|
|
|
|
خليلزاد در سال 1951 از پدري پشتون و مادري تاجيك در شهر مزار شريف افغانستان به دنيا آمد. پدر وي مشاور دربار ظاهرشاه پادشاه سابق افغانستان بود و به همين دليل تحصيلات خود را تا دوره دبيرستان در مدرسه مخصوص فرزندان نخبگان كشور در كابل (محل سكونت خانوادهاش) ادامه داد، اين امر سبب شد تا در كنار زبان پدري خود به زبانهاي دري، اردو و فارسي مسلط شود. در آغاز دهه 70 خليلزاد هنگامي كه وارد دانشگاه بيروت شد به داشتن گرايشهاي چپ و دفاع از فلسطين معروف بود اما در ميانه اين دهه، پس از مهاجرت به آمريكا و ورود به دانشگاه شيكاگو تحولي شگرف پيدا كرد كه گفته ميشود اين تحول ناشي از همكلاسي بودن با "پل وولفوويتز" كه اكنون يكي از شاخصترين چهرههاي نومحافظهكاران است، تحت تاثير قرار گرفتن افكار راستگرايانه و تندرو پرفسور"آلبرت وهليتير"، استاد آنها در دوره دكتري كه دوستان صميمي يكديگر نيز بودند، تدريس در دانشگاه كلمبياي شهر نيويورك در آغاز دهه 80 و آشنايي با "زبيگنيو برژينسكي" است. خليلزاد در سال 1985 مليت آمريكايي را كسب كرد و بعد از آن براي مدت كوتاهي به عنوان مشاور ويژه بخش "برنامهريزي سياسي وزارت خارجه آمريكا" در كنار پل وولفوويتز كه رهبري اين بخش را به عهده داشت مشغول به فعاليت شد. وي در اوج بحران حمله شوروي به افغانستان به واسطه آشنايي كامل با خصوصيات، زبان، فرهنگ و بافت قبيلهاي افغانيها در مدت كوتاهي توجه همه را به خود جلب كرد و اين امر سبب شد تا پايان دوره رياست جمهوري ريگان در منصب خود در وزارت خارجه بماند و در طول آن دوره و به ويژه پس از آشنايي با شخصيت مهمي همچون "ريچارد پرل" از چهرههاي سرشناس نومحافظهكاران، رابطهاي قوي با اين طيف فكري پيدا كرد. بعد از سقوط طالبان، پس از آنكه ظاهر شاه پادشاه پير افغانستان در كنفرانس گروههاي افغاني در "بن" به دليل كهولت سن از پذيرش قدرت امتناع كرد، آمريكا به خليلزاد اختيار تام داد كه به عنوان نمايند ويژه بوش، شخصي را براي رياست دولت انتقالي پيشنهاد دهد كه اين امر در نهايت به انتصاب حامد كرزاي همكار سابق زلماي در شركت نفتي يونوكال، به عنوان رئيس جمهور مردم افغانستان منجر شد. گفته مي شود خليلزاد افغاني 55 ساله، نقش مهمي در سياست خارجي بوش، رييسجمهوري آمريكا در كمك به ساختار تشكيل دولت افغانستان ايفا كرده است و به همين دليل بود كه پس از كسب اين موفقيت سناي آمريكا در 28 خرداد 84 به انتخاب زلمي خليلزاد به عنوان سفير واشنگتن در عراق راي اعتماد داد. از 12 فروردين 85 منابع خبري از تغيير "زلمي خليلزاد" سفير آمريكا در بغداد خبر داده و اعلام كرده بودند كه كميته روابط خارجي كنگره آمريكا در پي درخواست برخي از گروههاي عراقي نسبت به تغيير سفير آمريكا در عراق درصدد است بعد از تشكيل دولت جديد بغداد سفير خود را در اين كشور تغيير دهد.دليل تغيير خليلزاد در عراق متهم شدن وي به بحرانيتر كردن اوضاع عراق از طريق مذاكره با گروههاي مسلح عنوان شده است. |
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 18:53  توسط رضا
|
+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 21:46  توسط رضا
|
جیمی کارتر، رئيس جمهور سابق امريكا
|
Tue / 15 08 2006 / 21:56
خاورمیانه با بازیگران اصلیاش که در هر دو سو مترصد فرصتی هستند تا طرف مقابل را نابود کنند و با گلولهها، بمبها و موشکهایش، آمادهی انفجار است. یکی از نقطهضعفهای ویژهی اسرائیل و دلیل تکراری بروز درگیری در منطقه، دستگیری و حبس زندانیان است. نظامیان فلسطینی و لبنانی میدانند که به اسارت گرفتن یک سرباز یا غیرنظامیِ اسرائیلی یا باعث درگیری میشود یا به معاملهی پرسودِ مبادلهی زندانیان منتهی میشود. این فرض بر مبنای چندین معاملهای است که تاکنون صورت گرفته است، شامل ١١٥٠ عرب عمدتاً فلسطینی در مقابل سه اسرائیلی در سال ١٩٨٥، ١٢٣ لبنانی برای دو سرباز باقیمانده در سال ١٩٩٦ و ٤٣٣ فلسطینی و غیرفلسطینی برای یک تاجر اسرائیلی و اجساد سه سرباز اسرائیلی در سال ٢٠٠٤.
این ترفند به بروز خشوتهای تازه که در ماه ژوئن شعلهور شد، شدت بخشید. فلسطینیها تونلی در زیر دیوار حائل غزه کندند و با حمله به سربازان اسرائیلی دو نفر را کشته و یک سرباز را به اسارت گرفتند. پیشنهاد مبادلهی آنها این بود که در مقابل آزادی آن سرباز، ٩٥ زن و ٣١٣ کودک فلسطينی که در میان تقریباً ١٠ هزار عرب زندانی در زندانهای اسرائیل اسیر هستند، آزاد شوند. اما اسرائیل این بار پیشنهاد معاوضه را نپذیرفت و به قصد آزادی اسیر اسرائیلی و خاتمه دادن به شلیک موشک به اسرائیل، حمله به غزه را آغاز کرد. ویرانیهای به بار آمده باعث شد گروههای مبارز فلسطینی با یکدیگر متحد شده و حمایت سراسری جهان عرب را به خود جلب کنند.
در همان موقع نظامیان حزبالله در جنوب لبنان سه سرباز اسرائیلی را کشتند و دو سرباز دیگر را به اسارت گرفتند. آنها اصرار داشتند که اسرائیل باید از سرزمینهای مورد مناقشه عقبنشینی کند و برای آزادی گروگانها، چندین هزار لبنانیِ دربندِ اسرائیل آزاد شوند. با حمایت امریکا بمبها و موشکهای اسرائیلی بر لبنان فروریخت. خیلی زود موشکهای حزبالله که از طریق سوریه و ایران تأمین شده بود، شمال اسرائیل را هدف قرار داد.
بحثی در این نیست که اسرائیل حق دارد در مقابلِ حمله به شهروندانش از خودش دفاع کند، اما تنبیه کردن مردم بیدفاع به این امیدِ واهی که آنها حماس و حزبالله را به خاطر واکنش ویرانگر اسرائیل سرزنش کنند، غیرانسانی و بیحاصل است. در عوض، نتیجه حمایتِ گستردهی اعراب و سراسر جهان از این گروهها بوده است و در عین حال محکومیت اسرائیل و امریکا نیز شدیدتر شده است.
اسرائیل در واکنش به محکومیت جهانی علیهی حملهی هوایی به روستای قانا که به کشتن ٥٧ غیرنظامی منجر شد (١٠ سال پیش نیز ١٠٦ نفر نیز به همین خاطر در آنجا کشته شدند)، با تأخیر بسیار اعلام کرد که دو روز وقفه در بمباران لبنان ایجاد خواهد کرد و آن را عملی نکرد. مطابق معمول «تأسف عمیقی» ابراز شد، وعدهی «تحقیقات فوری» داده شد و اعلام شد که در اعلامیههایی که در منطقه ریخته بودند، به خانوادهها اخطار داده شده بود که خانههایشان را ترک کنند.
نیاز فوری لبنان این است: اسرائیل حملاتش را متوقف کند، ارتش لبنان منطقهی جنوب را تحت کنترل بگیرد و حزبالله به عنوان نیرویی کاملاً مستقل مبارزه با اسرائیل را متوقف کند و جلو حملات آتی به اسرائیل گرفته شود. اسرائیل باید از تمام سرزمینهای لبنان از جمله مزارع شبعا عقبنشینی کرده و تمام اسرا را آزاد کند. نخست وزیر اسرائیل، اهود اولمرت هنوز چنین آتشبسی را نپذیرفته است.
امیدهای بلندپروازانهای است، اما حتا اگر شورای امنیت سازمان ملل چنین راهحل مشروطی را تصویب کند و به اجرا بگذارد، تنها مرهم دیگری بر این زخم و آرامشی موقتی ایجاد خواهد کرد. با کمال تأسف، درگیری فعلی بخشی از چرخهی محکوم به تکرار خشونت است. خشونتی که بر اثر عدم وجود توافقی پایدار در خاورمیانه به وجود آمده است و به طرز بیسابقهای به خاطر ٦ سال وقفه در هر گونه تلاش برای دستیابی به این هدف، وخیمتر شده است.
رهبران هر دو طرف اکثریت قابل توجهی از مردم را که خواهان صلحند، نادیده میگیرند و اجازه میدهند خشونتِ تندورها تمام فرصتهای موجود برای ایجادِ توافق سیاسی را بگیرند.
اسرائیلیهای معذّب به امیدی واهی دل بستهاند که با عقبنشینی بیشتر از سرزمینهای اشغالی، زندگی آنها امنتر خواهد شد، در حالی که فلسطینیها میبینند سرزمینهایی که برایشان باقی میماند، دست کمی از یک زبالهدانی برای انبار انسانها نیست که با «دیوار امنیتیِ» تحریکبرانگیزی محصور شده است. دیواری که دوستان اسرائیل را شرمنده کرده و در ایجاد امنیت و ثبات در منطقه ناکام بوده است.
پارامترهای کلی توافق درازمدتِ دو دولت کاملاً مشخص است.
تا زمانی که اسرائیل با اشغال سرزمینهای عربی و سرکوب فلسطینیان، مصوبات مهم سازمان ملل، سیاست رسمی ایالات متحد و طرح «نقشهی راه» بینالمللی برای صلح را نقض میکند، صلحی واقعی و پایدار برای هیچ کدام از ملتهای منطقه به وجود نخواهد آمد. اسرائیل باید مرزهای قانونی پیش از ١٩٦٧ را محترم بشمارد (به جز اصلاحاتی که در مذاکرات دوجانبه در مورد آنها توافق حاصل شده است.) امریکا باید همچون تمام دولتهای پیشین از بدو تأسیس اسرائیل، پیشگام دستیابی به چنین هدف شدیداً بهتعویقافتادهای باشد.
اشکال اصلی در سیاست عجیب دولت بوش این است که مذاکره بر سر مسائل مناقشهبرانگیز تنها با سرسپردگی طرف مقابل ادامه مییابد و زمانی که ادعاهای امریکا رد شود این گفتگوها شکست میخورد. برای تضمین دستیابی به توافقات امنیتی، لازم است ارتباط مستقیمی با سازمان آزادیبخش فلسطین یا دولت فلسطین و دولت دمشق برقرار شود. در نظر نگرفتن مسائل و رهبران، متضمن ریسکهایی است: ایجاد قوس ناامنی بزرگی از بیتالمقدس تا بیروت، دمشق، بغداد و تهران.
مردم خاورمیانه شایستهی صلح و عدالتند و دِین ما به جامعهی بینالمللی هدایت و حمایتِ قوی است.
