حيات ناپيدای امام موسی صدر
آنچه در زير ميآيد، بخشهايي از گفتوگوي دكتر محسن كماليان با دکتر سيد علياصغر غروي درباره امام صدر است که در تابستان 1382 در منزل ايشان در اصفهان انجام گرفت.
گفتگو اگرچه با هدف ثبت خاطرات دوران لبنان گفتگو شونده از امام صدر آغاز شد، اما تحليل عميق، اطلاعات وسيع و دردمندي استاد چنان نگارنده را به وجد آورد، که به حکم «الکلام يجر الکلام»، به کند و کاو در پشت صحنه عمليات ربودن امام صدر و از جمله فرضيات فوقالذکر نيز کشانده شد. متن کامل گفتگو در صفحات 545 تا 580 از دفتر دوم کتاب «عزت شيعه» آورده شده است که اگر انشاءالله خداوند توفيق و وزارت ارشاد عزيزمان رخصت دهد، چاپ اول آن طي هفتههاي آتي به علاقمندان «تاريخ شفاهي» امام صدر تقديم خواهد شد.
گفتوگوي حاضر در اين نازنين شبهاي قدر سال 1385 به انسانهاي آزاده و صاحبدلي تقديم است، که به رغم گذشت 28 سال از آغاز سفر بي بازگشت امام صدر در شبهاي قدر رمضان سال 1357، آن بزرگوار را همچنان به ياد و سلامتي و بازگشتش را از خداي بزرگ مسئلت دارند.
عزيمت به لبنان
- اگر امکان دارد، ابتدا قدري در باره خودتان صحبت بفرماييد؛ چه سالي و چگونه شد که به لبنان عزيمت کرديد؟
غروي: بسماللهالرحمنالرحيم. من دقيقا در آبان سال 1353 بود که همراه همسرم به لبنان رفتم. همانطور که ميدانيد، آن سالها امکان مبارزه قانوني در ايران بسيار تنگ شده بود و ديگر عملا مجالي در داخل فراهم نبود؛ عدهاي از اعضاء نهضت آزادي تحت عنوان «مجاهدين خلق» جدا شده و به مبارزات مسلحانه روي آورده بودند. خوب، ما به آن روش اعتقادي نداشتيم. از طرفي بعد از فارغالتحصيلي و پايان دوران سربازي، همچنين به دنبال دستگيري مرحوم دكتر شريعتي و بسته شدن حسينيه ارشاد، ديگر تقريبا هيچ كانوني براي مبارزه باقي نمانده بود. آقاي طالقاني و آقاي منتظري در زندان بودند و آقاي خميني در تبعيد.
جواناني كه ميخواستند به مبارزه ادامه بدهند، به هر حال بايد به كانوني ملحق ميشدند. با مشورتهايي كه با مرحوم مهندس بازرگان داشتم، و نيز با توجه به رشته مورد علاقهام، هجرت به لبنان را انتخاب كردم. براي کساني كه ميخواستند خارج از كشور ادامه تحصيل دهند، با توجه به زمينه كاري و رشته تحصيلي آنها، برخي جاها پيشنهاد ميشد. بعضي به آمريكا ميرفتند، برخي به آلمان يا انگليس ميرفتند، و البته بيشتر پاريس را انتخاب ميكردند.
به هر حال همه موظف بودند كه تحصيل را ادامه دهند. هيچ كس حق نداشت صرفا كار سياسي كند. من هم لبنان را انتخاب کردم. خوب به خاطر دارم که با نوشتن کلمه «لبنان» بر روي برگه گذرنامه، با مشكل مواجه شدم؛ يعني براي مدتي نزديک هفت ماه گذرنامه من و خانم را معطل كردند؛ اما نهايتا با کمک يک پارتي گذرنامه را گرفتيم و مستقيما به بيروت رفتيم. چون قبلا از دانشگاه آمريكايي بيروت پذيرش گرفته بودم، يک سره به آنجا رفتم و خودم را معرفي كردم. اوايل سال 1975، يعني حدودا چهار ماه پس از ورود به لبنان بود که موفق شدم دکتر چمران را پيدا کنم ...
- چطور با اين همه تاخير؟
غروي: تاخير در يافتن دکتر چمران به سبب شرايط سخت تعقيب و گريزي بود که آن ايام بر لبنان حاکم بود. طول ميكشيد تا بتوان جلب اطمينان و کسب خبر كرد. هم ارتباط تلفني و هم نامهنگاري با ايران، مشكلات خاص خود را داشت.
چون نامههايي كه به ايران ميرفت، اگر به مهر بيروت يا لبنان ممهور بود، حتما باز و خوانده ميشد. دکتر چمران نميتوانست بلافاصله به تهران نامه بنويسد و در مورد من تحقيق و پرس و جو کند. ما خود بايد خودمان را معرفي ميكرديم. از اين نوع مشکلات فراوان بودند. هركس از ايران ميآمد، ناچار بود با پيغامي بيايد تا بتواند جلب اعتماد کند. پيغامي که من به همراه داشتم، مبلغ هفتاد هزار تومان وجه نقد بود که مهندس مهدي چمران براي دکتر فرستاده بود. منتها مشکل آنجا بود که مهندس متاسفانه نتوانسته بود به دکتر اطلاع دهد که چنين پولي را براي او فرستاده است. براي اينکه اطلاعرساني بايد حتما از طريق مسافر ميبود و نه از راه تلفن زدن و نامه نگاري؛ به هر حال خيلي شرايط سختي بود. اما بالاخره با پيدا کردن واسطهها و از راههايي که آنجا معمول بود، توانستم مرحوم چمران را ملاقات كنم.
- بنابراين آغاز ارتباط شما با امام صدر و دکتر چمران تقريبا با شروع جنگ داخلي لبنان همراه بوده است؟
غروي: تقريبا! براي اينکه طولي نكشيد كه جنگ داخلي لبنان شروع شد. تا آنجايي که به ياد دارم، در سوم فروردين 1354 كه معادل مارس 1975 بود، ترور ملك فيصل را داشتيم. من تصور ميکنم که ترور ملک فيصل، شايد نقطه شروعي بود براي آغاز جنگ داخلي لبنان؛ براي اينکه او، خصوصا بعد از جنگ 1973 كه عربها ظاهرا پيروز شده بودند، در خاورميانه و لبنان نقش مهمي داشت. همانطور که اطلاع داريد، پس از جنگ 1973 بود که مذاكرات كيلومتر 101 قاهره با هدايت کيسينجر وزير خارجه يهودي آمريكا آغاز گرديد. ظاهرا نميخواستند که ملک فيصل، در جريان اين مذاکرات، كه نهايتا به پيشنويس قرارداد صلح كمپ ديويد منتهي گرديد، حضور داشته باشد. به دليل آنکه پس از عبدالناصر، ملک فيصل تنها رهبر عرب بود که ميتوانست قضايا را جمع و جور كند. به هر حال حدود يکي دو هفته پس از ترور فيصل بود که حادثه عينالرمانه در بيروت پيش آمد. اتوبوسي كه حامل دهها جوان فلسطيني بود، در منطقه عينالرمانه مورد هجوم مسيحيهاي افراطي و فالانژهاي لبنان قرار گرفت و تعداد زيادي کشته شدند.
اين آغاز رسمي جنگ داخلي لبنان بود. طبيعتا با آغاز جنگ، همه ارتباطات، از جمله ارتباط ما با امام موسي صدر و دکتر چمران دشوار گرديد. يادم هست که آقاي صدر آن ايام عمليات ساختماني بيمارستان «الزهراء» را آغاز كرده بودند. اين بيمارستان در يک منطقه خالي از سکنه به نام «الجناح» يا «جناح بيروت»، در نزديكي سفارت ايران قرار داشت. ساختمان آن بيمارستان پاتوق جلسات ما با دکتر چمران بود. براي اينکه چمران تمايلي نداشت که به بيروت و خصوصا به محلهاي که من در آن سکونت داشتم، وارد شود.
- چرا؟
غروي: به علت اينکه منزل من در منطقه اعيان نشين بيروت به نام روشه قرار داشت. روشه منطقهاي بود که تمامي سفرا، ديپلماتها و از جمله کارمندان سفارت ايران در آن زندگي ميکردند. طبيعتا چمران که چهره شناخته شدهاي بود، ملاحظاتي داشت؛ به همين جهت اغلب ديدارهاي ما در بيمارستان الزهراء بود. البته در برخي شرايط سخت و بحراني که خود آقاي صدر هم ميآمدند، در مقر مجلس اعلاي اسلامي شيعه و يا در مدرسه عامليه جمع ميشديم.
جريان روشنفکري ديني
استاد اگر موافق باشيد، ابتدا اندکي به مباني اعتقادي و خصوصا نگاه امام صدر به مباحث روشنفکري ديني بپردازيم. با توجه به اينکه رشته تحصيلي و حوزه پژوهشي و کاري شما فلسفه است، قطعا طي سالهاي اقامت در لبنان، بحثهاي زيادي را در اين خصوص با آن بزرگوار داشتهايد؟
غروي: اتفاقا موضوعي که من نيز بيشتر مايل هستم به آن بپردازم، همين نگاه اعتقادي آقاي صدر به مسائل است؛ براي اينکه اين همان چيزي است که به باور من، ايشان را از هم لباسيها و هممسلکهايشان متمايز ساخته بود. بقيه موضوعات را قطعا ديگران گفتهاند و من از آنها ميگذرم .
ببينيد! برداشتهاي مختلفي از دين وجود دارد. خيليها مهمترين نقش دين را آن ميدانند که مبناي مغفرت، شفاعت، غفران و اين نوع مسائل است؛ آنها ميگويند که بشر خطاكار و گناهكار است و خداوند پيامبران را به اين سبب فرستاده است تا راه بخشيدن گناهان را به انسان نشان دهند. به هر حال اين يك نوع نگرش به دين است که تا امروز نيز نگرش غالب بوده است. نگرش ديگر اين است كه دين نقش رساندن انسان به تعالي، سعادت و كمال را بر عهده دارد. اين نگرش در واقع همان مبناي تفكر روشنفكري ديني است؛ روشنفکران ديني اعتقاد دارند که يک انسان ديندار بايد از اين منظر به دين نگاه كند. بحثهايي که من شخصا با آقاي صدر داشتم، بيشتر از اين نوع بود. مسائل سياسي در حاشيه اين مباحث قرار داشت.
گفتوگوي اديان
- در ميان مباحثي که امروز در حوزه تفکر روشنفکري ديني ايران مطرح است، کدام موضوعات از دغدغههاي فکري امام صدر به شمار ميآمدند؟
غروي: يکي از مسائلي که پيرامون آن زياد با آقاي صدر بحث کردم، گفتوگوي ميان اديان و رابطه اسلام و مسيحيت بود. از ايشان سوال ميکردم كه شما چرا به كليسا ميرويد و براي مسيحيان سخنراني ميكنيد؟ ميگفتم که شما وقتي چنان مورد اتهام قرار گرفتهايد، كه حتي گفته ميشود با مسيحيها و کتائب هستيد و شيعيان را رها كردهايد، چرا اين رويه را ادامه ميدهيد؟ خوب يادم هست که ايشان دقيقا اين آيه را تلاوت ميکردند: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله». ايشان ميگفتند:
«ما شيعيان نه تنها به اهل سنت، که به مسيحيان نيز بايد نزديک شويم، تا بتوانيم اسلام را به عنوان ديني جهاني، انساني، بشردوست، و نه جنگ طلب، به دنيا معرفي كنيم».
ايشان ميگفتند که آنچه تاكنون توسط مستشرقين در باره اسلام نوشته شده است، اگرچه تحقيقهاي بسيار خوبي را هم شامل ميشود، اما عمدتا القاءکننده اين معناست که اسلام دو مرحله دارد: مرحله ضعف اسلام و حضور پيامبر (ص) در مكه، که تبليغات به شکل زيرزميني انجام ميگرفت؛ و مرحله قدرت اسلام و حضور پيامبر (ص) در مدينه، که وقتي قدرت را بدست گرفتند، با زور شمشير دين را پيش بردند. آقاي صدر ميگفتند:
«اين ما هستيم که ما بايد به مردم و دنيا نشان دهيم، که اين سخن باطل است و اسلام اساسا دين خشونت نيست».
