت در امور داخلي نظام جوان و نوپا روي آورده و سرانجام جنگ تمام عيار نظامي را عليه ايران به راه انداختند. اين موارد مويد همه چيز است، جز اينكه انقلاب ايران توسط غرب حمايت شده باشد. همچنين در پاسخ به شبهه مطرح شده درباره در اختيار قرار گرفتن رسانه‌هاي خارجي همچون بي‌بي‌سي در خدمت امام (ره) در زمان تبعيد، بايد بگوييم روش‌ها و برنامه‌هاي خبر رساني رسانه‌هاي خارجي به اجبار و از سر اضطرار بود كه به تعبير آنها زبان گوياي امام (ره) شده بودند. چراكه حتي بي بي سي که در اوائل قيامهاي مردم، بسياري از خبرها و حوادث و حرفهاي امام (ره) را تحريف مي‌كرد، وقتي ساير روزنامه‌ها و رسانه‌هاي جهان اخبار را منتشر مي‌كردند ديگر نمي‌توانست خلاف آنها خبري را منتشر كند. از اين زمان بود که براي عقب نماندن از ساير رسانه‌ها و در رقابت با آنها، اخبار مربوط به امام و انقلاب را پوشش مي‌داد. بنابراين اينطور نبود كه رسانه‌اي را در اختيار امام (ره) قرار دهند، بلكه همگي در يك رقابت رسانه‌اي قرار گرفتند و كار حرفه‌اي خود را انجام دادند".»

طباطبايي به تبيين ريشه‌هاي شكل‌گيري نهضت اسلامي پرداخت و يادآور شد: «سرآغاز نهضت به انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي و اعتراض امام (ره) به اين طرح بازمي‌گردد. بايد بدانيم امام (ره) از همان ابتدا در حوزه‌هاي علميه، مخالفاني جدي با تفكرات و استدلال‌ها و مباني مختلف فکري و سياسي خود داشتند. دو دسته از علما و روحانيون، با دو ديدگاه و دو خاستگاه متفاوت‏‎‏ در حوزه، از مخالفين جدي امام خميني (ره) به حساب مي آمدند؛ گروهي از سر ترس روبروي امام (ره) قرار مي‌گرفتند كه بي ارتباط و بي تاثير از حكومت هم نبودند. گروه ديگر، تقريبا زيربناي فكري ديگري داشتند و معتقد بودند مبارزه در هر شكل آن، قبل از آمدن ناجي موعود اساسا اشتباه است و حرام. بنابراين مخالفت با امام (ره) در حوزه، هم داراي منشاء و مباني سياسي بود و هم داراي ريشه‌هاي اعتقادي.»

وي براي تبيين شرايط آن روز به ذکر خاطره‌اي به نقل از مرحوم پدرش، آيت‌الله سلطاني طباطبايي پرداخت و گفت: «پدرم مي‌گفتند در آن دوران تدريس فلسفه و روي آوردن به علوم عقلي و کلام، گناهي بزرگ و انحرافي عميق در اعتقادات ديني به حساب مي‌آمد. از اين جهت ايشان و دو تن از دوستانشان که علاقه‌اي مفرط به عرفان و فلسفه داشتند درسي را نزد مرحوم آيت‌الله حاج سيدمحمد تقي خوانساري که روزگاري خود در کنار مرحومان آيت‌الله حجت کمره‌اي و آيت‌الله صدر از مراجع به اصطلاح ثلاث بود، شروع کردند.

براي آنکه اين درس از ديدگان نامحرمان به دور بماند، قرار درس را يک ساعت به اذان صبح در بالاخانه اندروني منزل آيت‌الله خوانساري گذاشتند و ايشان شرح مثنوي مولوي را براي اين سه نفر شروع کردند. ظاهرا يکي دو نفر که چند روزي رفت و آمد ما را در آن ساعات آخر شب و دم صبح به منزل آقاي خوانساري ديده بودند، خبر آن را به گوش متولي مدرسه فيضيه، آقاي صاحب الداري مي‌رسانند. پدرم مي‌گفت: يک بار که ما مشغول درس و بحث بوديم در راه پله‌ها صداي يا الله، يا الله شنيديم و همگي صاحب صدا، آقاي صاحب‌الداري را شناختيم. آقاي خوانساري در اين لحظه عباي خود را روي کتاب کشيدند و ما هم کتاب‌هاي خود را زير بغل خود مخفي کرديم. پدرم گفتند من مي‌دانستم که ميهمان تازه وارد بعد از سلام و احوالپرسي خواهد گفت که بحث خود را ادامه دهيم و او را مزاحم نيانگاريم و نيز مي‌دانستم که آقاي خوانساري از دروغ گفتن و بيان خلاف احتراز مي‌کند، لذا براي اينکه ايشان در محذور قرار نگيرد، قبل از اينکه حرف به اينجا بکشد به آقاي خوانساري گفتم، خوب آقا پس ما را مرخص کنيد و إن‌شاءالله تقريرات آقاي کبير - يکي از علما و بزرگان و مدرسين عالي‌رتبه آن دوران - را به جلسه‌اي ديگر موکول مي‌کنيم و پس از آن بلافاصله همگي بلند شديم و رفتيم.»

طباطبايي در تشريح اوضاع آن دوران ادامه داد: «اين داستان معروف را همگي شنيده‌ايد که استکان آقا سيدمصطفي فرزند امام (ره) را که از آن چاي نوشيده بود به دستور صاحب مجلس آب کشيدند چون پدرش در آن ايام فلسفه تدريس مي‌کرد. طبيعي است كه اين نوع تفكرات، هر جريان منتسب به امام (ره) را مردود مي‌داند.»

وي افزود: «ياران امام (ره) كه عمدتا از طلاب جوان بودند، در اين فضاي حوزه، بسيار مظلوم و مهجور بودند و بسيار هم زحمت كشيدند و رنج زيادي را تحمل كردند.»

اين محقق و پژوهشگر ادامه داد: «در ماجراي مدرسه فيضيه و كشتار طلاب در روز تولد امام صادق (ع)، امام (ره) مستقيما حملات خود را متوجه شخص شاه مي‌كنند. اين مبارزات و انتقادات در نهايت به دستگيري امام (ره) و سرکوب قيام پانزدهم خرداد و تبعيد ايشان منجر شد و ادامه راه را روحانيون و طلاب جواني به عهده گرفتند كه قبل از آن در كنار امام (ره) بودند. اين طلاب جوان به نوعي پيام‌آور راه و انديشه امام (ره) شدند.»

صادق طباطبايي در مورد اتفاقات منجر و مربوط به 15 خرداد و تبعيد امام (ره)، به شوراي متشكل از تني چند از روحانيون برجسته و سياسيون مذهبي و بررسي آنان از شرايط وقت اشاره كرد و افزود:« در آن زمان، عده‌اي از سياسيون و روحانيون بالا مقام و برجسته و زمان‌شناس، همچون شهيد مطهري، شهيد بهشتي، امام موسي صدر، مرحوم مهندس بازرگان و ... جلساتي را با هم داشتند كه در آن جلسات راجع به نهضت‌هاي مختلف در ايران و دلايل و عوامل شكست آنها صحبت مي‌كردند؛ مباحثي راجع به انقلاب و اينكه هر حركتي در ايران چرا و چگونه نضج گرفته و جلو آمده است و علي‌رغم پيروزي‌هايي هم كه در ابتدا داشته اما در مرحله‌ نهايي دچار شكست شده است. در آن جلسات تحليل‌هاي تاريخي جامعه‌شناسي و مذهبي صورت مي‌گرفت و به اين جمع‌بندي رسيدند كه اولا هر حركتي كه در ايران بخواهد به پيروزي منجر شود، بدون مذهب به جايي نمي‌رسد. ثانيا يك حركت اجتماعي كه بخواهد مردم را بسيج و دگرگوني در جامعه ايجاد كند همزمان بايد در سه بعد طول و عرض و عمق حركت كند چون جنبش‌هاي اجتماعي خطي و در نتيجه سطحي نيستند بلكه حجمي و داراي عمق مي‌باشند.»

وي توضيح داد: «در آن جلسات دريافتند نقطه آغاز حركت در بعد اول بايد مبتني بر يك مكتب باشد؛ يعني ساز و كار تشخيص مشكلات و راه ‌حل آنها بايد بر يك نظام جامع‌الاطراف ديني‏‏، اقتصادي، تبليغي و ايدئولوژيكي استوار باشد. خوشبختانه اسلام جامع‌الاطراف است و با اجتهاد مبتني بر نقش دو عنصر زمان و مکان قدرت پاسخگويي براي حل معضلات را دارد. بعد دوم، بعد سياسي است؛ با تعريفي که از سياسي بودن داريم؛ يعني هر فكر و حركت و انديشه و پروژه‌اي كه از ناحيه‌اي عرضه شود و در اذهان عامه بازتاب پيدا مي‌كند و مورد پذيرش قرار مي‌گيرد، بنا به تعريف يك پروژه سياسي است. در اين بعد بايد مشكلات جامعه و راه برطرف كردن آنها را که از مكتب گرفته‌اند توسط روحانيون و مروجين و روشنفكران به سطوح مختلف جامعه و عموم افراد انتقال داده شود. پس سمت و سوي حركت دائما بايد به نحوي باشد كه ارتباط با مردم برقرار شود و آنها پيوسته در جريان مشکلات و نيز راههاي رفع نابساماني‌ها اعم از فقر و فساد قرار گيرند.»

طباطبايي ادامه داد: «بعد سوم، بعد تدافعي است. بايد در هر مقطع توان ايستادگي و مقاومت در برابر تهاجمات دشمن فراهم بوده و نيروهاي ويژه‌اي براي اين منظور تربيت شده باشند. چون رژيمي که حذف و هدم آن، هدف يک جريان سياسي قرار گرفته است به خود حق مي‌دهد با تمام توان از خود دفاع کرده و جريان مقابل را به نابودي بکشاند. از اين رو وجود تدابير دفاعي متناسب با پيشرفت روي دو خط و دو بعد ديگر کاملا ضروري مي‌گردد. بنابراين براي به نتيجه رسيدن يك انقلاب بايد همزمان، بر روي اين سه خط حركت كرد.»

وي اضافه كرد: «حال بر اين اساس و بينش بررسي كنيم و ببينيم چرا نهضت‌هاي گذشته به پيروزي نهايي نرسيدند. مثلا در نهضت مشروطه، مردم حضور داشتند، قدرت تدافعي هم بود اما بعد ايدئولوژي وجود نداشت؛ بنابراين يك حركت سطحي صورت گرفت. قيام‌هاي کلنل محمدتقي خان پسيان و ميرزا كوچك خان جنگلي نيز به نوعي ديگر، اينها ايدئولوژي و قدرت تسليحاتي و تدافعي داشتند، اما فاقد بعد مردمي و سياسي بودند، يعني جامعه و نيروهاي متفق مردم را در كنار خود نداشتند.»

طباطبايي ادامه داد: «تفكر امام (ره) و فقه پوياي ايشان كه مبتني بر اثرگذاري دو عنصر زمان و مكان بود مباني نظري و اعتقادي اين نهضت را شکل مي‌داد. بعد از سرکوبي قيام در 15 خرداد و در اجراي دقيق برنامه‌هاي نهضت استاد مطهري و دكتر بهشتي حوزه را رها مي‌كنند و به تهران مي‌آيند. در ادامه همين حركت و همين تصميم است كه آقاي صدر نيز به لبنان مي‌رود و عين همين جريان را در آنجا پياده مي‌كند.»