ــــ
* جیمی کارتر رییسجمهور پیشین امریکا و بنیانگذار مرکز غیرانتفاعی کارتر در آتلانتاست. این مقاله سوم اوت در تایپه تایمز منتشر شده است.
* برگردان: آرشين ايرانی
خاورمیانه با بازیگران اصلیاش که در هر دو سو مترصد فرصتی هستند تا طرف مقابل را نابود کنند و با گلولهها، بمبها و موشکهایش، آمادهی انفجار است. یکی از نقطهضعفهای ویژهی اسرائیل و دلیل تکراری بروز درگیری در منطقه، دستگیری و حبس زندانیان است. نظامیان فلسطینی و لبنانی میدانند که به اسارت گرفتن یک سرباز یا غیرنظامیِ اسرائیلی یا باعث درگیری میشود یا به معاملهی پرسودِ مبادلهی زندانیان منتهی میشود. این فرض بر مبنای چندین معاملهای است که تاکنون صورت گرفته است، شامل ١١٥٠ عرب عمدتاً فلسطینی در مقابل سه اسرائیلی در سال ١٩٨٥، ١٢٣ لبنانی برای دو سرباز باقیمانده در سال ١٩٩٦ و ٤٣٣ فلسطینی و غیرفلسطینی برای یک تاجر اسرائیلی و اجساد سه سرباز اسرائیلی در سال ٢٠٠٤.
این ترفند به بروز خشوتهای تازه که در ماه ژوئن شعلهور شد، شدت بخشید. فلسطینیها تونلی در زیر دیوار حائل غزه کندند و با حمله به سربازان اسرائیلی دو نفر را کشته و یک سرباز را به اسارت گرفتند. پیشنهاد مبادلهی آنها این بود که در مقابل آزادی آن سرباز، ٩٥ زن و ٣١٣ کودک فلسطينی که در میان تقریباً ١٠ هزار عرب زندانی در زندانهای اسرائیل اسیر هستند، آزاد شوند. اما اسرائیل این بار پیشنهاد معاوضه را نپذیرفت و به قصد آزادی اسیر اسرائیلی و خاتمه دادن به شلیک موشک به اسرائیل، حمله به غزه را آغاز کرد. ویرانیهای به بار آمده باعث شد گروههای مبارز فلسطینی با یکدیگر متحد شده و حمایت سراسری جهان عرب را به خود جلب کنند.
در همان موقع نظامیان حزبالله در جنوب لبنان سه سرباز اسرائیلی را کشتند و دو سرباز دیگر را به اسارت گرفتند. آنها اصرار داشتند که اسرائیل باید از سرزمینهای مورد مناقشه عقبنشینی کند و برای آزادی گروگانها، چندین هزار لبنانیِ دربندِ اسرائیل آزاد شوند. با حمایت امریکا بمبها و موشکهای اسرائیلی بر لبنان فروریخت. خیلی زود موشکهای حزبالله که از طریق سوریه و ایران تأمین شده بود، شمال اسرائیل را هدف قرار داد.
بحثی در این نیست که اسرائیل حق دارد در مقابلِ حمله به شهروندانش از خودش دفاع کند، اما تنبیه کردن مردم بیدفاع به این امیدِ واهی که آنها حماس و حزبالله را به خاطر واکنش ویرانگر اسرائیل سرزنش کنند، غیرانسانی و بیحاصل است. در عوض، نتیجه حمایتِ گستردهی اعراب و سراسر جهان از این گروهها بوده است و در عین حال محکومیت اسرائیل و امریکا نیز شدیدتر شده است.
اسرائیل در واکنش به محکومیت جهانی علیهی حملهی هوایی به روستای قانا که به کشتن ٥٧ غیرنظامی منجر شد (١٠ سال پیش نیز ١٠٦ نفر نیز به همین خاطر در آنجا کشته شدند)، با تأخیر بسیار اعلام کرد که دو روز وقفه در بمباران لبنان ایجاد خواهد کرد و آن را عملی نکرد. مطابق معمول «تأسف عمیقی» ابراز شد، وعدهی «تحقیقات فوری» داده شد و اعلام شد که در اعلامیههایی که در منطقه ریخته بودند، به خانوادهها اخطار داده شده بود که خانههایشان را ترک کنند.
نیاز فوری لبنان این است: اسرائیل حملاتش را متوقف کند، ارتش لبنان منطقهی جنوب را تحت کنترل بگیرد و حزبالله به عنوان نیرویی کاملاً مستقل مبارزه با اسرائیل را متوقف کند و جلو حملات آتی به اسرائیل گرفته شود. اسرائیل باید از تمام سرزمینهای لبنان از جمله مزارع شبعا عقبنشینی کرده و تمام اسرا را آزاد کند. نخست وزیر اسرائیل، اهود اولمرت هنوز چنین آتشبسی را نپذیرفته است.
امیدهای بلندپروازانهای است، اما حتا اگر شورای امنیت سازمان ملل چنین راهحل مشروطی را تصویب کند و به اجرا بگذارد، تنها مرهم دیگری بر این زخم و آرامشی موقتی ایجاد خواهد کرد. با کمال تأسف، درگیری فعلی بخشی از چرخهی محکوم به تکرار خشونت است. خشونتی که بر اثر عدم وجود توافقی پایدار در خاورمیانه به وجود آمده است و به طرز بیسابقهای به خاطر ٦ سال وقفه در هر گونه تلاش برای دستیابی به این هدف، وخیمتر شده است.
رهبران هر دو طرف اکثریت قابل توجهی از مردم را که خواهان صلحند، نادیده میگیرند و اجازه میدهند خشونتِ تندورها تمام فرصتهای موجود برای ایجادِ توافق سیاسی را بگیرند.
اسرائیلیهای معذّب به امیدی واهی دل بستهاند که با عقبنشینی بیشتر از سرزمینهای اشغالی، زندگی آنها امنتر خواهد شد، در حالی که فلسطینیها میبینند سرزمینهایی که برایشان باقی میماند، دست کمی از یک زبالهدانی برای انبار انسانها نیست که با «دیوار امنیتیِ» تحریکبرانگیزی محصور شده است. دیواری که دوستان اسرائیل را شرمنده کرده و در ایجاد امنیت و ثبات در منطقه ناکام بوده است.
پارامترهای کلی توافق درازمدتِ دو دولت کاملاً مشخص است.
تا زمانی که اسرائیل با اشغال سرزمینهای عربی و سرکوب فلسطینیان، مصوبات مهم سازمان ملل، سیاست رسمی ایالات متحد و طرح «نقشهی راه» بینالمللی برای صلح را نقض میکند، صلحی واقعی و پایدار برای هیچ کدام از ملتهای منطقه به وجود نخواهد آمد. اسرائیل باید مرزهای قانونی پیش از ١٩٦٧ را محترم بشمارد (به جز اصلاحاتی که در مذاکرات دوجانبه در مورد آنها توافق حاصل شده است.) امریکا باید همچون تمام دولتهای پیشین از بدو تأسیس اسرائیل، پیشگام دستیابی به چنین هدف شدیداً بهتعویقافتادهای باشد.
اشکال اصلی در سیاست عجیب دولت بوش این است که مذاکره بر سر مسائل مناقشهبرانگیز تنها با سرسپردگی طرف مقابل ادامه مییابد و زمانی که ادعاهای امریکا رد شود این گفتگوها شکست میخورد. برای تضمین دستیابی به توافقات امنیتی، لازم است ارتباط مستقیمی با سازمان آزادیبخش فلسطین یا دولت فلسطین و دولت دمشق برقرار شود. در نظر نگرفتن مسائل و رهبران، متضمن ریسکهایی است: ایجاد قوس ناامنی بزرگی از بیتالمقدس تا بیروت، دمشق، بغداد و تهران.
مردم خاورمیانه شایستهی صلح و عدالتند و دِین ما به جامعهی بینالمللی هدایت و حمایتِ قوی است.
ــــ
* جیمی کارتر رییسجمهور پیشین امریکا و بنیانگذار مرکز غیرانتفاعی کارتر در آتلانتاست. این مقاله سوم اوت در تایپه تایمز منتشر شده است.
* برگردان: آرشين ايرانی
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 10:38  توسط رضا
|
آمريكاييها كه در برابر پيشرفت اتمي بسياري از كشورهاي ديگر سنگاندازي ميكنند، درون جامعه خود نيز براي گسترش صنعت هستهاي دچار مشكلات زيادي هستند كه بخش زيادي از آن، به مقاومت فعالان زيستمحيطي برميگردد.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب» به نقل از «بي.بي.سي»، گروههاي فعال ضد تحركات اتمي، موفق شدهاند تا دوباره تنها با يك كلمه ترس را در دل همه زنده كنند: چرنوبيل.
و يا با: جزيره سه مايل.
از زماني كه در سال 1979 تجهيزات اتمي مستقر در جزيره سه مايلي با ذوب هسته خود روبهرو شد، هيچ سايت اتمي جديدي در آمريكا ساخته نشده است. البته هر دو طرف اين مبارزه در آمريكا، مسائل زيستمحيطي و امنيتي را مهم نميدانند، بلكه عدهاي نگران مسائل اقتصادياند.
«فيليپ كلاپ»، رئيس مؤسسه اعتماد محيطي ملي در واشنگتن ميگويد: انرژي اتمي بدون كنارهگيري وسيع دولت، بسيار پرهزينه خواهد شد. در مورد مرگ نيروي اتمي در آمريكا سوءتعابيري ارائه شده است. اين انرژي در مقايسه با هر انرژي ديگري بسيار گرانتر است و علت توقف اين پيشرفت اتمي در آمريكا نيز همين است.
بوش بر نياز به انرژي اتمي بيشتر در كشورش تأكيد كرد، ولي كلاپ ميگويد: اينها تنها حرفهاي توخالي است. بودجه آمريكا جاي ديگري براي يك سايت اتمي جديد ندارد. تا جايي كه چشم كار ميكند، ما با كمبود بودجه روبهرو هستيم. با وجود اين، قانون سياستهاي انرژي آمريكا، طرح سرمايهگذاري براي حدود شش سايت اتمي ديگر در آمريكا را تأييد كرده است.
اما «اسكات پترسون»، سخنگوي مؤسسه انرژي اتمي، يك گروه مدافع صنعت اتمي ميگويد: اقتصاد در توليد انرژي اتمي براي نسل قبلي در آمريكا مؤثر بوده است، اما در ديگر موارد با كلپ مخالف است: « اما به خاطر افت اقتصادي تقاضاي انرژي الكتريسيته، ما با مشكل روبهرو شده و با افزايش اين نيازها، كشور نياز به سايتهاي اتمي بيشتري دارد. وزارت انرژي آمريكا برآورد كرده كه در سال 2030، اين تقاضا 45 درصد افزايش خواهد يافت.
آمريكا در حال حاضر، داراي 103 نيروگاه اتمي است كه در 64 نقطه كشور در حال فعاليت هستند و 20 درصد نيازهاي انرژي كشور را توليد ميكنند.
«توشيبا» كه پس از خريد غول آمريكايي انرژي؛ يعني «وستينگ هاوس» به بزرگترين توليدكننده رآكتور اتمي جهان تبديل خواهد شد، انتظار دارد كه حدود شانزده سفارش را از آمريكا داشته باشد.
مؤسسه انرژي اتمي پيشبيني كرده است، تا پايان سال 2008 دستكم كار نيروگاههاي جديد در ده نقطه آمريكا آغاز خواهد شد.
تحقيقات مؤسسه «NEI» در ماه مارس نشان داد كه سه نفر از هر چهار آمريكايي، مسافت يك رآكتور اتمي جديد در نزديكي رآكتورهاي كنوني نزديك به خود را تأييد ميكنند و حدود دو سوم آمريكاييها توليد برق با الكتريسيته را خواستارند.
