نمايش نقشه‌هاى تاريخى خليج‌فارس در شمال‌تهران

نمايشگاه نقشه هاى تاريخى خليج فارس امروز يكشنبه در شمال تهران افتتاح مى شود.
به نوشته روزنامه ایران در اين نمايشگاه كه تا ۲ دى ماه برپا خواهد بود، ده ها سند پژوهشى و نقشه تاريخى كه دلالت بر نام تاريخى خليج فارس دارد، عرضه شده است.
  مدير كل اسناد وزارت امور خارجه گفت: اين مجموعه صبح روز يكشنبه ۲۹ آذر با حضور  وزير امور خارجه رسماً افتتاح مى شود. در اين نمايشگاه گزيده اى از نقشه هاى تاريخى، نسخه اصلى يا تصويرى ـ كه در همه آنها نام درياى جنوبى ايران، خليج فارس يا نام هاى برابرى چون درياى فارس، بحرالفارس، بحر فارس، سينوس پرسيكوس (Sinus Persicus)، ماره پرسيكوس (mare Persicus)، گلف پرسيك (Gulf Persique)، پرژن گلف (Parsian Gulf)ذكر گرديده، عرضه شده است.
بخش اول نمايشگاه، مجموعه متنوع و ارزشمندى از آثار كارتوگرافان اروپايى كه نقشه خليج فارس را به سبك هاى گوناگون چون «بطلميوس» ترسيم كرده شامل مى شود. بخش دوم، مجموعه نقشه هايى است كه در كشورهاى عربى به چاپ رسيده است. اين مجموعه در دو دسته مجزا گرد آمده است.نسخه نقشه هايى كه تا اواخر دهه ۵۰ ميلادى انتشار يافته و دوم نقشه هايى كه از آن پس تا زمان حاضر تهيه شده اند.
وی افزود: نكته آشكار و قابل توجه از مقايسه اين دو دسته، جعل يكباره واژه عربى به جاى نام هميشگى خليج فارس در نقشه هاى متأخر است كه ريشه در سياست هاى تفرقه آميز استعمارى دارد.
بخش سوم نمايانگر كوشش كارتوگرافان نامور ايرانى همچون مهندس عبدالرزاق جغايرى و استاد عباس سحاب پدر كارتوگرافى در ترسيم نقشه ايران زمين و خليج فارس است.
بخش چهارم به انتشارات كارتوگرافى مؤسسه آمريكايى نشنال جئوگرافى درباره نقشه خليج فارس اختصاص يافته است. اين مجموعه نشان مى دهد كه نام هميشگى خليج فارس به گواهى انتشارات سابق اين مؤسسه متأثر از بار سنگين اغراض سياسى، دستخوش جعل و تحريف شده است.
وى اظهار اميدوارى كرد: اين نمايشگاه در تبيين بهتر اصالت تاريخى نام خليج فارس مؤثر واقع شود.
عموم مردم از دوشنبه تا پنجشنبه مى توانند از اين نمايشگاه كه در نياوران، جنب كلانترى، خيابان شهيد آقايى، مجموعه گلستان، سازمان ايرانى مجامع بين الملل برگزار مى شود، ديدار كنند.

خلیجی که بدنبال آنید خلیج فارس است

خلیجی که شما بدنبال آن هستید وجود ندارد ؛" خلیج فارس" را امتحان کنید

به گزارش خبرگزاری مهر یک ایرانی در اینترنت دست به ابتکاری جالب زده است و در پایگاه اینترنتی http://arabian-gulf.info پیامی را هک کرده که چنین سایتی وجود ندارد وسایتی که شما به دنبال آن هستید سایت خلیج فارس است.

وقتی کاربر در اینترنت آدرس فوق را جستجو می کند کاربر با صفحه ای روبرو خواهد شد که در آن با خط قرمز نوشته شده است : 

" خلیجی که شما بدنبال آن هستید به این نام وجود ندارد و خلیج فارس را امتحان کنید".

در زیر این پیغام آمده است : " خلیجی که شما بدنبال آن هستید قابل دسترس نیست. هیچ آبراهی به این نام وجود ندارد.نام صحیح آن خلیج فارس است، همیشه به این نام بوده و به همین نام هم باقی خواهد ماند.

خلیج فارس "حقیقت جاوید"

موسسه علمی فرهنگی " نشنال جئو گرفیک " آمریکا اخیرا در اقدامی غیر علمی وصرفا سیاسی در اطلس جدید خود در کنار نام تاریخی خلیج فارس ازواژه مجعول " خلیج عربی" استفاده کرده .

این موسسه تحقیقاتی غیر دولتی که 116 سال است در زمینه تاریخ جغرافیا وگذرگاه های دریایی جهان فعالیت می کند با این اقدام غیر قابل توجیه نشان داد که به سمت سیاست ونه علم گرایش پیدا کرده .

" گرین هوارد " نخستین مدیر این موسسه 116 سال پیش در مراسم افتتاح مجموعه " نشنال جئو گرافیک "اعلام کرده بود که اگر زمانی این موسسه به جای کار علمی وتحقیقاتی به سمت سیاست و کسب در آمد حرکت کند در آن صورت مرگ آن فرا خواهد رسید.این موسسه تحقیقاتی که در طول فعالیت علمی خود توانسته از طریق چاپ اطلس ، کتاب ، نشریه ، وپخش برنامه های علمی رادیو تلویزیونی بیش از 250 میلیون مخاطب را جذب کند.جذب این تعداد انسان وتاثیر گذاری علمی بر روی آنها حاصل تلاش صدها تن ازپژوهشگران و محققانی است که در طول این مدت نهایت سعی خود رابه کار بردند تاموسسه را از گرایش به مسائل سیاسی وغیر حرفه ای باز دارند.

متاسفانه امروز این موسسه تحت تاثیر لابی صهیونیستی آمریکا و دلارهای نفتی اعراب دست به تحریف یک حقیقت غیر قابل انکار تاریخی زده که نه از لحاظ علمی ونه از لحاظ حرفه ای قابل توجیه است .هیچکس نمی تواند انکار کند که خلیج فارس بیش از 5 هزار سال است به همین نام در سراسر جهان مشهور است ودریانوردان بسیاری، در دست نوشته های خود به این حقیقت تاریخی اشاره روشنی داشته اند .در آن زمان ایران در شرق ، به عنوان یکی از 3 تمدن بزرگ دنیا در کنار تمدن های رم باستان ویونان از طریق این دریا ی نیلگون خدمات شایانی به بشریت تقدیم کرده .

تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل وابستگی رژیم گذشته ایران به آمریکا موسسه " نشنال جئو گرافیک " در هیچیک از اطلس ها ،کتاب ها ونقشه های جغرافیایی خود اشاره مستقیم ویا غیر مستقیمی به نام مجعول " خلیج عربی " نداشته است ،اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، لابی صهیونیستی به دلیل دشمنی آشکار با ملت ایران تلاش های وسیعی به عمل آورد تا برای تحریف نام های بین المللی بویژه نام های تاریخی ایرانی بر روی این موسسه علمی تاثیر بگذارد .از سوی دیگر گزارشهای متعددی دریافت شده مبنی بر این که موسسه " نشنال جئو گرافیک " کمک های مالی زیادی از کشورهای عرب نفت خیز حوزه خلیج فارس دریافت کرده واین دو عامل یعنی تاثیر لابی صهیونیستی و کشورهای نفت خیز عرب، این موسسه را به بیراهه کشانده است .

تحریف نام تاریخی "خلیج فارس" واستفاده ازنام مجعول " خلیج عربی " که هیچگونه منشاء تاریخی ندارد، موجب بد بینی وسلب اطمینان جهانیان ،پژوهشگران ودانشمندان جغرافی دان جهان ازاین موسسه خواهد شد.طبیعی است موسسه " نشنال جئو گرافیک " طبق قوانین بین المللی می بایستی به دلیل تحریف حقایق تاریخی و به کار گیری نام اهانت آمیز " خلیج عربی " به جای نام زیبا وتاریخی " خلیج فارس" از ملت ایران عذر خواهی کند وضمن اصلاح این اشتباه فاحش به دولت جمهوری اسلامی غرامت پرداخت نماید.در غیر این صورت پیش بینی " گرین هوارد " اولین مدیر نشنال جئو گرافیک که گفته بود اگراین موسسه به سمت سیاسی کاری حرکت کند خواهد مرد ، صورت عملی به خود خواهد گرفت

به نقل از خبرگزاری مهر

اعراب وابسته و خلیج فارس

http://www.asemoon.com/persian-gulf.htm

گلدان چينی داستانی کوتاه از جلال

 
اتوبوس ُپر شد و راه افتاد. آخرين نفری که سوار شد، يک گلدان چيني عتيقه و گران بها در دست داشت و از روی احتياط- در حالي که سعي مي کرد تعادل خود را حفظ کند - به طرف عقب ماشين رفت. مردم عقب اتو بوس جا به جا شد ند و اين نفر پنجمي را به زور جا دادند. مردی بود چهل و چند ساله ، پالتوی آبرومندی داشت و کلاهش نو و تميز بود. همان دستش که به گلدان چيني بند بود، با يک دستکش چرمی نو پوشيده شده بود. بر صندلي عقب ماشين، چهار نفر ديگر عبارت بودند از دو تا زن چادر نمازی که با هم هِرهِر و کِرکِر مي کردند و دوتای ديگر، يکي مردی بود پير و درهم تا شده و متفکر، و ديگري عاقل مردی بي قيد و ولنگ و واز. نه يخه داشت ونه کراوات. آستين هاي پيراهنش که دگمه های آن کنده شده بود، از سر آستين شَق و رقَش بيرون مانده بود. موهايش از زير کلاه قراضه اش بيرون ريخته بود. ته ريش جو گندمي او، کک و مک صورتش را تا زير چشم می پوشاند . از وقتي که مردک نو نوار،گلدان به دست پهلويش نشست، تمام هوش و حواس او را جلب کرد و چشمش جز به دنبال آن گلدان نبود. صاحب گلدان آرام نشسته بود. گلدان را روی زانوی خود گذاشته، پايه آن را به دست گرفته بود. با دست ديگرش که دستکش نداشت، با چند سکه پول سياه بازی مي کرد. اين ديگري که دايم توي نخ گلدان بود، ناراحت مي نمود. سر خود را بالا مي ُبرد، پايين مي آورد، کج مي شد، و مي خواست به هرطريق شده، اين گلدان زيبا و ظريف را بيش تر و بهتر تماشا کند. انگار در تمام عمرش اين اولين بار بود که با زيبا يي رو به رو مي شد، ويا نه، انگار اولين بار بود که زيبايي را درک مي کرد! چيني ظريفي بود. روي دو دسته باريک آن، به قدری عالي نقاشي شده بود که دسته ها در زمينه نقاشي شده شکم گلدان محو مي شدند و مجسم بودن آن ها به سادگی دريافته نمی شد. چنان نازک و ظريف بود که نوري را که از شيشه اتوبوس داخل مي شد وبه آن مي تابيد، از جدار خود عبور مي داد و سايه لرزان و متحرک نقوش خود را به روی دستکش چرمی دست صاحبش مي انداخت. مردک باراني پوش، تمام جزئيات آن طرف گلدان را که به سوي خود بود تماشا کرد، ولي هنوز راضي نبود. سر هر پيچ که اتوبوس دور مي زد و همه مسافرها را روي هم، به طرف ديگر مي ريخت، او اگر مي توانست، از موقع استفاده مي کرد و کمي بيش تر به روي گلدان خم مي شد، تا شايد بتواند چيزي از پشت گلدان را هم ببيند. خيلي کوشيد، ولي هنوز راضي نشده بود. عاقبت پس از اين که دو سه بار خود را حاضر کرد و سينه صاف کرد - در حالي که صاحب گلدان به ناراحتي اش پي برده بود- گفت: « آقا ببخشيد ! ممکنه بنده گلدون شمارو ببينم؟» « البته ! بفرماييد ! با کمال منت. قابلي نداره جانم!» و گلدان را دو دستي و با کمال احتياط به مردک ولنگ و واز داد و افزود: « ولي خواهش مي کنم ... » ولي آن ديگري مهلتش نداد . کلامش را ُبريد و گفت : « چشم! مطمئن باشيد! با کمال احتياط .» و شروع کرد به برانداز کردن گلدان. از جلو و عقب، از زير و بالا، حتي توي آن را هم به دقت تماشا کرد. در همه اين مدت چشم صاحب گلدان به دنبال دست او بود . گرچه سعي مي کرد خود را بي اعتنا نشان بدهد، ولي در حالي که سرخود را به طرف جلو دوخته بود ومي کوشيد «ون يکاد»ي را که روي يک قطعه برنج کنده شده، ومقابل شوفر بالای اتوبوس کوبيده شده بود، بخواند، ...از زيرچشم، گلدان و حرکات دست آن مرد را مي پاييد. اما اين ديگری، همه جای گلدان را برانداز کرد. آن را جلوی شيشه گرفت. دست خود را روی آن گذاشت و روشنايي صورتي رنگي را که دور و بر انگشت ها يش، از چيني رد مي شد و سايه دست خود را، که داخل گلدان را کمي تاريک تر مي کرد، بررسي کرد. با جلو و عقب بردن گلدان به طرف شيشه اتوبوس، اين سايه و روشن رنگين و دقيق را کم و زياد کرد و... سر يک پيچ ديگر، که اتوبوس پيچيد، و مردم که بي هوا بودند، ناگهان روی هم ريختند، ... او نيز کج شد، و چون دستگيره و هيچ تکيه گاهي نداشت تا تعادل خود را حفظ کند، بي اختيار دست خود را از پايه گلدان رها کرد، ...و گلدان افتاد و با يک صدای خفيف سه پاره شد ! هنوز اتوبوس پيچ خيابان را دور نزده بود که ناله صاحب گلدان بلند شد : « آخ !...» و ديگر هيچ نگفت تنها پاره های گلدان را با بهت زدگي تمام تماشا مي کرد. مردک لاابالي دولا شد و در حالي که تکه هاي گلدان را جمع مي کرد، گفت : « چيزي نيست.طوري نشد !» مردک صاحب گلدان که تازه حالش به جا آمده بود، يک مرتبه مثل انار ترکيد و با رنگي بر افروخته فرياد کرد: « ديگه چه طور مي خواستي بشه؟!» « هيچي آقا ! خوب، طوری نشد که ! گلدان شکسته، فدای سرتان. خوب، قضا و بلا بود !» « اهه ! مردکه مزخرف دو قورت ونيمش هم باقيه! » « آقا جون احترام خودتون رو داشته باشيد. چرا ليچار ميگيد؟» « ليچار مي شنوي، مردکه! اگه نمي ديديش، چشم های باباقوريت کور مي شد؟» تازه مردم ملتفت شده بودند . يکي از زنهايي که بغل دست آنها نشسته بود، قيافه دلسوزانه اي به خود گرفت و گفت : « آخيش! چه گلدان قشنگي بود حيف شد. ولي آقا راست ميگه خوب قضا و ...» صاحب گلدان حرفش را اين طور بريد : « چي ميگي خانم هفتاد و پنج تومن خريده بودمش!» و مردک لا ابالي افزود : « خوب چه کار ميشه کرد؟ميديد بندش مي زنند ديگه ...» زنک ديگر، از زير چادر نماز، صداي خود را بلند کرد که : «خوب داداش مگه دستات چنگک شده بود؟» و مردک لا ابالي، در حالي که با صاحب گلدان کلنجار مي رفت و بدون اين که سر خود را به طرف او بکند، اين طور به او جواب داد : « خانم کسي به شما نگغته بود ُنخود هر آش بشيد.» « واه. واه! خدا به دور! راس راسي هم دو قورت ونيمش باقيه! ميخاد آدمو بخوره!» صاحب گلدان تازه سر قوز آمده بود. دستکش را از دستش درآورده بود و در حالي که پاره های گلدان را در دست گرفته بود فرياد مي کشيد : « آمديم انسانيت بکنيم. ما ملّت قابل هيچي نيستيم. حالا هم که شکسته ميگه قضا و بلا بود. مردکه خيال ميکنه ولش مي کنم! تا اون يه شاهي آخرش را ازت مي گيرم. مگر پول علف خرسه؟من گلدان بخرم تو بشکني و بگي بديد بندش بزنند؟ مردکه ی چلاق، تو رو چه به چيز آنتيک؟ عرضه نداري نگاهش هم بکني. من احمق را بگو برای چه لندهوری انسانيت به خرج دادم ...» و در حالي که اتوبوس به ايستگاه مي رسيد، افزود : « آقا نگه دار.کلانتري نزديک است. من تکليفم را با اين مردکه معلوم کنم ...» و در حالي که بلند مي شد، رو به شوفر گفت : « آقا نگذاريد پياده بشه، تا من پاسبان بيارم و از همه ي اهل ماشين شهادت بگيرم ...» و هنوز به در اتوبوس نرسيده بود که برگشت. وسط اتوبوس ايستاد و رو به مسافرها، خواهش خود را تکرار کرد و رفت تا پياده شود. ولي يک بار ديگر هم از شوفر قول گرفت که مبادا راه بيفتد. شوفر قول داد و او پياده شد. مسافر ها بعضي با هم درباره اين واقعه بحث مي کردند. يکي دو نفر فقط تماشا مي کردند مي خنديدند. آن دو زن هنوز کِرکِر مي کردند، ولي کسي به آنها توجه نمي کرد. مردک لاابالي با خود حرف مي زد : « خوب چه ميشه کرد؟من از قصّي که نکردم.خوب افتاد و شکست ...» شاگرد شوفر فرياد مي زد و مسافر مي طلبيد. صاحب گلدان بيست قدمي از اتوبوس دور شده بود. شوفر که چند دقيقه بي حرکت، در فکر فرو رفته بود، تکاني خورد.خود را روي صندلي پشت ُرل، راست کرد؛ شاگردش را صدا زد و گاز داد و راه افتاد. دهان همه مسافر ها باز ماند. و شاگرد شوفر در جواب همه اين اعتراضها، در حالي که روي چار پايه ي خود مي نشست، گفت : « خوب به ما چه؟يکي ديگه گلدونو شکسته، ما بايد بيکار بمونيم؟» صاحب گلدان که به عجله به طرف کلانتري مي دويد، تازه ملتفت شد. برگشت و دست های خود را باز کرد تا جلوي ماشين را بگيرد، ولي ماشين پيچ کوچکي خورد و رفت و فرياد او بلند شد : « آهاي بگير! ...بگيرين!...شوفر بدبخت!...آهاي آژدان!...» از ديدن وضع او مسافر ها به خنده افتادند. پاسبان ها به دور او ريختند و مي پرسيدند چه شده، ولي او داد مي زد : « آهاي بگيرين!...هفتادو پنج تومان ... مردکه چلاق... گلدان چيني ...آهاي رفت... آخه نمره ي ماشين چه بود؟...آي آژدان!»