وي در تبيين كار امام موسي صدر در لبنان گفت: «امام صدر در مدتي کمتر از ده سال از يك اقليت ‌ مهجور، مظلوم و نابسامان شيعه، جمعيتي را ساخت كه پايه‌گذار مجموعه‌هايي شدند كه تا به امروز که 28 سال از فقدان ايشان مي‌گذرد همچنان از جريانات موثر نه فقط در مقياس لبنان بلکه در کل خاورميانه، به حساب مي‌آيند. توجه داشته باشيد در آن زمان شيعيان لبنان در آن فضاي اجتماعي مجالي نداشتند و كمربندهاي فقر را در جنوب لبنان و حومه بيروت شکل مي‌دادند؛ اما اقدامات امام صدر همان طور که گفتيم به گونه‌اي بود كه كه در عرض كمتر از ده سال با همان برنامه سه بعدي وضعيت را كاملا دگرگون كرد.»

طباطبايي ادامه داد: «همين كار را شاگردان و دوستان امام خميني (ره) در ايران انجام دادند. طلبه‌هاي جوان، حركت انقلابي گسترده‌اي را آغاز کرده و دست به روشنگري زدند. در دانشگاه‌ها نيز فعاليت‌هاي سياسي‌ انجام مي‌شد ولي شرايط خاص خودش را داشت. حركت‌هاي زيرزميني نيز شکل گرفت و انجام مي‌شد كه البته به زندان و شكنجه و اعدام ختم مي‌شد.»

وي سپس به بررسي شرايط دانشگاه‌ها در ايام انقلاب پرداخت و افزود: «دانشگاه‌ها در زمان انقلاب شرايط خاصي داشتند. براي روشن شدن موضوع بايد كمي به عقب بازگرديم تا اين فضا روشن شود. دانشگاه از همان ابتدا حركات آزادي‌طلبانه و معترضانه عليه رژيم مستبد شاهنشاهي را داشت. در ماجراي بعد از 28 مرداد نيز در اعتراض به سفر نيكسون، سه شهيد هم داده بود اما بعد از سال 32 به دليل شرايط حاكم بر جامعه، نيرو‌هايي كه در دانشگاه موثر بودند بيشتر متأثر از تفكرات حزب توده بودند و مشي سياسي جبهه ملي و گر چه شاه با تاسيس ساواك و رشد اين نهاد امنيتي توانسته بود هزينه فعاليت‌هاي سياسي را عليه رژيمش به بالاترين حد خود برساند ولي نتوانست ريشه مبارزات دانشجويان را بخشکاند و آن را متوقف سازد. مبارزات دانشگاهها کم و بيش ادامه داشت تا اينكه جريان جنبش‌هاي آزادي‌بخش در جهان شكل گرفت كه البته همان طور که گفتم بيشتر جنبش‌هاي ماركسيستي - لنينيستي بودند.»

اين استاد دانشگاه به اوضاع بين‌المللي و تاثيرات جنبش‌هاي جهاني بر مبارزات ملت ايران اشاره كرد و گفت: «در مجموع جهان آن روز، جهان آرمان گرايي بود. اصولا دهه‌هاي 60 و 70 ميلادي را دهه آرمان گرايي مي‌دانند. در ايران نيز فضاي روشنفكري و دانشگاهي در حال تبديل شدن به انديشه‌هاي ماركسيستي - لنينيستي بود. از سوئي ديگر عده‌اي از روشنفكران مذهبي در ايران از شهريور 1320 حركتي مذهبي را براي مقابله با ادعاهاي علمي بودن ماركسيسم شروع كرده بودند و در تلاش بودند ثابت كنند که بر خلاف تفکرات سنت‌گرايان و قشريون، اين فقط جهان‌بيني اسلامي است که با علم سر ناسازگاري ندارد و اسلام براي نهضت‌هاي علمي ارزش فوق‌العاده‌اي قائل است. بر همين اساس بود كه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان و نيز مهندسين و ... را تاسيس كرده بودند.»

وي افزود: «اما در خارج از كشور، شرايط بسيار متفاوت بود. كساني كه به دليل تحولات بعد از سال 1338 تحت فشار خفقان موجود و فشارهاي ساواک قرار گرفته بودند، مهاجرت کرده، به آمريكا و اروپا رفته و انجمن‌هاي اسلامي را در آنجا تاسيس كردند. بعد از 15 خراداد و تبعيد امام (ره)، که آن جريان انقلابي سياسي مذهبي تصميم گرفت حرکت را بر مباني سه بعد ذکر شده آغاز کند و براي انتقال تفكرات امام به حوزه‌هاي روشنفکري و دانشگاهي ايران جرياني پايدار به وجود آورد، علي شريعتي که در اروپا به مبارزات مذهبي و سياسي به ويژه در بعد فکري مشغول بود تصميم مي‌گيرد به ايران بيايد تا به فعاليت‌هاي محدود اسلامي دانشگاه‌ها ژرفا و گستردگي بيشتري ببخشد. در اين چارچوب برنامه‌هاي آموزشي و تبليغاتي حسينيه ارشاد شروع ‌شد كه در آن زمان و در نوع خود يك حركت توفنده فرهنگي با هدف غبارزدايي از چهره‌ اسلام بود. همچنين از آن به بعد نيز هدايت انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان در اروپا، توسط امام (ره) صورت گرفت. علاوه بر اين در سال 1345 دكتر بهشتي به هامبورگ آمد و سرپرستي مركز اسلامي‌ هامبورگ را عهده‌دار ‌شد كه وظيفه‌اش در کنار هدايت فعاليت‌هاي مرکز و مسجد هامبورگ، دادن خوراك فكري به انجمن‌هاي اسلامي تازه تاسيس در اروپا بود. بعد از دكتر بهشتي، آقايان مجتهد شبستري و سيدمحمد خاتمي به ترتيب اين وظيفه را عهده‌دار شدند.»

اين محقق و پژوهشگر، فعاليت‌هاي دكتر شريعتي را باعث متحول شدن دانشگاهها در آن مقطع زماني برشمرد به طوري كه دانشگاه به محفلي براي آغاز انقلاب مبتني بر انديشه‌هاي اسلامي امام (ره) تبديل شد.

وي با بيان اينكه اين اتفاق با آن گستردگي که در محافل آکادميک و دانشگاهي روي داد، در حوزه‌هاي علميه کمتر اتفاق افتاد؛ تاكيد كرد: «جريان حاكم بر حوزه و تفكر غالب در آن باعث مي‌شد ياران امام (ره) در محذوريت و مهجوريت قرار گيرند. ياران فعال امام (ره) در حوزه که تعدادشان در آن مقطع به صد نفر نمي‌رسيد، در مظلوميت به سر مي‌بردند و بسياري هم ناجوانمردانه مورد حمله و انتقاد مخالفين متدين و بالاخره ساواک و شکنجه قرار مي‌گرفتند.»

طباطبايي با اشاره به آرمان امام (ره) در مورد تحقق وحدت حوزه و دانشگاه، گفت: «استقلال در تشكيلات انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان در اروپا، آمريکا و کانادا و بعدها در شبه قاره هند، باعث پيدايش هم‌آوايي‌هايي در فکر و عمل بين اين انجمن‌ها و جنبش دانشجويي در داخل كشور و انقلاب اسلامي مردم و امام (ره) در نجف و نيز ياران ايشان در حوزه‌هاي علميه شد كه آرزوي ديرينه امام (ره) در مورد وحدت حوزه و دانشگاه بود. اين وحدت در خارج كشور بازتاب بسيار خوبي داشت، به عنوان مثال اعتصاب غذايي كه در سال 56 در پاريس انجام شد، برنامه‌ مشترکي از جانب روحانيت مبارز در خارج از كشور و اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان در اروپا و آمريکا بود. عكس‌هاي اين مراسم را زماني که براي امام (ره) در نجف فرستاديم ايشان را بسيار خوشحال کرده بود. اما تا قبل از اين زمان چند حادثه و رخداد مهم ديگري روي داد که قابل ذکر مي‌باشد.»

وي با اشاره به اعلام موجوديت جنبش ماركسيستي مسلحانه قبل از برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله شاهنشاهي در سال 1350،‌ خاطرنشان كرد: «اين جنبش با آغاز عمليات چريکي در جنگل‌هاي سياهكل در شمال، توسط گروهي با نام سازمان چريك‌هاي فدايي خلق، عليه نظام حاكم دعوت به مبارزه مسلحانه كرد. دانشگاه تحت تاثير اين انديشه‌ها ناگهان پي به يك خلاء انديشه‌ براي مبارزه ‌برد. اين خلاء تاكتيكي را سازمان چريك‌هاي فدايي خلق پر كرد ولي با اين شعار كه مبارزه مسلحانه زماني به پيروزي مي‌رسد كه خلق‌هاي مسلح و جنبش كارگري انقلابي پيشگام مبارزه باشند. در آن شرايط تولد سازمان چريك‌هاي فدايي خلق اين تفكر را تشديد ‌كرد. البته چند سال قبل از اين، يعني در سال‌هاي 1344 و 1345 گروه حزب ملل اسلامي به رهبري سيدکاظم بجنوردي و نيز آقايان محمدجواد حجتي کرماني و سرحدي‌زاده بذر مبارزات مسلحانه را مبتني بر انديشه اسلامي پاشيدند ولي قبل از ان که موفق به انجام کاري اساسي بشوند، با غفلت يکي از اعضاي جوان، شناسايي شده و همه آنان دستگير و به حبس‌هاي طويل‌المدت محکوم شدند. سيدکاظم بجنوردي رهبر گروه به اعدام محکوم شد که مجازات او با فعاليت‌هاي شديد بين‌المللي و سازمان جهاني دفاع از زندانيان سياسي به سرپرستي ژان پل سارتر، فيلسوف شهير فرانسوي با يکدرجه تخفيف به حبس ابد تبديل گرديد.»
صادق طباطبايي در ادامه گفت‌وگو با ايسنا به تشريح وضعيت سال‌هاي 1350 و 1351 به بعد پرداخت و با اشاره به نقش ساير گروهها و احزاب سياسي در پيروزي انقلاب اسلامي، افزود: «گروه‌هاي ديگر مثل موتلفه و يا بازاريان مسلمان البته در مبارزات سهمي شايسته داشتند. بعد از آن که سازمان مجاهدين خلق توسط عده‌اي از جوانان داغ مسلمان که از نهضت آزادي انشعاب کرده بودند اعلام موجوديت کرد، فضاي عاطفي دانشگاهها و شور و احساسات جوانان به سرعت به طرف آنان کشانده شد. اين مطلب خلاء عاطفي موجود بين جوانان مسلمان را که در انديشه مبارزات مسلحانه، نيم نگاهي به سازمان مارکسيستي چريک‌هاي فدايي خلق دوخته بودند به سرعت پر کرد. اما زماني که سعي كرديم نگاه و حمايت امام (ره) را نسبت به مجاهدين خلق معطوف سازيم ايشان به هيچ وجه حاضر به اين امر نمي‌شدند. بعد ها به ما گفتند افکار اينان بر حسب نشرياتشان بوي التقاط مي‌دهد. بعداً فهميديم كه حق با امام (ره) بود. اين گروه چند سال بعد به تحولات ايدئولوژيك درون سازماني روي آورد و صريحا اعلام کرد كه سازماني با انديشه‌ها و باورهاي مارکسيستي مي‌باشد. مقاومت‌هايي که در درون سازمان توسط اعضاي مسلمان آن صورت مي‌گرفت با تصفيه خونين و ناجوانمردانه رهبران سازمان مواجه شد. از اين به بعد بود که همين تحول درون سازماني باعث شد تا اين گروه به كلي تغيير روش دهند.»


طباطبايي چاپ مقاله اهانت‌آميز در روزنامه اطلاعات را در دي ماه 56 اشتباه بزرگ رژيم طاغوت عنوان كرد و گفت: «فعاليت‌هاي شريعتي به اوج خود رسيده بود و نهضت امام (ره) وارد فاز جدي‌تر خود شده بود. حركت‌هاي مداوم ياران امام بر اساس تئوري سه بعدي كه در مقدمه گفتار بدان اشاره داشتم ادامه مي‌يافت تا اينكه مقاله اهانت‌آميز روزنامه اطلاعات فضاي سياسي آن زمان را منفجر كرد. اين عكس‌العمل‌ها و اشتباهات متعدد رژيم وضعيت را در مدتي کوتاه به نفع انقلاب و به ضرر حاكميت تغيير ‌داد.»