ايشان ميگفتند که اگر كليسا از من دعوت كند و من نروم، چنين تعبير خواهد شد که من با مسيحيت مخالف هستم؛ اين درحالي است که خداوند متعال در قرآن تصريح کرده است که «لانفرق بين احد من رسله». آقاي صدر ميگفتند:
«آنچه در زمان صدر اسلام در حضور نجاشي براي مسلمانها اتفاق افتاد، براي ما تجربه گرانبهايي است. همينکه مسلمانان بخشهايي از سوره مريم را تلاوت کردند، نجاشي چنان تحت تاثير دين اسلام قرار گرفت، که آنان را پناه داد و اسباب نجات آنها فراهم آمد. چرا ما امروز از آن تجربه ارزنده استفاده نکنيم و آن شيوه تبليغي را در پيش نگيريم؟ در حاليکه زيباترين حقايق پيرامون حضرت مريم و رسالت حضرت عيسي (ع) را اساسا قرآن مطرح کرده است و آنقدري که قرآن در وصف اين بزرگواران مطلب دارد، خود آيين مسيحيت ندارد». ايشان ميگفتند که چرا ما نبايد لااقل اين بخش از قرآن را به مسيحيان معرفي کنيم؟
احياء اسلام
- ديگر پيرامون کدام مباحث حوزه تفکر روشنفکري ديني با امام صدر به گفتگو مينشستيد؟
غروي: الآن خدمتتان عرض ميکنم. البته سعي من بر آن است تا در اين گفتگو، مباني اعتقادي آقاي صدر را بيشتر در شکل کلان آن براي شما به تصوير بکشانم. من فكر ميكنم که يكي از كارهايي كه حتما، تا هر زمان كه شده، بايد انجام شود، کشف انگيزههاي واقعي ربوده شدن آقاي صدر است. به نظر من ربودن آقاي صدر حاصل دو نگراني عمده بود: نگراني از گسترش مبارزات ايدئولوژيک آقاي صدر در لبنان و نگراني از پيوند مبارزه ايشان با انقلاب اسلامي ايران ...
آقاي صدر در پي احياء اسلام به عنوان تفکري بود كه بتواند، آزادي، عدالت و حكومت را براي جوامع بشري به ارمغان بياورد. تا آنجايي که من خود شاهد بودم، به جز گروه اخوان المسلمين، كه البته آنها تفكرات خيلي بنيادگرايانهاي داشتند و به هيچ وجه نميتوانستند با تفكر روشنفكري ديني ما هماهنگ باشند، هيچ گروه مبارزي در كشورهاي اسلامي نبود كه بخواهد تحت عنوان دين، مردم را جمع و مبارزه كند. طبيعتا در يك چنين وضعيتي، حضور آقاي صدر در لبنان اهميت مييابد؛ آنهم لبناني که کانون تبادلات فكري و فرهنگي جهان اسلام و اصلا همه دنيا بود. وضعيت لبنان طوري بود که شايد مسايل آمريكا و اروپا در آنجا خيلي زودتر فاش ميشد تا در خود آمريكا و اروپا ! قطعا اگر كسي بخواهد در چنين کشوري چنان ايدههايي را مطرح کند، حساسيت زيادي برخواهد انگيخت و مخالفان فراواني خواهد يافت ...
- ببخشيد؛ چه کساني مخالفت ميکردند؟
غروي: رهبران عرب تماما مخالف بودند. براي اينكه وقتي ما به سازمانهاي فلسطيني نگاه ميكنيم، ميبينيم كه هر گروه نوكر يك رهبر عرب يا يك كشور خارجي است؛ به عبارت ديگر فضاي سياسي جهان عرب اجازه نميدهد که فلسطينيها مستقل باشند. مثلا نيروهاي ماركسيست فلسطيني، مثل نايف حواتمه، احمد جبرئيل و جرج حبش، نه تنها از مسكو دستور ميگيرند، بلکه حتي به مباني اصولي تفكر ماركسيسم نيز بيتوجه هستند؛ اينها تنها نگاه ميکنند که مسکو چه ميگويد؛ ضمنا با آن دسته از كشورهاي عربي نيز كه تمايل چپ دارند، مثل ليبي، الجزاير و تا حدودي مصر زمان عبدالناصر، مرتبط هستند. خوب طبيعتا هم مسکو، هم رهبران عرب و هم اين افراد، با ظهور يك ايدئولوژي كه بتواند جوانها را جذب كند، مخالف هستند؛ بنابراين با آقاي صدر و با دکتر چمران مخالف ميشوند. چرا؟ براي اينکه بخش اعظم مردم لبنان كه شيعه هستند، دور آقاي صدر جمع ميشوند و يك مبارزه ايدئولوژيك را شروع ميكنند. اين است که اهميت دارد. زيرا مبارزه غير ايدئولوژيك راه به جايي نميبرد؛ همانطور که امروز مشاهده ميکنيم،
سازمانهاي فلسطيني به رغم مبارزات طولاني و حتي مسلحانهشان، تقريبا در نقطه صفر قرار دارند؛ يعني اين كاري كه الآن دارند انجام ميدهند، چهل سال پيش، آنهم با امتيازات بيشتر، ميتوانستند انجام دهند؛ چهل سال پيش نه تنها ميتوانستند بنشينند با اسرائيليها مذاكره كنند، بلکه اسرائيليها آن موقع خيلي بهتر ميپذيرفتند؛ يعني از موضع ضعف فعلي نبود که هر چه اسراييليها بخواهند، اينها بپذيرند! دليل ضعف فلسطينيها آن بود که مبارزه ايدئولوژيک نميکردند. يکي از خصوصيات مبارزه ايدئولوژيك آن است كه ابتدا يك هماهنگي فكري و اعتقادي بين مبارزان ايجاد ميكند؛ به گونهاي که همه كارها بر اساس آن اعتقاد صورت ميگيرد. ميخواهم بگويم که وقتي قرار است گروهي بر اساس مباني اعتقادي خود عمل کند، جوانان را جذب نمايد و در عين حال خود را مستقل نگاه دارد، نه تنها رهبران عرب، بلکه حتي نظامهاي بزرگ و مسلط دنيا هم مثل اروپا و آمريكا، مخالف ميشوند.
همانطور که ميدانيد، آقاي صدر در اوايل جنگ داخلي لبنان با انگيزه پايان دادن به آن در مسجد مدرسه عامليه بيروت تحصن کردند. خوب به خاطر دارم که ايشان در جريان آن تحصن تاکيد داشتند که يكي از اهداف اين جنگ، خود ما شيعيان هستيم؛ ايشان ميگفتند که: «دو هدف بطور همزمان در لبنان دنبال ميشود: مهار چند جانبه فلسطينيها و جلوگيري از احياء مجدد تشيع به عنوان مکتبي مبارز و ظلمستيز»؛ ايشان ميگفتند که اگر روزي قوانين لبنان تغيير کند و رئيسجمهور با راي آزاد مردم انتخاب شود، شيعيان با اکثريتي که دارند، حرف اول را خواهند زد. ايشان ميگفتند:
«دشمن نميخواهد در لبنان پايگاهي ايجاد شود، که با اتصال به پايگاههاي مشابه در مصر، الجزاير، عراق و ...، اسباب نزديکي هرچه بيشتر جهان تشيع و دنياي اهل سنت، و توافق آنها بر تفکري ديني را فراهم آورد، که ميتواند يک نظام حکومتي درست کند. دقيقا به خاطر دارم که آقاي صدر تعبير «حکومت» را داشت ...
جامعه صالح
- ببخشيد ! آيا امام صدر به تشکيل حکومت اسلامي اعتقاد داشتند؟
غروي: بله؛ آقاي صدر به نحوي معتقد بودند؛ ايشان اعتقاد داشتند که ميتوان نه يک حكومت، بلکه يک نظام اسلامي برپا ساخت. منظور ايشان از نظام اسلامي، نظامي بود که به مردم مسلمان امکان دهد، که به آزادي، عدالت و حقوق خود برسند.
- تعبيري که در ادبيات ايشان زياد مشاهده ميشود، «جامعه صالح» است؟
غروي: احسنت! جامعه صالح؛ نه اينكه ما بياييم حقوق اقليتها را سلب كنيم؛ بلکه اكثريت مسلمان به حقوق خودشان برسند. آقاي صدر ميگفتند که مسلمانان، امروز حتي در كشورهاي اسلامي نيز به حقوق خود نميرسند؛ ايشان اعتقاد داشتند که اسلام ميتواند مردم را به چنان آزادي برساند، كه اسير حكومتهاي استبدادي نباشند. به نظر من تفکر آقاي صدر در اين چارچوب جاي ميگرفت.
- آيا هيچگاه درباره جزئيات چنين نظامي با امام صدر گفتگو نکرديد؟
غروي: شايد مشخصترين چيزي كه ميشد در باره آن بحث کرد، که آقاي صدر هم گاهي به آن اشاره ميکردند، کتاب «امت و امامت» شريعتي بود. مطلب مدون همين بود. البته كتاب حكومت اسلامي آقاي خميني هم بود ...
- اتفاقا کتاب «حکومت اسلامي» حضرت امام، همزمان با افتتاح مجلس اعلاي اسلامي شيعه، يعني ده سال قبل از ربوده شدن امام صدر منتشر شد. آيا هيچگاه در باره مطالب اين کتاب، خصوصا نظريه «ولايت فقيه» با ايشان صحبتي نداشتيد؟
غروي: در باره اين موضوع بحث ميشد، اما من تصور ميکنم که اگر مباني اعتقادي حرکت آقاي صدر را در شکل کلان آن پي بگيريم، ديدگاه ايشان نسبت به بحث «ولايت فقيه» هم روشن خواهد شد.
ساماندهي شيعيان
- فرموديد که امام صدر در پي احياء اسلام به عنوان تفکري بود كه بتواند، آزادي، عدالت و حكومت را براي انسانها به ارمغان آورد. حرکت المحرومين و حرکت امل در اين مبارزه ايدئولوژيک چه جايگاهي داشتند؟
غروي: الآن خدمتتان عرض ميکنم. حقيقت آن است که شرايط لبنان آقاي صدر را مجبور نمود تا حرکت المحرومين و امل را بوجود آورند. ايشان براي تاسيس حرکت المحرومين و امل چند انگيزه داشتند که همه از مباني اعتقادي ايشان برخاسته بود. آقاي صدر ميگفتند که اگر شما به گروههاي فلسطيني لبنان نگاه کنيد، خواهيد ديد که هشتاد درصد اعضاء آنها شيعياني هستند، که صرفا از سر فقر و اميد به دريافت حقوقي ناچيز، به آنها گرويدهاند. ايشان ميگفتند که شيعيان لبنان محروماني هستند که قريب شصت درصد آنها حتي شناسنامه نيز ندارند. البته آقاي صدر اين مطلب را در خفا نميگفتند، بلکه در مذاکرات با عرفات و ديگر رهبران فلسطيني نيز آن را تصريح ميکردند.
ايشان ميگفتند که اين نوع استخدام شيعيان، نوعي بردهداري است؛ ايشان ميگفتند که شيعيان بايد در موقعيتي قرار گيرند که بتوانند خود آزادانه تصميم بگيرند. يادم هست که وقتي براي اولين بار اين مطلب را از آقاي صدر شنيدم، برايم خيلي عجيب بود. براي اينکه حتي مسيحيان لبنان نيز اعتراف داشتند که شيعيان آن کشور از زمان ابوذر غفاري در آن سرزمين ريشه دارند. اما تدريجا ابعاد محروميت آنها براي من روشن گرديد. آقاي صدر ميگفتند که اگر از شهر مسيحينشين و بسيار زيباي جزين ديدن کنيد و پس از آن به صور، نبطيه و روستاهاي شيعهنشين جبل عامل سر بزنيد، با تمام وجود ابعاد محروميت شيعيان لبنان از ثروتهاي کشور خود را درخواهيد يافت. آقاي صدر ميگفتند که اولين کاري که من به عنوان مسئول ديني و سياسي شيعيان لبنان بايد انجام دهم، ايجاد شغل و درآمد براي جوانان شيعهاي است که از سر فقر و ناداري، به اين احزاب چپ، راست و گروههاي فلسطيني ملحق شدند. ايشان ميگفتند که يكي از اهداف من از تاسيس موسسه فني حرفهاي صور همين است.