 
 


باز هم جلال آل احمد

جلال آل احمد (1302-1348)بي شک يکي از بزرگترين نويسندگان معا صر ما ست.که در طول مدت عمر کوتاه خود گامهاي بزرگي در راه فرهنگ و ادبيات اين مرز و بوم برداشته است. او اکنون به عنوان يک نويسنده صا حب سبک در ادبيات معا صر شنا خته مي شود. نثر آل احمد صريح ، طنز گونه ، کوتاه ونزديک به زبان گفتاری است. از او نزديک به چهل و پنج اثر ادبي ، اجتماعي ، سياسي و ترجمه به يادگار مانده است. در آثارش فضای سياسي و اجتماعي ايران به چشم مي خورد. او هميشه به تعهد اهل قلم باور داشت و همين احساس مسئو ليت شايد سبب گشته است که تقريبا به اندازه سالهای عمر خود بنويسد و ترجمه کند. آثار او را مي توان در چهار دسته کلي تقسيم بندي کرد : 1- قصه و داستان : ديد و بازديد ، از رنجي که مي بريم ، سه تار ، سرگذشت کندوها ، مدير مدرسه ، نون و القلم ، نفرين زمين ، پنج داستان - 2مشاهدات و سفرنامه : اورازان ، تات نشينهاي بلوک زهرا ، ُدر يتيم خليج – جزيره خارک ، خسي در ميقات 3 - مقالات : هفت مقاله ، سه مقاله ديگر ، ارزيابي شتاب زده ، غرب زدگي ، کارنامه سه ساله 4 - ترجمه : قمار باز از داستايوفسکي ، بيگانه از آلبر کامو(با خبره زاده) ، سوئ تفاهم از آلبر کامو ، دستهاي آلوده از سارتر ، بازگشت از شوروی از آندره ژيد ، مائد ه های زميني از آندره ژيد (با پرويز داريوش) ، کرگدن از اوژن يونسکو ، عبور از خط از يونگر (با دکتر هومن) ، چهل طوطي (با سيمين دانشور) ، تشنگي و گشنگي از اوژن يونسکو (با هزار خاني) جلال آل احمد با « زن زيادی» و « مدير مدرسه» تلاش کرده است که در تصوير کردن صحنه هاي زندگي بي طرف باشد.طنين ناصر خسرو و بيهقي در نثر او ديده مي شود چنانکه خود او مي گويد سعي کرده زبان گلستان سعدی و خواجه عبدالله انصاری را پالوده از صنايع لفظي به شعر پيوند زند.(مجله انديشه و هنر ،شماره مخصوص آل احمد 1343) سيمين دانشور درباره او ميگويد: اگر چه جلال در نوشته ها يش تلگرافي، حساس ، دقيق ، تيز بين ، خشمگين ، افراطي ، خشن ، صريح ، صميمي ، منز ه طلب ، و حادثه آفرين است ، اگر کوشش دارد خانه ظلم را ويران کند ، اگر در نوشته هايش ميان سياست و ادب ،ايمان و کفر ، اعتقاد مطلق و بی اعتقادی در جدال است ، در زندگی روزمره هم همين طور است.( سيمين دانشور ، غروب جلال ، رواق ،ص7 )

به نقل از :

 http://taleghan.20m.com/custom.html

دیدار از آرامگاه آل احمد

سنگ قبري با يك امضا 

 فرزانه ابراهیم زاده 
هوا گرفته و ابري است. سوز سردي صورت را نوازش مي‌دهد. وارد حياط مسجد مي‌شوم كف حياط زير پايم با برگ‌هاي زرد و سرخ فرش شده است. حياط مسجد خالي است تنها صداي نجواي قرآن مي‌آيد. ناگهان باد شديد مي‌شود و برگ‌هاي گسترده در سطح حياط را جمع مي‌كند و سنگ قبرهاي خاكستري را نمايان. آرام قدم برمي‌دارم تا خلوت سي چهل ساله خفتگان اين خاك را بر هم نزنم. صدايي از پشت سرم مي‌شنوم: «دنبال گور خاصي هستي؟» پيرمرد شصت هفتاد ساله‌اي است، مي‌گويم: «قبر جلال». لبخند كمرنگي مي‌زند و مي‌گويد: «مثل همه. دنبالم بيا.» لحظه‌اي درنگ مي‌كنم و بعد به دنبالش مي‌روم. مي‌گويد: «بيشتر كساني كه اينجا مي‌آيند به هواي قبر جلال مي‌آيند» و در شيشه‌اي تالاري كه در انتهاي حيات است را مي‌گشايد. داخل سالن پر از سنگ قبرهاي منظم و به هم پيوسته است در ميانه سالن جلوتر از يك منبر چوبي قبري بلندتر از ساير قبرها قرار دارد كه اطرافش پر از صندلي‌هاي فلزي است. پير مرد كه حالا مي‌دانم متولي اينجاست و نامش مصطفي محمدي، مي‌گويد: «اين قبر حاج آقا رضا فيروزآبادي باني مسجد و بيمارستان است.» اطراف اين قبر پر از قبرهايي كه نام خانوادگي فيروزآبادي به دنبال اسامي ساكنان ابديش است. آقا مصطفي مي‌گويد: «ببين دختر جان اون رديف آخر رو مي‌بيني، ته سالن يك سنگ قبر سفيده كه روش يك امضاست، يك تاريخ مرگ و يك تاريخ تولد، اون جا زير اون عكس، قبر جلال همان جاست.»
به سمت جايي كه نشان داده مي‌روم. سنگ قبري سفيد با امضاي آشناي جلال آل احمد 1302 _ 1346 .بي‌اختيار اين جمله در ذهنم مي‌گردد: «هر آدمي سنگي است بر گور پدر و مادرش.» سنگ گور جلال ساده است. شايد تمثيلي از اين حرف خودش كه كسي را ندارد كه سنگ گورش باشد.
آقا مصطفي برايم صندلي مي‌آورد و مي‌گويد: «هر سال 18 شهريور اينجا شلوغ مي‌شود و خانمش و برادرش مي‌آيند. اما امسال چون هردوشان بيمار بودند مراسم خاصي برگزار نشد. فقط بچه‌هاي مدرسه‌هاي شهر ري و دانشجوها اومدن مثل هر سال، روي ديوار بالاي سر قبر پر از يادگاري‌هايي از دوستداران جلال طي اين چهل سال خاموشي اوست: جلال تو آفتاب سرزمين ادب بودي. چه زود غروب كردي، جلال عزيز هميشه با ما هستي، جلال راه تو و قلم تو، جلوه زندگي ما است، جلال ما را به خط و خال شباني فريفت، چقدر زود آمدي و نفهميديم چقدر زود رفتي .... با تاريخ‌ها و خط‌هاي متفاوت، آقا مصطفي مي‌گويد: «هر كس مي‌آيد يك يادگاري مي نويسد و كمي بالاي قبر جلال مي‌ايستد.» بالا سر قبر تابلويي با عكس جلال آل احمد قرار دارد كه در كنارش نوشته شده: «آرامگاه جلال آل احمد مردي كه در ميقات خسي شد و در ادبيات همو كه جلال آل قلم بود.» كار گروه ادبيات و تربيت معلم شهيد مفتح شهر ري بود.
دلم نمي‌آيد ازاینجا بروم اما بايد رفت. به قول خود جلال نبايد ماند، بايد رفت. بايد كاري كرد. از در سالن كه بيرون مي‌آيم در آستانه در خروجي مقبره محمد همايون، موسس حسينيه ارشاد را مي‌بينم. وارد حياط مي‌شوم. هوا سرد است باد مي‌وزد و ابرهاي سياه روي خورشيد را پوشانده است. انتهاي حياط حس مي‌كنم تصوير مردي بلند قامت و لاغر را مي‌بينم كه ايستاده و نگران است كه در فراموشي مفرط تاريخي تلاشش براي جوانان گم شود.

پنجشنبه، 12 آذرماه 1383

با تشکر ازhttp://nooronar.com/besmellah/news/032789.shtml

جلال آل احمد از زبان خودش


در خانواده اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده ام و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهر هام در مسند روحانيت مردند. و حالا برادر زاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است .
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 . بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده ام. که البته هيچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نماندند .کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيکه وزارت عدليه (( داور)) دست گذاشت روي محضر ها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن) تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم اما دارلفنون هم کلاسهاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم . روز ها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل ... و شبها درس. و با در آمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگذاري سيم کشي هاي متفرق. بر دست « جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهر هام که اينکاره بود. همين جوريها دبيرستان تمام شد. و توشيح « ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال 1322- يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب که جوانکي با انگشتري عقيق و دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور قوي نيروهاي اشغال کننده را.
جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. و معلم شدم. 1326. در حاليکه از خانواده بريده بودم وبا يک کراوات و يکدست لباس نيم دار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سالي بود که عضو حزب توده بودم. سالهاي آخر دبيرستان با حرف و سخنهاي احمد کسروي اشنا شدم و مجله « پيمان» و بعد « مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله « دنيا» و مطبوعات حزب توده ... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم« انجمن اصلاح». کوچه انتظام، اميريه. و شبها در کلاسهايش مجاني فرانسه درس ميداديم و عربي و آداب سخنراني. و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده بودند هر کدام مامور يکيشان بوديم و سرکشي ميکرديم به حوزه ها و ميتينگهاشان ... و من مامور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پسقلعه و کلک چال مناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل ... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن « امير حسين جهانبگلو» بود و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم « عزاداريهاي نامشروع» که سال22 چاپ شد و يکي دو قران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاريهاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اينرا بعد ها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهايي نوشته بودم در حوزه تجديد نظر هاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.
در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت يک کميته حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر براي دانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه « مردم» که مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آنوقتها زير سايه« صادق هدايت» منتشر ميشد و ناچار همه جماعت ايشان به چپ گرايش داشتند و در اسفند همين سال « ديد و بازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه آنچه در« سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي در آمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را در آوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي » و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همين چاپخانهاي در اختيار داشتن بود که « از رنجي که مي بريم» در آمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در سال 1326 اتفاق افتاد. بدنبال اختلاف نظر جماعتي که ما بوديم- به رهبري خليل ملکي- و رهبران حزب که به علت شکست قضيه آذر بايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبودو به همين علت سخت دنباله رو سياست استاليني بودندکه مي ديديم که به چه بواري مي انجاميد. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست ساختيم که زير بار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شدو ما ناچار شديم به سکوت. در اين دوره سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم. به قصد فرانسه ياد گرفتن. از « کامو» و «ساتر» . و نيز از «داستايوسکي». «سه تار » هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن و از آنجا به خانه شخصي. و زنم سيمين دانشور که مي شناسيد. اهل کتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها و ترجمه هاي فراوان. و در حقيقت نوعي يار و ياور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگردر نيامده ؟). از 1329 به اين ور هيچ کاري به اين قلم منتشر نشده که سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد.
و اوضاع همين جورهاست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده ميشوم به سياست. و از نو سه سال ديگر مبارزه. در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و «نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود. و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف نظر با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنندکه از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازيها. که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازيها از حزب توده انشعاب کرده بوديم. و حالا از نو به سرمان مي آمد.
در همين سالهاست که«بازگشت از شوروي»ژيد را ترجمه کردم و «دستهاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سالهاست. آشنايي با نيما يوشيج هم مال همين دوره است. و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه اي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سال دنبال شد، به گمان من يکي از پر بار ترين سالهاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.
بگذريم که شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و برد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گپي زده ام- سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکستها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش «اورازان-تات نشينهاي بلوک زهرا-و جزيره خارک». که بعدها موسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که ساسله نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي کنم. و اينچنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي از رشته کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا که ديدم مي خواهند از آن تک نگاريها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار به معيارهاي او. و من اينکاره نبودم.چرا که غرضم از چنان کاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي .اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.
و همين جوريها بود که جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازيها سر سالم به در برده متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايرانيها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع دنباله روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا- دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کند به مصرف کننده تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي»-سال 1341- که پيش از آن در«سه مقاله ديگر» تمرينش کرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اينها چاپ کرده بودم-1327-حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشتهاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثرفرهنگ مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار غرب زدگي که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اينکه «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341 براهش انداخته بودم و با اينکه تامين مالي کمپاني کيهان را پس داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول غرب زدگي را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسورو اجبار کندن آن از صفحات و ديگر قضايا ...
کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به ماموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتابهاي درسي. در فروردين 43 به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره بين المللي مردمشناسي. و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد». و حاصل هر کدام از اين سفرها سفر نامه اي. که مال حجش چاپ شد.به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد ؛ به صورت پاورقي در هفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رويايي» در مي آوردند. که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه . گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردمشناسي دادهام در «پيام نوين» و نيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»،در «جهان نو» که دکتر براهني در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ما را نکرد. هم در اين مجله بود که دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را در آوردم . و اينها مال سال 1345. پيش از اين «ارزشيابي شتابزده» را در آورده بودم –سال43-که مجموعه هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد.
و پيش از آن نيز قصه نون والقلم را سال1340- که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشته ام و وارسيده. آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه« کرگدن» اوژن يونسکو است –سال 45- و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگرکه به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ « نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه بر او و اهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها در باره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده . و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جاش زده اند.
پس از اين بايد« خدمت و خيانت روشنفکران» را آماده کنم که مال سال 43 است و اکنون دست کاريهايي مي خواهد. و بعد بايد «تشنگي و گشنگي » يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به دوباره نوشتن «سنگي بر گوري» که قصه اي است در باب عقيم بودن. و بعد بپردازم به اتمام «نسل جديد» که قصه ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شي ترا به حجله خويش خواند و چه ماليخولي که به سر داشت ...ديماه  1346 خدایش بیامرزاد
 افزوده شده توسط نازيلا همتی دوشنبه ، ۲۴ فروردين ۱۳۸۳ .   

سخنرانی آقای خاتمی در کنفرانس حکمت مطهر

بسم الله الر‌ّحمن الر‌ّحيم

ايقظ الّلهمَّ الناعسات من النفوس في مراقد الغفلات، ليذكـروا اسمكَ و يقدّسوا مَجدَك. كمّل حصتنا من العلم والصبر، فانهما ابوالفضائل. وارز‌ُقنا الرضا بالقضا. و اجعل الفتوَّه حليتنا والاشراق سبيلنا. انك بالجود الاعمَّ علي العالمين منان. و الحمدلله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً. وصلِّ عَلي نبيّكَ محمّد و آلِهِ و صحبهِ أجمعينَ.

يا واهــب العقــل لــك المحامــد

الــي جنابــك انتهــي المقاصــد

       شهيد مطهري شاهد اقاليم مختلف وجود بود و مسافر عوالم رنگارنگ معرفت و ميهمان بر مائده سماوي «و في السما رزقكم و ما توعدون» و مشرف به تشريفِ حكمتِ «و من يوتي الحكمه فقد اوتي خيراً كثيرا».

       بعضي از «سفرنامه» نويسان اسفارِ معنوي كه دعوتِ «بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي» را به گوش جان شنيده‌اند، در حكايت خود از سير عقلي و سلوك عرفاني تصريح كرده‌اند كه «يقظه» اولين منزل است. وقتي بيداري نخستين مرحله باشد، يعني مردمان تا قبل از ورود به اين منزل همه در خواب هستند و انسان خوابيده، آگاهي و اختيار ندارد. در واقع بيداري قبل از اينكه نخستين مرحلة سفر عرفاني باشد، شرط ورود به عالم انساني است.

       تاريخ به ما مي‌گويد چنانكه انساني بيمار، گاهي روزها و شب‌هاي متوالي در خواب است و از همه چيز و همه كس بي‌خبر، ملتي نيز به خواب مي‌رود و بر اثر اين خواب از چرخة تاريخ به بيرون پرتاب مي‌شود. غيبت تاريخي موجب اختلال در حافظة قومي و هويت جمعي، خواب‌زدگان خواهد شد. براي بيداري قوم خواب‌زده گاهي پيامبري مي‌آيد تا با عصاي هدايت، ايشان را بيدار كند و با كشتي نجات، آنها را از مسير مسيل به صراط امن رهنمون شود و چون اين خواب، همچون مرگ، موجب جهالت و پژمردگي مي‌شود كه - النوم اخ الموت- عيساي روح اللهِ روح‌بخش بايد ظهور كند تا با انفاس عيسوي خود حيات و بيداري را در «عشاء رباني» ميان ايشان تقسيم كند. در دورة خاتميت كه چشم انتظار رسولان نمي‌توان بود، وارثان ايشان احياكننده و بيدارگر مردمان خواهند بود، اما وراثت انبياء، تنها با ادعا ثابت نمي‌شود؛

شيــر را بچــه همــي مانــد به او

                          تــو به پيغمبــر چه مي‌مانــي بگــو؟

       تا كسي غير از عقل و علم، سرشار از شفقت نسبت به خلق خدا نباشد و حقوق ايشان را همچون حق‌الله لازم‌الرعايه نداند و در رحمت و عطوفت نسبت به آنها به جان نكوشد نه تنها وارث انبياء نيست كه هيچگونه مشابهتي با ايشان ندارد.

       شهيد مطهري چون «معلم» بود، لاجرم نگران وضع تعليم و تربيت در زمان خود بود و از اين روي در كنار درس و بحث تخصصي فلسفي و كلامي دائماً در پي آموزش مخاطبان عام و مخصوصاً جوانان بود. او نه تنها طرح سؤال جديد ديني را ناپسند نمي‌دانست كه حتي به آنچه خود «شك و ترديد افراطي» مي‌ناميد نيز به مثابه امري مطلوب مي‌نگريست. او در سي و چهار سال پيش نوشت:

    «عصر ما از نظر ديني و مذهبي ـ خصوصاً براي طبقه جوان ـ عصر اضطراب و دودلي و بحران است. مقتضيات عصر و زمان، يك سلسله سؤال‌ها و تزلزل‌ها و ترديدها به وجود آورده است... آيا از اين شك و ترديدها و پرس و جوها كه گاهي به حد افراط مي‌رسد، بايد متأسف و ناراحت بود و يا خوشوقت و مسرور؟ به عقيده من هيچگونه ناراحتي ندارد. شك مقدمة يقين و پرسش مقدمة وصول است... اسلام كه اين‌همه دعوت به تفكر و ايقان مي‌كند، ضمناً مي‌‌فهماند كه حالت اولية بشر، جهل و شك و ترديد است و با تفكر و انديشة صحيح بايد به سرمنزل ايقان و اطمينان برسد... شك ناآرامي است اما هر آرامشي بر اين ناآرامي‌ ترجيح ندارد. حيوان شك نمي‌كند ولي آيا به مرحله ايمان و ايقان رسيده است؟»

       در قرطبه قرن ششم هجري، حادثه‌اي روي داده است كه در بخشي از سرنوشت فكري و معنوي مسلمين تأثير بي‌بديلي داشته است. ابن عربي در فتوحات مكيه ماجراي اين واقعه را نقل كرده است. در زماني كه او نوجوان و ابن رشد مردي كهن‌سال بوده است ميان ايشان ملاقاتي اتفاق مي‌افتد، دنبالة ماجرا را از ابن عربي بشنويد:

       «وقتي بر او وارد شدم، از جاي خود بهر محبت و بزرگداشت من، بپاخاست و مرا در آغوش گرفت و به من گفت: آري! گفتمش: آري! پس شادي او به جهت اينكه مراد او را فهميدم فزوني گرفت. من دريافتم كه چرا از اين پاسخ، شادي او افزون گشته است. به او گفتم : نه! چهره در هم كشيد و رنگِ رخسارش دگرگون شد و در آنچه (از دانش‌ها و نظريات) نزد او بود، شك كرد و مرا گفت: چگونه امر كشف و فيض الهي را يافته‌ايد؟ آيا آن امر چنان است كه نظر (فلسفي) به ما اعطا مي‌كند؟ او را گفتم: آري، نه! و ميان آري و نه ارواح از مواد خود و گردن‌ها از اجساد خود پرواز مي‌كند؛ رنگش زرد شد و رعشه بر اندامش نشست و لاحول گويان بر زمين نشست و به آنچه اشاره كردم آگاه شد.»

       گرچه اين ماجرا حادثه‌اي تاريخي است كه زمان و مكان مشخصي دارد اما دلالت تمثيلي اين حادثه از مرزهاي تاريخي و جغرافيايي خاص آن فراتر مي‌رود به نحوي كه با نگاه به اين ماجرا كل گفتگو ميان فلسفه و عرفان را مي‌توان تشريح و تفسير كرد و اين كاريست كه مجال ديگري را مي‌طلبد. اما آنچه در تاريخ فلسفه ايراني ـ اسلامي ما اتفاق افتاد، مصداق بارزي براي هم‌سخني و تفاهم عميق ميان عرفان و برهان است و البته مي‌دانيم كه هم‌سخني و تفاهم غير از عينيت و وحدت و يا اتحاد است. شايد نفي مرز ميان عرفان و برهان هرگز مطلوب و ممكن نباشد اما كوشش براي درك سخن يكديگر طبعاً به معني نفي و انكار و يا مخدوش كردن مرز عرفان و برهان نيست.

       در سينة وسيع و قلب بزرگ شهيد مطهري، ابن عربي و مولانا و ابن فارض با فارابي و بوعلي و سهروردي و ملاصدرا گفتگو مي‌كردند و نتيجة اين گفتگو نمونه‌هاي درخشاني از تأملات فلسفي و عرفاني است كه در بعضي از آثار او بجاي مانده است.

       مطهري مرد ميدان گفتگو بود آن‌هم نه تنها در درون مرزهاي سنت و فكر اسلامي كه با همة ارباب ملل و نحل، آن‌هم نه به قصد مشاغبه و مراء و جدال و اسكات خصم، بلكه براي گسترش ميدان فهم و خرد خود و مردمان ديگر.