طباطبايي در ادامه گفت‌وگو با ايسنا به ذكر خاطره‌اي از دوران حضور در آلمان پرداخت و گفت: «در ارديبهشت سال 57 امام صدر از كنگره‌ اسلامي الجزاير به آلمان برگشت و مرحوم دكتر بهشتي نيز به آنجا آمد. بعد از ظهر روزي که هر دو در منزل ما بودند براي قدم زدن به جنگل‌هاي اطراف رفتيم. دكتر بهشتي به آقاي صدر گفت: من قصد دارم به نجف بروم و از آيت‌الله خميني بپرسم آيا برنامه‌ عملي روشني براي آينده دارند يا اينکه همين طوري صلاح را در اين مي‌بينند که با در خيابان نگاهداشتن مردم رژيم را از پاي در آورند؟ آقاي صدر پاسخ دادند: من فكر مي‌كنم ايشان برنامه دارند و برنامه‌هايشان نيز بسيار هدفمند است. چراكه ايران الان در يك مقطع تاريخي بسيار مهمي قرار گرفته است كه به نظر مي‌رسد غير قابل تكرار بوده و رژيم حاكم به استيصال كشيده شده و مردم نيز به هوشياري سياسي شايسته‌اي رسيده‌اند. جلودار حركت هم يك مرجع علي‌الاطلاق است كه خود به امور واقف است. پاسخگويي نياز‌هاي برخاسته از مكتب است؛ وحدت حوزه‌ها‌ي علميه و دانشگاه محقق شده است. در اين حرکت، مرجعي آگاه پرچمدار نهضت است و دانشگاهيان و روشنفکران حوزه دست در دست هم و با هدايت ايشاه مردم را از مساجد و خانه‌هايشان به خيابان‌ها كشيانده اند. اين طور که پيداست، اين حركت عظيم مردمي روز به روز بهمن‌وار سنگين‌تر مي‌شود. اينجا اگر اين حركت به ثمر نرسد، دشمن بيدار شده زخم خورده آنچنان سخت بگيرد كه تا مدت‌ها هيچ مجالي باقي براي قيام و حرکت پيدا نشود. ايشان افزودند که به باورشان آيت‌الله خميني به اين امر واقف است و با رشد اين حركت، سعي در به ثمر رسيدن انقلاب و تحقق آرمان‌هايي كه چندين دهه‌ مجال بروز و ظهور نداشتند، دارد.»


وي با اشاره به نقش مرحوم حاج احمد خميني در جريانات منجر به پيروزي انقلاب شكوهمند ايران، گفت: «براي روشن شدن اين موضوع مجموعه بيانيه‌ها و اعلاميه‌هاي امام (ره) از زمان تبعيدشان به نجف تا زمان پيوستن احمد آقا به ايشان در سال 56 بررسي كنيد. احمد آقا در ايران با هوشياري و درايت و ذكاوت بسيار زيادي كه داشت، با مجموعه‌هاي مبارزاتي مختلفي در ارتباط بود. گروه‌هاي زيرزميني هم كه تشكيل شده بودند نقطه اتصالشان احمد آقا بود و همگي ايشان را چون پسر امام و نماينده ايشان در ايران مي‌دانستند مورد اعتماد قرار مي‌دادند.»


وي ادامه داد: «مرحوم حاج احمد آقا با اين ترتيب از مجموعه‌ جريانها و گروه‌هاي مبارزاتي و نيز افراد و چهرهاي سرشناس نهضت اطلاعات كافي داشت، لذا وقتي كه به عراق آمد مجموعه‌اي از اطلاعات پر قيمت را در اختيار امام (ره) قرار ‌داد که تصميم‌گيري را براي امام (ره) بسيار آسان مي کرد. به عنوان مثال به ذکر خاطره‌اي مي‌پردازم. در اواسط سال 1354 آقاي سيداحمد حاج سيدجوادي آمد آلمان و از ما خواست در فرانکفورت دورهم جمع شويم. چمران از لبنان آمد، قطب‌زاده و حبيبي از پاريس و يزدي از آمريكا. بعد از پايان يافتن مباحثي که داشتيم ايشان به نامه‌اي اشاره کرد که تني چند از علماي شيراز براي امام (ره) نوشته‌اند و از ايشان اجازه خواسته‌اند، از محل وجوهات شرعي به خانواده‌هاي مجاهديني کمک کنند که اعدام شده‌اند و وابستگانشان در عسر و حرج هستند. از جمله امضاکنندگان نامه، آقاي محلاتي از علماي شيراز بود. در آن جلسه قرار شد من نامه را به نجف ببرم و پاسخ امام (ره) را براي آقاي حاج سيدجوادي بياورم. من به نجف رفتم و نامه را به امام (ره) دادم. امام (ره) نامه را گرفتند و مطالعه كردند، مطالعه نامه بيش از حد لازم طول كشيد. امام (ره) نامه را زمين گذاردند و گفتند من الآن نمي‌توانم به اين نامه پاسخ بدهم و بايد بيشتر تحقيق كنم چون امضاي آقاي محلاتي كه زير اين نامه‌ است متفاوت از امضاهايي است كه در نامه‌هاي ديگربه من نوشته‌اند. و اضافه کردند احتمال مي‌دهم ايشان در رودربايستي قرار گرفته ونامه را امضا کرده است؛ و در اصل با اين نظر موافق نيست و اگر اين گونه باشد اين عبارت كه امضاكنندگان متفقا خواهان چنين اقدامي هستند درست نيست؛ لذا بايد تحقيق كنم و بعد پاسخ مي‌دهم. حال اين تحقيق چقدر طول کشيد وچه جوابي امام (ره) دادند نمي دانم. ولي وقتي احمد آقا به نجف آمد مواردي از اين قبيل در كمتر از 2 ساعت پاسخ داده مي‌شد؛ چراكه امام (ره) هر سوال و ابهامي كه داشتند توسط احمد آقا بوسيله افراد و روابطي كه در كشورهاي ديگر داشت به سرعت و در زماني کوتاه برطرف مي‌شد. در مجموع اينگونه كار‌ها توسط مشاور امين و متعهدي همچون حاج احمد آقا انجام مي‌شد.»


وي تصريح كرد: «احمد آقا در جريان پيروزي انقلاب نقش ويژه‌اي داشت اما هيچگاه به اندازه تاثيري كه داشت معرفي نشد. به نظر من خود احمد ‌آقا هيچگاه نمي‌خواست مستقلاً مطرح باشد و علاقه داشت تحت سايه‌ پدرش قرار گيرد.»


صادق طباطبايي در بخش ديگري از گفت‌وگوي خود با خبرنگار تاريخ سياسي ايسنا، گفت: «به هر حال آمريكا و اروپا متوجه حركت گسترده‌ مردم در انقلاب شدند. شاه هم در داخل براي انفعال نهضت دست به سركوب نظامي زد اما به نتيجه‌اي نرسيد تا اينکه وزراي امور خارجه ايران و عراق و آمريكا در حاشيه جلسه‌اي در سازمان ملل از دولت عراق مي‌خواهند مانع فعاليت‌هاي امام شده و ديدارهاي ايشان را کنترل کرده و از ايشان بخواهد از صدور پيام و اعلاميه و دعوت از مردم به قيام خودداري کنند. پاسخ امام را مي‌دانيم. ايشان نمي‌پذيرند. بار دوم و سوم به ايشان تذکر داده مي‌شود ولي امام همچنان مي‌گويند که به وظايف خود عمل خواهند کرد و اگر وابستگي آنان به شاه و آمريکا تا اين حد است که دولت عراق مصالحش را در خطر مي‌بيند، ايشان از عراق خارج خواهند شد. فرداي آن روز امام (ره) گذرنامه خود و احمد آقا را به آقاي دعايي مي دهند تا ترتبيب مهر خروج را در پاسپورتشان بدهد. چند روز بعد در معيت احمد آقا و به همراه تني چند از شاگردانشان در نجف و نيز آقاي دکتر يزدي که شب قبل از حرکتشان از نجف خود را به ايشان رسانده بود عازم کويت مي‌شوند. با مخالفت مقامات کويتي به ورودشان به آنجا، که حتي اجازه عبور ترانزيت تا فرودگاه شهر کويت رانيز به امام (ره) و همراهانشان نمي‌دهد و گذراندن ساعاتي طولاني در ساختمان نامناسب سازمان اطلاعات عراق در فضاي بين دو مرز رسمي، سرانجام شب را در بصره گذرانده و روز بعد به بغداد مي‌آيند تا به پيشنهاد دکتر يزدي عازم فرانسه شوند، چون آنجا را مكان مناسبي جهت ادامه حضور و فعاليت‌هاي خود مي‌يابند. امام (ره) هم با احمد آقا مشورت كردند و نتيجه نهايي آن شد كه امام (ره) از عراق به فرانسه بروند.»


او درباره دليل جابجايي امام (ره) از عراق به پاريس با هواپيماي عراقي و پافشاري دولت عراق بر اين نكته گفت: «دولت عراق با پرواز ايشان توسط شرکت هواپيمايي ايرفرانس موافقت نمي‌کند و فشار مي‌آورد که امام (ره) و همراهان با هواپيماي عراقي پرواز كنند. عده‌اي تصور منفي نسبت به اين مساله داشتند و گمان مي‌کردند ممکن است امام (ره) را بجاي ديگري که مورد نظر دشمنان انقلاب ايران هست ببرند. اما من گمانم اين است كه عراق بخاطر حفظ وجهه ضد صهيونيستي که ادعا مي‌کرد و وجهه‌اي كه از گذشته در مورد مخالفت با رژيم شاه ابراز داشته بود، به نوعي مي‌خواست از ورود امام (ره) به پاريس مطمئن شود مبادا در غير اين صورت پاسخگوي هر آنچه بر سر امام (ره) مي‌آمد مي‌بود. به عقيده من دولت عراق قصد داشت با اين كار فرانسه را در يك عمل انجام شده قرار دهد؛ چون احتمال مي‌داد اگر مقامات فرانسوي از قبل از طريق مسوولان شرکت هواپيمايي ايرفرانس متوجه تصميم امام (ره) شوند، با روابطي که با شاه ايران داشتند از ورود ايشان به خاک فرانسه جلوگيري کنند. ولي در غير اين صورت و با توجه به عدم نياز به ويزاي ورود به فرانسه در آن زمان، امام (ره) بدون توجه خاص مقامات فرودگاهي خواهند توانست وارد فرانسه شوند و تا دولت فرانسه بخواهد بفهمد چه كسي وارد شده است، امام (ره) در پاريس مستقر شده‌اند. همين طور هم شد و امام (ره) بعد از خروج از فرودگاه، در يك منطقه مسكوني در حومه پاريس به نام "کشان" ساكن شدند. روز بعد بخاطر رفت و آمدهاي مكرر و مزاحمت براي همسايگان و ساکنان آن خانه، تصميم گرفته شد به باغ يكي از دوستان در نوفل لوشاتو، دهکده‌اي در حومه پاريس بروند.»