پترسون ميگويد: مردم با توجه به ضررهاي كربن براي محيط زيست، بيشتر متمايل به اين امر شدهاند.
هماكنون 6/49 درصد الكتريسيته آمريكا با استفاده از ذغال سنگ، 9/19 درصد توسط انرژي اتمي، 9/17 درصد با استفاده از گاز طبيعي، 5/6 درصد با هيدروالكتريك، 3 درصد با نفت و 3/2 درصد توسط ديگر منابع تأمين ميشود.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب» به نقل از «بي.بي.سي»، گروههاي فعال ضد تحركات اتمي، موفق شدهاند تا دوباره تنها با يك كلمه ترس را در دل همه زنده كنند: چرنوبيل.
و يا با: جزيره سه مايل.
از زماني كه در سال 1979 تجهيزات اتمي مستقر در جزيره سه مايلي با ذوب هسته خود روبهرو شد، هيچ سايت اتمي جديدي در آمريكا ساخته نشده است. البته هر دو طرف اين مبارزه در آمريكا، مسائل زيستمحيطي و امنيتي را مهم نميدانند، بلكه عدهاي نگران مسائل اقتصادياند.
«فيليپ كلاپ»، رئيس مؤسسه اعتماد محيطي ملي در واشنگتن ميگويد: انرژي اتمي بدون كنارهگيري وسيع دولت، بسيار پرهزينه خواهد شد. در مورد مرگ نيروي اتمي در آمريكا سوءتعابيري ارائه شده است. اين انرژي در مقايسه با هر انرژي ديگري بسيار گرانتر است و علت توقف اين پيشرفت اتمي در آمريكا نيز همين است.
بوش بر نياز به انرژي اتمي بيشتر در كشورش تأكيد كرد، ولي كلاپ ميگويد: اينها تنها حرفهاي توخالي است. بودجه آمريكا جاي ديگري براي يك سايت اتمي جديد ندارد. تا جايي كه چشم كار ميكند، ما با كمبود بودجه روبهرو هستيم. با وجود اين، قانون سياستهاي انرژي آمريكا، طرح سرمايهگذاري براي حدود شش سايت اتمي ديگر در آمريكا را تأييد كرده است.
اما «اسكات پترسون»، سخنگوي مؤسسه انرژي اتمي، يك گروه مدافع صنعت اتمي ميگويد: اقتصاد در توليد انرژي اتمي براي نسل قبلي در آمريكا مؤثر بوده است، اما در ديگر موارد با كلپ مخالف است: « اما به خاطر افت اقتصادي تقاضاي انرژي الكتريسيته، ما با مشكل روبهرو شده و با افزايش اين نيازها، كشور نياز به سايتهاي اتمي بيشتري دارد. وزارت انرژي آمريكا برآورد كرده كه در سال 2030، اين تقاضا 45 درصد افزايش خواهد يافت.
آمريكا در حال حاضر، داراي 103 نيروگاه اتمي است كه در 64 نقطه كشور در حال فعاليت هستند و 20 درصد نيازهاي انرژي كشور را توليد ميكنند.
«توشيبا» كه پس از خريد غول آمريكايي انرژي؛ يعني «وستينگ هاوس» به بزرگترين توليدكننده رآكتور اتمي جهان تبديل خواهد شد، انتظار دارد كه حدود شانزده سفارش را از آمريكا داشته باشد.
مؤسسه انرژي اتمي پيشبيني كرده است، تا پايان سال 2008 دستكم كار نيروگاههاي جديد در ده نقطه آمريكا آغاز خواهد شد.
تحقيقات مؤسسه «NEI» در ماه مارس نشان داد كه سه نفر از هر چهار آمريكايي، مسافت يك رآكتور اتمي جديد در نزديكي رآكتورهاي كنوني نزديك به خود را تأييد ميكنند و حدود دو سوم آمريكاييها توليد برق با الكتريسيته را خواستارند.
پترسون ميگويد: مردم با توجه به ضررهاي كربن براي محيط زيست، بيشتر متمايل به اين امر شدهاند.
هماكنون 6/49 درصد الكتريسيته آمريكا با استفاده از ذغال سنگ، 9/19 درصد توسط انرژي اتمي، 9/17 درصد با استفاده از گاز طبيعي، 5/6 درصد با هيدروالكتريك، 3 درصد با نفت و 3/2 درصد توسط ديگر منابع تأمين ميشود.
+ نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 10:39  توسط رضا
|
زبيگنيو برژينسكى
ترجمه: احسان صحافيان
ترجمه: احسان صحافيان
|
حدود ۶۰ سال پيش آرنولد توين بى در كتاب به ياد ماندنى «مطالعه تاريخ» نتيجه گرفت كه علت نهايى سقوط امپراتورى ها «كشوردارى انتحارى» است. با تاسف براى بوش به دليل جايگاهى كه در تاريخ به او اختصاص يافته و بسيار مهم تر با تاثر شديد به دليل آينده شومى كه در انتظار آمريكاست، اخيراً به نظر مى رسد كه عبارت هوشمندانه پيش گفته را مى توان در مورد سياست هايى كه ايالات متحده از زمان فاجعه ۱۱ سپتامبر در پيش گرفته صادق دانست.
اگرچه برخى اشارات اخير دلالت بر احتمال ارزيابى مجدد اهداف مداخله نظامى ناموفق در عراق از سوى دولت دارد، اهدافى كه تاكنون وسيعاً شعارگونه بوده است، چند سخنرانى اخير دولت بوش در واكنش به منتقدان عقب گرد به فرمول هاى بيشتر عوام فريبانه اى است كه او در طول مبارزات انتخاباتى سال ۲۰۰۴ براى توجيه جنگى كه به راه انداخته بود بيان كرد. جنگ پيش گفته كه توسط حلقه تنگى از تصميم گيرندگان به دلايلى كه هنوز كاملا آشكار نشده است به راه افتاد و با اظهارات عوام فريبانه مبتنى بر برداشت هاى نادرست در منظر عموم تبليغ شد، خون و هزينه اى بسيار بيش از آن چه انتظار مى رفت بلعيده است. اين جنگ واكنش منفى جهانى را برانگيخته و در خاورميانه ايالات متحده را به عنوان جانشين امپراتورى بريتانيا و شريك اسرائيل در سركوب مسلمانان معرفى كرده است. اين برانگيزش- درست يا نادرست- به سراسر جهان اسلام تسرى يافته است.
از همين رو به چيزى بيش از فرمولاسيون مجدد اهداف آمريكا در عراق نيازمنديم. تداوم بى اعتنايى دولت به پيشينه سياسى تهديد تروريسم، به تقويت احساس همدردى مسلمانان با تروريست ها انجاميده است. خودفريبى است كه به مردم آمريكا بگوييم انگيزه اصلى تروريست ها «نفرت از آزادى» است و اقداماتشان جز بازتاب يك خصومت فرهنگى عميق نيست. اگر اينگونه بود استكهلم يا ريودو ژانيرو مى بايست همانند نيويورك در معرض خطر مى بودند. در حالى كه بيشترين تعداد قربانيان پس از شهروندان نيويورك، استراليايى هاى بالى، اسپانيايى هاى مادريد، اسرائيلى هاى تل آويو، مصرى هاى جزيره سينا و بريتانيايى هاى لندن هستند.
يك ويژگى سياسى همه وقايع فوق را به هم متصل مى كند: اهداف متحدان آمريكا و دولت هاى دست اندركار تعميق مداخله نظامى ايالات متحده در خاورميانه هستند. تروريست ها مادرزاد تروريست نيستند بلكه رويدادهاى سياسى، تجربيات، عقايد، نفرت ها، افسانه هاى قومى، خاطرات تاريخى، فناتيسيسم دينى و شست وشوى عامدانه مغزى آنها را به ارتكاب چنين اعمالى سوق مى دهد. تصاوير تلويزيونى و به خصوص تلقى هتك وحشيانه حرمت مقدسات دينى توسط نظاميان خارجى تا دندان مسلح و نفرت سياسى عميق از آمريكا، انگليس و اسرائيل پيوستن به القاعده را نه تنها در خاورميانه بلكه در كشورهاى دوردستى چون اتيوپى، مراكش، پاكستان، اندونزى و حتى كشورهاى حوزه كاراييب دامن مى زند. توان آمريكا براى حصول اطمينان از اجراى صحيح پيمان منع گسترش و تكثير جنگ افزار كشتار جمعى نيز آسيب ديده است. تضاد ميان حمله به عراق از نظر نظامى ضعيف و تحمل كره شمالى مسلح به جنگ افزار اتمى، ايرانيان را به اين اعتقاد راسخ رسانده است كه امنيت آنها تنها از طريق برخوردارى از جنگ افزار كشتارجمعى تامين مى شود.
به علاوه تصميم اخير ايالات متحده براى كمك به برنامه هسته اى هند كه عمدتاً به دليل موضع تاييدآميز و حمايت گرانه اين كشور در جنگ عراق و علاوه بر آن بناى حصارى در مقابل چين اتخاذ گرديد، باعث شده است كه ايالات متحده خود كشور گسترش دهنده و تكثيركننده جنگ افزار هسته اى جلوه كند اگرچه با خط مشى گزينش گرايانه. اين استاندارد دوگانه تلاش براى صدور يك قطعنامه سازنده درباره مشكل هسته اى ايران را با مشكل مواجه مى كند.
بحران هاى پيچيده سياسى ايالات متحده، به كاهش درجه وضعيت اخلاقى آمريكا در سراسر جهان انجاميده است. امروزه كشورى كه دهه ها وضعيت بسيار مناسبى در ضديت با سركوب سياسى، شكنجه و ساير انواع تخطى از حقوق بشر داشت، تاييدكننده اعمالى است كه به سختى مى تواند با كرامت انسانى در تطابق باشد. قابل سرزنش تر اين كه سوءاستفاده و يا شكنجه در زندان هاى گوانتانامو نه توسط دولت كه توسط رسانه هاى آمريكا بر ملا شد. دولت در واكنش خود را محدود به مجازات شمار اندكى از مرتكبان دون پايه كرد، هيچ يك از تصميم گيرندگان عالى رتبه وزارت دفاع يا شوراى امنيت ملى كه «بازجويى هاى توام با فشار روانى» (بخوانيد شكنجه) را تجويز كردند مجبور به استعفا نشدند يا در معرض رسوايى عمومى يا پيگرد قانونى قرار نگرفتند. دليل مخالفت دولت با دادگاه بين المللى جرايم (جنگى) را اكنون بهتر مى توان دريافت. سرانجام، سياست خارجى اسفبار اقتصاد را با افزايش شديد مخارج دفاعى و امنيتى به جنگ پيوند زده است. بودجه هاى وزارت دفاع و وزارت امنيت داخلى اكنون بزرگتر از كل بودجه اكثر كشورهاست و به نظر مى رسد كه به رغم كسرى هاى بودجه و تراز تجارى كه آمريكا را به مقروض ترين كشور جهان تبديل كرده است، افزايش يابد. هم زمان مخارج مستقيم و غيرمستقيم جنگ عراق سيرى صعودى مى پيمايد، حتى از بدبينانه ترين پيش بينى هاى مخالفان اوليه جنگ فراتر مى رود و برآوردهاى اوليه دولت بوش را به سخره مى گيرد. هر دلارى كه متعهد به پرداخت آن باشيم دلارى است كه در سرمايه گذارى، در نوآورى علمى يا آموزشى كه برترى بنيادى اقتصاد ما در بلندمدت را در جهانى شديداً رقابت آميز تداوم مى بخشد، خرج نشده است.