       به جرأت و با قاطعيت مي‌توان ادعا كرد كه بسيار انگشت شمارند متفكران اسلامي كه همچون شهيد مطهري با وسواس و تأمل و تعمق فلسفي در آثار فلسفي غربيان نظر كنند و در باب سخنان ايشان به نقادي و داوري بپردازند. جدي گرفتن طرف بحث، هم احترام به ديگري و هم احترام به خود و از همه مهم‌تر احترام به شأن بي‌مثال آدميزاد يعني توانايي او براي آموختن از ديگري و فهميدن و فهماندن سخن تازه است چرا كه با سخن تازه جان و جهان تازه مي‌شود: «هين سخن تازه بگو تا كه جهان تازه شود.»

       نگران فهميدن درست كلام ديگران بودن و كوشش براي تفهيم صحيح سخن خود ما را از هرگونه پرخاشگري و ژاژخايي و هل من مبارز گفتن بارِد‌ْ و با تكلف و در نتيجه دور شدن از زبان حكمت و نزديك شدن به زبان خشونت مصون مي‌دارد.

       البته اين فضايل ديرياب و نادر است و صرفاً با ميل و خواست اشخاص در دست و دامن ايشان فرو نمي‌بارد. خون دل بسيار بايد خورد، صبور و متعمق و ذكي و لطيف مي‌بايد بود و در كسب معرفت جدي و نستوه و دل‌باخته ،شب از روز نبايد شناخت و البته همة اين‌ها اگر باشد و عنايت حق نباشد چنان است كه مولانا فرمود «هيچيم هيچ».

       آموزگار شهيد ما ، گرم رويِ پاك طينت بود كه ذهن و زبان و قلب و دست خود را جز در امر تعليم مردمان و تلطيف وجود ايشان و بسط معرفت الهي به كار ديگري نگرفت. پير شهيد مطهر مارا صحبت يوسف مصر تنها در پيرانه سر ننواخت او خود حسب حال خويش را در نخستين روزهاي آشنايي با حكمت اسلامي چنين وصف مي‌كند:

       «آن ايام تازه با حكمت اسلامي آشنا شده بودم و آن را نزد استادي كه الهيات را واقعاً چشيده بود و برخلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته صرفاً يك سلسله محفوظات نبود، مي‌آموختم، لذت آن روزها و مخصوصاًُ بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره‌هاي فراموش ناشدني من است. در آن روزها با همين مسأله كه آن ايام با مقدمات كامل آموخته بودم آشنا شده بودم، قاعده معروف الواحد لايصدر منه الا الواحد (را) آن طور كه يك حكيم درك مي‌كند درك كرده بودم... نظام قطعي و لايتخلف جهان را با ديدة عقل مي‌ديدم. فكر مي‌كردم كه چگونه سؤالاتم و چون و چراهايم يك مرتبه نقش بر آب شد و چگونه مي‌فهمم كه ميان اين قاعده قطعي كه اشيا را در يك نظام قطعي قرار مي‌‌دهد و ميان اصل لاموثر في‌الوجود الاالله منافاتي نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا مي‌دهم، معني اين جمله را مي‌فهميدم كه الفعل فعل الله و هو فعلنا، ميان دو قسمت اين جمله تناقضي نمي‌ديدم، امر بين الامرين برايم حل شده بود. بيان خاص صدرالمتألهين در نحوه ارتباط معلول با علت و مخصوصاً استفاده از همين مطلب براي اثبات قاعده الواحد لايصدر منه الا الواحد فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده بود. خلاصه يك طرح اساسي در فكرم ريخته شده بود كه زمينه حل مشكلاتم در مسايل الهي بود، در اثر درك اين مطلب و يك سلسله مطالب ديگر از اين قبيل، به اصالت معارف اسلامي اعتقاد پيدا كرده بودم، معارف توحيدي قرآن و نهج‌البلاغه و پاره‌اي از احاديث و ادعيه پيغمبر اكرم و اهل بيت اطهار را در يك اوج عالي احساس مي‌كردم.»

در پيرانه سر صحبت خداي يوسف او را كه در صف شهدا ايستاده بود بنواخت و تشريف خاص پوشاند و به نعمات خاص خود او را متنعم كرد، آموزگار ما در وقتي كه مي‌رفت به ما مي‌گفت:

«به روز واقعه تابوت ما زسرو كنيد

                                        كه مي‌رويــم به داغ بلنـد بالايـي»

متشكرم

ريسك اقتصادي ايران 5 درجه كاهش يافت

 

خبرگزاري فارس: براساس تازه ترين گزارش واحد اطلاعات اقتصادي لندن، ريسك شاخصهاي كلان اقتصادي ايران طي يك ماه گذشته با پنج درجه بهبود از نمره 40 به 35 كاهش يافت.

  افزايش پيش‌بيني واحد اطلاعات اقتصادي لندن از رشد اقتصادي ايران از 6 درصد به 3/6 درصد مهمترين دليل كاهش ريسك شاخصهاي كلان اقتصادي ايران طي يك ماه گذشته ارزيابي شده است.
در ارزيابي هاي واحد اطلاعات اقتصادي لندن نمره صفر حاكي از كمترين ريسك و نمره صد حاكي از بيشترين ريسك است. 
  ريسك سياستهاي مالياتي ايران نيز با شش درجه بهبود از نمره 75 در ماه گذشته به 69 در ماه جاري كاهش يافته است.
اين در حالي است كه ريسك تجارت خارجي در ايران طي يك ماه گذشته با چهار درجه افزايش به نمره 79 از صد رسيده است. 
  ريسك كارآمدي قوانين نيز در ايران طي يك ماه گذشته سه درجه افزايش يافت و به نمره 88 از صد رسيد كه حاكي از ريسك بالايي است. 
  نمره ريسك ايران از صد برابر 66 است و ايران از نظر ريسك پذيري در بين 60 كشور برتر جهان همچنان در رده 57 قرار دارد.
انتهاي پيام/

دوشنبه روز خسته كننده اى بود


 
محمد قوچانى
رئيس جمهور ديروز روز سختى را از سر گذراند. اصلى ترين هوادارانش و باوفاترين حاميانش از او انتقاد كردند. انتقاد كه نه... بر او نهيب زدند. هاى و هوى ديروز دانشجويان تنها با كف و سوت ايشان در همين دانشگاه تهران در نخستين سالگرد پيروزى سيدمحمد خاتمى قابل مقايسه است. آنگاه كه سقف جايگاه نماز جمعه تهران در اثر ارتعاش صداى دانشجويان مى لرزيد و خاتمى  آنان را به سكوت دعوت مى كرد. وقتى صداى مرگ بر رجال جناح رقيب را مى شنيد دانشجويان را پندى پدرانه مى داد كه مرگ هيچ كس را نخواهيد و سرود آن را نخوانيد. غافل از آنكه هفت سال بعد بايد چنين درخواستى را درباره خويش تكرار كند. گويى اين نصيحت نيز چون ديگر نصايح خاتمى در گوش كسى ننشسته است. اينك اين خاتمى است. همان كس كه آمده بود پرده و پر بگشايد... همان كس كه دانشجويان برايش هورا مى كشيدند و با شنيدن نامش كف مى زدند و سرود مى خواندند كه درود بر خاتمى... خاتمى _ خاتمى حمايتت مى كنيم... خاتمى _ خاتمى دوستت داريم... رئيس جمهور ما، امام جمعه ما... سلام بر سه سيدفاطمى، خمينى خامنه اى خاتمى... اندكى بعد شعار ها به جاى آرمان ها به سوى خواسته ها نشانه رفت... خاتمى _ خاتمى افشا كن _ افشا كن... اكنون داستان به پايان رسيده است. نه پايانى خوش كه فرجامى تلخ: رئيس جمهور كه آمده بود از آينده سخن بگويد بايد از گذشته دفاع كند. خاتمى كه اولين بار در جمع و جماعت دانشجويان هوادار دفتر تحكيم وحدت در بهمن ماه ۱۳۷۵ قانون اساسى را از جيبش درآورد و با وعده عمل به آن و تحقق همه ظرفيت هاى آن وارد انتخابات رياست جمهورى شد ديروز شايد براى آخرين بار در سالگرد حادثه ۱۶ آذر در جمع و جماعت دانشجويان حاضر شد تا عصر ناتمام خويش را مرور كند و اين سرنوشت مردان بزرگ تاريخ است كه در پايان راه جز نصيحت و گلايه چيزى براى تاريخ باقى نمى گذارند. همچنان كه كرنسكى در روسيه، بازرگان در ايران، دوگل در فرانسه و سيهانوك در كامبوج چنين بودند. خاتمى ديروز به وعده خويش و خواسته دانشجويان عمل كرد و افشا كرد. نه ديگران را كه خويش را. گلايه هاى دوجانبه او نشانه هاى روشنى از زمانه اى بود كه هرگز مردان ميانه رو را برنتافته است. پيش از اين يك بار نيز ما دولتمردى چون خاتمى را آزموده بوديم. مهدى بازرگان اين مرد پاك نهاد در عصرى رئيس دولت شد كه هيچ  چيز به اقتضاى خلق و خوى او ساخته نشده بود. در سقوط ديكتاتورى شاه غريو دموكراسى زدن و در اوج دادرسى نداى بخشايش سر دادن نه ممكن است و نه مفيد. بازرگان اما مرد تكليف بود نه نتيجه. پس پنهان نكرد كه در برابر بولدوزرهاى قدرتمند تغيير و تحول او فولكس واگنى بيش نيست. ۲۴ ساعت پس از انقلاب آن را پايان يافته فرض مى كند و با كمال ادب و احترام عاقله مردى عبور كرده از جوانى انقلابيون محترم را به خانه دعوت مى كند. بازرگان رفت و هيچ گاه بازنگشت. نه به دولت و نه به مخالفان دولت. در مقام منتقدى مشفق باقى ماند اما هرگز به حاكميت بازنگشت و هرگز عضو اپوزيسيون برانداز نشد. چه مى دانست خلق و خوى سرتاسر صلح و صفاى او به كار دو جناح در جدال نمى آيد. خاتمى در كنار اين همه اوصاف اما صفتى ديگر افزوده بود. هرچه بازرگان رك و صريح بود، خاتمى خجول و محجوب بود. اگر بازرگان از همان آغاز صداقت را در صراحت مى دانست و درباره تعداد صلوات ها براى بنيانگذار جمهورى اسلامى يا مناسبات خود با ايشان و نيز نسبت خود با جوانان انقلابى و نظريه ولايت فقيه از اظهار نظر و بيان دغدغه هاى قلبى اش امساك نمى كرد خاتمى به شدت در اين باره زاهد بود. چنان در بيان انديشه خويش زهد مى ورزيد كه گاه با ستيز با آن (حتى تندتر از مخالفان) راه و روش فرقه ملامتيه را در پيش مى گرفت. ديروز نيز روز ملامتيه بود. روز گله  جمعى اصلاح طلبان. روز اعتراف نزد پدر مقدس. از همان دانشجويانى كه به خاتمى راى دادند تا همين رئيس جمهورى كه از ايشان راى گرفته است. نيايشى سياسى از جنس مويه هاى درون خانواده كه پسر سر بر بالين پدر مى گذارد اما لبى پر از نهيب دارد.در ميان آن نهيب ها يكى از همه بلندتر بود. همان كه رئيس جمهور در پاسخ به آن گفت: مى روم. خاتمى خواهد رفت. همان گونه كه به خواست ما آمده بود، به خواست ما نيز خواهد رفت. اما آيا همچنان خواهيم توانست به خواست خويش كسى را به آمدن فرا خوانيم و به رفتن دعوت كنيم؟ آيا همچنان خواهيم توانست رئيس جمهورى را در عكس ها و خبرها و تصويرهايمان چنين به چالش بكشيم؟ تصوير رئيس جمهور ايستاده در كنار چمن با بلندگوهاى متعددى كه هر هفته چهارشنبه (و اين اواخر هر ماه در چنين روزى) تكرار خواهد شد؟ آيا مى توان از رئيس جمهور آينده درخواست كرد كه افشا كن... افشا كن...؟ آيا مى توان او را به سكوت فراخواند و در ستايش سكوت سرمقاله نوشت؟ آيا مى توان با انتقاد از رئيس جمهور چه در مجلس، چه در دانشگاه و چه در روزنامه ناتوانى، بى وفايى و هزار اتهام ديگر را نثار دومين مقام عالى كشور كرد؟
ما ديروز روز سختى را از سر گذرانديم. روزى كه گروهى از ما (راى دهندگان به سيدمحمد خاتمى) نه در نفى خاتمى كه در نفى راى خويش سخن گفتيم و نه فقط نقد كه نهيب سرداديم. نهيب بر مردى كه خود او را برگزيديم و از او خواستيم كه به خواست ما سكوت كند يا فرياد بزند. رئيس جمهور ديروز چند بار عينكش را بالا برد و چشم هايش را با دست پاك كرد... آيا اين همان جمعيتى است كه روزى با آنان از اميد گفته بودم و ايشان نيز غريو شادى سر داده بودند؟... يكديگر را نمى شناختند. هر دو خسته شده  اند. دوشنبه روز خسته كننده اى بود.

التهاب

در صداي آفتاب
گريه هاي مهتاب
التهاب چشم ها
رنگ ها ، بي رنگ ها
آرزوها دارم
كوچك و ريز و درشت
        رفتن چلچله ها
        ماندن خاطره ها
        خوردن يك چاي داغ
                بعد سرماي خراب
        در كنار يك يار
                ماندن و ماندن و ماندن
التهابي خالي
با گل بي تابي
با تشکر از فرستنده:

<mohsen19801@yahoo.com>

نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای
دور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم 
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
 

مرثيه ای برای حاج داوود کريمی

 

آن بخش از نسل جوان ايرانی که مضايقه ها و مضيقه های موجود در جامعه را محرک خود برای دل چرکينی از حکومت قرار داده و می دهد تا فرصت طلبانه با مهاجرت از کشور هويت دينی و ايرانی خود را با هجو گوئی در گوش نامحرم هزينه تفرج و تنعم خود در غرب نمايند اکنون می توانند و بايد به حاج داوود و هم نسل های حاج داوود تاسی کنند
يکشنبه 15 شهريور سال 83 ساعت دو و چهل و پنج دقيقه بامداد « حاج داوود کريمی» در بيمارستان ساسان تهران تمام شد!

حاج داوود پنجاه و هفت سال پيش در محله سلسبيل تهران بدنيا آمد و 57 سال برای زندگی و آرمانهايش جنگيد. طی 8 سال جنگ در خاکريزهای جنوب و غرب کشور دنبال زمان مقرر تمام شدن اش می گشت.غافل از آنکه مقرر بود عقربه پايان او بر روی ثانيه های دو چهل و پنج دقيقه بامداد سال 83 در خلوت اتاقی دلگير در بيمارستان ساسان تهران متوقف شود!
حاج داوود پنجاه و هفت سال هر بامداد ساعت دو چهل و پنج دقيقه را درک کرده بود غافل از آنکه اين همان زمانی است که از روز نخست زندگی اش در جستجويش بود.
برای همه ما لحظه مقرر محفوظ است. هيچکدام مان هم آگاه از زمان پايان خود نيستيم. قطعاً ما نيز با مهجوريت روز يا شب آن لحظه، بارها از کنار زمان مقرر پايانمان عبور کرده و می کنيم.
براستی عقربه ها برای ما در چه زمانی می ايستد؟
اما آيا براستی حاج داوود در دو و چهل و پنج دقيقه بامداد يکشنبه 15 شهريور سال 83 تمام شد؟
شوربختانه و با تلخی و صراحت بايد اعتراف کرد که:
آری! براستی حاج داوود در دو و چهل و پنج دقيقه بامداد يکشنبه 15 شهريور سال 83 تمام شد!
واقعيتی است هر اندازه تلخ که حاجی ديگر در بين ما نيست. حاجی را برای هميشه از دست داديم.
اما چه باک که از اين خاک مکرراً خادمان و قهرمانانی از جنس حاج داوود هائی والاتر و بالاتر به مردم هبه شده همچنانکه همين خاک استعداد پرورش خائنان و سفله گانی بزرگ! را نيز از خود نشان داده.
عطفينه اين خاک کجاست که توان زايش و پردازش خادم و خائن را همزمان در خود مستوره دارد؟
آبشخور روح حاج داوود ها کجاست که ديگران را از آن بهره ای نيست؟
حاجی به کدامين منبع متصل بود که آنچنان شد؟
فقدان پدر از سن هشت سالگی و تقبل بار مسئوليت خانواده از کودکی فرصت تحصيلا ت عاليه را به وی نداد تا اينک بتوان حاجی را محصول کنکاش ها و مکاشفه های علمی و فلسفی آکادميک دانست.
حاجی فرزند فقر و رنج و محروميت در عين استغنا و عبوديت بود.
خاستگاه جنوب شهری در کنار هويت مذهبی از حاجی برليانی ساخت که آلوده ترين لجنزارها نيز توان آلودنش را نداشت.
رمز روئين تنی روح حاجی را بايد در خاستگاه فکری و عقيدتی اش کاويد.
حاجی از صديق ترين فرزندان انقلاب بود. دلبسته اسلامی ظلم ستيز و عدالت طلب که با خيزش خمينی و مردم خمينی خود را مغروق دريای عارفانه مذهب اش کرد.
خلوص و تقوای حاجی آنچنان ملکه جسم و روح اش شده بود که پيکر بدون جانش مسقط الراس همه جناح بندی های سياسی در تشييع اش تا آغوش خاک شد.
به يقين حاجی را می توان محصول قابل افتخار و استنادی از قابليت انديشه دينی در خلق چنين اسطوره هائی دانست.
حاج داوود کريمی سندی در دسترس از توانمندی های فرهنگ اسلامی حاکم بر انقلاب اسلامی ايران است که بالذات از آن درجه از ظرفيت و قابليت برخوردار است تا از جوانی يتيم و فقير و زجرکشيده، ابرمردی شکست ناپذير و اسطوره ای برخوردار از جميع ملکه ها و فضايل اخلاقی بسازد.
چه اندازه در حق حاج داوود بد گفت مسعود بهنود آنجا که حاجی را يادآور نسلی آرمانخواه توصيف کرد که گذر روزگار از مجاهدت شان برای استقرار نظام برخاسته از انقلاب اسلامی و تحقق آرمانهايشان ، چيزی از آن آرمانها برای شان باقی نگذاشت!
اين جفائی بزرگ در حق حاج داوود و هم نسلان حاج داوود کريمی است که ايشان صرفاً سربازان و مدافعان آرمانخواه انقلاب توصيف شوند.
حاج داوود و نسل حاج داوود قبل از آنکه سرباز انقلاب شان باشند، محصول انقلابشانند.
اين نسل در سير تحقق آرمانهايشان خود مبل به آرمان شدند.
اسوه هائی حسنه که پايمردی شان بر اصول از ايشان دُردانه ای ساخت که گوهر شب چراغ همه آزاديخواهان و مبارزان حقيقت جوی تاريخ باشند.
اگر انقلاب اسلامی ايران در تحقق عملی تمامی آرمانهايش شکست خورده هم فرض شود، تنها پردازش و آمايش دُردانه ای همچون حاج داوود کريمی اندوخته ارزشمند و قابل افتخار و استنادی از توانمندی ايدئولوژی حاکم بر انقلاب ايران است که اکنون امکان باليدن به خلق چنين فرزندانی را برای صاحبان انقلاب مهيا می کند.
حاج داوود نماينده نسلی بود و هست که با سلوک اخلاقی اش اکنون می تواند و بايد الگوی نسل جوان ايران باشند.
آن بخش از نسل جوان ايرانی که مضايقه ها و مضيقه های موجود در جامعه را محرک خود برای دل چرکينی از حکومت قرار داده و می دهد تا فرصت طلبانه با مهاجرت از کشور هويت دينی و ايرانی خود را با هجو گوئی در گوش نامحرم هزينه تفرج و تنعم خود در غرب نمايند اکنون می توانند و بايد به حاج داوود و هم نسل های حاج داوود تاسی کنند.
حاج داوود هم جوان بود و در جوانی با فهم ظلم موجود در حاکميت وقت نازکدلی نکرد و شرافتمندانه بار مسئوليت را به دوش کشيد و همه توان و اهتمام اش را صرف تحقق آرمان هايش در درون کشور کرد.
آنجا هم که فضای ايران را مضيق برای مجاهدت خود ديد مهاجرت کرد اما نه به تورنتو و لوس آنجلس و لندن و پاريس آن هم به به صرف عطينا! تا در آنجا با سالی يکبار سفره هفت سين چيدن و هر از چندی با صرف قورمه سبزی و ابراز دلتنگی کردن برای دربند و کُلک چال و ديزين ... همه موجوديت و هويت و مسئوليت ملی يا مذهبی خود را اثبات نمايند!
حاجی رفت اما بجای غرب، لبنان و تداوم مبارزه در کنار هم نسلانش در خطوط مقدم مبارزه را برگزيد.
همچنانکه حاجی که خود فرزند انقلاب بود و پيشينه اش مملو از مجاهدتهای سلحشورانه در حساس ترين عرصه های مبارزه برای انقلابش بود، وقتی مدتی را به جفا اسير زندان انقلاب شد باز هم حد نگهداشت و بعد از آزادی نيز فروتنانه دم فرو بست و بدون ابراز دلچرکينی به تراشکاری اش برگشت و همه درد و جراحت جسم و روح اش را برای خود نگاه داشت.
حاجی فولاد آبديده انقلاب بود. او نيز چنانچه می خواست می توانست با پيشينه فربهی که از مسئوليت های رده بالايش در مصادر انقلاب داشت مانند نمونه های موجود در خارج از کشور شوريدگی کرده و با هجرت به غرب، زندان پنج ماهه خود را پيراهن عثمانی عليه اعمال بعضاً نامتعارف بخش هائی از حکومت خود کند و با خوش خرامی برای حراميان و نامحرمان از خود قهرمانی مقوائی نزد بيگانه بسازد.
خصوصاً آنکه ديگرانی که در سابقه و مسئوليت های حاجی هرگز قابل قياس با وی نيستند با چند هفته يا چند ماه سابقه ولو ناعادلانه در زندان با هر بار من زندان بودم ومن زندان بودم کردنشان در غرب و در گوش نامحرم کيفرخواست صادر کردن برای حاکميت شان، بشدت مورد اقبال قرار می گيرند قطعاً پيش بينی اقبال بيشتر حاجی و امثال حاجی نزد حراميان، پيش بينی دور از ذهنی نخواهد بود.
اما حاجی فرزند انقلاب بود و اين آموزه را بخوبی درک می کرد که مشکلات داخلی را نبايد و نمی توان نزد نامحرم برد.
دعوای خانگی را بايد در داخل و نزد محارم طرح و رفع کرد.
همچنانکه ديگر ياران باقی مانده حاجی در ايران همچون باقی و حجاريان و عبدی و گنجی ... همان می کنند که حاجی کرد.
حاجی ساعت دو و چهل و پنج دقيقه بامداد يکشنبه 15 شهريور در اتاقی دلگير در بيمارستان ساسان تهران و بر روی بستر تمام شد!
زنده ياد دکتر علی شريعتی زمانی شورشگرانه می گفت:
« وه چه زشت است مُردن در بستر...»
و حاج داوود کريمی نشان داد می توان در بستر نيز مُرد اما با افتخاری بمراتب بالاتر و والاتر در عرصه های نبرد.
هر چند دکتر خود نيز در بستر مُرد! اما خود نيز با افتخار مُرد!
حاجی ساعت دو و چهل و پنج دقيقه بامداد يکشنبه 15 شهريور در اتاقی دلگير در بيمارستان ساسان تهران تمام شد!
ما چقدر فرصت داريم و زمان مقرر تمام شدن ما را بر روی کدام لحظه تعيين کرده اند؟

