انحراف، اين بار از سوي متوليان اماكن مقدس
درباره چاه مسجد جمكران
رشد بيوقفه اقتصاد چين كه علت اصلي آن نيروي كار ارزان و توليد سرسامآور محصولات تجاري با قيمت پايين است، آمريكا را به وحشت انداخته و حتي آنان را در تئوري اصلي خود، يعني تجارت آزاد دچار ترديد كرده است.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، روزنامه «چاينا ديلي» در گزارش نوشت: جهش سريع چين به عنوان يكي از بازيگران عمده اقتصاد جهاني، باعث ترديد در تمايل آمريكا براي ادامه تجارت آزاد شده است.
آمريكا حدود شصت سال، از تجارت آزاد به عنوان اهرمي براي پيشرفت در داخل و خارج استفاده كرد. تجارت به نسبت اقتصاد آمريكا در 40 سال گذشته سه برابر شده و هماكنون، تلاشها براي گسترش قوانين تجارت آزاد از كنگره به اروپا و متعاقبا به سطح جهان، ادامه دارد.
سياستهاي آمريكا نشان ميدهد كه تجارت آزاد براي همه كشورهاي دخيل در آن، مفيد و سودآور بوده است اما جهش خيرهكننده چين باعث ايجاد ترس شده؛ ترس از اينكه كشورهاي در حال توسعه به رهبري چين و هند، بازارهاي جهاني را در زمينه شغلهايي با تكنولوژي بالا و مهارت پايين و بازار كار كارخانههايي كه در حال حاضر هم در اختيار دارند را در دست گيرند؛ چين هماكنون بزرگترين صادركننده قطعات الكترونيكي است.
ترس از اين است كه چين، ممكن است به زودي، سود كار، سرمايه و حتي تكنولوژي را كه براي به دست گرفتن اقتصاد جهان كافي است، به دست آورد. براي اطمينان، بايد توجه كرد كه كشورهاي كوچك، سالهاست كه از آمريكا شكايت دارد. آيا چين واقعا ميتواند جانشين آمريكا شود؟
كشور چين حدود 3/1 ميليارد نفر جمعيت دارد و داراي نيروي كاري حدود هفتصد ميليون نفر است. آمريكا در سال گذشته مجموعا 147 ميليون نفر نيروي كار داشت، اما اين تعداد نيرو با توجه به استفاده آمريكا از تكنولوژي پيشرفته بسيار مؤثرتر هستند.
چين از سال 1978، شروع به معرفي نيروهاي بازاري به اقتصادش كرد و از آن زمان، اقتصاد چين هر ساله حدود 4/9 درصد رشد داشته است، به گونهاي كه توليد ناخالص ملي از 147 ميليارد دلار در سال 1978 به 6/1 تريليون دلار در سال گذشته رسيده است، حال آن كه توليد ناخالص ملي آمريكا 75/11 تريليون دلار بوده است.
نشاني ديگر از رشد سريع چين، احداث مترو در 84 شهر اين كشور است. حدود يك دهه است كه اين سؤال مطرح شده كه آيا چين (با بازار اقتصادي سوسياليست با توجه به قانون اساسي خود) ميتواند يك شريك تجاري استراتژيك باشد يا نه، تنها يك جوجه رقيب است؟
«شارلين باشفسكي»، نماينده تجاري آمريكا از سال 1996تا 2000، به اين قضيه اعتقاد دارد كه چين با گرفتن تكنولوژي از ديگر كشورهاي پيشرفته و نوآوريهاي خود، تأثير عمدهاي بر دنيا خواهد گذاشت، به گونهاي كه تاكنون، سابقه نداشته است هيچ كشوري به اين سرعت و وسعت، بتواند جريان تجارت و سرمايهگذاري را در جهان تغيير دهد.
«تد فيشرمن» نيز به تازگي در كتابش به نام «اتحاديه چين» ميگويد: اين كشور به زودي در دو صحنه آمريكا را شكست خواهد داد؛ نخست توليد با دستمزد كم و دوم، صنعتي با تكنولوژي بالاست كه با پيچيدگيهاي غرب برابري ميكند.
در اواخر سال گذشته نيز «پل ساموئلسون»، برنده جايزه نوبل اقتصادي و از حاميان تجارت آزاد، پيشبيني كرد، اقتصاد رو به رشد چين، اين پرسش را براي آمريكا پيش ميآورد كه آيا تجارت آزاد براي آمريكا يك بازي برنده ـ برنده است يا نه؟
وي بر اين باور است كه تجارت آزاد، باعث رشد اقتصادي آمريكا پس از جنگ جهاني دوم بوده، اما رقابت از طرف خارجيان، كاهش دستمزدها در شغلهاي غيرمهارتي را به دنبال داشت و به تدريج، چين و هند، خود را جايگزين شغلهاي مهارتي آمريكايي كردند. به اين ترتيب، براي اينكه آمريكا بتواند با آنان رقابت كند، نيازمند كاهش دوباره دستمزدها بود. حتي مصرفكنندگان آمريكايي ميتوانستند با قيمت كمتر از اين، كالاهاي چيني را تهيه كنند.
ديگر كارشناسان بر اين باورند كه تجارتهاي چين به وسيله قوانين منظم باهدف ساخت قدرت بينالمللي اين كشور بوده تا بهبود وضعيت اقتصادي.
«كلايد پرستوويتز» از مقامات عاليرتبه سابق دولت ريگان ميگويد: چين در حال ايجاد يك اقتصاد مبتني بر كارشناسي است. اين روش چين، آينده سياستهاي بازرگاني اروپا در قرن 17 است؛ زماني كه پادشاهيها سعي در كاهش واردات و افزايش صادرات و هدايت سرسختانه اقتصاد داخلي براي افزايش درآمد ملي و قدرت در سطح رقابتي داشتند.
سال گذشته كسر تجاري آمريكا نسبت به چين، 162 ميليارد دلار بود.
چين، بزرگترين واردكننده استيل، آهن، مس، قلع، ديگر كالاهاي خام و بسياري كالاهاي نيمهتمام است كه از اين كالاها براي ايجاد يك اقتصاد كارشناسي با ارزش استفاده ميكند تا مازاد سرمايهها را هم وارد چرخه كند.
چين، همچنين بزرگترين صادركننده محصولات الكترونيكي و تكنولوژيكي اطلاعاتي است. اين كشور در سال 2003، حدود 142 ميليارد دلار از فروش چنين محصولاتي، درآمد داشته كه اين ميزان با 39 ميليارد دلار در سال 99، قابل مقايسه نيست.
اين در حالي است كه آمريكا در اين مدت به شدت در حال قرض كردن از چين براي تقويت بدهيهاي ملي خود بوده به صورتي كه در آوريل، بانك مركزي چين، حدود 230 ميليارد دلار از سرمايههاي آمريكا را مسدود كرده بود.
همچنين، در تلاشي از سوي 67 سناتور آمريكايي براي كاهش مازاد تجارت چين بر آمريكا، آنان طرحي جهت اعمال 5/97 درصد ماليات بر كليه كالاهاي چيني ارائه كردند. اين جنگ تجاري با چين و خنثيسازي كه توسط اين كشور صورت ميگيرد، به موافقتنامه تجارت آزاد آمريكاي مركزي دولت بوش هم صدمه زده است.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سعيد حجاريان در گفتوگويي با خبرنامه داخلي جبهه مشاركت ايران اسلامي خاطرات خود را از شكلگيري اين وزارتخانه نقل کرده است که متن کامل آن در پی می آید:
آقاي حجاريان شما چند سال پيش در مصاحبه مفصلي با آقاي باقي كه فكر ميكنم در روزنامه فتح چاپ شد و بعد هم در كتاب براي تاريخ آقاي باقي آمده است به بخشهايي از جريان تشكيل وزارت اطلاعات پرداختهايد و به ويژه مباحثي را كه در مجلس به هنگام طرح اين موضوع مورد بحث قرار گرفت را بازخواني نموديد. ما در اين گفتگو قصد داريم كمي از زمينههاي تشكيل اين وزارتخانه و دلايلي كه شما را به اين صرافت انداخت كه به دنبال تمركز امور اطلاعاتي و امنيتي زير نظر يك وزارتخانه باشيد، جويا شويم. وضعيت نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي در ابتداي انقلاب چگونه بود؟
در اواخر بهمن 57 و روزهاي بعد از پيروزي انقلاب عملاً قدرت در دست كميتهها افتاد. در هر محلهاي توسط نيروهاي مردمي در محل كلانتريها، مساجد و مراكز پيشآهنگي و كانونهاي جوانان كميتههاي مردمي تشكيل شدند. هر كميته هم در حد خودش ضمن كارهاي امنيتي جاري به جمعآوري اطلاعات ميپرداخت و عمدتاً در زمينه اطلاعات داخلي واحدي در هر كميته به نام واحد اطلاعات شكل گرفته بود. به دليل عدم فرماندهي واحد نوعي ملوك الطوايفي در كار كميته و كار اطلاعاتي آنان به وجود آمده بود. تا اينكه امام به آقاي مهدوي كني حكم دادند كه كميته مركزي را شكل دهند و كميتهها را هماهنگ كنند. در استانها نيز اين كار را نمايندگان امام بر عهده گرفتند. آقاي مهدوي هم در كميته مركز در ميدان بهارستان كار ساماندهي به كميتهها را شروع كردند.
اين در حالي بود كه شهرباني سابق عملاً از بين رفته بود و كارهاي مربوط به آن توسط كميتهها صورت ميگرفت.
فقط كار اطلاعاتي در آن زمان در كميتهها صورت ميگرفت؟
خير، چون تمركزي و سرويس دهي هماهنگي وجود نداشت نهادهاي مختلف براي خود كار اطلاعاتي ميكردند. با فاصله كمي از انقلاب سپاه پاسداران تشكيل شد و آنجا هم كارهاي اطلاعاتي صورت ميگرفت.
قضات هم در زمينه پروندههايي كه در اختيارشان بود كار اطلاعاتي ميكردند خصوصاً قضاتي كه در زمينه ضد خرابكاري و ضد جاسوسي و ضد امنيتي كار ميكردند. مثلاً خاطرم هست كه آقاي خلخالي يك تيم اطلاعاتي داشت كه در زمينه پروندههاي در اختيار ايشان به جمعآوري اطلاعات ميپرداختند.
دولت موقت چه؟ آيا در آنجا هم كار اطلاعاتي صورت ميگرفت؟
دولت موقت و شوراي انقلاب در آن موقع سعي ميكردند كه بخشهايي از بقاياي ساواك مخصوصاً اداره هشتم ساواك را كه اداره ضد جاسوسي بود احيا كنند. اداره هشتم ساواك عمدتا مراقب سفارتخانهها بودند و به دنبال جاسوس.
سرنوشت ساواك و اسناد آن به طور كلي چه شد؟
بعد از پيروزي انقلاب چند جاي مهم بود كه گروههاي مختلف سعي كردند كه به آن دست پيدا كنند. يكي راديو تلويزيون وقت بود كه عدهاي رفتند و آنجا را گرفتند. عدهاي هم كه به دنبال پول و پله بودند رفتند سراغ كاخها. يك عده هم رفتند سراغ پادگانها و اسلحهخانهها.
تودهايها و برخي گروههاي چپ هم تحت عنوان مردم انقلابي رفتند ساواك و اداره دوم كه مربوط به امنيت داخلي بود را در اختيار خود گرفتند. آنها بيشتر به دنبال اسامي اعضاي ساواك و اسناد داخلي آنان بودند. بعداً هم اسامي 8000 ساواكي كه چاپ شد كار يكي از همين گروههاي چپ بود اگر اشتباه نكنم گروهي به نام اتحاديه كمونيستها اين اسامي را منتشر كرد.
شما چطور؟ براي شما كجا اهميت داشت؟
ما آن موقع بيش از هر چيز نگران كودتاي نظامي عليه انقلاب بوديم. به همين خاطر فكر ميكرديم كه اگر بخواهد چنين طرحي عملي شود بايد از ستاد مشترك ارتش پايهريزي شود. به همين خاطر من با مرحوم حسن منتظر قائم و شهيد داوود كريمي و تعدادي از بچههاي كميته نازيآباد و يك سري از دوستان سازمان مجاهدين انقلاب به ستاد مشترك رفتيم. آن موقع گروه Armish MAAG كه مستشاران نظامي آمريكا در ارتش ايران بودند در آنجا استقرار داشتند. پس از پيروزي انقلاب آنها فرار كرده بودند و در زير زمين ستاد مشترك پنهان شده بودند. زير زمين ستاد مشترك هفت هشت طبقه زير زمين بود و دربهاي بزرگ گاوصندوقي بزرگ داشت و اساساً براي اختفاي سران حكومتي در زمان جنگ و بمبارانهاي احتمالي ضد بمب طراحي شده بود. ما پس از استقرار در ستاد مشترك در اداره دوم ارتش كميته زديم.