فصلنامه چشم اندازهاى نو
http://www.sharghnewspaper.ir/850120/html/world.htm#s393177
+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 16:23  توسط رضا
|
اين آمار توسط Iraq Coalition Casualty Count (تلفات شمار نيروهاى ائتلاف در عراق) يك موسسه غيرانتفاعى كه ميزان تلفات نيروهاى آمريكايى در عراق را دنبال مى كند گردآورى شده است. خبرگزارى آسوشيتدپرس نيز كه به صورت مستقل آمار تلفات را دنبال مى كند، تعداد كشته هاى سال ۲۰۰۵ را ۸۴۱ نفر برآورد كرده است. اما تخمين تعداد تلفات عراقى ها بسيار مشكل است و آمار گوناگون و متفاوتى در اين زمينه وجود دارد. Iraq Body Count (جسدشمار عراق) يك گروه مستقل ارزياب رسانه اى، تعداد كشته شدگان عراقى را از آغاز جنگ تاكنون ۳۰ هزار نفر برآورد كرده است. روز شنبه آخرين روز سال ۲۰۰۵ ميلادى، خشونت ها در عراق شدت گرفت. در شمال بغداد انفجار يك بمب پنج عضو حزب اسلامى عراق - يك حزب سياسى سنى - را كشت تا تعداد كشته شدگان احزاب مختلف در عراق به عدد ۷۵ برسد. در «كمپ ويكتورى» مركز فرماندهى ارتش آمريكا در حومه بغداد ژنرال «پيترپيس» رئيس ستاد مشترك ارتش روز شنبه از رهبران سياسى عراق خواست دولت جديد را در كوتاه ترين زمان ممكن تشكيل دهند تا از خشونت هاى بيشتر پيشگيرى شود. از لحاظ تاريخى، تعداد تلفات در عراق هنوز به نسبت ساير جنگ ها كمتر است. در اوج جنگ ويتنام تلفات هفتگى ارتش آمريكا به طور متوسط ۵۰۰ كشته و مجروح بود. در جريان نبرد «سم» در سال ۱۹۱۶ حدود ۵۸ هزار سرباز انگليسى در اولين روز درگيرى كشته و مجروح شدند. فرماندهان آمريكايى در مصاحبه هايشان گفته اند عدم تغيير آمار تلفات از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۵ نشان دهنده عدم پيشرفت در زمينه مبارزه با شورشيان و استقرار نهادهاى دموكراتيك در عراق است. تعداد حملات عليه نيروهاى آمريكايى و عراقى در بغداد و حومه از تعداد متوسط ۲۲ بار در روز به ۲۸بار افزايش يافته است. در سال ۲۰۰۵ ، ۱۰ درصد از اين حملات منجر به تلفات شده كه اين ميزان در سال ۲۰۰۴ ، ۲۵ درصد بوده است. بيش از ۴۰۰ خودرو و بمب گذار انتحارى در سال ۲۰۰۵ در سراسر عراق منفجر شده اند كه در آخرين ماه ها كاهش چشمگيرى داشته است. در ماه آوريل ۶۶ حمله انتحارى و انفجار خودرو صورت گرفت كه در ماه نوامبر به ۲۸ عدد كاهش يافت.
+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت 18:55  توسط رضا
|
روزنامه ايران/منبع : سايت اينترنتى «ميدل ايست اينستيتو» - ترجمه فاطمه موثق نژاد
۱۵ سال پس از پيروزى در جنگ سرد، به نظر من، نقش رهبريت آمريكا در جهان امروز در خطر جدى قرار گرفته است. اگر به اطراف خود نگاه كنيم، در سراسر جهان شاهد هستيم كه مناطق مختلف به گونه اى فزاينده، به اين امر گرايش پيداكرده اند كه با در نظرگرفتن منافع شان، پيوند نزديك شان با ايالات متحده را قطع كنند، حتى آنهايى كه روابط سازمان يافته اى با ايالات متحده داشته اند. اين اتفاق در خاور دور مى افتد، يعنى جايى كه جامعه مشترك منافع آسيايى در حال شكل گيرى است كه به آن نه به عنوان جامعه آن سوى اقيانوس آرام، بلكه جامعه اى آسيايى مى نگرند. احساس هويت اروپايى نيز به طريقى ظريف تر پس از سال ها پيوند نزديك با احساس رسالت مشترك با ايالات متحده، خود را نمايان كرد كه هرچه كمتر به عنوان جامعه آن سوى اقيانوس اطلس و بيشتر به عنوان ايفاگر نقشى اروپايى در جهان، نمود يافت. در چند روز گذشته، رئيس جمهور ايالات متحده در آمريكاى لاتين بود. تصور نمى كنم احتياج باشد كه به نوع مسائلى كه در طول اين ديدارمطرح شد، بپردازم.
واقعيت آن است هر كس كه به طور جدى به تصوير بزرگ جهانى و جايگاه آمريكا در آن دلمشغولى دارد، متوجه مى شود كه ما امروزه با يك بحران جدى در مورد اعتبار آمريكايى، حقانيت آمريكايى، و بويژه برايم بسيار دردناك است كه بگويم اخلاقيات آمريكايى روبرو هستيم. تصور مى كنم اين، به شكل فزاينده اى در امنيت ما دخالت داشته است.
همه اينها بويژه در مسائل خاور ميانه دخيل هستند. پاسخ ما در خاورميانه پس از يازدهم سپتامبر از بسيارى جنبه ها كاتاليزورى براى اين گرايشهاى جدى بوده است.
سياست هاى ما پس از حمله تروريستى، و من تأكيد مى كنم، حمله جنايتكارانه تروريستى به ايالات متحده، به جاى منزوى كردن دشمنان ما، به سوى جلب حمايت از آنها گرايش داشته است، بويژه به دليل گسترش فضاى درگيرى كه به دليل تصميم گيريهاى خود ما ايجاد شد.
پافشارى ما بر اين كه رهبر تروريسم اعلان جهاد كرده است، به جاى بى اعتبار كردن وى در نظر عموم، موقعيت او را براى بسيارى از مردم به جايگاه يك قديس ارتقاء داد.
برخى از مقامات رسمى ما به جاى جذب مسلمانان ميانه رو، تاآنجا پيش رفته اند كه در اظهارات خود در مجامع عمومى واژگان وحشت زايى را در مورد اسلام به كار مى برند؛ بويژه زمانى كه تأكيد بر تعيين هويت تروريست ها دارند، اغلب از آنها تحت عنوان تروريست هاى اسلامى ياد مى كنند. ما اين كار را زمانى كه صحبت از تروريسم در ايرلند شمالى مى كنيم انجام نمى دهيم. وقتى از ارتش آزاديبخش ايرلند (IRA) و يا از جدايى طلبان باسك در شمال اسپانيا صحبت مى كنيم، از آنها با عنوان تروريسم كاتوليك نام نمى بريم. متأسفانه به كارگيرى ناخودآگاهانه اين صفات آن هم چنين فراگير، سبب مى شود كسانى كه خود را مسلمان و اسلامى مى دانند، هويت خود را در قالب همين تعاريف بيابند. اين تأثير روانشناسانه اى دارد. به همين دليل است كه ما IRA را تروريست هاى كاتوليك نمى ناميم.
گاهى ممكن است از اين هم فراتر برويم. گاهى اوقات در سطوح خيلى بالا ما از جنگ صليبى صحبت كرده ايم. درباره برپايى جنگ عليه خلافت اسلامى صحبت كرده ايم. ما حتى به فاشيسم اسلامى اشاره داشته ايم.
اين كمكى به ما نمى كند. بدتر از آن، تصور مى كنم كه اين، خطر لغزيدن تدريجى ايالات متحده به سوى يك جنگ يك تنه آمريكايى عليه جهان اسلام را بوجود مى آورد. بايد از اين امر اجتناب كرد. اين به سود ما نيست. اين به سود جهان اسلام نيست. مسلماً اجتناب ناپذير نيست، اما اتفاق افتاده است و بايد به صورتى جدى درباره پيامدهاى آن فكركرد.
به نظر من، اين مستلزم يك سلسله اصلاحات در سياست ما و در رويه ماست. منظور، تغيير در تعهدات، در ارزش هاى سنتى، در احساس وظيفه ما در قبال آنها كه احتمالاً در خطر و يا عدم امنيت قرار مى گيرند نيست، بلكه سلسله اصلاحاتى در روش پيشبرد امور خودمان است.
اجازه دهيد چهار تغيير، يا به تعبيرى سلسله اصلاحات را كه تصور مى كنم مطلوب باشد پيشنهاد كنم. ابتدا از ساده ترين آنها شروع مى كنم.
اولين موردى كه مى توان به سادگى آن را به اجرا درآورد، توجه به زبان است. از اشارات ضمنى مذهبى خوددارى كنيم .از خطابه هايى كه آميخته اى از شكواييه هاى سياسى و تعصب دينى است، استفاده نكنيم. هردوى اينها يعنى گله هاى سياسى و نيز تعصب مذهبى وجود دارند. اما به نفع ما نيست روند آميخته شدن اين دو را تسهيل كنيم .
اجازه دهيد از افتادن در دام هاى گفتارى كه آزادى عمل ما را محدود مى كند و در اهداف واقعى ما تزلزل بوجود مى آورد، پرهيز كنيم. هيچكس در آمريكا با دموكراسى در هيچ كجا از جمله خاورميانه مخالف نيست.
اما اين نبايد به يك كلمه رمز براى ايجاد عدم ثبات در حكومت ها، به هردليلى كه در واقع ربطى به دموكراسى ندارد، در حكومت ها بشود. اين نبايد به كلمه رمزى براى دورى جستن از مسائل واقعى بشود. سخنان معاون رئيس جمهور در مدتى پيش از اين در داووس در اجلاس سالانه، اين موضوع را كاملاً روشن كرد. به نظر او صلح در خاورميانه بين اسراييلى ها و اعراب تنها وقتى مى تواند تحقق يابد كه دموكراسى در منطقه حكمفرما شود. به طور منطقى آن زمان چه موقع فرامى رسد ؟ اگر چنين باشد، آيا اين به آن معنى است كه صلح تا آن زمان به تأخير مى افتد ؟ يا بدان معنى است كه روند دستيابى به صلح چنان سرعت گرفته است كه در حقيقت _ خواسته يا نا خواسته _ شايد هم خواسته - به كلمه رمزى براى ايجاد عدم ثبات تبديل شده است ؟
آنچه كه ما مى گوييم اهميت دارد. اين به نفع مملكت ما نيست كه در اين عصر پر تلاطم آنگونه كه به دفعات در چند سال اخير شنيده شده است، بگوييم: «شما اگر با ما نيستيد، پس عليه ما هستيد». اين بارها و بارها و به كرات گفته شده. من در كامپيوتر جست وجو كردم تا ببينم اشخاص در دولت ايالات متحده به شكل فردى، چند بار اين عبارت را به كار برده اند. اغلب از خود مى پرسم كه آيا خود اين شخص مى داند گوينده اصلى اين عبارت چه كسى بوده است ؟ ازميان شما، آنهايى كه سر و كارى با تاريخ ماركسيسم- لنينيسم ندارد، احتمالاً به اين امر آگاه نيست كه آن عبارت توسط ولاديميرلنين به كار برده شده است تا حذف رقباى سوسيال دموكرات از سوى بلشويك ها را موجه جلوه دهد. «از آنجا كه آنها با ما نيستند، پس مخالف ما هستند، بنابراين بايد كنارگذاشته شوند. »
بنابراين اولين اخطار من از سلسله تغييرات، به زبان برمى گردد.
دومى كمى مشخص تر و ملموس تر است و آن اين كه ايالات متحده بايد درباره هدف نقشه راه براى فلسطين- اسراييل، صريح تر باشد. سودى در روند استمرار درگيرى، تشديد سوءظن دوجانبه، تحكيم اين تصور كه همواره دو طرف سعى در فريب يكديگر دارند و در حركت روى اين جاده و به سوى اين هدف نامشخص، در پى تفوق بر ديگرى هستند، وجود ندارد .