برنامه ديگري که آقاي صدر در اين راستا داشتند، مذاکره با دولت جهت رفع محروميت و احقاق حقوق شيعيان بود. ايشان ميفرمودند که يكي از برنامههاي من كه اسلام به آن دستور داده است، تلاش جهت احقاق حقوق از دست رفته شيعيان، آنهم از راه مذاكره، موعظه حسنه و جدال احسن است. ايشان بر اساس آن تفكر ديني كه داشتند، اين مسايل را با جديت مطرح ميكردند و شديدا معتقد بودند که ميتوانند با منطق و گفتگو، جامعه و دولت لبنان را به ضرورت احقاق حقوق شيعيان متقاعد سازند. آقاي صدر حرکت المحرومين را با اين انگيزه ايجاد کردند که با بسيج تودهها و افکار عمومي مردم، دولت لبنان را به انجام اصلاحات مورد نظر خود متقاعد سازند. پس از اين جريانات است که آقاي صدر تصميم گرفتند حرکت «امل» را تاسيس كنند.
- با چه انگيزهاي؟
غروي: به نظر من انگيزه اصلي آقاي صدر قبل از هر چيز آن بود که جوانان شيعه را به جهت اعتقادي و اخلاقي، تربيت کنند؛ آقاي صدر ميخواستند حرکتي ايجاد کنند که نيروهاي آن، معتقد و اصيل باشند. همانطور که ميدانيد، شيعيان لبنان تا پيش از اين زمان، هم به لحاظ اعتقادات ديني، هم به لحاظ رعايت مسائل اخلاقي و هم به لحاظ عمل به احکام، از پيروان ديگر فرق اسلامي ضعيفتر بودند.
دختران شيعه در قياس با اقرانشان از همه عقبتر بودند. يکي از مسائلي كه اسباب رنجش آقاي صدر را فراهم کرده بود، همين بود؛ ايشان در پي آن بودند تا تربيت صحيح ديني را در جامعه شيعه لبنان شکل دهند. البته برخي چنين اعتقادي نداشتند؛ آنها ميگفتند که ما اول بايد مبارزه سياسي بكنيم و بعد به مسائل تربيتي برسيم. اما آقاي صدر اين اعتقاد را نادرست ميدانستند. ايشان اعتقاد داشتند که حتي آنهايي که براي مبارزه اصالت قائل هستند، در چارچوب ايمان و تدين بهتر ميتوانند مبارزه کنند. به همين جهت يکي از مهمترين برنامههايي که ايشان در لبنان آغاز کردند، تربيت ديني، اعتقادي و اخلاقي جوانان شيعه بود. خوب به ياد دارم که آقاي صدر و دکتر چمران با وسواس خاصي پنجاه شصت نفر را دستچين کرده بودند، تا در اردوگاهي نزد مربيان فلسطيني آموزش نظامي ببينند، و بعدها خود مسئوليت آموزش جوانان شيعه را بر عهده گيرند. البته متاسفانه در آن دوره انفجاري رخ داد که بر اثر آن 27 تن کشته و دهها تن مجروح شدند ...
کار تشکيلاتي
- شايد بتوانيم اينطور بگوييم که حرکتالمحرومين چارچوبي براي بسيج تودههاي مردم بود و حرکت امل تشکيلاتي براي تربيت کادرهاي آينده؛ و صد البته نفس اين تشکيلاتي عمل کردن هم باز بيشتر به نگراني مخالفان احياء دامن ميزد؟
غروي: دقيقا! همانطور که گفتم، آقاي صدر اعتقاد داشتند که جهان اسلام راهي براي رهايي ندارد، جز آنکه مسلمان شود. يعني براي ايجاد يک جامعه آزاد، فرقهبازي و فرهنگهاي القائي و التقاطي راه به جايي نخواهند برد. البته امروز چنين تبليغ ميشود که جوامع بشري نيازمند پلوراليزم و تکثرگرايي هستند و وحدت امکان ندارد. اما همانطور که همه ميبينيم، اگر بخواهيم کاري انجام شود، اتفاقنظر ضروري است. يعني همانهايي هم که با يکديگر اختلاف نظر دارند، براي اينکه بتوانند با هم ساختماني را بسازند، بالاخره ناچار هستند که روي يک نقشه، يک مهندس و يک مصالحي توافق کنند. لااقل روي اين موارد بايد اتفاق نظر پيدا کنند؛ والا با اختلاف که نميتوان کار پيش برد. همين مجلس شوراي اسلامي، تا با شوراي نگهبان به توافق نرسد، يعني تا متحد نشوند، كار پيش نميرود؛ اينها چيزي را تصويب و آنها هم رد ميکنند. آمريکا و انگليس هم تا به توافق نرسيدند، عراق را اشغال نکردند. بنابراين به نظر من اين يک نوع تبليغات انحرافي است که جامعه متکثر است. بله، اين را ميپذيريم؛ اما جامعه براي انجام كار بايد متفق و متحد شود؛ از طرفي هيچ قاعدهاي جز قاعده اعتقادي، نميتواند بشر را به صورت اصولي با هم متفق و متحد كند. اين نکته خيلي اهميت دارد. طبيعتا كساني كه اين انديشه را تعقيب ميكرده و ميکنند، در معرض تهاجم قرار دارند. چرا؟ براي اينکه اين انديشه نبايد شكل بگيرد؛ البته صرف وجود اين انديشه باز قابل تحمل است؛ اما مهم آن است که شکل نگيرد؛ يعني پيروان آن تشكيلاتي عمل نكنند؛ متشکل نشوند؛ خوب همانطور که گفتم، آقاي صدر دقيقا تشكيلاتي عمل ميكرد؛ ايشان يک فعاليت همه جانبه را آغاز کرده بود که هيچ چيز کم نداشت؛ هم بعد فکري و فرهنگي داشت، هم بعد سياسي داشت و هم حتي بعد نظامي؛
همانطور که اشاره کردم، دکتر چمران در آن راههاي پر فراز و نشيب کوههاي بعلبک و نبيشيث، اردوگاهي را آماده کرده بود که جوانان حرکت امل در آن آموزش ميديدند؛ يادم هست که من و همسرم نيز به آنجا رفتيم و انواع سلاحهاي کمري و رگباري را آموزش ديديم. به نظر من کاملا طبيعي است که اين نوع تشکيلاتي عمل کردن، آنهم در همه ابعاد، حساسيت دشمنان را به طور جدي برانگيزاند. به همين جهت است که من حتي تصور ميکنم، که آن انفجار عظيمي که در اردوگاه عينالبنيه رخ داد، نه يک حادثه اتفاقي، که يک توطئه و کاملا تعمدي بود. البته اين اعتقاد شخصي من است و دليل اطلاعاتي بر آن ندارم.
- اتفاقا آقاي ابوهشام نيز مانند حضرتعالي اين حادثه را يک توطئه ميداند.
غروي: به هر حال اين برداشتي است که من از آن حادثه دارم؛ برايم جالب است که آقاي ابوهشام نيز چنين برداشتي دارد.
جريانهاي مخالف در لبنان
- بنابراين گروههاي فلسطيني را بخشي از مخالفين برنامههاي امام صدر در لبنان ميدانيد؟
غروي: قطعا! کاملا قابل پيشبيني هم بود که گروههاي فلسطيني با اين برنامهها مخالف باشند؛ براي اينکه آنها نيروهاي خود را از دست ميدادند. آقاي صدر خودشان ميگفتند که گروههاي فلسطيني اگر با شخص من هم مخالف نباشند، با اين نوع اقدامات مخالف هستند؛ به همين جهت بود که ايشان و دکتر چمران را عامل اسرائيل ميدانستند؛
- با توجه به خروج گسترده جوانان شيعه از احزاب چپگرا و راديکال لبنان، اين بحران ريزش نيرو، در کنار عوامل خارجي، ضديت آنان را با امام صدر توجيه ميکند. آيا انگيزههاي ديگري هم ميتوانيد به مواردي که برشمرديد اضافه نماييد؟
غروي: به هر حال امام موسي صدر در لبنان به اعتدال شهرت داشت. ايشان در صحنه سياسي لبنان، يکي از چهرههاي برجسته خط اعتدال بشمار ميآمد. به همين دليل نيز مورد وثوق همه بود؛ طوري که هم مسيحيها، هم سنيها و هم فلسطينيها، به ايشان اعتماد داشتند. خط مشي معتدل آقاي صدر به ايشان امکان داد تا با همه ارتباط برقرار كند. به نظر من يکي ديگر از دلايل مخالفت گروههاي راديكال و تندرو با ايشان همين بود. مخالفت برخي نيروهاي ايراني حاضر در لبنان، خصوصا طيف سازمان مجاهدين خلق، كه در اردوگاههاي فلسطيني آموزش نظامي ميديدند، از اين منظر نيز قابل تحليل است. البته شما آثار اين اختلافات را اول انقلاب در خود ايران هم ميتوانستيد مشاهده کنيد. گروههاي راديكال داخل ايران، امثال مجاهدين و فداييان خلق، از همان اول عليه امام صدر و دکتر چمران موضع گرفتند، بيانيه امضاء كردند و بر ديوارهاي شهرها شعار نوشتند؛ آنها وقتي شعار ميدادند که «قاتل تلزعتر قاتل خلق ما شد»، منظورشان دکتر چمران بود؛ اين تبليغات در واقع از اختلافات لبنان بود که به ايران كشيده شد.
- آقاي کريم بقرادوني رئيس کنوني حزب کتائب لبنان در کتاب «السلام المفقود» خود آورده است که امام صدر در برخي ديدارهاي خود با ايشان از بعضي برنامههاي سوريه در لبنان اظهار نگراني کرده بودند. حضرتعالي موضع سوريه را نسبت به حرکت امام صدر در لبنان چگونه ارزيابي ميکنيد؟ آيا آنگونه که ما امروز تصور ميکنيم، سوريه واقعا متحدي راستين براي شيعيان و امام صدر بوده است؟
غروي: همانطور که گفتم، کسي که بخواهد با مباني اعتقادي آقاي صدر کار کند، آن هم در کشوري مثل لبنان، که با آن مسائل پيچيده و حتي جنگ داخلي دست به گريبان است، قطعا تحت فشار قرار خواهد گرفت. آقاي صدر بارها در جلسات خصوصي که با ايشان داشتيم تصريح کردند:«اين حرکتي را که تحت عنوان «حرکت المحرومين» و «امل» آغاز کردهايم، بيش از آنکه اسرائيل را بترساند، سوريه را ترسانده است».
- اما روابط ظاهري ايشان با حافظ اسد که همواره دوستانه بود؟
غروي: بله، روابط ايشان با حافظ اسد خوب بود؛ اما در جلسات خصوصي تاکيد داشتند که بيش از ديگران، با حضور نيروهاي سوريه در لبنان مخالف هستند.
- آيا هيچگاه اين موضع را علني نکردند؟
غروي: نه، اين موضع را علني نکردند؛ براي اينکه آن زمان روابط طوري بود که نميشد اين مواضع را علني کرد؛ همانطور که ميدانيد، سياستمداران نميتوانند همه منويات خود را بطور علني بيان کنند. اما چيزهايي كه خدمت شما عرض ميكنم، دقيقا گفتههاي ايشان است. طبيعتا ممکن است که وقتي اين مطالب را چاپ ميكنيد، عدهاي مخالفت و ادعا کنند که چنين نبوده است؛ اشكالي ندارد، بگذاريد مخالفت کنند ...