اداره هشتم ساواك كه گفتيد كار ضد جاسوسي ميكرد چه؟
از طرف دولت موقت دكتر يزدي كه آن زمان وزير امور انقلاب بود به اداره هشتم ساواك رفت. پيش از انقلاب اداره هشتم
مأموريتش را روي كشورهاي بلوك شرق به ويژه شوروي و نيز كشورهاي عربي تعريف كرده بود. دكتر يزدي با استفاده از همان نيروها و با تغيير و گسترده كردن حوزه مأموريتي اين اداره مجدداً آن را برپا كرد.
بعداً كه سنجابي از دولت استعفا داد و يزدي شد وزير خارجه و دكتر چمران شد وزير امور انقلاب اينها رفتند زير نظر چمران. بعداً ماجراي سعادتي را هم همين اداره هشتميها كشف كردند. در پيگيري پرونده آناتولي فنسنكف كه افسر اطلاعاتي سفارت شوروي بود به ارتباطات سعادتي رسيدند و او بازداشت شد.
شايد اولين حركت ضد امنيتي مهمي كه در سال 58 رخ داد ماجراي كودتاي نوژه بود كه ظاهراً به حوزه شما مربوط ميشد و حدس شما را هم تقويت ميكرد. اين ماجرا چگونه كشف شد؟
ماجراي نوژه را بچههاي كميته ستاد مشترك سرنخهايي داشتند. چند گروه مظنون را هم در ميان افسران كشف كرده بودند. اما چون از مركزيت طراحي كودتا فاصله داشتند و از شاخههاي دور بودند با آنها نميشد به مركزيت دست يافت.
آن موقع آقاي خامنهاي به عنوان معاون دكتر چمران كه در آن زمان وزير دفاع بود و هم به عنوان نمابنده امام در وزارت دفاع در ستاد مشترك مستقر شده بود. آقاي خامنهاي يك روز مرا صدا كرد و گفت ما در دادرسي ارتش نيرو نداريم. آقاي ريشهري را ايشان به ما معرفي كرد و گفت كه طلبه فاضلي است و از اين به بعد مسئول دادگاه ارتش است. ما هم به ايشان نيرو و امكانات داديم و دادگاه ارتش را راه انداختيم.
سه روز مانده به عمليات كودتا چند تن از افسران مراجعه كردند و كودتا را لو دادند. ما در ستاد مشترك ستاد خنثيسازي تشكيل داديم و تركيبي از سپاه و كميته ستاد مشترك و كميته بهارستان در اين ستاد حضور داشتند و عمليات دستگيريها را هم سپاه عهدهدار شد.
شب كودتا به آقاي ريشهري گفتم كه مي خواهد كودتا شود و ما آن را كشف كردهايم. كم كم متهمين را معرفي ميكنيم به شما. آقاي خامنهاي، دكتر چمران و امام را نيز در جريان گذاشتيم. به امام توصيه كرديم كه يكي از اهداف كودتا مكان اقامت شماست و بهتر است كه تغيير مكان دهيد كه البته ايشان نپذيرفتند.
دولت را هم در جريان گذاشتيد؟
بله به آقاي بازرگان هم اطلاع داديم. من قبل از اين از آقاي بازرگان حكم گرفته بودم و به عنوان نماينده دولت در نيروي دريايي حكم داشتم.
كودتا منشاء خارجي هم داشت؟
البته كه داشت. به طور مشخص صدام و بختيار در هدايت كودتا نقش داشتند و با هم تباني كرده بودند. خصوصاً صدام معتقد بود كه اين كودتا احديالحسنيين است چرا كه اگر ببرد حوب به نفع او بود و انقلاب شكست خورده بود و اگر ميباخت باز هم به اين دليل كه منجر به تضعيف و فروپاشي ارتش ميشد باز هم به نفع او بود. صدام از مدتها قبل به دنبال حمله نظامي به ايران بود و فكر ميكرد تضعيف ارتش به هر ترتيب راه را براي حمله او باز ميكند.
خاطرم هست كه بعد از كشف كودتا و در زمان تسخير سفارت آمريكا يكي از دوستان از من پرسيد كه توطئه بعدي به نظر تو چيست و من همان موقع گفتم كه حمله عراق به ايران. درست چند ماه بعد اين حدس من به واقعيت پيوست و صدام در اواخر شهريور 59 به ايران حمله كرد.
پس از تسخير سفارت آمريكا دانشجويان به اسناد و اطلاعاتي از فعاليتهاي سفارتخانه در ايران دست پيدا كردند. آيا در ميان اين اسناد، سندي مبني بر همكاري آمريكاييها در جريان كودتا وجود داشت؟
در ميان آن اسناد ارتباطي پيدا نشد. جالب اين است كه اداره هشتميها هم هيچ اطلاعاتي از اين كودتا نداشتند.
يعني آمريكا نقشي نداشت؟
من در اين زمينه خيلي كار كردم. شخصاً معتقدم كه CIA از ماجرا اطلاع داشته است. اين در بازجوييهاي برخي از افسران دستگير شده در ماجراي كودتا وجود داشت. بلند پايهترين درجهداري كه جذب ستاد كودتا شده بود اقرار كرده بود كه پيوستن او به جريان كودتا به دليل اطمينان يافتن از پشتيباني آمريكا از اين ماجرا بوده است. در اين رابطه من بحثهاي مفصلي با مارك گازيورفسكي مورخ و جامعهشناس آمريكايي كه روي كودتاي 28 مرداد خوب كار كرده است و كلاً در زمينه نقش و حضور آمريكا در ايران مطالعات جامع و خوبي انجام داده است داشتهام. او با افسران CIA در اين زمينه مصاحبه كرده است و مدعي است كه آنها نقش آمريكا را در كودتاي نوژه انكار ميكنند اما او هم نميتواند انكار كند كه حداقل CIA از اين ماجرا اطلاع داشته است و احتمالاً سكوت او در برابر آن و اينكه ميتوانسته است همان طور كه جنگ عراق عليه ايران را قبلاً به ما اطلاع داده بود آن ماجرا را هم اطلاع دهد، اين نشانه رضايت CIA از انجام آن كودتاست.
پس از اين ماجراها و تشكيل دولت شهيد رجايي در اوايل سال 59 دفتر اطلاعات نخستوزيري تشكيل ميشود كه شما هم در آنجا نقش فعال داشتيد. اين دفتر چگونه شكل گرفت؟
با گذشت بيش از يكسال از انقلاب عملاً امور اطلاعاتي و امنيتي گسترده و گستردهتر ميشد. پراكندگيها و تداخلهايي كه به طور طبيعي از اين پراكندگي ها نشأت ميگرفت در كارها اخلال ايجاد ميكرد.
دفتر اطلاعات نخست وزيري با ابتكار خود شهيد رجايي شكل گرفت. اولين كاري كه در آنجا صورت گرفت تقسيم كار ميان سپاه و ارتش و كميته و شهرباني بود. حفاظت اطلاعات و اطلاعات عمليات مربوط به هر يك از اين نيروها به خود آنان واگذار شد. كميتهها در جمعاوري اطلاعات آشكار به عنوان ضابط قوه قضائيه تعريف شدندو البته بعداً دستگاه قضايي پليس قضايي را تشكيل داد كه بعد از چند سال آن را به هم زد و اخيراً مجدداً به دنبال احياءآن افتادهاند.
كارهايي كه براي خود دفتر باقي ماند يكي حراستهاي دستگاههاي مختلف بود، يكي ضد جاسوسي (همان اداره هشتم سابق ساواك با تغيير مأموريتها و كادرها)، و سازمان جمعآوري پنهان. برخي كارهاي ويژه هم زير نظر اين دفتر صورت ميگرفت. مثلاً برخي خريدهاي ويژه اطلاعاتي، دستگاههاي خاص كه خريد و ورود آن به كشور نياز به تشريفات ويژه داشت از اين طريق صورت ميگرفت.
يك ستاد امنيت كشور هم درست شد كه بيشتر نقش دبيرخانهاي داشت و در جهت هماهنگي عمل ميكرد.
يكي از مقاطعي كه دفتر اطلاعات نخست وزيري ضربه شديد خورد در ماجراي انفجار دفتر نخستوزيري بود. كشميري چگونه به اين دفتر نفوذ يافته بود؟
در ابتداي انقلاب بچههاي سازمان مجاهدين خلق در همه ارگانهاي حساس حضور داشتند، در دادستاني بودند، در دستگاه قضايي تا حد دستيار قاضي بودند در حزب جمهوري هم حضور داشتند.
مركزيت سازمان از مقطعي به بعد به نيروهايش اعلام كرد كه غير علني كار كنند و هويت سازماني خود را پنهان كنند. كلاهي، كشميري، جواد قديري، عباس زريباف و تعداد ديگري از افراد نظير قاتل شهيد قدوسي از نيروهاي آنان بودند كه بعداً مشخص شد در حزب، دادستاني، اطلاعات نخستوزيري و جاهاي مختلف نفوذ كردند.
كشميري را آقاي علي تهراني (با شيخ علي تهراني اشتباه نشود) به ما معرفي كرده بود. البته ايشان هم شناختي از همكاري او با سازمان نداشت. اول انقلاب هر كسي دوستانش را با خود ميآورد. كشميري خيلي منظم بود و در تنظيم گزارشها و صورتجلسات دقت فوقالعادهاي داشت. اين بود كه وقتي براي دبيرخانه شوراي امنيت ملي كسي را خواستند اطلاعات نخست وزيري هم كشميري را معرفي كرد. بعد از انفجار دفتر نخست وزيري بود كه در پيگيريها پس از آنكه مادر و خواهر كشميري بازداشت شدند به ارتباطات خانوادگي او با سازمان دست پيدا كرديم. برادرهاي همسر كشميري در قصر شيرين عضو سازمان بودند و طبيعي بود كه با امكانات كمي كه ما در گزينش افراد در ابتداي انقلاب داشتيم به اين ارتباطات دست پيدا نكنيم.
آيا بعد از ماجراي انفجار دفتر حزب و افشاي نقش كلاهي اقدامي در دستگاهها براي شناسايي عوامل نفوذي صورت نگرفت؟
در فاصله كمي كه ميان اين دو انفجار بود عملاً امكان گزينش مجدد همه نيروها نبود. اساساً تكيه روي پرونده انفجار نخست وزيري اقدامي مسألهدار و از نظر من تسويه حساب جناحي بوده است. راستها ميخواهند از اين ماجرا سوءاستفاده كنند. وگر نه چرا براي انفجار حزب پروندهاي درست نشد. چرا ماجراي كلاهي كه به لحاظ ابعاد بسيار بزرگتر از دفتر نخست وزيري بود و چرا براي ترور شهيد قدوسي پرونده تشكيل نشد.
بچههاي دفتر اطلاعات نخستوزيري را گرفتند و آقاي لاجوردي و رازيني سختترين فشارها را بر آنها وارد كردند. ركورد تاريخي زندان انفرادي براي يكي از همين دوستان دفتر اطلاعات نخست وزيري در اين ماجرا به مدت سه سال كه نه قبل و نه بعد از انقلاب سابقه نداشت رقم خورد. ماجرا اينقدر بالا گرفت كه خود امام وارد شد و فرمان داد كه پرونده بايد مختومه شود. حالا هم هنوز بعد از بيست و چهار سال از آن ماجرا در نماز جمعه ميگويند كه ما نفهميديم كه پرونده چطور مختومه شد. جا دارد كه ما هم بگوييم كه ما هم نفهميديم كه چرا پرونده انفجار حزب اصلاً مفتوح نشد.
چرا شخص شما را بازداشت نكردند؟
علت داشت. من در همان روز هشت شهريور در نازيآباد توسط تيم ترور مجاهدين خلق مورد سوء قصد قرار گرفتم. با موتور بودم به همراه همسر و دخترم. از آينه موتور ديدم كه موتور سوار از پشت اسلحه كشيد من بلافاصله خود را روي زمين پرت كردم و خوابيدم و گلوله آنها از كنار گوشم گذشت. من نيز مسلح بودم چند تير هوايي شليك كردم يك تير هم به موتورشان زدم كه موتورشان از كار افتاد اما چون در نزديكي صف نانوايي بود مجبور شدم كه با پاي پياده تعقيبشان كنم آنها هم پياده فرار كردند و در شلوغي و ازدحام جمعيت در بازار دوم نازيآباد گمشان كردم. بعداً همين تيم آيت را زدند و چند نفر ديگر را كشتند و پس از دستگيري اعتراف كردند كه كار ترور من هم از مركزيت سازمان به تيم مركزي ترور كه آنها بودند محول شده بوده است.
ميرسيم به ماجراي طرح تمركز امور اطلاعاتي و امنيتي در وزارت اطلاعات. اين طرح چگونه شكل گرفت؟
با توجه به تجربياتي كه كسب كرده بوديم و وضعيت عمومي امنيت در كشور با كمك بچههاي كميته ستاد مشترك و دفتر اطلاعات نخست وزيري طرحي را تدوين كردم و توسط آقاي الويري در مجلس اول 16 امضا برايش جمع كردم و به هيأت رئيسه ارائه شد. اين طرح ابتدا مخالفتهاي جدي را برانگيخت. در كميسيون داخله ابتدا با مسئوليت آقاي موحدي كرماني و بعد با مسئوليت مرحوم موحدي ساوجي و بعدها هم كه كميسيون ويژهاي با مسئوليت آقاي روحاني براي اين موضوع تشكيل شد. طرح مورد بررسي قرار گرفت. در همه اين مدت چه زمان پيشنهاد و چه زمان بررسي و دفاع از طرح من به عنوان نماينده دولت حضور داشتم.