بنابراين بايد صريح تر بود. من قوياً معتقدم كه شفافيت از سوى ايالات متحده در مورد اين موضوع، به روند صلح كمك خواهد كرد تا اكثريت اسراييلى ها وفلسطينيان با صراحت در مورد مسائلى كه واقعاً به صلح مربوط مى شود، از صلح حمايت كنند. نه در جزئيات ريز، بلكه دست كم با تدوين كليدى ترين واكنش ها در مقابل مسائل اساسى. درواقع، برخى از آنها اكنون موجود هستند. برخى از آنها قسمتى از سند را تشكيل مى دهند. اما آنها به طريقى روشن و در شكل سياسى قاطع، تدوين نشده اند.
رئيس جمهور در نامه خود در يك سال پيش يا كمى پيش تر، به نخست وزير شارون، وقتى متذكر شد كه يك راه حل نهايى براى صلح، نه حق بازگشت همه جانبه و نه حق بازگشتى خودبه خودى به مرزهاى ۱۹۶۷ را در بر نمى گيرد، در حقيقت به دو عنصر كليدى اشاره كرد. با آن كه چنين چيزى براى فلسطينيان به راحتى قابل قبول نيست، اما واقعيت دارد. تصور يك راه حل عملى كه حاوى اين دو اصل نباشد، مشكل است .
اما رئيس جمهور همچنين در اوايل سال جارى، كه در حضور رئيس جمهور «محمودعباس» در رزگاردن صحبت مى كرد، اظهار داشت كه هر تغييرى در خطوط مرزى سال ،۱۹۶۷كه هيچ بازگشت خود به خودى به آن وجود نخواهد داشت، بايد در توافقى دوجانبه انجام پذيرد. توافقى كه تغيير يك سويه يا تحميل آن را منتفى بداند و اين كه ضرورت دارد دولت فلسطينى يك دولت قابل قبول در مجاورت سكونتگاه هاى اسراييلى باشد، كه خود امر مهمى است.
به اين جهت، همه آنچه كه در تدوين صريح و واقعاً شفاف، براى دستيابى به يك تعريف قانع كننده از هدف نهايى، ناديده گرفته شده، اين عبارت است كه تصحيح مرزها، لزوماً بخشى از توافق بر روى تغييرات در سرزمين خواهد بود، زيرا قرار است كه از طريق توافق دوجانبه انجام گيرد، و اين كه فرمولى براى تقسيم بيت المقدس بايد بخشى از پيامدهاى بعدى آن باشد. در نهايت هركس مى داند كه اين، يك مجموعه ضرورى يا تعريف تدوين شده اى از روند نهايى است. اما نكته آنجاست كه وقتى روى ميز قرار مى گيرد، يافتن يك راه حل عملى يا حفاظت واقعى در مقابل تحريك تدريجى به سوى خشونت، به عنوان راهى براى خروج از نقشه راه، مشكل تر خواهد شد. بنابر اين صلح از آن بهره خواهد گرفت و مطمئناً كمك خواهد كرد تا توجه به يكى از اصلى ترين امور در منطقه كه به مقدار زيادى در هيجانات سياسى و گله هاى سياسى و آزردگى عميق سهيم بوده است، جلب شود.
سومين گام مورد نياز كه شايد مشكلتر هم هست، آن است كه ايالات متحده، گزينه هايى را كه براى ايران وجود دارد شفاف سازى كند. همانطور كه خود ايرانيان مى دانند _ و حتى به احتمال قوى عموم مردم مى دانند - ايران با يك انتخاب اساسى روبروست كه عبارت از انزواى پايدار و زيان آور يا حضور سودمند در جامعه بين الملل است.
سياست ما در مورد ايران، تركيبى از پرهيز از پرداختن به مواردى است كه به مشكلات آنها مربوط مى شود و نيز پرهيز از سخنان به شدت خصمانه كه نتيجه آن تعميق عدم امنيت سياسى در بخشى از طبقه حاكم، اما از آن بدتر يكى كردن بنيادگرايى اسلامى و ناسيوناليسم ايرانى است. ما صحبت از تغيير رژيم مى كنيم. ما صحبت از محور شرارت مى كنيم. ما صحبت از اقدامات جنايتكارانه مى كنيم. همه اينها، عدم امنيت حاكمان را تشديد مى كند، در عين حال حس وطن پرستى توده مردم را برمى انگيزد.
بدتر از آن اين كه ما به طور جدى به مشكل هسته اى توجه نكرديم. از شما دعوت مى كنم كشور ديگرى را كه در خطابه هاى سياسى متين خود، آن را هم به لقب «محور شرارت» ملقب كرديم، درنظر بگيريد. ايران هم البته يكى از آنها بود، اما كره شمالى هم يكى ديگر از آنها بود. ما درمورد كره شمالى چه كرديم ؟ ما درمورد چالشى كه كره شمالى در حوزه هسته اى بوجودآورد، در گفت وگوهاى چندجانبه شركت كرديم.
ما به گونه اى فعال با كره جنوبى، ژاپن، روسيه، چين، و در پايان ولى نه كمتر، با خود كره شمالى گفت وگو كرديم. ما با آنها دور ميز مذاكره نشستيم. اما آشكارا از انجام همين كار با ايرانيان خوددارى كرديم. ما از فرانسه، انگليس و آلمان خواستيم كه اين كار را انجام دهند.
اما اين همه مطلب نيست. پس از امتناع از انجام اين كار براى چنين مدتى طولانى، به علاوه سرگرم بودن در مذاكرات چندجانبه با كره شمالى، همزمان با آن، مذاكرات دوجانبه با كره شمالى را هم ادامه داديم. على رغم اين كه آنها آشكارا در فهرست محورهاى شرارت قرار دارند، ما مستقيماً با آنها مذاكره مى كنيم. ما خواب چنين كارى را هم، در زمينه اى كه بايد وجود داشته باشد ،يعنى به قول يكى از مقامات رسمى رده بالاى ما «رژيم مشروع»، با ايرانيان نمى بينيم. نمى دانم كه آيا ما تصميم گرفته ايم كه رژيم كره شمالى را مشروع بدانيم يا نه، اما اين دليل يا دلايل ديگر، مانع ما براى پرداختن به گفت وگوهاى چند جانبه با آنها نخواهد بود.
سوم، ما در نشست هاى چندجانبه و دوجانبه با كره شمالى، به گونه اى ضمنى به سهيم بودن در هر پيامد حاصل از روند مذاكرات متعهد شديم، البته اگر پيامدى وجود داشت. بايد گفت ترتيبى اتخاذ شده كه نفع دوجانبه درنظر گرفته شده است و آن از يك طرف، عبارت خواهد بود از موافقت كره شمالى با آنچه كه ما در رابطه با زرادخانه هسته اى آنها مايل هستيم، و از طرف ديگر منافعى كه به سوى كره شمالى جريان پيدا خواهد كرد _ نه تنها از سوى چين يا كره جنوبى يا روسيه يا ژاپن، بلكه از طرف ما. اين چيزى است كه درمورد شرايط ما با ايران غير ممكن مى نمايد.
بنابراين متأسفم كه بگويم سياست ما نسبت به ايران به بخشى از مشكلاتى برمى گردد كه امروزه در خاورميانه با آن روبرو هستيم. اين درواقع سياست نيست، يك ژست است. ژستى كه به خودى خود غالباً پيامدهاى دلخواه را در پى نخواهد داشت. لازم است ما چيزى بيش از اين انجام دهيم و ما قادر به اين كار هستيم. تصور مى كنم طريق نزديك شدن ما به كره شمالى، همان است كه بايد درمورد ايران در بلندمدت اتخاذ كنيم كه به نظر من احتمال زيادى دارد در نهايت ميان آرمان هاى نسل جوان ايرانيان و بنيادگرايان حكومت كنونى جدايى به وجود آيد. نبايد فراموش كرد كه ايران كشورى است با تاريخ كهن، فرهنگ غنى، احساسى از ارزش تاريخى، با مردم فرهيخته و زنانى كه بيش از مردان در دانشگاه ها حضور دارند و نقش هاى مهمى در مشاغل بر عهده دارند ايران كشورى نيست كه بتوان آن را در يك جمله تعريف كرد.
وظيفه چهارم كه در مقابل ما قراردارد و به نظر من به يك سلسله اصلاحات احتياج دارد، از همه مشكل تر است. ما معتقديم براى منافع فورى خود، نياز به تعديل جدى در تعيين سطح موفقيت مورد انتظار خود در عراق داريم. ضرورت دارد مطابق با آن و ترجيحاً زودتر وارد عمل شويم .
ما بايد تعريف دوباره اى از پيروزى در عراق ارائه دهيم. اين تعريف تاكنون عبارت بوده است ازيك دولت دموكراتيك قابل قبول، سكولار، كشورى كه از ارزش هاى ما استقبال مى كند و در عشق بى همتاى ما به آزادى سهيم مى شود، كارى كه ظاهراً براى ديگران مشكل است. از عراقى ها انتظار مى رود اين جهش را بزودى انجام دهند و ما منتظر هستيم شاهد دولتى از عراقى ها باشيم كه صاحب يك دموكراسى ناب است. يك كشور متحد قابل قبول كه عناصر اصلى تشكيل دهنده آن، با هم همكارى مى كنند و اين همكارى براساس پيروزى واقعى در تعيين سرنوشت خود، استوار است .
به نظر من، اين يك هدف واقعگرايانه نيست. در صورتى مطمئن مى شديم كه شرايط حاضر رو به بهبودى است كه من مطمئن نيستم كه هرچه زودتر با واقعيت روبرو مى شديم و تحليلى از ارتباط موجود بين هزينه ها و منافع به عمل مى آورديم و اين كه هزينه ها مطمئناً افزايش مى يابد، هزينه هايى كه جانى و مالى هستند ونيز هزينه هاى مربوط به جايگاه بين المللى ما.
آيا اين نتيجه گيرى كه شرايط درحال بهبود است، براساس پايه هاى محكمى شكل گرفته شده است؟ مطمئناً تاكنون شواهد ،چنين چيزى را نشان نداده اند. افراد دورانديشى بوده اند كه حتى قبل از جنگ در اين باره هشدارداده اند. اجازه دهيد يكى، دو نمونه از آنها را كه تصور مى كنم تحليل هايى بسيار هوشمندانه و همراه با پيش بينى بحران هاى عراق هستند و توسط كالج جنگ ارتش ايالات متحده، درست قبل از شروع جنگ تهيه شده است، بخوانم :
«احتمال قدردانى مردم در درازمدت منتفى است و بدگمانى درمورد انگيزه هاى ايالات متحده با ادامه اشغال، افزايش خواهد يافت. قدرتى كه در ابتدا منجى محسوب مى شد، مى تواند بسرعت تغيير كند و به موقعيت مهاجم تنزل يابد. چنانچه ايالات متحده بخواهد بخش عمده مسائل اجرايى را به جاى آن كه بر عهده نيروهاى بين المللى پس از جنگ واگذار كند، خود در دست گيرد، احتمال دارد مسائل به وجودآمده، در دوران پس از اشغال بويژه حادتر شود.»