- چرا مخالفان ايراني امام صدر اقدامات شاه و ساواک عليه آن بزرگوار را به منزله همراهي ايشان با نهضت امام خميني تلقي نميکردند؟
غروي: آقايان خط راديکال ميگفتند که مثلا امتناع سفارت ايران و منصور قدر از تمديد گذرنامه ايراني آقاي صدر، يك بازي سياسي است. آنها ميگفتند که نقشه آن است که اين بزرگوار، با اين ترفند بچههاي مبارز را شناسايي و به سفارت گزارش کند. آنها به اين جهت با آقاي صدر اصلا تماس هم نميگرفتند ...
طرح توطين
- به برخي مشکلات موجود ميان فلسطينيها و سوريها با امام صدر اشاره کرديد. طرح توطين فلسطينيها در اين ميانه چه جايگاهي داشت؟
غروي: سوال خوبي است. آقاي صدر ميگفتند: «همه رهبران عرب با مذاکرات صلح كمپ ديويد موافق هستند؛ اما چون سالها شعارهاي انقلابي سر دادهاند، بدون مقدمه نميتوانند عقب نشيني كنند»؛
ايشان ميگفتند: «انور سادات و عرفات که راه صلح را پذيرفتهاند، به سبب آن است که از پشت پرده افكار و نظرات رهبران جهان عرب اطلاع دارند، و ميدانند كه آنها هيچکدام اهل جنگ نيستند».
ايشان ميگفتند که در اين چهار جنگي که ميان اعراب و اسرائيل اتفاق افتاد، اغلب کشورهاي عربي نه تنها به کمک مصر و سوريه نيامدند، بلکه همان کمکهاي ناچيز خود را هم قطع کردند. تنها ملک فيصل بود که نفت را قطع کرد و البته اندکي پس از آن هم به قتل رسيد. آقاي صدر اعتقاد داشتند که رهبران انقلابي عرب از قبيل قذافي، بومدين و حافظ اسد، حتي زودتر از انور سادات، طرح صلح را پذيرفته بودند؛ ايشان ميگفتند: «همه رهبران عرب با فلسطينيها مخالف هستند و هيچکدام آنها حاضر نيستند حتي ده تن از آوارگان فلسطيني را که در لبنان استقرار دارند، در کشور خود بپذيرند».
خوب به خاطر دارم که ايشان در رابطه با اهداف برافروخته شدن جنگ داخلي لبنان بارها عنوان کردند: «هدف جنگ لبنان اين نبوده است که آوارگان و گروههاي فلسطيني از لبنان خارج و رهسپار جاي ديگري شوند. فلسطينيها کجا بروند؟ چنين هدفي اصلا معني ندارد؛ براي اينکه همه دنيا ميداند كه اينها جايي را ندارند كه به آنجا بروند».
- يعني امام صدر توطين فلسطينيان در جنوب لبنان را بخشي از موضوعات مورد توافق اعراب، اسرائيل و غرب، در مذاکرات صلح خاورميانه ميدانستند؟
غروي: دقيقا! آقاي صدر بارها اين مسأله را متذکر شدند. ايشان ميگفتند: «روح حاکم بر مذاکرات صلح آن است که آوارگان فلسطيني، در همان جايي که هستند، براي هميشه سکونت يابند».
انقلاب اسلامي ايران
- فرموديد که پيوند ميان حرکت امام صدر و انقلاب اسلامي ايران را يکي از انگيزههاي ربوده شدن ايشان ميدانيد. اگر امکان دارد، اين موضوع را نيز براي ما تبين بفرماييد؟
غروي: ببينيد! آقاي صدر حتي اگر هنوز هم انشاءالله در قيد حيات باشد، به هر حال برنامه اين بوده است که ديگر در لبنان نباشد؛ چه زماني در لبنان نباشد؟ همان زماني كه انقلاب اسلاميايران رو به پيروزي است ...
- آيا اين همزماني تصادفي نبود؟
غروي: نه؛ به هيچ وجه؛ الآن خدمتتان عرض ميکنم. به نظر من قدرتهاي بزرگ جهان وقتي به اين نتيجه رسيدند که نميتوانند جلوي پيروزي انقلاب را بگيرند، بر آن شدند تا با زدن مهرههاي اصلي آن در داخل و خارج از کشور، با تحميل جنگ و با تضعيف نظام ايدئولوژيك داخل، انقلاب را از محتواي مردمي، انساني و جذابيت آن خالي كنند؛ تا هم مردم داخل کشور به انقلاب بدبين شوند؛ و هم مردم مسلمان منطقه نگاهي به اين الگو نداشته باشند. يكي از مهرههايي كه به اعتقاد شخص من، شديدا ميتوانست حلقه رابط صدور انقلاب باشد، آقاي صدر بود. البته وقتي من صحبت از صدور انقلاب ميکنم، به قول مرحوم بازرگان منظورم اين نيست که چيزي را در کوله پشتي بگذاريم و صادر کنيم؛ منظور من صدور فكر و انديشه انقلاب است؛ اين انديشه كه اسلام ميتواند حكومتهاي آزاد، ضد استبدادي، عدالتخواه و ظلم ستيز را بر اساس اعتقادات قرآني و روش انبياء پديد آورد. به نظر من يکي از کساني که ميتوانست اين پيام را در سطح كشورهاي عربي و اسلاميمنتشر كند، بيترديد آقاي صدر بود. جايگاه و ارتباطات آقاي صدر طوري بود که ميتوانست اين کار را بکند، و حتما هم چنين ميكرد.
همانطور که اطلاع داريد، ايشان در رابطه با انقلاب ايران مقالهاي تحت عنوان «نداي پيامبران» نوشت که متن فرانسوي آن در روزنامه لوموند پاريس و ترجمه عربي آن در روزنامه النهار لبنان به چاپ رسيد. شما با مطالعه آن مقاله به خوبي ميتوانيد دريابيد که آقاي صدر چه راهي را تعقيب ميكرد؛ ايشان در آن مقاله ماهيت انقلاب اسلامي ايران را تشريح و روي اين موضوع بحث ميکند که اگر آقاي خميني پيروز شود، چه اتفاقاتي در سطح جهان اسلام و بلکه کل دنيا رخ خواهد داد. يادم هست که مرحوم چمران زماني اظهار داشت که شايد پنجاه درصد اين مقاله بود که باعث شد تا آقاي صدر را از صحنه خارج كنند. اين را چمران ميگفت؛ حالا تحليلش چگونه بود، من نميدانم؛ شايد درست ميگفت و روزي صحت سخن او ثابت شود.
- قبول سخن شما مستلزم آن است که بپذيريم، که قدرتهاي بزرگ لااقل از تابستان 1357، نسبت به پيروزي انقلاب اسلامي ايران و عدم امکان حفظ رژيم شاه به مراتبي از يقين دست يافته بودند؟
غروي: پس اجازه دهيد که من اينجا يك جمله معترضهاي را عرض كنم ...
- بفرماييد ...
غروی: حقيقت آن است که ما از وقتي كه آقاي خميني از نجف به پاريس رفتند، تقريبا فعاليتهايمان را رو كرديم. من از اواسط جنگ داخلي لبنان، با هماهنگي آقاي صدر و دکتر چمران، به عنوان كارمند محلي در سفارت ايران کار ميکردم. قصه از اين قرار بود که روزي آقايي به من برخورد که در جست و جوي کسي بود كه به سه زبان فارسي، انگليسي و عربي مسلط باشد؛ او گفت جايي هست كه به چنين شخصي نياز دارند، حقوق خوبي هم ميدهند و من تو را پيدا کردم. پرسيدم كجا هست؟ گفت بايد بيايي ببيني؛ گفت الآن نميگويم کجا هست، براي اينکه اگر بگويم، نخواهي آمد! گفتم پس همينطور هم نميآيم. گفت نه، حالا بيا و محل را ببين! روزي ديگر آمد و من را به سفارت ايران نزد منصور قدر برد. به قدر گفت که ايشان همان کسي است که شما ميخواهيد! قدر گفت خيلي خوب، من بايد فكر كنم؛ من گفتم نه، قبل از اينكه شما فكر كنيد، من بايد فكر كنم. رفتم و قضيه را با آقاي صدر، مرحوم چمران و چند نفر ديگر مطرح كردم؛ آنها گفتند كه اتفاقا در اين شرايط خوب است كه ما از داخل سفارت خبر داشته باشيم که اينها چه نقشههايي براي ما ميكشند؛ اما خوب، اگر لو رفتي، ديگر رفتهاي! يعني ديگر در چنگال آنها خواهي بود! آنها ميتوانند از همانجا بليط بگيرند، تو را تحويل ايران دهند و از آنجا به زندان بفرستند. بنابراين بايد بتواني خوب نقش بازي کني؛ حدود بيست روزي گذشت؛ من جوانب مسأله را حسابي بررسي و بالاخره قبول کردم.
کاري که آنها از من ميخواستند آن بود که با توجه به اخبار مطبوعات، هر روز گزارشي از اوضاع منطقه بنويسم و بروم؛ کار ديگري نداشتند. گفتم که من دانشجو هستم و کلاس دارم؛ تنها ساعاتي که کلاس ندارم، ميتوانم براي شما کار کنم. آنها قبول کردند. ظاهرا همين اندازه هم براي آنها مغتنم بود. براي اينکه جنگ داخلي شروع شده بود و سفارت كارمند نداشت؛ کسي نميآمد و همه ميترسيدند. به همين جهت براي سفارت مهم بود که كسي بيايد، روزنامهها را ببيند و روزانه يک گزارش کلي تهيه کند. به هر حال کارم را در دايره مطبوعات سفارت شروع کردم. روزنامههاي بيروت صبح خيلي زود در ميآمد. يعني ساعت شش و نيم صبح ديگر همه روزنامهها در سفارت بودند. من به همين جهت صبح زود به سفارت ميرفتم، روزنامهها و مجلات را به اتاق خودم ميبردم، گزارش را تهيه ميکردم و بعد هم سراغ کلاسهايم ميرفتم ...
- ببخشيد ؛ آيا موردي پيش آمد که بتوانيد اخبار رژيم شاه را به امام صدر منتقل و از اين طريق به روند انقلاب کمک کنيد؟
غروي: مکررا؛ اتفاقا حضور من در سفارت از اين جهت خيلي مفيد واقع شد. بارها موقعيتهاي حساسي پيش آمد که کسب خبر كردم و به آقاي صدر و دکتر چمران منتقل نمودم ...
- اگر در اين رابطه خاطراتي داريد، ممنون ميشويم که بيان بفرماييد؟
غروي: يکي از مواردي که خوب به خاطرم مانده است، جريان فوت دکتر شريعتي و انتقال پيکر ايشان به سوريه بود. وزير دربار شاه دائما با سفارت در تماس بود. من چون با اينها دوست شده بودم، مرتب به اتاق تلكس ميرفتم و تلکسهايي را که ميآمد و بايد تايپ ميشد، مطالعه ميکردم. رژيم ميخواست جنازه را به ايران انتقال دهد و البته از ناآراميهاي احتمالي مردم حسابي به وحشت افتاده بود؛ به همين جهت عوامل آن مرتب در باره کيفيت تشييع جنازه از فرودگاه مهرآباد به کجا، چگونگي برخورد پليس با تظاهرکنندگان و نوع اقدامات امنيتي مشورت ميکردند. خوب، من همه تلکسها را ميخواندم و ميآمدم بيرون گزارش ميکردم که چنين اتفاقاتي قرار است رخ دهد. خوشبختانه اين خبرها خيلي موثر واقع شد. براي اينکه اطلاعات از طريق دکتر چمران به قطبزاده منتقل ميشد و او توانست نقش خيلي مهمي را ايفا کند. همانطور که ميدانيد، جنازه با يک سري کارهاي پارتيزاني در فرودگاه لندن از دست ساواك ربوده شد و با هواپيمايي ديگر به سوريه منتقل گرديد. البته حافظ اسد هم نقش مهمي را ايفا نمود که اجازه داد جنازه در سوريه دفن شود.