مخالفتهايي كه با اين طرح بود از چه جنس بود؟
به طور جدي ميتوان گفت كه اين طرحي بود كه در ابتدا همه با آن مخالف بودند. خيلي من تلاش كردم براي اينكه اين طرح جا بيفتد. رؤساي سه قوه مخالف اين طرح بودند. سپاه مخالف اين طرح بود. هر يك به نوعي استدلال ميكرد كه تمركز كار اطلاعاتي در وزارتخانه مخالف مصلحت كشور و يا تقسيم كار حكومتي است.
عمده كار اين طرح هم در مجلس دوم انجام شد كه مجلس نسبتاً راستي بود و به طور طبيعي با من كه از نظر آنها سابقه جالبي نداشتم، مرا به عنوان عضو سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ميشناختند كه در دفتر نخست وزيري با سابقهاي كه از كشميري به جا مانده بود فعال بودم و .. سر سازگاري چنداني نبود. با اين حال تلاش فوقالعادهاي صورت گرفت كه اين طرح رأي لازم را بياورد.
آقاي موسوي اردبيلي با اين طرح مخالف بود و استدلال ميكرد كه اطلاعات ذيل و ضابط قضائي است و از بازجويي، تعقيب مراقبت و دستگيري گرفته تا محصول كار آنها به كار قوه قضائيه مربوط ميشود و در واقع يك پليس قضائي با قدرت است از اين جهت با تشكيل وزارتخانه زير نظر دولت مخالف بود.
آقاي خامنهاي كه رئيس جمهور وقت بودند استدلالشان اين بود كه براي رئيس جمهور ابزاري باقي نمانده است و بايد دو نهاد به عنوان بازوي رئيس جمهور زير نظر او باشد يكي سازمان برنامه و يكي هم اطلاعات. از طرف ايشان آقاي جواد مادرشاهي ميآمد كه از قدرت استدلال و نطق بالايي برخوردار بود. انصافاً هم كار كرده بود و تمام سرويسهاي كشورهاي مختلف را مورد مطالعه قرار داده بود. نمودار ميآورد. چارت تشكيلاتي سرويسها را روي تخته ميكشيد و خلاصه براي طرح استدلالهاي خودش معركه ميگرفت و من هم مجبور بودم با او مخالفت كنم.
آقاي هاشمي هم كه رئيس مجلس بود و چون عملاً فرماندهي نيروهاي مسلح و رياست شوراي عالي دفاع را هم داشت با سپاهيها نزديك بود. سپاهيها آن موقع جديترين مخالفتها را يكردند. يادم ميآيد محسن رضايي و رضا سيفاللهي به من ميگفتند تو از كشميري بدتري چرا كه امام دو بازو دارد يكي بازوينظامي و ديگري بازوي امنيتي تو ميخواهي با تمركز اطلاعات در دولت عملاً يك بازوي امام را قطع كني و آن را بوروكراتيزه كني. توقع آنها اين بود كه اين دو بازو هر دو در سپاه جمع شوند. هاشمي هم طرفدار استدلال آنها بود. شهيد محلاتي هم كه نماينده امام در سپاه بود از اين استدلال دفاع ميكرد
همينها رفتند سراغ امام كه كجاي دنيا اطلاعات وزارتخانه است كه اين بابا ميخواهد اطلاعات را وزارتخانه كند. به امام گفتند كه اگر اطلاعات وزارتخانه شود همه اطلاعات آن رو ميشود و اين با فلسفه كار اطلاعاتي مغايرت دارد.
يكروز احمد آقا به من زنگ زد و گفت امام راجع به اين طرح نظر مخالف دارند و ميپرسند كجاي دنيا اطلاعات وزارتخانه است كه شما ميخواهيد وزارتخانه درست كنيد.
من دو استدلال براي امام آوردم. آن موقع آقاي صافي گلپايگاني دبير شوراي نگهبان بود. ايشان البته جزو روحانيت سنتي به حساب ميآمدند و گرايشات راست هم داشتند. من با ايشان بحث كرده بودم. ايشان معتقد بود كه چون وظايف و اختيارات رهبري در قانون اساسي احصاء شده است و اين به معني حصر اين اختيارات است عملاً تشكيل سازمان اطلاعات توسط رهبري مخالف قانون اساسي است و اگر امام بخواهد كه اين تشكيلات را سامان بدهد بايد از موضع بنيانگذار نظام حكم حكومتي بدهد و خارج از قانون اساسي اقدام كند. من اين استدلال آقاي صافي را به اطلاع امام رساندم. موضوع ديگري را هم كه مطرح كردم اين بود كه بالاخره ممكن است در جريان كارهاي اطلاعاتي و امنيتي اقداماتي خلاف قانون صورت بگيرد، شكنجهاي شود، مشكلي براي بيگناهي به وجود آيد اينها اكر كارشان مستقيم زير نظر رهبري باشد اين مسائل هم به پاي رهبري گذاشته ميشود. امام هر دوي اين استدلالها را پذيرفت و نظرشان تغيير كرد.
نظر امام بيشتر متوجه استدلال اول بود يا دوم. چون مسأله اول به نوعي از مباحثات رايج امروز ما نيز در موضوع تفسير قانون اساسي هست؟
من معتقدم كه امام روي استدلال اول بيشتر نظر داشتند و قانع شدند. البته ما موضوع دوم را تا مدتها جايي مطرح نكرده بوديم. چرا كه ايجاد اين تلقي كه امام كار وزارت اطلاعات را به گردن نميگيرد باعث ميشد كه نوعي نگاه منفي به اطلاعات در بين نيروهاي خود وزارت شكل بگيرد و نيروهاي مريد امام كم كم از وزارت بيرون بيايند. به همين خاطر ما در بحثهايمان بيشتر روي استدلال اول تكيه ميكرديم امام هم بيشتر به موضوع قانون اساسي توجه داشت.
دو موضوع مهم طرح تمركز يكي بحث تشكيل وزارت خانه تحت نظارت دولت و مجلس بود و ديگري بحث اجتهاد وزير؟
البته بايد بگويم كه موضوع اجتهاد وزير در طرح ما نبود. قبل از آن به اين موضوع بايد اشاره كنم كه مجلس دوم عليرغم اينكه مجلس راستي بود اما داراي هويت بود و از قدرت خود حراست و حفاظت ميكرد اين زمينه خوبي بود كه بتوانيم مجلس را با خودمان همراه كنيم. حتي مرحوم موحدي ساوجي كه با من مخالف بود اما چون اين موضوع را براي هويت مجلس و اختيارات آن داراي اهميت ميدانست در تمام طول بحث با من همراه بود واز استدلالهاي من به طور كامل پشتياني ميكرد.
البته من الان كه به اين موضوع نگاه ميكنم ميبينم كه شايد تلاش بيهودهاي كردهايم. من آن موقع فكر ميكردم بالاخره وزير بايد از مجلس رأي اعتماد بگيرد. ميشود از او سؤال كرد، ميشود كميسيون براي نظارت تشكيل داد، ميشود تحقيق و تفحص كرد، ميشود وزير را استيضاح كرد و انداخت همه اينها كمك ميكند كه وزارتخانه در خدمت مردم و دموكراسي باشد و خيلي كار دموكراتيك ميشد.
اما حالا نگاه ميكنم ميبينم كه اگر فقط بخواهد يك جزء از ساختار سياسي دموكراتيك شود فايده چنداني ندرد. اگر مجلس فرمايشي شد و دولت نمايشي از اول يك عده از نمايندهها غربال شدند و عدهاي ديگر به كمك شانتاژ روي كار آمدند حال تشكيلات اطلاعات ميخواهد وزارت باشد، ميخواهد سازمان باشد زير نظر نخست وزير به عنوان معاون نخستوزير مثل ساواك يا ميخواهد زير نظر قوه قضائيه باشد. خيلي فرقي نميكند.
گفتيد اجتهاد وزير در طرح شما نبود؟
بله مسأله اجتهاد وزير اطلاعات بعداً به طرح اضافه شد. بحثهاي مربوط به اصل طرح كه در شرف پايان بود، طرحي با دو فوريت با امضاي 35 نفر از نمايندگان با محوريت آقاي موحدي كرماني و تعدادي از نماينده روحاني ديگر مجلس به هيأت رئيسه آمد آقاي هاشمي طرح را مطرح كرد و قرار شد روز بعد در دستور قرار بگيرد.
من در اين فاصله از مهندس موسوي پرسيدم كه به عنوان نماينده دولت چه موضعي داشته باشيم بحث كرديم و ايشان نهايتاً گفت كه شما سكوت كنيد و دولت در اينباره موضع نداشته باشد. بعد پيش آقاي (...) رفتيم ايشان مخالفت كردند و گفتند اين طرح خيلي عوامانه است. در تعيين مصداق در ميمانند كدام مجتهد است كه توان و اراده و انگيزه كار اطلاعاتي داشته باشد و در عين حال از استعداد اين كار هم برخوردار باشد. ايشان گفتند برويد ببينيد اگر آقاي مؤمن ميپذيرد ايشان براي اين كار مناسب است اگر نه اين طرح خيلي جاي مطرح كردن ندارد و ما هم با آقاي مؤمن مطرح كرديم ايشان بلافاصله گفتند ابداً، ابداً .
در حين بحثها هم ما سكوت كرديم و حتي آقاي موحدي ساوجي اعتراض كرد كه چرا دولت موضع ندارد مگر ميشود دولت در اين موضوع سكوت كند. اما من هيچ موضعي در مورد اين طرح نگرفتم و اعلام كردم موضوع دولت سكوت است. به هر حال اين موضوع در مجلس رأي آورد و به طرح اضافه شد.
اخيراً در مجلس هفتم بحثهايي درگرفته است كه حفاظت اطلاعات وزارت اطلاعات از اين وزارتخانه جدا شود و زبر نظر رهبري اداره شود. اين طرح تا چه حد مغاير اهداف تشكيل وزارت اطلاعات است؟
اين ايده كه حفاظت اطلاعات از درون سازمانها بيرون برود و زير نظر رهبري قرار گيرد سابقه طولاني دارد. اين ايده ابتدا از نيروهاي مسلح شروع شد و سپس نيروهاي انتظامي را در بر گرفت و حال به وزارت اطلاعات كشيده شده و عن قريب به حراستها هم كشيده خواهد شد. چون آنها نيز وظايف حفاظت پرسنلي دستگاههاي مختلف را به عهده دارند.
البته اگر كار به همين جا متوقف بماند شايد ضرري به كسي نرساند اما اين دستگاهها هر كدام بالقوه ميتوانند با وظايف جديدي كه به آنها محول ميشود نقش نهادهاي اطلاعاتي موازي را پيدا كنند و مثلاً فلان نيروي بازنشسته فلان دستگاه را كه با يك شهروند عادي خرده حساب شخصي دارند در معرض كنترل قرار دهند و با اين بهانه به سراغ آن شهروند بروند. عملاً تداخل عجيبي بين وظايف وزارت اطلاعات و اين دسته حفاظتها كه مديريت آنها مستقل شده است به وجود خواهد آمد. اگر وزارت اطلاعات كه ادعا داريم مجتهدي با فضايلي كه قانون تعيين كرده است در رأس آن قرار دارد و معتمد ظام هست و از مجلس رأي اعتماد گرفته است تنواند مسئوليت حفاظت اطلاعات پرسنل خود را به عهده بگيرد چه كسي در دفتر رهبري شايستهتر از او وجود خواهد داشت كه اين مهم را عهدهدار شود. چون معلوم است كه شخص رهبري كه شخصاً به اين امور نخواهند پرداخت و حتماً مسئولي ميگذارد. اين طرح شايد مقدمهاي باشد براي آنكه با بردن بخشي از وزارت اطلاعات بعداً بتوانند تمام آن را به صورت سازمان به خارج از دولت و خارج از نظارت مجلس منتقل نمايند.
به قول ضرب المثل عرب : اي سعد اينچنين شتر را وارد خانه ميكنند.
گزارش شاخص توسعه انساني سال 2005 سازمان ملل متحد اعلام كرد: ايران با دو پله صعود در شاخص توسعه انساني رتبه 43 جهان را در رشد اين شاخص بين 177 كشور به خود اختصاص داده است.
به گزارش فارس، گزارش توسعه انساني 2005 كه امروز منتشر شد، افزود: ارزش شاخص توسعه انساني ايران كه در سال گذشته 732/0 بوده است، در سال جاري با 004/0 افزايش به 736/0 رسيد و ايران رتبه 99 جهان را در اين شاخص كسب كرد.