بحث در اين مورد اينگونه ادامه پيدا مى كند: «پس از سال اول،اگرسرخوردگى شديد به وجودآيد وعراقى ها شروع به مقايسه اقدامات ايالات متحده با نمونه هاى تاريخى امپرياليسم غرب بكنند، احتمال يك شورش جدى افزايش پيداخواهد كرد. »
به نظرمن اگر ما آنجا را هرچه زودتر ترك كنيم، شايد پس از تكميل قانون اساسى و انتخابات، هنوز شانس زيادى براى داشتن يك كشور قابل قبول، با حاكميت اتحادى از كرد- شيعه خواهيم داشت كه در آن سنى ها مجبور به تعديل عدم توازن زياد قدرت ميان اين دوطرف خواهند بود. اما اگر بيشتر بمانيم، امكان كمترى براى حل اختلافات وجود خواهد داشت، زيرا در آن صورت ما با نيروى كافى براى از پادرآوردن كشور به طوركلى، آنجا نمانده ايم، بلكه با نيروى كافى به اندازه اى كه اين نيرو بتدريج تصفيه، تصفيه و تصفيه شود، آنجا مانده ايم. در نتيجه ما شاهد تشديد دو درگيرى خواهيم بود. يكى درگيرى فرقه اى ميان شيعيان و سنى ها وديگرى واكنش ناسيوناليست ها عليه نيروى اشغالگر بيگانه.
هنر سياستمدارى در برخى لحظه ها در بازكردن گره هاى كور است. به نظر من جنگ عراق با آنچه كه فرانسه در جنگ با الجزاير با آن روبرو بود، بسيار قابل قياس است. ژنرال دوگل توان رويارويى با آن را داشت. تصور مى كنم به نفع ما است كه همين كار را انجام دهيم.
اما من قصد دارم مطلب را با اين سخنان به پايان برسانم كه هيچيك از اين چهار مورد اصلاحات، مستقل از ديگر موارد نيست. همه اينها بايد همزمان دنبال شوند. يكى از آنها به تنهايى تنگناهاى ما را از بين نخواهدبرد. يكى از آنها به تنهايى خطر را كاهش نخواهد داد. يكى از آنها به تنهايى به ديناميك ناپايدارى كه در اين منطقه مهم از نظر تاريخى، مهم از نظر اقتصادى، مهم از نظر ژئوپولتيكى، فعال است، پايان نخواهد داد. اين، آن چالشى است كه با آن روبرو هستيم. درك پيوند ميان نياز به سلسله اصلاحات در اين چند حوزه تنها زمانى اتفاق خواهد افتاد كه روند تصميم گيرى نه بسته، كه باز باشد و در يك گروه كوچك اجرا نشود كه در آن خشك انديشى اعتبار پيداكند و شعارهاى ساده جايگزين برهان شود.
اين، آن دليلى است كه من اين موارد را با شما در ميان گذاشتم. به همين دليل است كه اين راه هاى چاره را پيشنهاد مى كنم، زيرا تصور مى كنم ما در شرايطى هستيم كه چالش درحسن سياستمدارى و از طرفى مسؤليت شهروندى، اين موارد را پيش رو قرار مى دهد كه با حسى از وجود يك بحران واقعى و حسى از فورى بودن نياز به سلسله اصلاحات جدى همراه است.
* * *
برژينسكى پس از ارائه اين مطلب در انستيتوى خاورميانه در واشنگتن به برخى از سؤالات حاضران پاسخ داد. متن اين پرسش ها و پاسخ ها در پى مى آيد:
* دكتر برژينسكى، آيا دولت بوش توانايى اجراى سلسله اصلاحات را دارد ؟
- اجازه دهيد با سياست باشم. تصور مى كنم در برخى مراحل زندگى بايد چنين باشم. فكر مى كنم آمريكا چنين باشد.
* آيا فرصتى پيش آمده تا نقطه نظرات خود را با كاخ سفيد درميان بگذاريد ؟ و آيا آنها گوش كرده اند؟
- تا يك سال پيش بله. اما بتدريج همانطور كه انتقادهاى من صريح تر بيان مى شد، اين روند نيز تناوب بيشترى مى يافت. تا آن كه به صفر رسيد.
* اين سؤال را در واقع نماينده كالج جنگ ارتش ايالات متحده مطرح كرده است. ايالات متحده چگونه استراتژى خروج از عراق را پيش مى برد و افغانستان در رابطه با اين مطلب كه به نظر نمى رسد خسارات تروريسم را پذيرفته باشد و به آن ميدان مى دهد .
- به نظرم، تفاوت بسيار مهمى ميان افغانستان و عراق وجود دارد. در افغانستان ما نهادهاى افغانى زيادى در حكومت داريم، در وزارتخانه هاى كليدى كه طرف ما هستند و ما از آنها حمايت مى كنيم، بنابراين ما نيزمتحد آنها هستيم. به همين دليل است كه ما بدنه اى از يك پيمان حقيقى، علاقه و همبستگى در افغانستان داريم كه شرايط را كاملاً با عراق متفاوت مى كند.
در عراق، اساساً آزمايش ساده اى وجود دارد مبنى بر تعيين اين كه چه كسى ظرفيت با لقوه براى ايستادن روى پاى خود دارد و چه كسى ندارد. اين يك آزمايش بسيار ساده است. نگاهى به رهبران عراقى بيندازيد. مى بينيد كداميك محافظ آمريكايى دارند و كداميك محافظ عراقى و از همين جا متوجه تفاوت مى شويد.
* شما چه سياستى را مناسب سوريه مى دانيدكه با استقلال لبنان موافقت نكرد، وقتى در دوران جنگ خليج(فارس) انجام شده بود و سوريه به ما پيوست ؟ نه اين جنگ خليج(فارس)، جنگ قبلى.
- تصور مى كنم همكارى ما با فرانسه روى اين موضوع بسيار عاقلانه بود. فرانسه شناخت ديرينه اى از اين منطقه جهان در شرق مديترانه دارد. آنها با لبنانى ها و با سورى ها ارتباط داشته اند. تصور مى كنم اگر ما با فرانسه همكارى نزديك داشته باشيم، خواهيم توانست فشار مناسب را به سوريه وارد كنيم. آنها نسبت به منافع خود آگاه هستند و بنابراين شايد با كار بيشتر بتوانيم در ايجاد تغييرات مشخصى در نگرش، موضعگيرى و رفتار آنها مؤثر باشيم.
* آخرين سؤال در ارتباط با اصلاحات است. تلاش هاى ما براى اصلاحات در دنياى عرب و برنامه دموكراسى. شما روى تغيير در زبان خطابه ها تمركز كرديد اما آيا اين تنها تغيير ضرورى در سياست ما به منظور تشويق اين نوع اصلاحات و جنبش هاى دموكراتيك است ؟
- اگر كسى سند تهيه شده در دو سال پيش از اين را مطالعه كند _ من عنوان آن را فراموش كرده ام اما اعلاميه الكساندرا از سوى روشنفكران عرب بود - شكى وجودندارد كه نخبگان عرب مى دانند پويايى تاريخ چيست، معنى تغيير چيست، مفهوم مدرنيته و دموكراسى چيست. تصور نمى كنم لازم باشد ما به آنها درس بدهيم. در هيچ كجا دموكراسى با زور به وجود نمى آيد و با بدنام كردن آنان كه تصور مى رود طرفداران دموكراسى باشند، حاصل نمى شود. من تصور مى كنم منطقه، خود داراى سنت ها و قابليت هاى پرورش آن را در درازمدت دارد. ما آن را تشويق مى كنيم. مى توان هم اكنون تفاوت هاى زيادى در كشورهاى اسلامى را شاهد بود. آنها همه در يك سطح توسعه يا پيشرفت يا دگرگونى قرار ندارند. در آنهايى كه مدرنيته و دموكراسى بيشترى وجود دارد، اين روند بومى شده است و از خارج تحميل نمى شود.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/5748/
۱۵ سال پس از پيروزى در جنگ سرد، به نظر من، نقش رهبريت آمريكا در جهان امروز در خطر جدى قرار گرفته است. اگر به اطراف خود نگاه كنيم، در سراسر جهان شاهد هستيم كه مناطق مختلف به گونه اى فزاينده، به اين امر گرايش پيداكرده اند كه با در نظرگرفتن منافع شان، پيوند نزديك شان با ايالات متحده را قطع كنند، حتى آنهايى كه روابط سازمان يافته اى با ايالات متحده داشته اند. اين اتفاق در خاور دور مى افتد، يعنى جايى كه جامعه مشترك منافع آسيايى در حال شكل گيرى است كه به آن نه به عنوان جامعه آن سوى اقيانوس آرام، بلكه جامعه اى آسيايى مى نگرند. احساس هويت اروپايى نيز به طريقى ظريف تر پس از سال ها پيوند نزديك با احساس رسالت مشترك با ايالات متحده، خود را نمايان كرد كه هرچه كمتر به عنوان جامعه آن سوى اقيانوس اطلس و بيشتر به عنوان ايفاگر نقشى اروپايى در جهان، نمود يافت. در چند روز گذشته، رئيس جمهور ايالات متحده در آمريكاى لاتين بود. تصور نمى كنم احتياج باشد كه به نوع مسائلى كه در طول اين ديدارمطرح شد، بپردازم.
واقعيت آن است هر كس كه به طور جدى به تصوير بزرگ جهانى و جايگاه آمريكا در آن دلمشغولى دارد، متوجه مى شود كه ما امروزه با يك بحران جدى در مورد اعتبار آمريكايى، حقانيت آمريكايى، و بويژه برايم بسيار دردناك است كه بگويم اخلاقيات آمريكايى روبرو هستيم. تصور مى كنم اين، به شكل فزاينده اى در امنيت ما دخالت داشته است.
همه اينها بويژه در مسائل خاور ميانه دخيل هستند. پاسخ ما در خاورميانه پس از يازدهم سپتامبر از بسيارى جنبه ها كاتاليزورى براى اين گرايشهاى جدى بوده است.
سياست هاى ما پس از حمله تروريستى، و من تأكيد مى كنم، حمله جنايتكارانه تروريستى به ايالات متحده، به جاى منزوى كردن دشمنان ما، به سوى جلب حمايت از آنها گرايش داشته است، بويژه به دليل گسترش فضاى درگيرى كه به دليل تصميم گيريهاى خود ما ايجاد شد.
پافشارى ما بر اين كه رهبر تروريسم اعلان جهاد كرده است، به جاى بى اعتبار كردن وى در نظر عموم، موقعيت او را براى بسيارى از مردم به جايگاه يك قديس ارتقاء داد.
برخى از مقامات رسمى ما به جاى جذب مسلمانان ميانه رو، تاآنجا پيش رفته اند كه در اظهارات خود در مجامع عمومى واژگان وحشت زايى را در مورد اسلام به كار مى برند؛ بويژه زمانى كه تأكيد بر تعيين هويت تروريست ها دارند، اغلب از آنها تحت عنوان تروريست هاى اسلامى ياد مى كنند. ما اين كار را زمانى كه صحبت از تروريسم در ايرلند شمالى مى كنيم انجام نمى دهيم. وقتى از ارتش آزاديبخش ايرلند (IRA) و يا از جدايى طلبان باسك در شمال اسپانيا صحبت مى كنيم، از آنها با عنوان تروريسم كاتوليك نام نمى بريم. متأسفانه به كارگيرى ناخودآگاهانه اين صفات آن هم چنين فراگير، سبب مى شود كسانى كه خود را مسلمان و اسلامى مى دانند، هويت خود را در قالب همين تعاريف بيابند. اين تأثير روانشناسانه اى دارد. به همين دليل است كه ما IRA را تروريست هاى كاتوليك نمى ناميم.
گاهى ممكن است از اين هم فراتر برويم. گاهى اوقات در سطوح خيلى بالا ما از جنگ صليبى صحبت كرده ايم. درباره برپايى جنگ عليه خلافت اسلامى صحبت كرده ايم. ما حتى به فاشيسم اسلامى اشاره داشته ايم.