طباطبايي اضافه كرد: «بعد از ظهرها انبوهي از روزنامه‌نگاران و خبرنگاران و عكاسان روبروي درب محل اقامت امام (ره) صف مي‌كشيدند اما طبق دستور مقامات فرانسه اجازه مصاحبه با ايشان را نداشتند. همين حضور امام (ره) در محوطه باغ، آنها را که پشت نرده‌ها ازدحام کرده بودند تحريك مي‌كرد. خبرنگاران و رسانه‌ها فشار بسيار سنگيني به دولت فرانسه وارد مي‌آوردند كه آزادي بيان چه شده است و چرا ما حق مصاحبه و گفت‌وگو با آقاي خميني را نداريم؟»


طباطبايي در مورد نحوه فراهم شدن مقدمات اولين مصاحبه مطبوعاتي با حضرت امام (ره) در پاريس گفت: «در چند روز اول به خاطر تذکر مقامات فرانسوي، ممنوعيت مصاحبه براي امام (ره) وجود داشت، تا اينكه صادق قطب‌زاده ترتيب يك مصاحبه با روزنامه فيگارو را داد. فيگارو يك روزنامه دست راستي و نزديک به آقاي ژيسکاردستن، رييس جمهور فرانسه بود و به همين اتکا بود که اين مصاحبه را انجام دادند و منتشر کردند. در اين زمان روزنامه رقيب، لوموند، نيز درخواست مصاحبه مي‌كند. اين دو روزنامه كه مصاحبه کردند طلسم شكسته مي‌شود و از آن پس بود که سيل مراجعه خبرنگاران روزنامه‌هاي مختلف جهان براي مصاحبه شروع شد.»


وي افزود: «گروههاي مختلفي از مردم، دانشجويان و اصناف و خبرنگاران مختلف پيش امام (ره) مي‌آمدند و امام (ره) براي هر كدام از اين جمع‌ها صحبت مي‌كردند. گاه در يک روز بيش از شش الي هفت بار سخنراني مي‌کردند؛ ولي ما متوجه مي‌شديم که ايشان با توجه به شرايط سني‌شان خسته مي‌شدند؛ اما خجالت مي‌كشيديم اين مطلب را به ايشان بگوييم؛ تا اينكه آقاي مطهري آمدند و ما ماجرا را با ايشان در ميان گذاشتيم. آقاي مطهري نيز اين موضوع را با امام (ره) در ميان گذاشتند و از آن پس حد اکثر روزي يک بار براي حاضران سخن مي‌گفتند و در مورد رسانه‌ها ابتدا كليه سوالات آنها را مكتوب دريافت مي‌كرديم و توسط کميسيوني که شکل داده بوديم با توجه به نظرات امام (ره)، پاسخ سوالات را مي‌داديم و براي خبرنگار مربوطه چند دقيقه‌اي وقت ديدار با امام (ره) را با توجه به برنامه‌هاي ايشان فراهم مي‌ساختيم و هر گروه خبري پنج يا شش دقيقه وقت مي‌گرفت تا از امام (ره) عكس بگيرد و اگر ابهامي در سوالات و پاسخ‌هايش بود از امام (ره) بپرسد. باور کنيد امام (ره) در آن زمان و در آن سن شايد متجاوز از 16 ساعت در شبانه‌روز كار مي‌كردند.»


طباطبايي يادآور شد: «مسوول امور جاري محل اقامت امام (ره) در نوفل لوشاتو، حاج مهدي عراقي و مسوول داخلي منزل، خانم دباغ بودند. وظيفه تدارکات غذا و امور آشپزخانه نيز به عهده حاج مهدي بود. البته او كار را راحت كرده بود، نهار و شام هر كس يك تخم مرغ پخته و يك نصف نان باگت و يك عدد گوجه فرنگي و يک ليوان يک بار مصرف چاي و چند حبه قند بود. البته شام امام (ره) اغلب شب‌ها فقط ماست و كشمش بود. يك بار حاج مهدي خورش با مرغ درست كرده بود. امام (ره) پرسيدند مرغ را از كجا آورديد؟ حاج مهدي گفت: خودمان ذبح كرديم، امام (ره) گفتند مگر در قانون فرانسه ذبح حيوانات خارج از كشتارگاه‌هاي مخصوص ممنوع نيست؟ آقاي عراقي پاسخ داد: چرا، اما امام (ره) از آن غذا نخوردند. البته اين مشكل بعدا حل شد و حاج مهدي توانست از مراكزي ويژه گوشت ذبح اسلامي گوشت تهيه کند.»


طباطبايي در ارتباط با سير حوادث در داخل کشور اضافه كرد: «در همين دوران امام (ره) دستور دادند كارگران پالايشگاه دست از كار بكشند و صدور نفت به خارج را قطع کنند. به منظور تأمين نياز داخلي به ويژه در زمستان، به حکم امام (ره) كميته‌اي به رياست مهندس بازرگان تشكيل شد تا به آبادان بروند و آنجا بر توليد نفت به مقدار مايحتاج مردم نظارت کنند. ضمنا قرار بود اگر مبارزه ادامه مي‌يافت و ضرورت تشکيل دولت انقلاب در تبعيد به وجود مي‌آمد براي تامين نيازهاي دولت در تبعيد به مقدار ضرورت نفت صادر کنند و هزينه نيروهاي مبارز نيز تامين گردد. همين امر، اقدامي بود كه دولت شاه را به لحاظ اقتصادي به مشكل کشاند.»


طباطبايي در پاسخ به خبرنگار ايسنا در رابطه با تشكيل كنفرانس گوادلوپ درهمين اثنا و ارتباط آن با انقلاب اسلامي ايران گفت: «كنفرانس گوادلوپ در همين دوران براي بررسي چند مشکل جهاني نظير مساله دو يمن، اوضاع افغانستان، شرايط کشورهاي حاشيه خليج فارس بخصوص شورشيان ظفار و بالاخره مساله ايران تشكيل شد. در آنجا بين ژيسکاردستن، رييس جمهور فرانسه و جيمي كارتر مناقشه‌اي درمي‌گيرد. ژيسکاردستن با توجه به اطلاعاتي که سفارتش از تهران فرستاده بود و در انطباق با تحليل‌هايي قرار داشت که از سوي ياران امام (ره) در اختيارش قرار داده شد، معتقد شده بود نظام پهلوي ديگر نمي‌تواند در مقابل موج روزافزون انقلاب مقاومت كند، و تا شاه در ايران هست منطقه روز به روز نا آرام‌تر و اوضاع خطرناک‌تر خواهد شد. از اين رو به کارتر گفته بود ما بايد حمايتمان را از شاه قطع كنيم، چراكه شخص شاه باعث بي‌ثباتي در منطقه شده است. ولي كارتر معتقد بود كه بايد تا آخر از حكومت شاه حمايت كرد. خبر اين مناقشه را که از مقامات آلماني شنيده بودم به امام (ره) دادم. چند روز بعد، دو نفر از كاخ اليزه براي ملاقات امام (ره) به نوفل لوشاتو آمدند. در آن مقطع تدابير امنيتي براي امام (ره) مهيا كرده بوديم و دكتر چمران يك تيم را مامور اين كار كرده بود، چون پليس فرانسه در اطراف محل سكونت امام (ره) خانه‌اي تيمي را كشف كرده بود كه توسط سيا، مركز جاسوسي آمريكا، در حال نصب دستگاههاي استراق سمع بودند. اين مسائل ايجاب مي‌كرد در ارتباط با سلامت امام (ره) هوشمندانه‌تر برخورد كنيم. بنابراين وقتي آن دو نفر آمدند، آقاي اشراقي و من که در آن لحظه در آنجا بوديم و آنها را نمي شناختيم، نپذيرفتيم. اسم آنها را پرسيديم و قرار شد با آنها تماس بگيريم. وقتي که از منزل امام (ره) دور مي‌شدند به آقاي قطب‌زاده برخوردند که آنها را مي‌شناخت. ولي به هر حال فرداي آن روز مجددا آمدند و نزد امام (ره) رفتند. يكي از آنها ضمن ابلاغ پيام آقاي ژيسکاردستن، گفت: "پرزيدنت کارتر توسط آقاي ژيسکاردستن براي شما پيامي داده‌اند که ما مأمور ابلاغ آن به شما هستيم" و اضافه کرد: "پرزيدنت كارتر پيغام داده است اوضاع كشور شما بسيار بحراني و نامناسب است، اگر اين وضع ادامه پيدا كند چه بسا ما هم ديگر نتوانيم اوضاع را كنترل كنيم و ارتش وارد عمل شود و از اختيار ما هم خارج گردد و چه بسا خونريزي‌هايي به وجود آيد كه غير قابل مهار گردد؛ لذا از شما مي خواهيم فعلا از دولت ملي بختيار حمايت كنيد و به طرفداران خود و ساير انقلابيون بفرماييد كه آنها نيز با شرايط فعلي كنار بيايند. تا چند ماه ديگر، هر وقت كه اوضاع آرام شد انتخابات برگزار مي‌کنيد و هر آنچه را كه مدنظر شماست پياده مي‌كنيد." امام (ره) در جواب نماينده كارتر گفتند: "من تعجب مي‌كنم ازآقاي کارتر که مي‌گويد دموكرات است و چنين درخواستي از ما دارد و از ما مي‌خواهد بر خلاف قانون عمل كنيم. مگر ايشان نمي‌داند كه بالاترين مقام اين حكومت يعني شخص شاه به گفته خودش به توصيه و صلاح‌ديد انگليس و آمريکا و از طريق غير قانوني روي كار آمده است؟ همان طور كه خود مي‌گويد، متفقين از پدرم نااميد شدند و صلاح ديدند كه او نباشد و صلاح ديدند مرا جاي پدرم بر سر كار بياورند. بنابراين سلطنت محمدرضا از اساس غير قانوني است و طبيعتا نخست وزيري را هم كه منصوب كرده است و رأي اعتمادي را هم كه از مجلس گرفته، همه غير قانوني است. بنابراين آقاي کارتر چگونه از ما مي‌خواهند ما خلاف قانون خودمان عمل كنيم؟"

امام (ره) در ادامه گفتند: "وانگهي اگر من هم چنين كاري بكنم، مردم ايران نمي‌پذيرند. ضمن آنكه تعجب مي‌كنم آقاي كارتر ما را از زور ارتش مي‌ترساند. ما تا همين الان هم زير سر نيزه ارتش به اينجا رسيده‌ايم. ديگر ارتش چه كار مي‌خواسته بكند كه تا به حال نكرده است؟ اينکه مي‌گوييد اگر شما دست از سر ارتش برداريد ممکن است قابل کنترل نباشند، مطمئن باشيد اينطور نيست. در ارتش ما که بدنه آن همه مسلمانند و به کشورشان علاقمند، معدودي ژنرال و فرماندهان مزدور شاه و شما هستند که مردم را به خون درغلطانده‌اند، مطمئن باشيد اگر با آنان کاري نداشته باشيد، مشكلي پيش نمي‌آيد كه هيچ، خيلي از معضلات هم حل مي‌شود. چراكه آنان هيچ‌گاه بر روي برادر و خواهر خود اسلحه نمي‌كشند." امام (ره) در آخر نكته بسيار ظريفي گفتند. ايشان اضافه کردند: "فراموش نكنيد وقتي ملت ما به پيروزي برسد روابطش را با دولت‌ها بر اساس ارتباطي كه آنان در اين روزهاي سخت با او داشته‌اند تنظيم مي‌كند."

در پايان نيز به آنها گفتند: "سلام من را به آقاي ژيسکاردستن برسانيد و ازايشان بابت آن مناقشه‌اي كه با آقاي كارتر داشته‌اند تشكر كنيد."»


صادق طباطبايي در ادامه گفت‌وگو با خبرگزاري دانشجويان ايران اظهار داشت: «در مجموع سير حوادث منجر به خروج شاه از كشور ‌شد. امام (ره) برنامه سياسي‌شان را اعلام مي‌كنند: تشكيل شوراي انقلاب و بعد با سه گام مشخص انتقال از نظام گذشته به نظام اسلامي، برگزاري رفراندوم نظام سياسي كشور و انتخاب مجلس خبرگان قانون اساسي. به مردم هم پيغام دادند كه در اولين فرصت در بين شما خواهم بود كه بر اثر اين كار بختيار فرودگاهها را بست. بالاخره بر اثر فشار مردم فرودگاهها باز شد و در اولين فرصت امام (ره) به ايران آمدند.»