بنا بر اين گزارش، كشور «گرانادا» در سال جاري ميلادي بالاترين رشد شاخص توسعه انساني را با 27 پله صعود كسب كرد و از رتبه 93 در سال گذشته به رتبه 66 در سال جاري ارتقا يافته است.
اين گزارش افزود: كشورهاي «دومينيكو» و «اكوادور» به ترتيب با 25 و 18 پله صعود در رتبه شاخص توسعه انساني در رتبههاي دوم و سوم رشد اين شاخص قرار گرفتند.
سازمان ملل اعلام كرد: كشورهاي «لوكزامبورگ» و «وانواتو» با 11 پله صعود در شاخص توسعه انساني در ردههاي بعدي قرار گرفتند و كشورهاي چين، تونگا و برزيل با 9 پله صعود و بليز و امارات با هشت پله صعود در رتبههاي بعدي قرار گرفتند.
قطر و پاكستان نيز با هفت پله صعود رتبههاي بعدي را در رشد شاخص توسعه انساني به خود اختصاص دادند.
رتبه كشورهاي آمريكا، ژاپن، كانادا، سوئد، انگليس، بلژيك، هلند، اتريش، نيوزلند، آلمان و اسپانيا در شاخص توسعه انساني 2005 تنزل كرده است.
بنا بر گزارش توسعه انساني 2005 ، شاخص اميد به زندگي در ايران از 75/0 در سال گذشته به 76/0 درصد در سال جاري افزايش يافت و اميد به زندگي در مردان ايراني از 8/68 سال در سال گذشته به 69 سال و در زنان ايراني نيز از 7/71 سال در سال گذشته به 9/71 سال رسيده است.
ارزش اسمي توليد ناخالص داخلي ايران 1/137 ميليارد دلار و بر اساس شاخص برابري قدرت خريد 4/464 ميليارد دلار برآورد شده است و سرانه توليد ناخالص داخلي ايران نيز 2066 دلار و بر اساس شاخص برابري قدرت خريد 6995 دلار اعلام شد، ضمن آن كه ايران از نظر سرانه توليد ناخالص داخلي رتبه هفتادم را كسب كرد.
گزارش توسعه انساني 2005 افزود: ايران از نظر فقر بين 103 كشور در حال توسعه رتبه 36 را به خود اختصاص داد و ارزش شاخص دو درصد مردم ايران با كمتر از يك دلار در روز و 3/7 درصد نيز با كمتر از دو دلار در روز زندگي مي كنند و هفت درصد مردم اين كشور نيز به آب بهداشتي و سالم دسترسي دائمي ندارند.
بنا بر اين گزارش، سهم هزينههاي بهداشتي دولتي در ايران 9/2 درصد توليد ناخالص داخلي و بخش خصوصي 1/3 درصد توليد ناخالص داخلي برآورد شد و سرانه هزينههاي بهداشتي در ايران 432 دلار در سال اعلام شده است.
گزارش توسعه انساني 2005 سهم هزينههاي آموزشي دولتي را از توليد ناخالص داخلي 9/4 درصد و از كل هزينههاي دولت 7/17 درصد اعلام كرد و افزود: از هر هزار نفر در ايران 72 نفر از شبكه جهاني اينترنت استفاده مي كنند.
در گزارش سال 2005 سازمان ملل، نروژ در بالاترين رتبه شاخص توسعه انساني و نيجر در پايينترين رتبه شاخص توسعه انساني قرار گرفته است.
به گفته پليس و پزشکان، «موسی عرفات»، رئيس پيشين امنيت تشکيلات فلسطينیها به ضرب گلوله به قتل رسيده است.
او که دايي ياسر عرفات، رهبر فقيد فلسطينیها بود پيشتر نيز حداقل دو بار مورد حمله مسلحانه قرار گرفته بود.
موسی عرفات، ٦٥ ساله، يکی از بنيانگذاران جنبش فتح بود. قرار است شورای انقلابی اين جنبش در روز چهارشنبه ديداری داشته باشد.
بنا به گفته شاهدان، دهها مرد مسلح در سحرگاه چهارشنبه به خانه او حمله کردند اما هنوز مشخص نيست حمله کنندهها چه کسانی بودند.
قبل از ورود مردان مسلح راکتهایی به طرف خانه پرتاب شده بود.
پليس میگويد، عرفات را از خانه اش بيرون کشيده و در خيابان به قتل رسانده اند.
«رويترز» به نقل از پزشکان گزارش داده که او در ورود به بيمارستان القدس، مرده بوده است.
به گزارش «آسوشيتدپرس» به نقل از مقامات پليس، پسر ارشد او «نيمهل» ـ که خود يکی از مقامات ارشد امنيتی است ـ يا از محل درگيری ربوده شده و يا فرار کرده است.
«الن جانستون»، گزارشگر «بی.بی.سی»، موسی عرفات را شخصيتی جنجالبرانگيز توصيف میکند.
وقتی در جولاي ٢٠٠٤، ياسر عرفات تصميم گرفت او را مسئول امنيت غزه کند، تظاهرات خشونتباری بر عليه اين تصميم برپا شد.
کسانی در داخل سازمان فتح با اين انتصاب مخالفت کردند و گفتند موسی عرفات عنصر فاسدی ست.
وی در ميان فلسطينیها بسيار نامحبوب بود و به عنوان بخشی از نيروهای «آلوده» قديمی شناخته می شد.
در سالهای دهه ١٩٩٠ و رياستش بر سازمان امنيت ارتش، موسی عرفات به بيرحمی شهرت پيدا کرد.
وی در جريان قلع و قمع نيروهای حماس و جهاد اسلامی در سال ١٩٩٦ دستور داد، سر و ريش تمام بازداشت شده را به قصد تحقير آنان، بتراشند.
زندگينامه «موسي عرفات»
سرلشكر «موسي عرفات» دايي «ياسر عرفات» رئيس فقيد حكومت خودگردان فلسطين و مشاور نظامي «محمود عباس»، رئيس كنوني اين حكومت در شانزدهم سپتامبر سال1941 (64 سال پيش) در شهر «يافا» در فلسطين متولد شد.
پس از آن كه رژيم صهيونيستي اين شهر را در پايان دهه ۱۹۴۰اشغال و اقدام به كوچ اجباري ساكنان آن كرد خانواده عرفات به نوار غزه منتقل شدند.
پدر موسي عرفات در اصل از ساكنان غزه بود و وي در سن هفت سالگي وارد اين شهر شد و پس از پايان تحصيلات ابتدايي تا دبيرستان در سال ۱۹۶۱به قاهره پايتخت مصر رفت و در دانشكدهي حقوق آن شهر نامنويسي كرد.
موسي عرفات در جواني و دوران دانشجويي پرچم مبارزهي مسلحانه ضد سربازان رژيم اشغالگر قدس را به دست گرفت و به سازمان آزاديبخش فلسطين «ساف» پيوست.
وي سپس به عضويت جنبش ملي آزاديبخش فلسطين «فتح» به رياست ياسر عرفات درآمد، سال آخر دانشگاه توسط نيروهاي مصري بازداشت شد و او در آن زمان يكي از پيشتازان نيروهاي نظامي فتح بود.
موسي عرفات در جنگ سال ۱۹۶۷در جبههي سوريه شركت كرد و سالهاي ۶۹ ،۶۸و ۱۹۷۰فرماندهي نيروهاي فلسطيني در اردن را عهدهدار بود.
به دنبال درگيري خونين در اردن موسوم به «سپتامبر سياه» وي بازداشت شد و چند سالي را در زندانهاي اين كشور گذراند.
عرفات اوايل دههي ۱۹۸۰از دانشكدهي نظامي «تيتو» در يوگسلاوي سابق فوق ليسانس علوم نظامي گرفت و در دورههاي مختلف نظامي در مصر، سوريه، لبنان، ويتنام، چين و روسيه شركت كرد.
وي سال ۱۹۸۲پس از اشغال لبنان توسط ارتش رژيم صهيونيستي، اين كشور را ترك كرد و در سال ۱۹۹۴پس از امضاي «پيمان اسلو» به نوار غزه بازگشت و به دستور ياسر عرفات، سازمان اطلاعات و امنيت عمومي را با هدف پايان دادن به هرج و مرج در اين منطقه تشكيل داد.
موسي عرفات سپس به عنوان فرماندهي سازمان يادشده و چند پست ديگر تعيين شد و به صورت يكي از قويترين شخصيتهاي غزه درآمد.
وي كه تاريخ طولاني در همكاري با سازمان آزاديبخش فلسطين و جنبش فتح دارد، يكي از ياران مهم رييس فقيد حكومت خودگردان بشمار ميرفت.
افراد مسلح ناشناس در ژوييه ) ۲۰۰۳تيرماه (۱۳۸۲به سوي خودرو موسي عرفات در غزه نارنجك پرتاب كردند، اما او از اين حادثه تروريستي جان سالم به در برد.
وي همچنين در اكتبر 204 (مهر (۱۳۸۳در جريان انفجار يك دستگاه خودرو بمبگذاري شده در غزه كه پشت سر خودرو وي حركت ميكرد، از مرگ نجات يافت.
پس از درگذشت عرفات در آبان ماه گذشته و انتخاب محمود عباس به رياست حكومت خودگردان، موسي عرفات از رياست سازمان اطلاعات و امنيت اين حكومت بركنار و به عنوان مشاور نظامي عباس انتخاب شد.
گروهها و افراد مسلح ناشناس بامداد امروز (چهارشنبه) با گلولهباران منزل موسي عرفات، وي را از منزلش خارج كردند و با شليك چند گلوله در سرش او را كشتند و فرزند و چهار محافظش را ربودند.
تاكنون انگيزه اين آدمكشي و آدمربايي روشن نشده، هيچ فرد يا گروهي مسئوليت آن را به عهده نگرفته و حكومت خودگردان تحقيق براي روشن شدن علت اين حادثه را آغاز كرده است.
برخي منابع و گروههاي مبارز فلسطيني، رژيم اشغالگر قدس و مزدوران اين رژيم در نوار غزه را به دخالت داشتن در ترور عرفات متهم كردهاند.
آنان بر اين باورند كه بروز چنين حوادثي با هدف وانمود كردن ناتواني حكومت خودگردان در اداره و تامين امنيت نوار غزه پس از خروج رژيم اشغالگر قدس و شهرك نشينان صهيونيست از اين باريكه انجام ميشود.
برخي ديگر از اين منابع، حادثهي قتل موسي عرفات را نتيجهي تسويه حسابهاي شخصي، سياسي و در چارچوب اختلاف و درگيري گروههاي فلسطيني در غزه ارزيابي ميكنند.
گفته ميشود، گردانهاي الاقصي شاخه نظامي فتح از مخالفان جدي عرفات بوده و پيش از اين او را به عنوان «سمبل فساد در فلسطين» معرفي كرده است.
همچنين گفته شده كه اين شخصيت فلسطيني به تازگي به يكي از رهبران جنبش مقاومت اسلامي «حماس» نزديك شده و چند ماه پيش يك انبار موشك و «آر.پي.جي» در انبارهاي حكومت خودگردان را به حماس فروخته است.
منابع مستقل فلسطيني و نيز حكومت خودگردان اين خبر را تاييد نكردهاند.
دوست ارجمند جناب آقای دکتر سروش
از توضیحات کریمانه جنابعالی متشکرم. در زیر نکاتی را به عنوان تبیین و تکمیل عرایض گذشته و حاشیهای پیرامون فرمایشات حضرتعالی تقدیم ميدارم.
1ـ چه خوش که در مجال این گفتوگو سخن به آل محمد(ص) رسید که مظلومان همیشه تاریخند، ودوستان به جهل و غلو بر آنان ستم روا داشتهاند و دشمنان به کینه و حسد. ام یحسدون الناس علی ما اتیهم الله من فضله. و البته عجیب نیست، چرا که اصحاب نار و اصحاب جنت چگونه توانند منزلت کسانی را بشناسند که بر بلندای اعراف نشستهاند و «یعرفون کلا ً بسیماهم» (اعراف/46).
آنچه درباره غلو در جامعه امروز ایران فرمودهاید زخمي است بر سینه همه ما و انحرافی که بیشک علمای خاموش ما از آن باز خواست خواهند شد. اخیرا چنانکه دیدیم و شنیدیم برخی از بزرگان بر آن خروشیدند و بیاناتی فرمودند که امیدواریم تداوم یابد و فراگیر شود و کار به اصلاح گراید. اما واضح است که این نقیصه نباید موجب عکسالعملی فزون از حد گردد و ما را به جفا در حق و منزلت راستین اهل بیت پیامبر وا دارد.