- بنابراين شما معتقد هستيد که قدرتهاي بزرگ ماهها پيش از بهمن 57 پيروزي نهضت امام خميني را پيشبيني کرده بودند؟
غروي: همينطور است؛ قدرتهاي بزرگ وقتي ديدند که آقاي خميني را نميتوانند كنترل كنند، به اين فکر افتادند که ايشان را حداقل در دايره ايران محصور کنند؛ آن هم زير چنان فشار طاقتفرسا، که ايشان نهايتا بگويد که جام زهر نوشيدم! همانطور که ميدانيد، آقاي خميني كسي نبود كه به اين زوديها به جايي برسد كه چنين حرفي بزند؛ اين مسائل شايسته بررسي است؛ اين فشارها توسط چه خطوطي و چگونه بر آقاي خميني وارد شد؟ از همان اول افراد و گروههايي در داخل ايران كوشش ميكردند که در مسأله آقاي صدر به ليبي فشار وارد نيايد؛ خوب، تا حدود زيادي هم موفق شدند؛ براي اينکه عملا از تعقيب مسأله توسط شخص آقاي خميني جلوگيري شد؛ آقاي خميني در يکي دو تا سخنراني عمومي تاکيد كردند كه مسأله بايد تعقيب شود؛ يك بار هم يک هيئتي را كه ظاهرا آقاي قطبزاده در آن بود، به ليبي فرستادند، كه گويا بي نتيجه بود ... پس از آن کار ديگري صورت نگرفت ...
شاه و ربودن امام صدر
- حضرتعالي نقش حکومت شاه را در ماجراي ربودن امام صدر چگونه ارزيابي ميکنيد؟
غروي: عرض كنم كه اينجا يك مسالهاي وجود دارد که معمولا مخفي ميماند و شما بايد به آن توجه کنيد. ما در زمان شاه دو نوع سفير داشتيم؛ يكي سفير دولت شاهنشاهي ايران بود كه وزارت خارجه تعيين ميكرد؛ يكي هم سفير شاهنشاه آريامهر بود. سفراي شاهنشاه آريامهر به هيچوجه گزارشهاي محرمانه خود را به وزارت خارجه يا ساواك نميدادند؛ بلكه مستقيما به وزير دربار ميدادند. من خيلي از گزارشهاي محرمانه را به جهاتي ميتوانستم در آنجا ببينم؛ مثلا گاهي که به بهانه نوشيدن يك ليوان چاي به اتاق رمز ميرفتم، مشاهده ميکردم که گزارشهاي قدر مستقيما به وزارت دربار فرستاده ميشود و زير آنها مهر ميخورد كه «به شرف عرض ملوكانه رسيد و تقدير كردند». يعني تقدير و تشکر شاه از گزارش، پاي خود همان گزارش بود. ميتوان گفت شبيه وضعيتي که الآن وجود دارد؛ وزارت دربار يك جريان موازي راه انداخته بود و براي خود ساواک و تشکيلات اطلاعاتي مستقلي داشت. خوب يادم هست که قدر يك روز به خود من گفت: «حالا كه اينجا كار ميكني، يك وقت به اين فکر نيفتي که کارمند اين منجلاب شوي! هرگز به طرف اين منجلاب وزارت خارجه نرو»! اين عين عبارت او بود ...
- آيا در اين گزارشهايي که قدر مستقيما براي شاه ميفرستاد، مطلبي مشاهده کرديد که با مسأله ربوده شدن امام صدر مرتبط باشد؟
غروي: همين را ميخواهم عرض کنم. قدر در آن گزارشهاي محرمانهاي که مستقيما براي شاه ميفرستاد، خيلي با آقاي صدر دشمني ميكرد. خوب يادم هست که او پس از اختفاء آقاي صدر گزارشي براي شاه نوشت كه در آن از اين اتفاق خيلي اظهار خوشحالي کرد؛ يعني اگرچه با ليبي دشمني داشتند، اما شخص قدر از اتفاقي که براي آقاي صدر افتاد، خيلي خوشحال بود.
- آقاي سيد محمد علي ابطحي در مصاحبهاي با استناد به اسناد ساواک عنوان کرده است که حکومت شاه در اين ماجرا نقش نداشته است؟ حضرتعالي در اين خصوص چه نظري داريد؟
غروي: من نيز اعتقاد دارم که قدر و شاه به رغم همه آن دشمنيها، در اين ماجرا نقشي نداشتهاند؛ لااقل من سندي در اين خصوص مشاهده نکردم.
- آيا احتمال ميدهيد که منصور قدر، که به هر حال فردي اطلاعاتي، با روابط عمومي فعال و نسبت به امام صدر حساس بوده است، پس از ربوده شدن آن بزرگوار، به اطلاعات بيشتري در باره اين ماجرا دست يافته باشد؟
غروي: اين احتمال وجود دارد؛ کاملا محتمل است که به اطلاعات دقيقتري رسيده باشد. حقيقت آن است که شاه و قدر اينجا در يک موقعيت گازانبري گير کرده بودند. از يک طرف ميخواستند قذافي را که شديدا با او دشمن بودند، در هم بکوبند؛ يعني از مسأله ربودن آقاي صدر عليه قذافي استفاده تبليغاتي كنند،؛ از طرف ديگر از اينكه آقاي صدر در لبنان نباشد، خوشحال بودند. به هر حال با شناختي که من از قدر پيدا کردم، بسيار محتمل ميدانم که او توانسته باشد به اطلاعات بيشتري دسترسي پيدا كند.
- اگر چنين باشد، اين اسناد اطلاعاتي را در کجا بايد جستوجو نمود؟
غروي: اين اطلاعات بايد الآن قاعدتا در اختيار وزارت خارجه يا وزارت اطلاعات باشد. براي اينكه يك گاوصندوق بسيار بزرگي در سفارت لبنان بود كه تا زماني كه من آنجا بودم، هيچ كس نتوانسته بود رمز آن را پيدا كند. من که به تهران آمدم، به دكتر يزدي، چمران و مهندس بازرگان اطلاع دادم که چنين چيزي در آنجا وجود دارد و رمزش پيدا نشده است. البته من آن شخصي را که مسئول اتاق رمز و كارمند ساواك بود، ميشناختم. به همين جهت قرار شد که قضيه را خود از طريق او دنبال کنم. آن شخص تلفن منزلش را به من داده بود. به او زنگ زدم، اما كسي گوشي را بر نميداشت. به کمک يکي از كارمندان قديمي وزارت خارجه او را پيدا کرديم. سفارت چهار تا گاوصندوق داشت که رمز هر چهارتا را نوشت. من شمارههاي رمز را آوردم و به آقايان دادم؛ تا اينجا را ميدانم که گاوصندوقها باز شدند. اما چون ديگر آنجا نبودم، نميدانم که اسناد را به كجا بردند. همين قدر به شما بگويم که اسناد بسيار مهمي بود. از ديدگاه من، اسناد سفارت ايران در بيروت، از اسناد تمام سفارتخانههاي ديگر ايران، حتي در آمريکا، لندن و پاريس، مهمتر بود.
- سرنوشت اسناد خصوصي قدر چه شد؟
غروي: نميدانم؛ براي اينكه آن زمان در آنجا اختلاف و دعوا بود. همان زماني بود که آقاي محمد منتظري هواپيمايي گرفته بود كه به ليبي برود؛ در سفارت هم طلبهاي به اسم آقاي موسوي مستقر بود.
- نوه مرحوم آيتالله سيد عبدالله شيرازي؟
غروي: ظاهرا؛ بله، بله؛ درست است.
توطئه جهاني
- بنابراين شما اعتقاد داريد که قذافي اگرچه عامل مستقيم ربودن امام صدر است، اما آمرين اين ماجرا قدرتهاي بزرگتري هستند؟
غروي: دقيقا؛ من معتقد هستم که ربودن آقاي صدر يک توطئه جهاني بود.
- آيا شهادت استاد مطهري و حادثه هفت تير را نيز ميتوانيد با همين نگرش ارزيابي ميکنيد؟
غروي: در مورد ترور آقاي مطهري هم ميتوانيم اين حرف را بزنيم؛ حالا کاري نداشته باشيد که گروهکي مثل فرقان اين ترور را انجام داده است. آنها را تحت تاثير قرار دادند. عامل هميشه ممکن است جاهل باشد؛ يعني نداند که دارد چه ميکند. يک ارادهاي برنامهريزي ميکند و گروهک جاهلي پيدا ميشود که آن را اجرا کند.
-در رابطه با حادثه هفت تير و شهادت آيتالله بهشتي چطور؟
غروي: در رابطه با انفجار دفتر حزب جمهوري، اصولا هنوز تحقيق جامعي صورت نگرفته است. حتي در مورد انفجار دفتر نخستوزيري و شهادت شهيدان رجايي و باهنر هم همينطور؛ واقعا جاي تعجب است! اصلا کشميري که بود؟ چگونه توانست در نخستوزيري جا بگيرد؟ بعد هم برود، جنازهاش هم تشييع شود و بعد خودش از جاي ديگري سر در بياورد، که آقا من اينجا هستم؟! بگذريم ...
- بنابراين شما اعتقاد داريد که ارادهاي شوم در سطح جهان وجود دارد که جهت مقابله با حرکت «احياء اسلام» برنامهريزي ميکند و ربودن امام صدر و برخي ترورهاي سه دهه اخير، بخشي از برنامههاي آن بوده است؟
غروي: هميطور است؛ من همه اين وقايع را در چارچوب آن تئوري «احياء اسلام» قابل تحليل ميدانم. البته چنانکه گفتم، اين نظر شخصي من است؛ يعني بحث اقناعي نميکنم که شما و ديگران نيز اين اعتقاد را داشته باشيد. اما به نظر من ربودن آقاي صدر و ترور بسياري از بزرگان به اين سبب بود، که آنها در پي احياء اسلام به عنوان تفکري بودند، كه بتواند آزادي، عدالت و حكومت را براي جوامع بشري به ارمغان بياورد. اين اسلام و اين تفکر، براي جهانخواران و همه کساني که منافعشان در بيرقيب بودن است، زنگ خطر بزرگي است. ببينيد! ماركسيسم را توانستند نابود بکنند؛ امروز نيز با تمام قوا روي اسلام متمرکز شدهاند و ميخواهند سفره آن را جمع کنند؛ ما هم واقعا در خواب هستيم! البته خداوند حافظ است و باز عدهاي خواهند آمد و بحث و احياء خواهند کرد؛ اما با چه هزينههايي؟ ما در اين چند دهه گذشته گامهاي بسيار بلندي برداشتيم و هزينههاي بسيار گزافي پرداخت کرديم تا اسلام به عنوان يك تفكر احياءگر به عرصه بيايد. اما حقيقت آن است که تمام دنيا، از رهبران گرفته تا حتي برخي روحانيون، با اين احياء مخالف هستند. وقتي هم به كنه قضيه وارد ميشويم، مشاهده ميکنيم كه منافع اقتصادي برخي در معرض خطر قرار گرفته است!
حالا البته هر کسي در حد خودش! گاهي حتي فلان آخوند بهمان مسجد نيز ميگويد كه اگر من به فلان تاجر تذکر دهم که عدالت را رعايت و دزدي، رشوه و ربا را رها كند، ديگر به مسجد من نخواهد آمد و نتيجتا چيزي هم نخواهد داد؛ به همين جهت تذکر نميدهد؛ يا طوري تذکر ميدهد که کاملا بياثر باشد؛ به عبارت ديگر قضيه ماستمالي ميشود؛ اين است که اهميت دارد؛ ظهور آقاي خميني اساسا به اين مناسبت براي نسل جوان جهان اسلام اهميت پيدا كرد، كه ايشان اسلام را به عنوان يك تفكر رهاييبخش، آزاديبخش، عدالتگستر و ظلم ستيز به صحنه آورد. من نقش آقاي صدر را نيز در همين چارچوب ارزيابي ميکنم. آقاي صدر دقيقا همين انديشه و نقش را داشت. بنابراين مسأله ربوده شدن آقاي صدر را بايد در اين چارچوب ارزيابي کرد. ربوده شدن آقاي صدر به اين سادگي نيست که فکر کنيم انساني گم شد! اينطوري نيست. ما بايد قضيه آقاي صدر را با مسأله حرکت احياءگري اسلامي مساوي بدانيم؛ مسأله آقاي صدر مسأله يک شخص نيست. مسأله آقاي صدر مسأله خط و ارادهاي است که ميخواست اين حرکت را کور و مسدود کند. به همين جهت است که من اعتقاد دارم، که پيگيري مسأله آقاي صدر نيازمند يک تحقيق جهاني است.