او مهمترين آرمان امام (ره) را استقرار نظامي دانست كه بر تفكر اسلامي استوار باشد و در تبيين اين مطلب گفت: «امام (ره) سعي داشت با تحقق اين هدف به جهان نشان دهد كه ابتناي اداره كشور در تمام امور برتفكر اسلامي ممکن است و اسلام توانايي اداره يك جامعه مدرن در شرايط امروزين را دارد. براي اين كار طبيعي است كه ما يك فقه سيال داشته باشيم زيرا كه فقه سنتي كافي نيست؛ لذا بايد به دو عنصر زمان و مكان در اجتهاد متكي باشيم. امام (ره) براي اين كار اصل را بر مصلحت جامعه مي‌گذارد و مي‌گويد فقيه بر اساس مصلحت جامعه مي‌تواند احكام متناسب را تبيين نمايد، حتي احكام اوليه را متناسب با حوادث مدرن شكل دهد وچه بسا اصل "عنوان ثانوي" در فقه به تنهايي تكافوي نياز جامعه چند بعدي امروزي رانکند.»


وي تاكيد كرد: «از نظر امام (ره)، اصل بر مصلحت جامعه است و بارها به اعضاي شوراي نگهبان كه در بعضي امور وسواس به خرج مي‌دادند تأكيد مي‌كردند كه شما اين وسواس را در جهت حفظ آبروي اسلام به كار ببريد كه اسلام متهم نشود به اينكه توانايي اداره جامعه را ندارد و پاسخگوي نيازها نيست.»


طباطبايي به يكي از موارد چالش فقه سنتي با فقه پوياي امام (ره) اشاره كرد و افزود: « بطور مثال اگر صادرات و واردات بخواهد توسط دولت صورت گيرد يعني ملي اعلام شود، در اين صورت مردم مجبورند از دولت بخرند چون كس ديگري عرضه‌كننده نيست. قيمت را هم ناچار دولت تعيين مي‌كند. همين طور اگر كالايي بخواهد صادر شود، توليدكننده‌ها به دولت تحويل مي‌دهند و دولت آن كار را انجام مي‌دهد، يعني تنها خريدار توليدات مردم، دولت است و يعني همه مجبورند به يك خريدار عرضه كنند. بر اين اساس فقه سنتي به مشكل برمي‌خورد زيرا از شرايط معامله صحيح اين است که عرضه‌کننده کالا بايد بتواند کالاي خود را به هر که خواست بفروشد و نمي‌توان خريدار معيني را بر او تحميل کرد. همين طور خريدار بايد در انتخاب فروشنده آزاد باشد و کالاي مورد نياز خود را از هر که دلش خواست بخرد. حال اگر عرضه‌کننده کالايي و يا خريدار کالاهايي فقط دولت بود، ديگران چاره‌اي ندارند جز به يک فروشنده و يا يک خريدار مراجعه کنند. و اين خود خلاف قوانين معاملات در شرع مي‌باشد، اما امام (ره) بر اساس اضطرار اين شروط را برداشتند. البته استفاده از دو عنصر زمان و مكان در اجتهاد بحث گسترده ديگري است که اينجا مجال تبيين آن نيست.»


وي تصريح كرد: «به ياد دارم که امام (ره) در جايي گفتند اگر دو سو

http://www.emrouz.info/archives/2006/02/00244_4.php
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 23:18  توسط رضا  | 

 

گفت‌وگوی نشريه "نامه" با مهدی كروبی
گفتگو: عليرضا كرمانی

    كروبی در برابر نخستين پرسش كه آيا می‌توان با وی راحت صحبت كرد، هوشمندانه واكنش نشان‌می‌دهد كه بله، حتماً! و در مقابل، شرط می‌كند كه او هم آزاد باشد هرطور كه صلاح دانست جواب بدهد. در طول گفت‌و‌گو رفته‌رفته روشن می‌شود كه بسيار باهوش‌تر از آن است كه نشان می‌دهد؛ می‌گويد و نمی‌گويد و در عين‌حال با يك تير چند نشان را هدف می‌گيرد. به‌چيزهايی اشاره می‌كند، ولی می‌خواهد كه هنگام تنظيم، به‌گونه‌‌ای ويرايش شود كه نيروهايی را كه اينك در مسند قدرت نيستند، نشانه نرود؛ زيرا از ضعيف‌كشی بَدَش می‌آيد. از بسياری چيزهای ديگر هم سخن‌می‌گويد، ولی درخواست می‌كند كه اصلاً ثبت و ضبط نشود. بنا به خواسته‌ی او، در بيش‌تر وقت يك گفت‌وگوی سه‌ساعته، دستگاه ضبط‌صوت خاموش است و در آخر هم كه صحبت به مواضع حزب اعتماد ملی در قبال اپوزيسيون قانونی می‌كشد، می‌گويد: خسته‌ام؛ باشد برای وقتی ديگر، با هم چای می‌خوريم و گپ می‌زنيم.

‌ ‌

نامه: جناب‌اقای كروبی! در ابتدا يك موضوع را روشن كنيم و آن اين‌كه آيا می‌توانيم بی‌آن‌كه از بابت واكنش‌شما نگران باشيم راحت سؤال‌هايمان را بپرسيم؟
بله! حتماً؛ شما آزادی داشته باشيد به هر نحو كه دلتان خواست سؤال كنيد و همين‌طور من هم آزاد باشم به هر نحوی كه دلم خواست جواب بدهم، هر‌جا را هم صلاح ندانستم جواب ندهم؛ اين يعنی آزادی ديگر، آزادی معنايش اين است. من هم مايلم كه يك گفت‌وگوی صريح و صميمی باشد.

نامه: به‌عنوان اولين سؤال می‌خواستم بپرسم درباره‌ی اين عقيده كه انقلاب فرزندان خود را می‌خورد چه‌نظری داريد؟ آيا در مورد انقلاب اسلامی ايران هم برای آن مصداق قايل هستيد؟ آيا در انقلاب ما هم اين اتفاق افتاده است؟‌
اعتقاد من اين است كه چنين سخنی تعميم دارد و نتيجه‌ی يك تجربه است و هيچ انقلاب و هيچ حركتی مستثنا و جدای از آن نيست؛ يعنی نشأت گرفته از تجربه و طبع بشر است، منتها ممكن است درجات آن متفاوت باشد. بنابراين، من معتقدم كه متأسفانه انقلاب اسلامی هم چندان از اين قاعده مستثنا نبوده است. اما دو، سه نكته را در اين‌جا بر اساس برداشت‌های خودم در رابطه با انقلاب اسلامی بگويم. اولين نكته اين‌كه در انقلاب اسلامی، اگر مجموعه‌ای از نيروهای انقلاب حذف شدند يا به تعبير خودمان انقلاب بچه‌هايش را خورد، مجموعه‌ای از فرزندان انقلاب حضور داشتند، ماندند و خدمت كردند و البته از توان و تجربه‌ی عده‌ای هم استفاده نشد يا حقشان تضييع شد. نكته‌ی دوم، اين‌كه مراحل انقلاب در اين سه دهه متفاوت بوده است؛ به‌نظر من دهه‌ی اول با دهه‌های بعد خيلی متفاوت است. با اين‌كه در دهه‌ی اول مجموعه‌ای از نيرو‌های انقلاب حذف شدند كه آن‌هم عللی دارد، اما اوضاع به‌صورتی بود كه بخش عظيمی از نيروهای انقلاب حضور داشتند و خدمت می‌كردند. اما به‌نظر من در دهه‌‌های بعد، اين‌كار از سرعت بيش‌تری برخوردار شد.

نامه: يعنی روند حذف؟
بخش حذف سرعت و گستردگی و عمق بيش‌تری گرفت و اوضاع بيش‌تر به‌سمت حذف نيروها پيش‌رفت.

نامه: آيا منظورتان اين است در همان حال كه حضور نيروهای انقلاب نسبت به دهه‌ی اول كم‌تر می‌شد، بخش حذف سرعت بيش‌تری می‌گرفت؟
بله! متأسفانه سرعت آن بيش‌تر شد. گرچه باز هم بخش‌هايی از نيروهای انقلاب حضور داشتند يا حضور دارند اما هر چه جلوتر رفتيم، حذف پررنگ‌تر و حضور نيروهای انقلاب كم‌رنگ‌تر شد. به‌نظر من، اين يك علت كلی دارد؛ اصلاً حذف، در ايران يك فرهنگ است. نمی‌دانم چگونه مثال‌ها را برای شما بگويم، اما به‌عنوان برادری كه تجربه‌ی زيادی دارد، خيلی سربسته و گنگ می‌گويم تا فقط عارف‌ها بفهمند، اصلاً اين يك فرهنگ است. به عقيده‌ی من هر مجموعه‌ای كه سركار می‌آيد، نيروها را حذف می‌كند و جز خود، ديگران را نمی‌فهمد و نمی‌بيند، حالا می‌خواهد راست باشد يا چپ يا اصلاحاتی يا خط امامی يا ملی و مذهبی و ... نام جريان‌ها را هرچه می‌خواهيد بگذاريد. حالا كمونيست‌ها را جدا می‌كنم و فقط مذهبی‌ها را مثال می‌زنم؛ اصلاً اين روحيه‌ی همه‌ی ماست. نمی‌دانم اگر ادعا نباشد و حمل برخودپسندی نشود، يكی از افراد استثنايی كه اين روحيه را نداشته است، من بودم كه نسبتاً با قضيه به‌صورت باز برخورد می‌كردم. اين را كه چاپ نمی‌كنيد؟‌

نامه: شما فرموديد كه حذف يك فرهنگ است. چرا برای اصلاح اين فرهنگ كار نشد؟
اگر در قبال فرهنگ حذف، فرهنگ تحمّل در ميان همه وجود داشت كه كار به اين‌جاها نمی‌كشيد و اصلاً حوادث بعدی رخ نمی‌داد و حذف جريانات پيش نمی‌آمد. حتی حذف همان‌هايی كه شماها ممكن است در دلتان بگوييد كه چرا حذف شدند؟ من به‌عنوان كسی كه خيلی‌ها يقين دارند كه آدم دروغ‌گويی نيستم و بنا هم ندارم كه دروغ بگويم، نفعی هم برای من ندارد، اما چون در قضايا بودم می‌گويم كه اگر به اين نحو برخورد نمی‌شد، كار به اين‌جا كشيده نمی‌شد. ‌

نامه: ممكن است به چگونگی اين روند حذف هم اشاره‌ای داشته‌باشيد؟
بگذاريد يك مثال زنده برايتان بزنم كه دودوتا چهارتا است؛ امام‌خمينی آمده است و رهبر انقلاب است اما دولت را تحويل می‌دهد و بلند می‌شود و به قم می‌رود؛ نه قومی، نه خويشی، نه كسی و نه توصيه‌ای، هيچ‌چيز را هم به‌جای خودش تعيين نمی‌كند. نمی‌خواهم بگويم اما‌م خمينی معصوم بوده است، اما می‌خواهم بگويم كه كارها به اين صورت درآمد، در اثر نحوه‌ی برخورد خود نيروهای مختلف، اوضاع به‌گونه‌ای شد كه مرتب بخشی از نيروها حذف می‌شدند. از همان شورای انقلاب، درگيری‌ها شروع شد و تندترين درگيری‌ها هم در شورای انقلاب بود.