داريوش سجادی
20/ شهريور/83
آمريکا

ايميل: dariushsajjadi@yahoo.com
وب سايت: www.sokhan.info

زندگی نامه حاج داوود کريمی

 
حاج داوود کريمی متولد ۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۲۶ در محله سلسبيل تهران است، در ۸ سالگى پدرش را بر اثر حادثه اى از دست داد. چنين بود كه مسئوليت خانه به دوش داود كوچك افتاد. با وجود نمرات ممتاز در مدرسه، ناچار ترك تحصيل كرد و مشغول كار شد. ۸ سال ديگر، حاج داوود از طريق شهيد عراقى با امام خمينى آشنا شد. در سال هاى نخستين دهه ۵۰ با گروهى از دوستانش، گروه «فجر اسلام» را به راه انداخت. يك گروه چريكى و سياسى نيمه مخفى كه با علمايى همچون مرحوم «محمد بهشتى» و «محمدرضا مهدوى كنى» از روحانيت مبارز تهران ارتباط داشت. حجاريان كه خود از هم محله اى هاى حاج داوود در نازى آباد تهران بود، آن روزها را به خوبى به ياد دارد. حجاريان مى گويد كه آن زمان ما از تيپ هاى دانشجويى بوديم و او از تيپ هاى كارگرى. او با توده هاى مردم ارتباط داشت و به مشكلات مالى شان توجه مى كرد و اين از مسائلى بود كه ما دانشجوها كمتر به آن توجه داشتيم. حجاريان خاطره اى را به ياد مى آورد كه باعث شد او از فعاليت هاى سياسى حاج داوود مطلع شود. مردى كه تا آن زمان فكر مى كرد يك تراشكار و قالب ساز ساده در خيابان رى است يك بار يكى از بچه هاى سازمان مجاهدين خلق در دانشكده فنى به من گفت كه «فلانى! اگر جايى براى كارگرى سراغ دارى، معرفى كن. مى خواهم بروم كارگرى.» (آن موقع رسم بود كه افراد گروه هاى چريكى در فاز علنى براى آشنايى با توده ها به كارگرى مى رفتند.) حجاريان به آن مجاهد پاسخ مى دهد كه يك جاى خوب سراغ دارد و او را به حاج داوود معرفى مى كند تا در كارگاهش او را به كار گيرد. بعد از حدود يك ماه، آن دانشجو حجاريان را مى بيند و از او مى شنود: «فلانى؟ اينجا كجا بود كه مرا فرستادى؟ اينها خودشان سياسى هستند. به رسم گروه هاى چريكى، مرا به كوه مى برند و روى من كار سياسى مى كنند و خط مى دهند. كم كم دارند جذبم مى كنند.» اين وضعيت بود كه سازمان مجاهدين خلق را واداشت تا آن عضو را از رفتن به كارگاه حاج داوود باز دارد.
گويا ارتباط گروه «فجر اسلام» با سازمان هم، به تدريج در همان زمان رو به سردى مى رفته است. حجاريان مى گويد كه از سال ۵۲ ارتباط اين دو گروه مخفى با هم قطع شد. چرا كه به گفته وى، اعضاى گروه «فجر اسلام» اعتقاد داشتند كه سازمان به «بيراهه مى رود». حاج داوود تراشكارى و فعاليت سياسى اش در تهران را تا سال ۵۵ ادامه مى دهد تا در اين مقطع، باز هم به رسم آن زمان گروه هاى چريكى كه اعضاى خود را به لبنان و فلسطين و الجزاير مى فرستادند، به لبنان مى رود. «ميثم كريمى» پسر ارشد حاج داوود مى گويد كه او در آنجا با شهيد «مصطفى چمران»، شهيد «محمد منتظرى»، «سيد محمد غرضى» و «يحيى رحيم صفوى» هم رزم بوده است. حاج داوود در آنجا مربى نيرو هاى چريكى لبنان مى شود تا تجربه فعاليت هاى نظامى اش بيشتر و جدى تر شود. دوران فعاليت چريكى حاج داوود تا اواخر سال ۵۶ در لبنان ادامه يافت. اما فرا رسيدن امواج انقلاب، حاج داوود را همچون بسيارى ديگر از چريك ها، دانشجويان و مهاجران به كشور بازگرداند. چنين بود كه بچه نازى آباد بار ديگر به نزد هم محل هايش بازگشت تا به همراه جوانان جنوب شهر، چهار هيات مذهبى را براى مبارزه با شاه تاسيس كنند و در پيروزى انقلاب نقش آفرين شوند. اما اين تازه آغاز كار جوانان و مبارزان جنوب شهر بودند. انقلاب كه به دست توده ها افتاد، اين جوانان راديكال مذهبى بودند كه پيشتاز و موسس و پيشگام شدند. چنين بود كه حاج داوود در اولين فعاليت دوران انقلابى خود، در همان روزهاى نخست پس از پيروزى مسئول كميته انقلاب در نازى آباد شد. برادران حجاريان نيز در اين كار با او همراه بودند. حجاريان به ياد مى آورد كه در آن روزها حاج داوود هر كسى را كه مى توانست كارى كند، در كميته به كار مى گرفت. به طورى كه حجاريان مى گويد: مادر مرا برده بود و مسئول بازجويى از زنانى كرده بود كه قاچاق مواد مخدر مى كردند. حجاريان مى گويد كه اين وضع تا زمان راه اندازى سپاه پاسداران ادامه داشت كه حاج داوود از اعضاى اصلى تشكيل دهنده آن و عضو هيات مركزى سپاه تهران بود. اما حاج داوود مرد تاسيس بود. به همين خاطر هم در همان سال ۵۹ و در اوج درگيرى هاى كردستان راهى اين استان شد تا سپاه منطقه كردستان را به راه بيندازد. جنگ كه شروع شد، به منطقه جنوب و سپس غرب رفت. او در همين مدت كه تا سال ۶۱ ادامه يافت، برپايه آموخته هاى خويش در لبنان مسئول آموزش نظامى سپاه شد. سپس مدتى كوتاه تر از يك سال فرمانده سپاه تهران بود. مدتى هم در بنياد شهيد كه رياست آن را شيخ «مهدى كروبى» به عهده داشت، مشغول شد تا سال پايانى جنگ كه روز هاى اوج آن بود، فرارسيد. حاج داوود در اين دوره در دو عمليات مهم فاو و مرصاد (پس از پذيرش قطعنامه) حضور يافت. او در آنجا مسئوليت گردان هاى رزمى- مهندسى جهاد را داشت. در فاو بود كه مصدوم شيميايى شد و از مرصاد، تركشى در قلبش به يادگار ماند. در فاصله سال هاى ۶۵ تا ،۶۷ حاج داوود در شرق كشور به سر مى برد. او در اين دوره با سمت فرماندهى قرارگاه مركزى محمد رسول الله و قرارگاه هاى تاكتيكى تابعه شرق كشور در قالب طرح «والعاديات» مسئول مبارزه با قاچاقچيان مواد مخدر بود. پس از جنگ حاج داوود در حالى كه مى توانست به عنوان سردارى نظامى چهره كند، به كارگاه تراشكارى اش بازگشت كه به گفته حجاريان، اين بار « محقــر تر» بود و در جاده باقر آباد قرار داشت. از سال ۶۸ تا زمان مرگ، حاج داوود تنها يك كارگر ساده قالب ساز بود. حجاريان مى گويد: «نه درجه خواست، نه دنبال بنياد جانبازان رفت و نه مزاياى خاص سپاهيان و نظاميان را طلب كرد. در آن كارگاه كوچك به دستاورد خودش قناعت مى كرد» اما اين كارگر ساده در همين سال هاى انزوا، با مشكلاتى هم مواجه شد. حجاريان آن ماجرا را چنين خلاصه مى كند: «حاج داوود مورد جفا واقع شد و ملامت هايى كشيد اما دم نزد و هيچ توقعى نداشت.» آنچه حجاريان مى گويد به دوره اى از زندان باز مى گردد كه از ۳۰ دى ۷۲ آغاز شد و تا ارديبهشت ماه سال بعد ادامه يافت. با اين حال، نه او و نه خانواده اش علاقه اى به، به ياد آوردن آن روز ها ندارند. حاج داوود با بزرگوارى خاص خود كه حجاريان آن را با واژه هاى «استغنا از خلق و صبر در مصائب» توصيف مى كند، از اين ماجرا هم گذشت. از حاج داود كريمى كه در ۶ شهريور ماه ۴۹ ازدواج كرد يك دختر به نام «مريم» و سه پسر با نام هاى «ميثم»، «محمد صادق» و «محمود» به يادگار مانده است.
پسرش به نقل از او مى گويد: «مى گفت حتى به بازجويت هم عشق بورز» و هم دوستدار خداوند. چنانكه سعيد حجاريان به ياد مى آورد روزى را كه او به همراه مرحوم «اسماعيل دولابى» عارفى كه يك سالى قبل درگذشت، در استخر گفت وگوى عرفانى به راه انداخته بود و از اسرار طريقت مى گفت و مى شنيد. حاج «داود كريمى» فرمانده سابق و از بنيانگذاران سپاه پاسداران چنين مردى بود كه ديروز در ۵۷ سالگى در لباس كارگرى ساده و شديداً بيمار در بيمارستان ساسان درگذشت. حجاريان مى گويد: «فراقش جانكاه است اما دردى كه او كشيد، جانكاه تر بود.»حجاريان كه خود سه سالى است از آ ثار يك گلوله نشسته بر شقيقه اش رنج مى برد، وقتى از درد هاى حاج داوود حرف مى زند، صدايش مى لرزد و پياپى مى گويد: «خيلى سختى كشيد.»پسرش «ميثم» مى گويد كه از ۱۵ تير پارسال بيماريش شدت گرفت. اين شدت ناشى از عوارض شيميايى جنگ بود كه از ۵ سال قبل خود را بروز داده بود. او بسترى شد اما پزشكان كارى از دستشان برنمى آمد تا آنكه او را سه چهار ماه پيش به آلمان فرستادند. حجاريان كه هر روز جوياى احوالش بود، مى گويد: «پزشكان آلمانى تشخيص داده بودند كه بيمارى او ناشى از مسموميت شيميايى حاصل از گاز هايى است كه در جنگ به كار رفته بود آنها نوع گاز هاى شيميايى را هم مشخص كرده بودند» و ادامه مى دهد: «بدنش پر از غده شده بود. يك بيمارى عجيب و غريب بود. شبيه سرطان اما سرطان نبود.» و اين طور بود كه به گفته حجاريان، حاجى به بستر افتاد و كم كم تحليل رفت. گرچه حجاريان مى گويد كه او همچنان مثل هميشه خو ش برخورد بود ولى بيمارى با او چنين برخوردى نداشت. درد همچنان زيادتر مى شد و پزشكان مجبور بودند از داروها و مسكن بيشترى استفاده كنند. حجاريان به ياد مى آورد كه پزشكان تجويز كرده بودند براى كاهش درد از ترياك استفاده كند اما بيمار اين خواست را نپذيرفته و گفته بود: «من چطورى ترياك مصرف كنم در حالى كه خودم رئيس ستاد مبارزه با مواد مخدر بودم.» پرستاران هم نمى توانستند او را يارى كنند. حجاريان مى گويد: «پرستارانى كه موقع ترور من ۲۴ ساعت بالاى سرم بودند، با همه علاقه اى كه به من داشتند نمى توانستند يك شب نزد حاجى بمانند. هر لحظه اين ور و آن ور مى شد و از درد خواب نداشت.» به همين خاطر، تنها راهى كه مانده بود، راهى زجرآور بود. نخاعش را سوراخ كردند و در مهره اول «پمپ مرفين» كار گذاشتند. پرستار دكمه پمپ را مى زد و مرفين به همه جاى بدنش مى رفت. حجاريان دوباره مى گويد: «واقعاً سختى كشيد.»اما اين سختى ها تنها يك سال آخر زندگى حاجى را تشكيل مى داد. او پيش از اين، روزهاى ديگرى را از سر گذراند كه از گرماى مبارزه ميدان جنگ تا سرماى سلول زندان را شامل مى شد. روزهايى كه اگر كسى آنها را مى دانست و چهره داود كريمى را مى شناخت، به آن سادگى از كنار مغازه كوچك تراشكارى او در باقرآباد نمى گذشت.
منزل حاج داوود كريمى در « ميدان بهمن، بزرگراه شهيد تند گويان، بعد از پل شهيد لطيفى، جنب پارك بعثت، ضلع جنوبى پارك، كوچه هفتم، پلاك ۹۱» واقع است. آرى، فرمانده بزرگ جنگ همچنان بچه جنوب شهر ماند.
 برگرفته از روزنامه شرق ـ 17/شهريور/83

٣ ميليون ايراني در ١٧ كشور جهان


 بيش از ٣ ميليون نفر ايراني مقيم خارج از كشور ، بين ٦٠٠ تا ٨٠٠ ميليارد دلار سرمايه در اختيار دارند. از اين ميان يك ميليون و ٣٠٠ هزار نفر در آمريكا ، ٣٥٠ هزار نفر در كانادا ، ٢٠٠ هزار نفر در امارات متحده عربي ، ١٦٠ هزار نفر در فرانسه ، ١٦٠ هزار نفر در انگليس ، ١٤٠ هزار نفر در آلمان ، يكصد هزار نفر در استراليا ، ٨٥ هزار نفر در سوئد ، ٧٠ هزار نفر در كويت ، ٤٢ هزار نفر در ايتاليا ،٤٠ هزار نفر در افغانستان ، ٣٦ هزار نفر در اتريش ، ٣٠ هزار نفر در هلند ، ٢٥ هزار نفر در يونان ، ٢٤ هزار نفر در بحرين ، ٢٠ هزار نفر در ژاپن و نيز ٢٠ هزار نفر ديگر در كشور قطر اقامت دارند.
وي افزود : از اين ميان تنها ٣ درصد يعني كمتر از ١٠ هزار نفر جزو اپوزوسيون و نيروهاي مخالف نظام بشمار مي آيند.
 از بين حدود ٣٠٠ موسسه خصوصي و يا NGO وابسته به ايرانيان مقيم خارج هم تنها ٢٠ مجموعه آن متعلق به نيروهاي به اصطلاح ضد انقلاب است. حدود ٣٠٠ هزار نفر از ايرانيان كه در كشورهاي خارجي اقامت دارند تحصيلات دكترا و يا بالاتر دارند ، گفت : قريب به ٥٠٠٠ استاد ايراني در حال حاضر مشغول تدريس در دانشگاه هاي آمريكا هستند.واز حدود ٢٤٠ جوان نخبه اي كه در مسابقات بين المللي مدال و رتبه علمي كسب كرده اند ، تاكنون ١٢٠ نفر از كشور خارج شده اند كه تنها ٩٠ نفر از اين عده در دانشگاه هاي آمريكا مشغول به تحصيل و كار شده اند.
همچنین جدا از ٢٠٠ هزار نفر ايراني كه در امارات متحده عربي اقامت دائم دارند ، با احتساب يكصد پرواز در هفته و متوسط سالانه ٥٠٠٠ پرواز از ايران به دوبي ، حدود ٧٥٠ هزار نفر ايراني در سال به اين كشور سفر مي كنند.
به نقل از خبرگزاري مهر

چشم‌اندازی از جايگاه ايران در دنيای نو

 

دكتر هوشنگ اميراحمدی
 
مترجم: رضا فرخ فال

دوشنبه ١ تير ۱۳۸۳

* آنچه می‌خوانید ترجمه یک سخنرانی است که در دوبی و در نشست مشترک شورای بازرگانان ایرانی و مرکز جهانی گردانی به سود همگان در مارس 2004 ایراد شده است.

موضوع صحبت من جايگاه ايران در دنيای جديد است، و پرداختن به اين موضوع در کنفرانسی که در دوبی برای بررسی پديده جهانی شدن و
ملازمات آن برگزار شده، اين فرصت را به من می‌دهد که در مقدمه به خود دوبی به عنوان مصداق تاثیرات مثبت جهانی‌شدن اشاره‌ای داشته باشم.

دوبی ، چنانکه می‌دانيد، در مدت زمانی کوتاه به صورت بازاری جهانی برای مبادله ايده‌ها، کالاها و خدمات درآمده است و درواقع اين شهر اکنون يک چهارراه داد وستد و توسعه است. دوبی همچنين نمايشگاهی از تجمل و وفور، زيبايی معماری و نوسازی شهری به مفهوم جهانی است. در حال حاضر، اين اميرنشين شريک نخستين ايران در امر تجارت است . با فاصله‌ای زياد کشور آلمان مرتبه دوم را در اين زمينه به خود اختصاص داده است.

دوبی در راه توسعه و ترقی همچنين چالش‌هايی را در پيش‌رو دارد که از جمله مسئله ‌گذار به يک جامعه دمکراتيک پايدار است که اميدوارم بر اين مهم نيز فايق آيد. به لحاظ آنچه گفته شد، دوبی می‌تواند برای ما سرمشق خوبی باشد. به اين معنا که نمونه دوبی به ما اين اميد را می‌دهد که می‌توان با ترکيبی از بينش سياسی و رهبری درمدت زمانی نسبتاً کوتاه در يک جامعه مسلمان بر مشکل عظيم توسعه نايافتگی چيره شد.