آخرين ديدار
- اگر از آخرين ديدار خود با امام صدر خاطرهاي به ياد داريد، خوشحال ميشويم که بيان بفرماييد؟
غروي: آخرين باري که من آقاي صدر را ملاقات کردم، همان روزي بود که ايشان عازم ليبي شدند. فكر ميكنم روز جمعه 25 اوت سال 1978 بود. وقتي من وارد ساختمان محل اقاتم شدم، آقاي صدر را ديدم که از آسانسور بيرون آمده و به بخش لابي وارد شدند. سلام عليکي کرديم و پرسيدم شما کجا و اينجا کجا؟ گفتند که من مسافر و عازم ليبي هستم؛ آمده بودم با آقا مرتضي [طباطبايي] و خانوادهاش خداحافظي کنم. آنها نبودند و مزاحم خانواده شما شدم. خانم شما زحمت کشيد و سيگاري خريد؛ اما مرتضي نيامد. بنابراين تلفني خداحافظي خواهم کرد. گفتم ليبي براي چه؟ گفتند بومدين وساطت كرده كه با قذافي آشتي كنيم؛ گفتم شما كه نبايد اينقدر ساده باشيد؛ شما را به خدا سفر را لغو كنيد. پرسيدم حالا چه كساني با شما همراه هستند؟ گفتند شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين. گفتم من مخالفم؛ من قذافي را اصلا داخل آدم نميدانم که شما به ديدنش برويد؛ اگر ميتوانيد، به اين سفر نرويد.
- چرا امام صدر را از سفر به ليبي منع ميکرديد؟
غروي: ببينيد! قذافي آدم نرمالي نيست. من مصاحبهاي از قذافي با الحوادث دارم كه آن را به آقاي خميني هم نشان دادم. براي اينكه ميخواستم ايشان را تشويق كنم كه مسأله آقاي صدر را تعقيب كنند. گفتم اين مصاحبه بيانگر آن است که قذافي انقلابي نيست و دروغ ميگويد. سليم اللوزي از او پرسيده بود كه به نظر شما انقلاب ايران به كجا خواهد رسيد؟ قذافي پاسخ داده بود که انقلاب ايران انقلابي است كه به زودي به زباله دان تاريخ خواهد پيوست ...
- قاعدتا زمان اين مصاحبه مربوط به قبل از پيروزي انقلاب است؟
غروي: بله؛ اين مصاحبه قبل از پيروزي انقلاب انجام گرفته بود. قذافي در آن مصاحبه خودش را مافوق همه رهبران جهان عرب و اسلام قلمداد ميکند. از جمله ميگويد که اسلام اصلا همين کتاب سبزي است که من نوشتهام؛ قرآن نيز همين است و انقلاب هم همين است. بقيه انقلابها و از جمله انقلاب ايران، به زبالهدان تاريخ خواهند پيوست.
- تکبر قذافي که زبانزد عام و خاص است و اتفاقا در سفرهاي آقايان هاشمي رفسنجاني و خامنهاي به ليبي نيز ظهور و بروز داشته است؟
غروي: بله؛ شما ديديد قذافي با آقاي خامنهاي چكار كرد؟ يك چادري در بيابان زده بود و در كنج آن به انتظار آقاي خامنهاي نشسته بود؛ درب ورودي چادر را آنقدر كوتاه گرفته بود كه وقتي آقاي خامنهاي وارد ميشود، اينطور تداعي شود که در مقابل قذافي تعظيم کرده است! مخصوصا هم دوربين و تشکيلات فيلمبرداري را آماده کرده بود تا نشان دهد، که من که هستم و آقاي خامنهاي که است!
- البته آقاي خامنهاي هم با هوشمندي طوري به چادر وارد شده بودند که امکان سوءاستفاده را از قذافي سلب کردند ...؟
غروي: همينطور است؛ ايشان با کمي گردش طوري وارد چادر شده بودند که رويشان به سمت قذافي نبود. تلويزيون اين صحنه را نشان داد ...
- نتيجه صحبتتان با امام صدر چه شد؟
غروي: من به آقاي صدر پيشنهاد کردم که کمي صبر کنند. اما ايشان اظهار داشتند که بليطها تهيه شده و چون شخص بومدين هم وساطت کرده است، به اميد خدا ميروند تا بلکه «يخها آب» شود، مقداري به «تلطيف اجواء در لبنان» کمک شود و قذافي از تحريک گروههاي راديکال در لبنان دست بردارد. گفتم اميد به خدا، اما من خيري در اين سفر نميبينم. براي اينکه قذافي شخصيتي نيست که بواسطه مذاكره با شما از مواضع خود عدول کند. به هر حال خداحافظي كرديم. اين آخرين باري بود که ايشان را ميديدم. خوب يادم هست که سيگار ديگري را روشن کردند و رفتند. آقاي صدر عصر آن روز به ليبي رفتند و بعد هم آن اتفاقات افتاد که شما ديگر خبر داريد. البته مدتي بعد واقعه مهمي اتفاق افتاد ...
ترور بومدين
- چه واقعهاي؟
غروي: الآن خدمت شما عرض ميکنم. چند ماه بعد از ربوده شدن آقاي صدر توسط قذافي، يكي از روزنامههاي لبنان که احنمالا النهار بود، خبر داد كه چهل روز است که بومدين در صحنه سياسي الجزاير ديده نشده است! اين خبر سر و صدا به پا کرد. خبرنگارها و روزنامهنگارها هجوم آوردند؛ از جمله وزير خارجه آن روز و رئيس جمهور امروز الجزاير آقاي بوتفليقه را سوال پيچ کردند.
پاسخ بوتفليقه آن بود که بله، من هم از بومدين خبر دقيقي ندارم؛ ميگويند که ايشان طي سفر به مسکو مريض شده و الان در يکي از بيمارستانهاي آنجا بستري است. معلوم شد که بومدين اندکي پس از ربوده شدن آقاي صدر، بدون آنکه اعلان شود، در راس هيئتي عازم مسكو شده، در آنجا به حالت كما رفته و بدون سر و صدا در بيمارستاني بستري گرديده است. چند روز بعد از انتشار اين خبر جسد بيجان بومدين که تنها نفس ميکشيده است، به الجزاير بازگردانده شده و در يکي از بيمارستانهاي آن بستري ميگردد. پزشکان از سراسر دنيا آمدند و هر کدام احتمالي را مطرح کردند. نتايج آزمايشها هرگز اعلام نشد؛ اما يكي از مطالبي كه از قول برخي پزشکان اروپا در مطبوعات نوشته شد، آن بود كه احتمالا دارويي به بومدين تزريق شده بود، كه آثار بيهوشي تدريجي دارد؛ يعني آهسته آهسته انسان را دچار ضعف ميکند، قواي مغزي او را از کار مياندازد، او را در حالت کما قرار ميدهد و نهايتا هم مرگ او را موجب ميشود. به هر حال بومدين يک هفته پس از بازگشت به الجزاير درگذشت ...
- شما مرگ بومدين را هم با ربوده شدن آقاي صدر مرتبط ميدانيد؟
غروي: دقيقا؛ من مسأله را اينطور ميبينم: تنها كسي كه از كل جريان سفر آقاي صدر به ليبي اطلاع داشت و بلکه خودش واسطه انجام اين سفر بود، توسط شوروي از صحنه حذف شد.
- بوتفليقه چطور؟
غروي: بوتفليقه احتمالا اطلاع نداشت. البته شما ميدانيد که اينگونه قتلها، زنگ خطري براي همه كساني است كه اطلاعات دارند. يعني هشداري است که هر کس بخواهد اطلاعات خود را فاش کند، چنين سرنوشتي خواهد يافت.
- آيا احتمال ميدهيد که قتل محمد صالح حسيني نيز با ربوده شدن امام صدر مرتبط بوده باشد؟
غروي: متاسفانه در باره اين موضوع كار اطلاعاتي صورت نگرفته است. بدون اطلاعات هم نميتوان صحبت کرد. همين قدر بگويم که ترورهايي كه صورت ميگيرد، قطعا با قضيهاي در ارتباط است. ترور آقاي دكتر صبحي صالح، يكي ديگر از ترورهايي است كه با اين قضيه در ارتباط است ...
ترور صبحي صالح
- با مسأله ربوده شدن امام صدر؟
غروي: بله؛ با قضيه ربوده شدن آقاي صدر و با قضيه انقلاب اسلامي ايران.
- ترور شيخ صبحي صالح که همزمان با اوجگيري خشونت در لبنان و مقارن ترور شيخ حسن خالد و رشيد کرامي صورت گرفت. آيا شما ترور ايشان را از جريان ترور ديگر رهبران اهل سنت لبنان جدا ميدانيد؟
غروي: بله؛ به نظر من اين يک قضيه خاص است؛ الآن برايتان توضيح ميدهم. البته اين تحليل و نظر شخصي من است. بحث اقناعي نميخواهم بکنم. خدمت شما عرض کنم که دكتر صبحي صالح استاد من در دانشكده ادبيات بود ...
- و آنطوريکه دکتر چمران و برخي بزرگان ديگر نقل کردهاند، ظاهرا با تشيع و شيعه هم ميانه خوبي نداشت؟
غروي: حالا ...؛ خيلي هم بد نبود. ديدگاه او، ديدگاه شيخ شلتوت بود. ايشان اعتقاد داشت كه مذهب جعفري هم يكي از مذاهب پنجگانه اسلام است. صبحي صالح مذهب جعفري را قبول داشت. من خيلي با ايشان بحث ميکردم و حتي در آسانسور هم ولش نميکردم؛ خيلي وقتها تا کنار ماشينش او را همراهي و با او بحث ميکردم. آدمي بسيار باسواد و خيلي اهل مطالعه بود. من قبل از اينکه ايشان استادم بشود، برخي سخنرانيهاي ايشان در مراکش و الجزاير را از طريق تلويزيون ديده و خيلي به ايشان علاقمند شده بودم. صبحي صالح كسي بود كه به اين نقطه رسيده بود، كه در جهان اهل سنت او، و در جهان تشيع آقاي صدر، ميتوانند حلقه ارتباطي باشند که از تعصبات ديني بکاهند. من اين مطلب را همينطوري نميگويم؛ بلکه در باره آن خيلي با او صحبت کردم. صبحي صالح همانند آقاي صدر به «امت اسلامي» اعتقاد داشت. ايشان اعتقاد داشت که اگر امت اسلامي به عنوان يک مجموعه واحد تشکيل شود، ميتواند به چنان آزاديهاي سياسي برسد، که اسباب شکوفايي و رشد اقتصادي آن را فراهم کند، تا اينطور سر هر چيز دست گداييش به سمت غرب دراز نباشد. خوب، اين خيلي مهم بود. براي اينکه در جهان اهل سنت اصلا چنين اعتقاداتي وجود نداشت. خيلي اهميت داشت که در جهان اهل سنت کسي وجود داشته باشد و اينگونه فکر کند.