بدانچه فرمودهاید بی کم و کاست معتقدم که امامان آل محمد علیهم السلام را «نه به مرتبه خدایی باید رساند و نه به مرتبه پیامبری. هر منزلت دیگری برای آنان» متصور است. البته اینکه دیگر سالکان را نیز در منزلت آنان شریک گردانیدید به دورازاندیشه شیعه و شبیه به شریک کردن ائمه در پیامبری است که بعد از این در مورد آن سخن خواهم گفت. اما از قضا آنچه در منزلت ائمه از قلم مبارک جاری شده است عینا مضمون حدیثی است از امام صادق علیه السلام که هم شیخ حر عاملی و هم قطب الدین راوندی آن را در کتب خود آوردهاند که «اجعلونا عبیدا مربوبین و قولوا فینا ما شئتم الا النبوه»، «ما را بندگانی بدانید مربوب پروردگار و پس از آن هر چه میخواهید در فضیلت ما بگویید جز نبوت». و البته اوهام کوته مرام ما کجا تواند که منزلت واقعی مقربان را دریابد وزبان الکن دنیاییان کجا رسد که فضلی را که پروردگار از رحمت خویش به قدسیان عطا کرده است توصیف نماید؟ به هر حال اگر در احادیثی نظیر آنچه جنابعالی نقل فرموده اید عبارت «الا النبوه» از قلم افتاده است چه بسا به جهت بداهت امر و وضوح مطلب بوده است.
امامان آل محمد علیهم السلام کراراً و با بیانهای مختلف توهم نسبت نبوت را از خویش دفع نمودهاند و خود را معمولا به کسانی در قرآن تشبیه فرمودهاند که پیامبر نبودهاند اما علم عظیم الهی داشتهاند. همانند صاحب موسی که قرآن در شان او فرمود « آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما»، «از جانب خود او را رحمتی عطا کرده بودیم و از نزد خویش به او علمي آموخته بودیم» (کهف/65)، یا صاحب سلیمان که علمي از کتاب داشت، «عنده علم من الکتاب» و بواسطه آن معجزهای عظیم پدید آورد (نمل/40).
اینکه فرمودهاید امامان شیعه یا باید پیامبر باشند و یا مجتهد، به شهادت موارد بالا حصری نا سنجیده است. چنانکه میدانید قرآن حکیم مؤمنان را به دو دسته مقربین و اصحاب یمین تقسیم میکند که در علم و ایمان و مراتب معنوی و فهم امور دینی با هم تفاوت بسیار دارند. از مقربان نیز چهار گروه نبیین و صدیقین و شهدا و صالحین در سوره نساء نام برده شدهاند (آیه 69) که خداوند بر آنان نعمتی عظیم ارزانی داشته و آنان را علم و صفاتی ویژه عطا کرده است و ما هر روز و شب از خداوند ميخواهیم که ما را به راه آنان هدایت کند، «صراط الذین انعمت علیهم». نبیین همواره از میان صدیقین برگزیده ميشوند، اما تواند بود که صدیق پیامبر نباشد و همچنان امتیازات خاص خویش را داشته باشد. در قرآن از مریم به عنوان صدیقه نام برده شده است و با وجود آنکه میدانیم ایشان پیامبر نبود، اما با ملائک سخن میگفت و با آسمان مرتبط بود. هر شأنی شما برای صدیقه بنیاسرائیل قائلید ما برای صدیقه اسلام، فاطمه اطهر، قائلیم و هر نامي برارتباط او با عالم غیب میگذارید ما برارتباط صدیق امت محمد (ص)، علی بن ابی طالب و امامان صدیق از فرزندان ایشان با جهان ماوراء مينهیم. صد البته همانگونه که نبیین در میان خود مراتب و درجاتی دارند، که «تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض» (بقره/253)، صدیقین نیزاینچنیناند، اما هیهات که اصحاب یمین را بر شناخت و فهم این مراتب راهی باشد یا آنکه بتوانند نبیی را از صدیقی، یا صدیقی را از شهیدی، یا شهیدی را از صالحی، باز شناسند، که این جزاز راه نص و تصریح الهی از هیچ راه دیگری معلوم کس نشود وآن سیمرغان لاهوتی هرگز شکار صیادان خام ناسوتی نگردند.
جناب دکتر! اساساندیشه شیعه که بدون آن تشیع معنا و مفهوم خود را از دست میدهد، آن است که بعد از پیامبر اکرم امامانی منصوص از جانب پروردگار برای حفظ و صیانت از علم پیامبر در میان امت یکی پس از دیگری به حجیت قیام کردند. آن صدیقان حافظان علم پیامبر و مستحفظان شریعت بوده وهستند و بنا بر این عالم به تمام آنچه که بر پیامبر نازل شده بود ميباشند. نه علمي مکتسب از اجتهاد، که به قول جنابعالی اجتهاد معصوم از خطا تناقض است، بلکه علمي به فضل و الهام خداوند و به وراثت از پیامبر، چنانکه امام صادق (ع) فرمودند که «علم به میراث میرسد و عالمي از دنیا نميرود مگر آنکه کسی بعد از او ميماند که علم او را ميداند» (اصول کافی/ج 1). «لئلا تبطل حجج الله و بیناته»، مبادا که دلائل الهی و نشانههای روشن او باطل گردد. و صد البته کسی که پاسداری از علم پیامبر به اوسپرده شده است باید به تمام آن علم وارد و واقف باشد و الا چگونه ميتواند آن را حفظ نماید؟ آن هم نه علمي از سر اجتهاد و تفسیر بلکه نشأت گرفته ازحقیقت و یقین. و تنها از این طریق است که ميتوانند حافظ و حیی باشند که از قواعد عرش بر قلب محمد فرود آمد وکژیهایی را که به دست مفسران به رأی و عالم نمایان بوالفضول پدید ميآید راست کنند. «هم موضع سره و لجأ امره و عیبة علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه، بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه»، «آنان جایگاه سر خدایند وملجأ امر او، ظرف علم پروردگارند و مرجع حکم او، پناه کتب الهیاند و کوههای استوار دین او. به واسطه آنان خمیدگی پشت دین را راست نمود و لرزشهای ارکان آن را آرام کرد» (نهج البلاغه/خطبه 2).
این امر صد البته با خاتمیت پیامبر منافاتی ندارد، زیرا هر چه هست بواسطه پیامبر اکرم است، و ایشان حافظانند نه دریافت کنندگان و شارحانند نه شارعان. آنچه از علوم الهی نزد ائمه هدی موجود است همه از طریق پیامبر و آنچیزی است که بر حضرت ایشان نازل شده است و علم بیشتری پس از ایشان بر کسی نازل نخواهد شد. از این روی وقتی که آن عالم یهودی علم علی (ع) را بزرگ شمرد و سؤال کرد که آیا شما پیامبرید، فرمود: «ویلک انا عبد من عبید محمد»، «وای بر تو، من بنده ای از بندگان [علم] محمدم» (کافی/ج 1).
و اما انکار نميکنم که نیل به درجات قرب الهی برای همگان ممکن و میسور است، اما چنانکه امیرالمؤمنین فرمودند: «لا یقاس بآل محمد من هذه الامة احد و لا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا، هم اساس الدین و عماد الیقین، الیهم یفیء الغالی وبهم یلحق التالی، و لهم خصایص حق الولایه و فیهم الوصیة و الوراثه»، «کسی از این امت به آل محمد قیاس نشود و آنان که ریزه خوار نعمت ایشانند هرگز با آنان برابر نگردند. آنان اساس دینند و ستون یقین، زیاده روان باید به سوی آنان باز گردند و عقب افتادگان به ایشان ملحق شوند. و آنان را ویژگی حق ولایت است و وصیت و وراثت از آن ایشان (نهج البلاغه/خطبه 2). «افمن یهدی الی الحق احق ان یُتبع ام من لا یهدّی الا ان یُهدی فما لکم کیف تحکمون» (یونس/35).
تعریف امامت در شیعه چیزی جز آنچه در بالا عرض شد نیست، و اگر جنابعالی تعریف دیگری برای امامت یا تشیع سراغ دارید خوب است بیان بفرمایید. هیهات که این مقال مختصررا مجال بحثهای دقیق کلاميو استشهادات عقلی و نقلی نیست ونمیدانم پشتوانه توهم جنابعالی درتعارض ولایت و مهدویت با خاتمیت چیست؛ اما پشتوانه عرایض این حقیر صدها حدیث معتبر و هزاران کتاب کلاميو حدیثی و تفسیری و فقهی است که از قرن دوم هجری تا این زمان توسط علمای شیعه نگاشته شده است.
گمان نميکنم که از آن کتب بی اطلاع بوده یا نظیراین سخنان را قبلا نشنیده باشید، ویا این دلائل واضح در انبان ذهن وقاد شما ذخیره نشده باشد. اما نمیدانم بر سر سروش ما چه آمده است که همه این معارف را به دست فراموشی سپرده است. نمیدانم مفسر خطبه متقین ما در کتب کلام جدید مسیحیان و فلسفه غربیان چه خوانده است که اینک در پی قطع کردن رابطه زمین و آسمان برآمده است. نميدانم اوکه برای اولین بار حدیث «انّ امرنا صعب مستصعب، لا یحمله الا عبد مؤمن امتحن الله قلبه للایمان و لا یعی حدیثنا الا صدور امینه واحلام رزینه» (نهج البلاغه) را در گوش ما خواند،اینک پر و بالاندیشه اش به کدام جهت گشوده شده است که به نام اصلاح دینی عزم بر شکستن پر و بال دین و مذهب و ایمانیان کرده است. نمیدانم، جز آنکه بغض در گلو بشکنم و حسرتی بر آنچه از دست رفته بخورم و آنچه را مينویسم با قطرات اشک بدرقه نمایم... و دعایی از عمق جان برای دوستی عزیز و قدیمی.
2ـ مطالب بالا وقتی در زمان حاضرموضوع پیدا میکند که معتقد به وجود امام و مستحفظی معاصر باشیم که «مهدّی من عندالله» باشد، و اصل اصیل تشیع، یعنی امامت را تداوم بخشد. «و جعلها کلمة ً باقیة ً فی عقبه لعلهم یرجعون»، «و آن را کلاميباقی در نسل ابراهیم قرار داده باشد که [مردمان به سوی خدا] باز گردند» (زخرف/28).
چنانکه خواندهاید راویان بزرگوار اهل سنت در صحاح خود از پیامبر اکرم روایت فرمودهاند که «لا یزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفه»، «اسلام تا دوازده خلیفه در آن است، پیوسته عزیز است»، یا « لا یزال الدین قائماً حتی تقوم الساعه و یکون علیهم اثنی عشر خلیفة کلهم من قریش»، «دین پیوسته تا قیامت بر پاخواهد بود و بر آنان دوازده خلیفه است که جملگی از قریشاند». وعبارات فراوان دیگری از این دست. هر چند در تفسیر این روایات بر طبق مذهب اهل سنت مشکلات فراوان وجود دارد، اما ابن کثیر در تفسیر خود «مهدی مبشر» را یکی از این دوازده خلیفه میداند. اعتقاد به مهدی علیه السلام اعتقادی است شایع و راسخ دربین اکثر قریب به اتفاق مسلمین و اتفاقا کسانی هم که احیانا آن را انکار کردهاند نه به علت ضعف روایات و کمبود دلائل و مدارک بوده است، چرا که از این حیث خللی بر آن وارد نميتوان کرد، بلکه معمولا علل سیاسی و اجتماعی داشته است، و این دقیقا همان رویکردی است که جنابعالی در این مسئله در پیش گرفتهاید.
اینکه این حقیقت در طول تاریخ مورد سوء استفاده یا حسن استفاده سیاستمداران واندیشمندان و نظریه پردازان قرار گرفته است، مسئلهای است تاریخیـاجتماعی و همانگونه که فرمودهاید شایسته هر گونه تأمل و تحلیل. تا آنجا که معلومات تاریخی این حقیر یاری ميکند، اولین جریانی که به استفاده سیاسی از این اعتقاد پرداخت، جریان کیسانیه در قرن اول هجری بود، و پس از آن بنی عباس و زیدیون و فاطمیون، تا برسد به کسانی که درقرون نوزدهم و بیستم در آفریقا و آسیا و حتی اروپا به استفاده از این نام پرداختند، و در اواخر قرن بیستم نیز کسانی مسجد الحرام را به این نام اشغال کردند و امام آن را به قتل رساندند. و البته جنابعالی نیز تحلیلی را از زمان صفویه تا به امروز، در محدوده جامعه ایران در این خصوص ارائه فرموده اید. اما آیا استفاده وسیع جریانات سیاسی و اجتماعی از این مفهوم، از صدر اسلام تا به امروز، خود شاهد صدقی بر ریشه دار بودن و اصیل بودن آن نیست؟ و آیا اینکه هر کس داعیه ای در اسلام داشته است سعی کرده آن را به نام مهدی به مردم بباوراند خود دلیل بر آن نیست که این مفهوم یکی از اعتقادات اساسی و غیر قابل انکار در بین مسلمین بوده و هست؟
از سوی دیگر آیا یک اعتقاد دینی را میتوان تنها بر اساس بازتابهای سیاسی و اجتماعی آن ارزش گذاری کرد؟ آن هم بازتابهایی که بنا به علائق و سلائق مختلف الی ما شاءالله قابل تفسیر و تأویل است؟ چنانکه ميدانیم و ميدانید، کسانی پیش از این سعی کردهاند اصل دین را و حتی اصل اعتقاد به خدا را به همین شیوه که جنابعالی در مورد مهدی (ع) به کار بردهاید، محکوم و منکوب کنند و ازطریق «بیان ربط منطقی بیناندیشهها و پیشهها» حقترین حقیقت عالم یعنی پروردگار متعال را انکار نمایند. مگر مارکس همین روش را به کار نبرد و مگر جمله معروف و مشهور «دین افیون تودههاست» از همین قاعده بیرون نیامد؟ بخوانید «مهدی افیون تودههاست» و نام گوینده را عوض کنید و خود قضاوت بفرمایید، «کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا».