نامه: اين عدم تحمل از كجا ريشه گرفت؟
اين‌قدر بگويم كه اگر با همه‌ی نيروها معقول برخورد می‌شد و فرهنگ و خصيصه‌ی تحمل وجود داشت و به آن عمل می‌شد، بخش عظيمی از اين گرفتاری‌ها را نداشتيم. اين‌را به‌عنوان سرباز كوچكی كه می‌دانيد در كوران قضايا بودم، می‌گويم. همين‌قدر بگويم كه اين يك فرهنگ است و حالا هم بايد شماها از نظر فرهنگی روی تحمل كار كنيد، روی سعه‌ی صدر كار كنيد. شما جوانيد، دوره‌ی ما كه تمام شده است. بدانيد تا فرهنگ حذف وجود داشته باشد، همين مشكل را داريم. ‌
انقلاب كه پيروز شد، خيلی‌ها در يك جبهه بودند، اما به‌زودی شروع كردند به اختلاف با يكديگر. در مجلس اول عده‌ی زيادی از نهضت آزادی و ملی - مذهبی‌ها حضور داشتند. حادثه‌ی بنی‌صدر كه پيش آمد و قضيه تمام شد، نيروهای ديگر به جان هم افتادند، سپس مجاهدين انقلاب اسلامی با حزب جمهوری اسلامی دو دسته شدند، كمی‌كه جلوتر آمديم ديگر كم‌كم چپ و راست در بين نيروهای باقی‌مانده ظهور كرد، ديگر حالا ملی - مذهبی‌ها هم نبودند و مجاهدين هم‌كه ضعيف شده بودند. بين طيف‌های باقی‌مانده اختلاف شروع شد و رفته‌رفته چپ و راست از ميان خود ما پيدا شد.

نامه: يعنی روحانيون مبارز و جامعه‌ی روحانيت مبارز؟‌
بله! و انشعاب روحانيون از روحانيت. البته اختلاف اشكال ندارد، در همه‌جای دنيا هم هست اما جريان‌ها بايد منافع ملی و مصالح را حفظ بكنند، هر نيروی به‌ظاهر متحدی را كه می‌ديدی، ناگهان متفرق می‌شدند. اصلاً داستان برگشتن دوباره‌ی ما از كجا شروع شد؟ حالا مجلس سوم است، امام هم از دنيا رفته است و دولت مهندس موسوی هم ديگر بر سر كار نيست و نيروهای طيف راست هم متفق‌اند برای حذف ما. همين‌كه ما را حذف كردند، دعواهايشان در ميان خودشان شروع شد. اصلاً علت برگشت ما همين است. واقعاً نه خاتمی معجزه كرد و نه ما آدم‌های زيادی داشتيم. در طول آن چهار پنج سال، آن‌ها به‌گونه‌ای عمل كردند كه عده‌ای را حذف كردند و از خود راندند. به مجرد اين‌كه ديدند مسلط شدند، اختلاف در ميان خودشان شروع شد.

نامه: ريشه‌ی اين اختلاف‌ها كه حتی به حذف نيروهای درونی يك جريان هم می‌انجامد، در كجاست؟
ريشه‌اش عدم تحمل است و نداشتن سعه‌ی صدر. ريشه‌اش انحصارطلبی است. دور انديشی در كار نيست. اگر من امروز در بنياد شهيد باشم، می‌خواهم همه‌چيز فقط زير نظر من باشد و اگر در سازمان حج و ‌زيارت باشم، می‌خواهم همه‌چيز فقط زير نظر من باشد و اين تنگ‌نظری است. اين‌اندازه كه من فهميده‌ام، ريشه‌اش اين است وگرنه چرا خارجی‌ها اين‌گونه رفتار نمی‌كنند؟ آيا آن‌ها نمی‌توانند مثل ما رفتار كنند؟ آيا مثلاً دينداری‌شان بيش‌تر است؟ آيا فهم‌شان بيش‌تر است و ما فهممان كم‌تر است؟ چرا بچه‌های ما وقتی تحليل می‌كنند، می‌بينيم كه حرف حسابی می‌زنند و نظريات خوبی دارند، انگيزه‌ی خدمت هم دارند، اما چرا به اين‌جا می‌رسند؟ اصلاً چرا اصلاحات به اين روز نشست؟ اگر اصلاحات به اين روز افتاد، جز انحصارطلبی، علت ديگری برای آن وجود ندارد.

نامه: اين قسمت را بنويسيم؟
قاعدتاً! حالا می‌گويم. تمام تلاش ما اين بود كه مهندس موسوی را بياوريم. سال ٧٦ است و مهندس موسوی نمی‌آيد. نشستيم و فكر كرديم كه چه‌كار كنيم؟ خود من از اولين كسانی بودم كه سردمدار شدم برای آوردن آقای خاتمی، آقای خاتمی، هم بدون تعارف آن موقع شهرت نداشت و مردم ايشان را نمی‌شناختند. آقای عبدالله نوری به‌همراه آقای كرباسچی پيش من آمدند و اصرار كردند كه تو بايد بيايی. گفتم نظر من اين است كه آقای خاتمی را معرفی كنيم. آن‌ها گفتند كه آقای خاتمی را كسی نمی‌شناسد، شما را اقلاً مردم می‌شناسند، قبلاً رييس مجلس بوده‌ای، رييس بنياد شهيد و رييس حج بوده‌ای و در هيچ‌كوره‌دهی نيست كه مردم تو را نشناسند، اما آقای خاتمی را كسی نمی‌شناسد. از ميان آن برو‌بچه‌های اطلاعاتی كه طرفدار ما بودند، برخی آمدند و گفتند همين كه شما رای آبرومندانه‌ای بياوريد، كافی است؛ حالا رييس‌جمهور هم نشديد مهم نيست. آن‌ها هم احساس می‌كردند كه از ميان ما كسی رييس‌جمهور نمی‌شود، ولی همين‌قدر كه ما هم اظهار وجود كنيم و يك جريان چپ يا به‌قول خودمان خط امامی‌ها هم به صحنه بيايند و آقای كرباسچی، نوری و محتشمی هم حمايت كنند و اظهار وجودی بكنيم، كافی است. پنج‌سال بود كه ديگر حذف شده بوديم. ‌
اما نظر من چيز ديگری بود، اين را برای شما می‌گويم؛ حدود يك‌ماه بود كه فعاليت می‌كرديم. يك‌شب رفتيم به خانه‌ی آقای هاشمی و آقای توسلی را هم برديم. به آقای هاشمی گفتيم كه ما اين‌گونه وارد شده‌ايم و می‌خواهيم آقای خاتمی را به‌عنوان نامزد انتخاباتی معرفی كنيم. آقای هاشمی هم كه معمولاً تعريف و تشويق می‌كنند، گفتند كار خوبی كرديد كه وارد شديد، صحنه‌ی خوبی است. به‌هرحال آقای خاتمی چهار - پنج ميليون رای می‌آورد و اين مقدار رای هم برای آينده‌ی شما و برای حركت‌های بعدی‌تان خيلی خوب است. من می‌دانستم وقتی آقای هاشمی می‌گويد چهار- پنج ميليون رای، می‌خواهد ما را تشويق كند. فرمايشات ايشان كه تمام شد، من گفتم اوضاع اين جوری نيست. ما نمی‌گوييم آقای خاتمی حتماً رييس جمهور می‌شود اما بحث چهار - پنج ميليون رای هم نيست، وضعمان خيلی بهتر از اين است.
يكی از خصوصيات من اين است كه چه در دورانی كه مدير بودم و چه دورانی كه برسركار نيستم، بيش از ديگران به ميان جمعيت می‌روم و ارتباط‌هايم را حفظ كرده‌ام. به آقای هاشمی گفتم اوضاع اين‌جوری نيست و ايشان هم سپس گفت كه من هم قبول دارم كه اين‌ها دارند كم‌كم احساس خطر می‌كنند، احساسشان اين است كه وضع شما بهتر شده است. به‌هرحال آقای خاتمی آمد. خوب! در ابتدا همه متحد و متفق بودند، اما چرا كم‌كم نيروها از هم جدا شدند؟ يك مثال ديگری بزنم تا شرايط و اوضاع و احوال روشن‌تر شود.

نامه: شرايط كدام دوره؟
همان آغاز انتخابات سال ٧٦ يكی از چهره‌های شناخته‌شده رفته‌بود و با مهندس موسوی صحبت كرده بود. به مهندس موسوی گفته بود كه ما هم می‌دانيم كه زمان، زمان امام نيست. حالا كه آقای هاشمی دارد می‌رود، ما فقط می‌خواهيم همه‌چيز دست آن طرف نيفتد و اين آقايان سر ما را نبرند. همين‌آدم‌هايی كه آن‌روزها اين‌گونه شرايط را تحليل می‌كردند، تا پيروزی نصيب اين طرف شد، بنده‌ی هيچ خدايی نبودند. آن‌روز می‌گويند كه ما می‌خواهيم تنها سرمان بريده نشود، اما تا مردم استقبال می‌كنند و اين طرف سركار می‌آيد، همان آدم‌ها همه‌چيز را داغان می‌كنند. يكی از بدبختی‌های ما هم همين است؛ با يك غوره سردی‌مان می‌كند و با يك كشمش هم گرمی می‌كنيم و احساس می‌كنيم همه‌چيز تمام شده است، اين يك بلای عمومی است. عيب كار اين است كه هر جمعی، انقلاب، منافع ملی، فكر صحيح و همه‌چيز را فقط از دريچه‌ی فكر خودش می‌بيند و با عينك خودش. ‌

نامه: اگر به امروز بياييم ؛ در شكست جريان اصلاح‌طلبی در انتخابات نهم، تا چه حد مشكلات درونی و تا چه ميزان موانع و مشكلات بيرونی را مؤثر می‌دانيد؟
حتماً موانع و كارشكنی‌ها مؤثر بوده است، اما اتفاقاً هميشه موانع و كارشكنی‌ها مردم را منسجم‌تر كرده است، كما اين‌كه ديديد وقتی مردم به آقای خاتمی رای دادند، حالت كارشكنی وجود داشت. در انتخاب شوراهای اول حالت كارشكنی وجود داشت. موضوع قتل‌ها پيش آمد - كه خدا لعنتشان كند - و مردم به مجلس ششم رای دادند. در انتخابات رياست جمهوری دوم آقای خاتمی، مردم بيست و ‌هفت ميليون رای دادند. در آن انتخابات يك ميليون نفر كم‌تر از دوره‌ی قبل شركت كردند، اما رای آقای خاتمی بيش‌تر بود. كار شكنی‌ها اثر داشت اما تأثير آن اين بود كه مردم را منسجم‌تر كرد.