اين كمكى به ما نمى كند. بدتر از آن، تصور مى كنم كه اين، خطر لغزيدن تدريجى ايالات متحده به سوى يك جنگ يك تنه آمريكايى عليه جهان اسلام را بوجود مى آورد. بايد از اين امر اجتناب كرد. اين به سود ما نيست. اين به سود جهان اسلام نيست. مسلماً اجتناب ناپذير نيست، اما اتفاق افتاده است و بايد به صورتى جدى درباره پيامدهاى آن فكركرد.
به نظر من، اين مستلزم يك سلسله اصلاحات در سياست ما و در رويه ماست. منظور، تغيير در تعهدات، در ارزش هاى سنتى، در احساس وظيفه ما در قبال آنها كه احتمالاً در خطر و يا عدم امنيت قرار مى گيرند نيست، بلكه سلسله اصلاحاتى در روش پيشبرد امور خودمان است.
اجازه دهيد چهار تغيير، يا به تعبيرى سلسله اصلاحات را كه تصور مى كنم مطلوب باشد پيشنهاد كنم. ابتدا از ساده ترين آنها شروع مى كنم.
اولين موردى كه مى توان به سادگى آن را به اجرا درآورد، توجه به زبان است. از اشارات ضمنى مذهبى خوددارى كنيم .از خطابه هايى كه آميخته اى از شكواييه هاى سياسى و تعصب دينى است، استفاده نكنيم. هردوى اينها يعنى گله هاى سياسى و نيز تعصب مذهبى وجود دارند. اما به نفع ما نيست روند آميخته شدن اين دو را تسهيل كنيم .
اجازه دهيد از افتادن در دام هاى گفتارى كه آزادى عمل ما را محدود مى كند و در اهداف واقعى ما تزلزل بوجود مى آورد، پرهيز كنيم. هيچكس در آمريكا با دموكراسى در هيچ كجا از جمله خاورميانه مخالف نيست.
اما اين نبايد به يك كلمه رمز براى ايجاد عدم ثبات در حكومت ها، به هردليلى كه در واقع ربطى به دموكراسى ندارد، در حكومت ها بشود. اين نبايد به كلمه رمزى براى دورى جستن از مسائل واقعى بشود. سخنان معاون رئيس جمهور در مدتى پيش از اين در داووس در اجلاس سالانه، اين موضوع را كاملاً روشن كرد. به نظر او صلح در خاورميانه بين اسراييلى ها و اعراب تنها وقتى مى تواند تحقق يابد كه دموكراسى در منطقه حكمفرما شود. به طور منطقى آن زمان چه موقع فرامى رسد ؟ اگر چنين باشد، آيا اين به آن معنى است كه صلح تا آن زمان به تأخير مى افتد ؟ يا بدان معنى است كه روند دستيابى به صلح چنان سرعت گرفته است كه در حقيقت _ خواسته يا نا خواسته _ شايد هم خواسته - به كلمه رمزى براى ايجاد عدم ثبات تبديل شده است ؟
آنچه كه ما مى گوييم اهميت دارد. اين به نفع مملكت ما نيست كه در اين عصر پر تلاطم آنگونه كه به دفعات در چند سال اخير شنيده شده است، بگوييم: «شما اگر با ما نيستيد، پس عليه ما هستيد». اين بارها و بارها و به كرات گفته شده. من در كامپيوتر جست وجو كردم تا ببينم اشخاص در دولت ايالات متحده به شكل فردى، چند بار اين عبارت را به كار برده اند. اغلب از خود مى پرسم كه آيا خود اين شخص مى داند گوينده اصلى اين عبارت چه كسى بوده است ؟ ازميان شما، آنهايى كه سر و كارى با تاريخ ماركسيسم- لنينيسم ندارد، احتمالاً به اين امر آگاه نيست كه آن عبارت توسط ولاديميرلنين به كار برده شده است تا حذف رقباى سوسيال دموكرات از سوى بلشويك ها را موجه جلوه دهد. «از آنجا كه آنها با ما نيستند، پس مخالف ما هستند، بنابراين بايد كنارگذاشته شوند. »
بنابراين اولين اخطار من از سلسله تغييرات، به زبان برمى گردد.
دومى كمى مشخص تر و ملموس تر است و آن اين كه ايالات متحده بايد درباره هدف نقشه راه براى فلسطين- اسراييل، صريح تر باشد. سودى در روند استمرار درگيرى، تشديد سوءظن دوجانبه، تحكيم اين تصور كه همواره دو طرف سعى در فريب يكديگر دارند و در حركت روى اين جاده و به سوى اين هدف نامشخص، در پى تفوق بر ديگرى هستند، وجود ندارد .
بنابراين بايد صريح تر بود. من قوياً معتقدم كه شفافيت از سوى ايالات متحده در مورد اين موضوع، به روند صلح كمك خواهد كرد تا اكثريت اسراييلى ها وفلسطينيان با صراحت در مورد مسائلى كه واقعاً به صلح مربوط مى شود، از صلح حمايت كنند. نه در جزئيات ريز، بلكه دست كم با تدوين كليدى ترين واكنش ها در مقابل مسائل اساسى. درواقع، برخى از آنها اكنون موجود هستند. برخى از آنها قسمتى از سند را تشكيل مى دهند. اما آنها به طريقى روشن و در شكل سياسى قاطع، تدوين نشده اند.
رئيس جمهور در نامه خود در يك سال پيش يا كمى پيش تر، به نخست وزير شارون، وقتى متذكر شد كه يك راه حل نهايى براى صلح، نه حق بازگشت همه جانبه و نه حق بازگشتى خودبه خودى به مرزهاى ۱۹۶۷ را در بر نمى گيرد، در حقيقت به دو عنصر كليدى اشاره كرد. با آن كه چنين چيزى براى فلسطينيان به راحتى قابل قبول نيست، اما واقعيت دارد. تصور يك راه حل عملى كه حاوى اين دو اصل نباشد، مشكل است .
اما رئيس جمهور همچنين در اوايل سال جارى، كه در حضور رئيس جمهور «محمودعباس» در رزگاردن صحبت مى كرد، اظهار داشت كه هر تغييرى در خطوط مرزى سال ،۱۹۶۷كه هيچ بازگشت خود به خودى به آن وجود نخواهد داشت، بايد در توافقى دوجانبه انجام پذيرد. توافقى كه تغيير يك سويه يا تحميل آن را منتفى بداند و اين كه ضرورت دارد دولت فلسطينى يك دولت قابل قبول در مجاورت سكونتگاه هاى اسراييلى باشد، كه خود امر مهمى است.
به اين جهت، همه آنچه كه در تدوين صريح و واقعاً شفاف، براى دستيابى به يك تعريف قانع كننده از هدف نهايى، ناديده گرفته شده، اين عبارت است كه تصحيح مرزها، لزوماً بخشى از توافق بر روى تغييرات در سرزمين خواهد بود، زيرا قرار است كه از طريق توافق دوجانبه انجام گيرد، و اين كه فرمولى براى تقسيم بيت المقدس بايد بخشى از پيامدهاى بعدى آن باشد. در نهايت هركس مى داند كه اين، يك مجموعه ضرورى يا تعريف تدوين شده اى از روند نهايى است. اما نكته آنجاست كه وقتى روى ميز قرار مى گيرد، يافتن يك راه حل عملى يا حفاظت واقعى در مقابل تحريك تدريجى به سوى خشونت، به عنوان راهى براى خروج از نقشه راه، مشكل تر خواهد شد. بنابر اين صلح از آن بهره خواهد گرفت و مطمئناً كمك خواهد كرد تا توجه به يكى از اصلى ترين امور در منطقه كه به مقدار زيادى در هيجانات سياسى و گله هاى سياسى و آزردگى عميق سهيم بوده است، جلب شود.
سومين گام مورد نياز كه شايد مشكلتر هم هست، آن است كه ايالات متحده، گزينه هايى را كه براى ايران وجود دارد شفاف سازى كند. همانطور كه خود ايرانيان مى دانند _ و حتى به احتمال قوى عموم مردم مى دانند - ايران با يك انتخاب اساسى روبروست كه عبارت از انزواى پايدار و زيان آور يا حضور سودمند در جامعه بين الملل است.
سياست ما در مورد ايران، تركيبى از پرهيز از پرداختن به مواردى است كه به مشكلات آنها مربوط مى شود و نيز پرهيز از سخنان به شدت خصمانه كه نتيجه آن تعميق عدم امنيت سياسى در بخشى از طبقه حاكم، اما از آن بدتر يكى كردن بنيادگرايى اسلامى و ناسيوناليسم ايرانى است. ما صحبت از تغيير رژيم مى كنيم. ما صحبت از محور شرارت مى كنيم. ما صحبت از اقدامات جنايتكارانه مى كنيم. همه اينها، عدم امنيت حاكمان را تشديد مى كند، در عين حال حس وطن پرستى توده مردم را برمى انگيزد.
بدتر از آن اين كه ما به طور جدى به مشكل هسته اى توجه نكرديم. از شما دعوت مى كنم كشور ديگرى را كه در خطابه هاى سياسى متين خود، آن را هم به لقب «محور شرارت» ملقب كرديم، درنظر بگيريد. ايران هم البته يكى از آنها بود، اما كره شمالى هم يكى ديگر از آنها بود. ما درمورد كره شمالى چه كرديم ؟ ما درمورد چالشى كه كره شمالى در حوزه هسته اى بوجودآورد، در گفت وگوهاى چندجانبه شركت كرديم.
ما به گونه اى فعال با كره جنوبى، ژاپن، روسيه، چين، و در پايان ولى نه كمتر، با خود كره شمالى گفت وگو كرديم. ما با آنها دور ميز مذاكره نشستيم. اما آشكارا از انجام همين كار با ايرانيان خوددارى كرديم. ما از فرانسه، انگليس و آلمان خواستيم كه اين كار را انجام دهند.
اما اين همه مطلب نيست. پس از امتناع از انجام اين كار براى چنين مدتى طولانى، به علاوه سرگرم بودن در مذاكرات چندجانبه با كره شمالى، همزمان با آن، مذاكرات دوجانبه با كره شمالى را هم ادامه داديم. على رغم اين كه آنها آشكارا در فهرست محورهاى شرارت قرار دارند، ما مستقيماً با آنها مذاكره مى كنيم. ما خواب چنين كارى را هم، در زمينه اى كه بايد وجود داشته باشد ،يعنى به قول يكى از مقامات رسمى رده بالاى ما «رژيم مشروع»، با ايرانيان نمى بينيم. نمى دانم كه آيا ما تصميم گرفته ايم كه رژيم كره شمالى را مشروع بدانيم يا نه، اما اين دليل يا دلايل ديگر، مانع ما براى پرداختن به گفت وگوهاى چند جانبه با آنها نخواهد بود.
سوم، ما در نشست هاى چندجانبه و دوجانبه با كره شمالى، به گونه اى ضمنى به سهيم بودن در هر پيامد حاصل از روند مذاكرات متعهد شديم، البته اگر پيامدى وجود داشت. بايد گفت ترتيبى اتخاذ شده كه نفع دوجانبه درنظر گرفته شده است و آن از يك طرف، عبارت خواهد بود از موافقت كره شمالى با آنچه كه ما در رابطه با زرادخانه هسته اى آنها مايل هستيم، و از طرف ديگر منافعى كه به سوى كره شمالى جريان پيدا خواهد كرد _ نه تنها از سوى چين يا كره جنوبى يا روسيه يا ژاپن، بلكه از طرف ما. اين چيزى است كه درمورد شرايط ما با ايران غير ممكن مى نمايد.