به موضوع اصلی صحبتم جايگاه ايران در دنيای نو برگردم. در اين زمينه متاسفانه بايد بگويم در ايران روند امور بر وفق مراد نمی‌گذرد و اين کشور در جامعه جهانی امروز از نام و شهرت درخوری برخوردار نيست. در واقع، ادرس ایران در جهان نو نظیر یک صندوق پستی است.

ايران با معضلات و مسايل چندگانه‌ای درگير است. به لحاظ روانشناختی دچار ياس و سرخوردگی است؛ به لحاظ اقتصادی دچار رکود است؛ به لحاظ تکنولوژی واپس مانده است؛ از دمکراسی و مردم‌سالاری بی‌بهره است؛ به لحاظ اجتماعی بيمار و دچار چند پاره گی‌است؛ از نظر فرهنگی سردرگم است؛ موقعيت منطقه ای ناموزونی دارد؛ و از نظر بين‌المللی نام و آوازه چندان خوبی ندارد. ايران امروز فاقد يک سمت وسوی مشخص سياسی است و رهبری آن از بينش و درکی مناسب برای يک آينده مدرن بی‌بهره است. جای تعجب نيست اگر جوانان اين کشور چشم‌انداز بهتری را در افق کشور خود نمی‌بينند.

می‌دانم که آنچه گفتم ممکن است به مذاق کسانی خوش نيايد. اما من نمی‌خواهم در اينجا با ارائه چشم‌اندازی بدبينانه شما را تحت تاثير قرار دهم. واقعيت اين است که ملت ايران سزاوار وضعيت اسفباری نيست که امروز گرفتار آن شده است.ايران به لحاظ مردمش، تاريخش، فرهنگ و هنرش، جغرافيايش و منابع طبيعی‌اش کشوری غنی و ثروتمند است. ايران به عنوان نخستين بنيان‌گذار امپراتوری، طی قرن‌ها تجسمی از شرق تاريخی در برابر غرب تاريخی و محورتوسعه، ثابت و پايداری بوده است.

امروز، ميان دستاوردها و منابع اين کشور فاصله‌ زیادی وجود دارد. به جرئت می‌توانم بگويم که ايران به درستی يکی از پايين‌ترين سطوح رشد را به نسبت منابعش در دنيای امروز داراست. چرا چنين است؟ يقيناً اين بدين خاطر نيست که ملت در اين راه سعی و تلاش کافی نکرده‌است. اکنون بيش از يک قرن است که ايرانيان در راه از ميان برداشتن اين فاصله و در راه پيشرفت می کوشند. آنها اصلاحات و انقلاب کرده‌اند و به انواع تئوری‌ها، استراتژی‌ها و سياست‌ها برای رسيدن به مقصود دست يازيده‌اند. با اين‌حال، سوای پاره‌ای موفقيت‌های اوليه، به طور فزاينده‌ای در اين راه ناکام مانده‌اند.

بگذاريد بار ديگر اين سوال را مطرح کنم که چرا چنين شده است؟ ايرانيان به عنوان يک ملت بر سر علل اين ناکامی با يکديگر توافق نظر ندارند. اغلب ايرانيان قدرت‌های خارجی را در اين امر دخيل می‌دانند، پاره‌ای طبقه حاکم و نخبگان را مقصر می‌دانند و مابقی ترکيبی از اين دو را مسبب و مسئول در اين ناکامی می‌دانند. اما به نظر من اين پديده تنها ناشی از فقدان بينش و رهبری است و به اين موضوع خواهم پرداخت.


جامعه جهانی و ايران


برای اينکه موقعيت ايران را در دنيای امروز بهتر بتوانم تشريح کنم، لازم است که بدانيم دنيای ما در شرايط حاضر چگونه دنيايی شده است. در زمانی‌که ايرانی می‌کوشيده است که دوران توسعه نايافتگی خود را پشت سرگذارد، دنيای پيرامونش راهی جامعه‌ای پسا مدرن و عرصه هموابستگی‌ها يا دوران جهانی شدن شده است. در چنين د نيايی شماری از فراجريان‌های جهان شمول - mega-trends - حاکم بر مقدرات اقتصادی، تکنولوژيک، ايدئولوژيک، سياسی، فضايی، نهادی، زيست‌محيطی و فرهنگی- اجتماعی حيات انسانی شده‌اند. همسویی و بهره گیری از اين جريان‌ها مستلزم آموزشی جهانی، هم‌گرايی و همکاری است.

دولت- ملت‌ها، سازمان‌های غير دولتی و شرکت‌های فرامليتی بازيگران اصلی عرصه جهانی سه- مرکزی (tri-centric) کنونی هستند. جهان امروز متفاوت با جهان در دوران جنگ سرد است که جهانی تک-مرکز بود و دولت-ملت‌ها تنها مراکز قدرت در آن بودند. ايالت متحده آمريکا بر اين نظام جدید جهانی تسلط دارد و معدودی قدرت‌های دست اول و دوم با او در اين امر شراکت دارند . اين در حالی‌است که به طور فزاينده ای خواست ايالت متحده مبنی بر پديدآوردن و اداره يک دنيای تک قطبی به چالش کشيده می‌شود. سازمان ملل متحد برآن است که به صورت يک نيروی توازن‌بخش در اين ميان باقی بماند، اما قدرت اين سازمان برای جلوگيری از اقدامات يک‌جانبه دولت‌های قدرتمند روبه کاهش گذاشته است.

مهمترين ويژگی اين نظام جهانی سه- مرکزی تنشی درونی است که ناشی از کشش اين نظام هم زمان به سوی ثبات و به سوی هرج و مرج است. اين نظام به طور مشخص در اثر دو تمايل مخالف و متضاد دچار دوپاره گی شده است: يک تمايل خواستار هم‌گرايی - integration- و هم‌کاری است و تمايل ديگر شرایطی را برای نا هم‌گرايی disintegration - -و کشمکش به وجود می‌آورد. اين دو تمايل را می‌توانيم نيروهای هم‌گرا و نيروهای ناهمگرای جهانی نامگذاری کنيم.

نيروهای هم‌گرايی جهانی شامل جهانی شدن سرمايه، گسترش جهانی محصولات صنعتی، خدمات همگانی، بازارهای کالا، چندگانگی منابع، مصرف انبوه، فرهنگ عام، پول، مردم و عقايد گوناگون است.نيروهای ناهم‌گرای جهانی، توسعه نامتقارن اقتصادی و تکنولوژيک، رقابت‌ميان دولت- ملت‌ها، افزايش قدرت واحدهای تجاری نامحدود و انتقالی و نيز عملکرد نهادهای غيردولتی همچون سازمان‌های غير دولتی NGO و سازمان‌های تروريستی را در بر می‌گيرد. افزون بر اين، نيروهای ديگری نيز همچون گرايش‌های انزواطلبانه ناسيوناليستی يا سنت‌گرايانه، نسبيت فرهنگی و بنيادگرايی مذهبی، قطب‌بندی و گرايش به ناهمگونی‌های جهانی، سرکوب‌های سياسی، خواسته‌های استقلال‌طلبانه قومی، تمايل به اقتصادهای منطقه‌ای و بلوکی در دامن زدند به ناهمگرايی جهانی نقش دارند.

از ميان نمودهای متنوع تمايلات متناقض هم‌گرايانه و ناهمگرايانه، به گمان من، يک تمايل در فراهم ساختن الگويی جديد برای يک همزيستی جهانی نقشی محوری دارد و آن کاهش سودمندی قدرت نامشروع و داشتن نيرویی تهاجمی است که نظامی‌گری و خشونت ايدئولوژی‌های دگم‌گرا را برای دست يافتن به هژمونی اجتماعی يا بقای يک وضع موجود نامطلوب ممکن می سازد. در شرايط جديد، رژيم‌های توتاليتر و يا اقتدارگرا به طور فزاينده‌ای مجبور می‌شوند که اصول دمکراسی و حقوق بشر را بپذيرند.

با کاهش نقش نيروی تهاجمی، نيروی اقتصادی و تکنولوژی‌های ارتباطی به صورت موثرترين افزارهای نفوذ و تسلط درآمده‌اند. در واقع ژاپن و آلمان به صورت دو کشور نيرومند جهانی در صحنه بين‌المللی جايگاه خود را از طريق قدرت اقتصادی و توانمندی در زمينه پردازش‌های اطلاعاتی کسب کرده‌اند. با ظهور اقتصاد و اطلاعات به عنوان دو عرصه قدرت، توسعه اقتصادی و تکنولوژی‌های اطلاعاتی (ارتباطی) از عناصر مهم سازنده یک استراتژی دفاع ملی به حساب می‌آيند.

کاهش سودمندی نيروی تهاجمی هم‌‌اکنون به سست شدن دگم‌های ايدئولوژيک وبه گذار مسالمت آمیز از يک نظام سياسی به نظامی ديگر در بسياری از نقاط جهلن انجاميده است که از اين ميان می‌توان مورد کشورهای اروپای شرقی و شوروی سابق را مثال آورد. پاره‌ای کشورهای در حال توسعه در آمريکای لاتين، آسيا و آفريقا نيز که رژيم‌های ديکتاتوری داشته‌اند همين شيوه را تجربه کرده‌اند و انتظار می‌رود که کشورهای ديگری نيز از آنها پيروی کنند. اين تحول نقشی مهم در ارتقای دمکراسی و توسعه در سطح جهانی دارد.

به تبعیت از این تحولات سیاسی، دولت‌ها اکنون در حال بازنگری در سياست‌های صنعتی و تجاری خود هستند و اغلب آنها خواستار سرمايه‌گذاری مستقيم خارجی و راه‌بردهای اقتصادی به منظور توسعه صادرات خود هستند و نيز توسعه تکنولوژهای جديد و شراکت با بخش خصوصی مطلوب و مورد نظر آنهاست. در همين حال، ايده يک اقتصاد تکثرگرا همپای تکثرگرايی سياسی روز به ‌روزمقبوليت بيشتری در جهان پيدا می‌کند.

جايگاه ايران در اين جهان نو سه- مرکزی کجاست؟ ايران طبعاً با توجه به جغرافيا و منابع انسانی گسترده‌اش می‌بايست نيرويی همگرا در منطقه باشد. در واقعيت اما ايران در منطقه پيرامونی خود نفوذی حاشيه‌ای داشته و اغلب به عنوان یک نيروی ضدهمگرايی عمل کرده است. کشمکش با ايالت متحده ونیز وجود دولتی دين‌سالار دو مانع عمده بر سر راه ايران دراجرای نقشی فعال‌تر و موثرتر در زمينه امور مختلف منطقه‌ای بوده اند. برای مثال، در درگيری‌های منطقه‌ای و حل و فصل آنها ايران نقشی حاشيه‌ای داشته است و حتی خود با معدودی دولت‌ها در منطقه مشکلات و مناقشاتی حل ناشده دارد.

چالش‌های سياسی ايران در سطح بين‌المللی شامل اتهاماتی است که بر اين کشور در زمينه تروريسم دولتی و توليد سلاح هسته‌ای وارد کرده‌اند. هر دو اين اتهامات متوجه دولت ايران است در حالی که تروريسم در اغلب کشورها پديده‌ای غير دولتی به حساب می‌آيد. همچنين از ايران به عنوان کشوری ياد می‌شود که قادربه تامين حقوق انسانی شهروندان خود نبوده است.

سياست داخلی ايران نيز به همين ميزان مسئله‌ساز بوده است. حکومت ايران حکومتی اقتدارگراست که مخالفت با خود را تا حدی اجازه می‌دهد اما در همان حال مخالفان خود را به گونه‌ای گزينشی سرکوب می‌کند. اين حکومت مردم کشور را به دو گروه خودی و غيرخودی تقسيم کرده است. انتخابات را اجازه می‌دهد اما نامزدان انتخاباتی را بر مبنایی ايدئولوژيک گزينش می‌کند. اين‌ها تبعات افراطی‌گری ايدوئولوژيک و انحصار قدرت است.

به لحاظ اقتصادی نيز، ايران در دنيای جديد نتوانسته است به خوبی ايفای نقش کند. اقتصاد اين کشور از طريق صادرات نفت با اقتصاد جهانی پيوند خورده است. سهم ايران در واردات کشورهای صنعتی (شامل نفت) تنها % 2 0. است. رقم صادرات غير نفتی ايران که % ۱۵ صادرات کل کشور را تشکيل می‌دهد درمیان اقلام وارداتی کشورهای مذکور بسيار ناچيز است. سهم ايران در صادرات همان کشورها بالغ بر%3 0. می‌شود. از واردات ايران % ۷۵ به کالاهای مصرفی تعلق دارد؛ و تنها % ۱ اين واردات را کالاهای سرمايه‌ای تشکيل می‌دهد.

همچنين بايد به ميزان سرمايه‌گذاری خارجی در ايران نيز اشاره کرد که در حدی پايين باقی‌مانده است. از انقلاب تاکنون تنها ۴۰۰ميليون دلار در بخش غير نفتی سرمايه‌گذاری خارجی شده‌است. ارزش سرانه توليدات صنعتی ايران در سال ۲۰۰۱ تنها رقم ۲۸۵دلار (دلار آمريکا در سال ۱۹۹۰) بوده است که در مقايسه با ۸۷۶ دلار در کشورهای در حال توسعه رقم اندکی است. ايران کشوری توسعه نايافته و تا حد زيادی جدا افتاده از بازارهای بين‌المللی است.

ايران از نظر توسعه تکنولوژيک چندين دهه عقب افتاده است و اين در حالی است که مردمش توان آن را داشته‌اند که اقتصادی قدرتمند به وجود آوردند که بتواند در سطح جهانی به رقابت بپردازد. ايران به ويژه در هفت يا هشت صنعت کليدی در عصر ما چندين دهه عقب است: الکترونيک، ارتباطات، نرم‌افزار و سخت افزار کامپيوتر، مواد جديد، بيوتکنولوژی، هواپيمايی کشوری، و مهندسی ژنتيک. ايران تنها کمتر از%01. از GDP خود را صرف تحقيقات و توسعه می‌کند. اين رقم را با %2.7 از GDP در کره جنوبی می‌توان مقايسه کرد.

ناکارآمدی در زمينه مديريت اقتصادی در ايران ادامه دارد و در مقايسه با سال‌های آخر پيش از انقلاب اقتصاد اين کشور سيری نزولی را نشان می‌دهد. مديران بر مبنای ايدئولوژيک و يا روابط انتخاب می‌شوند و نه بر مبنای تخصص و شايستگی. فساد و رانت‌خواری به شدت رواج دارد و دولت بر اقتصاد مسلط است و آن را به بهای از کار افتادن بخش خصوصی اداره می‌کند. تنها اقليتی مرتبط دارای روابط نزديک با لايه‌های بالای حکومتی از اين قاعده مستثنا هستند و نقش بخش خصوصی را بازی می کنند.

ايران به طور عمده قدرت و نيروی ملی خود را به صورت قدرت نظامی در نظر می‌گيرد و بدين سبب منابع خود را صرف انواع ماشين‌های جنگی در ارتش، سپاه و بسيج می‌کند. اين گرايش تا حدودی به واسطه حضور ايران در ميان همسايگانی خطرناک بر اين کشور تحميل شده است. اما مسئله اين است که پاره‌ای مقامات حکومتی به استفاده از نيروی نظامی و موثر بودن نيروی تهاجمی باور دارند. انها شاگردان وفادار فرانتز فانون هستند که مگفت خشونت روح استعمار زده را صیقل میدهد!

به لحاظ اجتماعی نيز در مقاسيه با روند توسعه جهانی درايران تحولات ناخوشايندی در جريان بوده است. حدود ۳۰٪ از جمعيت کشور زير خط فقر به سر می‌برند و سهم زنان از کل درآمدهای حاصله تنها ۱۰٪ بوده است. زنان همچنين به لحاظ اجتماعی بيش از مردان سرکوب می‌شوند. ميزان بيکاری جوانان بالغ بر ۳۰٪ است و نرخ ساليانه فرار مغزها ۵نفر از هر ۱۰۰۰ نفر را تشکیل می داده است. جوانان ايران يعنی هفتاد درصد جمعيت کل کشور که زير ۳۰سال سن دارند از محروميت‌های اجتماعی رنج می‌برند. بسياری از آنها به اعتياد روی آورده‌اند. گروه‌های قومی وضعيتی ناآرام دارند و پاره‌ای برای راه‌اندازی جريان‌های جدايی‌خواهانه با نيروهای توطئه‌گر خارجی در ارتباط هستند.

با اين حال خبرهای خوبی هم از ايران می‌رسد. فرهنگ سياسی کشور در حال تغييراست. سياست خارجی به طور فزاينده‌ای بر منافع ملی متکی می‌شود و نقش اسلام و پاره‌ای نيروهای ضدهمگرايی از اين لحاظ کم‌رنگ‌تر می‌شود. اين تفاهم در حال شکل‌گيری است که توسعه صنايع هسته‌ای برای توليد سلاح اتمی را جهان تحمل نخواهد کرد و هم‌سويی با تروريسم عواقبی خطرناک دارد. شمار روز افزونی از نخبگان سياسی اکنون بر اين باورند که صرف منابع در راه توليد و تامين سلاح‌های تهاجمی کار بی‌حاصلی است و اين در حالی است که تهران همچنان برای اين منظور هزينه‌های هنگفتی می‌پردازد.

نقش دولت را به طور فزاينده‌ای حدود ۲۵۰۰ سازمان غير دولتی NGO به چالش گرفته و اين سازمان‌ها در سرتاسر کشور در ده‌ها زمينه فعال هستند که خدمات انسان‌دوستانه بخش عمده‌ای از اين فعاليت‌ها را در بر می‌گيرد. رويداد اسفبار زلزله بم نقطه عطفی بود که فاصله اين سازمان‌ها را از ارگان‌های دولتی به خوبی آشکار ساخت. اين رويداد حاکی از اين واقعيت بود که مشروعيت دولت به علت ناکارآمدی و فقدان حسابرسی در فعاليت‌هايش به گونه‌ای چشمگير کاهش يافته است.

در عرصه اقتصاد نيز تحولات مثبتی رخ داده است. با اينکه ايران هنوز از داشتن نقشی در شرکت‌های چند مليتی بی‌بهره است، اما جامعه سرمایه داری اين کشور روز‌به‌روز بيشتر خواستار استقلالی نسبی خود است. مويد اين ادعا به خصوص نقشی است که اکنون سرمايه‌گذاران زمينه صنايع کوچک در پيشبرد مدرن‌سازی و توازن‌بخشی به اقتصاد و مملکت برعهده گرفته‌اند. معدودی شرکت‌های ايرانی اکنون در سطح بين‌المللی عمل می‌کنند و شراکت‌هايی نيز در اين زمينه از سوی ايرانيان مهاجر در غرب پديد آمده اند. بين‌المللی شدن اين شرکت‌ها به همگرايی اقتصاد ايران در روند اقتصاد جهانی، انتقال تکنولوژی، جريان سرمايه و شراکت‌ها در سرمايه‌گذاریهای خارجی کمک شايان می‌کند.

خبرهای خوبی هم در زمينه‌های اجتماعی هست. طبقه متوسط همچنان مقاوم و خواستار آزادی و دمکراسی‌است. به نسبت سال‌های گذشته، شمار افراد اين طبقه بالا است و افراد از سطح بالايی از آگاهی‌های اجتماعی برخوردارند. اين طبقه اکنون روابطی را هم با طبقه کارگر و هم با بخش‌های مدرن طبقات بالا برقرار کرده است. نکته شايان ذکر در اين جا به خصوص پيشرفتی است که زنان ايران در حوزه‌های خصوصی و عمومی بدان نائل شده‌اند. در سال‌های اخير ميزان با سوادی در ميان آنان و نيز استقلال اقتصادی در اين بخش اجتماعی بهبودی چشمگير يافته‌است. در ميان زنان ايران اکنون ما به هنرمندان، شاعران، فعالان سياسی برجسته و نيز برنده جايزه صلح نوبل، نامزد دريافت جايزه اسکار، نويسنده‌ای پرفروش، و ملکه زيبايی برمی‌خوريم.
در نهايت منبع اصلی ثروت امروز و فردای ايران مردم اين کشور هستند. در اين زمينه نيز خبرهای خوبی هست. سطح آموزش و تخصص به سرعت در حال ارتقا است. اکنون بالغ بر ۷ ميليون تحصيل‌کرده در سطح دانشگاه در ايران داريم. اما با وجود اين دستاوردها، ايرانيان هنوز نتوانسته‌اند رهبرانی صاحب ديد و فرابينی در ميان خود به وجود آورند. چرا چنين است؟ پاسخ به اين سوال در يک کلام اين است که مسئله ريشه در ماهيت توسعه نايافته سياست در ايران دارد که نبود احزاب سياسی يکی از نمودهای بارز آن است.