علاوه بر این اگر یک اعتقاد تا این حد ساکت و خاموش و بیطرف است که هم ميتوان از دل آن «بی عملی سیاسی» درآورد، هم «ولایت مطلقه فقیه»، هم ميتوان «مذهب اعتراض» از آن ساخت و هم «مذهب انقراض» آیا نميتوان از آن «دادگری دموکراتیک» بیرون آورد؟ آیا حضرتعالی ننوشته اید و تبلیغ نکرده اید و به همگان نیاموختهاید که بین «هستها» و «بایدها» ربط منطقی وجود ندارد، و از یک حقیقت و واقعیت عینی ممکن است دهها نتیجه ارزشی و اخلاقی و اجتماعی گرفت؟ آیا در این فکر خود تجدید نظر فرمودهاید؟ اگر پاسخ منفی است آیا سزوار است بفرمایید که «نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحهسازي ايدئولوژيک ميانجامد»؟ و بعد «آن نگين سليمان» را که نه گاهگاه بلکه همیشه «بر او دست اهرمن باشد» به هيچ نستانید؟
3ـ حضرتعالی چنان از تحلیل اقبال لاهوری از «نعمت خاتمیت» سخن میگویید که گویی جشن ختم دین را گرفتهاید نه ختم نبوت را، و «اعلام ختمیت» را چنان به «آغاز رها سازی عقل انسانی» و «به خود وانهادگی» آن تفسیر فرمودهاید که خواننده فرمایشات خود را بی اختیار به یاد جریانهای روشنفکری قرن هیجدهم و نوزدهم اروپا مياندازید. هیهات که «راه طی شده» ميروید و آزموده ميآزمایید، آن هم در موضوعی مع الفارق.
از کی تاکنون انبیا، ضد عقل شدهاند که ختم نبوت مساوی است با آزاد سازی عقل؟ آیا توصیههایی را که در قرآن و تورات و انجیل و دیگر کتب آسمانی به تعقل و تدبر و تفکر شده است در هیچ کتاب اخلاقی دیگری سراغ دارید؟ و آیا دین برای خرد واندیشیدن و عقل استقرایی یا قیاسی سقفی معین کرده است؟ آیا «در آمدن عقل استقرایی ـ تجربی» مربوط به دوران بعد از اسلام است که از آن پس «تکیه انحصاری برغریزه (وحی) را متوقف کردند و خاک تاریخ از پروردن پیامبران عقیم شد»؟ پس آیا مصریان باستان که آن تمدن شگفت انگیز را بنا نهادند یا بابلیان قدیم که رصدهای نجوميشان مبنای علم ستاره شناسی گردید از عقل استقرایی بی خبر بودند.
عزیز محترم! با شناختی که از شما دارم باور دارم که آنچه ميگویید «از سر درد دین و برای درمان دلها است»، اما شما نیز باور کنید که آنچه ميگویید دلهای مؤمنین را به شدت آزرده ميکند و گروهی را مجذوب شما ميکند که نه درد دین دارند و نه درد آخرت و تنها همشان همّ دنیاست و تنها فکرشان یافتن دستاویزی است برای کوبیدن دین. در اصلاح دینی همواره کسانی موفق بودهاند که با پای فشاری براصول بنیادین دین سعی در از بین بردن خرافات و پیرایهها و زشتیهایی که معمولا با تمسک به دین توجيه ميشود داشتهاند، و سعی کردهاند روحی جدید در کالبد دین بدمند. به نمونه این افراد در جهان تسنن ميتوان به امام محمد غزالی و شاه ولی الله دهلوی و در مذهب اهل بیت به علامه حلی و امام خمینی اشاره کرد. البته به خوبی واقفم که به جهت مسائل سیاسی هنوز زود است در این باب در باره خمینی قضاوت نمود، اما از عمق جان معتقدم که هم در فضای سیاسی زده روشنفکری جامعه ما وهم درمحافل تحجر گرای دینی ما جفایی به این مصلح پیرعارف پیشه ميرود که مپرس.
جناب سروش! اگر قصد اصلاح دینی دارید، به عنوان برادری کوچک دستتان را به گرميميفشارم و در حد غلام و خدمت گزاری ناچیز در این مسیر با شما همراهم. اما اگر غرض چیز دیگری است ومنظور شما، آنچنانکه از محتوای سخنانتان ميفهمم، ترویج معنویت منهای دین است، به همه دوستان ایمانی توصیه ميکنم که به دنبال این شعار خوب صورت وخراب سیرت نروند، چرا که معنویت منهای دین خوابی واهی و خیالی باطل بیش نیست و آنان که در غرب آن را تجربه کردند، هم دین را ویران کردند و هم معنویت را. و انّ شیئا هذا آخره لحقیق ان یُزهد فی اوله.
4ـ در باب مردمسالاری بنده معتقد به «استخراج دموکراسی از متن تعلیمات اسلامی» نیستم، اما معتقدم که ميتوان دموکراسی ای ساخت که با تعلیمات اسلامي وافق افتد و لذا در این ماجرا با شما هم داستانم که «لازمه اخذ دموکراسی ترک مسلمانی نیست». اما نميدانم که آیا در «جبهه» شما هستم یا نه، چرا که واژه دموکراسی نظیر واژه آزادی تا حد زیادی کش دار و سیال است و از این رو نميدانم شما از کدام نوع آن سخن ميگویید.
بنده معتقد به دموکراسی روشی هستم نه دموکراسی ارزشی، و معتقدم که مردمسالاری را ميتوان به عنوان یک روش برتر برای اداره امور کشور در چارچوب آموزههای اسلام به کار گرفت. واین همان چیزی است که در مقابل مردمسالاری لیبرالی بر آن نام مردمسالاری دینی نهادهاند.
در مردمسالاری ارزشی به مجموعه ای از اصول و ارزشها تکیه ميشود که عمیقا از سنت تفکر لیبرالی تأثیر پذیرفته است و همگام با تحولات تاریخی لیبرالیسم صیقل یافته است. امروزه اموری نظیر پلورالیسم اخلاقی و مذهبی، سکولاریزم و عدم دخالت دادن مذهب در سیاست،احترام به آزادیهای فردی حتی در امور غیر متعارف، و در نظر گرفتن آزادی و استقلال فردی به عنوان برترین فضیلت اجتماعی، مجموعه ارزشهای دموکراتیک را تشکیل ميدهد. مدافعین رویکرد ارزشی به دموکراسی فقط و فقط در صورتی که این ارزشها در جامعه محقق باشد، آن را مردمسالار ميدانند.
در مقابل، دموکراسی روشی به علت فقدان بار فلسفی و ارزشی خاص توان آن را دارد که در قالبهای متنوعی ظا هر شود و با ایدئولوژیها و فرهنگهای سیاسی گوناگون سازگار افتد. مردمسالاری دینی بر این اساس استوار است که دموکراسی به مثابه یک روش قابلیت آن را دارد که در چارچوب اصول و ارزشهای اسلامي مهار و کنترل شود. به تعبیر دیگر همچنان که لیبرالها دموکراسی را در چارچوب مکتب لیبرالیسم و ارزشهای خاص آن مهار کردهاند، جامعه اسلامينیز حق دارد که از این روش برای سامان امور سیاسی و اجتماعی خویش سود جوید.
بنده معتقدم که آموزههای اسلام نه تنها مانعی بر سر راه استفاده از این روش ایجاد نميکند بلکه اگر فرهنگ سیاسی اسلام به درستی درک و بازخوانی شود، مشتمل بر عناصری است که استفاده از این روش را تأیید و تأکید ميکند و بر مشارکت مردم در حیات اجتماعی و سیاسی و دخالت و نظارت آنان در امور کلان جامعه صحه ميگذارد.
اما کار دشوار و طاقت فرسا در اینجا تعریف دقیق آموزههای اسلام و نیز انتخاب روشی از دموکراسی است که با آن جفت و جور شود. و این البته پروسه ای است طولانی قرین با آزمون و خطاهای دشوار و فرساینده که نیازمند صبر و حوصله و حلم و بردباری است، و با قهر و غضب و عتاب و خطاب این کار به سرانجام و این بار به منزل نميرسد.
میفرمایید که «لبّ کلام» جنابعالی در باب دموکراسی و اسلام آن است که «تمدن اسلامي تمدنی فقه محور است و از فقه سالاری تا دموکراسی که قلبش قانون سالاری است، فاصله چندانی نیست»، و «نا رسایی نظام فقهی البته در این است که تکلیفاندیش است نه حقاندیش. و لذا داروی شفا بخش حق را باید به ایناندام نیم مرده تکلیفاندیش تزریق کرد تا تندرستی و چالاکی دموکراتیک پیدا کند». اما جناب سروش ! مگر ایناندام نیم مرده به تعبیر جنابعالی، با مشت و لگد و تحقیر زنده ميشود؟ گیرم که سخنان شما بی کم و کاست درست باشد، در نهایت چه کسانی باید این مریض را درمان کنند و کدام گروه باید به داروهای شفابخش آنان را مدد رسانند؟ آیا غیر از آن است که فقها باید قانع شوند تا بتوانند اصول فقه جدید بنویسند واندیشمندان آنان را با ایدهها واندیشههای نو یاری دهند؟ مطمئن باشید با تندی به فقها عتاب کردن و با تحقیر و تحکم در باب فقه سخن راندن این کار را به سامان نميرساند.
5ـ و اما حدیث عدالت و حکومت و رکون به ظالمین.
قلم اینجا رسید، سر بشکست.
دوست نداشتم این گفتوگو به مسائل سیاسی آمیخته شود، نميدانم چه باید بگویم و از کجا شروع کنم. چنانکه ميدانید بنده سالهاست که درانگلستان مشغول تربیت طلاب علوم دینی انگلیسی زبان و تدریس در دانشکده علوم اسلاميهستم واگر این امر اعانت به ظالمین است، پس لابد همه اساتید دانشگاه در ایران و همه مدرسین حوزه علمیه اعانت گر ظلمند. شاید اگر در یکی از دانشگاههای دولتی انگلیس تدریس ميکردم و حقوق از دولت فخیمه ميگرفتم، کارم نه تنها اعانت به ظلم نبود بلکه خدمت به علم وعدالت هم محسوب ميشد.
بنده از اموری که در ایران بر شما گذشته است، بی اطلاع نیستم و ازخشونتها و سوء رفتارهای جاهلانه برخی گروههای افراطی با شما آگاهم و آن را به شدت محکوم کرده و ميکنم، و دوستان و دشمنان شما شاهدند که علی رغم مخالفت با برخی نظرات شما، در هر مجلس و محفلی ازجنابعالی و حسن نظرتان دفاع کرده ام و انزجار خود را از آن اعمال زشت ابراز نمودهام. اما جناب دکتر! آیا تا این حد هم انتظار ندارید برای اصلاح طلبیهای حاد و جراحی گونه خود، که آن را هم ميخواهید بدون بی هوشی و با دردآور ترین شیوه انجام دهید، هزینه بپردازید و ميخواهید همه چیز را به گردن نظامينو پا و در گیر هزار مشکل عملی و نظری بیندازید که از هر طرف توسط دشمنان غدار و قسم خورده احاطه شده است؟ دیگر اصلاح طلبان بیش از اینها بی مهری دیدند و بیش از اینها برد باری کردند و مهر ورزیدند.
ما مردم ایران عادت کرده ایم و به حکم عرق شیعی خود آموخته ایم که نزاهت و تقوا را دردوری جستن از حکومت ببینیم و آن را برای خود افتخار بدانیم. اما جناب دکتر! این نظام علاوه بر آنکه تبلور آرمانی بزرگ و دیرینه برای اکثریت مردم ایران است، تا آنجا که تاریخ به یاد دارد، مردميترین نظام ایران نیز هست، و اگر عیب و ایرادی هم دارد و بیماری و مرضی برآن عارض است، باید در مداوای آن کوشید، نه آنکه مداوا را در کشتن مریض دید. پس بیایید برای دستمالی قیصریه ای را به آتش نکشیم و برای چند فضله موش، انبار گندميرا ویران نکنیم، و به خاطر اینکه رنگ این بنا را دوست نداریم، بنیان آن را در نیاوریم. از این طفل نوپا نخواهیم که هنوز راه رفتن نیاموخته بدود، و هنوز پشتش قوی نشده بار گران بر دارد، آنگونه که غربیان ميکنند و به محض آنکه حکومتی مستقل و معارض با منافعشان شکل گرفت، هنوز در جای خود مستقر نشده و بر پای خود نایستاده، بالاترین معیارهای حقوق بشر و سخت ترین استانداردهای دموکراسی وشدیدترین هنجارهای سیاسی وقضایی واقتصادی و اجتماعی را به نام عدالت از آن طلب ميکنند. از یاد نبریم که غربیان هر نعمت و فضیلتی هم که دارند برای خود دارند، و برای ما جز دندانهای تیز و چنگالهای خونین چیز دیگری ندارند.
با شما موافقم که عدالت بالاترین معیار است و همه چيز را باید با عدالت محک زد. لذا به نام عدالت از شما ميخواهم که در باره این حکومت که خود در پدید آمدن آن همکاری مؤثر داشته اید و در استمرار آن مسئولیتهای فرهنگی بزرگ بر عهده گرفته اید، عادلانه تر قضاوت نمایید. از ویران کردن این حکومت نه بهره ای نصیب مردم ایران ميشود، نه عدالت سود ميبیند و نه معنویت ارتقاء ميیابد. و آنان که از آن سود ميبرند نه شما را قبول دارند و نه ایران را و نه اسلام و عدالت را. بنگر که را به قتل که دلشاد ميکنی.
وما اُبرّءُ نفسی انّ النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربی.
محمد سعید بهمنپور
دوازدهم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار.
|
عباس عبدى آخرين بار پس از مرحله اول انتخابات رياست جمهورى بود كه با انتشار نامه اى عدم پيروزى اكبر هاشمى رفسنجانى راپيش بينى كرد.
با اين حال او در گفت وگويى با شرق به تحليل نتيجه انتخابات رياست جمهورى و آينده حركت اصلاح طلبان پرداخته است.
عباس عبدى به شكست اصلاح طلبان در انتخابات اخير رياست جمهورى مى پردازد و سپس در نگاهى به آينده مى گويد: «اصلاح طلبان متاسفانه سرمايه و اعتماد اجتماعى و سياسى خود را از دست داده اند و اكنون بايد با همين سرمايه موجود كار كنند. شايد نتيجه انتخابات اين فرصت را به وجود بياورد كه تابوهاى گذشته بشكند و به نظر من هم انتخابات اخير از اين جهت خيلى مهم بود. من حتى نتيجه انتخابات را مثبت مى دانم. به اين دليل كه شكاف بين قدرت و مسئوليت را مردم حل كردند و من نسبت به اين قضيه بدبين نيستم و معتقد به حضور فاشيسم هم نيستم اما اينكه اصلاح طلبان چه مى كنند بايد يك سال همه شان فرض كنند كه در زندان هستند. يك سال بايد بنشينند و فكر كنند و چندين سئوال را جواب دهند. يكى از سئوال ها اين است كه با ساختار فعلى چه مى خواهند بكنند؟ اگر اين مرز را براى خودشان تعريف كنند به اعتقاد من به نفع سيستم هم عمل كرده اند. اصلاح طلبان بايد ببينند كه منشاء اشتباهات سال هاى گذشته شان چه بوده است. اينكه كجا اشتباه كردند مهم ترين سئوال نيست، بايد ببينند كه چرا اشتباه كردند. دوستان ما نبايد بگويند كه ما اشتباه كرديم و شكست خورديم. بايد چرايى و منشاء اشتباه را مشخص كنند كه اين مسئله زمان مى برد. اصلاح طلبان براى توجيه رفتار خويش تصور مى كنند رسالتى دارند كه اگر انجام نشود مملكت بر باد مى رود. اصلاً اين خبر ها نيست. اگر تمام اصلاح طلبان بروند و در خانه بنشينند هم اتفاق خيلى مهمى رخ نمى دهد. درست است كه اتفاقات زيادى مى افتد اما آنها توانايى آن را ندارند كه جلوى آن را بگيرند چرا كه اعتماد اجتماعى خود را از دست داده اند.»
|
سعيد حجاريان :انقلاب مشروطهي ايران، در سلسله انقلابات مشروطهاي ميگنجد كه با فاصلهاي كم و بيش نزديك به هم، در يك منطقهي جغرافيايي اتفاق افتادهاند؛ مانند انقلاب فوريهي ۱۹۰۵ روسيه، انقلاب مشروطهي عثماني ۱۹۰۷ و ما هم سال آينده به استقبال صدمين سالگرد انقلاب مشروطهي ايران ميرويم (البته به حساب تقويم خورشيدي.) من قبلاً دربارهي ربط اين انقلابها و خواهرخواندگي آنها مقالهاي نوشتهام.۱ در اينجا ميخواهم از زاويهي ديگري به انقلاب مشروطه بپردازم و آن اينكه عصر مشروطه كي تمام شده است؟ آيا اصلاً تمام شده است يا نه؟ آيا اين احتمال وجود دارد كه ما هنوز در عصر مشروطه بهسر ببريم و بنابراين بايد وظايف و تكاليف ناتمام اين دوره را كماكان به دوش بكشيم؟ از نظر من، مشروطه از آنجا آغاز شد كه به قول "وبر"، يك عنصر فئودالي وارد ساخت قدرت موسوم به "استبداد شرقي" شد؛ به اين معنا كه بر اثر گسترش دستگاه ديوانسالاري شخصي پادشاه (چه لشكري و چه كشوري)، ديگر خزانه پاسخگوي جيره و مواجب اين دستگاه عريض و طويل نبود و لذا شاه مجبور بود كه زمينهاي خالصه را به مالكيت ديوانيان و اميران درآورد يا ايالاتي و ولاياتي از كشور را به آنان هبه نمايد. از اينرو در اواخر دورهي قاجاريه، يك طبقهي فئودال، مشابه اشرافيت زميندار در اروپا پيدا شده بود كه كاملاً قدرتمند بود و نيرويي را در مقابل سلطنت تشكيل ميداد و شاه نميتوانست به راحتي آنان را از عرش قدرت به فرش مذلت بيندازد و يكشبه اموال آنها را مصادره نمايد. البته چنان كه ميدانيم، وبر، جزو نهادگرايان، بلكهسلسله جنبان آنها بوده است. همين نكته را ميتوان از زوايهي ساختارگرايان نيز تحليل كرد؛ به اين معنا كه از مقطعي به بعد، بر اثر تحولات جهاني، نوعي باز توليد دوگانه (به قول اريك اولين رايت) در دولت ايران بهوجود آمد؛ يعني دولت در ضمن آنكه خود را بازتوليد ميكرد، گوركن خود را هم بهصورت همزاد، پرورش ميداد. شيوهي توليد "شبانكارگي" (Pastoral) بهعلاوهي شيوهي توليد "هيدروليك" يا "آب پايه" و همچنين بعضي از اشكال غارتگرانه و كلاً ما قبل فئودالي كه شيوهي توليد اصلي ايران محسوب ميشد، در كنارش شيوهي توليد "فئودالي" و نوعي "بورژوازي كمپرادور" نيز بهوجود آمد؛ لذا در شيوهي معيشت، دوگانگي پيداشد. اين دوگانگي، خود را در ذهن هم بازتاب داد و اولاً به لحاظ سياسي ما دچار نوعي بازتوليد منابع دوگانهي مشروعيت شديم كه يك پايهي آن، از يكسو كماكان خود را ظلالله ميدانست و از حق الهي پادشاهي برخوردار بود و پايهاي ديگر، خود را نمايندهي اصناف و مردم و كساني كه سابقاً از آنان نام برديم، ميدانست. لذا در مشروطهي ايراني، مانند هر مشروطهي ديگري، نوعي حاكميت دوگانه پديد آمد كه بر سر تفسير واژگان و بازتوزيع قدرت با يكديگر در جدال دايم بودند. مثلاً در مباحث مربوط به مجلس اول كه بهاصطلاح مجلس موِسسان بود، بر سر اين كه شاه مستقيماً از خدا نمايندگي دارد يا نه، بحثهاي فراواني درگرفت، تا بالاخره روي جملهي مشهور "سلطنت موهبتي است الهي كه از طرف مردم به پادشاه واگذار ميشود"، به توافق رسيدند. به اين ترتيب، در گذار از سنت به تجدد، هر جا كه قدرت مردم محدود بوده و با موانع ناشي از خودكامگي پادشاه برخورد ميكرده است، مبارزهاي كمشدت اما طولانيمدت جريان يافته است كه مرحله به مرحله، قدرت مطلقهي شاه را محدود نموده و نهادهاي مردمي (مثلاً در ايران قانون اساسي، مجلس مقننه و انجمنهاي ايالتي و ولايتي) را كسب كرده و درگام بعدي، قوهي مجريه، قضاييه و بالاخره قوهي قهريه را از دست شاه بيرون آورده است. البته عوامل جانبي ديگري نيز در صدور فرمان مشروطيت دخيل بوده است. مثلاً گلولهاي كه از اسلحهي ميرزا رضا كرماني خارج شد و بهعنوان اولين نشانهي مدرنيته، مدالآويز قلب پادشاه وقت شد، نشان از پيدايش ايدئولوژيهاي جديدي مانند "نيهيليه" و "نيچريه" ميداد. همچنين پيدايش لايهاي از بورژوازيِ دلالِ شهريشده كه به تجارت مازاد كشاورزي مشغول بود و بنگاهش تا باطوم۲ دفتر داشت و در انقلاب مشروطه، تجار قندش فلك شدند و نيز پارهاي درباريان كه خارجه ديده بودند و نوعي بيداري نسبت به عقبماندگي ايران در آنان پيدا شده بود و حتي روحانيتي كه شاه را غاصب منصب ميدانست و با كلكته و بمبئي و استانبول مكاتبه داشت، همهي اينها مجموعاً دست به دست هم دادند و شاه ضعيفالنفس و فرتوت كشور را وادار كردند تا دستخط همايوني را دال بر تاسيس عدالتخانه بنگارد و بخشي از قدرت تقنيني خود را به روِساي اصناف واگذار نمايد. البته قبل از صدور فرمان مشروطيت به دست مظفرالدينشاه، تلاشهايي در جهت ايجاد نوعي استبداد منور، مانند آنچه در زمان پطر (پتر) و كاترين يا ميجي اتفاق افتاد، در ايران هم صورت گرفت كه عمدتاً ميخواست توسط صدراعظمهاي ايران و بعضي شاهزادگان مانند عباسميرزا صورت تحقق به خود بگيرد، اما ناكام ماند. لذا مشروطيت ايران كمرمقتر از همتايان روسي و ژاپني و حتي عثماني بود. سوِالي كه در اينجا مطرح است اين است كه چرا به يكباره، پروژهي جمهوريت در دستور كار پدران ما قرار نگرفت؛ به اين معنا كه چرا بهكلي بساط سلطنت را جمع نكردند تا به جاي آن راي مردم را بنشانند؛ با توجه به اينكه صد و اندي سال قبل از آن، در فرانسه اولين انقلاب جمهور بر پا و سلطنت بوربونها به كلي منقرض شده بود؟ دليل آن واضح است؛ چون اولاً، جمهور در كار نبود كه به صحنه بيايد؛ نه بورژوازي صنعتي، نه طبقهي كارگر و نه طبقهي متوسط جديد، هيچيك وجود خارجي نداشتند. ثانياً، كساني كه براي مشروطيت تلاش ميكردند، عمدتاً از انقلاب گريزان و داراي منافعي بودند كه با وجود شاه تامين ميشد. البته، بيژن جزني، در پاياننامهي تحصيلياش "نيروهاي اجتماعي در انقلاب مشروطيت"، دو گرايش را در انقلاب مشروطه نشان ميدهد؛ گرايش محافظهكار و ديگري گرايش راديكال كه بعدها در پارلمان به اعتداليون و اجتماعيون مشهور شدند و مثلاً سيدين را اعتدالي ميداند و تقيزاده و سليمان ميرزا را راديكال. اگر ادعا كنيم كه خواستهي شيخ فضلالله نوري مشروطهي مشروعه بود، آيا ميتوان گفت با پايانيافتن آوازهي بد جمهوريت در اثناي انقلاب ايران، جرات طرح جمهوريت دوباره بهوجود آمد و همان ايدهي مشروطهي مشروعه، متناظراً تبديل به جمهوري اسلامي شد؟ اگر بگوييم كه بعد از انقلاب مشروطه، رژيم ايران سلطنت مشروطهي مشروعه بوده است (چون به هر حال ايدهي شيخ فضلالله را به نوعي در قانون اساسي گنجاندند؛ به اين معنا كه در آن قانون، پنجنفر مجتهد به تاييد مراجع تقليد بايد در مجلس حضور داشته باشند و بر شرعيبودن مصوبات آن صحه بگذارند) بنابراين، سه عنصر در اين رژيم به هم ممزوجند؛ "سلطان( "سلطنت)، "مردم( "مشروطه) و "نهاد دين( "مشروعه.) اين تركيب تا بهحال چه تغييراتي كرده است؟ تاريخ تحول اين رژيم را اگر بنويسيم، اينگونه خواهد بود كه بعد از به توپبستن مجلس، آنچه برجاي ماند سلطنت مشروعه است كه مشروعيت خود را نيز را شيخ فضلالله گرفته بود. پس از آن، با يك دورهي هرجومرج روبهرو هستيم و به دورهي رضاخان ميرسيم كه عناصر "مردم" و "مشروعه" حذف ميشوند و تنها "سلطانيسم" يا به قول ساختارگرايان، "دولت مطلقه" باقي ميماند. اين وضع تا شهريور ۱۳۲۰ ادامه مييابد و باز به يك دوران هرج و مرج ميرسيم تا دوران مصدق، يعني از ۳۰ تير ۱۳۳۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ كه هر سه عنصر در كنار هم حضور دارند، اما غلبه با سلطنت مشروطه است. بعد از 28 مرداد تا انقلاب اسلامي، دوران بازگشت به سلطنت مطلقه است. اما در دوران انقلاب اسلامي، تا درگذشت امام خميني، به حدي جاذبهي امام قوي بود كه مغناطيس آن، هم تودهي مردم و هم دستگاه روحانيت را به سمت خود جذب نموده بود و لذا با نوعي بسيج تودهاي، ايشان ميتوانست هر لحظه جمهور را به نمايش بگذارد. منتها بحث ما معطوف به وضعيت كنوني است. اكنون آيا ميتوانيم ديدگاههاي نهادگرايان و ساختارگرايان را به شرايط كنوني نيز تعميم دهيم و بهگونهاي ديگر اين ديدگاهها را بازسازي كنيم؟ بهنظر ميرسد كه هر دو ديدگاه، قابليت تعميم به شرايط امروز را دارند. بهطور خلاصه ميتوان گفت كه با كمكردن "قدرت مانور رانت نفت" و "گسترش بوروكراسي" و "سياستهاي پوپوليستي اقتصادي" بعد از جنگ، دولت ناچار بوده است تا به "خصوصيسازي" روي بياورد. در اين راه نيز كساني را مقدم داشته است كه ايثار بيشتري براي انقلاب كردهاند؛ مانند خانوادهي شهدا، رزمندگان و ... و همچنين بخش اعظمي از بوروكراسي كه خود را با بيرون از ساختار دولت پيوند زده است. بنابراين در كنار شيوههاي توليد ماقبل سرمايهداري، خيل عظمي از نوكيسگان لشكري و كشوري بهوجود آمدهاند كه هم در سبك زندگي و هم در نوع تفكر، با اسلاف سنتي خود تفاوت دارند. همچنين با "گسترش شهرنشيني" و "بالارفتن سطح سواد عمومي" و "دسترسي مردم به منابع رسانهاي مختلف"، "طبقهي گستردهاي از مزدبگيران يدي و فكري" در جامعه بهوجود آمدهاند كه مطالبات سياسي خاصي را تعقيب ميكنند. با "بازتوليد دوگانه"اي كه دولت در "شيوهي معيشت مردم" بهوجود آورده است، خودبهخود "منابع مشروطيت دوگانه" شده است و اين موضوع چه بهصورت مكنون و چه بهصورت آشكار، خود را در "حاكميت دوگانه" نشان ميدهد. در چنين شرايطي، بهقول اشتقاق گرايان (Drivationists) شدت مبارزهي سياسي، مشتقي است از سرعت تحولات ساختاري و مقدورات و فرصتهايي كه نيروهاي دموكراسيخواهي بهدنبال آن هستند. در وضعيت حاضر، قرائت رسمي از قانون اساسي مبتني بر ولايت مطلقه است. با توضيحي كه داده شد، بايد پيمايش دقيقي صورت بگيرد تا ميزان مقدورات، محدوديتها، فرصتها و تهديدات هر دو پايهي حكومت شناسايي شود و سپس تاكتيكها و شعارهاي مرحلهاي براي پيشبرد امر دموكراسي تعيين شود. تجربهي من نشان ميدهد كه راه ايراني توسعهي سياسي، سنتزي خواهد بود از دو تجربهي انقلاب مشروطيت و انقلاب اسلامي، البته من شرايط پيراموني را در آن دخالت ندادهام؛ يعني كماكان در عصر مشروطيت بهسر ميبريم و نمايندگاني از جانب تودهها بايد در بوروكراسي حضور داشته باشند و از سويي ديگر، در عرصهي اجتماعي تلاش شود كه رهبران محلي، چه در امر آگاهيبخشي و چه در امر سازماندهي، مردم را راهنمايي نمايند. با پيوند اين دو دسته نيروست كه ميتوان بسته به موقعيت، مرحلهي اصلاحات را تعيين كرد؛ يعني همان الگوي "فشار از پايين، چانهزني در بالا" كه بخش اول اين شعار از تجربهي انقلاب اسلامي اخذ شده است و بخش دوم آن محصول تجربهي مشروطه است. اگر به فرض، اصلاحطلبان در هشتسال گذشته نتوانستهاند به وظايف خود عمل كنند، نافي تئوري يادشده نيست؛ چون بههرحال "منابع مشروعيت" در ايران "چندگانه" است و لاجرم نهالهاي جديد براي پيگيري مطالبات دموكراتيك مردم در درون دستگاه سياسي كشور پديد خواهد آمد. پس نبايد اين امكان را بهعنوان پديدهاي ناهنجار، بهطور كلي نفي كرد و دستآوردهاي مردم را ناديده انگاشت. پينوشت: منبع: ماهنامه "نامه" |
سياوش سرمدي:
چند روزي است كه عدهاي از دانشجويان ايراني با اتوبوس به سوريه و لبنان رفتهاند تا از مسئولان اين دو كشور بخواهند تا در جهت روشن شدن سرنوشت چهار ديپلمات ربوده شده ايراني، تلاش كنند. البته ظاهراً اين گروه موفق به ملاقات با بشار اسد در سوريه نشدهاند و براي ملاقات با مسئولان لبناني، به لبنان رفتهاند.
با اينكه هيچكس در نيت خير و اخلاص اين دانشجويان شكي ندارد و كار آنها از اين جهت كه وزارت امور خارجه چه در دولت آقايهاشمي و چه در دولت آقاي خاتمي، كار جدياي براي پيگيري پرونده اين چهار ديپلمات ايراني انجام نداده، قابل درك است، اما عرصه سياست خارجي عليالخصوص در بعد خاورميانهاي آن ظرافتهايي دارد كه اين عزيزان از آن آگاه نيستند و وظيفه مسئولان وزارت امور خارجه است كه با توجيه آنان جلوي چنين حركتهاي بيسابقهاي را بگيرند، كه متأسفانه ظاهراً مسئولان وزارت امور خارجه تلاش در اين جهت نكردهاند.
اين حركت خودجوش از چند جهت قابل انتقاد است. در درجه اول عملاً دانشجويان كاري كه وزارت امور خارجه بايد انجام ميداده را انجام ميدهند و اين باعث تضعيف اقتدار نظام جمهوري اسلامي است. با اينكه نسبت به عملكرد وزارت امور خارجه انتقاد جدي وجود دارد اما بايد پذيرفت كه هم زمان با اين حركت آنان مسئولان جديدي وارد اين وزارتخانه شدهاند كه قول تحول در اين مجموعه را دادهاند. سرپرست اين گروه از دانشجويان اعلام كرده آنها طوماري مبني بر پيگيري اين قضيه آماده كردهاند كه قرار است آن را به دست بشار اسد، رئيسجمهوري سوريه برسانند. اين در حالي است كه سوريه در حال حاضر هيچ ارتباطي به اين پرونده ندارد. زماني كه سوريه در لبنان حضور داشت و «سمير جعجع» به عنوان اصليترين متهم اين پرونده در زندان بود، شايعاتي وجود داشت كه وي تحت نظر ارتش سوريه نگهداري ميشود. شايد اگر در آن زمان از بشار اسد ميخواستند كه اين موضوع را پيگيري كند با توجه به دسترسي آنان به سمير جعجع خواستهاي معقول بود. اما با خروج سوريه از لبنان و آزادي سمير جعجع عملاً سوريه هيچ ارتباطي به اين پرونده و روند پيگيري آن ندارد. از طرف ديگر، مسئولان «قوات اللبنانيه» به عنوان عاملان ربوده شدن اين چهار نفر ارتباط خوبي با سوريه نداشته و ندارند و سوريه هم روابطي با اسرائيل ندارد كه از آنها بخواهد كه چهار ديپلمات ايراني را آزاد كنند. در چنين شرايطي اين دوستان چطور ميتوانند با جمعآوري امضا، از رئيسجمهور كشوري كه هيچ ارتباطي به اين پرونده ندارد بخواهند كه وظيفه دولت ايران را بر عهده بگيرد و پرونده مربوط به سرنوشت چهار شهروند ايراني را پيگيري كند؟
آيا اين كار به طور مستقيم به اقتدار و وجهه دولت جديد ايران لطمه نميزند؟
از طرف ديگر اين دوستان قبل از سفرشان اعلام كرده بودند كه ميخواهند با حضور در لبنان نسبت به آزادي سمير جعجع اعتراض كنند و زمينه محاكمه او را در مورد اين پرونده فراهم آورند.
طرح اين موضوع بدون شك حساسيتهايي را در جامعه ملتهب لبنان در پي خواهد داشت. پس از ترور رفيق حريري و خروج نيروهاي سوريه از لبنان، شرايط بحرانياي براي حزبالله به وجود آمد.
البته با مديريت بسيار هوشمندانه مسئولان حزبالله اين موقعيت بحراني از بين رفت و نيروهاي شيعه توانستند بيش از پيش موقعيت خود را در صحنه سياسي لبنان تثبيت كنند اما براي خروج از اين وضعيت مجبور به دادن امتيازاتي شدند كه يكي از آنها آزادي «سمير جعجع» بود.
هر چند در روز رأيگيري براي آزادي وي در پارلمان لبنان، چهارده نماينده حزبالله ترجيح دادند كه در جلسه حضور نداشته باشند اما بايد پذيرفت كه در فضاي سياسي بسيار پيچيده لبنان، توافقات پشتپردهاي ميان همه گروههاي سياسي حاضر در صحنه لبنان از جمله حزبالله و جنبش امل صورت گرفته بود و حزب الله با آزادي وي مخالفتي نداشت. در چنين شرايطي عدهاي دانشجوي ايراني در لبنان حضور پيدا ميكنند و اعلام ميكنند كه سمير جعجع بايد دوباره دستگير و محاكمه شود. جالب اينجاست كه لبنانيها معتقدند كه اين حركت نه به صورت خودجوش بلكه از سوي دولت ايران سازماندهي شده و طي دو، سه هفته گذشته مقالاتي در بررسي علل راه انداختن چنين حركتهايي براي محاكمه مجدد سمير جعجع توسط دولت ايران در روزنامههاي لبناني چاپ شده.
البته تا آنجا كه من خبرها را دنبال كردهام دانشجويان ايراني برخلاف حرفهاي قبليشان تا به حال چيزي در مورد محاكمه سمير جعجع در لبنان نگفتهاند، اما با توجه به اينكه امكان محاكمه دوباره سمير جعجع در فضاي ملتهب سياسي فعلي لبنان وجود ندارد در صورت طرح اين موضوع، حساسيتهايي بر ضد ايران و حزبالله به عنوان نزديكترين گروه سياسي لبناني به ايران ايجاد خواهد شد.
از طرف ديگر طرح اين موضوع ممكن است مشكلاتي امنيتي براي دانشجويان ايراني به وجود آورد. چون بسياري از طرفداران سمير جعجع هنوز مسلح هستند و ممكن است تحت تأثير حركتهاي احساسي مشكلاتي را براي كساني كه ميخواهند دوباره رهبرشان دستگير و محاكمه شود ايجاد كنند و اين در شرايط امنيتي نامناسب لبنان به هيچ وجه دور از ذهن نيست.
در همه كشورهاي دنيا اگر يك مجموعه غيردولتي نسبت به عملكرد دستگاه سياست خارجي آن كشور انتقاداتي دارد معمولاً يك سري حركتهاي اعتراضي را تدارك ميبيند كه وزارت امور خارجه مجبور شود در آن مورد فعالتر عمل كند. مثل كاري كه چندي پيش توسط همين دانشجويان در ميدان وليعصر انجام شد و طوماري با هزاران امضا از سوي مردم و برخي نمايندگان مجلس تهيه شد كه كار بسيار مثبت و خوبي بود. اما براي اولين بار است كه يك مجموعه غيردولتي طرفدار نظام، خود وظيفه دستگاه ديپلماسي كشور را بر عهده بگيرد و بدون توجه به حساسيتهاي موجود در روابط بينالملل بخواهد كمكاري وزارت امور خارجه را جبران كند. البته به اعتقاد من مقصر اصلي مسئولان وزارت امور خارجه هستند كه تلاشي براي منصرف كردن دانشجويان از چنين حركتي نكردند و با سكوت اجازه دادند كه چنين كاري انجام شود. آيا تلاش براي سامان دادن چنين حركتهايي جزو وظايف وزارت امور خارجه نيست؟