بنابراين متأسفم كه بگويم سياست ما نسبت به ايران به بخشى از مشكلاتى برمى گردد كه امروزه در خاورميانه با آن روبرو هستيم. اين درواقع سياست نيست، يك ژست است. ژستى كه به خودى خود غالباً پيامدهاى دلخواه را در پى نخواهد داشت. لازم است ما چيزى بيش از اين انجام دهيم و ما قادر به اين كار هستيم. تصور مى كنم طريق نزديك شدن ما به كره شمالى، همان است كه بايد درمورد ايران در بلندمدت اتخاذ كنيم كه به نظر من احتمال زيادى دارد در نهايت ميان آرمان هاى نسل جوان ايرانيان و بنيادگرايان حكومت كنونى جدايى به وجود آيد. نبايد فراموش كرد كه ايران كشورى است با تاريخ كهن، فرهنگ غنى، احساسى از ارزش تاريخى، با مردم فرهيخته و زنانى كه بيش از مردان در دانشگاه ها حضور دارند و نقش هاى مهمى در مشاغل بر عهده دارند ايران كشورى نيست كه بتوان آن را در يك جمله تعريف كرد.
وظيفه چهارم كه در مقابل ما قراردارد و به نظر من به يك سلسله اصلاحات احتياج دارد، از همه مشكل تر است. ما معتقديم براى منافع فورى خود، نياز به تعديل جدى در تعيين سطح موفقيت مورد انتظار خود در عراق داريم. ضرورت دارد مطابق با آن و ترجيحاً زودتر وارد عمل شويم .
ما بايد تعريف دوباره اى از پيروزى در عراق ارائه دهيم. اين تعريف تاكنون عبارت بوده است ازيك دولت دموكراتيك قابل قبول، سكولار، كشورى كه از ارزش هاى ما استقبال مى كند و در عشق بى همتاى ما به آزادى سهيم مى شود، كارى كه ظاهراً براى ديگران مشكل است. از عراقى ها انتظار مى رود اين جهش را بزودى انجام دهند و ما منتظر هستيم شاهد دولتى از عراقى ها باشيم كه صاحب يك دموكراسى ناب است. يك كشور متحد قابل قبول كه عناصر اصلى تشكيل دهنده آن، با هم همكارى مى كنند و اين همكارى براساس پيروزى واقعى در تعيين سرنوشت خود، استوار است .
به نظر من، اين يك هدف واقعگرايانه نيست. در صورتى مطمئن مى شديم كه شرايط حاضر رو به بهبودى است كه من مطمئن نيستم كه هرچه زودتر با واقعيت روبرو مى شديم و تحليلى از ارتباط موجود بين هزينه ها و منافع به عمل مى آورديم و اين كه هزينه ها مطمئناً افزايش مى يابد، هزينه هايى كه جانى و مالى هستند ونيز هزينه هاى مربوط به جايگاه بين المللى ما.
آيا اين نتيجه گيرى كه شرايط درحال بهبود است، براساس پايه هاى محكمى شكل گرفته شده است؟ مطمئناً تاكنون شواهد ،چنين چيزى را نشان نداده اند. افراد دورانديشى بوده اند كه حتى قبل از جنگ در اين باره هشدارداده اند. اجازه دهيد يكى، دو نمونه از آنها را كه تصور مى كنم تحليل هايى بسيار هوشمندانه و همراه با پيش بينى بحران هاى عراق هستند و توسط كالج جنگ ارتش ايالات متحده، درست قبل از شروع جنگ تهيه شده است، بخوانم :
«احتمال قدردانى مردم در درازمدت منتفى است و بدگمانى درمورد انگيزه هاى ايالات متحده با ادامه اشغال، افزايش خواهد يافت. قدرتى كه در ابتدا منجى محسوب مى شد، مى تواند بسرعت تغيير كند و به موقعيت مهاجم تنزل يابد. چنانچه ايالات متحده بخواهد بخش عمده مسائل اجرايى را به جاى آن كه بر عهده نيروهاى بين المللى پس از جنگ واگذار كند، خود در دست گيرد، احتمال دارد مسائل به وجودآمده، در دوران پس از اشغال بويژه حادتر شود.»
بحث در اين مورد اينگونه ادامه پيدا مى كند: «پس از سال اول،اگرسرخوردگى شديد به وجودآيد وعراقى ها شروع به مقايسه اقدامات ايالات متحده با نمونه هاى تاريخى امپرياليسم غرب بكنند، احتمال يك شورش جدى افزايش پيداخواهد كرد. »
به نظرمن اگر ما آنجا را هرچه زودتر ترك كنيم، شايد پس از تكميل قانون اساسى و انتخابات، هنوز شانس زيادى براى داشتن يك كشور قابل قبول، با حاكميت اتحادى از كرد- شيعه خواهيم داشت كه در آن سنى ها مجبور به تعديل عدم توازن زياد قدرت ميان اين دوطرف خواهند بود. اما اگر بيشتر بمانيم، امكان كمترى براى حل اختلافات وجود خواهد داشت، زيرا در آن صورت ما با نيروى كافى براى از پادرآوردن كشور به طوركلى، آنجا نمانده ايم، بلكه با نيروى كافى به اندازه اى كه اين نيرو بتدريج تصفيه، تصفيه و تصفيه شود، آنجا مانده ايم. در نتيجه ما شاهد تشديد دو درگيرى خواهيم بود. يكى درگيرى فرقه اى ميان شيعيان و سنى ها وديگرى واكنش ناسيوناليست ها عليه نيروى اشغالگر بيگانه.
هنر سياستمدارى در برخى لحظه ها در بازكردن گره هاى كور است. به نظر من جنگ عراق با آنچه كه فرانسه در جنگ با الجزاير با آن روبرو بود، بسيار قابل قياس است. ژنرال دوگل توان رويارويى با آن را داشت. تصور مى كنم به نفع ما است كه همين كار را انجام دهيم.
اما من قصد دارم مطلب را با اين سخنان به پايان برسانم كه هيچيك از اين چهار مورد اصلاحات، مستقل از ديگر موارد نيست. همه اينها بايد همزمان دنبال شوند. يكى از آنها به تنهايى تنگناهاى ما را از بين نخواهدبرد. يكى از آنها به تنهايى خطر را كاهش نخواهد داد. يكى از آنها به تنهايى به ديناميك ناپايدارى كه در اين منطقه مهم از نظر تاريخى، مهم از نظر اقتصادى، مهم از نظر ژئوپولتيكى، فعال است، پايان نخواهد داد. اين، آن چالشى است كه با آن روبرو هستيم. درك پيوند ميان نياز به سلسله اصلاحات در اين چند حوزه تنها زمانى اتفاق خواهد افتاد كه روند تصميم گيرى نه بسته، كه باز باشد و در يك گروه كوچك اجرا نشود كه در آن خشك انديشى اعتبار پيداكند و شعارهاى ساده جايگزين برهان شود.
اين، آن دليلى است كه من اين موارد را با شما در ميان گذاشتم. به همين دليل است كه اين راه هاى چاره را پيشنهاد مى كنم، زيرا تصور مى كنم ما در شرايطى هستيم كه چالش درحسن سياستمدارى و از طرفى مسؤليت شهروندى، اين موارد را پيش رو قرار مى دهد كه با حسى از وجود يك بحران واقعى و حسى از فورى بودن نياز به سلسله اصلاحات جدى همراه است.
* * *
برژينسكى پس از ارائه اين مطلب در انستيتوى خاورميانه در واشنگتن به برخى از سؤالات حاضران پاسخ داد. متن اين پرسش ها و پاسخ ها در پى مى آيد:
* دكتر برژينسكى، آيا دولت بوش توانايى اجراى سلسله اصلاحات را دارد ؟
- اجازه دهيد با سياست باشم. تصور مى كنم در برخى مراحل زندگى بايد چنين باشم. فكر مى كنم آمريكا چنين باشد.
* آيا فرصتى پيش آمده تا نقطه نظرات خود را با كاخ سفيد درميان بگذاريد ؟ و آيا آنها گوش كرده اند؟
- تا يك سال پيش بله. اما بتدريج همانطور كه انتقادهاى من صريح تر بيان مى شد، اين روند نيز تناوب بيشترى مى يافت. تا آن كه به صفر رسيد.
* اين سؤال را در واقع نماينده كالج جنگ ارتش ايالات متحده مطرح كرده است. ايالات متحده چگونه استراتژى خروج از عراق را پيش مى برد و افغانستان در رابطه با اين مطلب كه به نظر نمى رسد خسارات تروريسم را پذيرفته باشد و به آن ميدان مى دهد .
- به نظرم، تفاوت بسيار مهمى ميان افغانستان و عراق وجود دارد. در افغانستان ما نهادهاى افغانى زيادى در حكومت داريم، در وزارتخانه هاى كليدى كه طرف ما هستند و ما از آنها حمايت مى كنيم، بنابراين ما نيزمتحد آنها هستيم. به همين دليل است كه ما بدنه اى از يك پيمان حقيقى، علاقه و همبستگى در افغانستان داريم كه شرايط را كاملاً با عراق متفاوت مى كند.
در عراق، اساساً آزمايش ساده اى وجود دارد مبنى بر تعيين اين كه چه كسى ظرفيت با لقوه براى ايستادن روى پاى خود دارد و چه كسى ندارد. اين يك آزمايش بسيار ساده است. نگاهى به رهبران عراقى بيندازيد. مى بينيد كداميك محافظ آمريكايى دارند و كداميك محافظ عراقى و از همين جا متوجه تفاوت مى شويد.
* شما چه سياستى را مناسب سوريه مى دانيدكه با استقلال لبنان موافقت نكرد، وقتى در دوران جنگ خليج(فارس) انجام شده بود و سوريه به ما پيوست ؟ نه اين جنگ خليج(فارس)، جنگ قبلى.
- تصور مى كنم همكارى ما با فرانسه روى اين موضوع بسيار عاقلانه بود. فرانسه شناخت ديرينه اى از اين منطقه جهان در شرق مديترانه دارد. آنها با لبنانى ها و با سورى ها ارتباط داشته اند. تصور مى كنم اگر ما با فرانسه همكارى نزديك داشته باشيم، خواهيم توانست فشار مناسب را به سوريه وارد كنيم. آنها نسبت به منافع خود آگاه هستند و بنابراين شايد با كار بيشتر بتوانيم در ايجاد تغييرات مشخصى در نگرش، موضعگيرى و رفتار آنها مؤثر باشيم.
* آخرين سؤال در ارتباط با اصلاحات است. تلاش هاى ما براى اصلاحات در دنياى عرب و برنامه دموكراسى. شما روى تغيير در زبان خطابه ها تمركز كرديد اما آيا اين تنها تغيير ضرورى در سياست ما به منظور تشويق اين نوع اصلاحات و جنبش هاى دموكراتيك است ؟
- اگر كسى سند تهيه شده در دو سال پيش از اين را مطالعه كند _ من عنوان آن را فراموش كرده ام اما اعلاميه الكساندرا از سوى روشنفكران عرب بود - شكى وجودندارد كه نخبگان عرب مى دانند پويايى تاريخ چيست، معنى تغيير چيست، مفهوم مدرنيته و دموكراسى چيست. تصور نمى كنم لازم باشد ما به آنها درس بدهيم. در هيچ كجا دموكراسى با زور به وجود نمى آيد و با بدنام كردن آنان كه تصور مى رود طرفداران دموكراسى باشند، حاصل نمى شود. من تصور مى كنم منطقه، خود داراى سنت ها و قابليت هاى پرورش آن را در درازمدت دارد. ما آن را تشويق مى كنيم. مى توان هم اكنون تفاوت هاى زيادى در كشورهاى اسلامى را شاهد بود. آنها همه در يك سطح توسعه يا پيشرفت يا دگرگونى قرار ندارند. در آنهايى كه مدرنيته و دموكراسى بيشترى وجود دارد، اين روند بومى شده است و از خارج تحميل نمى شود.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/5748/
+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1384ساعت 13:4  توسط رضا
|