من فکر ميکنم که افرادي به اين نتيجه رسيده بودند که صبحي صالح همان افکار و انديشههاي آقاي صدر را دارد. آنها نگران آن بودند که پس از آقاي صدر فرد ديگري پيدا شود، که از طريق ارتباط با صبحي صالح، ميان جهان تشيع و دنياي اهل سنت چنين پيوندي برقرار کند. صبحي صالح در عين حال سخنوري بود که در ميان علماي اهل سنت و حتي امامهاي مسجد الحرام، هيچ کس به پاي او نميرسيد. خيلي قهار و در عين حال باسواد بود. بنابراين حضور ايشان قطعا همانند حضور آقاي صدر، مانع و مزاحم تحقق برنامههايي بود که آن افراد براي منطقه در نظر داشتند.
- آيا شيخ حسن خالد چنين موقعيتي در لبنان نداشت؟
غروي: نه؛ شيخ حسن خالد به جهت فکري چنين وزني نداشت. البته به عنوان مفتي اهل سنت، وزن سياسي داشت؛ اما به جهت فکري، مثل صبحي صالح نبود. رشيد كرامي هم اگرچه در ميان اهل سنت لبنان به عنوان يك سياستمدار متدين جايگاه مهمي داشت، اما به جهت اعتقادي آن نگرش و وزن را نداشت.
- بنابراين شما اعتقاد داريد که همان کساني که ربودن امام صدر را طراحي کردند، با همان انگيزه، ترور شيخ صبحي صالح را نيز طراحي نمودند؟
غروي: دقيقا! بحث من آن مسأله اعتقادي است که مطرح کردم.
- رابطه شيخ صبحي صالح با انقلاب اسلامي ايران چطور بود؟
غروي: وقتي در اولين سال پيروزي انقلاب صبحي صالح را جهت شرکت در جشنهاي دهه فجر به ايران دعوت کردم، ايشان دعوت من را نپذيرفت. ايراداتي داشت و گفت که من انقلاب شما را اسلامي نميدانم!... پرسيدم يعني شما نميخواهيد شرکت کنيد؟ گفت چرا؛ شرکت ميکنم، اما در اينجا؛ گفتم خوب، ما ميخواهيم يک جايي را بگيريم و شما هم يکي از سخنرانان باشيد. گفت مراسم را در مسجدي بگيريد که من نماز ميخوانم. مسجد عايشه بکار را در اختيار ما گذاشت که در طبقه زيرين آن سالن خيلي بزرگي داشت. به اين ترتيب ما جشن اولين سالگرد پيروزي انقلاب در لبنان را نه در سفارت يا يک محله شيعهنشين، بلکه در كانون اهل سنت برگزار كرديم.
- اختلاف نظرهاي شيخ صبحي صالح با امام صدر را چگونه تحليل ميکنيد؟ برخي بزرگان نقل کردهاند که ايشان با امام صدر مشکلات اساسي داشتند ...
غروي: خوب بله؛ بايد با هم گفتگو ميکردند ...
- اتفاقا گفتگوهاي فراواني داشتند؛ اما با اين حال ظاهرا رفتار شيخ صبحي صالح عليه امام صدر کينهتوزانه بود. نمونه آن اهانت ايشان به امام صدر در جريان کنفرانس انديشه اسلامي در شهر تيزيوزو الجزاير بود که علماي اهل سنت و مولود قاسم رفتار ايشان را به سختي مورد اعتراض قرار دادند؟
غروي: ممکن است در ابتدا اينطور بوده باشد. بايد ببينيم اين وقايع در چه زماني اتفاق افتادند ...
- کنفرانس تيزويوزو الجزاير در سال 1972 برگزار شد ...
غروي: خوب ببينيد؛ اين مربوط به همان ابتدا است. در ابتداي حضور آقاي صدر در لبنان احتمالا چنين واکنشهايي وجود داشته است. اما در آن اواخري که من در لبنان بودم، چنين روحيهاي را در صبحي صالح نديدم.
- يعني مواضعش نسبت به تشيع و امام صدر تعديل شده بود؟
غروي: بله؛ خيلي تعديل شده بود.
همدستان قذافي در جهان عرب
- آيا ترور زهير محسن را با ربوده شدن امام صدر مرتبط نميدانيد؟
غروي: زهير محسن که در فرانسه ترور شد، رئيس گروه الصاعقه بود؛ الصاعقه هم طرفدار سوريه بود. به هر حال بخشي از اين ترورها براي آن است که اين آقاياني که اطلاعاتي دارند، بعدها آنها را در قالب خاطرات خود منتشر نسازند. طبيعتا اين نوع آدمها در باره خيلي مسائل ميتوانستند اطلاعات داشته باشند؛ مسأله آقاي صدر، مسائل پشت پرده جريان صلح، اسرار رهبران عرب، ترور ملک فيصل، نقشههايي که براي لبنان و خاورميانه طراحي شده بود و ...
- آيا احتمال ميدهيد که برخي جريانهاي سياسي داخل سوريه نيز در ربودن امام صدر با قذافي همدست بوده باشند؟
غروي: حقيقت آن است که من بارها به دکتر چمران هشدار دادم که اينها ممکن است با قذافي همدست باشند. يادم هست که يک بار هزاران اتوبوس از لبنان به سمت دمشق به حرکت درآمدند تا آزادي امام صدر را خواستار شوند. اينها را در منطقه جديد المتن، يعني در مرز سوريه و لبنان متوقف کردند و راه ندادند. به چمران گفتم که يکي از شواهد صدق نگراني من همين است! چه اشكالي داشت که اينها به سوريه بروند و در جلوي كاخ رياست جمهوري اجتماع کنند؟ همانطور که قبلا اشاره کردم، من معتقد هستم که حتي عرفات هم از توطئه عليه آقاي صدر مطلع بوده است ...
- قبل از ربوده شدن امام صدر؟
غروي: بله، قبل از ربوده شدن ايشان؛ به نظر من عرفات از آن اتفاق نظر كلي ميان آمريکا، شوروي، اسرائيل و سران عرب، که آقاي صدر نباشد، قطعا اطلاع داشته است. اين را نيز بارها به چمران متذکر شدم ... به هر حال عرفات امروز قطعا ميداند که چه اتفاقي براي آقاي صدر رخ داده است ؛ البته همانطورکه گفتم، اينها نقطه نظرات و تحليلهاي شخصي من است؛ يعني آن فضايي که ميبينم، من را به اين تحليل ميرساند که مسائل بايد به اين شکل باشند. طبيعتا در آينده ممكن است خلاف آنچه امروز ميگويم ثابت شود؛ اما تا اينجا، من هنوز به اعتقاد خود باقي هستم.
- گروههاي فلسطيني مخالف عرفات چطور؟ امثال گروههاي جرج حبش، احمد جبرئيل و ...؟
غروي: آنها كه قطعا در جريان بودند؛ آنها خيلي با قذافي رفيق بودند ...
- آيا احتمال ميدهيد که برخي افراد يا جريانات سياسي ايران، به طور مستقيم يا غير مستقيم، در ماجراي ربودن امام صدر با قذافي همدست بوده باشند؟
غروي: ببينيد! اينها يك راه اثبات دارد؛ راه اثبات هم اين است که تحقيقات شروع شود. اگر کساني سنگ اندازي كردند، معلوم ميشود که نميخواهند حقيقتي روشن شود ...
- خوب اين سنگاندازي که از ابتداي انقلاب همواره وجود داشته است؟
غروي: درست است؛ از اول انقلاب سنگاندازي کردند و توانستند روند پيگيري را در جايي متوقف كنند. خوب، الآن خودشان بيايند و بگويند چرا؟ فرض کنند که در اين قضيه متهم شدهاند و به خاطر منافع خودشان هم که شده، بيايند از خودشان دفاع کنند. استدلال کنند که صاحب هيچ نفعي نبودهاند و تنها به برخي دلايل خاص سنگ اندازي ميكردهاند ...
- پس شما چنين احتمالي را منتفي نميدانيد؟
غروي: نه؛ هيچ احتمالي منتفي نيست؛ هيچ چيز منتفي نيست.
رابطه با دکتر چمران
- در باره رابطه عاطفي ميان امام صدر و دکتر چمران سخنان زيادي گفته شده است. حضرتعالي اين رابطه را چگونه تفسير ميکنيد؟
غروي: حقيقت آن است که يک علاقه عاطفي خيلي شديدي ميان اين دو نفر موجود بود. دکتر چمران حقيقتا علاقه وافري به آقاي صدر داشت و آقاي صدر نيز متقابلا همينطور.
به نظر من نزديکي دو تن، نه به دليل کار سياسي مشترک، که به دليل مباني اعتقادي و دردهاي مشترک آنها بود. چمران مانند آقاي صدر اعتقاد داشت که شيعيان لبنان مورد ظلم و اجحاف قرار گرفتهاند، طبقهاي محروم هستند و براي رهايي آنها از حرمان خيلي بايد كار كرد. چمران مانند آقاي صدر اعتقاد داشت که از منظر قرآن، اسم کارساز نيست و صرف اينکه کسي اسما مسلمان باشد، اما به هيچ يک از احکام اسلام پايبند نباشد، اثري نخواهد داشت. آنها با تمام وجود به اين آيه شريفه قرآن باور داشتند که «الا ان حزبالله هم الغالبون»؛ آنها ميگفتند حزبي که بخواهد در مبارزه خود پيروز شود، بايد قبل از هر چيز حزب خدا باشد، احکام الهي را اجرا کند و حتي در سياست هم دروغ نگويد.
آنها در پي آن بودند که کانوني اسلامي بسازند تا بتوانند جوانان شيعه را در آن تربيت کنند. آنها علت اصلي شكستهاي پي در پي مسلمانان در برابر اسرائيل را اين ميدانستند که به قرآن اعتقاد ندارند. آنها ميگفتند مسلمانان اين آيه شريفه را باور نکردهاند که «ان تنصر الله ينصركم ويثبت اقدامكم»؛ ميگفتند که مسلماناني که عموما به احکام اسلام بيتوجه و تنها در پي گرفتن يک وجب زمين هستند، کجا خداوند را ياري کردهاند كه حالا توقع ياري شدن از سوي ذات اقدس الهي در مبارزه عليه اسرائيل را داشته باشند؟ ميخواهم بگويم مباني اعتقادي و دردهاي مشترک آقاي صدر و دکتر چمران باعث شد كه اين دو تن با تمام توان و با قبول همه خطرات دست يکديگر را براي همکاري بفشارند. رابطه عاطفي اين دو بزرگوار نيز دقيقا از اين نزديكي فكري نشات گرفته بود؛ اين دو تن دقيقا ميدانستند که براي چه هدفي كار و جانفشاني ميكنند؛ طبيعتا دشمن و طرف مقابل هم فهميد که اينها برنامه دراز مدت دارند.
وقتي ميگويم دشمن، منظورم به هيچوجه دشمن داخلي نيست؛ منظورم همان دشمن خارجي است که خيلي دقيق، حسابشده و مبتني بر تحقيق کار ميکند؛ همانهايي که در سازمان سيا مينشينند، سطر به سطر مقالات و کلمات را با نهايت دقت زير و رو ميکنند و از روي آن گزارش مينويسند؛ همانهايي که شما روي هر کس دست بگذاريد، آنها کاملترين شرح حال را از او در اختيار دارند؛ وقتي انگليسيها بخواهند سفيري به ايران بفرستند، وزارت خارجه ما که هيچ اطلاعاتي از او ندارد، تازه در صدد بر ميآيد در باره او تحقيق کند. اما وقتي ما ميخواهيم سفيري به عراق بفرستيم، آنها هستند که بلافاصله گزارش ميدهند، که ايرانيها تصميم دارند سفيرشان در عراق يک نظامي باشد! به عبارت ديگر آنها از وزارت خارجه ما مطلعتر هستند.
دشمنان خارجي اينطوري کار ميکنند؛ اول مينشينند مطالعه ميکنند و بعد برنامهريزي ميکنند که چه کسي با چه وسيلهاي سرکوب و له شود؛ معمولا هم با زدن اتهامات و با پاشيدن بذر اختلافات داخلي عمل ميکنند؛ اتفاقا يکي از نکات جالب همين است که آنها معمولا خودشان براي سرکوب کردن مخالفانشان کمترين دخالتي نميکنند و حتي هزينهاي هم نميپردازند! ... مخالفان را به دست خود آنها از سر راه بر ميدارند ...