نامه: با اين وضع شايد بتوان گفت كه فرزندان انقلاب يكديگر را می‌خورند.
حساسيت‌های منفی برای حذف، بيش‌تر و بيش‌تر می‌شود و اين‌گونه هر دو طرف مبتلا می‌شوند، هر سه طرف مبتلا می‌شوند. حالا علت چيست؟
علت اين است كه بچه‌های انقلاب قُد و كله‌شق هستند، سابقه دارند و به آسانی خودشان را همرنگ نمی‌كنند، آن‌ها اصالت‌شان بيش‌تر است، ريشه دارند و بنابراين روبه‌روی هم می‌ايستند. متأسفانه هركدام هم كه صاحب قدرت می‌شوند، شروع به حذف می‌كنند. ‌
يك خاطره از دوران امام بگويم. يك‌نفر گفت كه اين بچه‌های انجمن حجتّيه، تيپ فرهنگی هستند و بهتر همكاری می‌كنند، اما بچه‌های زندان هی نق می‌زنند و اعتراض می‌كنند. من گفتم: روشن است كسی كه با من در زندان بوده و مقابل ساواك ايستاده است، اهل اعتراض و اين حرف‌هاست. او من‌را هم مثل خود می‌داند و شايد خودش را هم بيش‌تر از من قبول داشته باشد. اما كسی كه آن‌موقع با آن رژيم می‌ساخته است، با حالای ما هم می‌سازد و فردا هم كه يكی ديگر بيايد با او هم می‌سازد. اما حرف من اين است كه آن كسی كه صاحب قدرت است بايد تحمل بكند. ‌

نامه: در جهان غرب هم بالاخره اختلاف ديدگاه بين احزاب وجود دارد، ولی قدرت به راحتی بين نيروهای سياسی مختلف چرخش می‌كند و به‌هرحال يك‌روز اين جريان بر سر كار می‌آيد و عملكردش را به داوری مردم می‌گذارد و فردا اگر موفق نشد، جريان ديگری می‌آيد. اما چرا گردش قدرت در انقلاب ما اين‌قدر با تنش يا در واقع با حذف همراه است؟
بله! ديگران هم اختلاف دارند و اگر نفسانيت هم باشد كه آن‌ها بيش‌تر دارند. اما من احساس می‌كنم، آن‌ها يك‌مقدار تحمل بيش‌تری دارند و مهم‌تر از آن، كشورداری و حكومت‌كردن را جدی‌تر گرفته‌اند. حتی از كشورهای اروپايی هم كه بگذريم، در كشور عربستان سعودی كه من زمانی نماينده‌ی حج بوده‌ام و با مسؤولان آن كشور رفت‌وآمد داشته‌ام، می‌توانم بگويم كه آن‌ها هم حكومت را كاملاً جدی گرفته‌اند.
من پس از سال ١٣٦٦ كه رييس سازمان حج بودم، ديگر نه برای عُمره و نه برای تمتع به حج نرفتم. چند سال پيش كه روابط با عربستان به‌دليل كنفرانس سران اسلامی و انتفاضه‌ی فلسطين تقويت شده بود و بايد ادامه پيدا می‌كرد، به دعوت رييس‌مجلس عربستان به آن كشور سفر كردم. به‌هرحال برابر عرف ديپلماتيك بايد ما را به ديدار ملك فهد می‌بردند. در طول ديدار من متوجه شدم كه ايشان در پاسخ هر صحبتی فقط می‌گويد: "اهلاً و سهلاً، تبارك‌الله." فهميدم كه اصلاً حواس ايشان به‌جا نيست. از جلسه‌ی ملاقات كه بيرون آمديم، با آن‌كه عرف است اتومبيل مهمانان اصلاً معطل نمی‌شود، ولی چند دقيقه‌ای ما را در اتومبيل منتظر نگه‌داشتند، پس از دقايقی شيخ‌جابر كه رييس‌مجلس بود، آمد و گفت: "جلالت‌الملك، خادم الحرمين" فرمود كه آقای كروبی مهمان بسيار عزيزی است، تا می‌توانيد به ايشان محبت كنيد، من يقين داشتم كه اصلاً ملك در آن اوضاع و احوال، حتی لفظ كروبی را نمی‌توانسته است ادا كند. ولی اين تجربه‌ی بسيار مهمی برای ما بود. پس از بازگشت برای هركدام از دوستان هم كه تعريف كردم، متفق‌القول بودند كه تجربه‌ی مهمی است. در آمريكا، كشوری كه دارد دنيا را می‌خورد، جدی گرفتن حكومت و اهميت قايل‌شدن برای منافع ملی وجود دارد، در شيخ‌نشين‌ها هم وجود دارد. ولی ما حكومت را جدی نگرفته‌ايم، منافع ملی را هم در نظر نمی‌گيريم، همه‌چيز را باندی می‌كنيم، لذا تنش‌های اوليه دارد و نمايان هم می‌شود. ‌


نامه: جناب‌آقای كروبی! در فرمايشاتتان دو پايه وجود داشت؛ يكی اين‌كه ديگران تلاش می‌كنند كه به‌هرحال اختلافات پنهان بشود و بروز نكند و پايه‌ی ديگر هم منافع ملی است. آيا فكر نمی‌كنيد كه اشكال كار در كشور ما در اين بوده است كه در اين‌جا هم تلاش شده است كه اختلافات پنهان بماند ولی اين تلاش با زور همراه بوده است؛ يعنی تلاش برای پنهان‌كاری اما با اعمال زور و به‌همين دليل، هم نتيجه‌بخش نبوده و هم وجه منافع ملی در آن ديده نشده است و به حذف ختم شده است؟ ‌
بگذاريد باز هم با مثال زنده پاسخ بگويم. ماها را از مجلس سوم حذف كردند؛ وقتی می‌خواستند ما را حذف كنند، به اتفاق برای آقای هاشمی سينه می‌زدند و يك‌پارچه همه‌شان به آقای هاشمی رای دادند. به مجرد اين كه ما را حذف كردند، يك‌سال بعد از آن ديديد چه‌كار كردند؟ يا حتی خود ما وقتی در سال ١٣٧٦ می‌خواستيم بر سر كار بياييم، می‌گفتيم از حداقل مشتركات بين نيروها استفاده كنيم، ولی همين كه پيروز می‌شويم، می‌گوييم حد اعلای مشتركات. حد اعلای مشتركات را هم هر كس با ديد خودش اندازه می‌گيرد. خوب معلوم است كه كار به كجا می‌رسد. نتيجه‌اش همين می‌شود كه شد. اين‌ها را خيلی سر بسته می‌گويم.

نامه: حالا به‌عنوان كسی كه به‌هرحال از اول انقلاب در درون نظام با همه‌ی مسايل آشنايی داشته است، جدای از بحث فرهنگ كه صحبت فرموديد، اگر به اول انقلاب برگرديد، چه روش‌های اجرايی را توصيه می‌كنيد و خودتان نيز در پيش می‌گيريد كه به اين وضعيت منجر نشود و انقلاب فرزندانش را نخورد؟ برای روش‌های اجرايی، آقای كروبی چه توصيه‌هايی خواهند داشت كه به اين‌جا نرسيم؟
شاعر عرب می‌گويد: ای كاش جوانی بازمی‌گشت. اگر جوانی برمی‌گشت چه كارهای خوبی انجام می‌دادم! شاعر سپس در پايان شعرش می‌گويد: ولی مطمئنم كه جوانی برنمی‌گردد. حالا در مورد ما هم همين است اما من از نزديكان امام شنيدم كه ايشان فرموده بود: اگر يك‌بار ديگر انقلاب می‌كرديم با اين تجربه خيلی بهتر می‌توانستيم كارها را انجام بدهيم. اما جدای از آن لطيفه‌ی شاعر عرب و اين خاطره، من فكر می‌كنم راه‌كار اين است كه هر جمعيتی كه می‌خواهد قدرت را در دست بگيرد، هر جمعيتی كه می‌خواهد مديريت كشور را انجام بدهد، تعهد و تخصص و خدمت و انگيزه‌ی خدمت مهم است. منتها مهم‌ترين چيز وسعت نظر است. وسعت نظر بهترين و بزرگ‌ترين عامل برای موفقيت يك كار است. تحمل انتقاد مهم است و ضعف‌ها را برطرف می‌كند. نظارت بر انجام كارها هم عامل بسيار مهم ديگری است، نبودن عامل نظارت، باعث رشد دسته‌بندی‌ها و باند‌بازی می‌شود. ‌

نامه: اگر اجازه دهيد به شرايط امروز بازگرديم. به‌تازگی گفته‌ايد اگر نمی‌خواهند ما را تحمل كنند، پس چه كسی را تحمل خواهند كرد؟ چه كسی يا چه جريانی منظور شماست؟
در رابطه با اين كه گفتم اگر من را نمی‌توانند تحمل كنند، چه كسی را تحمل خواهند كرد؛ اعتقادم اين است كه همه‌ی ما بايد قرص و محكم در كنار جمهوری اسلامی و در كنار قانون اساسی بايستيم. البته قانون اساسی قرآن نيست، اصلاً غير از قرآن كريم و سخنان حتمی معصومين، هر قانونی و هر نوشته‌ای حتماً نقص و عيب دارد. اما ما معتقديم كه قانون اساسی ما ظرفيت‌ها فراوانی دارد كه اگر ما تلاش كنيم تا اين ظرفيت‌های قانون اساسی اجرا بشود، جوابگوی نيازهای امروز خواهد بود. پس تفكر من، تفكر حفظ جمهوری اسلامی است، منتها هميشه با يك قرائت مترقی و نه قرائت محدود و بسته. ‌
قرائت من از نظام اين است كه معتقدم حقوق مردم كاملاً بايد رعايت بشود. خوب! من می‌گويم آقا! من كه هميشه در اين چارچوب حرف زده‌ام و سوابق و منش من در جاهای حساس و در مقاطع مختلف اين‌را نشان داده است، حالا اگر شما من‌را تحمل نكنيد، چه كسی و چه چيزی را تحمل خواهيد كرد؟ شما فكر می‌كنيد كانال تلويزيونی من برای جمهوری اسلامی و برای منافع ملی مضر است؟ آيا شورای امنيت ملی به‌عنوان اين كه ممكن است به امنيت كشور آسيب وارد شود، جلوی آن‌را می‌گيرد؟ می‌گويند شما برای چه كاری كانال تلويزيونی می‌خواهيد؟ می‌گويم آقاجان! صداو سيما خيلی اوقات حرف‌های ما را منعكس نمی‌كند. اتفاقاً من در اين جهت آن‌قدر معتدلم كه می‌گويم صداوسيما يك رسانه‌ی ملی است و نمی‌تواند و نبايد سخن‌گوی من بشود، همين‌طور كه سخن‌گوی نقطه‌ی مقابل من هم نبايد بشود. اما من می‌خواهم حرف‌های خودم را بزنم، همان‌طور كه در روزنامه هم می‌خواهم حرف‌های خودم را بزنم آيا مگر هر كانال تلويزيون ماهواره‌ای و هر روزنامه‌ای بايد اين‌گونه باشد كه به‌طور مطلق مدح و ستايش كند؟ يا مطلق ضديت كند؟ اين‌كه ممكن نيست، حد وسطی هم بايد باشد كه هم اصول و كليت را تأييد كند و درعين‌حال حرف‌هايش را هم بزند و اعتقاداتش را هم بگويد. جاهايی كه احساس می‌كند حقوق مردم تضعيف شده است، بايد بگويد و آن‌جايی كه احساس می‌كند تصميم‌گيری‌ها در مسايل فنی، اقتصادی و تخصصی دارد به سمت‌وسوی غلط و نادرست می‌رود، بايد بتواند حرف بزند؛ زيرا ممكن است بعضی مسايل ضايعاتی برای كشور در پی داشته باشد. نكته‌ی كليدی اين است كه ما می‌خواهيم از داخل كشور تغذيه بشويم، بنده نمی‌خواهم در بيرون از كشور تلويزيونی درست كنم و بعد دو نفر بنشينند آن‌جا و هر اراجيفی كه می‌خواهند بگويند. آقا من می‌خواهم با شما مصاحبه كنم، با نقطه‌ی مقابل شما از نظر سليقه‌هم مصاحبه كنم، تحليل هم بدهيم، ولی برای اين‌كار همكاران ما بايد امنيت داشته باشند، بروند و بيايند. بنابراين، ما می‌خواهيم كه از داخل تغذيه شويم. برنامه‌هايی را هم كه ضبط كرده‌ايم، چهره‌های مختلفی از راست و چپ آمده‌اند و در اين برنامه‌ها گفته‌اند كه اين تلويزيون خوب است يا خوب نيست. به‌هرحال، مخاطب است كه در نهايت انتخاب می‌كند. ‌

نامه: آقای كروبی! درباره‌ی انتخابات دوره‌‌ی نهم و آن داستان خواب اصحاب كهف، آيا ناگفته‌هايی هست؟ ‌
در عين‌حال كه انتخابات را پايان يافته می‌دانم، چون انتخاباتی كه تأييد شده و تنفيذ هم شده است ديگر بحث آن‌را نمی‌كنيم. می‌خواستم ديگر وارد بحث انتخابات نشوم، اما با حرف‌هايی كه اين روزها آيت‌الله مصباح و ديگران گفته‌اند، يادآوری مثال انتخابات دوره‌ی نهم برای آينده لازم است. اصحاب كهف سيصدونه سال خوابيدند و قرآن می‌فرمايد وقتی كه بلند شدند، ديدند همه چيز عوض شده است. ما فقط يك‌ساعت‌ونيم خوابيديم. تا صبح پای راديو نشسته بودم و اخبار از ساعت دوازده به بعد از گوشه و كنار كشور به‌نفع ما بود. معمولاً هم اين‌گونه است كه از ساعت دوازده شب به بعد، يك‌هزار تا يك‌هزاروپانصد صندوق را شمارش می‌كنند و وضعيت هر نامزد انتخاباتی معلوم می‌شود. خوب، تا ساعت هفت‌ونيم صبح، از مجموع ١٥ ميليون رای شمارش شده من در صدر بودم. فرزند من، حسين كروبی كه در آن ساعت در وزارت كشور بوده است، به‌همراه عده‌زياد ديگری و دو، سه تن از معاونان وزارت كشور در اتاق كامپيوتر حضور داشته‌اند و از نزديك شاهد مقدار آرای شمارش شده و وضعيت كانديداها بوده‌اند. ولی يك‌دفعه با يك فعل و انفعال عجيب و غريب، در ساعت هفت‌وچهل‌وپنج دقيقه سخنگوی شواری نگهبان، مجموع آرای شمارش شده را ٢٠ ميليون رای اعلام می‌كند و به اين ترتيب جای من از نظر اول به نفر سوم تغيير پيدار می‌كند و من حذف می‌شوم. با وزارت كشور صحبت كردم و آن‌ها گفتند كه ستاد انتخابات بايد نتايج را اعلام كند. اما آن طرف، آن‌قدر شتاب زده بودند كه رفتند و اين كار را كردند. در همان زمان وضعيت آرای شمارش شده در وزارت كشور به‌همان‌صورت ١٥ ميليون رای بود و من با حدود ششصد تا هفتصد هزار رای بيش‌تر به‌همراه آقای هاشمی در صدر بوديم. البته بعدها هم صدا و سيما و هم وزارت كشور عذر‌خواهی كردند. اين‌ها را هم به اين مناسبت می‌گويم كه نشان بدهم حرف‌هايی كه اين‌روزها زده می‌شود، تنها برای اين است كه در آينده دست‌كاری در آرا توجيه شرعی داشته باشد. اين‌ها كه نمی‌خواهند قانون اساسی تغيير كند و می‌دانند قانون اساسی حالاحالاها تغيير نمی‌كند. افغانستان امروز دارای قانون اساسی شده است، در عراق انتخابات برگزار می‌شود، حتی عربستان ديگر دارد شورا تشكيل می‌دهد و در آن كشور انتخابات شورا برگزار می‌شود، بنابراين می‌دانند كه در ايران عقب‌گرد امكان ندارد، منتها می‌خواهند برای بچه‌ها توجيه شرعی درست كنند كه رای مردم چيزی نيست كه تو اگر در آن تقلب و تخلف كردی، پيش خدا مسؤول باشی. برای همان بچه‌هايی كه اگر پولی را پيدا بكنند، آن پول را نمی‌خورند و می‌برند يا به صاحبش می‌دهند يا به يك فقيه و مجتهد، يعنی مسأله‌ی شرعی و فقهی را رعايت می‌كنند. اين‌ها اما می‌خواهند بگويند كه رای اين‌گونه نيست، رای يك چيز مصلحتی است و اگر تو صندوق را پر كردی اشكال ندارد. اگر يك نفر، هشت بار رای به صندوق بريزد اشكالی ندارد يا اگر آمد و شناسنامه‌ی يك نفر ديگر را هم در دست گرفت و رای داد يا اگر با يك شناسنامه‌ی المثنای تقلبی رای اضافی به صندوق ريخت، اشكال شرعی ندارد. اين صحبت‌ها هدف‌مند است؛ يعنی می‌خواهند توجيه شرعی درست كنند. می‌خواهند بگويند كه تقلب در آرا مثل مال مردم خوردن نيست، مانند نگاه كردن به نامحرم نيست و تغيير آرا و تقلب در رای مردم اصلاً گناه شرعی ندارد. حالا اگر بيايد و از طرف خودش اين حرف را بگويد، آن بچه هم‌خواهد گفت من تو را قبول ندارم و بنابراين قانع نمی‌شود. پس رفته‌اند سراغ امام، درحالی‌كه بديهی و روشن است كه مبانی امام چه بوده است. در نشريه‌ی ايران فردا می‌خواندم كه دكتر يزدی گفته بود: ما چارچوبی گذاشته بوديم كه حكومت اسلامی بايد اين‌گونه باشد و خلاصه چارچوب‌ها را برای حكومت اسلامی نوشته بوديم، بعد وقتی امام نگاه كرده بود، حكومت اسلامی را خط زده و نوشته بود "جمهوری اسلامی." كسی را كه از اول تا پايان عمرش اين‌قدر به رای مردم تكيه كرده است، ديدگاه‌های خودشان را به او نسبت می‌دهند. نه اين كه نمی‌دانند، كاملاً هم می‌دانند، اما احساس می‌كنند كه پشتوانه‌ی رای ندارند. جريانی به‌وجود آمده است كه می‌خواهد سنگربندی بكند و سنگرها را استحكام ببخشد برای بعدها و برای انتخابات بعدی. احساس می‌كنند قانون اساسی همان قانون اساسی خواهد ماند، پس لازمه‌ی انتخابات بعدی اين است كه قانون اساسی را در عمل به‌هم بزنند و نقض كنند. من خبرهای ديگری هم دارم، مثلاً سراغ دارم كه فردی گفته است: "بابا؛ قانون اساسی كه قرآن نيست. اين قانون اساسی در شرايطی تصويب شد و مصلحت آن‌روز اين‌طور بوده است." اين بدترين ظلم به امام است كه با اين حرف‌ها او را دورو معرفی كنند، آن هم كسی كه حتی مخالفان او قبول دارند كه هميشه خيلی صريح و شفاف حرف‌هايش را می‌گفت. ‌

نامه: در قانون اساسی از روز اول به‌هرحال تداخل جمهوريت و اسلاميت به‌نحوی بوده است كه شايد بتوان گفت اين‌دو تفكيك نشده است و به اين‌ترتيب زمينه‌ی بحث‌هايی كه امروزه مطرح می‌شود، شايد در خود قانون نهفته باشد. از اول انقلاب هم اين دو جريان جمهوريت و اسلاميت، همين‌طوری پيش آمده‌اند و هر كس از ظن خود با قانون اساسی يار شده است.
من فرمايش شما را قبول ندارم. حالا می‌گويم چرا. كشمكش از اين نيست. آيا اگر ما هم الان بگوييم حكومت اسلامی و اصلاً جمهوری اسلامی نباشد؛ آيا كشمكش‌ها خاتمه می‌يابد؟ روشن است كه تمام نمی‌شود و به‌صورت‌های ديگر دعواها شروع می‌شود. اصلاً اگر جمهوريت نباشد و حكومت اسلامی بشود، اتفاقاً به‌مراتب دعواها بيش‌تر و تندتر می‌شود. فرض كنيد جمهوريت به‌فرض محال برداشته شود و حكومت اسلامی را بدهيم به‌دست همين‌هايی كه می‌گويند، اصلاً بين خودشان ده جور دعوا شروع می‌شود، برداشت‌هايشان از اسلام گوناگون می‌شود و هركدام به يك نحوه حرف می‌زنند. لذا ما می‌بينيم كه امام مرتب می‌آيد و بر قانون تكيه می‌كند و بر مجلس تأكيد می‌كند. روی وحدت رويه. اگر وحدت رويه در قضايا نباشد، هر كس يك برداشتی می‌كند. ما می‌گوييم مسؤولان اين نظام متكی به آرای مردمی هستند؛ از رهبری تا رييس‌جمهور تا نماينده‌ی مجلس و نماينده‌ی شورا همه مردمی‌اند. هر جا هم لازم است همه‌پرسی بگذاريد، حالا يا مستقيم يا غير مستقيم. اين جمهوريت است؛ بايد بروند و بيايند و اگر هم مسؤولان در مواردی اشتباه كردند، خودشان بايد جواب مردم را بدهند و اگر نتواستند، دفعه‌ی ديگر مردم به آن‌ها رای نمی‌دهند. در قانون اساسی هم آمده است كه نبايد مجلس تعطيل بشود، هميشه بايد مجلس وجود داشته باشد. از طرف ديگر جامعه‌ی ما جامعه‌ی اسلامی است. رهبری‌اش هم در دست يك مرجع تقليد است. می‌گويند بايد اسلام رعايت بشود. رعايت اسلام يعنی‌چه؟ موازين اسلام و قانون اساسی را بايد در نظر گرفت، نه سليقه‌های مختلف درباره‌ی اسلام را. ممكن است فقيهی يك استنباط داشته باشد و فقيه ديگر استنباط ديگری داشته باشد. موازين يعنی آن‌هايی كه كاملاً روشن است؛ مثلاً اگر كسی در خانه‌اش روزه بخورد گناهكار است، اما موازين برای ايجاد نظم در جامعه است و معنايش اين است كه كسی نبايد علناً روزه بخورد، يا نبايد مشروب‌فروشی وجود داشته باشد. اما برابر همان موازين می‌گوييم اتومبيل افراد مانند خانه‌ی آن‌هاست، تو به چه مناسبتی می‌روی و می‌گردی تا ببينی در اتومبيل او چه چيزهايی هست؟ به چه مناسبتی می‌روی و نوارهای موسيقی را در اتومبيل مردم وارسی می‌كنی؟ بنابراين ما می‌خواهيم بگوييم كه موازين اسلامی با جمهوريت هيچ منافاتی ندارد. اين دعواها هم برای چيزهای ديگری است كه ما وارد آن نمی‌شويم ولی مطمئن باشيد اگر همه هم بگويند حكومت اسلامی، اتفاقاً دعواها تشديد می‌شود و پای سليقه‌ها به‌ميان می‌آيد و هركس می‌گويد برداشت من اين است. اصلاً در حكومت به مسايل فرعی مردم كاری نداريم. مثلاً در مسايل حج، يك‌نفر به مناسك آقای آيت‌الله فاضل عمل می‌كند، يك‌نفر به آقای آميرزا جواد و بزرگوار ديگری هم مناسك آقای منتظری را عمل می‌كند. اصل مسايل يكی است، اما در جاهايی استنباط و اختلاف مثل همه‌ی متخصص‌ها و مثل همه‌ی كارشناس‌ها، در ميان علمای دينی هم وجود دارد. در اين مسايل هم استنباط‌ها ممكن است متفاوت باشد، ولی جوانی كه بايد به خدمت سربازی اعزام شود، نمی‌تواند بگويد كه من مقلّد فلان مرجع تقليد هستم و ايشان هم سربازی را واجب نمی‌داند، پس من به سربازی نمی‌روم يا در مورد ماليات هم همين‌طور، كسی نمی‌تواند بگويد مرجع تقليد من ماليات را واجب نمی‌داند و من ماليات نمی‌پردازم. پس می‌بينيد كه اگر بخواهيم در مورد حقوق مردم، عدالت و مسايل حكومتی بنابر استنباط‌ها و سليقه‌های مختلف عمل كنيم، همه چيز پاك خراب می‌شود. بنابراين، نتيجه‌ی اين حكومت اسلامی كه آقايان می‌گويند، جنگ هفتادودو ملت است و بس. ‌

نامه: به حقوق مردم اشاره كرديد. هرچند از سوی بنيان‌گذار جمهوری اسلامی اشاره شد كه در كارهای مردم تجسس نشود، ولی هيچ‌گاه مسؤولان، محكم پای حقوق مردم نايستاده‌اند؛ به‌گونه‌ای كه تثبيت شود كه اين هم از بايدهای اين نظام است.درست است.

نامه: و اين باعث شده است كه كسانی كه حقوق مردم را احياناً زير پا می‌گذارند، همواره خود را به‌عنوان مظهر و نماد انقلاب و جمهوری اسلامی معرفی كنند.
خوب؛ آ