خلاصه‌اينکه، دستاوردهای ايران در زمينه روابط بين‌المللی، رشداقتصادی و فن‌آوری‌های جديد، توسعه سياسی، عدالت اجتماعی و پيشرفت فرهنگی نتوانسته است جايگاهی شايسته در جهان نو برای اين کشور تامين کند. به جرئت می‌توان گفت که متاسفانه ايران اکنون کشوری فاقد منزلت و هويت خاص خود در ميان ديگر کشورهای جهان است. برای دست يافتن به هويتی آبرومند و جايگاهی شايسته در دنيای جديد تنها يک راه هست: دست يافتن به بينشی برای آينده ايران و پرورش آن رهبریی که از اين بينش برخوردار باشد.


چشم اندازی بر آينده


دست يافتن به بينشی برای آينده و تبيين و تعريف يک رهبری مناسب برای ايران وظيفه‌ای است ملی و جمعی که همه ايرانيان بايد آن را بر عهده بگيرند. اجازه بدهيد از خودم آغاز کنم و خطوط کلی آنچه را فکر می‌کنم برای گذار ايران به کشوری توسعه يافته و دمکراتيک بايد انجام گيرد را در اينجا شرح دهم.

من به ايرانی دمکراتيک و توسعه يافته اعتقاد دارم و برای تحقق آن تلاش می‌کنم و از اين لحاظ خود را يک دمکرات ملی توسعه‌گرا به مفهوم آرمانی آن می‌دانم. از نگاه من، بهترين راه برای رسيدن به يک دمکراسی ملی توسعه يافته استقرار يک جمهوری پارلمانی عرفی است که در آن تمامی مناصب کشوری از طريق انتخابات آزاد و دوره‌ای به افراد داده شود. دين و دولت در اين جمهوری کاملاً از هم مجزا و قوای سه‌گانه مجريه، مقننه و قضاييه از هم تفکيک شده هستند و رياست برآنها مستقيماً با آرای مردم تعيين می‌گردد. تفکيک قوا اصل مهمی در برقراری يک نظام جمهوری دمکراتيک و کارآمد است.

با در نظر گرفتن بخش‌بندی‌های سياسی و ساختار اجتماعی موجود در ايران یک دولت ائتلافی که منافع اهل سرمایه، طبقه متوسط و کارگران را نمايندگی کند تنها شکل پايداری است که می‌توان برای يک جمهوری دلخواه متصور شد. اين منافع در برگيرنده رشد اقتصادی، توسعه سياسی و نيز عدالت اجتماعی است. استقلال ملی ايران، تماميت ارضی و ميراث فرهنگی زمينه‌های مشترکی هستند که ايرانيان می‌توانند آروزی کشوری دمکراتيک را بر مبنای آن متحقق سازند. دولت ائتلافی مورد نظر بايد انتقام‌گيری سياسی را به هر صورت و شکلی مردود اعلام کند و هر نوع بدرفتاری و تبعيض را به ويژه در مورد زنان، جوانان، تهی‌دستان و اقليت‌ها متوقف سازد.
در سطح ملی اين جمهوری دمکراتيک به صورت فدرال متمرکز unitary-federal اداره می‌شود. اين نظام فدرال عرصه‌ای آزاد برای شکل‌گيری خود گردانی‌های واقعی بر مبنای عملکرد و منطقه‌است . باید توجه داشت که در يک نظام متمرکزکه تمرکز قدرت در آن به صورتی عمودی است، فونکسيون‌ها ( وظایف) و سکتورها (بخش‌ها) فرمان می‌رانند در حالی که مناطق تنها عرصه فعاليت‌ها هستند. در يک نظام فدرالی با آرايشی افقی که هرگونه تمرکزی را نفی می‌کند، مناطق فرمان می‌رانند در حالی که فونکسيون‌ها و سکتورها به صورت تابعی از عملکرد کل نظام در نظرگرفته می‌شوند. در يک نظام فدرال متمرکز که در آن تمرکز گريزی فدراليسم تحت نظارت قرار دارد، مناطق قدرت تصميم‌گيری، بسيج و تخصيص منابع را دارا هستند و در همان‌حال فونکسيون‌ها و سکتورهای دولتی با اهميتی يکسان به عنوان عامل تغييرات بنيادين در کل مناطق و در سطح ملی به حساب می‌آيند.

در يک نظام فدرال متمرکز، جوامع انسانی و بخش‌های دولتی با هم‌، بلوک‌های اجتماعی را برای اهداف اداری، برنامه‌ريزی و توسعه شکل می‌دهند. تنها وظايف ملی و بين‌المللی ای بر عهده فونکسيون‌هاست که امور مربوط به دفاع، سياست خارجی، سياست‌پولی، بخش‌های اقتصادی استراتژيک و تاسيسات زير بنايی در سطح ملی را در بر‌می‌گيرد. در این نظام ايجاد و تشکيل هرگونه سازمان موازی دولتی غيرقانونی است . هيچ مقامی نيست که فاقد مسئوليت و عملکرد غير قابل حساب‌رسی باشد. گروه‌های قومی ايران حق خودگردانی دارند اما اين حق آنان گروه اصلی فارسی زبان را با خطر خود مختاری و حرکت‌های جدايی طلبانه از سوی اين اقوام روبرو نمی‌سازد.

محتوای دمکراسی ملی پارلمانی ايران بازتابی است از اعلاميه جهانی حقوق بشر و نيز بازتابی است از ميراث مترقی ايران در زمينه حقوق انسان‌ها که پيشينه آن به فرمان کوروش کبير برمی‌گردد.ايران يکی از امضا کنندگان اعلاميه حقوق بشر است و می‌بايد به مفاد اين اعلامیه ناظر بر حقوق فردی و اجتماعی وفادار باشد. اين حقوق شامل تک ‌تک ايرانيان است و بر مبنای اعلاميه مذکور هرگونه خدشه‌دار شدن اين حقوق و قصور در برآورده ساختن آنها غير قابل توجيه خواهد بود.

شش منفعت جامع و متقابل اساس و بنياد ايرانی دمکراتيک را شکل می‌دهند. اين منافع عبارتند از استقلال ملی، عدالت اجتماعی، دمکراسی سياسی، توسعه اقتصادی، پويايی فرهنگی و صلح بين‌المللی. اين منافع هر کدام بازتاب خواست‌های گروه‌هايی است که با اين منافع مرتبط هستند: ملت ايران، کارگران، طبقه متوسط، بازرگانان، جوامع‌فرهنگی و جامعه جهانی. بر شالوده اين منافع است که يک قانون اساسی پيشرفته و دمکراتيک بايد تدوين گردد و اجرای مفاد آن بر عهده دولتی ائتلافی گذاشته شود که به نحوی دمکراتيک بر سرکار آمده است.

نخست به استقلال ملی و تماميت ارضی بپردازيم. بهترين راه برای برآوردن چنين خواسته‌ای توسعه فراگير ملی و گسترش مناسبات دوستانه و همکاری با تمامی کشورهای دنيا بر مبنای منابع ملی و صلح جهانی است. ايران بايد در برنامه‌ريزی‌های دفاعی خود هرچه بيشتر از مفهوم قدرت نظامی فاصله بگيرد و به مفهوم قدرت اقتصادی نزديک شود و در سازمان ملل و کارگزاریهای جهانی آن و نيز در زمينه اجرای قطعنامه‌ها و قراردادهای اين سازمان نقش فعال‌تری را عهده‌دار شود.حاکميت ملی را اکنون بيشتر به عنوان حق حاکميت مردم در تعيين سرنوشت خودشان تعريف می‌کنند و نه به صورت حاکميت دولت‌ها برافراد ملت. حاکميت ملی با مشروعيتی جهانی و نيز قدرتی ملی تنها از طريق اعمال دمکراسی، توسعه پايدار و متوازن و تامين نظم و قانون قابل حصول خواهد بود. تماميت ارضی و حفظ آن مستلزم آن است که حقوق و فرصت‌ها مساوی برای اقليت‌های قومی و مذهبی تامين گردد.

عدالت اجتماعی منفعت دوم است. عدالت اجتماعی به معنای تهيه و تامين حداقل نيازهای اجتماعی-اقتصادی مردم محروم در زمينه‌هايی همچون کار، آموزش، بهداشت، مسکن و تفريح است. اما به نظر من عدالت اجتماعی از اين حد فراتر می‌رود. مفهوم عدالت اجتماعی همچنين در برگيرنده بهره‌وری از برابری سياسی، فرهنگی، منطقه‌ای و بين‌المللی است. يک نظام قضايی معقول و درست در يک جامعه برای برآورده ساختن عدالت اجتماعی همان قدر اهميت دارد که يک نظام اقتصادی درست داراست. در يک جامعه عادل مردم حقوق برابر دارند و فرصت‌هايی برابر در اختيارشان گذاشته می‌شود. در چنين جامعه‌ای تبعيض بر مبنای جنسيت، قوميت، سن، مذهب، نژاد، مکان و محل تولد، وضعيت اقتصادی و وابستگی‌های سياسی برابر با مفاد قانون اساسی منع و ممنوع اعلام شده است. در يک چنين جامعه دلخواهی کارگران به لحاظ برخورداری ازفرهنگ عدالت اجتماعی در صف مقدم عدالت خواهی قرار دارند.

سومين سود، توسعه سياسی است. توسعه سياسی اصول دمکراسی ليبرال و حقوق اساسی را در بر می‌گيرد. توسعه سياسی نهادها و احزاب و دولت‌ توسعه‌گرا را ايجاب می‌کند. روی گردانی از هرگونه خشونت، از جمله انتقام گیری سياسی، نقشی کليدی در توسعه يک فرهنگ سياسی پيشرو دارد. همه شهروندان در همه ساحت‌های زندگی حقوق برابر دارند و دولت خدمتگزاری منتخب از سوی مردم است.هيچ‌کس و هيچ مقامی فوق قانون نخواهد بود و حقوق و امتيازات مبنی بر دلايل آسمانی، ايدئولوژيک، يا ثوارث بايد در قانون اساسی منسوخ اعلام گردد. تمامی اشکال آزادی‌های فردی و اجتماعی بايد تضمين شود. طبقه متوسط کارگزار توسعه سياسی است.

سود يا منفعت چهارم توسعه اقتصادی است. توسعه اقتصادی به معنای گسترش ظرفيت‌های عقلانی جامعه و نيز ظرفيت‌های مادی آن است و اين تنها در يک نظام اقتصادی ليبرال به دست می‌آيد که نيازهای جامعه و حفظ محيط زيست را مد نظر دارد. من این اقتصاد را اقتصاد بازار اجتماعی نام گذاری می‌کنم. برای آنکه چنين اقتصادی کارکرد مناسب خود را پيدا کند، نياز به رهبری يک طبقه مستقل سرمایه دار و نظارت و راهنمايی يک دولت توسعه‌گرا دارد. سنگ بنای يک اقتصاد متوازن و پايدار افراد و جوامع محلی هستند. برای رونق گرفتن چنين اقتصادی بايد از روند صنعتی شدن، پيشرفت علوم و فن‌آوری و همچنين شرکت در تجارت جهانی و نهادهای مالی پشتيبانی جدی به عمل آيد. تنها از اين راه است که ايران می‌تواند به‌صورت قدرتی جهانی در قرن بيست و يک در آيد.

پنجمين مورد از منافع یادشده توسعه فرهنگی است. توسعه فرهنگی متضمن يافتن ترکيب درستی از سنت و مدرنيته است و نيز رواداری آزادی مذهبی و تحول معنوی افراد و جوامع و به رسميت شناختن گوناگونی در ميان مردم و مناطق. ايران در منطقه‌ای زندگی می‌کند که اغلب کشورهای آن مسلمان هستند و خود نيز کشوری مسلمان است. با اين حال، ايرانيان نياز به يک اصلاح دينی دارند. گذار به جامعه‌ای مدرن تا حد زيادی منوط و متکی به همين روند اصلاح دينی است.

سود ششم صلح بين‌المللی است. صلح در درون يک ملت و صلح در ميان ملت‌ها دو سوی يک پديده اند. ناسيوناليسم نوين ايرانی بايد هرچه بيشتر جهانی‌نگر و هم‌گرا باشد و نه همچنان گذشته محلی‌گرا و انزواطلب. صلح، چه در داخل و چه در سطح بين‌المللی، شالوده‌ای است که دمکراسی و توسعه برمبنای آن ساخته می‌شود. هيچ جايگزين برای يک سياست خارجی که در سرلوحه اولويت‌هايش صلح با تمامی ملت‌ها باشد، وجود ندارد.

ايران بايد از هم‌سويی با نيروهای وازننده و از دست يازيدن به هرگونه وسيله و رويه خشونت آميزی از جمله تروريسم و سلاح‌های کشتارجمعی پرهيز و اجتناب کند.

اين نيازهای ششگانه و گروه‌های ذ ینفع که ذکر شد تمامی ماجرا نيست. حدود هفتاد درصد از جمعيت ايران زير سی‌سال سن دارند وبیش از نیمی از جمعيت را زنان تشکيل می‌دهند. هر دو اين گروه اگرچه به شيوه‌های متفاوت سرکوب شده‌اند. در ايرانی دمکراتيک حقوق اساسی و نيازهای هردو گروه در تمام ساحات زندگی و به خصوص از نظر شغلی و حقوق مدنی تامين خواهد شد. حقوق و نيازهای اقليت‌های محروم‌مانده مذهبی و قومی را نيز نبايد از نظر دور داشت. دو گروه محروم ديگر در ايران تهی‌دستان و ناتوانان هستند. ملتی متمدن نگران وضعيت چنين گروه‌های اجتماعی است و خود را موظف به برآورده ساختن نيازهای آنان می‌داند.

در جمع‌بندی اين مقاله می‌توان گفت که ايران کشوری است غنی به لحاظ منابع اما فقير از نظر دستاوردها. اين فاصله، بيش از هرچيز ناشی از شکست رهبری اين کشور در داشتن فرادیدی درست از منافع ملی و گروهی ايرانيان است. پر کردن چنين فاصله ای مستلزم همکاری و شرکت مردم ايران در امر تصميم‌گيری است و نیزبه فرهنگی شفاف و عملکردی دمکراتيک، ارتقای نقش قانون، انتظامی پيشرفته و قابل حسابرسی در زمينه خدمات دولتی نیاز دارد. شکست رهبری نيز در جای خود ريشه در يک فرهنگ سياسی در حال گذار دارد که هنوز بر شيوه‌ها و تفکرات کهنه و نيز بر عمل‌کردها، سازماندهی‌ها و نهادسازی‌های قديمی متکی است. ملت ايران اگر بخواهد به شان و منزلتی شایسته خود در جهان امروز دست یابد بايد طرحی به کلی نو و تازه در اندازد.

افسون قدرت

 

سيد مصطفى تاج زاده
«آيا اروپايى ها كمتر از آمريكايى ها استعمارگرند؟ آيا اروپايى ها بيشتر از آمريكايى ها دموكراتند؟ آيا اروپايى ها كمتر از آمريكايى ها به فرهنگ هاى ملى و دينى بها مى دهند؟... اروپايى ها (به خصوص فرانسوى ها) لائيك ترين ملل جهان هستند... الگوى فرانسوى... روسرى از سر دختران مسلمان برمى گيرد اما مى توان از آمريكايى سخن گفت كه محجبه و بى حجاب در كنار هم به مدرسه مى روند...
اروپايى ها (به خصوص فرانسوى ها) ملى گراترين ملل جهان هستند. جامعه چندمليتى آمريكا مانع از تولد پديده اى به نام نژاد خالص در اين كشور مى شود... اروپايى ها (به خصوص فرانسوى ها) ايدئولوژيك ترين ملل جهان هستند... اين در حالى است كه مردم آمريكا غيرايدئولوژيك ترين مردم جهان هستند... سنت ها را پاس مى دارند و هنوز به زير سايه خدا بودن در دلارهايشان افتخار مى كنند... هيچ ديكتاتورى را تجربه نكرده اند و هرگز با مذهب يا مالكيت نجنگيده اند.

اروپايى ها استعمارگرترين ملل جهان بودند... زبان خويش را در جهان گسترش داده اند و قانون خود را فراگير كرده اند... آمريكايى ها البته خود روزگارى مستعمره بودند و سپس كوشيدند كشورهايى را تحت الحمايه خود سازند. آمريكايى اما حتى در بدبينانه ترين قرائت چيزى جز تداوم استعمار اروپا نيست. استعمارى كه در تداوم خويش دموكراسى را صادر مى كند. صادرات دموكراسى اما به معناى ايجاد دموكراسى حقيقى نيست اما در شرايط فقدان گوهر اصلى كالاى بدلى هم مغتنم است.

از اين رو نوع دخالت آمريكا در ژاپن پس از جنگ دوم جهانى و عراق پس از جنگ سرد از يك جنس است... آمريكايى ها اكنون از طرح خاورميانه بزرگ حمايت مى كنند تا با استقرار سرمايه دارى در اين منطقه از اقتدار بنيادگرايى جلوگيرى كنند... آمريكا هنوز هم كارنامه اى تاريك در خاورميانه دارد... سياستمداران و روشنفكران ايران همه از هراس آمريكا به اروپا روى آورده اند... اما سرانجام روزى ماجرا پايان مى يابد. قصه انرژى اتمى تمام مى شود و قصه حقوق بشر فرامى رسد... در آن روز جمهورى اسلامى نمى تواند اروپاى لائيك ناسيوناليست ايدئولوژيك را بر آمريكاى مذهبى چندمليتى ترجيح دهد.»

عبارات فوق از سرمقاله روزنامه شرق (۱۹/۱/۸۳) بهانه اى شد تا نكاتى را در نقد آن و نيز تبيين ديدگاه واقع بينانه در قلمرو روابط بين الملل متذكر شوم.

۱ _ تا قبل از كودتاى انگليسى _ آمريكايى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عليه دولت قانونى و ملى دكتر مصدق، نه تنها سياستمداران و روشنفكران ايرانى از ترس آمريكا به اروپا پناه نبرده بودند برعكس، نزد آنان آمريكا وجهه اى مثبت داشت و گمان مى رفت مى تواند حامى و همكار نيروهاى طرفدار استقلال، تماميت ارضى كشور و پيشرفت ايران باشد.

محمدتقى بهار، ملك الشعرا، آزاديخواه و اديب بزرگ در اين زمينه مى نويسد:

«ايرانى دريافته است كه بايد جل و گليم خود را توسط سرمايه دولت آمريكاى شمالى از آب بيرون كشد و مصلحت خود را در آن ديده است كه با همدستى دولت اتازونى خود را از گرداب فقر كه پياپى او را در آن هل مى دهند، نجات دهند.» (تاريخ مختصر احزاب سياسى ايران، اميركبير، جلد اول، چاپ دوم، ۱۳۵۷، ص ۱۹۴). نگاه ايرانيان به آمريكا آنقدر مثبت بود كه عده اى بر اين باورند دكتر مصدق بيش از حد بر حمايت دولت آمريكا از نهضت ملى شدن صنعت نفت در ايران حساب مى كرد (به دليل تضاد منافع با بريتانيا) و كمتر به سازش احتمالى دو دولت عليه كابينه خود، به خصوص پس از انتخاب شدن محافظه كاران در انگلستان و جمهوريخواهان در آمريكا مى انديشيد.

ملاحظه مى شود آنچه دولت ايالات متحده را در افكار عمومى ايرانيان در نيم قرن گذشته منزوى و تا حدود زيادى محكوم كرد، نه «افسون فرنگ»، كه واقعيت تلخ دخالت مستقيم آن دولت در كودتا عليه دكتر مصدق و حمايت از بيست و پنج سال استبداد سياه بود كه بر ايرانيان تحميل شد و استقرار دموكراسى را در كشورمان به تاخير انداخت.

۲- تاريخ نيم قرن اخير خاورميانه نيز نشان مى دهد آنچه دولت آمريكا در اين مدت صادر كرده، نه دموكراسى كه كودتا و پشتيبانى از ديكتاتور هاى منطقه و سپس حمايت از بنيادگرايى اسلامى عليه روس ها بوده است. آمريكايى كه نويسنده محترم بحق از تنوع فرهنگى، دموكراسى، عدم تمركز و غيره در آن سخن مى گويد، در نيم قرن گذشته در دسترس مردم منطقه قرار نگرفت كه آن را «انتخاب» يا «رد» كنند و همچنانكه وى به درستى متذكر شده است، «آمريكا هنوز هم كارنامه اى تاريك در خاورميانه دارد.» پس مردم منطقه و نخبگان آنها در اين مدت در موقعيتى قرار نداشتند كه بين «افسون فرنگ» و جامعه مذهبى چندمليتى و دموكراتيك آمريكا يكى را انتخاب كنند.

۳- طبق تحقيقات پروفسور جان كين از بيست كشورى كه آمريكا تاكنون به آنها نيروى نظامى اعزام كرده، تنها در سه كشور پيشرفته صنعتى (آلمان، ايتاليا و ژاپن) دموكراسى مستقر شده است. اين درحالى است كه اولاً رشد نازيسم و فاشيسم در سه كشور فوق منتفى نيست. ثانياً مردم هر سه كشور با وجود پذيرش دموكراسى، منتقد سياست ها و عملكرد توسعه طلبانه دولت آمريكا هستند. مردم آلمان، ايتاليا و ژاپن، مانند شهروندان ساير كشورهاى دموكراتيك «جامعه مذهبى چندمليتى دموكرات» را با «سياست خارجى و جنگ طلبانه دولت آمريكا» يكسان نمى دانند و جنگ با ژاپن را مانند اشغال عراق ارزيابى نمى كنند.

بلوغ افكار عمومى كشورهاى اروپايى به زيباترين شكل در جريان شصتمين سالگرد عمليات نرماندى، در جنگ جهانى دوم، طى روزهاى اخير متجلى شد. اروپايى ها در مراسم سپاسگزارى از آمريكا به خاطر رهايى از نازيسم و فاشيسم، يكسان انگارى «عمليات رهايى بخش نرماندى» با «عمليات اشغالگرانه عراق» را به نحو بارز و آگاهانه رد كردند.

۴- امروز كه گويا كشتيبان را سياستى ديگر آمده است و به قول نويسنده محترم دولت ايالات متحده از «سرمايه دارى» در برابر «بنيادگرايى» دفاع مى كند، باز هم سخن از «انتخاب آزاد» نيست. صورت عريان اين معادله همان است كه جورج بوش مى گويد: «يا با ما هستيد يا با «بنيادگرايان». صورت پوشيده آن همان فراز آخر سرمقاله است كه بالاخره روزى «قصه انرژى اتمى تمام مى شود و قصه حقوق بشر فرا مى رسد... در آن روز جمهورى اسلامى نمى تواند اروپاى لائيك ناسيوناليست ايدئولوژيك را بر آمريكاى مذهبى چندمليتى ترجيح دهد.»

با آنكه مى دانم آقاى قوچانى به هيچ وجه قصد ندارد مشى «يا با ما هستيد يا بر ما» را توجيه كند، اما متاسفم كه بگويم دعوت فوق جز آن نتيجه ندارد، اگر چه تيزى و تلخى آن سخن بنيادگرا تا حدودى تلطيف شده است.

در حقيقت به دليل محدود شدن دايره حق انتخاب ايرانيان، بحث به ناچار، به «گوهر اصلى» و «كالاى بدلى» كشيده شده است؛ امرى كه در شرايط فقدان نهضت هاى دموكراتيك و حضور درازمدت يك ديكتاتور خون آشام (كه اتفاقاً تا سال ۹۱ و قبل از حمله به كويت از پشتيبانى دولت آمريكا بهره مند بود) شايد مى توانست محل بحث باشد، ولى ملتى كه در حافظه تاريخى خود انقلاب مشروطه و نهضت ملى شدن نفت را دارد و در جريان خيزش دموكراتيك خود در سال هاى اخير، گام هاى بزرگى را براى چنگ زدن به «گوهر اصلى» يعنى دموكراسى آزاد برداشته است، معلوم نيست چرا بايد تحقير شود و به انتخاب «كالاى بدلى» كه بدلى بودن آن مورد اذعان سردبير محترم شرق نيز هست، تشويق شود؟

اين چه نوع دموكراسى خواهى است كه ما همه گزينه هاى دموكراتيك را محدود به يك و فقط يك نوع «كالا» بكنيم و جار بزنيم كه به زودى، چه بخواهيد و چه نخواهيد، همين يك كالا و نه بيشتر در بازار عرضه خواهد شد! بشتابيد كه آن را از دست ندهيد؟ به راستى اگر نشتابيم، چه از دست خواهيم داد وقتى فقط دو گزينه «سرمايه دارى» (بنيادگرايى آمريكايى) يا (بنيادگرايى دينى) سرنوشت محتوم ماست!؟ آيا بهتر نيست نويسنده محترم سياستمداران ايرانى را به رعايت حقوق بشر و تحقق شعار مترقى «ايران براى همه ايرانيان» دعوت كند تا با پشتوانه حمايت مردمى، امكان سوء استفاده از قانون شكنى ها از آمريكا و دولت هاى اروپايى سلب شود؟

۵- اگر مردم و كثيرى از نخبگان ايرانى را به بازارى تك كالايى (حداكثر دو كالايى) دعوت كنيم و به آنان بگوييم كه انتخاب شما فقط بين «سرمايه دارى» و «بنيادگرايى» است، آيا نخواهند گفت كه ما از همان زمان كه دولت آمريكا بنيادگرايى طالبان را به افغانستان تحميل كرد و حتى پيش از آن، هنگامى كه ايالات متحده از شاه و صدام حمايت مى كرد، مرز خود را با اشكال بومى ديكتاتورى، فاشيسم و بنياد گرايى ترسيم كرده ايم و امروز در سطح بالاتر، مسئله اصلى ما استقرار دموكراسى متناسب با فرهنگ ملى و دينى ما است؟

آيا مردم دور انديش و حسابگر ما هزينه خريد آن كالاى بدلى را محاسبه نمى كنند و نخواهند گفت كه ما با هزينه اى به مراتب كمتر و بدون آن كه لازم باشد ۵۰۰ هزار كودكمان را در جريان يك تحريم ۱۲ ساله از دست بدهيم و بى آن كه سى تا يكصد هزار جوان ما ظرف دو هفته ( از حمله نظامى آمريكا تا سقوط بغداد) كشته شوند و جامعه مان دچار ناامنى شود و تاريخ مجسم ما در موزه هايمان به غارت رود و شكنجه هاى چندش آور را در ابوغريب شاهد باشيم، به آستانه تحقق بسيارى از شعارهايمان نزديك شديم؟

۶- مشاهدات بعضى گزارشگران ايرانى و از جمله خانم بنى يعقوب در عراق مى تواند به اين بحث كمك كند. به نوشته وى حافظه مردم عراق سرشار از مواردى است كه حمايت دولت آمريكا از صدام را در سال هايى نه چندان دور نشان مى دهد. نمى توان اين حافظه را پاك كرد. با وجود اين، جنايات صدام آن قدر زياد بود كه عراقى ها نه تنها از سقوط رژيم بعث توسط آمريكا ناراحت نشدند، بلكه خوشحال هم شدند.

همچنان كه ملت ما از ورود متفقين به ايران كه سقوط ديكتاتورى سياه رضا شاهى را به همراه داشت، خشنود شدند. در واقع حجم فوق العاده و نامحدود جنايات صدام است كه جنايات نسبتاً كمتر به عراق را «محدود» يا «تحمل پذير» جلوه مى دهد. به همين علت تعجب نمى كنم كه درصد قابل توجهى از مردم عراق چشم بر «آمريكايى» كه در تلويزيون سال هاى جنگ در كنار صدام ديدند، ببندند، و به جاى آن در آمريكايى ديگر در آن سوى اقيانوس ها خيره شوند كه «مذهبى، چند مليتى، دموكرات و پيشرفته» است.

با وجود اين يقين دارم ملت ما كه در حافظه تاريخى خود نهضت هاى مشروطه، ملى شدن صنعت نفت، بهمن ۵۷ و خرداد ۷۶ را دارد، به كالاى بدلى رضايت نخواهد داد، مگر آن كه خداى ناكرده انسداد سياسى زمينه ساز شود. به علاوه دعوت به بازار تك كالايى و تحميلى آمريكا، در بهترين حالت و به فرض اينكه مورد پذيرش ايرانيان قرار گيرد، به جز يأس و خانه نشينى شهروندان نتيجه نخواهد داشت. من انفعال و نااميدى را همان دعوتى مى دانم كه اقتدارگراها به شكل ديگر و با قوتى بيشتر منادى آن هستند.

۷- با همه احترامى كه براى نويسنده محترم قائلم نمى توانم تأسف خود را از بى توجهى وى به ماهيت و سازوكار نزاع «سرمايه دارى- بنياد گرايى»، اظهار نكنم. گفته شد آنچه در عراق و افغانستان مى گذرد، نه نبرد براى استقرار دموكراسى كه جنگ بنيادگرايى آمريكايى- مسيحى با بنياد گرايى اسلامى (افغانى يا عراقى- شيعه و سنى) براى تسلط بر منطقه زرخيز و نفت خيز خاورميانه است. همچنان كه منتقدان آزاديخواه و حقوق باور آمريكا گفته اند، اگر قرار بود آمريكا براى جلوگيرى از تعدى و تجاوز داخلى و خارجى صدام وى را سرنگون كند، اين كار را مى بايست يك دهه پيش در زمان اشغال كويت انجام داد.

نكته مهم تر درباره سازوكار نبرد فوق آن است كه ترجيح و نزديكى به هر يك از طرفين تنازع به تقويت سويه مقابل و گسترش اين كارزار مى انجامد. بن لادن و صدام فضاى جنگ طلبى را در آمريكاى پس از ويتنام احيا كردند و محبوبيت بوش را از ۲۵ درصد به ۷۵ درصد رساندند. سياست هاى نادرست و غير انسانى دولت آمريكا كه به جاى ايجاد تقويت جبهه جهانى ضد تروريسم، صدور جنگ، تسخير منطقه و كنترل نفت منطقه را در دستور كار قرار داده، بنيادگرايى را در جهان اسلام به طور روزافزون تقويت كرده است.

طبق نظرسنجى موسسه پيو، در بسيارى از كشورهاى اسلامى به موازات رشد دموكراسى خواهى مردم، آنان نسبت به بن لادن نيز همدلى نشان داده اند. به تعبير خانم آلبرايت، وزير خارجه سابق آمريكا، اين سمپاتى ناشى از جاذبه هاى شخصى و كاريزماى بن لادن نيست، بلكه سياست ها و عملكرد غلط دولت فعلى آمريكا و تحقير و سركوب مسلمانان وى را داراى چنين موقعيتى در جهان اسلام و به ويژه در خاورميانه كرده است.

۸ _ به نظر من روشنفكران و سياستمداران آگاه و دلسوز موظفند مردم را نسبت به ماهيت اهداف غيرانسانى طرفين اين جنگ آگاه كنند، زيرا «عدل بنى عباس» و «ظلم بنى اميه» تفاوت ماهوى ندارند و از اين موقعيت در جهت ترويج دموكراسى در واحدهاى ملى و استقرار صلح در عرصه جهانى استفاده كنند و مردم منطقه و از جمله ايرانيان را از ترجيح يا نزديكى به يكى از دو طرف افراطى و بنيادگرا برحذر دارند. به خصوص اين ادعاى كاذب را به رسميت نشناسيم، كه جهان در «بوش» و «بن لادن» و پيروان آنها خلاصه مى شود و ما مجبوريم به شعار واحد طرفين تسليم شويم كه «هر كس با يكى نيست الزاماً بايد با ديگرى باشد.»

۹ _ اگر نظام قدرت سلسله مراتبى و عمودى يا استبدادى شود (چه در سطح ملى و چه در عرصه بين المللى) وظيفه آزاديخواهان و عدالت طلبان اين نيست كه هر چه سريع تر خود را با راس هرم قدرت هماهنگ كنند تا شايد نصيبى از سفره قدرت نصيب آنان شود. تمايز روشنفكر دربارى، يا به تعبير «گرامشى» روشنفكر ارگانيك، با روشنفكر مردمى در آن است كه اولى به توجيه سلسله مراتب ظالمانه قدرت مى پردازد تا با توجيه نظام سلطه، سهم اندكى از قدرت نصيب او شود.

برعكس، آزاديخواهان با همه وجود مى كوشند با سازماندهى، برنامه ريزى، كادرسازى و افشاى استبداد و اختناق دايره ظلم و فساد را محدود كنند. وظيفه روشنفكران متعهد پيشگيرى از جنگ است نه دست افشانى و پايكوبى به نفع يكى از طرفين جنگ طلب. از نظر آنان «آمريكا» يك نعمت بزرگ براى رفع جهل و فقر و ترس و رفع كمبودهاى تئوريك، سازماندهى و سياست ورزى نيست. بر اين اساس وقتى راس هرم قدرت با نيرويى به جنگ پرداخت، نبايد سپر بلا شد يا از يكى از دو طرف حمايت كرد، اگر چه مى توان و بايد به گونه اى عمل كرد كه قدرت مسلط يا طرف منازعه آن وظيفه فورى خود را نبرد با آزاديخواهان ندانند.

۱۰ - «قدرت» در سياست و روابط بين الملل همان نقش «ثروت» را در مناسبات اقتصادى در سطح ملى و جهانى ايفا مى كند. بنابراين به عوض پرداختن به ايدئولوژى يا منش صاحبان سرمايه، لازم است سازوكار توليد و كسب ثروت و توزيع عادلانه آن و نيز چگونگى مقابله با شرايط ظالمانه را تبيين كرد. به عبارت ديگر آمريكا در جهان سخن اول را مى گويد چون از نظر نظامى و اقتصادى و علمى و فنى دست بالا را دارد و قوى تر است، نه اينكه چون نسبت به اروپا كمتر لائيك است يا چند مذهبى است. پس لازم است در برابر داعيه هاى توسعه طلبانه آن از تمام اهرم هاى قدرت و اقتدار همه منتقدان و مخالفان نظام تك قطبى جهان استفاده كرد تا بتوان از استقلال و يكپارچگى كشور دفاع كرد و منافع ملى را پاس داشت.

۱۱ _ از كودتاى رضا شاه تا پيروزى انقلاب اسلامى، انگلستان به تنهايى يا به كمك آمريكا بر ايران تفوق داشت. در چنين شرايطى البته بسيارى از سياستمداران و روشنفكران تلاش مى كردند با همكارى با كشورهاى ديگر اجازه يكه تازى در ايران را به هيچ دولت خارجى ندهند. امروز نيز كه آمريكا در عرصه بين الملل يكه تازى مى كند، لازم است با توسعه روابط با اروپا، روسيه، چين، ژاپن، هند، كانادا و نيز كشورهاى منطقه و سازمان هاى بين المللى مانع تحميل خواست هاى دولت آمريكا بر كشورمان شويم، همچنان كه عادى سازى روابط با آمريكا و به خصوص پرهيز از هرگونه ماجراجويى يا عملى كه به دست دولت ايالات متحده بهانه دهد، لازم است.

براين اساس من نه تنها مخالف برقرارى روابط ايران و آمريكا نيستم، بلكه آن را مفيد مى دانم و معتقدم كه در سال هاى گذشته برخى فرصت ها براى كاستن از ديوار بى اعتمادى به وجود آمد كه استفاده مناسب از آنها نشد. اما عادى سازى و برقرارى روابط نه از موضع انتخاب «كالاى بدلى» بلكه براى حفظ استقلال و تماميت ارضى كشور و دستيابى به كالاى اصلى. به نظر من ايران بايد در شرايط برابر با ايالات متحده به گفت وگو بنشيند، اما به منظور دفاع از منافع ملى و در جهت استقرار «گوهر اصلى».

۱۲ _ در برترى و كارآمدى دموكراسى بر ديكتاتورى ترديد ندارم، زيرا اين نظام در قياس با رقيب خود، گذشته از اينكه انسانى تر و با ثبات تر است، در عرصه هاى علمى، فنى، اقتصادى و سياست خارجى كاراتر است. دين هم در نظام دموكراتيك انسانى تر از دين در رژيم ديكتاتورى است. به علاوه زمينه رشد فساد در دموكراسى، براساس نتايج يك تحقيق، سى و دو برابر كمتر از ديكتاتورى است و در شرايط كنونى، دموكراسى بزرگ ترين مولفه تامين امنيت ملى كشورمان در برابر جنگ طلبان بيگانه است.

پس همچنان كه علم و تكنولوژى را بايد از هر كجا اخذ كنيم و در خدمت مردم قرار دهيم، در عرصه اجتماع و سياست نيز لازم است از تجربيات بشر، از جمله تجربيات مردم آمريكا، به خصوص در «به زمامدارى» يا «حكمرانى خوب» استفاده كنيم. در اين زمينه كمتر چيزى به اندازه دموكراسى متناسب با فرهنگ ملى موثر است. به همين دليل در شرايطى كه اكثريت قريب به اتفاق مردم ما روش هاى دموكراتيك را بر شيوه هاى ديگر ترجيح مى دهند، جفا به ملت ايران مى دانم كه آنان را تشويق كنيم از ترس بنيادگرايى كه به بركت انقلاب اسلامى و جنبش اصلاحى دست كم دو دهه آينده ايران را از درون تهديد نمى كند، دموكراسى بدلى را برگزينند. ما سه سال پيش از ۱۱ سپتامبر پرچمدار استقرار دموكراسى و صلح در جهان اسلام و گفت وگوى تمدن ها بوديم. پس شايسته نيست ملت را به قيموميت كسانى دعوت كنيم كه خود را پرچمدار جنگ هاى صليبى مى خوانند.

در هر حال نمى دانم چه رخ داده كه لازم شده است به اصحاب پيرو «الحق لمن غلب»، (حق با پيروز است)، بپيونديم، ولى هر اتفاقى رخ دهد، حتى اگر مجبور به تمكين در برابر استبداد داخلى يا استبداد بين المللى شويم، هرگز نبايد در دل و ذهن و زبان «زور» را به رسميت بشناسيم و آن را توجيه كنيم. فراموش نكنيم كه با همه مبارزات و تلاش هاى آزاديخواهانه بشر، جهان به نقطه كنونى رسيده است. اگر عنصر مقاومت آگاهانه و عادلانه را حذف كنيم، جز فراگيرى ظلمت مطلق چه چيز نصيب بشريت خواهد شد؟

كلام آخر آنكه دموكراسى بدلى همچون مرواريد بدلى نيست كه در صورت فقدان گوهر اصلى، بتوان آن را به گردن آويخت و زينت كودكان كرد. دموكراسى بدلى زنجير اسارت ديگرى همچون استبداد است، فقط با دموكراسى اصيل مى توان از هر دو نجات يافت.

افسون فرنگ


شرق/ محمد قوچانی
چهار‌شنبه ١٩ فروردين ۱۳۸۳

سال ۱۲۵۲ برای اولين بار پای شاهی ايرانی به خاك فرنگ رسيد. ناصرالدين شاه قاجار به تشويق صدراعظم اصلاح طلب خويش؛ ميرزا حسين خان سپهسالار راهی اروپا شد تا نخستين تجربه عينی سران ايران از غرب شكل گيرد. تجربه ای كه از نطفه عقيم بود: سران ايران چون اول از همه شكوه فرانسه را ديدند، همه غرب را فرنگ (فرانس: France)خواندند. همچون تماشاگران شتابزده فيل در تاريكی در داستان مولوی كه در آن شب تار هر يك اندامی از آن حيوان عظيم را همه هيبتش دانستند و عاج و خرطوم و دم را هر يك به تنهايی فيل خواندند؛ ايرانيان نيز هر جزء از خاك اروپا را همه اروپا دانستند و بيش از همه فرانسه را معادل غرب شمردند.

زبان فرانسه زبان روشنفكران شد و قانون فرانسه زبانان (بلژيكيان) پايه قانون مشروطه شد و ژان پل سارتر؛ اين روشنفكر پرهياهو فرانسوی الگوی روشنفكران ايران شد. بدين ترتيب نه فقط سياستمداران كه روشنفكران نيز در افسون فرنگ فرو رفتند. نه دولت كه اپوزيسيون نيز اتوپيای خويش را در فرنگ می جست.

فرنگ نام مستعار همه آرمان شهرها شد. شهر فرنگ سرگرمی مردم كوچه و بازار شد و كودكان در غياب ماهواره ها و در غروب روضه ها تماشاگر شهر فرنگی ها شدند. افسون فرنگ عالمگير شد. نه فقط شاهان به فرانسه می رفتند تا آخرين مدهای پاريس را امتحان كنند بلكه چريك ها هم به فرانسه می رفتند تا جديدترين ايدئولوژی های اروپايی را بياموزند. ماركس گفته بود فرانسه نقطه تكامل سياسی بورژوازی است.

اما او فراموش كرده بود كه بگويد فرانسه نقطه تكامل شخصيتی بورژوازی هم هست. همه بورژواهای جهان لباس های فرانسوی، عطرهای فرانسوی، پنيرهای فرانسوی و لفاظی های فرانسوی را تحسين می كردند و ايرانيان هم از اين قاعده گريزی نداشتند. پس مهدی بازرگان و علی شريعتی، صادق هدايت و يدالله رويايی، ابوالحسن بنی صدر و صادق قطب زاده همه در پاريس به سر بردند تا شايسته نام روشنفكری شوند.

از آن سو شاهان ايران هم هر از گاهی سری به پاريس می زدند. در شانزه ليزه خريد می كردند و به ديدار موزه های پاريس می رفتند. گرچه نه شاهان و نه روشنفكران ايران هيچ يك ديگر فرانسه را همه غرب نمی دانستند و غرب را فرنگ نمی خواندند اما هنوز لذت آن تجربه نخستين در ذائقه ها مانده بود. آثار غريب ترين متفكران فرانسه ترجمه می شد. در حالی كه هنوز كسی كانت يا لاك را نمی شناخت، روسو و سارتر و سيمون دوبوار به اندازه حافظ و سعدی و فردوسی مشهور بودند. ملی گرايان در پی ژنرال دوگل ايران می گشتند و چپ گرايان سراغ از رژی دبره می گرفتند. فرانتس فانون هم گرچه عليه فرانسه می نوشت چون به فرانسوی می نوشت شناخته شده بود و انقلاب الجزاير چون فرانسه را به چالش می كشيد افتخارآميز شده بود. فرانسه هنوز دغدغه ذهنی بود حتی اگر زبان دوم مدارس ايران از فرانسه به انگليسی تغيير می يافت، حتی اگر آمريكا متحد اصلی ايران در غرب می شد. محمدرضا پهلوی پس از ساليان دراز دوستی با آمريكايی ها، برای جشن های دوهزار و پانصد ساله خويش آشپز ها و آرايشگرهای فرانسوی استخدام كرد و به فرانسه دانی خويش افتخار می كرد.

شهر فرنگ جعبه سحری بود كه از درون آن زهر و پادزهر، هر دو می جوشيد. زهر سلطنت را پادزهر انقلاب در پاريس درمان كرد. رهبر انقلاب اسلامی چون از نجف رانده شد به پاريس رفت. جايی كه بيشترين تعداد مخالفان رژيم را می توانست در آن بيابد. پرواز انقلاب از فرودگاه پاريس انجام شد و پرواز ضدانقلاب هم به سوی همين فرودگاه حركت كرد. در حالی كه ابوالحسن بنی صدر و مسعود رجوی را گريزان از ايران در درون خود داشت. هنوز هم پاريس پايگاه اپوزيسيون است. گويی تجربه انقلاب اسلامی اپوزيسيون را در اين خلسه فرو برده كه هر تحولی بايد از اينجا آغاز شود. شگفتی اما در آنجاست كه هنوز سران دولت نيز دل به همين پاريس بسته اند. پاريسی كه پرچمدار مقاومت در برابر آمريكاست. مخالف جنگ عراق است.

قطعنامه های آمريكا در شورای امنيت را وتو می كند. به اتفاق آلمان و انگليس سدی در برابر تهاجم آمريكا به ايران ساخته است و با صدور تكنولوژی به ايران موافق است. پاريس هنوز شهر فرنگ ماست. اما آيا شهر فرنگ همان آرمان شهر گمشده ای است كه ما در پی آن می گرديم؟ آيا اروپايی ها كمتر از آمريكايی ها استعمارگرند؟ آيا اروپايی ها بيشتر از آمريكايی ها دموكراتند؟ آيا اروپايی ها كمتر از آمريكايی ها به فرهنگ های ملی و دينی بها می دهند؟ محافظه كاران و اصلاح طلبان ايران هر دو گمان می كنند كه اروپا سنگری است كه می توان پشت آن پناه گرفت. محافظه كاران در رويای جهان چندقطبی به سر می برند كه در آن ايالات متحده اروپا در برابر ايالات متحده آمريكا قد علم كند و جنگ دو ابرقدرت فرصتی برای تنفس بنيادگرايان و محافظه كاران فراهم سازد. در برابر اصلاح طلبان تصور می كنند تاكيد اروپايی ها بر حقوق بشر سبب می شود رقيبان سياسی آنان در ايران از انسداد سياسی بكاهند و فضايی بازتر ايجاد كنند.

اصلاح طلبان به اروپايی ها بيش از آمريكايی ها اطمينان دارند چرا كه عملگرايی آمريكايی ممكن است اصلاحات را در ايران همچون يك كالای تجاری به محافظه كاران بفروشد اما اصولگرايی اروپايی و اهميت حقوق بشر در افكار عمومی آنها مانع از چنين معامله ای می شود. تاريخ اما روايت ديگری دارد. اگر چراغ ها را روشن كنيم و فيل را از تاريكی خارج كنيم آن را بهتر خواهيم ديد: ۱- اروپايی ها (به خصوص فرانسوی ها) لائيك ترين ملل جهان هستند. نقش منفی مذهب مسيح در اين قاره (كه در آن بنيادگرايی مسيحی روی بنيادگرايی اسلامی را سفيد كرد) مانع از مذهبی ماندن اروپايی ها شده است. نه فقط دادگاه های تفتيش عقايد كليسای كاتوليك (كه در آن مرتدان و كافران و شكاكان و دانشمندان و مسلمانان سوزانده می شدند) نه فقط محاكمه گاليله و جوردانو برونو، كه فساد مالی و اخلاقی ارباب كليسا تجربه تلخی را در ذهن مردم اروپا بر جای نهاده است.

با وجود اينكه بزرگ ترين انقلاب مذهبی تاريخ (پروتستانيسم) در اروپا رخ داد اما حتی ظهور پروتستان ها نيز به آزادی مذهبی منتهی نشد. پروتستان ها خود كاتوليك ها را چندان كشتند كه آنان چاره ای جز هجرت به آمريكا نيافتند. كاتوليك ها كه خود روزی می كشتند چون در معرض كشتن قرار گرفتند راهی جز سفر به قاره جديد نيافتند. اين كاتوليك ها اما در سرزمين جديد پايه گذار دموكراسی شدند چرا كه در آمريكا دريافتند اقليت جز در پناه دموكراسی نمی تواند به راحتی زندگی كند. اين گونه بود كه مذهب در آمريكا رهايی بخش شد. مذهبی كه در اروپا مسلمانان و يهوديان را مثله می كرد، خود بنيانگذار همزيستی اديان شد. درست در همان روزها كه اروپايی ها بزرگ ترين يهودكشی تاريخ را اداره می كردند يهوديان در آمريكا به ثروت اندوزی و معرفت پژوهی مشغول بودند. بديهی است چنين سابقه ای از مذهب در اروپا هرگز نمی تواند سبب نزديكی ايرانيان به اروپائيان شود. در كشوری كه نسبت مذهب و سياست هنوز در محور گفت وگوهای اجتماعی قرار دارد هرگز نمی توان الگوی فرانسوی را نشان داد كه روسری از سر دختران مسلمان برمی گيرد اما می توان از آمريكايی سخن گفت كه محجبه و بی حجاب در كنار هم به مدرسه می روند.

۲- اروپايی ها (به خصوص فرانسوی ها) ملی گراترين ملل جهان هستند. تأكيد به خلوص نژاد سفيد در اين قاره هنوز غوغا می كند. رأی خيره كننده ژان ماری لوپن در انتخابات سال ۱۳۸۱ فرانسه درحالی برق از چشم ها ربود كه شعار اصلی او اخراج مسلمانان از فرانسه بود. در آلمان و ايتاليا تجربه نژادپرستی به فاجعه ای انسانی بدل شد. يهوديان را از نژاد سامی دانستند و نژاد سامی را مستحق نابودی به دست نژاد آريايی. هيتلر كوره ها افروخت و هر آنچه اروپايی ها اكنون برای اسرائيل انجام می دهند جز ادای دينی بدان يهوديان سوخته در كوره ها نيست. در جنگ بالكان اروپايی ها از كروات ها حمايت می كردند همچنان كه روس ها از صرب ها و اين فقط آمريكايی ها بودند كه حمايتی از مسلمانان می كردند. چه جامعه چندمليتی آمريكا مانع از تولد پديده ای به نام نژاد خالص در اين كشور می شود. جمعيت اسپانيايی تبارها در آمريكا چنان رو به فزونی است كه ممكن است در آينده تعداد آنان را از انگلوساكسون ها بيشتر كند. سياهان آمريكا پس از يك دوره تبعيض نژادی اكنون تا سطح مشاور امنيت ملی جورج بوش و يا وزارت امور خارجه او پيش آمده اند. آمريكايی ها می خواهند ثابت كنند تنها ماندلا شدن راز كاميابی نيست؛ می توان رايس هم شد.

۳- اروپايی ها (به خصوص فرانسوی ها) ايدئولوژيك ترين ملل جهان هستند. آلمانی ها ايدئولوژی می سازند و فرانسوی ها بدان ايدئولوژی ها عمل می كنند. راه دشوار دموكراسی در فرانسه از چهار انقلاب خونين گذر كرد و در پايان هيچ يك از رهبران اوليه انقلاب زنده نماندند. معمولاً تدوين اعلاميه جهانی حقوق بشر سند افتخار فرانسه قلمداد می شود اما هميشه از ياد می رود كه اين سند خود تحت تأثير اعلاميه استقلال آمريكا تأليف شد. ايدئولوژی اروپايی البته به معنای دقيق كلمه انسان بريده از خدا را پيش روی جهان قرار می دهد. فاشيسم و كمونيسم هر دو ايدئولوژی هايی غيردينی بل ضد دينی بودند كه در اروپا رشد كردند. كمونيست های اروپا تا بحرانی ترين دوره های حيات شوروی از آن مدل روسی ماركسيسم حمايت می كردند. حزب كمونيست فرانسه و حزب كمونيست ايتاليا به كندی از حزب كمونيست روسيه بريدند. سارتر در خيابان های پاريس روزنامه های مائوئيستی می فروخت: ماركسيسمی تهی از محتوا كه روح ماركس را در قبر می آزرد. شگفتا كه برخی از چيره دست ترين ديكتاتورهای تاريخ دانش آموخته اروپا بودند. پل پوت دانش آموخته فرانسه بود.

اين درحالی است كه مردم آمريكا غيرايدئولوژيك ترين مردم جهان هستند. پراگماتيسم آمريكايی تاكنون مطعون بوده است اما آنان جز ليبراليسم محافظه كارانه، ايدئولوژی ديگری ندارند. سنت ها را پاس می دارند و هنوز به زير سايه خدا بودن در دلارهايشان افتخار می كنند. هرگز كمونيست يا فاشيست نشده اند و به كمونيست يا فاشيستی رأی نداده اند. هيچ ديكتاتوری را تجربه نكرده اند و هرگز با مذهب يا مالكيت نجنگيده اند.

۴- اروپايی ها استعمارگرترين ملل جهان بودند. آمريكا را آنان كشف كردند. چين، آمريكا، هند، برزيل، مصر، الجزاير، ليبی، اندونزی و مالزی همه روزی مستعمره اروپايی ها بوده اند. زبان خويش را در جهان گسترش داده اند و قانون خود را فراگير كرده اند. فرانسه نه فقط بخش عمده ای از آفريقا و آسيا را مستعمره خود ساخت بلكه تنها با زور اسلحه از ويتنام و الجزاير بيرون رفت و آلمان چون مستعمره ای نداشت آتش دو جنگ جهانی را برافروخت تا مستعمراتی به دست آورد. دولت های كوچكی چون هلند و بلژيك چندين برابر مساحت خود مستعمره داشتند و دولت كوچكی چون پرتغال از بركت همين مستعمرات در دوره ای بر بخشی عظيم از جهان سروری كرد.

در دوره ای پاپ جهان را در دو سوی عرض جغرافيايی تقسيم كرد و نيمی از آن را به اسپانيايی ها و نيمی ديگر را به پرتغالی ها داد تا اينك اهميت برزيل (اين مستعمره پرتغال) بيش از ارزش استعمارگر سابق باشد همچنان كه ارزش آمريكا بيش از انگليس است. آمريكايی ها البته خود روزگاری مستعمره بودند و سپس كوشيدند كشورهايی را تحت الحمايه خود سازند. آمريكا اما حتی در بدبينانه ترين قرائت چيزی جز تداوم استعمار اروپا نيست. استعماری كه در تداوم خويش دموكراسی را صادر می كند. صادرات دموكراسی اما هرگز به معنای ايجاد دموكراسی حقيقی نيست اما در شرايط فقدان گوهر اصلی كالای بدلی هم مغتنم است. از اين رو نوع دخالت آمريكا در ژاپن پس از جنگ دوم جهانی و عراق پس از جنگ سرد از يك جنس است. آمريكايی ها برای رضای خدا دموكراسی را نمی خواهند.

دموكراسی می خواهند تا سرمايه داری حفظ شود و اين همان خصلت دموكراتيك بورژوازی است: دولت طبقه متوسط. آمريكايی ها همان گونه كه پس از جنگ جهانی دوم در قالب طرح مارشال به اروپايی ها كمك كردند تا ثروتمند بمانند و كمونيست نشوند اكنون از طرح خاورميانه بزرگ حمايت می كنند تا با استقرار سرمايه داری در اين منطقه از اقتدار بنيادگرايی جلوگيری كنند. البته آمريكايی ها كارنامه ای تاريك در ويتنام دارند. سرزمينی كه پس از استعمار فرانسه در آستانه كمونيسم بود و آمريكايی ها برای رهايی از كمونيسم كوشيدند از دولتی وابسته در اين سرزمين دفاع كنند. همچنان كه از كره جنوبی در برابر كره شمالی حمايت كردند و اينك قطعاً پسرعموهای شمالی به حال پسرعموهای جنوبی غبطه می خورند. آمريكا هنوز هم كارنامه ای تاريك در خاورميانه دارد. آنجا كه از ارتجاع عربستان سعودی در برابر سوسياليسم ناصری دفاع كرد. اما اينك كه نه خبری از ناصر است و نه صدام ديگر فهد و حتی مبارك به كار آمريكا نمی آيد. آمريكا در ايران نيز از ترس شوروی محمدرضا پهلوی را به مصدق ترجيح داد. اما اينك هيچ كدام از اين سه نيستند.

سياستمداران و روشنفكران ايران همه از نگرانی آمريكا به اروپا روی آورده اند. اروپا برای سران ايران مهاركننده امپرياليسم و برای روشنفكران ايران تيماركننده دموكراسی است. اروپا در يك زمان به دو نقش متفاوت خوانده می شود. ساخت سياسی بقا را از آن می طلبد و اپوزيسيون تغيير را. اروپا هم به زيركی با ايران بازی می كند. از سوی پارلمان اروپا عليه جمهوری اسلامی بيانيه می دهد و از سوی ديگر دولت های اروپايی با ايران نامه های پنهانی و قراردادهای آشكار رد و بدل می كنند. اروپا با ايفای نقش در ايران می كوشد جاماندن خود در عراق را جبران كند اما سرانجام روزی ماجرا پايان می يابد. قصه انرژی اتمی تمام می شود و قصه حقوق بشر فرا می رسد. اگر آمريكای ميليتاريست از انرژی اتمی نگران است اروپای سكولار در كمينگاه حقوق بشر نشسته است.

در آن روز جمهوری اسلامی نمی تواند اروپای لائيك ناسيوناليست ايدئولوژيك را بر آمريكای مذهبی چندمليتی عملگرا ترجيح دهد. ايدئولوژی اروپايی چاره ای باقی نمی گذارد. اروپايی ها نشان داده اند چون قدرت را در كف داشته باشند جهان را چنان بر مدار خويش می چرخانند كه صدايی ديگر از آن به گوش نرسد. با وجود اين هرگز نمی توان كتمان كرد كه غرب از نظر ما جز فرنگ نيست. ما هنوز در افسون فرنگ به سر می بريم در افسون شهرفرنگ.

آتش نفسانی


 پروین اعتصامی:

ای شده سوخته‌ی آتش نفسانی سالها کرده تباهی و هوسرانی
دزد ایام گرفتست گریبانت بس کن ای بیخودی و سربگریبانی
صبح رحمت نگشاید همه تاریکی یوسف مصر نگردد همه زندانی
راه پر خار مغیلان وتو بی موزه سفره بی توشه و شب تیره و بارانی
ای بخود دیده چو شداد، خدابین شو جز خدا را نسزد رتبت یزدانی
تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان نتوانند زدن لاف سلیمانی
تا بکی کودنی و مستی و خودرائی تا بکی کودکی و بازی و نادانی
تو درین خاک سیه زر دل افروزی تو درین دشت و چمن لاله‌ی نعمانی
پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری که بخندند چو بینند که گریانی
عقل آموخت بهر کارگری کاری او چو استاد شد و ما چو دبستانی
خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی
که برد بار تو امروز که مسکینی که ترا نان دهد امروز که بی نانی
دست تقوی بگشا، پای هوی بربند تا ببینند که از کرده پشیمانی
گهریهای حقیقت گهر خود را نفروشند بدین هیچی و ارزانی
دیده‌ی خویش نهان بین کن و بین آنگه دامهائی که نهادند به پنهانی
حیوان گشتن و تن پروری آسانست روح پرورده کن از لقمه‌ی روحانی
با خرد جان خود آن به که بیارائی با هنر عیب خود آن به که بپوشانی
با خبر باش که بی مصلحت و قصدی آدمی را نبرد دیو به مهمانی
نفس جو داد که گندم ز تو بستاند به که هرگز ندهی رشوت و نستانی
دشمنانند ترا زرق و فساد، اما به گمان تو که در حلقه‌ی یارانی 
تا زبون طمعی هیچ نمیارزی تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی
خوشتر از دولت جم، دولت درویشی بهتر از قصر شهی، کلبه‌ی دهقانی
خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر نتوان کرد از آن خانه نگهبانی
برو از ماه فراگیر دل افروزی برو از مهره بیاموز درخشانی
پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه پیش خربنده مبر لعل بدخشانی
گر که همصحبت تو دیو نبودستی ز که آموختی این شیوه‌ی شیطانی
صفتی جوی که گویند نکوکاری سخنی گوی که گویند سخندانی
بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش دهر دریا و تو چون موسی عمرانی
اژدهای طمع و گرگ طبیعت را گر بترسی، نتوانی که بترسانی
بفکن این لاشه‌ی خونین، تو نه ناهاری برکن این جامه‌ی چرکین، تو نه عریانی
گر توانی، به دلی توش و توانی ده که مبادا رسد آنروز که نتوانی
خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعل مشتریهاست برای گهر کانی
گر چه یونان وطن بس حکما بودست نیست آگاه ز حکمت همه یونانی
کلبه‌ای را که نه فرشی و نه کالائیست بر درش می‌نبود حاجت دربانی
زنده با گفتن پندم نتوانی کرد که تو خود نیز چو من کشته‌ی عصیانی
کینه می‌ورزی و در دائره‌ی صدقی رهزنی میکنی و در ره ایمانی
تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجی چند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی
مقصد عافیت از گمشدگان پرسی رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی
گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند که شبانگاه تو در مکمن گرگانی
گاه از رنگرزان خم تزویری گاه بر پشت خر وسوسه پالان

برای شادی روح پروین فاتحه میخوانم