- آيا احتمال ميدهيد که شهادت دکتر چمران در جبهههاي جنگ تحميلي هم در چارچوب همان تئوري «احياء اسلام» قابل تحليل باشد؟
غروي: ببينيد! من با دکتر چمران خيلي محشور بودم؛ حتي در ايران؛ وقتي هم دکتر چمران به اهواز رفت و ستاد. جنگهاي نامنظم را تشكيل داد، هميشه تلفني با او در تماس بودم. يادم هست که خيلي وقتها که زنگ ميزدم، او در منطقه بود؛ اما همواره عنايت داشت و وقتي برميگشت، فورا زنگ ميزد. من خودم به اهواز نرفتم؛ براي اينکه ذاتا با جنگ مخالف هستم. اما چمران خواهش کرده بود که بچههايي از اصفهان به اينجا ميآيند، که او نميتوانست آنها را بدون شناسايي در ستاد جنگهاي نامنظم شرکت دهد. چمران خيلي گزينشي عمل ميکرد. تقاضاي او آن بود که من در اصفهان ميزان فداكاري و اعتقاد آنها را ارزيابي و در صورت تاييد آنها را با نامهاي به سمت اهواز روانه کنم.
خوب، خيليها از طرف چمران ميآمدند که نامه بگيرند؛ من هم تحقيق ميکردم و بعد نامه مينوشتم. خيلي از اين بچهها شهيد شدند؛ چهار نفر از آنها هم جانباز هفتاد هشتاد درصد هستند که هنوز هم نزد من ميآيند. غرض آنکه من در هر تماس تلفني از دکتر چمران تقاضا ميکردم که به تهران بازگردد؛ ميگفتم که ارزش وجودي تو براي ملت ايران بيش از آن است كه در جبهه شهيد شوي؛ اما چمران صراحتا پاسخ ميداد که «من ميمانم تا بروم»؛ چمران بارها عنوان کرد که «نميدانستم كه با اين همه ريا، با اين همه شارلاتانبازي، با اين همه دروغ و با اين همه تزوير، مواجه ميشوم. هرگز فكر نميكردم که چنين چيزهايي را به نام اسلام مشاهده کنم. خسته شدم و دائم در نمازم از خدا ميخواهم که هرچه زودتر مرا از اين دنيا ببرد»!
- به هر حال شما به دکتر چمران خيلي نزديک بوديد؛ آيا ايشان هيچوقت از شخص و گروهي نام نبرد؟
غروي: نه؛ چمران هيچگاه نگفت که کدام افراد، کدام گروهها و کدام دستگاه، دل او را چنين به درد آورده است. به هر حال آخرين بار فكر ميكنم که در جريان شهادت علي عباس از بچههاي لبنان بود که با او ديدار کردم. چمران به تهران آمده بود تا در جلسهاي که براي علي عباس گرفته بودند، شرکت کند. يادم هست که جريان بنيصدر اتفاق افتاده بود؛ به چمران گفتم كه آقاي خميني تصميم دارند تا شما رئيس جمهور بشويد؛ بنابراين ديگر به جبهه باز نگرد. اما چمران گفت «فلاني؛ بيا ببوسمت؛ اين آخرين سفر من است و ديگر بر نميگردم». همينطور هم شد؛ چهل و هشت ساعت نشد که دکتر چمران به شهادت رسيد.
- آخرين ارزيابي دکتر چمران از وضعيت امام صدر چه بود؟ آيا هنوز به حيات ايشان اميدوار بودند يا ديگر قطع اميد کرده بودند؟
غروي: نه؛ چمران تا آخرين لحظه به حيات آقاي صدر اميدوار بود. البته من از همان اول قطع اميد كرده بودم، اما چمران تا آخر خيلي اميدوار بود. يادم هست که وقتي در لبنان بوديم، بارها براي ديدن حافظ اسد و عبدالحليم خدام به سوريه رفت و اتفاقا يکي دو بار من را هم با خود برد. البته من در ملاقات با خدام او را همراهي کردم و نه در ملاقات با حافظ اسد.
گذشت و آزادمنشي
- در سخنان خود اشاره داشتيد که افراد زيادي عليه امام صدر به مخالفت و دشمني برخاستند. بديهي است که اين کارشکنيها حرکت آن بزرگوار را کند ميساخت. برخورد امام صدر با اينگونه افراد، خصوصا با روحانيون مخالف خود چگونه بود؟
غروي: حقيقت آن است که من هيچگاه نديدم كه ايشان با اسم، از مخالفين خود، اعم از روحاني و غير روحاني، گله كرده باشد؛ ايشان معتقد بودند که ما وقتي با پيروان ديگر اديان و مذاهب با آرامش به گفتگو مينشينيم و در پي تفاهم هستيم، با خوديها و روحانيون به طريق اولي بايد چنين رويهاي را در پيش بگيريم.
-آيا خاطرهاي در اين رابطه داريد؟
غروی: بله! آقاي صدر دقيقا ميدانست که کدام افراد روحاني شاغل در دفتر کار ايشان، براي سفارت خبر ميبرند ...
- ببخشيد استاد! مگر سفارت ايران در دفتر امام صدر جاسوس داشت؟
غروی: بله؛ دو تا طلبه ايراني بودند که در دفتر آقاي صدر کار ميکردند و اخبار ايشان را به قدر منتقل ميکردند. آقاي صدر دقيقا آنها را ميشناخت و به ما نيز تذکر داده بود که آنها براي سفارت خبر ميبرند. البته من هم در سفارت گوش به زنگ شده و خود مشاهده کردم که استنباط ايشان درست بوده است؛ آن دو نفر مرتب ميآمدند و خبر ميآوردند.
- چگونه توانستيد اين موضوع را تحقيق کنيد؟
غروي: سيستم سفارت طوري بود كه مراجعين ويژه مستقيما با آسانسور به اتاق سفير ميرفتند و کسي آنها را نميديد. به همين جهت بايد گوش به زنگ ميبودم تا بتوانم صحت و سقم ماجرا را متوجه شوم. از آنجايي که سفير براي كار من ارزش زيادي قايل بود، به منشي سپرده بود که من آزاد هستم؛ يعني هر وقت کار دارم، بدون هماهنگي ميتوانم داخل شوم و سفير را ببينم. به همين جهت حتي وقتي هم سفير ميهمان داشت، رفت و آمد من به دفتر سفير آزاد بود؛ براي اينکه منشي خيال ميکرد که کار مهمي دارم؛ راحت درب اتاق سفير را باز ميکردم و ميديدم که چه کسي در آنجا نشسته است. اينگونه بود که متوجه شدم استنباط آقاي صدر درست است و آن دو روحاني براي قدر خبر ميبرند.
- برخورد امام صدر با اين آقايان چطور بود؟
غروي: همين را ميخواهم بگويم. آقاي صدر اگرچه تمام شرايط احتياط را به جا ميآوردند، اما حتي با همين آقايان هم برخورد خيلي خوبي داشتند. اصلا به اخراج آنها معتقد نبودند. خيلي راحت ميگفتند باشد، بگذاريد خبر ببرند، اهميتي ندارد!
- يکي از مسائلي که از ابتداي انقلاب تاکنون همواره در ايران مطرح بوده است، آزادي بيان و مطبوعات است؛ اغلب جريانات سياسي بر آزادي بيان و مطبوعات تاکيد دارند، اما در عمل از محدود شدن رقباي خود شادمان ميشوند. برخورد امام صدر با مطبوعات مخالف ايشان به چه شکلي بود؟
غروي: ببينيد! اصولا كسي كه در فضاي فرهنگي لبنان زندگي کند و آن مطبوعات آزاد را ببيند، من فکر نميکنم که حتي در تصورش هم بگنجد، كه بتواند با مطبوعات برخورد خشن داشته باشد. آنجا فضا آنقدر باز بود، كه حتي در خود آمريکا و انگليس نبود. براي اينکه در آن کشورها مطبوعات تحت نفوذ يک جريان قرار دارد؛ حالا يا جريان صهيونيسم يا هر جريان ديگر؛ اما در لبنان هر گروهي براي خود يک نشريه داشت؛ بنابراين هر کس حرف خودش را ميزد. به همين جهت هم اطلاعات خيلي رو ميآمد. اين آن را لو ميداد و آن هم اين يکي را؛ همه همديگر را نقد ميکردند و اطلاعات خيلي زياد بود. به همين جهت فکر نميکنم که حتي در مخيله آقاي صدر ميگنجيد که بتوان روزنامهاي را بست، جلوي حرف زدن کسي را گرفت. خود آقاي صدر تا آنجايي که من ايشان را شناختم، ذاتا خيلي آزاديخواه بود؛ ايشان نه تنها آزاديخواه بود، بلکه بيشتر از همين ديدگاه بود که به دين مينگريست. آقاي صدر دين را يک عنصر آزاديبخش و رهاييبخش ميدانست. ايشان به شدت با جنبههاي ديکتاتوري و استبدادي نظامهاي سياسي مخالف بود.
مقدمه
هنگامي که در سال 1993، معاهده صلح بين سازمان آزاديبخش فلسطين و اسرائيل به امضا رسيد، نام محمود عباس، بيش از هر زمان ديگري در خاورميانه بر سر زبانها افتاد. از اين دوران به بعد، او به «معمار صلح» بين ساف و اسرائيل و «مرد شماره دو» فلسطين شهرت يافت. محمود عباس که نام کامل او «محمود عباس ميرزا»ست، اکنون در رأس دولت خودگردان قرار دارد و از بذري که در سال 1993 کاشته است، حفاظت ميکند. اصولا اگر بخواهيم سياستهاي او يا حتي شخص وي را بشناسيم، چارهاي نداريم تا به گذشته برگرديم و نام و جايگاه «محمود عباس ميرزا» را در تاريخ جستجو کنيم و بيترديد درخواهيم يافت که وي از چهرههاي بسيار مهم و جنجالي تاريخ معاصر خاورميانه است.
محمود عباس، رشته حقوق را در مصر خواند و دکترايش را در شوروي سابق گرفت. در تاريخ معاصر فلسطين به جز معاهده «اوسلو» چيز درخشاني در کارنامهاش نميبينيم، اما با اين همه، هميشه تلاش داشته مکان خود را به شدت در جايگاهي تأثيرگذار قرار دهد. شايد به دليل ايفاي نقش مرتبط با صهيونيستها از سال 1976 بوده که ياسر عرفات، ناچار شد او را در مقام مهمي در سازمان آزاديبخش فلسطين نگه دارد، چرا که ياسر عرفات آدمي نبود که به اين راحتي براي خودش يک جانشين بالفعل درست کند. محمود عباس به ارتباطات سرياش با چپها و صلحگرايان اسرائيلي از سال 1976 در کتابش با نام «راه به سوي اسلو» اعتراف ميکند و ميگويد: پس از اجلاس مجلس ملي فلسطين در سال 1976 که ساف به ايجاد ارتباطات با اسرائيليها تصميمگيري كرد، من خطوط تماس با چپهاي اسرائيلي و نيروهاي موسوم به صلح اسرائيلي را به وجود آوردم. «لائيکگرايي» وي و نيز واقعگرايياش از او يک چهره محبوب نزد سياستمداران اسرائيلي ساخته است، به گونهاي که وقتي در سال 2003 در عصر ياسر عرفات به منصب «نخستوزيري» انتخاب شد، «يوسي بيلين»، وزير دادگستري اسرائيل درباره او در تاريخ 12/3/2003 در روزنامه «يديعوت احارنوت» مينويسد: تعيين او در پست نخستوزيري يک فرصت ايجاد ميکند، چه بسا آخرين فرصت براي رسيدن به يک توافق تاريخي با يک مجموعه ملي لائيک در رهبري فلسطينيها. از دست دادن اين فرصت ما را در برابر جنبش اسلامگراياني قرار ميدهد که شرايط سختي را براي ما پديد خواهند آورد. 
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم